سرطان عشق

می گوید: «سرطان گرفته ام آرزو!»
سر تکان می دهم.
- احمق نشو! حالا انگار چی شده…
لب می گزد و با درماندگی به دورها خیره می شود.
شانه بالا می اندازم.
- البته عشق از سرطان هم بدتره.
با بغض می گوید :«به خدا من تقصیری ندارم آرزو. به خدا اصلا دنبال عشق دیگری نبودم. نمی دانم چه طور یکباره سر راهم قرار گرفت. باور کن آرزو…»
دستم را در هوا تکان می دهم و می گویم: «حالا چرا اینهمه زنجه موره می کنی؟ کاری است که شده. ظرفی است که شکسته. حالا می خواهی چه کنی؟»
با کلافگی در موهایش چنگ می زند.
- اگر دیگر نخواهی ام چه؟ اگر فکر کنی بی وفایی کرده ام… اگر…
انگشتم را در هوا تکان می دهم.
- نشد! تو عاشق شدی. پس باید قید آرزو رو بزنی. نمی شه که هم خدا رو بخواهی و هم خرما رو.
نگاه جستجوگرش را به اطراف می اندازد. می گوید: «مهراوه کجاست؟»
می خندم.
- الان از سر پیچ خیابون می رسه.
و چشمکی می زنم.
- انگار بدجوری گلوت گیر کرده. دیگر این ادا و اصول چیه که از خودت در می آری آخه؟
نگاهش می کند و اشک در چشمهایش جمع می شود. زیر لب می گوید: «همیشه تو را به همین هیأت تصور می کردم آرزو، به همین زیبایی، به همین لطافت…».
از جا بلند می شود. چند قدم که به سویش می رود وا می ماند.
- اما چشمهای آرزوی من آنقدر سیاه است که می ترسم در شب چشمش گم شوم و ظلمت گیسوانش هزار دل را در پیچ و خمش گمراه می سازد…
به سرعت به سویش می دوم و کنارش می ایستم. سر در گوشش می گذارم و می گویم: «این مزخرفات چیه که می گی؟ خوب نگاهش کن! این ابروان کمانی و کمرنگ، این چشمهای درشت روشن، این صورت معصوم و دلفریب… واقعاً که بی سلیقه ای محمد. این پیکره ای که من می بینم از آرزویت هزار برابر زیباتره. باهاش خوش باش و زندگیت رو بکن مرد.»
دختر نزدیک ما می ایستد و لبخند می زند.
به کنارش می روم. بال چادرش را کناری می زنم و زیر گوشش می گویم: « من خوب پخته امش دختر. آبروم رو نبری ها!»
از گرمای من گر می گیرد و صورتش سرخ می شود. به محمد نگاه می کنم که بی اختیار نامش را زمزمه می کند: «مهراوه‌ی من!»

