آی!

خدا می داند
چقدر دردناک است
برای آدمی که زخم هایش را
حتی از آینه پنهان کرده است
در وصف خود بگوید:  “…I”

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

باباجانی (داستان کوتاه)

ملیحه دو دستی کوبید توی سر خودش. مادر دوید. ملیحه جیغ کشید :«یا منو می دید به مصطفی یا انقد خودمو می‌زنم تا بمیرم». مادر هر دو دستش را محکم کشید. گفت: «دیوونه». ملیحه گفت: «خودتی» و دستش را چنگ زد و فرار کرد. داد زدم :«داره می ره بیرون». مادر به سینه‌اش مشت کوبید و نفرین کرد. گفت :«د برو دنبالش دیگه». پا برهنه دویدم توی حیاط. ندیدمش. داد زدم :« ملیح خله؟». جواب نداد. مادر با اخم نگاهم کرد. گفت :«خجالت بکش به خاله ات می گی خل؟» گفتم:« من کی گفتم خل؟ گفتم خاله» و بلندتر داد زدم: «ملیح خاله؟ تلفن! عمو مصطفی …» هنوز جمله‌ام را تمام نکرده بودم که مادر جیغ کشید: «از پشت بوم بیا پایین ملیحه جان». ملیحه داد زد :«یا به مصطفی می‌گید بیاد منو ببره یا خودمو می‌ندازم پایین» و یک پایش را از پشت بام آویزان کرد.

***

آقاجان گفت: «هرجا رو بگی گشتیم خان جان. هرجا بگی رفتیم. اثری از آثارش نیست». خان جان محکم زد روی پاش و گریه کرد: «دیدی زنیکه پتیاره آخرش کار خودش رو کرد؟ دیدی آخرش همون شد که من گفتم؟ دیدی پسر تحصیل کرده ام بعد یه عمر چه طور تو روی من وایستاد؟» و بلندتر گریه کرد. مادر کنارش نشست و دست گذاشت به شانه‌اش.
- حالا که چیزی نشده خان جان. اصلاً از کجا معلوم که رفته باشن؟ ها؟
و به آقاجان نگاه کرد. آقاجان سبیل‌های بلندش را جوید و چیزی نگفت. مادر گفت: «ملیحه که رفته دم خونه دیده هیچ کی نیست. همسایه ها گفتن از اونجا رفته». به ملیحه که بغ کرده خوابیده بود نگاه کرد. گفت :«حالا اینو چیکارش کنیم؟ کی جواب اینو می ده؟». آقاجان اخم کرد. صورت پرچروکش بیشتر چروک خورد. گفت :«حالا چه وقت این حرفاست؟» و کتش را که یکبری شده بود روی شانه اش کشید و از اتاق بیرون رفت. دویدم دنبالش. گفتم: «آقاجان؟» آقاجان به سرم دست کشید. گفت: «مرده و قولش». گفتم: «یعنی دیگه بر نمی‌گردن؟». آهی کشید و گفت: «با خداست».


ملیحه گفت: «چایی می‌خوری برات بیارم؟». عمو مصطفی خندید و دندان‌های سپیدش را نشان داد. گفت: « حالا نه». گفت: « این تمرین رو حل کن آفرین دختر خوب» و به من نگاه کرد. خندیدم و انگشتم را به کله‌ام کوبیدم. نخندید. گفت: « یه سیگار برای عمو می‌گیری؟». اسکناس را دراز کرد طرفم. ملیحه از دستش چنگ زد.
- مگه من مردم؟ بده خودم برات می‌گیرم.
عمو مصطفی دست ملیحه را گرفت. مشتش را باز کرد و اسکناس را برداشت.
- تو بشین تمرینت رو حل کن.
ملیحه بغ کرد. لب‌هاش را طوری ورچید که مو به تنم سیخ شد. منتظر بودم بزند زیر گریه یا بپرد سمت عمو که مداد و دفتر را با پایش کناری پرت کرد و رفت گوشه اتاق. عمو مصطفی خندید: «قهر کردی ملیح خانوم؟». ملیحه بغض کرد و صداش بلند شد: «الهی بمیری که دوستم نداری». پق زدم زیر خنده که مثل اجل معلق پرید سمتم.
- عنتر بوزینه. به من می‌خندی؟ جفت چشماتو از کاسه در می آرم.
دویدم توی حیاط و داد زدم :«ملیح خله».

***

خان جان گفت: «می‌ری در خونه رو می زنی. همونایی رو که بت گفتم بش می‌گی. بی‌کم و کاست. فهمیدی؟» و پا تند کرد. دویدم دنبالش. گفتم: « چرا خودتون نمی‌رید خان جان؟». براق شد طرفم. گفت: «همین که من می گم». قلوه سنگی را از سر راهم شوت کردم که خورد به دیوار و برگشت. گفت :«همون در سبزه آخر کوچه اس٫ پلاکش هم بیسته. خوب نگاه کن یه بار اشتباه نیومده باشیم». پا به پا کردم و گفتم: «آخه خان جان خودتون که اومدید خب…» یقه لباسم را گرفت و کشاند سمت خودش. گفت: « تو هم لنگه‌ی عموت. نشد یه کار بت بگیم هی درست و راستی نکنی. بت گفتم برو». و دست گذاشت به قلبش که یعنی حالش بد شده است. می‌دانستم هیچ چیش نیست اما دلم سوخت. راه افتادم که داد زد: «یادت نره بت چی گفتم. مو به مو واسش بگو. بگو گورشو از این محل گم کنه». زنگ را که زدم برگشتم و به خان جان نگاه کردم که خودش را پشت تیر سیمانی قایم کرده بود. دستش را از زیر چادر تکان داد که نفهمیدم یعنی چه. لنگه کوچک در باز شد. دختر بچه‌ای با چشم‌های درشت سیاه نگاهم کرد. جیغ زد: «با کی کار دارید؟» و تند تند نفس کشید. به روبان‌های رنگارنگ روی سرش نگاه کردم. چقدر کیف داشت اگر می توانستم بکنمشان و در بروم. گفتم: «مامانت خونه اس؟». همان طور که لای در ایستاده بود سرش را برگرداند و چنان جیغی کشید که تا ده خانه آن طرف‌تر هم شنیده شد.
- مااااااااامااااااااانی. دم در کارت دارن.
گفت :«نیای تو ها. همینجا وایسا تا مامانم بیاد». خنده‌ام گرفت. گفتم: «باشه». اول شکمش را که نسبت به جثه‌ی کوچکش بزرگ بود از لای در تو برد بعد چرخید و اردک‌وار دوید توی حیاط. سرم را آهسته از لای در تو بردم. زن داشت چادرش را در هوا می تکاند. قد بلند بود و گیس‌های بلند و سیاهش دورش ریخته بود. به سرعت سرم را بیرون بردم. تنم داغ شده بود. چرخیدم به خان جان نگاه کنم که بالای سرم ایستاد. گفت: «با من کار داشتی پسرم؟». صداش قشنگ بود. به خصوص وقت گفتن «پسرم». من من کردم و به سمت تیر چراغ برق چرخیدم. او هم با من چرخید. خان جان نبود. گفت :«کسی تو رو فرستاده، نه؟». سر تکان دادم. دلم می خواست گریه کنم. لبخند زد. گفت :«بیا تو». گفتم :«خیلی ممنون باید برم. خان جانم منتظرمه. فقط… فقط من باید یه چیزی…». چشمهاش غمگین شد.
- می دونم چه پیغامی برام آوردی.
صداش می لرزید. نفس عمیقی کشیدم. گفتم: « پس اگه خودتون می دونید…پس… من دیگه می‌رم». دخترک از پشت چادر مادرش جلو آمد و شکلاتی به سمتم گرفت. گفت :«این مال تو». گرفتم و تا خانه بی وقفه دویدم.

***

مادر استکان چای را جلوی آقاجان گذاشت. گفت: « خدا رحمتش کنه بنده خدا رو ولی اتفاقیه که پیش اومده. غصه خوردن فایده نداره آقا. باید به فکر زن و بچه اش باشی. خدا بهشون صبر بده. راستی آقا من زنش رو می‌شناسم؟» آقاجان با چشم‌های پف کرده و قرمز به مادر نگاه کرد که اشکهایش را با گوشه چارقد پاک می‌کرد. با صدایی گرفته گفت :«فکر نکنم». گفت: « من بش قول دادم از زن و بچه اش مراقبت کنم. هرچی باشه کارگر کارگاه من بود. تو بغل من مرد» و صدایش گرفت. خان‌جان عصایش را کنار گذاشت. استکان چای را از دست مادر گرفت. گفت: «اینهمه ماشاا… آدم تو دم و دستگاهت داری. بفرست ردشون خب». مادر داد زد: «ملیح؟ کجایی ورپریده؟». خان جان سر تکان داد و آه کشید.
- ملیح هم شده یه غصه برا تو. تا کی می خوای تر و خشکش کنی؟ بالاخره که چی؟
مادر روی فرش نشست و با خستگی گفت: «چیکارش کنم خان جان؟ آبجیمه. نمی تونم بفرستمش آسایشگاه که. دلم نمی‌آد. خودم مراقبش باشم خیالم راحت تره». آقاجان کتش را از جا لباسی برداشت. تسبیح کوچکش را بیرون کشید. گفت: «خودم باید برم رد کار زن و بچه‌اش. بعید نیست برادراش دندون برا همون سی شی صنارش تیز کرده باشن». مادر گفت: «طفلک زنش». خان جان ابرو در هم کشید.
- کاش نمی ذاشتی جسد شوهره رو ببینه آقا.
آقاجان بین دو لنگه‌ی در ایستاد. نفس بلندی کشید و کفش‌های پاشنه خوابش را پا کرد. گفت: «یه خونه نقلی براشون اجاره می‌کنم. دخترش پنج سالشه ماشاا… سر بگردونی وقت شوهرشه». انگار با خودش حرف می‌زد. مادر دوید طرفش. گفت :«حالت خوبه آقا؟ صورتت خیس عرقه. نکنه خدای نکرده باز قلبت…؟». آقاجان دستی به صورتش کشید. لبخند زد :«نه. چیزیم نیست». مادر دنبالش راه افتاد. گفت: «بدو یه لیوان آب سرد برا آقات بیار». دویدم سمت آشپزخانه. آقاجان آب را یک جرعه سر کشید و نوک سبیلهاش را پاک کرد. مادر گفت: «می خوای امروز نرو کارگاه. خاکشیر یخمال برات درست می‌کنم. یه کم استراحت کن. گرما زده شدی گمونم». آقاجان سر تکان داد:«نه. باید برم. مال یتیمه. امروز فردا نشه بهتره». آقاجان که رفت مادر بغض کرد: «خدا از بزرگی کمت نکنه آقا که فکر مردمی». خان جان خندید:« پسر حاج نصرالله است دیگه».

