Archive for the Category » داستان کوتاه «

باباجانی (داستان کوتاه)

ملیحه دو دستی کوبید توی سر خودش. مادر دوید. ملیحه جیغ کشید :«یا منو می دید به مصطفی یا انقد خودمو می‌زنم تا بمیرم». مادر هر دو دستش را محکم کشید. گفت: «دیوونه». ملیحه گفت: «خودتی» و دستش را چنگ زد و فرار کرد. داد زدم :«داره می ره بیرون». مادر به سینه‌اش مشت کوبید و نفرین کرد. گفت :«د برو دنبالش دیگه». پا برهنه دویدم توی حیاط. ندیدمش. داد زدم :« ملیح خله؟». جواب نداد. مادر با اخم نگاهم کرد. گفت :«خجالت بکش به خاله ات می گی خل؟» گفتم:« من کی گفتم خل؟ گفتم خاله» و بلندتر داد زدم: «ملیح خاله؟ تلفن! عمو مصطفی …» هنوز جمله‌ام را تمام نکرده بودم که مادر جیغ کشید: «از پشت بوم بیا پایین ملیحه جان». ملیحه داد زد :«یا به مصطفی می‌گید بیاد منو ببره یا خودمو می‌ندازم پایین» و یک پایش را از پشت بام آویزان کرد.

***

آقاجان گفت: «هرجا رو بگی گشتیم خان جان. هرجا بگی رفتیم. اثری از آثارش نیست». خان جان محکم زد روی پاش و گریه کرد: «دیدی زنیکه پتیاره آخرش کار خودش رو کرد؟ دیدی آخرش همون شد که من گفتم؟ دیدی پسر تحصیل کرده ام بعد یه عمر چه طور تو روی من وایستاد؟» و بلندتر گریه کرد. مادر کنارش نشست و دست گذاشت به شانه‌اش.
- حالا که چیزی نشده خان جان. اصلاً از کجا معلوم که رفته باشن؟ ها؟
و به آقاجان نگاه کرد. آقاجان سبیل‌های بلندش را جوید و چیزی نگفت. مادر گفت: «ملیحه که رفته دم خونه دیده هیچ کی نیست. همسایه ها گفتن از اونجا رفته». به ملیحه که بغ کرده خوابیده بود نگاه کرد. گفت :«حالا اینو چیکارش کنیم؟ کی جواب اینو می ده؟». آقاجان اخم کرد. صورت پرچروکش بیشتر چروک خورد. گفت :«حالا چه وقت این حرفاست؟» و کتش را که یکبری شده بود روی شانه اش کشید و از اتاق بیرون رفت. دویدم دنبالش. گفتم: «آقاجان؟» آقاجان به سرم دست کشید. گفت: «مرده و قولش». گفتم: «یعنی دیگه بر نمی‌گردن؟». آهی کشید و گفت: «با خداست».


ملیحه گفت: «چایی می‌خوری برات بیارم؟». عمو مصطفی خندید و دندان‌های سپیدش را نشان داد. گفت: « حالا نه». گفت: « این تمرین رو حل کن آفرین دختر خوب» و به من نگاه کرد. خندیدم و انگشتم را به کله‌ام کوبیدم. نخندید. گفت: « یه سیگار برای عمو می‌گیری؟». اسکناس را دراز کرد طرفم. ملیحه از دستش چنگ زد.
- مگه من مردم؟ بده خودم برات می‌گیرم.
عمو مصطفی دست ملیحه را گرفت. مشتش را باز کرد و اسکناس را برداشت.
- تو بشین تمرینت رو حل کن.
ملیحه بغ کرد. لب‌هاش را طوری ورچید که مو به تنم سیخ شد. منتظر بودم بزند زیر گریه یا بپرد سمت عمو که مداد و دفتر را با پایش کناری پرت کرد و رفت گوشه اتاق. عمو مصطفی خندید: «قهر کردی ملیح خانوم؟». ملیحه بغض کرد و صداش بلند شد: «الهی بمیری که دوستم نداری». پق زدم زیر خنده که مثل اجل معلق پرید سمتم.
- عنتر بوزینه. به من می‌خندی؟ جفت چشماتو از کاسه در می آرم.
دویدم توی حیاط و داد زدم :«ملیح خله».

***

خان جان گفت: «می‌ری در خونه رو می زنی. همونایی رو که بت گفتم بش می‌گی. بی‌کم و کاست. فهمیدی؟» و پا تند کرد. دویدم دنبالش. گفتم: « چرا خودتون نمی‌رید خان جان؟». براق شد طرفم. گفت: «همین که من می گم». قلوه سنگی را از سر راهم شوت کردم که خورد به دیوار و برگشت. گفت :«همون در سبزه آخر کوچه اس٫ پلاکش هم بیسته. خوب نگاه کن یه بار اشتباه نیومده باشیم». پا به پا کردم و گفتم: «آخه خان جان خودتون که اومدید خب…» یقه لباسم را گرفت و کشاند سمت خودش. گفت: « تو هم لنگه‌ی عموت. نشد یه کار بت بگیم هی درست و راستی نکنی. بت گفتم برو». و دست گذاشت به قلبش که یعنی حالش بد شده است. می‌دانستم هیچ چیش نیست اما دلم سوخت. راه افتادم که داد زد: «یادت نره بت چی گفتم. مو به مو واسش بگو. بگو گورشو از این محل گم کنه». زنگ را که زدم برگشتم و به خان جان نگاه کردم که خودش را پشت تیر سیمانی قایم کرده بود. دستش را از زیر چادر تکان داد که نفهمیدم یعنی چه. لنگه کوچک در باز شد. دختر بچه‌ای با چشم‌های درشت سیاه نگاهم کرد. جیغ زد: «با کی کار دارید؟» و تند تند نفس کشید. به روبان‌های رنگارنگ روی سرش نگاه کردم. چقدر کیف داشت اگر می توانستم بکنمشان و در بروم. گفتم: «مامانت خونه اس؟». همان طور که لای در ایستاده بود سرش را برگرداند و چنان جیغی کشید که تا ده خانه آن طرف‌تر هم شنیده شد.
- مااااااااامااااااااانی. دم در کارت دارن.
گفت :«نیای تو ها. همینجا وایسا تا مامانم بیاد». خنده‌ام گرفت. گفتم: «باشه». اول شکمش را که نسبت به جثه‌ی کوچکش بزرگ بود از لای در تو برد بعد چرخید و اردک‌وار دوید توی حیاط. سرم را آهسته از لای در تو بردم. زن داشت چادرش را در هوا می تکاند. قد بلند بود و گیس‌های بلند و سیاهش دورش ریخته بود. به سرعت سرم را بیرون بردم. تنم داغ شده بود. چرخیدم به خان جان نگاه کنم که بالای سرم ایستاد. گفت: «با من کار داشتی پسرم؟». صداش قشنگ بود. به خصوص وقت گفتن «پسرم». من من کردم و به سمت تیر چراغ برق چرخیدم. او هم با من چرخید. خان جان نبود. گفت :«کسی تو رو فرستاده، نه؟». سر تکان دادم. دلم می خواست گریه کنم. لبخند زد. گفت :«بیا تو». گفتم :«خیلی ممنون باید برم. خان جانم منتظرمه. فقط… فقط من باید یه چیزی…». چشمهاش غمگین شد.
- می دونم چه پیغامی برام آوردی.
صداش می لرزید. نفس عمیقی کشیدم. گفتم: « پس اگه خودتون می دونید…پس… من دیگه می‌رم». دخترک از پشت چادر مادرش جلو آمد و شکلاتی به سمتم گرفت. گفت :«این مال تو». گرفتم و تا خانه بی وقفه دویدم.

