آن وقتها كه ماه، بلوري ظريف بود
پايم هزار كوچهء شب را حريف بود
بانوي قد بلند ِ بهاري كه مي رسيد
يك صندلي ِ نقره برايش رديف بود
با هر تكان ِ پيرهن سنگ دوزي اش
عطر بنفشه رنگ ِ شب عيد مي وزيد
آوازهاي خيس ِ سرانگشتهاي او
هي قطره قطره بر سر هر كوچه مي چكيد
باراني از ستاره و صبح و ستاره را
در جيبهاي خستهء اين عابران خيس…
از بركه هاي روشن چشمان آبي اش
مي ريخت بر زمين، كمي از آسمان ِ خيس
بر قله هاي برف ِ تنش، آفتاب ِ داغ
روي حرير پيرهنش گل دميده بود
شور تلاطمي كه در امواج مي گرفت
از چين گيسوان ِ طلايش رسيده بود
ما بچه هاي كوچهء دريا نديده هم
از مرزهاي سنگي شب مي گريختيم
از صخره هاي سبز خزر تا خليج سرخ
در مشتهاي كوچكمان عشق ريختيم
…
دنيا بزرگتر شد و ما هي بزرگتر…
چندين بهار آمد، چندين بهار رفت
آن شوق كودكانهء ارديبهشت ماه
از خنده هاي زخمي ما بي قرار رفت
ما لحظه هاي سيب و سه تار و ستاره را
در هفت سين خاطره ها جا گذاشتيم
در غرفه هاي ظلمت شب منزوي شديم
خود را ميان فاجعه تنها گذاشتيم
اكنون بخواب! همنفس كودكي بخواب!
ما سالهاست يكسره بر باد رفته ايم
ما بچه هاي كوچهء ديروز نيستيم
نوروزهاي كوچك ِ از ياد رفته ايم…