***

ملیحه داد زد: «اوهوی زنیکه دزد، بیا بیرون ببینم. فکر کردی شهر هرته نامزد مردمو قر می زنی» و با دو دوست محکم به در کوچک سبز کوبید. بازویش را گرفتم.
- ملیح خاله، تو رو سر جدت اینجا آبروریزی راه ننداز٫ می‌آن می زننمون ها. اصلا تو چه جوری اینجا رو پیدا کردی؟
روی دستم زد.
- فک کردی مثه تو خنگم؟ تعقیبت کردم. چی خیال کردی؟ همه تون دستتون تو یه کاسه اس٫ برا من فیلم بازی می‌کنین. هم تو هم اون خان جان خدانشناست هم اون آبجی حسودم.
زن همسایه بغلی از بالکن داد زد :«چه خبرتونه؟ صداتونو انداختین سرتون لنگ ظهری؟». مردی از اتاق جوابش را داد: « بگو گورشون رو گم کنن. نمی ذارن ظهری کپه‌ی مرگمونو بذاریم ها». دست ملیحه را کشیدم. التماس کردم: «خاله ملیح جان، بیا بریم. اصلاً خودم می برمت پیش عمو مصطفی ». دستش را از دستم بیرون کشید و محکمتر در خانه را زد.
- اوهوی! زنیکه‌ی ترسو…
زنی که از خانه کناری بیرون آمده بود، گفت:« از اینجا رفتن. می بینی که». گفت :«زن بد بوده؟ چی کار کرده مگه؟». ملیحه چادرش را دو دستی زیر بغل زد و درست کنار زن ایستاد. زن یک قدم عقب رفت و به من نگاه کرد. گفت :«دزده. دزد دیدی تا حالا؟ نامزد منو دزدیده با خودش برده». زنی که توی بالکن ایستاده بود داد کشید: «خب لابد خودت عرضه نداشتی نگهش داری». ملیحه دستش را به سمتش تکان داد: «تو خفه». به زن نگاه کردم که به سرعت به اتاق برگشت. دویدم. گفتم: «خاله ملیح، جان مادرت، الان مرده می‌آد پایین. اصلاً بیا خودم می‌برمت دم خونه عمو مصطفی». چپ چپ نگاهم کرد. گفت: «راس می‌گی؟».
التماس کردم :«به جون خاله راس می‌گم». دستش را کشیدم و با خودم بردم. صدای زن را از دور شنیدم که گفت: «ولش کن آقا عزت، دختره خل و چل بود».

***

آقاجان گفت :«زود می‌ری عمو مصطفی رو صدا می‌کنی. بش می‌گی آب دستشه بذاره زمین بیاد. اگه گفت کلاس دارم و دانشجوها منتظرن و از این حرفا بش بگو فوری فوتیه. زود برو بابا». صورتش سرخ شده بود. تند تند حرف می‌زد. گفتم: «چشم آقاجان الان می‌رم». آقاجان جواب نداد. آه کشید و زیر لب گفت: «یا فاطمه زهرا… به حق این شب عزیز…». از کارگاه تا میدان دانشگاه را به سرعت رکاب زدم.
برای بار چندم پرسید: «داداش نگفت چی کارم داره؟». گفتم: «نه به خدا عمو». صورتش درهم رفت. دستی به ریشش کشید و لب گزید. گفت: «خان جان چه طوره؟ هنوز از دست من عصبانیه؟». سر تکان دادم و تا کارگاه حرفی نزدم.

***

زن اسدالله داد زد: «اوووی پسر… بدو به اسدالله بگو دیگا رو بار بذاره». خواستم بگم من اسم دارم. نگفتم. دویدم توی حیاط. خان جان با لباس مشکی عصا به دست این طرف آن طرف می رفت. گفت: «الهی قربون قدت شم مادر. برو بپرس چرا این سخنرانه نیومده هنوز؟». گفتم: «از کی بپرسم خان جان؟». نشنید. رفت. ملیحه گفت: «از سر قبر من» و زبانش را در آورد. به اسدالله گفت: «می‌دی منم هم بزنم؟ می‌گن حاجت روا می شم؟ آخه نامزدم ولم کرده رفته پی یکی دیگه» و چادرش را باز و بسته کرد. اسدالله خنده‌ای کرد.
- رو چشَم ملیح خانوم. رو چشَم. اصلاً شما امر کنین. حالا چه حاجتی داری؟
ملیحه چشمهاش را چپ کرد یعنی که فکر می‌کند. گفت: «الهی مصطفی سنگ شی که منو ول کردی رفتی دنبال اون پتیاره. الهی خیر از جوونیت نبینی…». ملاقه را گرفت. گفتم: «اون آشه که هم می زنن نه قیمه ملیح خله». داد زد: «الهی لال بمیری». خندیدم: « به حرف گربه سیاه بارون نمی‌آد» و دویدم. خان جان روی پله‌ها نشسته بود و دستش را روی قلبش گذاشته بود. کنارش نشستم. هن هن کنان گفت: «آقا جانت هنوز برنگشته؟». سر تکان دادم. گفت: «کجا رفته؟ تو چرا باش نموندی؟ چرا زود اومدی؟ از مصطفی خبری نشد؟» می‌دانستم کجا رفته اما نگفتم. صدای نوحه توی حیاط پیچید. خان جان بغض کرد.
- الهی قربون غریبیت برم بی‌بی. حالا می فهمم چی کشیدی. حالا می فهمم. شب شهادت ته. نمی خوام نفرین کنم ولی نبینم اون روزو که این زنیکه‌ی بیوه رو ورداره بیاره تو خونه‌ی من.
خواستم بگویم آن زن خیلی هم زن خوبی است. نگفتم. حواسم بود که نباید چیزی بگویم. لبهایم را روی هم فشردم و بلند شدم. خان جان اشک‌هاش را با پر چادر پاک کرد. گفت: «همه تون سر و ته یه کرباسید. تو هم یکی لنگه عموت. ببینم تو چه گلی به سر مادرت می‌زنی». داد زد: «آی ملیحه‌ی ذلیل مرده، انقد هم نزن اون قیمه رو آشش کردی».

***

خان جان گفت :«آخرش مصطفی رو فرستادی دنبال کارای اون خدا بیامرز؟ بچه ام بعد از عمری تازه از فرنگ برگشته نذاشتی یه کم استراحت کنه». مادر سفره را پهن کرد. گفت: «وا! حرف‌ها می‌زنید خان جان. ماشاا… از فردای روزی که اومد رفت دانشگاه دنبال درس دادنش. خودش نخواس استراحت کنه». خان جان گفت: « ملیح، برو اون کوزه‌های سیر ترشی رو از زیر زمین بیار. تو هم باش برو که نندازه. مصطفی سیر ترشی خیلی دوست داره». آقاجان خندید. گفت: «خان جان یه بار شد به فکر ما هم باشی؟ ما هم دل داریم به خدا». دویدم دنبال ملیحه که سینه به سینه‌ی عمو مصطفی شد. گفت: «می‌رم برات سیر ترشی بیارم که دوست داری». عمو مصطفی خندید و دندان‌های ردیفش پیدا شدند. ملیحه گفت: «ایشاا… خودم یه روز برات سیرترشی درست می‌کنم». عمو مصطفی سرخ شد. گفت: «پس کو سیر ترشیم؟». ملیحه خندید و جیغ کشید: «خاک عالم، الان می‌آرم» و ریسه کنان از پله‌ها پایین دوید. صدای خان جان تا پایین پله‌ها هم می‌آمد: «دختره ورپریده، اگه تونست جلوی زبون صاب مرده شو بگیره». ملیحه داد زد: «چشم نداری ببینی زن پسرت می‌شم. ها؟» و کوزه سیرترشی را به زمین کوبید.