***
مهراوه سر بر می گرداند و لبخند می زند. در چشمهای درشت و سیاهش عشق موج می زند. منتظر است تا وهب دهان باز کند.
- صدایت کردم تا حضورت را باور کنم.
کنار می ایستم و  نگاهشان می کنم.
مهراوه دست حنا بسته و ظریفش را در دستهای بزرگش می گذارد و با شرم می گوید: «حالا باور می کنی؟»
دست نو عروسش را با مهر می فشارد و می خندد: «باور می کنم مهراوه‌ی من.»
از دور گرد و خاکی به چشم می خورد.
وهب با تعجب می‌گوید: «سواری به این سو می آید.»
مهراوه سر از سینه‌‌ی همسر بر می دارد و به درون خیمه می دود.
مادر کنارش می ایستد و دست را سایه بان چشم می کند. زیر گوش مهراوه می گویم: «من احساس خوبی نسبت به این سوار ندارم. حواست باشه…»
با نگرانی به چهره‌ی وهب نگاه می کند که به سمت سوار می دود.
***
کنار هم می نشینند. لب که باز می کند می گویم: «عاقل باش محمد. حالا چه لزومی داره بدونه که تو آرزویی داشتی؟»
با کلافگی در موهایش چنگ می زند. به سرعت می گویم: «خوب نگاهش کن. کرکهای صورتش رو ببین که زیر نور آفتاب می درخشند. مژگان برگشته اش رو ببین و سرخی گونه هاش رو. مثل گلی نو شکفته می ماند. حالا جان من خودت بگو دلت می آید به خاطر آرزو از او دست برداری؟»
مهراوه یک ابرویش را بالا می برد و با تعجب نگاهمان می کند. سرفه ای می کنم و می غرم: «حوصله اش رو سر می بری محمد. بجنب پسر.»
لب باز می کند.
- من… باید … چیزی  به تو بگویم مهراوه.
مهراوه یکبری نگاهمان می کند.
- خب؟
- من…
میان کلامش می پرم: « دوستت دارم.»
می گوید: «من دوستت دارم مهراوه»
و سر به زیر می اندازد. مهراوه لب می گزد و چشم می بندد. آهسته می گوید: «من هم.»
نفس عمیقی می کشم و لبخند می زنم که دست دراز می کند و دست مهراوه را می چسبد.
- اما… من آرزویی داشتم که…
ابروی مهراوه باز بالا می رود. با تعجب می گوید: «آرزو؟»
با حرص از کنارشان بلند می شوم.
- ای زن ذلیل بدبخت. آخر تاب نیاوردی حرفی نزنی. امیدوارم جای من هم خدمتت برسد.
- معشوقت بود؟
لب می گزد و با چشمهای ملتمس به مهراوه نگاه می کند.
- معبودم بود. محبوبم بود. همه‌ی زندگیم شده بود.
رنگ از رخسار مهراوه می رود. اشک در چشمانش حلقه می زند. با تأسف سر تکان می دهم.
- دختر مردم رو کشتی راحت شدی؟
می کوشد دستش را از دستهای او خارج سازد. محکمتر دست مهراوه را می فشارد. با لحنی ملتمس می گوید: «مهراوه! به من رحم کن.»
دستهایم را زیر بغل می زنم و پوزخند زنان می گویم: «چقدر هم تو قابل ترحمی! من جای او باشم خوب از خجالتت در می آم.»
لبهای مهراوه به زحمت باز می شوند. با صدایی ضعیف می گوید: «من می شناسمش؟»

***
سر تکان می دهد و می گوید: «آری می شناسیش.»
مهراوه با چشمهایی گشاده نگاهش می کند. دوباره می پرسد: «من این سوار را می شناسم؟» و باز همان جواب را می شنود. مادر به میانشان می آید. دست استخوانی اش را بر سینه فرزند می گذارد.
- می دانی که برای چه آمده فرزند. تعلل جایز نیست.
مهراوه با تعجب به مردش نگاه می کند که لباس می پوشد. مادر از درون صندوق سلاح پیچیده در پارچه را بیرون می کشد. به چشمهای متعجب مهراوه نگاه می کنم و می گویم: «شوهرت می خواد همراه سوار بره ها.»
- کجا؟ کجا می روی وهب؟
می دود و دامن لباسش را چنگ می زند. باد در گیسوان سیاه و مواجش می وزد. مطمئنم که عطر سکر آورش به مشام وهب رسیده زیرا برای لحظه ای از حرکت می ایستد. خم می شود و نوعروسش را از زمین بلند می کند.
- باید بروم
اشک از چشمان مهراوه می جوشد.
- چه اجباری است در این رفتن وهب؟
با چشمهایی ملتمس نگاهش می کند. پوزخند می زنم و زیر گوش مهراوه می گویم: «ببینم می‌تونی مردت رو از رفتن منصرف کنی یا نه. اگر به جنگ بره دیگه زنده بر نمی‌گرده.»
- گریه نکن مهراوه‌ی من. به خدا گریه ات تنها کار مرا سخت تر می کند.
می غرم: «حرفهاش رو یادش رفته. همون حرفهای شیرینی که برای نرم کردن دلت به زبون می آورد. وعده و وعیدهاش رو.»
- مگر نمی گفتی مرا دوست داری؟ مگر نمی خواستی خوشبختم کنی؟ پس آرزوهایمان….
وهب شانه های مهراوه را می گیرد.
- حالا آرزوی بهتری دارم مهراوه من. خوشبختی هر دو جهان ما در گرو یاری اوست.
مادر دستهای مهراوه را می گیرد و رو به وهب می کند.
- پسر رسول خدا منتظر است. مهراوه هم رضایت می دهد.
با حیرت، کف دست را به پیشانی ام می کوبم.
وهب که از خیمه بیرون می رود مادر از کمر دو تا می شود و دست بر دهان می فشارد تا هق هقش به گوش فرزند نرسد.
می غرم: «مادر هم مادرهای آخر الزمان. به تو هم می گن مادر؟ دستی دستی پسرت رو به کام مرگ روانه می کنی؟»