***

مادر استکان چای را جلوی آقاجان گذاشت. گفت: « خدا رحمتش کنه بنده خدا رو ولی اتفاقیه که پیش اومده. غصه خوردن فایده نداره آقا. باید به فکر زن و بچه اش باشی. خدا بهشون صبر بده. راستی آقا من زنش رو می‌شناسم؟» آقاجان با چشم‌های پف کرده و قرمز به مادر نگاه کرد که اشکهایش را با گوشه چارقد پاک می‌کرد. با صدایی گرفته گفت :«فکر نکنم». گفت: « من بش قول دادم از زن و بچه اش مراقبت کنم. هرچی باشه کارگر کارگاه من بود. تو بغل من مرد» و صدایش گرفت. خان‌جان عصایش را کنار گذاشت. استکان چای را از دست مادر گرفت. گفت: «اینهمه ماشاا… آدم تو دم و دستگاهت داری. بفرست ردشون خب». مادر داد زد: «ملیح؟ کجایی ورپریده؟». خان جان سر تکان داد و آه کشید.
- ملیح هم شده یه غصه برا تو. تا کی می خوای تر و خشکش کنی؟ بالاخره که چی؟
مادر روی فرش نشست و با خستگی گفت: «چیکارش کنم خان جان؟ آبجیمه. نمی تونم بفرستمش آسایشگاه که. دلم نمی‌آد. خودم مراقبش باشم خیالم راحت تره». آقاجان کتش را از جا لباسی برداشت. تسبیح کوچکش را بیرون کشید. گفت: «خودم باید برم رد کار زن و بچه‌اش. بعید نیست برادراش دندون برا همون سی شی صنارش تیز کرده باشن». مادر گفت: «طفلک زنش». خان جان ابرو در هم کشید.
- کاش نمی ذاشتی جسد شوهره رو ببینه آقا.
آقاجان بین دو لنگه‌ی در ایستاد. نفس بلندی کشید و کفش‌های پاشنه خوابش را پا کرد. گفت: «یه خونه نقلی براشون اجاره می‌کنم. دخترش پنج سالشه ماشاا… سر بگردونی وقت شوهرشه». انگار با خودش حرف می‌زد. مادر دوید طرفش. گفت :«حالت خوبه آقا؟ صورتت خیس عرقه. نکنه خدای نکرده باز قلبت…؟». آقاجان دستی به صورتش کشید. لبخند زد :«نه. چیزیم نیست». مادر دنبالش راه افتاد. گفت: «بدو یه لیوان آب سرد برا آقات بیار». دویدم سمت آشپزخانه. آقاجان آب را یک جرعه سر کشید و نوک سبیلهاش را پاک کرد. مادر گفت: «می خوای امروز نرو کارگاه. خاکشیر یخمال برات درست می‌کنم. یه کم استراحت کن. گرما زده شدی گمونم». آقاجان سر تکان داد:«نه. باید برم. مال یتیمه. امروز فردا نشه بهتره». آقاجان که رفت مادر بغض کرد: «خدا از بزرگی کمت نکنه آقا که فکر مردمی». خان جان خندید:« پسر حاج نصرالله است دیگه».

***

ملیحه داد زد: «اوهوی زنیکه دزد، بیا بیرون ببینم. فکر کردی شهر هرته نامزد مردمو قر می زنی» و با دو دوست محکم به در کوچک سبز کوبید. بازویش را گرفتم.
- ملیح خاله، تو رو سر جدت اینجا آبروریزی راه ننداز٫ می‌آن می زننمون ها. اصلا تو چه جوری اینجا رو پیدا کردی؟
روی دستم زد.
- فک کردی مثه تو خنگم؟ تعقیبت کردم. چی خیال کردی؟ همه تون دستتون تو یه کاسه اس٫ برا من فیلم بازی می‌کنین. هم تو هم اون خان جان خدانشناست هم اون آبجی حسودم.
زن همسایه بغلی از بالکن داد زد :«چه خبرتونه؟ صداتونو انداختین سرتون لنگ ظهری؟». مردی از اتاق جوابش را داد: « بگو گورشون رو گم کنن. نمی ذارن ظهری کپه‌ی مرگمونو بذاریم ها». دست ملیحه را کشیدم. التماس کردم: «خاله ملیح جان، بیا بریم. اصلاً خودم می برمت پیش عمو مصطفی ». دستش را از دستم بیرون کشید و محکمتر در خانه را زد.
- اوهوی! زنیکه‌ی ترسو…
زنی که از خانه کناری بیرون آمده بود، گفت:« از اینجا رفتن. می بینی که». گفت :«زن بد بوده؟ چی کار کرده مگه؟». ملیحه چادرش را دو دستی زیر بغل زد و درست کنار زن ایستاد. زن یک قدم عقب رفت و به من نگاه کرد. گفت :«دزده. دزد دیدی تا حالا؟ نامزد منو دزدیده با خودش برده». زنی که توی بالکن ایستاده بود داد کشید: «خب لابد خودت عرضه نداشتی نگهش داری». ملیحه دستش را به سمتش تکان داد: «تو خفه». به زن نگاه کردم که به سرعت به اتاق برگشت. دویدم. گفتم: «خاله ملیح، جان مادرت، الان مرده می‌آد پایین. اصلاً بیا خودم می‌برمت دم خونه عمو مصطفی». چپ چپ نگاهم کرد. گفت: «راس می‌گی؟».
التماس کردم :«به جون خاله راس می‌گم». دستش را کشیدم و با خودم بردم. صدای زن را از دور شنیدم که گفت: «ولش کن آقا عزت، دختره خل و چل بود».