***

آقاجان که عمو را بغل کرد بغضش ترکید. گفت: «خیلی به ما لطف کردی داداش. نمی‌دونم چه طور جبران کنم».
- حق خودت بود. ارث پدری‌ات …
صدا در گلوی آقاجان شکست.  به زن عمو نگاه کردم که سر به زیر انداخته بود. لادن دستم را کشید.
- خونه ما بیای ها؟
خم شدم و بغلش کردم. گونه‌ی نرم و سرخش را بوسیدم. گفتم :«به یه شرط». جیغی کشید که نزدیک بود پرده های گوشم پاره بشود.
- چه شرطی؟
-بازم بم شوکولات بدی.
زن عمو گفت: «بذارش پایین خسته می‌شی».
آقاجان گفت: «خب ریحانه خانوم، ایشاا… به پای هم پیر بشید». صداش می‌لرزید. حواسم بود که وقت حرف زدن به زن عمو نگاه نمی‌کرد. زن عمو چادر را محکمتر به صورتش کشاند. با صدای لرزان گفت :«خدا از بزرگی کمتون نکنه».
- نگران خان جان هم نباشید. یه چند وقت که بگذره و آبا از آسیاب بیفته آروم می شه. دلش قد گنجیشکه. زود به رحم می اد.
گفتم: «من می‌تونم گاهی بیام پیشتون عمو؟»
لادن پای عمو مصطفی را بغل کرد.
- آره بیاد. تو رو خدا… تو رو خدا…
عمو مصطفی خندید و دخترک را بغل کرد. گفت: «به شرطی که این دفعه پیغام نیاری». سرخ شدم و سرم را پایین انداختم. زن عمو به سرم دست کشید. گفت: «هر وقت اومدی قدمت سر چشم».

***

خان جان گریه کرد: «دیدی بالاخره کار خودش رو کرد؟ دیدی چه طوری قاپ پسر معصوم منو دزدید؟ زنیکه هنوز هفت ماه از مرگ شوهرش نگذشته دوباره عروس شد. یا فاطمه زهرا، به خودت واگذار می‌کنمش. خودت باید تقاص خون دل خوردن منو پس بگیری. این همه سال پسر بزرگ کردم. فرستادمش فرنگ با کمالات بشه. چقدر آرزو داشتم یه عروس خوب خونواده دار…» و با دست محکم به پاش کوبید. آقاجان غرید: «شب شهادته خان جان نفرین نکنین. یه وقت می‌گیره». خان جان زار زد: «شب عزاست. عزا. از سوز دلمه این حرفا مادر. از تو هم گله دارم. تو چرا جلوشو نگرفتی؟ تو چرا گذاشتی داداشت بدبخت شه؟»
آقاجان شربت خاکشیر را سر کشید و چیزی نگفت. از پله ها که پایین رفت به مادر گفت: «خسته‌ام. می‌رم کارگاه می‌خوابم. تو این شلوغی خوابم نمی بره». گفت: «تو هم باهام بیا». کنارش راه افتادم. قدم‌هاش کوتاه بود و کم جان. نگاهش کردم. صورتش رنگ پریده بود. گفتم: «حالتون خوبه آقاجان؟». عرق صورتش را با دست پاک کرد. گفت: «نه». گفت: «تو که شاهد بودی من هرچی از دستم بر می‌اومد واسه ریحانه کردم». هاج و واج نگاهش کردم. دوباره گفت: «شاهد بودی که پسر؟» و دست سنگینش را گذاشت به شانه‌ام. گفتم: «آره آقاجون. آره». هق هق کرد. گفت: «بی‌بی تو هم شاهدی…» خجالت کشیدم. خواستم بگویم «گریه نکنین آقاجان». رویم نشد. اشکهایم را پاک کردم و دستم را دور کمر آقاجان حلقه زدم.

***

سر قبر خان جان نشستیم. مادر گفت: «بش گفتم شب شهادتی نفرین نکن. می‌گیره» و گریه کرد.
- هی می‌گفت الهی من نباشم ببینم مصطفی اون زنه رو بیاره تو این خونه.
گفتم: «حالا زن عمو می آد خونه‌ی خان جان؟» مادر به آقاجان نگاه کرد که رنگش پریده بود و سبیلش را می‌جوید. زیر لب گفت: « خدا بیامرزه جواد رو». مادر گفت: «حالت خوبه آقا؟ قرص قلبتو بدم بذاری تو دهنت؟». آقاجان سر تکان داد. گفت: «چه عیب داره بیان تو همون خونه زندگی کنن؟»

نشسته‌ام روبروی کامپیوتر. صدای پسر و دخترم را از حیاط می‌شنوم که بازی می‌کنند. پسرک داد می‌زند: «خسته شدین باباجانی؟». آقا جان خوشش می‌آید بچه‌ها باباجانی صدایش کنند. صدای خنده‌ی عمو مصطفی را می‌شنوم: «ولش کنین این باباجانی رو. زوارش دیگه در رفته». لادن فنجان چای را که به دستم می‌دهد به رویش لبخند می‌زنم. دست به شانه‌ام می‌گذارد.
- بالاخره تمومش کردی محمد جان؟
می‌خندم: «شوهرت رو دست کم گرفتی لادن خانوم». بر گونه ام بوسه می‌زند و می‌رود.
باباجانی هن هن کنان کنارم می‌نشیند: «من به قدر این مصطفی حال و حوصله بچه ندارم». لبخند می‌زنم: «این یکی رو قبول دارم آقا جان». می‌خندد و به سرفه می‌افتد. خیلی پیر شده‌است. می‌گوید: «تموم شد این داستان زندگی ما بالاخره یا نه پسر؟». سر تکان می دهم و می خندم. سرش را خم می کند. می گوید: «من عاشق ریحان بودم، خیلی قبل‌تر از اونکه با مادرت ازدواج کنم». انگار به خودش می گوید. دستش را می‌گیرم. می‌گویم: «می‌دونم آقاجون. خیلی وقته که می‌دونم». می‌گوید: «جواد از من بهتر بود». دستش را فشار می‌دهم. چشمهاش خیس اشک می‌شوند.
- بنویس٫ اینایی رو که می گم بنویس پسر. نمی‌خواستم سرنوشت جواد اون طوری بشه. باور کن نمی‌خواستم. اصلاً نمی‌دونستم ریحان زنشه. قبول دارم وقتی که فهمیدم اعصابم ریخت به هم…
می‌گویم: «گذشته‌ها گذشته آقاجون».
- از روزی که فهمیدم زنش کیه باهاش بد اخلاقی کردم. ازش ایراد می‌گرفتم. اعصابشو داغون کرده بودم….
بغض می‌کند. پیکر استخوانیش را در آغوش می‌گیرم. می‌گوید: «با مصطفی خوشبخت شد. نه؟» سر تکان می‌دهم: «آقایی کردی آقاجون». می‌گوید: «واسه خان جانت خیلی سخت بود. باور نمی‌کرد بعد از من نوبت مصطفی باشه. واسه همین تو رو فرستاد سروقتش». می‌گوید: «به زبون نمی‌آرم ولی من خیلی دوستتون دارم پسر. هم تو رو هم مادرت رو».
- خیلی وقته که می‌دونم آقاجون. خیلی وقته که می‌دونم…
مادر لای در می‌ایستد.
- پدر و پسر دو ساعته چی زیر گوش هم می گید؟

دسته‌بندی مطلب: داستان کوتاه  

شرم حضور و شوق تماشا

قربان آن سری که مرا سربلند کرد
تنها برای دیدن من سر بلند کرد

دستی که بی‌نیاز به دامی و دانه‌ای
من را کبوترانه به خود پایبند کرد

نفرین عشق بر دل من باد اگر دمی
با هرکه جز غم تو بگو و بخند کرد

“هرکس که دید روی تو بوسید چشم من”
آئینه بودن تو مرا خودپسند کرد

بیم جدایی است نه شوق رها شدن
در آن سری که عشق دلش را به بند کرد

دسته‌بندی مطلب: غزل  

یک گاز سیب سرخ (داستان کوتاه)

آرزو فقط آرزوی علی نبود. آرزوی یک محله بود. شاید هم یک شهر. هیچ کس باور نمی کرد آرزوی علی از دست برود همانطور که هیچ کس باور نمی کرد علی آرزوی دیگری داشته باشد.
حبیب داد زد: «خان جان، بیا ببین چه مستاجر خوبی برای اتاقمان پیدا کرده ام» و از پله های ایوان بالا دوید. خان جان گفت: «چه کاره است؟ از کجا آمده؟چند وقت می ماند؟» و از پشت پنجره به علی خیره شد که میان حیاط ایستاده بود و به دو درخت نارنج نگاه می کرد. آرزو گفت: «آنکه هیچ گل ندارد مال حبیب است و این یکی که پر از شکوفه است مال منست. مال حبیب را خان جان چیده تا مربای بهار نارنج درست کند اما من مال خودم را نگذاشتم دست بزند تا میوه بدهد». علی دستش را سایه بان چشمها کرد و به سمت صدا چرخید. آرزو گفت: «یک وقت به سرتان نزند گلبرگهایش را لای کتاب بگذارید ها گفته باشم». علی جلوتر رفت. دستش را انداخت و به انبوه گیسوان طلایی نگاه کرد. خان جان گفت: «برای خودش عاقله مردیست. خدا کند بی دردسر هم باشد». حبیب نیشخند زد: «خطاط است. شاگرد می گیرد و اموراتش را می گذراند. یک مستمری بخور و نمیر هم از پدرش دارد. روی هم رفته آدم خوبی به نظر می رسد به خصوص که…». آرزو نفس زنان از راه رسید و دستهایش را دور کمر خان جان گره کرد: « گمانم این رفیق تو لال است حبیب. یک قدر دیگر زیر این آفتاب بماند ناقص عقل هم می شود». حبیب گفت: «مارمولک! هنوز از راه نرسیده تو از کجا فهمیدی که لال است؟» خان جان با تعجب پرسید: «لال است؟». آرزو گیسهای طلایی اش را دور دست تاباند و ابروهایش را بالا برد: «آدم باید لال باشد که وقتی به یک دختر خوشگل می رسد سلام نکند». خان جان با عصبانیت میان کلامش دوید: «باز که این چارقد دور گردنت افتاده؟ همین کارها را می کنی که در و همسایه پشت سرت حرف می زنند». آرزو لب برچید و روسری را از دور گردن بالا کشید: «مدام از سرم سر می خورد خب» و در حالیکه به سرعت بیرون می دوید داد زد: «در ضمن در و همسایه دخترهای زشت و حسود دارند، گناه من چیست؟». حبیب خنده کنان به خان جان نگاه کرد که دست به صورتش گذاشته بود و نچ نچ می کرد.