***
صدایش می لرزد.
- مهراوه! می دانم که خودخواهی است اگر بخواهم که با آرزو کنار بیایی اما….
با دیدن برق حسادت و خشم در چشمهای مهراوه حرفش را نیمه کاره می گذارد و آه می کشد.
می گویم: «بالاخره کار خودت رو کردی. حالا تو بمون و اون آرزوی چشم سیاه دست نیافتنی ات.»
لب که باز می کند پوزخند می زنم: «از رو هم نمی ری. فکر نمی کنی به اندازه‌ی کافی گند زدی؟»
- مهراوه‌ی من! انتظار ندارم که با من همدردی کنی یا همراهی…
پاسخ مهراوه مثل آب آتشم را خنک کرد.
- انتظار داری شادی کنم یا بخندم از فهمیدنش؟
سر تکان می دهد و لب فرو می بندد.
-چرا زودتر نگفتی؟ چرا حالا؟
دستهایم را باز می کنم و شانه بالا می اندازم: «دِ منم همینو بهش میگم!» و رو به محمد می کنم: «بگو دیگه! جواب خانوم رو بده! نشنیدی؟»
با دستمالی پیشانی اش را از عرق پاک می کند. من من کنان می گوید: « اگر می گفتم باز هم مرا دوست داشتی؟»
به سرعت کنار مهراوه می نشینم. با لحنی خودمانی تر می گویم: «رو در بایستی نکنی ها! حرف دلت رو بزن! بگو که نداشتی. بگو تا حالش گرفته شه!»
- دارم.
آتش می گیرم. با حرص پا بر زمین می کوبم و می گویم: «جداً که شما دخترا چقدر ساده و ابلهید!»
نگاهش می کنم. انگار جان تازه ای گرفته است. با جرأت بیشتری به مهراوه نگاه می کند و می گوید: «آرزو را چه؟»
با کلافگی به لبهای مهراوه نگاه می کنم. می غرم: «به جان خودم این بار اگه حرف مفت بزنی من می دونم و تو! کدوم زنی رقیب عشقیش رو دوست داره که تو دومیش باشی؟!»
چند بار لب باز می کند اما حرفی نمی زند. کفرم بالا می آید. سعی می کنم قضیه را خوب حالیش کنم. با لحنی آرام و شمرده می گویم: «ببین مهراوه جان. اصولاً به مرد جماعت نباید اعتماد کنی. اینکه الان موضوع به این مهمی رو از تو پنهان کرده بعدها هم ممکنه همین کار رو بکنه. تازه آرزوش هم که خدا نصیب نکنه… حالا بالا غیرتاً یک جواب دندان شکن بهش بده تا این آرزو گورش رو گم کنه و شما هم به خوبی و خوشی برید سر خونه زندگیتون.»
لبهای به هم فشرده اش را بالاخره از هم می گشاید.
- چون آرزوی توست دوستش دارم.
بی اختیار از دهانم می پرد: «ای خاک بر سرت!»