***

آقاجان گفت :«زود می‌ری عمو مصطفی رو صدا می‌کنی. بش می‌گی آب دستشه بذاره زمین بیاد. اگه گفت کلاس دارم و دانشجوها منتظرن و از این حرفا بش بگو فوری فوتیه. زود برو بابا». صورتش سرخ شده بود. تند تند حرف می‌زد. گفتم: «چشم آقاجان الان می‌رم». آقاجان جواب نداد. آه کشید و زیر لب گفت: «یا فاطمه زهرا… به حق این شب عزیز…». از کارگاه تا میدان دانشگاه را به سرعت رکاب زدم.
برای بار چندم پرسید: «داداش نگفت چی کارم داره؟». گفتم: «نه به خدا عمو». صورتش درهم رفت. دستی به ریشش کشید و لب گزید. گفت: «خان جان چه طوره؟ هنوز از دست من عصبانیه؟». سر تکان دادم و تا کارگاه حرفی نزدم.

***

زن اسدالله داد زد: «اوووی پسر… بدو به اسدالله بگو دیگا رو بار بذاره». خواستم بگم من اسم دارم. نگفتم. دویدم توی حیاط. خان جان با لباس مشکی عصا به دست این طرف آن طرف می رفت. گفت: «الهی قربون قدت شم مادر. برو بپرس چرا این سخنرانه نیومده هنوز؟». گفتم: «از کی بپرسم خان جان؟». نشنید. رفت. ملیحه گفت: «از سر قبر من» و زبانش را در آورد. به اسدالله گفت: «می‌دی منم هم بزنم؟ می‌گن حاجت روا می شم؟ آخه نامزدم ولم کرده رفته پی یکی دیگه» و چادرش را باز و بسته کرد. اسدالله خنده‌ای کرد.
- رو چشَم ملیح خانوم. رو چشَم. اصلاً شما امر کنین. حالا چه حاجتی داری؟
ملیحه چشمهاش را چپ کرد یعنی که فکر می‌کند. گفت: «الهی مصطفی سنگ شی که منو ول کردی رفتی دنبال اون پتیاره. الهی خیر از جوونیت نبینی…». ملاقه را گرفت. گفتم: «اون آشه که هم می زنن نه قیمه ملیح خله». داد زد: «الهی لال بمیری». خندیدم: « به حرف گربه سیاه بارون نمی‌آد» و دویدم. خان جان روی پله‌ها نشسته بود و دستش را روی قلبش گذاشته بود. کنارش نشستم. هن هن کنان گفت: «آقا جانت هنوز برنگشته؟». سر تکان دادم. گفت: «کجا رفته؟ تو چرا باش نموندی؟ چرا زود اومدی؟ از مصطفی خبری نشد؟» می‌دانستم کجا رفته اما نگفتم. صدای نوحه توی حیاط پیچید. خان جان بغض کرد.
- الهی قربون غریبیت برم بی‌بی. حالا می فهمم چی کشیدی. حالا می فهمم. شب شهادت ته. نمی خوام نفرین کنم ولی نبینم اون روزو که این زنیکه‌ی بیوه رو ورداره بیاره تو خونه‌ی من.
خواستم بگویم آن زن خیلی هم زن خوبی است. نگفتم. حواسم بود که نباید چیزی بگویم. لبهایم را روی هم فشردم و بلند شدم. خان جان اشک‌هاش را با پر چادر پاک کرد. گفت: «همه تون سر و ته یه کرباسید. تو هم یکی لنگه عموت. ببینم تو چه گلی به سر مادرت می‌زنی». داد زد: «آی ملیحه‌ی ذلیل مرده، انقد هم نزن اون قیمه رو آشش کردی».

***

خان جان گفت :«آخرش مصطفی رو فرستادی دنبال کارای اون خدا بیامرز؟ بچه ام بعد از عمری تازه از فرنگ برگشته نذاشتی یه کم استراحت کنه». مادر سفره را پهن کرد. گفت: «وا! حرف‌ها می‌زنید خان جان. ماشاا… از فردای روزی که اومد رفت دانشگاه دنبال درس دادنش. خودش نخواس استراحت کنه». خان جان گفت: « ملیح، برو اون کوزه‌های سیر ترشی رو از زیر زمین بیار. تو هم باش برو که نندازه. مصطفی سیر ترشی خیلی دوست داره». آقاجان خندید. گفت: «خان جان یه بار شد به فکر ما هم باشی؟ ما هم دل داریم به خدا». دویدم دنبال ملیحه که سینه به سینه‌ی عمو مصطفی شد. گفت: «می‌رم برات سیر ترشی بیارم که دوست داری». عمو مصطفی خندید و دندان‌های ردیفش پیدا شدند. ملیحه گفت: «ایشاا… خودم یه روز برات سیرترشی درست می‌کنم». عمو مصطفی سرخ شد. گفت: «پس کو سیر ترشیم؟». ملیحه خندید و جیغ کشید: «خاک عالم، الان می‌آرم» و ریسه کنان از پله‌ها پایین دوید. صدای خان جان تا پایین پله‌ها هم می‌آمد: «دختره ورپریده، اگه تونست جلوی زبون صاب مرده شو بگیره». ملیحه داد زد: «چشم نداری ببینی زن پسرت می‌شم. ها؟» و کوزه سیرترشی را به زمین کوبید.

***

آقاجان که عمو را بغل کرد بغضش ترکید. گفت: «خیلی به ما لطف کردی داداش. نمی‌دونم چه طور جبران کنم».
- حق خودت بود. ارث پدری‌ات …
صدا در گلوی آقاجان شکست.  به زن عمو نگاه کردم که سر به زیر انداخته بود. لادن دستم را کشید.
- خونه ما بیای ها؟
خم شدم و بغلش کردم. گونه‌ی نرم و سرخش را بوسیدم. گفتم :«به یه شرط». جیغی کشید که نزدیک بود پرده های گوشم پاره بشود.
- چه شرطی؟
-بازم بم شوکولات بدی.
زن عمو گفت: «بذارش پایین خسته می‌شی».
آقاجان گفت: «خب ریحانه خانوم، ایشاا… به پای هم پیر بشید». صداش می‌لرزید. حواسم بود که وقت حرف زدن به زن عمو نگاه نمی‌کرد. زن عمو چادر را محکمتر به صورتش کشاند. با صدای لرزان گفت :«خدا از بزرگی کمتون نکنه».
- نگران خان جان هم نباشید. یه چند وقت که بگذره و آبا از آسیاب بیفته آروم می شه. دلش قد گنجیشکه. زود به رحم می اد.
گفتم: «من می‌تونم گاهی بیام پیشتون عمو؟»
لادن پای عمو مصطفی را بغل کرد.
- آره بیاد. تو رو خدا… تو رو خدا…
عمو مصطفی خندید و دخترک را بغل کرد. گفت: «به شرطی که این دفعه پیغام نیاری». سرخ شدم و سرم را پایین انداختم. زن عمو به سرم دست کشید. گفت: «هر وقت اومدی قدمت سر چشم».

