از سال 81 وبلاگ نوشته ام، شعرها و داستانهایم را و روزنگاشتها و دلنوشته هایم را.
اوقات خوش و دلچسبی بود. هرچه که الان در چنته ی ادبی ام دارم -هرقدر ناچیز- مدیون روزگار وبلاگنویسی ام هستم از جمع سی چهل نفره ی پرشن بلاگ -تنها سایت وبلاگنویسی در آن زمان- تا حال که “مژگانبانو” به سایتی بدل شده است.
دوستان خوبی یافتم و از این بابت خدا را شاکرم. معتقدم زمانی برای هرکدام ما می رسد که احساس می کنیم نیازمندیم به وقفه، به ایستادن و پشت سر را نگاه کردن و پیش رو را پاییدن. برای من آن زمان حالاست. مضاف بر اینکه امتحان سختی را در زمینه ی حرفه ی اصلی ام -پزشکی- باید از سر بگذرانم که نیازمند متوقف ساختن همه ی فعالیت های دیگر و تمرکزی تمام و کمال است.
این وب سایت را تا مدتی که نمی دانم چقدر خواهد بود به روز نخواهم کرد. نوشتم که شرمنده ی حرام شدن کلیک دوستان خوبم نباشم.
این غزل را سال 81 -سال شروع وبلاگنویسی و غزلسرایی ام-سروده ام. قطعا نسبت به کارهای حالای من ضعیف است اما بماند اینجا به عنوان آخرین پیشکش من تا کی که نمی دانم. پیشاپیش از بسته بودن پیامگیرهای پستها عذرخواهی می کنم.
به قول شاعر:
دوستانم هرکجا هستند
روزهاشان پرتقالی باد
.
.
امشب كسي به سيب دلم ناخنك زده است!
بر زخمهاي كهنه ی قلبم نمك زده است!
اين غم نمي رود به خدا از دلم، مخواه!
خون است اینکه بر جگر ِ من شتك زده است
قصدم گلايه نيست، خودت جاي من، ببين
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلك زده است!
امروز هم گذشت و دلت ميهمان نشد
بر سفره اي كه نان دعايش كپك زده است!
هرشب من -آن غريبه كه باور نمي كند
نامرد روزگار، به او هم كلك زده است-
دارد به باد می سپرد این پيام را:
سيب دلم براي تو ای دوست، لك زده است!
آهنگ وبلاگ: سراب ردپای تو
ترانه سرا: روزبه بمانی
خواننده: داریوش اقبالی
.
بازپرس خودش را روی صندلی جابهجا کرد.
-اینطوری به جایی نمیرسیم.
صدایش خسته بود و عصبانی.
-یه بار دیگه ازت میپرسم واسهی چی مجسمهها رو میدزدیدی؟
مرد سر بلند کرد. دستهای موی ژولیده را از جلوی پیشانی بلندش کنار زد و به چشمهای بازپرس خیره شد که در گرمای خفه کنندهی اتاق تنگ و بیپنجره مشغول خاراندن شکم بزرگ و بیرون افتادهاش بود. بازپرس دید که گوشهی لبهای مرد بالا رفت و لبخندی بر آن جا خوش کرد. به ناگهان دست از شکمش برداشت و به سوی مرد جست زد:
-به من میخندی مرتیکه دزد بیشرافت؟
و طنین صدای سیلی محکمی در اتاق کوچک پیچید.
***
گفتم: «چرا میذاری بزندت؟» و کنارش لب پاشویهی حوض نشستم.
-دیشب میشنیدم که داری بهش التماس میکنی. زن باباته نه؟
چادر سفید رنگ و رو رفته، آن ور صورتش را که سمت من بود پوشاندهبود و من جز سایهای پشت چادر چیزی نمیدیدم. دست کوچکش بالا رفت و چادر را کنار گوش تا کرد و چرخید تا من تنها یک جفت چشم سیاه درشت ببینم که در اشک غوطه میخوردند. هالهای از کبودی آن سمت صورتش را که رو به من بود، تا گوشهی چشم میپوشاند. فکر کردم حرفم را نشنیده، دوباره گفتم: «زن باباتو میگم. چرا میذاری بزندت؟» و اشاره کردم به کبودیهای روی صورتش. مدتی همانطور بیحرف نگاهم کرد. همانوقت چانهاش شروع کرد به لرزیدن. فکر کردم میخواهد چیزی بگوید یا گریه کند باز اما بینیاش را بالا کشید و از من روگرداند و به ظرفشستنش ادامه داد. از کنارش که بلند شدم نمیدانم چرا سرم گیجگیجی میرفت. انگار در چاه افتاده باشم تا مدتها تمام دور و برم را سیاه می دیدم.
