خاطره

رفته تصویرت ولی با من صدایت مانده‌است
مثل لک قاب بر دیوار جایت مانده‌است

من دلم دریاست، موسا باش! حتا برنگرد
تا نبینی بر تن من رد پایت مانده‌است

عشق آن روزی که ما را آشنا می‌کرد، گفت
کاش فردا هم ببینی آشنایت مانده‌است!

ماهی و افسوس با هر برکه قسمت می‌کنی
خاطراتی را که از دریا برایت مانده‌است

«کی تو را از یاد خواهم برد؟» گفتم؛ عشق گفت
بی‌نهایت، بی‌نهایت، بی‌نهایت مانده‌است

دسته‌بندی مطلب: غزل  

نپرس بی تو که آمد، نپرس بی تو که رفت

پر است از اسکلت خاطرات زنگ‌زده
خوش آمدی به دل من، به شهر جنگ‌زده

به من هر آنکه رسیده‌ست خویش را دیده‌ست
به من هر آنکه رسیده‌ست جز تو سنگ زده

هزار تکه شد آیینه‌ام، نگفت خوشا
به بی تفاوتی شیشه‌های رنگ‌زده

نپرس بی تو که آمد، نپرس بی تو که رفت
که سر به این دلِ از دوری تو تنگ زده؟

خوش آمدی به دل من دوباره، تنهایی!
که بی تو زندگی‌ام لنگ بوده، لنگ‌‌ زده

 

دسته‌بندی مطلب: غزل  

ایجاز

«ما با هم دو استکان چای نوشیدیم».
و این جمله شعر نیست.
استکان در آن به معنی استکان است
و چای استعاره از هیچ شرابی نیست.
خواستم بگویم
اوست که مرا مست می‌کند!

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

دورادور

ای به او نزدیک، از هرکس به جز او دور باش
عشق، یعقوب است یعنی تا بیاید کور باش

مدعی بسیار دارد عشق آن یوسف اگر
تو به گمنامی خود در شهر او مشهور باش

عشق دستور زبان ساده‌ای دارد ولی
ساده‌تر از آن بگویم: با غمش محشور باش

عمر ما با نام خودداری به خودبینی گذشت
خودستایی خودشناسی نیست، کم مغرور باش

فکر کن آمد، نشست و سفره‌ی دل وا نشد
قلب من! یک بار تنها با زبانم جور باش

دسته‌بندی مطلب: غزل  

خرداد

بهاران رفت و من در رفتنش شادی نمی‌بینم
سرانجام خوشی در هیچ خردادی نمی‌بینم

به تلخی شاد باش ای کوه! ویران‌تر نخواهی‌ شد
که من در کوهکن‌های تو فرهادی نمی‌بینم

به خود بیهوده ماندم خیره در آئینه، می‌دانم
رساتر از سکوتم هیچ فریادی نمی‌بینم

شکایت از که دارد قلب من؟ داد از که می‌خواهد؟
که من در آنچه با من کرد بیدادی نمی‌بینم

خوشا بیراهه را با عشق طی‌کردن که فهمیدم
همیشه آخر هر راه آبادی نمی‌بینم

دعا کن مرگ من را از غم عشقت رها سازد
وگرنه تا قیامت روی آزادی نمی‌بینم

دسته‌بندی مطلب: غزل  

من سرم روی دوش تو باشد قشنگ است

اشک باید در آغوش یاری بریزد
زلف بر شانه‌هایش نگاری بریزد

من سرم روی دوش تو باشد قشنگ است،
صخره وقتی از آن آبشاری بریزد

چای خوب است اما از آن بهتر این‌ست:
چای را آنکه تو دوست داری بریزد

خواست قلب مرا پر کند از تو این عشق
خواست دریا که در جویباری بریزد!

عمر ما آن شکوفه‌ست بر شاخه، افسوس
می‌رود با نسیمی بهاری بریزد

چهره‌ام مثل آئینه از غم کدر شد
کاش دست تو از من غباری بریزد

دسته‌بندی مطلب: غزل  

از عطر این بوسه پیداست

ای خنده‌هایت شکر، شهد، کنج لبت قند داری
از عطر این بوسه پیداست بر لب تو لبخند داری

دست مرا می‌فشاری تا عشق جریان بگیرد
گل می‌کند گونه‌هایم، در دستت آوند داری

می‌لغزد از قله چشمت بر دامنم تا ببینم
بر تارهای سیاهت برف دماوند داری

ای از تو خالی و پر من، ای موج‌موجت مطنطن
مانند دریا و ساحل با من تو پیوند داری

ببر منی! از کمینت ای کاش بیرون نیایی
وقتی به جز من فراوان آهوی در بند داری

اما تو می‌آیی آرام، آرام، آرام، آرام……
این شعر لکنت گرفته‌ست، دیگر چه ترفند داری؟

دسته‌بندی مطلب: غزل  

باش

شبیه شاخه‌ی تردی
من از تو سنگینم،
من از تو سرشارم،
شکوفه باش و بدم!
پرنده باش و بخوان!
هوای قلب مرا
تازه کن، بهاری کن…

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

مشکل‌ ها

تو ادر کاساً و ناول! به همین آسانی‌ست
ایهاالساقی! در عشق اگر و اما نیست

عشق آن موج بلند است، بگو با قلبت
قصر آرامش تو در شرف ویرانی‌ست

گوش اگر گوش تو و بوسه اگر بوسه‌ی من
بهترین راه تماس من و تو لب‌خوانی‌ست

نیست در شهر نگاری که دلت را ببرد
یوسفی باش که با میل خودش زندانی‌ست

با توام دائم و تشویش جدایی دارم
چه کنم من نسب مادری‌ام کاشانی‌ست

هر زمستان سپری گشت و بهاری نرسید
بس که قشلاق من، آغوش تو تابستانی‌ست!

دسته‌بندی مطلب: غزل  

دوست

بگذار سر به سینه‌ی من در سکوت، دوست!
گاهی همین قشنگ‌ترین شکل گفتگوست

بگذار دست‌های تو با گیسوان من
سربسته باز شرح دهند آنچه موبه‌موست

دلواپس قضاوت مردم نباش، عشق
چیزی که دیر می‌برد از آدم آبروست!

آزار می‌رسانم اگر خشمگین نشو
از دوستان هر آنچه به هم می‌رسد، نکوست

من را مجال دلخوشی ِ بیشتر که نیست
ابرم که آفتاب دمی در کنار اوست

آغوش وا کن، ابر مرا در بغل بگیر!
بارانی‌ام شبیه بهاری که پیش روست

دسته‌بندی مطلب: غزل