***

خان جان گریه کرد: «دیدی بالاخره کار خودش رو کرد؟ دیدی چه طوری قاپ پسر معصوم منو دزدید؟ زنیکه هنوز هفت ماه از مرگ شوهرش نگذشته دوباره عروس شد. یا فاطمه زهرا، به خودت واگذار می‌کنمش. خودت باید تقاص خون دل خوردن منو پس بگیری. این همه سال پسر بزرگ کردم. فرستادمش فرنگ با کمالات بشه. چقدر آرزو داشتم یه عروس خوب خونواده دار…» و با دست محکم به پاش کوبید. آقاجان غرید: «شب شهادته خان جان نفرین نکنین. یه وقت می‌گیره». خان جان زار زد: «شب عزاست. عزا. از سوز دلمه این حرفا مادر. از تو هم گله دارم. تو چرا جلوشو نگرفتی؟ تو چرا گذاشتی داداشت بدبخت شه؟»
آقاجان شربت خاکشیر را سر کشید و چیزی نگفت. از پله ها که پایین رفت به مادر گفت: «خسته‌ام. می‌رم کارگاه می‌خوابم. تو این شلوغی خوابم نمی بره». گفت: «تو هم باهام بیا». کنارش راه افتادم. قدم‌هاش کوتاه بود و کم جان. نگاهش کردم. صورتش رنگ پریده بود. گفتم: «حالتون خوبه آقاجان؟». عرق صورتش را با دست پاک کرد. گفت: «نه». گفت: «تو که شاهد بودی من هرچی از دستم بر می‌اومد واسه ریحانه کردم». هاج و واج نگاهش کردم. دوباره گفت: «شاهد بودی که پسر؟» و دست سنگینش را گذاشت به شانه‌ام. گفتم: «آره آقاجون. آره». هق هق کرد. گفت: «بی‌بی تو هم شاهدی…» خجالت کشیدم. خواستم بگویم «گریه نکنین آقاجان». رویم نشد. اشکهایم را پاک کردم و دستم را دور کمر آقاجان حلقه زدم.

***

سر قبر خان جان نشستیم. مادر گفت: «بش گفتم شب شهادتی نفرین نکن. می‌گیره» و گریه کرد.
- هی می‌گفت الهی من نباشم ببینم مصطفی اون زنه رو بیاره تو این خونه.
گفتم: «حالا زن عمو می آد خونه‌ی خان جان؟» مادر به آقاجان نگاه کرد که رنگش پریده بود و سبیلش را می‌جوید. زیر لب گفت: « خدا بیامرزه جواد رو». مادر گفت: «حالت خوبه آقا؟ قرص قلبتو بدم بذاری تو دهنت؟». آقاجان سر تکان داد. گفت: «چه عیب داره بیان تو همون خونه زندگی کنن؟»

نشسته‌ام روبروی کامپیوتر. صدای پسر و دخترم را از حیاط می‌شنوم که بازی می‌کنند. پسرک داد می‌زند: «خسته شدین باباجانی؟». آقا جان خوشش می‌آید بچه‌ها باباجانی صدایش کنند. صدای خنده‌ی عمو مصطفی را می‌شنوم: «ولش کنین این باباجانی رو. زوارش دیگه در رفته». لادن فنجان چای را که به دستم می‌دهد به رویش لبخند می‌زنم. دست به شانه‌ام می‌گذارد.
- بالاخره تمومش کردی محمد جان؟
می‌خندم: «شوهرت رو دست کم گرفتی لادن خانوم». بر گونه ام بوسه می‌زند و می‌رود.
باباجانی هن هن کنان کنارم می‌نشیند: «من به قدر این مصطفی حال و حوصله بچه ندارم». لبخند می‌زنم: «این یکی رو قبول دارم آقا جان». می‌خندد و به سرفه می‌افتد. خیلی پیر شده‌است. می‌گوید: «تموم شد این داستان زندگی ما بالاخره یا نه پسر؟». سر تکان می دهم و می خندم. سرش را خم می کند. می گوید: «من عاشق ریحان بودم، خیلی قبل‌تر از اونکه با مادرت ازدواج کنم». انگار به خودش می گوید. دستش را می‌گیرم. می‌گویم: «می‌دونم آقاجون. خیلی وقته که می‌دونم». می‌گوید: «جواد از من بهتر بود». دستش را فشار می‌دهم. چشمهاش خیس اشک می‌شوند.
- بنویس٫ اینایی رو که می گم بنویس پسر. نمی‌خواستم سرنوشت جواد اون طوری بشه. باور کن نمی‌خواستم. اصلاً نمی‌دونستم ریحان زنشه. قبول دارم وقتی که فهمیدم اعصابم ریخت به هم…
می‌گویم: «گذشته‌ها گذشته آقاجون».
- از روزی که فهمیدم زنش کیه باهاش بد اخلاقی کردم. ازش ایراد می‌گرفتم. اعصابشو داغون کرده بودم….
بغض می‌کند. پیکر استخوانیش را در آغوش می‌گیرم. می‌گوید: «با مصطفی خوشبخت شد. نه؟» سر تکان می‌دهم: «آقایی کردی آقاجون». می‌گوید: «واسه خان جانت خیلی سخت بود. باور نمی‌کرد بعد از من نوبت مصطفی باشه. واسه همین تو رو فرستاد سروقتش». می‌گوید: «به زبون نمی‌آرم ولی من خیلی دوستتون دارم پسر. هم تو رو هم مادرت رو».
- خیلی وقته که می‌دونم آقاجون. خیلی وقته که می‌دونم…
مادر لای در می‌ایستد.
- پدر و پسر دو ساعته چی زیر گوش هم می گید؟

دسته‌بندی مطلب: داستان کوتاه  

یک گاز سیب سرخ (داستان کوتاه)

اگر حوصله ی خواندن متنهای طولانی ندارید و صدای خوش دوست دارید، این داستان را با صدای خوش سرکار خانم سپیده عباسی بشنوید:

آرزو فقط آرزوی علی نبود. آرزوی یک محله بود. شاید هم یک شهر. هیچ کس باور نمی کرد آرزوی علی از دست برود همانطور که هیچ کس باور نمی کرد علی آرزوی دیگری داشته باشد.
حبیب داد زد: «خان جان، بیا ببین چه مستاجر خوبی برای اتاقمان پیدا کرده ام» و از پله های ایوان بالا دوید. خان جان گفت: «چه کاره است؟ از کجا آمده؟چند وقت می ماند؟» و از پشت پنجره به علی خیره شد که میان حیاط ایستاده بود و به دو درخت نارنج نگاه می کرد. آرزو گفت: «آنکه هیچ گل ندارد مال حبیب است و این یکی که پر از شکوفه است مال منست. مال حبیب را خان جان چیده تا مربای بهار نارنج درست کند اما من مال خودم را نگذاشتم دست بزند تا میوه بدهد». علی دستش را سایه بان چشمها کرد و به سمت صدا چرخید. آرزو گفت: «یک وقت به سرتان نزند گلبرگهایش را لای کتاب بگذارید ها گفته باشم». علی جلوتر رفت. دستش را انداخت و به انبوه گیسوان طلایی نگاه کرد. خان جان گفت: «برای خودش عاقله مردیست. خدا کند بی دردسر هم باشد». حبیب نیشخند زد: «خطاط است. شاگرد می گیرد و اموراتش را می گذراند. یک مستمری بخور و نمیر هم از پدرش دارد. روی هم رفته آدم خوبی به نظر می رسد به خصوص که…». آرزو نفس زنان از راه رسید و دستهایش را دور کمر خان جان گره کرد: « گمانم این رفیق تو لال است حبیب. یک قدر دیگر زیر این آفتاب بماند ناقص عقل هم می شود». حبیب گفت: «مارمولک! هنوز از راه نرسیده تو از کجا فهمیدی که لال است؟» خان جان با تعجب پرسید: «لال است؟». آرزو گیسهای طلایی اش را دور دست تاباند و ابروهایش را بالا برد: «آدم باید لال باشد که وقتی به یک دختر خوشگل می رسد سلام نکند». خان جان با عصبانیت میان کلامش دوید: «باز که این چارقد دور گردنت افتاده؟ همین کارها را می کنی که در و همسایه پشت سرت حرف می زنند». آرزو لب برچید و روسری را از دور گردن بالا کشید: «مدام از سرم سر می خورد خب» و در حالیکه به سرعت بیرون می دوید داد زد: «در ضمن در و همسایه دخترهای زشت و حسود دارند، گناه من چیست؟». حبیب خنده کنان به خان جان نگاه کرد که دست به صورتش گذاشته بود و نچ نچ می کرد.

***

خرّم شیشه مشروبش را از روی میز برداشت. لیوان را پر کرد و به لب برد اما قبل از آنکه بنوشد دوباره توی بطری برگرداند. عادت همیشگی اش بود. به قول خودش پنجاه سال تمام با مشروب زندگی کرده بود. طول می کشید تا قبول کند که باید مشروب را برای همیشه ترک کند. خیلی سعی کرده بودند حالی اش کنند که دیگر قادر به تحمل حتی یک قطره از آن مایع گزنده نیست اما زیر بار نرفته بود. یک بار که علی رغم همه توصیه ها و سفارش ها سعی کرد مشروب بنوشد انقدر استفراغ کرد که دیگر چیزی از هیبتش باقی نماند. علی از پنجره به بیرون نگاه کرد و آه کشید. مادام سرجیک دستمالش را روی سر خرم پرتاب کرد: «میزم را کثیف کردی خرس گنده». خرم دستمال را روی میز کشید و گفت: «از من می شنوی علی جان، این جستجو را تمام کن. زن جماعت ارزش این چیزها را ندارد به خدا. همین من. زن اولم خوب که سرکیسه ام کرد ولم کرد و نمی دانم رفت کدام گوری. هنوز هم که هنوز است ازش بی خبرم. اصلا نمی دانم زنده است یا مرده. زن دومم هم…». مادام سرجیک چین دامن گشادش را صاف کرد و به خرم براق شد :«تو نمی توانی ساکت باشی؟ بیشتر از هزار دفعه زندگی نامه ات را ریخته ای بیرون ». خرم دستش را با حرص در هوا تکان داد و از پشت میز بلند شد. مادام سرجیک کنار علی ایستاد و خم شد تا نوشته ای را که علی به دستش داد بخواند: «آرزو هر زنی نیست». مادام لبخند زد: «معلوم است که هر زنی آرزوی علی نیست». کریم که تا آن وقت ساکت گوشه ای نشسته بود دست به شانه علی گذاشت و آهسته گفت: «فردا از نو می گردیم. بالاخره یک جایی توی همین شهر است». مادام سرجیک گفت: «ممکن است توی این چند سالی که علی نبوده از این شهر رفته باشند. من به دوستانم توی شهرهای دیگر سپرده ام اما مشکل اینجاست که اسم و رسمشان را نمی دانیم. اگر لااقل نام فامیلشان را داشتیم یا اصلیتشان را می دانستیم…». علی نوشت: «من فقط شش ماه در خانه شان زندگی کردم. فامیلشان را نمی دانم چه بود. اصلیتشان را هم. اتاق می خواستم که برادرش را نشانم دادند». خرم با لیوان پر از مشروب بین دو لنگه در ایستاد.
- گفتی که گیسهایش طلایی بود ها؟ همین؟ از کجا می دانی که رنگشان نکرده بود؟
مادام سرجیک داد زد: «خفه شو خرم». علی نوشت: «آرزو فقط شانزده سال داشت».