***
بازپرس با چشمهای شماتتبار به مرد نگاه میکرد که با خونسردی روی صندلی نشسته بود و لبخند معناداری در تمام صورت ِ از سیلی کبودش گسترش یافتهبود. به نظرش رسید شعف و سرخوشی مرد از تمسخر او هر لحظه بیشتر میشود طوری که اگر رهایش کنند از روی صندلی بلند میشود و دور اتاق را به رقص طی میکند. سعی کرد بازوهایش را از حلقهی دستان پیرمرد رها کند.
-کاریش ندارم حاج آقا….اسمتون رو هم درست نمیدونم. ولم کنین.
پیرمرد دستها را از دور مرد برداشت.
-خیلی عصبی هستی باباجان. حواست هست؟
بازپرس سر تکان داد. اگر جایش بود حتما اعتراف میکرد که خونسردی متهم در این چند روز، کلافهاش کردهاست. تا پیش از این مرد، روشهای روانشناسانهی او برای اعترافگیری شکستناپذیر بودند. دکمهی یقهاش را باز کرد و بیتوجه به پیرمرد رو به مرد غرید: «اون دختره همدستت… اسمش چی بود؟»
***
همانطور که روبرویش آنطرف حوض وسط حیاط ایستادهبودم، گفتم: «اسم من رضاس. اسم تو چیه؟» جوابم را نداد. روی اولین پلهی حیاط پشت به اتاقشان نشستهبود و با نخ کلفت و سوزنی بزرگ چیزی را میدوخت که وقتی نزدیکتر رفتم فهمیدم لنگهی کهنهی کفشی دخترانه است. حیاط را پاییدم. آن وقت صبح خلوت بود. خانوادههای دیگر در اتاقهای گرمشان ماندهبودند. در آن سرمای سگ کسی تخم نمیکرد از در اتاق بیرون بیاید و گرما را هدر دهد البته به جز من و پدر این دختر که میدانستم صبحها قبل از من بساط دستفروشیاش را برمیدارد و از در خانه بیرون میزند. حوض را دور زدم و روبرویش ایستادم.
-تازه اومدین اینجا؟ ندیده بودمت قبلنا…
جوابم را نداد. سرش پایین بود و سعی میکرد سوزن کلفت را از تخت کف کفش رد کند.
-بده من برات بدوزم.
نداد. نمی دانم چرا عصبانی شدم و بیحرف دیگری، کفش و سوزن را از میان دستهای او در آوردم. کنارش نشستم و سوزن را از تخت کفش رد کردم.
–دیگه نباید تو حیاط با من حرف بزنی.
به سادگی و بیمقدمه گفت. بیاختیار سر بلند کردم و تنها دو چشم درشت سیاه دیدم که دیگر اشک آلود نبودند.
-چه طور؟
بیآنکه خجالت بکشد یا سر به زیر بیندازد، جواب داد: «زن بابام دیدهبودت تو حیاط با من حرف میزدی. به آقام گفت. فکر کردم آقام حتما میزنتم. اما صبح یواشی بهم گفت خوبه که چشم تو منو گرفته. اهل مواد نیستی، دستت تو جیب خودته…». سرم داغ شدهبود. مایع داغی در گلویم میجوشید. کفش میلرزید یا دستهای من نمیدانم. بلند شدم. کفش را محکم پرت کردم روی پله که قل خورد و افتاد توی حیاط. دقیقا نمیدانستم از چه چیزی عصبانی هستم. خواستم بگویم: «گه خورده بابای قرمساق مفنگیت با تو…» نگاهش کردم و سعی کردم این بار جز چشمهایش را ببینم. به کفش نگاه میکرد که بیشتر از قبل دهان باز کرده بود. سرش را کج گرفته بود و چانهاش می لرزید. راه که افتادم سرم گیجگیجی میرفت. انگار در چاه افتاده باشم. همه جا را سیاه میدیدم. نرسیده به در حیاط، صدای جیغ و گریهی چند بچه در هوا پیچید. زنی با صدایی دو رگه شده از خواب فریاد زد: «مریممم…کجایی ذلیل مرده؟ بیا اینا رو ساکت کن من سرم درد میکنه یه کم دیگه بخوابم…».
***
بازپرس روبروی مرد پشت به میز داد و خم شد.
