شعله و باد

دریا که تو دلبسته‌ی آنی ز تو دل کند
ای رود به این تجربه‌ی تلخ نپیوند!

تنهایی من آینه‌ی عبرت من شد
دلها که شکستند از این آینه هرچند

گفتی نگران منی و روز جدایی
در چشم من اشک است، به لبهای تو لبخند

ای عشق! بگو گرمی بازار تو تا کی؟
ای دل! غم ارزانی بسیار تو تا چند؟

دیدار من و او، چه سرانجام قشنگی:
همصحبتی شعله و باد، آتش و اسفند

دسته‌بندی مطلب: غزل  

خرگوش و لاک‌پشت

درد من و تمام تبرخورده‌ها یکی‌ست:
باور نمی‌کنیم که مردیم مدتی‌ست

آنها در انتظار دوباره پرنده‌ای
من فکر بازگشت کسی که نبود و نیست

از هرطرف نرفته به من بازگشته‌ای
ای بومرنگ خسته‌! دل من! کمی بایست!

یک عمر می‌دویم و به جایی نمی‌رسیم
یک عمر می‌دویم؟ دویدن برای چیست؟!

در پیله خوش‌تریم که در چشم روزگار
کفتار و کرم و کفتر و پروانه هم یکی‌ست

بیچاره قلب من که در این جنگل شلوغ
خرگوش ِ مرده زاده شد و لاک‌پشت زیست

دسته‌بندی مطلب: غزل  

Cheese

همیشه در هر عکسی
جای یک نفر کنار من خالی ست،
یک نفر که اگر بود
حتا لازم نبود چیزی بگوید
تا من لبخند بزنم،
یک نفر که اگر بود
من در آن عکسها نبودم!

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

عشق

از الطاف عشق است این جاده‌ها را
اگر می‌شناسم، اگر می‌شناسی

به مقصد نیندیش و با من سفر کن
سفر کن، مرا در سفر می‌شناسی!

دسته‌بندی مطلب: رباعی  

شباهت

ما را به خاطر هم اگر آفریده‌اند
پاییز را برای سفر آفریده‌اند

من عاشق تو هستم و تو عاشق سفر
ما را شبیه هم چقدَر آفریده‌اند!

دسته‌بندی مطلب: رباعی  

خاطره

رفته تصویرت ولی با من صدایت مانده‌است
مثل لک قاب بر دیوار جایت مانده‌است

من دلم دریاست، موسا باش! حتا برنگرد
تا نبینی بر تن من رد پایت مانده‌است

عشق آن روزی که ما را آشنا می‌کرد، گفت
کاش فردا هم ببینی آشنایت مانده‌است!

ماهی و افسوس با هر برکه قسمت می‌کنی
خاطراتی را که از دریا برایت مانده‌است

«کی تو را از یاد خواهم برد؟» گفتم؛ عشق گفت
بی‌نهایت، بی‌نهایت، بی‌نهایت مانده‌است

دسته‌بندی مطلب: غزل  

نپرس بی تو که آمد، نپرس بی تو که رفت

پر است از اسکلت خاطرات زنگ‌زده
خوش آمدی به دل من، به شهر جنگ‌زده

به من هر آنکه رسیده‌ست خویش را دیده‌ست
به من هر آنکه رسیده‌ست جز تو سنگ زده

هزار تکه شد آیینه‌ام، نگفت خوشا
به بی تفاوتی شیشه‌های رنگ‌زده

نپرس بی تو که آمد، نپرس بی تو که رفت
که سر به این دلِ از دوری تو تنگ زده؟

خوش آمدی به دل من دوباره، تنهایی!
که بی تو زندگی‌ام لنگ بوده، لنگ‌‌ زده

 

دسته‌بندی مطلب: غزل  

ایجاز

«ما با هم دو استکان چای نوشیدیم».
و این جمله شعر نیست.
استکان در آن به معنی استکان است
و چای استعاره از هیچ شرابی نیست.
خواستم بگویم
اوست که مرا مست می‌کند!

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

دورادور

ای به او نزدیک، از هرکس به جز او دور باش
عشق، یعقوب است یعنی تا بیاید کور باش

مدعی بسیار دارد عشق آن یوسف اگر
تو به گمنامی خود در شهر او مشهور باش

عشق دستور زبان ساده‌ای دارد ولی
ساده‌تر از آن بگویم: با غمش محشور باش

عمر ما با نام خودداری به خودبینی گذشت
خودستایی خودشناسی نیست، کم مغرور باش

فکر کن آمد، نشست و سفره‌ی دل وا نشد
قلب من! یک بار تنها با زبانم جور باش

دسته‌بندی مطلب: غزل  

خرداد

بهاران رفت و من در رفتنش شادی نمی‌بینم
سرانجام خوشی در هیچ خردادی نمی‌بینم

به تلخی شاد باش ای کوه! ویران‌تر نخواهی‌ شد
که من در کوهکن‌های تو فرهادی نمی‌بینم

به خود بیهوده ماندم خیره در آئینه، می‌دانم
رساتر از سکوتم هیچ فریادی نمی‌بینم

شکایت از که دارد قلب من؟ داد از که می‌خواهد؟
که من در آنچه با من کرد بیدادی نمی‌بینم

خوشا بیراهه را با عشق طی‌کردن که فهمیدم
همیشه آخر هر راه آبادی نمی‌بینم

دعا کن مرگ من را از غم عشقت رها سازد
وگرنه تا قیامت روی آزادی نمی‌بینم

دسته‌بندی مطلب: غزل