***

آرزو فقط شانزده سال داشت که عاشق علی شد. هیچ کس باور نمی کرد علی این عشق را جدی بگیرد. همانطور که هیچ کس باور نمی کرد عشق آرزو جدی باشد. حبیب روی فرش کهنه ایوان نشست و به حرکت قلم نگاه کرد.
- این وروجک، خواهرم را می گویم. ول کن نیست. می خواهد خط یاد بگیرد. گفتم سرت شلوغ است. از دیشب یکبند زیر گوشم نق زده که از تو خواهش کنم. حالا  اگر وقت نداری یا …
آرزو کنار علی نشست و به حرکت قلم نگاه کرد. علی سر بلند نکرد. دستش زیادی لرزید و قلم زیادی چرخید و کلمه را بد نوشت. آرزو زیر لب خندید. گفت: «یک غلط داشتید آقا معلم. نوزده. حالا نوبت منست» و کف دست کوچکش را به سمت علی گرفت. علی سر بلند نکرد. حبیب گفت: «اگر دیدی خنگ است و یاد نمی گیرد عذرش را راحت بخواه. رو در بایستی نکنی ها علی جان». آرزو داد زد: «حسود» و روی کاغذ خم شد. روسری از سرش سر خورد و آبشار طلایی یک طرف کاغذ ریخت. علی صفحه را نمی دید. آرزو خندید: «آخر چی بنویسم؟ شما که هنوز سرمشق نداده اید آقا معلم». علی نخندید. دستش را مشت کرد تا نلرزد. قلم را گرفت. نوشت: «من علی هستم». آرزو نوشت: «من علی هستم». بد خط نوشت. علی سر تکان داد. از نو نوشت: «من علی هستم، نه آقا معلم». هنوز سر بلند نکرده بود. آرزو خندید. نوشت: «من علی هستم، نه آقا معلم». علی بی صدا خندید. خان جان داد زد: «آرزو کجایی؟ باید بادمجان پوست بکنی». آرزو نشنید یا شنید و محل نکرد. نوشت: «آ…ر…ز…». گفت: «واو را خوب بلد نیستم. دوباره سرمشق می دهید؟». علی نوشت: «صدایت می کنند». چشمهای آرزو به شیطنت برق زد. گفت: «نروید ها. همینجا باشید. تا دو دقیقه دیگر بر می گردم. پوست بادمجان ها را که کلفت بکنم خان جان چاقو را از دستم می گیرد و غر می زند که پدر من هم بلد بود اینطوری بادمجان پوست بگیرد» و به اتاق دوید. علی با دهان بسته خندید و به باران گیسوان طلایی نگاه کرد که در هوا می رقصید.

***

روی صندلی اتوبوس کنار هم نشسته بودند. کریم گفت: «چرا اینهمه سال دنبالش نگشتی؟ چرا بعد از اینهمه سال…». علی روی شیشه دم کرده  اتوبوس انگشت کشید.
- باید اول دنبال خودم می گشتم.
کریم دستهایش را بغل کرد: «پیدا کردی؟». علی سرتکان داد: «بدون آرزو محال بود ». کریم دیگر چیزی نپرسید. آهسته گفت: «نمی دانم اگر من هم آرزوی تو را داشتم همینقدر دنبالش می گشتم؟». به میدانگاهی رسیدند. علی نوشت: «اینجا مادام سرجیک مرا دید». کریم خندید: «می دانم. ناغافل از پشت سر صدایت کرد که هی تو… تو هم ترس برت داشت که این زنیکه چاق بی قواره از من چه می خواهد. او هم با آن راه رفتن اردک وارش آمد سمتت و صاف توی چشمهایت زل زد و پرسید که جایی برای ماندن داری یا آواره ای…». علی خندید و سر فرود آورد. کریم دستش را در هوا تکان داد.
- این کار همیشگی اش است. دنبال بی خانمان هایی مثل ما می گردد. خیال می کنم اینطوری بار گناهانش را سبک می کند.
علی نوشت: «پس باید گناهکار قهاری بوده باشد». کریم خندید. علی روی شیشه دم کرده نوشت: «آرزوی من بی گناه بود». کریم به سرعت پرسید: «چرا می خواهی پیدایش کنی علی؟ شاید ازدواج کرده باشد… شاید اصلا تو را به یاد نیاورد. فکر اینها را کرده ای؟». روی علی به سمت پنجره بود و کریم ندید که صورتش درهم رفت.
- فقط می خواهم بدانم که خوشبخت است یا نه.
- و اگر بود؟
علی به چشمهای کریم نگاه کرد.
- آرام می شوم.
- و اگر نبود؟
- برای خوشبختی اش دعا می کنم.
کریم با شماتت گفت: «دروغگوی خوبی نیستی علی. تو می خواهی بدانی هنوز دوستت دارد یا نه. می خواهی بدانی هنوز عاشقت هست یا نه. تو این را می خواهی بدانی». شانه های علی لرزید اما گریه نکرد.

***

آرزو فقط عشق علی نبود. مرهمی بود بر زخمهای نادیده و دردهای ناگفته. با اینهمه علی نمی توانست به خودش اجازه ابراز علاقه  بدهد همانطور که نمی توانست به ابراز علاقه آرزو پاسخ بدهد.
حبیب لب حوض نشست. گفت: «به سلامتی» و لیوانش را بالا برد. بوی خوش کباب در خانه پیچیده بود. خان جان داد زد: «جای زهرماری خوردن ببین جگر ها نسوخته باشند» و به علی و آرزو چشم دوخت و ابروهایش را در هم کشید. حبیب غر زد: «خان جان، ما که همیشه آب شنگولی نمی خوریم. یک بار هم که می خوریم توی خانه می خوریم که جلوی چشم خلق الله نباشد. تو را روح آقام هی نگو زهر ماری، زهر ماری. کوفتمان می کنی». خان جان سر تکان داد: «پتو و تشکت را جدا کردم. از امشب توی آن اتاق کوچک ته راهرو می خوابی. تا چهل روز زندگیمان نجس و پاکی دارد». حبیب شانه بالا انداخت. سیخهای لای نان را میان سفره گذاشت و  کنار علی نشست. آهسته گفت: «به حرفهای این خان جان ما گوش نکن یک کم پیر شده». علی سر تکان داد. حبیب سر در گوش علی گذاشت و گفت: «امشب پا هستی یا نه؟ با دخترهای خوشگل مجلس داریم. کم از معرفتمان می آمد تک خوری کنیم. اگر باشی خوش می گذرد» و به چشمهای علی نگاه کرد که دو کاسه خون شده بود. آرزو به دستهای علی نگاه کرد که می لرزید. علی بی حرف به اتاقش رفت و در را بست. خان جان روی پایش زد: «قدرت خدا را می بینی؟ این جوانی که نه پدر دارد و نه مادر اینطور نماز خوان و مومن می شود، بچه‌ی من که هفت پشتش نمازی بوده اند…» و جمله اش را ناتمام گذاشت و آه کشید. حبیب یک سیخ جگر به نیش کشید.
- نماز خواندنش را تو از کجا دیدی خان جان؟
خان جان بغ کرد.
- ندیدم. ندیدم حتی یک بار به آرزو نگاه کند. ندیدم یک بار سرش را بلند کند. معلوم است که نمازی است.
و گفت: «این سیخ را ببر برای علی».
آرزو به سرعت گفت: «علی جگر نمی خورد».
حبیب و خان جان با تعجب نگاهش کردند. آرزو بریده بریده گفت: «یعنی حالا نمی خورد» و لب حوض نشست و دستش را توی آب فرو برد. لب گزید تا اشکهایش پایین نریزد.