- میدونی هر کدوم اون مجسمههایی که دزدیدی و به ثمن بخس فروختی چقد میارزیدن؟
مرد برای اولین بار دهان گشود: «شما چی آقای بازپرس؟ میدونی؟» دیگر لبخند نمیزد. صدایش دورگه بود و رگ گردنش بیرون زده بود. بازپرس گیج شدهبود. نمیدانست منظور مرد از این بازیها چیست. خشمگین از گستاخی و نترسی مرد با پا لگدی به صندلی زد و آن را به همراه مرد بر زمین غلطاند.
- فکر کردی خیلی خوشمزه ای آره؟ می دونی چه عاقبتی در انتظارته؟ تا حالا طناب دارو از نزدیک دیدی؟
در باز شد و پیرمرد دوباره به درون آمد و نسیم خنکی را به همراه خود آورد. مرد جوان همانطور نشسته روی زمین به در نیمه باز نگاه کرد و گردن کشید تا صورتش در معرض هوای خنک بیرون قرار گیرد. پیرمرد، چیزهایی را تند تند بیخ گوش بازپرس زمزمه کرد. مرد صندلی را برعکس کنار میز کشاند. رویش نشست و دو دست را بر پشتی صندلی گذاشت. بازپرس کمربند شلوارش را بالا کشید و به پیرمرد اطمینان داد: «شما بیرون باشید حاج آقا. اگه تا یه ساعت دیگه من از این اعتراف نگرفتم و جای مجسمهها رو ازش بیرون نکشیدم هرچی شما امر کنین من اطاعت میکنم». پیرمرد نگاه نگرانش را بین مرد و بازپرس دواند.
بازپرس رو به مرد غرید: «درست بشین فلانفلان شده. مگه خونه خالهس اینجوری نشستی؟ درست بشین تا…» و نگاهش بیاختیار به سمت در چرخید. پیرمرد رفته بود.
- تو خونهت، چهل پنجاه جفت کفش زنونه و دخترونه پیدا شده. تو کار دزدی کفشم هستی. آره؟ مالخرت کیه؟
لبخند ترسناک مرد دوباره از گوشهی سمت راست لب شروع شد و به آرامی گسترده شد.
***
وسط پیادهروی باریک ایستاده بودم معطل و کفشها را گرفته بودم جلوی رویش. سرش پایین بود و گوشهی چادر مشکی بور شدهاش را در چنگ میفشرد. آرام گفت: «نمیتونم قبول کنم رضا. بفهم». لحنش محکم بود.
اصرار کردم: «مریم…».
پاهای کوچکش در دمپاییهای پاره و بزرگ تکانی از سر کمحوصلگی خوردند.
- تو رو روح مامانم دوباره شروع نکن رضا. من ازت کفش خواستم؟
-نه ولی… ولی من اینا رو به خاطر تو خریدم…
چشمهاش از روی خاک بلند شدند و در چشمهای حیرت زدهام نشستند.
-من گدا نیستم رضا. از من محتاجتر خیلی زیادن. برو بده به یکی از اونا.
با این حرف، چادرش را محکم به خود پیچاند و از کنارم گذشت. همانجا ایستادم و لخلخ دمپاییهایش را شنیدم که دور میشد. چشمهام جایی را نمیدید. راه که افتادم سرم گیجگیجی میخورد.
***
بازپرس با صورتی برافروخته آستینهای پیراهن چروکش را بالا زد و از میان دندانها غرید: «یا حرف میزنی یا میدم چوب تو آستینت کنن». مرد جوان بیآنکه چشم از چشم بازپرس بردارد، به سرعت پاسخ داد: «به عواقبش فکر کردید؟» صورت گرد و پر از عرق بازپرس درهم رفت. میدانست منظور مرد جوان، پیرمرد است که هربار مثل اجل معلق ظاهر میشد و قوانین و مقررات بازپرسی را به رخش میکشید. نمیدانست از بخت بد او بود که پیرمرد تازه به بخش آنها منتقل شدهبود یا از شانس خوش متهم. هرچه بود، برگ برنده ای بود در دست این مرد و او حاضر بود نصف عمرش را بدهد تا آن را از دست او دربیاورد. زیر لب فحشی نثار پیرمرد کرد و با دستمال عرق پیشانیاش را گرفت و سعی کرد لحن ملایمی به صدایش بدهد.
-توی خونهات به جز کفشا، یه چیز عجیب دیگه هم پیدا کردن . مجسمههای کوچیک شبیه مجسمه های اصلی که با خمیر نون درست شدن. راجع به اونا چی داری بگی؟ پیشطرح دزدیدن مجسمههای بیرون بودن؟
یکباره صورت مرد جوان درهم رفت. در یک لحظه شانههایش گویی فروریخته باشند، توی صندلی فرورفت. سر را روی دستهایش گذاشت و در مقابل چشمهای حیرتزدهی بازپرس شانههایش شروع به تکان خوردن کرد.
