Archive for the Category »غزلمثنوی «

Nov
18

از آسمان دلش بوی برف می‌آمد
اگر سکوت نگاهش به حرف می‌آمد

زنی که ابر ِ برآشفته زیر چادر بود
دلش بهار بهار از بهارها پر بود

به سر به زیری ِ یک جفت کفش چرمی گفت:
چه طور می‌شود از غصه‌ها به گرمی گفت؟

بپرس از دل این تکه ابر بارانی
چگونه بعد تو سر کرد با پشیمانی؟

چه شد که بندر چشمان آبی‌اش گم شد؟
عروس عرشه‌ی عشق تو صید مردم شد؟

به من نگاه کن! آیا بهار می‌بینی؟
هنوز باغ ِ مرا بردبار می‌بینی؟
بهار بعد تو تنها تگرگ می‌رویاند
میان باغچه گل‌های مرگ می‌رویاند

شکست بغضش و بارید ابر و توفان شد
نگاه غم‌زده‌ی کفش‌ها پریشان شد

قدم زدند و نشستند جا‌به‌جا هرچند،
کنار زن که رسیدند پابه‌پا کردند

همیشه عشق در این لحظه لنگ برگشته
ورق رسیده به جای قشنگ، برگشته

هنوز ابر، پر از بغض بود و می‌بارید:
- تو آمدی، به جهان با تو رنگ برگشته

چقدر کوزه پس از تو به رود تن دادند
منم که کوزه به دوشم، تو سنگ برگشته

هنوز دل‌نگرانم، هنوز دل‌گیرم
دلت اگرچه به من باز تنگ برگشته

دو لنگه کفش تب‌آلود تاب می‌خوردند
کنار ابر ِ نرفته به جنگ، برگشته

سکوت در نفس گرم عشق جاری بود
هوای گوشه‌ای از آسمان، بهاری بود

نه رعد بود، نه توفان، جهان و جان خاموش
به احترام دو تا کفش ِ ابر در آغوش

دسته‌بندی: غزلمثنوی  Leave a Comment
Aug
17

پیراهن سپید عروسی است در برم
یک کاسه آب، آینه، قرآن برابرم
این زن که توی آینه لبخند می زند
هی فکر می کنم که منم یا که مادرم؟
مادر! تمام فرصت گل در شکفتن است
جرمم مگر چه بود که نشکفته پرپرم…؟
- دوشیزه مکرمه این بار دوم است…
مادر! بگو کجاست پس آن نیم دیگرم؟
او این غریبه ای که به من زل زده است، نیست
انقدر نقل و سکه نریزید بر سرم
پیراهن سپید … عروسی است یا عزا؟
عشق این لباس نیست که از تن درآورم
- دوشیزه مکرمه این بار سوم است
این خنده های توست می آید به خاطرم
[ از راه می رسیدی و لبخند می زدی
بغض مرا به آینه پیوند می زدی
در لهجه ات طراوت باران حضور داشت
صدها ستاره از شب چشمت عبور داشت
می آمدی و بر لبت آواز تازه بود
از هرچه خوب هرچه از آن می شود سرود
مردان شهر با تو هم آواز می شدند
در من زنان کوچکی آغاز می شدند
در من هزار خاطره آتش گرفته است
حالم از این هوای مشوش گرفته است
یادش به خیر فصل قشنگی که داشتیم
خود را کجای خاطره ها جا گذاشتیم؟
آقای شعرهای عبوسم! عجیب نیست
جز من کسی نگفت که درد دل تو چیست؟
جز ما کسی نخواست بفهمد بهار را
آوازهای کوچهء شب زنده دار را
رفتی، بهار از شب این کوچه رخت بست
آوازهای خستهء من در گلو شکست
بعد از تو عشق مثل من آهسته پیر شد
از بودنی که عین نبودست سیر شد
دلواپسم برای تو آقا! رفیق! یار!
همخانه قدیمی این قلب بی قرار
ای کاش می شد از دل تو آرزو کنم
شاید به این بهانه ترا جستجو کنم
کاش ای وجودت از کلماتم شکیل تر
این بیتهای از تو سرودن طویل تر... ]
- دوشیزه مکرمه…
این اشک شوق نیست
از فرط شیونست که لرزیده پیکرم
این را به آن غریبه دیر آشنا بگو
پیداست او هنوز نکرده است باورم
*
با روسری صورتی و چادر سیاه
شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری…
دماوند- تابستان ۸۴

دسته‌بندی: غزلمثنوی  Leave a Comment