***

خرّم شیشه مشروبش را از روی میز برداشت. لیوان را پر کرد و به لب برد اما قبل از آنکه بنوشد دوباره توی بطری برگرداند. عادت همیشگی اش بود. به قول خودش پنجاه سال تمام با مشروب زندگی کرده بود. طول می کشید تا قبول کند که باید مشروب را برای همیشه ترک کند. خیلی سعی کرده بودند حالی اش کنند که دیگر قادر به تحمل حتی یک قطره از آن مایع گزنده نیست اما زیر بار نرفته بود. یک بار که علی رغم همه توصیه ها و سفارش ها سعی کرد مشروب بنوشد انقدر استفراغ کرد که دیگر چیزی از هیبتش باقی نماند. علی از پنجره به بیرون نگاه کرد و آه کشید. مادام سرجیک دستمالش را روی سر خرم پرتاب کرد: «میزم را کثیف کردی خرس گنده». خرم دستمال را روی میز کشید و گفت: «از من می شنوی علی جان، این جستجو را تمام کن. زن جماعت ارزش این چیزها را ندارد به خدا. همین من. زن اولم خوب که سرکیسه ام کرد ولم کرد و نمی دانم رفت کدام گوری. هنوز هم که هنوز است ازش بی خبرم. اصلا نمی دانم زنده است یا مرده. زن دومم هم…». مادام سرجیک چین دامن گشادش را صاف کرد و به خرم براق شد :«تو نمی توانی ساکت باشی؟ بیشتر از هزار دفعه زندگی نامه ات را ریخته ای بیرون ». خرم دستش را با حرص در هوا تکان داد و از پشت میز بلند شد. مادام سرجیک کنار علی ایستاد و خم شد تا نوشته ای را که علی به دستش داد بخواند: «آرزو هر زنی نیست». مادام لبخند زد: «معلوم است که هر زنی آرزوی علی نیست». کریم که تا آن وقت ساکت گوشه ای نشسته بود دست به شانه علی گذاشت و آهسته گفت: «فردا از نو می گردیم. بالاخره یک جایی توی همین شهر است». مادام سرجیک گفت: «ممکن است توی این چند سالی که علی نبوده از این شهر رفته باشند. من به دوستانم توی شهرهای دیگر سپرده ام اما مشکل اینجاست که اسم و رسمشان را نمی دانیم. اگر لااقل نام فامیلشان را داشتیم یا اصلیتشان را می دانستیم…». علی نوشت: «من فقط شش ماه در خانه شان زندگی کردم. فامیلشان را نمی دانم چه بود. اصلیتشان را هم. اتاق می خواستم که برادرش را نشانم دادند». خرم با لیوان پر از مشروب بین دو لنگه در ایستاد.
- گفتی که گیسهایش طلایی بود ها؟ همین؟ از کجا می دانی که رنگشان نکرده بود؟
مادام سرجیک داد زد: «خفه شو خرم». علی نوشت: «آرزو فقط شانزده سال داشت».

***

آرزو فقط شانزده سال داشت که عاشق علی شد. هیچ کس باور نمی کرد علی این عشق را جدی بگیرد. همانطور که هیچ کس باور نمی کرد عشق آرزو جدی باشد. حبیب روی فرش کهنه ایوان نشست و به حرکت قلم نگاه کرد.
- این وروجک، خواهرم را می گویم. ول کن نیست. می خواهد خط یاد بگیرد. گفتم سرت شلوغ است. از دیشب یکبند زیر گوشم نق زده که از تو خواهش کنم. حالا  اگر وقت نداری یا …
آرزو کنار علی نشست و به حرکت قلم نگاه کرد. علی سر بلند نکرد. دستش زیادی لرزید و قلم زیادی چرخید و کلمه را بد نوشت. آرزو زیر لب خندید. گفت: «یک غلط داشتید آقا معلم. نوزده. حالا نوبت منست» و کف دست کوچکش را به سمت علی گرفت. علی سر بلند نکرد. حبیب گفت: «اگر دیدی خنگ است و یاد نمی گیرد عذرش را راحت بخواه. رو در بایستی نکنی ها علی جان». آرزو داد زد: «حسود» و روی کاغذ خم شد. روسری از سرش سر خورد و آبشار طلایی یک طرف کاغذ ریخت. علی صفحه را نمی دید. آرزو خندید: «آخر چی بنویسم؟ شما که هنوز سرمشق نداده اید آقا معلم». علی نخندید. دستش را مشت کرد تا نلرزد. قلم را گرفت. نوشت: «من علی هستم». آرزو نوشت: «من علی هستم». بد خط نوشت. علی سر تکان داد. از نو نوشت: «من علی هستم، نه آقا معلم». هنوز سر بلند نکرده بود. آرزو خندید. نوشت: «من علی هستم، نه آقا معلم». علی بی صدا خندید. خان جان داد زد: «آرزو کجایی؟ باید بادمجان پوست بکنی». آرزو نشنید یا شنید و محل نکرد. نوشت: «آ…ر…ز…». گفت: «واو را خوب بلد نیستم. دوباره سرمشق می دهید؟». علی نوشت: «صدایت می کنند». چشمهای آرزو به شیطنت برق زد. گفت: «نروید ها. همینجا باشید. تا دو دقیقه دیگر بر می گردم. پوست بادمجان ها را که کلفت بکنم خان جان چاقو را از دستم می گیرد و غر می زند که پدر من هم بلد بود اینطوری بادمجان پوست بگیرد» و به اتاق دوید. علی با دهان بسته خندید و به باران گیسوان طلایی نگاه کرد که در هوا می رقصید.

***

روی صندلی اتوبوس کنار هم نشسته بودند. کریم گفت: «چرا اینهمه سال دنبالش نگشتی؟ چرا بعد از اینهمه سال…». علی روی شیشه دم کرده  اتوبوس انگشت کشید.
- باید اول دنبال خودم می گشتم.
کریم دستهایش را بغل کرد: «پیدا کردی؟». علی سرتکان داد: «بدون آرزو محال بود ». کریم دیگر چیزی نپرسید. آهسته گفت: «نمی دانم اگر من هم آرزوی تو را داشتم همینقدر دنبالش می گشتم؟». به میدانگاهی رسیدند. علی نوشت: «اینجا مادام سرجیک مرا دید». کریم خندید: «می دانم. ناغافل از پشت سر صدایت کرد که هی تو… تو هم ترس برت داشت که این زنیکه چاق بی قواره از من چه می خواهد. او هم با آن راه رفتن اردک وارش آمد سمتت و صاف توی چشمهایت زل زد و پرسید که جایی برای ماندن داری یا آواره ای…». علی خندید و سر فرود آورد. کریم دستش را در هوا تکان داد.
- این کار همیشگی اش است. دنبال بی خانمان هایی مثل ما می گردد. خیال می کنم اینطوری بار گناهانش را سبک می کند.
علی نوشت: «پس باید گناهکار قهاری بوده باشد». کریم خندید. علی روی شیشه دم کرده نوشت: «آرزوی من بی گناه بود». کریم به سرعت پرسید: «چرا می خواهی پیدایش کنی علی؟ شاید ازدواج کرده باشد… شاید اصلا تو را به یاد نیاورد. فکر اینها را کرده ای؟». روی علی به سمت پنجره بود و کریم ندید که صورتش درهم رفت.
- فقط می خواهم بدانم که خوشبخت است یا نه.
- و اگر بود؟
علی به چشمهای کریم نگاه کرد.
- آرام می شوم.
- و اگر نبود؟
- برای خوشبختی اش دعا می کنم.
کریم با شماتت گفت: «دروغگوی خوبی نیستی علی. تو می خواهی بدانی هنوز دوستت دارد یا نه. می خواهی بدانی هنوز عاشقت هست یا نه. تو این را می خواهی بدانی». شانه های علی لرزید اما گریه نکرد.