***
گفتم: «ننه م آخر ماه از ده میاد دیدنم. می خوام… میخوام تو رو ببینه…». روی ایوان ایستادهبودیم او بین دو لنگهی در اتاقشان و من بیرون در. جوابی نداد. به زمین نگاه میکرد. کیسهی پر از مجسمهها را به طرفش دراز کردم.
-واست بازم مجسمه آوردم. واقعا بچهها از این مجسمهها خوششون اومده؟ آخه …
کیسه را به سرعت از دستم گرفت.
-آره… مطمئنم از بازی با اینام خوششون میآد…
با تردید پرسیدم: «اگه ننه ام ازت سوال کنه…؟» و نتوانستم جملهام را تمام کنم. سرش را بالا آوردهبود و چشمهای سیاهش در صورتِ بیش از همیشه مهتابیاش برق میزدند. با صدایی ضعیف گفت: «جوابش رو خودت بهتر میدونی…» و دو لنگهی در چوبی را به سرعت بست. تمام بعد از ظهر را نفهمیدم چه طور سر دستگاه ریختهگری کار کردم و تمام راه را نفهمیدم چه طور به شوق دیدن یک جفت چشم سیاه دویدم. غروب بود و خانه شلوغ. زنهای همسایه توی حوض رخت میشستند و بچهها حیاط را روی سرشان گذاشته بودند. هیجانزدهتر از آن بودم که به اتاقم بروم. روی اولین پلهی ایوان نشستم و خیره به دو لنگه در چوبی نگاه کردم. از پردههای کشیدهی اتاق به نظر میآمد خانه نباشند. زن همسایه از لب پاشویهی حوض بلند شد و حبابهای صابون را از دستهایش تکاند.
-دختره رو بردن بیمارستان.
از جا پریدم.
در مقابل چشمهای پرسوال و نگران من، آه کشید: «خدا ایشاالله هیچ بچهای رو بیمادر نکنه. از صب دل درد داشت بچه. زنباباهه عین خر ازش کار کشید. دم غروب حالش یه هو بد شد. باباهه خواست با سوختهتریاک راس و ریسش کنه. دختره زیر بار نرفت. جیغ و دادشون خونه رو ورداشته بود. آخر سر معلوم شد زن باباهه شام و ناهار درست حسابی نمیداده بش. اونم خمیر ترشیدهی نون میخورده. بمیرم الهی».
انگار کوهی را روی شانههایم گذاشته بودند، بی اختیار خم شدم.
-خمیر نون؟ خمیر نون؟
زن همسایه سر تکان داد. تشت را زیر طناب رخت گذاشت و به بچههایش توپید: «کره خر مگه بت نگفتم با چوب خواهرتو نزن؟ مگه اون بابای گوربه گورت شب نیاد خونه». دختربچه را که زق زق میکرد با دستهای لرزان بغل کردم تا ساکت شود.
-کجا بردنش؟
زن شانه بالا انداخت.
-نمی دونم والله. مطمئن باش نمیبرنش درمونگاه درست و حسابی. حکما بردنش پیش این حکیم قلابیا.
دختربچه از بغلم پایین پرید و رفت لب حوض. سرم را روی پاهایم گذاشتم و اشکهام نمنم سرریز شدند.
***
پیرمرد به بازپرس اشاره کرد که آرام باشد.
-آخه حاج آقا. این امکان نداره. کار خود ناکسشه. من مطمئنم… من مجرم شناسم. چندین ساله کارم اینه. این صورتش، کاراش داد میزنه که…
پیرمرد با لحنی برآشفته رو به بازپرس غرید: «درست حرف بزن پسرجان. مگه تو نعوذبالله خدایی که از صورت مردم میتونی بفهمی گناهکارن یا نه؟» بازپرس بیاراده دستی به پشت گردنش کشید.
-یعنی شما باور میکنین که این یارو کفش و نون و خوراکی واسه دخترای بیبضاعت میبرده؟ اونم همینجوری؟ در راه رضای خدا؟ بدون اینکه قصد دستمالی کردنشونو داشته باشه… یا…بیسیرت…
باز هم پیرمرد حرف بازپرس را برید. صدایش اینبار برنده بود و خشمگین.
