اینها را در گودر نوشته بودم، بد نیست بخوانید.
سلام
می رسی
ناگهان
شبیه برف
تا بگویمت سَ…
رفته ای
بغض می کنند
در گلوی من
سه حرف
***
تلفن
اگر می توانست
دنیا
فقط یک دقیقه
توقف کند
حروف پراکنده ات را
-شبیه پرنده-
از انبوه آن سیمها می گرفتم
و در این قفس می شنیدم:
تو را دوست دارم
***
پرسش
غنچه ها به لحن برگ
برگها به لحن باد
بادها به لحن ابر
ابرها به لهجه ی زلال آسمان
آسمان به لهجه ی تگرگ
حرف می زنند
من
با کدام لهجه
با کدام لحن
با تو گفتگو کنم؟
***
پاییز
باد، بی وطن
برگ، بی کفن
شاخه در نبرد تن به تن
***
سوءتفاهم
من فکر می کنم که:
تو فکر کرده ای من….
تو فکر می کنی که :
من فکر کرده ام تو …
***
انقلاب مخملی
در دل من
انقلاب کرده است
مخمل صدای تو
- بهار پشت در است
به گوش پنجره
آرام
نسیم گفت و گذشت
سال نو که می شود
آدم بزرگها
غصه می خورند که
کهنه تر شدند
یک بهار پیرتر شدند
سال نو که می شود
خوش به حال هرکه کوچک است…
لبخند میزنی
خورشید
صبح زمستان غنیمت است…
خواب
سرشار از تو
بالش
از همهمه ی قوها، پر
ای آبی تر از آسمان
چشمهایت
دعا می کنم هرگز ابری
نباشی
***
رویا هم اگر باشی
قشنگی!
***
ای گرم گفتگو
من هم عروسکت
با من سخن بگو!
خواب
یک بهانه است
تا تو را خدا ببوسد و فرشته ها بغل کنند
مثل یک واژه
-لبریز از حرف-
سر برآورده یک بوته در برف
پیچیده به بند رخت
یک نیلوفر
پیراهن ِ شسته زیر لب میگفت
سفرنامه یزد:
یک ردیف کاج
پلکهای خسته ی مسافران
پس چرا نمی رسم به تو؟
***
در همهمه ی مبهم گنجشکان
باران شکوفه ای که
می بارد
***
با بوسه های ماه
بیدار می شود
دریاچه ای که خفته در آغوش ِ دشت ِ پیر
***
خیس از سر ِ شاخه می پرد
گنجشک
باران کویر عجب تماشایی ست!
***
تک درخت سبز
ایستاده در مسیر باد
من به دستهای تو
فکر می کنم
***
مثل کویری تشنه
تبدار نفسهای توام
باران!
***
آهسته
زیر گوش هم از …؟
حرف می زنند!
حرف می زنند
حرف می زنند
گنجشکهای یزد هم انگار عاشقند!
***
پله های بادگیر
ماه در ميان دستهای من
***
ای دلت تکه ابر بهاری
مثل گنجشکهای دم صبح
بیقرار توام
تا بباری
ای رود خفته در تپش بيشه های دور،
تا از کوير خاطر من باز بگذری
چشمم به راه توست