***

آرزو فقط عشق علی نبود. مرهمی بود بر زخمهای نادیده و دردهای ناگفته. با اینهمه علی نمی توانست به خودش اجازه ابراز علاقه  بدهد همانطور که نمی توانست به ابراز علاقه آرزو پاسخ بدهد.
حبیب لب حوض نشست. گفت: «به سلامتی» و لیوانش را بالا برد. بوی خوش کباب در خانه پیچیده بود. خان جان داد زد: «جای زهرماری خوردن ببین جگر ها نسوخته باشند» و به علی و آرزو چشم دوخت و ابروهایش را در هم کشید. حبیب غر زد: «خان جان، ما که همیشه آب شنگولی نمی خوریم. یک بار هم که می خوریم توی خانه می خوریم که جلوی چشم خلق الله نباشد. تو را روح آقام هی نگو زهر ماری، زهر ماری. کوفتمان می کنی». خان جان سر تکان داد: «پتو و تشکت را جدا کردم. از امشب توی آن اتاق کوچک ته راهرو می خوابی. تا چهل روز زندگیمان نجس و پاکی دارد». حبیب شانه بالا انداخت. سیخهای لای نان را میان سفره گذاشت و  کنار علی نشست. آهسته گفت: «به حرفهای این خان جان ما گوش نکن یک کم پیر شده». علی سر تکان داد. حبیب سر در گوش علی گذاشت و گفت: «امشب پا هستی یا نه؟ با دخترهای خوشگل مجلس داریم. کم از معرفتمان می آمد تک خوری کنیم. اگر باشی خوش می گذرد» و به چشمهای علی نگاه کرد که دو کاسه خون شده بود. آرزو به دستهای علی نگاه کرد که می لرزید. علی بی حرف به اتاقش رفت و در را بست. خان جان روی پایش زد: «قدرت خدا را می بینی؟ این جوانی که نه پدر دارد و نه مادر اینطور نماز خوان و مومن می شود، بچه‌ی من که هفت پشتش نمازی بوده اند…» و جمله اش را ناتمام گذاشت و آه کشید. حبیب یک سیخ جگر به نیش کشید.
- نماز خواندنش را تو از کجا دیدی خان جان؟
خان جان بغ کرد.
- ندیدم. ندیدم حتی یک بار به آرزو نگاه کند. ندیدم یک بار سرش را بلند کند. معلوم است که نمازی است.
و گفت: «این سیخ را ببر برای علی».
آرزو به سرعت گفت: «علی جگر نمی خورد».
حبیب و خان جان با تعجب نگاهش کردند. آرزو بریده بریده گفت: «یعنی حالا نمی خورد» و لب حوض نشست و دستش را توی آب فرو برد. لب گزید تا اشکهایش پایین نریزد.

***

علی به کنده های باقیمانده از سه درخت نارنج دست کشید و بغضش را فرو خورد. یکی از کنده ها از آن دو تای دیگر باریکتر بود و چنان محکم دور کنده دیگر تاب خورده بود که نتوانسته بودند مثل بقیه از ریشه جدایش کنند. علی به باقیمانده تنه درخت دست کشید و دستش را بویید. به کریم که بی حرف کنارش ایستاده بود و نگاهش می کرد، نوشت: «این درخت منست. آرزو کاشت». مادام سرجیک مانتوی گشادش را روی یکی از کنده ها انداخت و رویش نشست. کریم به خانه مخروبه نگاه کرد:
- یعنی حالا آرزو کجاست؟
علی روی زمین تا شد: «برای آرزو هرچه می نوشتم اینجا خاک می کردم». کریم مشتش را در هوا تکان داد: «د آخر چرا مرد حسابی؟». علی جوابی نداد. کریم سر تکان داد: «یک چیزی بگویم ناراحت نشوی علی ها. خیلی بی عرضه بودی. آدم می شود اینقدر عاشق باشد و به همین راحتی بگذارد…». مادام سرجیک سر تکان داد: «آدم وقتی اینقدر عاشق باشد به همین راحتی می گذارد». کریم پوزخند زد: «ببخشید ولی همه تان یک جورهایی خلید. من به محض اینکه فهمیدم نامزدم با یکی دیگر…» و لب گزید و ساکت شد. مادام سرجیک گفت: «رفتی دخلش را بیاوری که دخلت را آوردند. مگر نه؟». خرم که تا آن وقت با شیشه مشروبش سرگرم بود از روی تخته سنگ بلند شد و با دهان بی دندانش خندید: « اگر کشته بودیش که الان اینجا نبودی تا برای خودت راست راست بگردی». کریم بغض کرد: «من دوستش داشتم مادام. خیلی هم دوستش داشتم. هنوز هم گاهی…». خرم باز خندید: «پس بعد از علی نوبت توست که دنبال عشقت بگردی». کسی نخندید. مادام سرجیک به سمتش براق شد: «خوبست که یک بار به خاطر همین خوشمزگی ها دخلت را آورده اند و باز آدم نمی شوی». کریم زیر لب گفت: «هیچ وقت فرصت نشد بهش بگویم که چقدر دوستش دارم». علی صورتش را در دستهایش پنهان کرد.

***

آرزو در هر فرصتی به علی نشان می داد که دوستش دارد. هیچ کس باور نمی کرد فرصت آرزو کوتاه باشد همانطور که هیچ کس باور نمی کرد فرصت علی از دست برود.
آرزو سیب را پیش روی علی گذاشت. سیب سرخ تازه ای بود که تنها یک گاز از آن خورده شده بود. یک گاز درست  به قدر دهان آرزو. علی با تعجب سر بلند کرد. آرزو لبخند زد و چیزی نگفت. علی سر به زیر انداخت و منتظر ماند تا صدای آرزو در گوشش بپیچد. آرزو روی کاغذ نوشت: «این سیب را خان جان به من داد. دلم نیامد. تنها بخورم. یک گاز بیشتر ازش نزده ام». علی با تعجب به کاغذ نگاه کرد. سیب را روی طاقچه گذاشت و نوشت: «ممنونم». آرزو نخندید. علی نوشت: «کدام حرف را تمرین کنیم؟». آرزو نوشت: «عین». علی نوشت: «عین اول مثل عابد؟». آرزو گفت :«عین اول مثل عاشق». صدایش می لرزید. علی تازه فهمید که چقدر دلش برای صدای آرزو تنگ شده است. آبشار گیسوان طلایی روی کاغذ خم شد. علی چیزی نمی دید. آرزو که از اتاق بیرون دوید کاغذ را چرخاند: «دوستت دارم علی». بدخط نوشته بود. علی لب گزید. شب که آرزو با بشقاب قیمه پلوی زعفرانی در اتاقش را زد، به جای آنکه در را با شوق باز کند یک تکه کاغذ از لای در بیرون فرستاد: «اجازه بدهید این مرد لال مستاجر خانه شما باقی بماند که جز این مجبورست به تحمل یک آوارگی دیگر». آرزو مدتها پشت در ایستاد. می دانست علی پشت در ایستاده است. گریه نکرد. کاغذ را تا کرد و با خود برد.

***

مادام سرجیک سر خرم را به دامن گرفت. خرم زار زد: «می ترسم مادام. نمی خواهم با آنها بروم. دوست ندارم از اینجا بروم. مگر زور است؟».
کریم قهقهه زد.
- می گوید مگر زور است؟ یک ساعت است داستان لیلی و مجنون برایش می خوانیم تازه می گوید لیلی زن بود یا مرد. اینجا همه چیز زوری است ببم جان.
مادام سرجیک سر خرم را نوازش کرد.
- بچه شدی پیرمرد؟ اینهمه سال رسم و رسوم را یاد نگرفته ای؟ همه ما یک روز مجبوریم از هم جدا بشویم. تو قرار است جایی برای خودت داشته باشی. یک سر پناه بهتر. با افراد تازه ای آشنا می شوی. زندگی تازه ای را شروع می کنی. به اینها فکر کن. تازه من که نمی توانم شما را تا ابد اینجا جا بدهم. تا بوده همین بوده. شما باید سر و سامان بگیرید و کسان دیگری جای شما را بگیرند.
کریم آه کشید و با انگشتان باریکش بازی کرد: «به زودی نوبت من هم می رسد. اسم من هم توی لیست است. خدا می داند مرا کجا بفرستند؟ میان یک مشت پیر و پاتال».
خرم بینی اش را بالا کشید:
- علی چه؟
مادام سرجیک از روی صندلی بلند شد. کتری را از روی گاز برداشت و آب جوش را توی قوری ریخت. گفت: « قضیه علی با شما فرق دارد.»
خرم مثل بچه ای که از استدلال درمانده باشد پرسید: «پس چرا اینجاست؟».
- چون گمشده ای دارد. تا وقتی پیدایش نکرده قدمش سر چشممان است.
کریم با شماتت گفت: «با این عرضه ای که من در این بشر سراغ دارم تا قیام قیامت هم آرزو را پیدا نمی کند». علی یکباره به سمت کریم چرخید. کریم از حالت نگاه علی ترسید. به سرعت گفت:« راست می گویم دیگر. خب مرد حسابی آدم وقتی کسی را می خواهد راست و حسینی بهش می گوید. با این مسخره بازی که تو در آورده ای دختر مردم معلوم است که رم می کند».
خرم لیوانش را بالا برد: «به سلامتی». کریم خندید: «خودت بزن بلکه یک کم روشن شوی». خرم لیوان را لب نزده روی میز گذاشت. مادام سرجیک سر تکان داد و چایی اش را هورت کشید:
- علی اگر لب از لب وا کرده بود دیگر با من و تو فرقی نداشت.