-مردم محلههایی که واسشون خوراکی و کفش برده شهادت دادن. اینم استشهادیه که جمع کردن. از هر کدوم که میخوای برو سوال کن… ما نمیتونیم یه ادم بی گناهو بیخودی تو زندون نگه داریم…
بازپرس نگاهی سرسری به پوشه انداخت و میان حرف پیرمرد دوید.
-ولی حاج آقا خودتون که بهتر میدونین. این باعث نمیشه متهم از نقش داشتن تو سرقت مجسمهها تبرئه بشه. اون موضوعیه که فعلا داریم در موردش تحقیق میکنیم.
پیرمرد که پیدا بود کلافه شده، دستی در هوا تکان داد.
-خب ادامه بده ببینم به کجا میرسی.
و رفت. بازپرس با چشمهای تنگ شده و متعجب نگاهش کرد که پوشیده در کت و شلوار خوش دوخت سفید در طول راهرو دور میشد. جذبهای در گفتار تحکمآمیز و رفتار پیرمرد بود که او را وا میداشت برایش احترام قایل شود و به توصیههایش عمل کند. متعجب بود چه طور تا آن وقت او را در بخش بازپرسی ندیده بود. با ذهنی مغشوش به اتاق برگشت. متهم با چشمهایی خالی و خشک او را مینگریست. باز همان حالت بیاعتنا و گستاخ را به خود گرفته بود. انگار نه انگار که همین پنج دقیقهی پیش زیر گریه زده بود. بازپرس با خستگی خودش را روی صندلی انداخت.
- شنیدم واسه دخترای خوشگل مشگل خوراکی موراکی میبردی؟
و حالتی شبیه چشمک زدن به چشمهایش داد. مرد جوان به جای پاسخ نگاهش را به دیوار روبرو دوخت و آه عمیقی کشید.
***
گوشهی چادرش را در مشت گرفته بودم و رها نمیکردم.
-نکن رضا…زشته تو خیابون…تو رو …
-تو رو روح مامانت اینقدر قسمم نده.
صداش بلندتر و محکمتر شد.
-رضا!
-یا میگیریش یا تا صب همینجا دوتاییمون وای میایستیم.
صدایش رنگ التماس گرفت.
-رضا؟
به جای چشمهاش به لبهاش نگاه کردم تا چشمهام سیاهی نروند.
-جان رضا…
-چرا این کارو میکنی؟ من… من خجالت میکشم…وقتی… وقتی هنوز…
و چشمهاش آرام آرام از صورتم تا روی خاک کوچه راه گرفتند.
تازه فهمیدم که چقدر احمقم. که نمی فهمم این کوچه بنبست نیست. دو سر دارد. به خیال خودم میخواستم به رویش نیاورم که میدانم گرسنگی میکشیده، که خمیر نان میخورده، اما حالا به بدترین شکل به رویش آورده بودم…من من کنان گفتم: «قول میدم تا وقتی که… قول می دم این آخرینبار باشه…جان مریم…».
دوباره نالید: «آخه…». سعی کردم محکم باشم.
-آخه بیآخه. بگیرش دیگه.
کیسههای خرید را به سرعت از دستم گرفت. به همان سرعت گفت: «دوستت دارم رضا…» و دوید. بال چادرش در هوا میرقصید.
***
بازپرس به چهرهی قاب گرفته در موهای یک دست سفید پیرمرد خیره شد.
- یعنی اطلاعات پشت این قضیه رو گرفته؟
-اونا یه باند حرفهای بودن.
-یعنی این بابا هیچکارهس؟
پیرمرد با تاسف سر تکان داد.
- توی پارک نشستهبودن دور هم به چه کنم که این بنده خدا به مجسمهها اشاره میکنه و میگه با پول ساخت اینا میشه شیکم چندتا خونواده رو سیر کرد و از این حرفها. اونام که خر وامونده… ایده میگیرن…این بنده خدا کارهای نبوده.
بازپرس میتوانست قسم بخورد که شادی در صدای پیرمرد موج میزند. از پشت شیشه به چهرهی خستهی مرد جوان نگاه کرد که دستها را به هم قلاب کرده بود. به نظرش رسید پیرمرد با مهر به او خیره شدهاست.
-حالا یعنی آزادش کنیم بره؟
پیرمرد بیآنکه نگاهش را از شیشه بگیرد، سر تکان داد.
-اما من ازش چن تا سوال دارم…اول باید به اونا جواب بده بعد هرجا خواست میتونه بره.
بازپرس با این حرف دستگیرهی سنگین در را پیچاند و در همان حال به سمت پیرمرد چرخید.