***

علی به کنده های باقیمانده از سه درخت نارنج دست کشید و بغضش را فرو خورد. یکی از کنده ها از آن دو تای دیگر باریکتر بود و چنان محکم دور کنده دیگر تاب خورده بود که نتوانسته بودند مثل بقیه از ریشه جدایش کنند. علی به باقیمانده تنه درخت دست کشید و دستش را بویید. به کریم که بی حرف کنارش ایستاده بود و نگاهش می کرد، نوشت: «این درخت منست. آرزو کاشت». مادام سرجیک مانتوی گشادش را روی یکی از کنده ها انداخت و رویش نشست. کریم به خانه مخروبه نگاه کرد:
- یعنی حالا آرزو کجاست؟
علی روی زمین تا شد: «برای آرزو هرچه می نوشتم اینجا خاک می کردم». کریم مشتش را در هوا تکان داد: «د آخر چرا مرد حسابی؟». علی جوابی نداد. کریم سر تکان داد: «یک چیزی بگویم ناراحت نشوی علی ها. خیلی بی عرضه بودی. آدم می شود اینقدر عاشق باشد و به همین راحتی بگذارد…». مادام سرجیک سر تکان داد: «آدم وقتی اینقدر عاشق باشد به همین راحتی می گذارد». کریم پوزخند زد: «ببخشید ولی همه تان یک جورهایی خلید. من به محض اینکه فهمیدم نامزدم با یکی دیگر…» و لب گزید و ساکت شد. مادام سرجیک گفت: «رفتی دخلش را بیاوری که دخلت را آوردند. مگر نه؟». خرم که تا آن وقت با شیشه مشروبش سرگرم بود از روی تخته سنگ بلند شد و با دهان بی دندانش خندید: « اگر کشته بودیش که الان اینجا نبودی تا برای خودت راست راست بگردی». کریم بغض کرد: «من دوستش داشتم مادام. خیلی هم دوستش داشتم. هنوز هم گاهی…». خرم باز خندید: «پس بعد از علی نوبت توست که دنبال عشقت بگردی». کسی نخندید. مادام سرجیک به سمتش براق شد: «خوبست که یک بار به خاطر همین خوشمزگی ها دخلت را آورده اند و باز آدم نمی شوی». کریم زیر لب گفت: «هیچ وقت فرصت نشد بهش بگویم که چقدر دوستش دارم». علی صورتش را در دستهایش پنهان کرد.

***

آرزو در هر فرصتی به علی نشان می داد که دوستش دارد. هیچ کس باور نمی کرد فرصت آرزو کوتاه باشد همانطور که هیچ کس باور نمی کرد فرصت علی از دست برود.
آرزو سیب را پیش روی علی گذاشت. سیب سرخ تازه ای بود که تنها یک گاز از آن خورده شده بود. یک گاز درست  به قدر دهان آرزو. علی با تعجب سر بلند کرد. آرزو لبخند زد و چیزی نگفت. علی سر به زیر انداخت و منتظر ماند تا صدای آرزو در گوشش بپیچد. آرزو روی کاغذ نوشت: «این سیب را خان جان به من داد. دلم نیامد. تنها بخورم. یک گاز بیشتر ازش نزده ام». علی با تعجب به کاغذ نگاه کرد. سیب را روی طاقچه گذاشت و نوشت: «ممنونم». آرزو نخندید. علی نوشت: «کدام حرف را تمرین کنیم؟». آرزو نوشت: «عین». علی نوشت: «عین اول مثل عابد؟». آرزو گفت :«عین اول مثل عاشق». صدایش می لرزید. علی تازه فهمید که چقدر دلش برای صدای آرزو تنگ شده است. آبشار گیسوان طلایی روی کاغذ خم شد. علی چیزی نمی دید. آرزو که از اتاق بیرون دوید کاغذ را چرخاند: «دوستت دارم علی». بدخط نوشته بود. علی لب گزید. شب که آرزو با بشقاب قیمه پلوی زعفرانی در اتاقش را زد، به جای آنکه در را با شوق باز کند یک تکه کاغذ از لای در بیرون فرستاد: «اجازه بدهید این مرد لال مستاجر خانه شما باقی بماند که جز این مجبورست به تحمل یک آوارگی دیگر». آرزو مدتها پشت در ایستاد. می دانست علی پشت در ایستاده است. گریه نکرد. کاغذ را تا کرد و با خود برد.

***

مادام سرجیک سر خرم را به دامن گرفت. خرم زار زد: «می ترسم مادام. نمی خواهم با آنها بروم. دوست ندارم از اینجا بروم. مگر زور است؟».
کریم قهقهه زد.
- می گوید مگر زور است؟ یک ساعت است داستان لیلی و مجنون برایش می خوانیم تازه می گوید لیلی زن بود یا مرد. اینجا همه چیز زوری است ببم جان.
مادام سرجیک سر خرم را نوازش کرد.
- بچه شدی پیرمرد؟ اینهمه سال رسم و رسوم را یاد نگرفته ای؟ همه ما یک روز مجبوریم از هم جدا بشویم. تو قرار است جایی برای خودت داشته باشی. یک سر پناه بهتر. با افراد تازه ای آشنا می شوی. زندگی تازه ای را شروع می کنی. به اینها فکر کن. تازه من که نمی توانم شما را تا ابد اینجا جا بدهم. تا بوده همین بوده. شما باید سر و سامان بگیرید و کسان دیگری جای شما را بگیرند.
کریم آه کشید و با انگشتان باریکش بازی کرد: «به زودی نوبت من هم می رسد. اسم من هم توی لیست است. خدا می داند مرا کجا بفرستند؟ میان یک مشت پیر و پاتال».
خرم بینی اش را بالا کشید:
- علی چه؟
مادام سرجیک از روی صندلی بلند شد. کتری را از روی گاز برداشت و آب جوش را توی قوری ریخت. گفت: « قضیه علی با شما فرق دارد.»
خرم مثل بچه ای که از استدلال درمانده باشد پرسید: «پس چرا اینجاست؟».
- چون گمشده ای دارد. تا وقتی پیدایش نکرده قدمش سر چشممان است.
کریم با شماتت گفت: «با این عرضه ای که من در این بشر سراغ دارم تا قیام قیامت هم آرزو را پیدا نمی کند». علی یکباره به سمت کریم چرخید. کریم از حالت نگاه علی ترسید. به سرعت گفت:« راست می گویم دیگر. خب مرد حسابی آدم وقتی کسی را می خواهد راست و حسینی بهش می گوید. با این مسخره بازی که تو در آورده ای دختر مردم معلوم است که رم می کند».
خرم لیوانش را بالا برد: «به سلامتی». کریم خندید: «خودت بزن بلکه یک کم روشن شوی». خرم لیوان را لب نزده روی میز گذاشت. مادام سرجیک سر تکان داد و چایی اش را هورت کشید:
- علی اگر لب از لب وا کرده بود دیگر با من و تو فرقی نداشت.