***

آرزو فقط آرزوی علی نبود. آرزوی خان جان بود. آرزوی حبیب بود. آرزوی یک خانواده بود. هیچ کس باور نمی کرد علی در آرزوی آرزو باشد همانطور که هیچ کس باور نمی کرد آرزو در آرزوی علی باشد.
آرزو تکه های کاغذ پاره را از زیر خاک بیرون می کشید. زیر ناخنهایش گل نشسته بود. خاکها را با دست کناری ریخت و تکه های کاغذ را کنار هم چید. با هم جور نبودند. دوباره کند و دوباره کنار هم چید: «آر…ز…و». اشکهایش تکه های کاغذ را تر کرد. شب که علی به خانه بازگشت عطر بهار نارنج اتاقش را در خود غرق کرده بود. گلبرگها را لای جانمازش پیدا کرد و شیشه مربا را روی طاقچه. شب که حبیب به خانه بازگشت، خان جان دستهایش را چسبید.
- راستش را به من بگو حبیب؟ علی چیزی به آرزو گفته؟
حبیب با تعجب گفت: «به جان خان جان نه. چند بار می پرسید؟ خودم بهش گفتم که آرزو نامزد پسر خاله اش است. گفتم که همه فامیل خبر دارند و همین روزها موعد عروسی می رسد». خان جان دستهای حبیب را رها نکرد.
- علی گنگ مادرزاد است؟
حبیب نیشخند زد: «من چه می دانم خان جان. گوشهاش که خوب می شنود فقط حرف نمی زند. امروز چه تان شده؟ چرا اصول دین از من می پرسید؟». خان جان دستهای حبیب را رها کرد و آه کشید: « خدا چه کارت نکند پسر که گشتی میان همه پیغمبرها جرجیس را پیدا کردی». حبیب سرش را خاراند و بی حوصله گفت: «من که نمی فهمم شما چی می گویید خان جان. تا حالا که به سرش قسم می خوردید که ال است و بل است و به آرزو نگاه هم نمی کند حالا چه شده که یک دفعه…». خان جان محکم روی پایش زد.
- این را که هنوز هم می گویم. در پاکی و مردی این پسر شک ندارم فقط این وروجک …
حبیب چشمهایش را تنگ کرد: «این وروجک چی؟».
- الان دو روز است که لام تا کام حرف نمی زند. هرچی ازش می پرسم یا باهاش حرف می زنم روی کاغذ می نویسد می دهد دستم. لال مونی گرفته پاک.
حبیب یکباره زیر خنده زد: «بازی تازه یاد گرفته مارمولک. از لال بازی علی خوشش آمده».
خان جان شانه بالا انداخت.
-  چه می دانم والله. خدا به خیر بگذراند. به خاله ات پیغام دادم زودتر بیایند قال قضیه را بکنند.
***
علی کنار قبر ایستاده بود اما به آن نگاه نمی کرد. کریم دستهایش را به سینه چسبانده بود و به سنگ قبر نگاه می کرد. مادام سرجیک با پیرمرد دعا خوان از راه رسید. علی نوشت: «ازش بپرسید گلاب همراهش هست مادام؟». گوشهای پیرمرد سنگین بود.  مادام سرجیک چند بار فریاد زد تا پیرمرد فهمید و سر تکان داد. بطری پلاستیکی را از توی انبانش در آورد و گلاب را روی سنگ خالی کرد. عطر خوش گلاب فضا را گرفت. کریم بازوی علی را فشرد: «هنوز هم می خواهی دنبالش بگردی؟». علی جواب نداد. مادام سرجیک به پیرمرد گفت: «اینکه اینجا دفن شده را می شناسی پدر جان؟». پیرمرد نشنید. مادام سرجیک دستش را در هوا تکان داد. پیرمرد سر بلند کرد: «یک سال می شد که کسی بهش سر نزده بود. شما از قوم و خویشهاش که نیستید؟». مادام سرجیک به سرعت گفت: «نه! تو قوم و خویشهاش رو می شناسی؟» پیرمرد سر تکان داد: «خدا رحمتش کند حاج خانوم را. پیرزن با صفایی بود. دختر و پسرش تا همین چند سال پیش اینجا می آمدند اما مدتهاست که نیامدند». علی تند تند چیزی نوشت. مادام سرجیک نخواند. در عوض پرسید:
- دخترش گیسهای طلایی داشت؟
پیرمرد گیج نگاه کرد و سرش را خاراند. کریم گفت: «بپرسید اصلیتشان مال کجا بوده مادام؟». چند دقیقه ای طول کشید تا پیرمرد به خاطر بیاورد که پیرزن اصلن نیشابوری بوده است.
کریم با شادی به هوا پرید: «این شد یک چیزی». علی لبخند زد. همه ترسش از مرگ آرزو بود.

***

آرزو نمرده بود. فقط با کسی صحبت نمی کرد. هیچ کس باور نمی کرد سکوت آرزو تا این حد طولانی شود همانطور که هیچ کس باور نمی کرد آرزو برای همیشه سکوت کرده باشد. حبیب ته سیگارش را با حرص روی موزاییک ایوان فشرد:
- اینجورش را دیگر ندیده بودم. دختره پاک زده به سرش. تو یک کاری بکن لااقل. بهش بفهمان این بازی نیست. این دو سه ماهه شده عینهو مرده متحرک. از صبح تا شب لام تا کام با کسی حرف نمی زند. فامیل باور کرده اند که راستی راستی دیوانه شده.
آرزو نوشت: «من آرزوی علی هستم».
علی نوشت: «این بازی را تمام کن آرزو».
آرزو نوشت: «من در آرزوی علی هستم».
علی نوشت: «این بازی نیست آرزو».
دستهای آرزو لرزید: «اگر بود که خیلی وقت پیش تمام شده بود».
علی نوشت: « لالی به رخ کشیدن ندارد دختر».
آرزو چشمهای شعله ورش را به علی دوخت. علی باز هم نگاهش نکرد. آرزو سر خم کرد و نوشت: «پس به رویم نیاورید».
علی درمانده قلم را روی کاغذ انداخت و به پیشانی اش دست کشید.
آرزو نوشت: «هیچ کس یک دختر لال را نمی خواهد حتی اگر پسرخاله من باشد. مشکل شما هم همین بود نه؟».
علی سر بلند نکرد. با دستی لرزان نوشت:
- یک نفر باید این بازی را تمام کند.
آرزو به سیب پلاسیده روی طاقچه نگاه کرد. تنها یک گاز کوچک از آن خورده شده بود. یک گاز به قدر دهان آرزو.  لبهایش لرزید. قطره ای اشک روی کاغذ ریخت. نوشت: «پس این بازی را تمام کن علی» و از اتاق بیرون دوید. سیب گاز زده آرام از روی طاقچه غلتید و بر زمین افتاد. آن شب هرچه آرزو منتظر شد علی به خانه نیامد.

***

کریم بازوی علی را گرفت و کشید: «صبر کن. مطمئنی که می خواهی ببینی اش؟».
علی دست کریم را کنار زد و قدمهایش را تند تر کرد. کریم دوباره بازویش را کشید.
- با توام مرد حسابی. مطمئنی؟
علی ایستاد. با چشمهای شماتت بار به کریم نگاه کرد. نوشت: «معلوم هست چه می گویی؟ اینهمه نگشتم که حالا …». بد خط نوشت. کریم به زحمت خواند. من من کرد: «اما… آخر ممکن است او نخواهد تو را ببیند. می دانی که… بالاخره…». مادام سرجیک نفس زنان از راه رسید. دانه های درشت عرق بر پیشانی اش می درخشید. به علی اشاره کرد:
- باهاش حرف زدی؟
کریم سر تکان داد:
- همه چیز را از علی برایش گفتید؟ مطمئنید که باور کرده است؟
مادام سرجیک به سرعت گفت: «گفتم که آن شب تصادف کرده و چند ماه بیهوش بوده به خاطر همین هم نتوانسته برگردد. گفتم به محض انکه بیدار شده دنبال آرزو گشته. حالا نمی دانم باور کرد یا نه» و رو به علی کرد: «این دیدار ممکن است خیلی خوشایند نباشد علی جان». علی دستش را روی قلبش گذاشت. کریم زیر گوش مادام سرجیک گفت: «من که شک دارم خودش باشد. مطمئنید که خودش است مادام؟». مادام سرجیک عرق صورتش را با دستمال پاک کرد و به سمت کریم براق شد:
-  یعنی من بعد اینهمه سال آدمها را نمی شناسم؟ خود خودش است. وقتی می نویسد انگار علی می نویسد. وقتی از زندگی اش تعریف می کند انگار علی تعریف می کند.
جلوی در خانه ایستاده بودند. علی همانجا نشست. کریم کنارش خم شد: «چیزی شده علی جان؟». علی دستش را تکان داد. مادام سرجیک از لای در نیمه باز سرک کشید:
- آنجاست. میان حیاط ایستاده. کنار آن دو درخت نارنج.
علی از خودش پرسید: «زندگی بدون آرزو فایده ای هم داشت؟» و از در نیمه باز گذشت.

***

هیچ کس باور نمی کرد  علی بدون آرزو زندگی کند همانطور که هیچ کس باور نمی کرد آرزوی علی مرده باشد.
حبیب کارتنها را از اتاق علی بیرون برد. خان جان لب گزید: «یعنی کجا رفته این پسر؟ حتی کتابهایش را هم با خودش نبرده است». آرزو از خودش پرسید: «زندگی بدون علی فایده ای هم دارد؟» و در اتاق را گشود و وارد شد. سیب قرمز پلاسیده روی سیاه مشقها افتاده بود. آرزو برداشت و با تعجب نگاهش کرد. به قدر دو گاز از آن خورده بودند. یک گاز به قدر دهان کوچک آرزو و یک گاز به قدر دهان علی. میان گریه خندید. آخرین نوشته اش را خواند: «پس این بازی را تمام کن علی». آخرین نوشته ی علی را نتوانست بخواند: «…عشق فعف … مات شهیدا…».  قطرات اشک خشک شده جوهر را پخش کرده بود.