-راستی حاج آقا این اطلاعاتیا خیلی تودارن. تا همه چی علنی نشه نم پس نمیدن. شما چه جوری فهمیدین…؟
پیرمرد خندید و دندانهای سفیدش را نشان داد.
-ما هم عوامل خودمونو داریم بابا جان… زودتر آزادش کن این بنده خدا رو بره به زندگیش برسه.
بازپرس سری تکان داد و وارد اتاق شد. مرد جوان سر بلند نکرد. بازپرس با لحنی که سعی میکرد بیتفاوت باشد گفت: «عوامل دزدی مجسمهها رو پیدا کردن. تو آزادی که بری فقط… ». چشم در چشمهای مرد جوان دوخت که سر بلند کرده بود و نگاهش میکرد.
-اون دختر، که براش تو دفترت نامه نوشتی… همین دفتری که اینجا زیر دست منه… زنت بود؟ معشوقت بود؟ حالا کجاست؟
مر جوان با صدایی که به سختی شنیده می شد زمزمه کرد: «همهی زندگیم بود…».
***
نشستهبودم و خاک روی سرم میریختم. ننه زیر بغلم را گرفت و سعی کرد بلندم کند.
-نکن ننه. نکن. تو ندیدیش، نمیدونی کیو از دست دادم، چیو از دست دادم… کاش من جای اون زیر این خاکا بودم…
ننه بغض کرد: «با تقدیر نمیشه جنگید پسرکم».
پدرش کنارم زانو زد.
-هی به صابخونه گفتم این چاه خطرناکه، گفتم من یه زمونی مقنی بودم، این چاه خطرناکه… اگه پول داشتم اگه تو یه خونهی بهتر…
شانههاش لرزیدند و حرفش ناتمام ماند. سعی کردم بگویم: «حقش نبود… مریم من حقش نبود…». جلوی چشمهام سیاه شدند، درست مثل وقتهایی که به چشمهای مریم نگاه میکردم…گیج گیجی خوردم و روی خاکها افتادم.
***
بازپرس با پیراهن چروک پشت میز نشست و به صندلی خالی روبرویش نگاه کرد. خیسی عرقش تا روی سینهی پیراهن را لک کردهبود. وقت رفتن، مرد جوان درست جلوی در چرخیده بود و توی چشمهاش زل زده بود: «راستی آقای بازپرس، میدونید با هرکدوم از این مجسمهها و گلبتههایی که تو این شهر کاشتید، شکم چن تا خونوادهی فقیرو میشه سیر کرد؟» بازپرس با سرخوشی به یاد آورد که به مرد جوان توپیده بود: «اینا دیگه به تو مربوط نیس. مملکت هرکی هرکی نیست. از این به بعد بهتره سرت تو لاک خودت باشه».
گوشهی لبهای مرد جوان بالا رفته بود و لبخند ترسناکش دوباره در تمامی صورتش گسترش یافتهبود. بازپرس بیاختیار با به یاد آوردن لبخند بی اعتنای مرد به خود لرزید. زنگ زد و سفارش روزنامهی عصر و چای گرم داد. روزنامه را تازه روی میزش گذاشتهبودند که یکباره جرقهای در ذهنش زده شد. باید به پیرمرد میگفت ایده دادن به مجرم شراکت در جرم است. با این کار هم روی پیرمرد پرناز و افاده را کم میکرد و هم توجیهی برای بازپرسی دوباره از مرد جوان به دست میاورد. دوست داشت آن لبخند کج و کذایی را برای همیشه از صورتش محو کند. با خود گفت: «از کجا معلوم که این یارو واقعا بیگناه باشه؟» دوباره گوشی تلفن داخلی را برداشت و از تلفنچی خواست با حاج مصطفا محصص صحبت کند.
-ما همچین کسی نداریم تو بخشمون. مطمئنین اسمشون همینه؟
بازپرس که سعی میکرد آشفتگیاش را پنهان کند، شروع کرد به شرح ظاهر پیرمرد.
-قد بلنده، چهارشونه، موها یکدست سفید، خوش تیپ، با ریش و …
-ما همچین کسی نداریم تو بخشمون…
بازپرس گوشی را گذاشت و سرخورده و مبهوت به روزنامه خیره شد:
«باند سرقت مجسمههای میادین شهر دستگیر و متلاشی شد. به گفتهی عوامل این باند، مغز متفکر گروه، مرد جوانی است که تاکنون هویتش ناشناخته باقی مانده است. گفتنیست این گروه در هر سرقت، یک مجسمهی کوچک از جنس خمیر نان را جایگزین مجسمهی سرقت شده مینمود که نمادِ …». نتوانست بیش از آن بخواند. بلند که شد چشمهاش جایی را نمیدید. انگار در چاه افتاده باشد. گیج گیجی خورد و از اتاق بیرون رفت.