***
وهب با چشمانی از عشق شعله ور نگاهش می کند.
- حالا آرزویی جز شهادت ندارم.
مهراوه اشک ریزان به پای وهب می آویزد.
-پس مرا هم در آرزویت شریک کن.
وهب به سوار که با وقار و متانت دورتر منتظر اوست می نگرد.
- مهراوه! من تاب ندارم یک مو از سرت کم شود چه طور از من می خواهی همراه ببرمت؟
- پس مرا نمی خواهی وهب و گر نه تاب نداشتی بی من بروی. دیگر اصرار نمی کنم. برو وهب. خدا به همراهت.
رو می گرداند و به سمت خیمه می رود.
وهب به سوار می پیوندد. جرأت ندارم نزدیکشان بروم به خاطر آن سوار. می ترسم آتشم شعله ورتر شود. سر در گوش هم نجوا می کنند. مادر با شادی به فرزند نگاه می کند که شانه سوار را می بوسد و باز می گردد.
- کجاوه را حاضر می کنم مادر. به مهراوه بگو آماده شود.
با حرص می گویم: «خودت رو که به کشتن می دی هیچ، به خونواده ت هم رحم نمی کنی؟»

***
با بغض می گوید: «سرطان گرفته ام مهراوه!»
می گویم: «به جهنم! حقته!»
مهراوه با لبخند نگاهش می کند.
- اگر این طور است پس من هم می خواهم سرطان بگیرم.
به سوی مهراوه می چرخد و با شرم می گوید: «با من می مانی مهراوه؟ حتی با اینکه می دانی آرزو دارم…»
مهراوه انگشت به لبش می گذارد.
- از نگاهم پاسخت را نمی خوانی؟

***
- با تو می مانم وهب!
وهب ناله می کند. دهان که باز می کند خون فواره می زند.
- نه مهراوه. برو. به خاطر خدا برو. این حرامیان زن و کودک نمی شناسند.
مهراوه با بال چادر پیکر محبوبش را می پوشاند و سر بر سینه اش هق هق می کند.
- نمی روم وهب. پس بیهوده قسمم نده.
وهب به زحمت چشم می گشاید.
- دوستت دارم مهراوه ء من.
مهراوه در میان سیل اشک می خندد: « دنیا پس از تو نباشد.»
وهب لبخند می‌زند و چشمهایش بر صورت محبوبه اش باز می ماند. ضجه مهراوه صحرای کربلا را می لرزاند.
به اطراف نگاه می کنم. به فرشتگان که گرداگرد آنها جمع شده اند چشم غره می روم:
- یک نفر این ضعیفه رو ساکت کنه. یعنی به این درد هم نمی خورید؟
زیر گوش مهراوه می گویم: «وهب مرده. می فهمی مهراوه؟ مرده و دیگه زنده نمی شه. زود باش جونت رو بردار و فرار کن. الانه که با یک تیر از پا درت بیارن. می شنوی دختر؟»
مادر به سوی معرکه می دود. با خشم به سویش می دوم.
- چه مادر شوهری هستی تو؟ عروست رو می کشند. زود باش یک کاری بکن.
ضجه مهراوه دیگر به گوش نمی رسد. مادر وا می ماند. سر تکان می دهم:
- خیلی دیر شده.

***
می پرسد: «تو آرزویی نداری مهراوه؟»
- فقط یکی! دیگر بی من آرزویی نکنی.
هر دو می خندند. با حرص می گویم: «هر هر! یخ کنید!»
غر می زنم: «اینجا دیگه جای من نیست». سر به شانه هم رهایشان می کنم و به راه می افتم. کنار زن و مردی که با هم دعوا می کنند می نشینم. مرد با خشم دستهایش را روی هم می کوبد:« آسیه! چرا با من لجبازی می کنی؟»
به تأیید سر تکان می دهم: «ای ولله! خوشم اومد. زن باید مطیع شوهرش باشه.»
به سوی من می چرخد و با ابروانی درهم می گوید: «ببخشید، جنابعالی؟»
زن به سرعت کیفش را بر می دارد و بلند می شود: «مردم چه فضول شده اند.»
مرد زیر بازوی زن را می گیرد.
- برویم خانوم!

تهران – تابستان ۸۲

دسته‌بندی مطلب: داستان کوتاه  

شعله و باد

دریا که تو دلبسته‌ی آنی ز تو دل کند
ای رود به این تجربه‌ی تلخ نپیوند!