***

پیرزن حرف نمی زد. می نوشت. اشکهایش کاغذ را خیس کرده بود و جوهر خودکار خوب رنگ نمی گرفت. کریم به انبوه گیسهای سفید پیرزن نگاه کرد و بغضش را فرو خورد. مادام سرجیک به صورت جوان و زیبای علی نگاه کرد که عاشقانه به پیرزن چشم دوخته بود.  پیرزن به زحمت روی قبر علی خم شد و صورتش را به سنگ چسباند. مادام سرجیک کنارش نشست و قلم و کاغذ را روی زانویش گذاشت. گلویش را صاف کرد و گفت: «حاج خانوم علی منتظر است». پیرزن سر تکان داد. نوشت: «من آرزو هستم» و مستقیم به علی نگاه کرد. علی با همه صورت لبخند زد. کریم مطمئن نبود که پیرزن علی را نمی بیند. مادام سرجیک به جای علی نوشت: «من آرزو هستم». پیرزن به زحمت خندید. دست به سینه اش گذاشت و سرفه کرد. علی با نگرانی دست به سینه اش گذاشت و سرفه نکرد. پیرزن نوشت: «من آرزو هستم نه حاج خانوم». علی نوشت: «من آرزو هستم نه حاج خانوم». اشکهای پیرزن کاغذ را خیس کرد. علی با دستمال مادام سرجیک اشکهایش را پاک کرد. کریم هم گریه می کرد. مادام سرجیک میان گریه خندید. علی نوشت: «دوستت دارم آرزو».

دسته‌بندی مطلب: داستان کوتاه  

تو را دوست دارم، مرا دوست داری

نمانده ست در باغ من برگ و باری
نه ترس خزانی، نه شوق بهاری…

کویری ترک خورده هستم، تو رودی
سرت را به دامان من می گذاری؟

دسته‌بندی مطلب: دسته‌بندی نشده  

سرطان عشق

می گوید: «سرطان گرفته ام آرزو!»
سر تکان می دهم.
- احمق نشو! حالا انگار چی شده…
لب می گزد و با درماندگی به دورها خیره می شود.
شانه بالا می اندازم.
- البته عشق از سرطان هم بدتره.
با بغض می گوید :«به خدا من تقصیری ندارم آرزو. به خدا اصلا دنبال عشق دیگری نبودم. نمی دانم چه طور یکباره سر راهم قرار گرفت. باور کن آرزو…»
دستم را در هوا تکان می دهم و می گویم: «حالا چرا اینهمه زنجه موره می کنی؟ کاری است که شده. ظرفی است که شکسته. حالا می خواهی چه کنی؟»
با کلافگی در موهایش چنگ می زند.
- اگر دیگر نخواهی ام چه؟ اگر فکر کنی بی وفایی کرده ام… اگر…
انگشتم را در هوا تکان می دهم.
- نشد! تو عاشق شدی. پس باید قید آرزو رو بزنی. نمی شه که هم خدا رو بخواهی و هم خرما رو.
نگاه جستجوگرش را به اطراف می اندازد. می گوید: «مهراوه کجاست؟»
می خندم.
- الان از سر پیچ خیابون می رسه.
و چشمکی می زنم.
- انگار بدجوری گلوت گیر کرده. دیگر این ادا و اصول چیه که از خودت در می آری آخه؟
نگاهش می کند و اشک در چشمهایش جمع می شود. زیر لب می گوید: «همیشه تو را به همین هیأت تصور می کردم آرزو، به همین زیبایی، به همین لطافت…».
از جا بلند می شود. چند قدم که به سویش می رود وا می ماند.
- اما چشمهای آرزوی من آنقدر سیاه است که می ترسم در شب چشمش گم شوم و ظلمت گیسوانش هزار دل را در پیچ و خمش گمراه می سازد…
به سرعت به سویش می دوم و کنارش می ایستم. سر در گوشش می گذارم و می گویم: «این مزخرفات چیه که می گی؟ خوب نگاهش کن! این ابروان کمانی و کمرنگ، این چشمهای درشت روشن، این صورت معصوم و دلفریب… واقعاً که بی سلیقه ای محمد. این پیکره ای که من می بینم از آرزویت هزار برابر زیباتره. باهاش خوش باش و زندگیت رو بکن مرد.»
دختر نزدیک ما می ایستد و لبخند می زند.
به کنارش می روم. بال چادرش را کناری می زنم و زیر گوشش می گویم: « من خوب پخته امش دختر. آبروم رو نبری ها!»
از گرمای من گر می گیرد و صورتش سرخ می شود. به محمد نگاه می کنم که بی اختیار نامش را زمزمه می کند: «مهراوه‌ی من!»

***
مهراوه سر بر می گرداند و لبخند می زند. در چشمهای درشت و سیاهش عشق موج می زند. منتظر است تا وهب دهان باز کند.
- صدایت کردم تا حضورت را باور کنم.
کنار می ایستم و  نگاهشان می کنم.
مهراوه دست حنا بسته و ظریفش را در دستهای بزرگش می گذارد و با شرم می گوید: «حالا باور می کنی؟»
دست نو عروسش را با مهر می فشارد و می خندد: «باور می کنم مهراوه‌ی من.»
از دور گرد و خاکی به چشم می خورد.
وهب با تعجب می‌گوید: «سواری به این سو می آید.»
مهراوه سر از سینه‌‌ی همسر بر می دارد و به درون خیمه می دود.
مادر کنارش می ایستد و دست را سایه بان چشم می کند. زیر گوش مهراوه می گویم: «من احساس خوبی نسبت به این سوار ندارم. حواست باشه…»
با نگرانی به چهره‌ی وهب نگاه می کند که به سمت سوار می دود.
***
کنار هم می نشینند. لب که باز می کند می گویم: «عاقل باش محمد. حالا چه لزومی داره بدونه که تو آرزویی داشتی؟»
با کلافگی در موهایش چنگ می زند. به سرعت می گویم: «خوب نگاهش کن. کرکهای صورتش رو ببین که زیر نور آفتاب می درخشند. مژگان برگشته اش رو ببین و سرخی گونه هاش رو. مثل گلی نو شکفته می ماند. حالا جان من خودت بگو دلت می آید به خاطر آرزو از او دست برداری؟»
مهراوه یک ابرویش را بالا می برد و با تعجب نگاهمان می کند. سرفه ای می کنم و می غرم: «حوصله اش رو سر می بری محمد. بجنب پسر.»
لب باز می کند.
- من… باید … چیزی  به تو بگویم مهراوه.
مهراوه یکبری نگاهمان می کند.
- خب؟
- من…
میان کلامش می پرم: « دوستت دارم.»
می گوید: «من دوستت دارم مهراوه»
و سر به زیر می اندازد. مهراوه لب می گزد و چشم می بندد. آهسته می گوید: «من هم.»
نفس عمیقی می کشم و لبخند می زنم که دست دراز می کند و دست مهراوه را می چسبد.
- اما… من آرزویی داشتم که…
ابروی مهراوه باز بالا می رود. با تعجب می گوید: «آرزو؟»
با حرص از کنارشان بلند می شوم.
- ای زن ذلیل بدبخت. آخر تاب نیاوردی حرفی نزنی. امیدوارم جای من هم خدمتت برسد.
- معشوقت بود؟
لب می گزد و با چشمهای ملتمس به مهراوه نگاه می کند.
- معبودم بود. محبوبم بود. همه‌ی زندگیم شده بود.
رنگ از رخسار مهراوه می رود. اشک در چشمانش حلقه می زند. با تأسف سر تکان می دهم.
- دختر مردم رو کشتی راحت شدی؟
می کوشد دستش را از دستهای او خارج سازد. محکمتر دست مهراوه را می فشارد. با لحنی ملتمس می گوید: «مهراوه! به من رحم کن.»
دستهایم را زیر بغل می زنم و پوزخند زنان می گویم: «چقدر هم تو قابل ترحمی! من جای او باشم خوب از خجالتت در می آم.»
لبهای مهراوه به زحمت باز می شوند. با صدایی ضعیف می گوید: «من می شناسمش؟»

***
سر تکان می دهد و می گوید: «آری می شناسیش.»
مهراوه با چشمهایی گشاده نگاهش می کند. دوباره می پرسد: «من این سوار را می شناسم؟» و باز همان جواب را می شنود. مادر به میانشان می آید. دست استخوانی اش را بر سینه فرزند می گذارد.
- می دانی که برای چه آمده فرزند. تعلل جایز نیست.
مهراوه با تعجب به مردش نگاه می کند که لباس می پوشد. مادر از درون صندوق سلاح پیچیده در پارچه را بیرون می کشد. به چشمهای متعجب مهراوه نگاه می کنم و می گویم: «شوهرت می خواد همراه سوار بره ها.»
- کجا؟ کجا می روی وهب؟
می دود و دامن لباسش را چنگ می زند. باد در گیسوان سیاه و مواجش می وزد. مطمئنم که عطر سکر آورش به مشام وهب رسیده زیرا برای لحظه ای از حرکت می ایستد. خم می شود و نوعروسش را از زمین بلند می کند.
- باید بروم
اشک از چشمان مهراوه می جوشد.
- چه اجباری است در این رفتن وهب؟
با چشمهایی ملتمس نگاهش می کند. پوزخند می زنم و زیر گوش مهراوه می گویم: «ببینم می‌تونی مردت رو از رفتن منصرف کنی یا نه. اگر به جنگ بره دیگه زنده بر نمی‌گرده.»
- گریه نکن مهراوه‌ی من. به خدا گریه ات تنها کار مرا سخت تر می کند.
می غرم: «حرفهاش رو یادش رفته. همون حرفهای شیرینی که برای نرم کردن دلت به زبون می آورد. وعده و وعیدهاش رو.»
- مگر نمی گفتی مرا دوست داری؟ مگر نمی خواستی خوشبختم کنی؟ پس آرزوهایمان….
وهب شانه های مهراوه را می گیرد.
- حالا آرزوی بهتری دارم مهراوه من. خوشبختی هر دو جهان ما در گرو یاری اوست.
مادر دستهای مهراوه را می گیرد و رو به وهب می کند.
- پسر رسول خدا منتظر است. مهراوه هم رضایت می دهد.
با حیرت، کف دست را به پیشانی ام می کوبم.
وهب که از خیمه بیرون می رود مادر از کمر دو تا می شود و دست بر دهان می فشارد تا هق هقش به گوش فرزند نرسد.
می غرم: «مادر هم مادرهای آخر الزمان. به تو هم می گن مادر؟ دستی دستی پسرت رو به کام مرگ روانه می کنی؟»