تهران-اردیبهشت 89
یک غزل بخوانید که میخواهم بماند برای مدتی…
.
مثل گیسویی که باد آن را پریشان میکند
هر دلی را روزگاری عشق ویران میکند
ناگهان میآید و در سینه میلرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان میکند
با من از این هم دلت بیاعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِی پشیمان میکند؟
مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرتکِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان میکند
اشک میفهمد غم ِ افتادهای مثل مرا
چشم تو از این خیانتها فراوان میکند
***
عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
دردِ بیدرمانشان را مرگ درمان میکند…
مدتها قبل، دوست نادیدهای به نام آقای آرمان، برای من در این وبلاگ پیام گذاشت و لینکی فرستاد از دکلمهی زیبایی که برای یکی از ترانههایم خوانده بود. بد ندیدم شما را نیز در حظ شنیدنش شریک کنم. به همین بهانه -و تنها به همین بهانه- ترانه را از نو در وبسایت میگذارم و همینجا از زحمتی که کشیدهاند، تشکر میکنم. این هم لینک دانلود این دکلمه ی زیبا بنا به درخواست برخی دوستان.
بشنوید و بخوانید لطفا:
.
.
اگه مجنون بیابونگرد می شه
دلیلش عشق می تونه نباشه
دلش از دست لیلی خونه شاید
می ره تا از پریشونی رها شه
اگه پروانه با شمعه همیشه
نه اینکه سوختن رو دوست داره
اونم با شعله ها می جنگه اما
می سوزه پیش عشقش کم نیاره
شاید هر قصه ای اینجوری باشه
یه جوری غیر هرچی که شنیدیم
حقیقت های تلخ و ساده ای که
تو هیچ افسانه ی عشقی ندیدیم
نمی خوام مثل لیلی بی خبر شم
نمی خوام مثل مجنون در به در شی
نمی خوام جادّه ها جامو بگیرن
به جای عشق من، عشق ِ سفر شی
نمی خوام شمع باشی و بسوزی
تا من پروانه ی آتیش به پر شم
یه عمره هر دو خاکسترنشینیم
نخواه از این واست دیوونه تر شم
بذار یه جور دیگه عاشقت شم
بیا یه جور دیگه عاشقم باش
تصور کن چقد دلگیره این عشق
اگه مثل همه دیروز و فرداش
ما تصویر همیم تو آینه انگار
نمی خوام اینهمه یکجور باشیم
نذار عادت شه با هم بودن ما
بذار از هم کمی هم دور باشیم
منو از خاطرت گاهی ببر تا
منم از یاد تو گاهی جدا شم
بذار تنها بشی با خاطراتت
بذار دلواپست حتی نباشم
یا می رسیم به هم یه روز یه جایی
به همدیگه دوباره دل می بازیم
یا گم می شیم تو غوغای زمونه
به یاد هم می سوزیم و می سازیم
شهریور 88
جلسات شعرخوانی و نقد شعر سرای اهل قلم تا اطلاع ثانوی برگزار نمی شود.

گلهای یاس خانه باغ پدری و عطر جوانش در اتوبان تهران-کرج همراه این آهنگ مست می کنند…
.
.
و سلام،
یک غزل بخوانید:
.
دنیا که آمد گریههایش مثل من بود
مثل من او هم خسته از زندان تن بود
دنیا بزرگ و او بزرگ و …تر شد از عشق
دنیا که بیش از آنچه باید دلشکن بود…
میخواست مانند تو باشد، نشکند زود
دنیا اگر یادش نمی
………………….افتاد: زن بود
دیگر نگو: «بین من و تو فاصله نیست»
حتی اگر قدر همین یک پیرهن… ، بود!
…
میمیرم اما نه برایت، کاش، ای کاش
مردن دروغی مثل دنیا آمدن بود…
.
والسلام
..
1. از تمام آنچه در “ژاکت” معروف محسن چاووشی است، من همین آهنگ -چاردیواری- را پسندیدم که در وبلاگ گذاشتهام. ریتم ناآرام آهنگش را به آرامشی که در متن ترانه هست، ببخشید.
2. به قول دوستی، شدهام شاعر تولیدات انبوه. یک غزل بخوانید لطفاً:
.
.
.

.