تنهایی من آینه‌ی عبرت من شد
دلها که شکستند از این آینه هرچند

گفتی نگران منی و روز جدایی
در چشم من اشک است، به لبهای تو لبخند

ای عشق! بگو گرمی بازار تو تا کی؟
ای دل! غم ارزانی بسیار تو تا چند؟

دیدار من و او، چه سرانجام قشنگی:
همصحبتی شعله و باد، آتش و اسفند

دسته‌بندی مطلب: غزل  

خرگوش و لاک‌پشت

درد من و تمام تبرخورده‌ها یکی‌ست:
باور نمی‌کنیم که مردیم مدتی‌ست

آنها در انتظار دوباره پرنده‌ای
من فکر بازگشت کسی که نبود و نیست

از هرطرف نرفته به من بازگشته‌ای
ای بومرنگ خسته‌! دل من! کمی بایست!

یک عمر می‌دویم و به جایی نمی‌رسیم
یک عمر می‌دویم؟ دویدن برای چیست؟!

در پیله خوش‌تریم که در چشم روزگار
کفتار و کرم و کفتر و پروانه هم یکی‌ست

بیچاره قلب من که در این جنگل شلوغ
خرگوش ِ مرده زاده شد و لاک‌پشت زیست

دسته‌بندی مطلب: غزل  

Cheese

همیشه در هر عکسی
جای یک نفر کنار من خالی ست،
یک نفر که اگر بود
حتا لازم نبود چیزی بگوید
تا من لبخند بزنم،
یک نفر که اگر بود
من در آن عکسها نبودم!

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

عشق

از الطاف عشق است این جاده‌ها را
اگر می‌شناسم، اگر می‌شناسی

به مقصد نیندیش و با من سفر کن
سفر کن، مرا در سفر می‌شناسی!

دسته‌بندی مطلب: رباعی  

شباهت

ما را به خاطر هم اگر آفریده‌اند
پاییز را برای سفر آفریده‌اند

من عاشق تو هستم و تو عاشق سفر
ما را شبیه هم چقدَر آفریده‌اند!

دسته‌بندی مطلب: رباعی  

خاطره

رفته تصویرت ولی با من صدایت مانده‌است
مثل لک قاب بر دیوار جایت مانده‌است

من دلم دریاست، موسا باش! حتا برنگرد
تا نبینی بر تن من رد پایت مانده‌است

عشق آن روزی که ما را آشنا می‌کرد، گفت
کاش فردا هم ببینی آشنایت مانده‌است!

ماهی و افسوس با هر برکه قسمت می‌کنی
خاطراتی را که از دریا برایت مانده‌است

«کی تو را از یاد خواهم برد؟» گفتم؛ عشق گفت
بی‌نهایت، بی‌نهایت، بی‌نهایت مانده‌است

دسته‌بندی مطلب: غزل  

نپرس بی تو که آمد، نپرس بی تو که رفت

پر است از اسکلت خاطرات زنگ‌زده
خوش آمدی به دل من، به شهر جنگ‌زده

به من هر آنکه رسیده‌ست خویش را دیده‌ست
به من هر آنکه رسیده‌ست جز تو سنگ زده

هزار تکه شد آیینه‌ام، نگفت خوشا
به بی تفاوتی شیشه‌های رنگ‌زده

نپرس بی تو که آمد، نپرس بی تو که رفت
که سر به این دلِ از دوری تو تنگ زده؟

خوش آمدی به دل من دوباره، تنهایی!
که بی تو زندگی‌ام لنگ بوده، لنگ‌‌ زده

 

دسته‌بندی مطلب: غزل  

ایجاز

«ما با هم دو استکان چای نوشیدیم».
و این جمله شعر نیست.
استکان در آن به معنی استکان است
و چای استعاره از هیچ شرابی نیست.
خواستم بگویم
اوست که مرا مست می‌کند!

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

دورادور

ای به او نزدیک، از هرکس به جز او دور باش
عشق، یعقوب است یعنی تا بیاید کور باش

مدعی بسیار دارد عشق آن یوسف اگر
تو به گمنامی خود در شهر او مشهور باش

عشق دستور زبان ساده‌ای دارد ولی
ساده‌تر از آن بگویم: با غمش محشور باش

عمر ما با نام خودداری به خودبینی گذشت
خودستایی خودشناسی نیست، کم مغرور باش

فکر کن آمد، نشست و سفره‌ی دل وا نشد
قلب من! یک بار تنها با زبانم جور باش

دسته‌بندی مطلب: غزل