***
صدایش می لرزد.
- مهراوه! می دانم که خودخواهی است اگر بخواهم که با آرزو کنار بیایی اما….
با دیدن برق حسادت و خشم در چشمهای مهراوه حرفش را نیمه کاره می گذارد و آه می کشد.
می گویم: «بالاخره کار خودت رو کردی. حالا تو بمون و اون آرزوی چشم سیاه دست نیافتنی ات.»
لب که باز می کند پوزخند می زنم: «از رو هم نمی ری. فکر نمی کنی به اندازه‌ی کافی گند زدی؟»
- مهراوه‌ی من! انتظار ندارم که با من همدردی کنی یا همراهی…
پاسخ مهراوه مثل آب آتشم را خنک کرد.
- انتظار داری شادی کنم یا بخندم از فهمیدنش؟
سر تکان می دهد و لب فرو می بندد.
-چرا زودتر نگفتی؟ چرا حالا؟
دستهایم را باز می کنم و شانه بالا می اندازم: «دِ منم همینو بهش میگم!» و رو به محمد می کنم: «بگو دیگه! جواب خانوم رو بده! نشنیدی؟»
با دستمالی پیشانی اش را از عرق پاک می کند. من من کنان می گوید: « اگر می گفتم باز هم مرا دوست داشتی؟»
به سرعت کنار مهراوه می نشینم. با لحنی خودمانی تر می گویم: «رو در بایستی نکنی ها! حرف دلت رو بزن! بگو که نداشتی. بگو تا حالش گرفته شه!»
- دارم.
آتش می گیرم. با حرص پا بر زمین می کوبم و می گویم: «جداً که شما دخترا چقدر ساده و ابلهید!»
نگاهش می کنم. انگار جان تازه ای گرفته است. با جرأت بیشتری به مهراوه نگاه می کند و می گوید: «آرزو را چه؟»
با کلافگی به لبهای مهراوه نگاه می کنم. می غرم: «به جان خودم این بار اگه حرف مفت بزنی من می دونم و تو! کدوم زنی رقیب عشقیش رو دوست داره که تو دومیش باشی؟!»
چند بار لب باز می کند اما حرفی نمی زند. کفرم بالا می آید. سعی می کنم قضیه را خوب حالیش کنم. با لحنی آرام و شمرده می گویم: «ببین مهراوه جان. اصولاً به مرد جماعت نباید اعتماد کنی. اینکه الان موضوع به این مهمی رو از تو پنهان کرده بعدها هم ممکنه همین کار رو بکنه. تازه آرزوش هم که خدا نصیب نکنه… حالا بالا غیرتاً یک جواب دندان شکن بهش بده تا این آرزو گورش رو گم کنه و شما هم به خوبی و خوشی برید سر خونه زندگیتون.»
لبهای به هم فشرده اش را بالاخره از هم می گشاید.
- چون آرزوی توست دوستش دارم.
بی اختیار از دهانم می پرد: «ای خاک بر سرت!»

***
وهب با چشمانی از عشق شعله ور نگاهش می کند.
- حالا آرزویی جز شهادت ندارم.
مهراوه اشک ریزان به پای وهب می آویزد.
-پس مرا هم در آرزویت شریک کن.
وهب به سوار که با وقار و متانت دورتر منتظر اوست می نگرد.
- مهراوه! من تاب ندارم یک مو از سرت کم شود چه طور از من می خواهی همراه ببرمت؟
- پس مرا نمی خواهی وهب و گر نه تاب نداشتی بی من بروی. دیگر اصرار نمی کنم. برو وهب. خدا به همراهت.
رو می گرداند و به سمت خیمه می رود.
وهب به سوار می پیوندد. جرأت ندارم نزدیکشان بروم به خاطر آن سوار. می ترسم آتشم شعله ورتر شود. سر در گوش هم نجوا می کنند. مادر با شادی به فرزند نگاه می کند که شانه سوار را می بوسد و باز می گردد.
- کجاوه را حاضر می کنم مادر. به مهراوه بگو آماده شود.
با حرص می گویم: «خودت رو که به کشتن می دی هیچ، به خونواده ت هم رحم نمی کنی؟»

***
با بغض می گوید: «سرطان گرفته ام مهراوه!»
می گویم: «به جهنم! حقته!»
مهراوه با لبخند نگاهش می کند.
- اگر این طور است پس من هم می خواهم سرطان بگیرم.
به سوی مهراوه می چرخد و با شرم می گوید: «با من می مانی مهراوه؟ حتی با اینکه می دانی آرزو دارم…»
مهراوه انگشت به لبش می گذارد.
- از نگاهم پاسخت را نمی خوانی؟

***
- با تو می مانم وهب!
وهب ناله می کند. دهان که باز می کند خون فواره می زند.
- نه مهراوه. برو. به خاطر خدا برو. این حرامیان زن و کودک نمی شناسند.
مهراوه با بال چادر پیکر محبوبش را می پوشاند و سر بر سینه اش هق هق می کند.
- نمی روم وهب. پس بیهوده قسمم نده.
وهب به زحمت چشم می گشاید.
- دوستت دارم مهراوه ء من.
مهراوه در میان سیل اشک می خندد: « دنیا پس از تو نباشد.»
وهب لبخند می‌زند و چشمهایش بر صورت محبوبه اش باز می ماند. ضجه مهراوه صحرای کربلا را می لرزاند.
به اطراف نگاه می کنم. به فرشتگان که گرداگرد آنها جمع شده اند چشم غره می روم:
- یک نفر این ضعیفه رو ساکت کنه. یعنی به این درد هم نمی خورید؟
زیر گوش مهراوه می گویم: «وهب مرده. می فهمی مهراوه؟ مرده و دیگه زنده نمی شه. زود باش جونت رو بردار و فرار کن. الانه که با یک تیر از پا درت بیارن. می شنوی دختر؟»
مادر به سوی معرکه می دود. با خشم به سویش می دوم.
- چه مادر شوهری هستی تو؟ عروست رو می کشند. زود باش یک کاری بکن.
ضجه مهراوه دیگر به گوش نمی رسد. مادر وا می ماند. سر تکان می دهم:
- خیلی دیر شده.

***
می پرسد: «تو آرزویی نداری مهراوه؟»
- فقط یکی! دیگر بی من آرزویی نکنی.
هر دو می خندند. با حرص می گویم: «هر هر! یخ کنید!»
غر می زنم: «اینجا دیگه جای من نیست». سر به شانه هم رهایشان می کنم و به راه می افتم. کنار زن و مردی که با هم دعوا می کنند می نشینم. مرد با خشم دستهایش را روی هم می کوبد:« آسیه! چرا با من لجبازی می کنی؟»
به تأیید سر تکان می دهم: «ای ولله! خوشم اومد. زن باید مطیع شوهرش باشه.»
به سوی من می چرخد و با ابروانی درهم می گوید: «ببخشید، جنابعالی؟»
زن به سرعت کیفش را بر می دارد و بلند می شود: «مردم چه فضول شده اند.»
مرد زیر بازوی زن را می گیرد.
- برویم خانوم!

تهران – تابستان ۸۲

دسته‌بندی مطلب: داستان کوتاه  

شعله و باد

دریا که تو دلبسته‌ی آنی ز تو دل کند
ای رود به این تجربه‌ی تلخ نپیوند!

تنهایی من آینه‌ی عبرت من شد
دلها که شکستند از این آینه هرچند

گفتی نگران منی و روز جدایی
در چشم من اشک است، به لبهای تو لبخند

ای عشق! بگو گرمی بازار تو تا کی؟
ای دل! غم ارزانی بسیار تو تا چند؟

دیدار من و او، چه سرانجام قشنگی:
همصحبتی شعله و باد، آتش و اسفند

دسته‌بندی مطلب: غزل  

خرگوش و لاک‌پشت

درد من و تمام تبرخورده‌ها یکی‌ست:
باور نمی‌کنیم که مردیم مدتی‌ست

آنها در انتظار دوباره پرنده‌ای
من فکر بازگشت کسی که نبود و نیست

از هرطرف نرفته به من بازگشته‌ای
ای بومرنگ خسته‌! دل من! کمی بایست!

یک عمر می‌دویم و به جایی نمی‌رسیم
یک عمر می‌دویم؟ دویدن برای چیست؟!

در پیله خوش‌تریم که در چشم روزگار
کفتار و کرم و کفتر و پروانه هم یکی‌ست

بیچاره قلب من که در این جنگل شلوغ
خرگوش ِ مرده زاده شد و لاک‌پشت زیست

دسته‌بندی مطلب: غزل  

Cheese

همیشه در هر عکسی
جای یک نفر کنار من خالی ست،
یک نفر که اگر بود
حتا لازم نبود چیزی بگوید
تا من لبخند بزنم،
یک نفر که اگر بود
من در آن عکسها نبودم!

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

عشق

از الطاف عشق است این جاده‌ها را
اگر می‌شناسم، اگر می‌شناسی

به مقصد نیندیش و با من سفر کن
سفر کن، مرا در سفر می‌شناسی!

دسته‌بندی مطلب: رباعی