پر شِکوهتر از سارهای بر درخت است
پیراهن تنها که روی بند رخت است
پیراهنی که پیش از این سر مینهادهست
بر شانهی پیراهنت، حالا چه سخت است-
تنها بماند مثل من: در بند، بی تو…
تو که خیالت از من و این عشق، تخت است!
پیراهنم میداند از من بهتر این را:
بر باد رفتن، قسمت ِ هر تیرهبخت است
…
از غصه حلقآویز شاید کرده خود را
پیراهنی دیدی اگر بر بند رخت است…
آهنگ وبلاگ را از دست ندهید، با صدای فریدون فراهانی.
.
.
.
.
…حتا اگر اردیبهشتی هم نبودم
.
…بیدار شد از خواب، دید اردیبهشت است
آب و هوا سرشار از عطر فرشتهست
در برکهی چشمان تو گم کرد خود را
از یاد برد آهسته آهسته که زشت است
فهمید در لبخند تو رازی ست پنهان
پیشانیات پیداتر از هر سرنوشت است
یک عمر بذر کینه در دل کاشت اما
عشق تو توفان بود و زد بر هرچه کشت است…
…
…
تنها نمیماندی نبودم، برکهی من!
دنیا پر از ما جوجه اردکهای زشت است
آهنگ وبلاگ: هرکه دلارام دید
با صدای جلالالدین منبری
.
.
.
.
فریاد و آه و ناله و هر چیز از این قبیل
تو ساکتی و عشق تو در من به قال و قیل…
حرفی به من بزن که بدانم هنوز هم…
حتی اگر نباشم، روزی به هر دلیل
در من زنان کوچکی از اشک و بوسه، پر
تا کی این اشکبوس سپاهی کند گسیل
در وصف عشق هرچه شنیدیم ناقص است
چیزی شبیه قصهی تاریکی است و فیل
کوتاه آمدیم ولی همتش بلند!
دستی اگر رسید به خرمای بر نخیل
زنها همیشه دسته گلی آب دادهاند
اینجا به رود کرخه و آنجا به رود نیل…
دست مرا بگیر و ببر شهر دیگری
مانند ماهیان که پی نهر دیگری…
شیرین نکرد کام تو را این دیار اگر
در جام من نریخت مگر زهر دیگری
با عاشقان، زمانه بگو آشتی نکن!
غمگین نمیشویم جز از قهر دیگری
عشق، آن عصای معجزه در دستهای توست
بگذار با تو بگذرم از بحر دیگری
تلخ و رسولکُش شده این روزگار، کاش
ایمان بیاورم به تو در دهر ِ دیگری…
پیش نوشت یک: ممنونم از فریبای نازنینم که روی مرا زمین نینداخت و باز نوشت تا ما اهالی وبلاگستان را از حظ خواندنش محروم نسازد.
پیش نوشت دو: ترانه ای که در این پست گذاشته بودم اصلا سیاسی نبود اما به دلیل برخی برداشتهای سیاسی حذف شد. شرمنده ی دوستان گرانقدری هستم که کامنتشان حرام آن ترانه شد.
.
.
یک غزل قدیمی بخوانید که بسیار دوستش دارم.
.
می خواست با تو رخت سفر در بیاورد
از چشمهای خیس تو سر در بیاورد
«من آمدم» بگوید و اندوه کهنه را
از ذهن خاک خورده ی در، در بیاورد
می خواست جوجه باشد و هی جیک جیک جیک…
در آسمان عشق تو پر در بیاورد
حتی اگر عقاب ببارد از آسمان
حتی اگر که عشق پدر در بیاورد
سخت است جوجه باشی و دیوانگی کنی
این بار مرگ دبه اگر در بیاورد…
آهنگ وبلاگ: صیاد
با صدای علیرضا افتخاری
.
.
.
دشت مبهوت از دوندگیاش
آسمان خیره بر پرندگیاش
میدوید آنچنان که حتا باد
شرمگین میشد از وزندگیاش
میپرید از کمند ِ رودی که
خستگی بود در خزندگیاش
خونش آغشتهی پلنگی بود
جراتی بود در جهندگیاش
هیچکس با خودش نگفت پلنگ
عطشی بوده در درندگیاش
و نفهمید هیچکس آهو
عشوه میریخت از رمندگیاش
***
گردنم گرچه باریکتر از موست
کاش دندان ِ تو بُرندگیاش…
جز تو با هیچکس دلم خوش نیست
خسته است از خودش، دوندگیاش
کاش میشد بایستد دل من
بِگُذارد دلت به زندگیاش…