***

آرزو فقط آرزوی علی نبود. آرزوی خان جان بود. آرزوی حبیب بود. آرزوی یک خانواده بود. هیچ کس باور نمی کرد علی در آرزوی آرزو باشد همانطور که هیچ کس باور نمی کرد آرزو در آرزوی علی باشد.
آرزو تکه های کاغذ پاره را از زیر خاک بیرون می کشید. زیر ناخنهایش گل نشسته بود. خاکها را با دست کناری ریخت و تکه های کاغذ را کنار هم چید. با هم جور نبودند. دوباره کند و دوباره کنار هم چید: «آر…ز…و». اشکهایش تکه های کاغذ را تر کرد. شب که علی به خانه بازگشت عطر بهار نارنج اتاقش را در خود غرق کرده بود. گلبرگها را لای جانمازش پیدا کرد و شیشه مربا را روی طاقچه. شب که حبیب به خانه بازگشت، خان جان دستهایش را چسبید.
- راستش را به من بگو حبیب؟ علی چیزی به آرزو گفته؟
حبیب با تعجب گفت: «به جان خان جان نه. چند بار می پرسید؟ خودم بهش گفتم که آرزو نامزد پسر خاله اش است. گفتم که همه فامیل خبر دارند و همین روزها موعد عروسی می رسد». خان جان دستهای حبیب را رها نکرد.
- علی گنگ مادرزاد است؟
حبیب نیشخند زد: «من چه می دانم خان جان. گوشهاش که خوب می شنود فقط حرف نمی زند. امروز چه تان شده؟ چرا اصول دین از من می پرسید؟». خان جان دستهای حبیب را رها کرد و آه کشید: « خدا چه کارت نکند پسر که گشتی میان همه پیغمبرها جرجیس را پیدا کردی». حبیب سرش را خاراند و بی حوصله گفت: «من که نمی فهمم شما چی می گویید خان جان. تا حالا که به سرش قسم می خوردید که ال است و بل است و به آرزو نگاه هم نمی کند حالا چه شده که یک دفعه…». خان جان محکم روی پایش زد.
- این را که هنوز هم می گویم. در پاکی و مردی این پسر شک ندارم فقط این وروجک …
حبیب چشمهایش را تنگ کرد: «این وروجک چی؟».
- الان دو روز است که لام تا کام حرف نمی زند. هرچی ازش می پرسم یا باهاش حرف می زنم روی کاغذ می نویسد می دهد دستم. لال مونی گرفته پاک.
حبیب یکباره زیر خنده زد: «بازی تازه یاد گرفته مارمولک. از لال بازی علی خوشش آمده».
خان جان شانه بالا انداخت.
-  چه می دانم والله. خدا به خیر بگذراند. به خاله ات پیغام دادم زودتر بیایند قال قضیه را بکنند.
***
علی کنار قبر ایستاده بود اما به آن نگاه نمی کرد. کریم دستهایش را به سینه چسبانده بود و به سنگ قبر نگاه می کرد. مادام سرجیک با پیرمرد دعا خوان از راه رسید. علی نوشت: «ازش بپرسید گلاب همراهش هست مادام؟». گوشهای پیرمرد سنگین بود.  مادام سرجیک چند بار فریاد زد تا پیرمرد فهمید و سر تکان داد. بطری پلاستیکی را از توی انبانش در آورد و گلاب را روی سنگ خالی کرد. عطر خوش گلاب فضا را گرفت. کریم بازوی علی را فشرد: «هنوز هم می خواهی دنبالش بگردی؟». علی جواب نداد. مادام سرجیک به پیرمرد گفت: «اینکه اینجا دفن شده را می شناسی پدر جان؟». پیرمرد نشنید. مادام سرجیک دستش را در هوا تکان داد. پیرمرد سر بلند کرد: «یک سال می شد که کسی بهش سر نزده بود. شما از قوم و خویشهاش که نیستید؟». مادام سرجیک به سرعت گفت: «نه! تو قوم و خویشهاش رو می شناسی؟» پیرمرد سر تکان داد: «خدا رحمتش کند حاج خانوم را. پیرزن با صفایی بود. دختر و پسرش تا همین چند سال پیش اینجا می آمدند اما مدتهاست که نیامدند». علی تند تند چیزی نوشت. مادام سرجیک نخواند. در عوض پرسید:
- دخترش گیسهای طلایی داشت؟
پیرمرد گیج نگاه کرد و سرش را خاراند. کریم گفت: «بپرسید اصلیتشان مال کجا بوده مادام؟». چند دقیقه ای طول کشید تا پیرمرد به خاطر بیاورد که پیرزن اصلن نیشابوری بوده است.
کریم با شادی به هوا پرید: «این شد یک چیزی». علی لبخند زد. همه ترسش از مرگ آرزو بود.

***

آرزو نمرده بود. فقط با کسی صحبت نمی کرد. هیچ کس باور نمی کرد سکوت آرزو تا این حد طولانی شود همانطور که هیچ کس باور نمی کرد آرزو برای همیشه سکوت کرده باشد. حبیب ته سیگارش را با حرص روی موزاییک ایوان فشرد:
- اینجورش را دیگر ندیده بودم. دختره پاک زده به سرش. تو یک کاری بکن لااقل. بهش بفهمان این بازی نیست. این دو سه ماهه شده عینهو مرده متحرک. از صبح تا شب لام تا کام با کسی حرف نمی زند. فامیل باور کرده اند که راستی راستی دیوانه شده.
آرزو نوشت: «من آرزوی علی هستم».
علی نوشت: «این بازی را تمام کن آرزو».
آرزو نوشت: «من در آرزوی علی هستم».
علی نوشت: «این بازی نیست آرزو».
دستهای آرزو لرزید: «اگر بود که خیلی وقت پیش تمام شده بود».
علی نوشت: « لالی به رخ کشیدن ندارد دختر».
آرزو چشمهای شعله ورش را به علی دوخت. علی باز هم نگاهش نکرد. آرزو سر خم کرد و نوشت: «پس به رویم نیاورید».
علی درمانده قلم را روی کاغذ انداخت و به پیشانی اش دست کشید.
آرزو نوشت: «هیچ کس یک دختر لال را نمی خواهد حتی اگر پسرخاله من باشد. مشکل شما هم همین بود نه؟».
علی سر بلند نکرد. با دستی لرزان نوشت:
- یک نفر باید این بازی را تمام کند.
آرزو به سیب پلاسیده روی طاقچه نگاه کرد. تنها یک گاز کوچک از آن خورده شده بود. یک گاز به قدر دهان آرزو.  لبهایش لرزید. قطره ای اشک روی کاغذ ریخت. نوشت: «پس این بازی را تمام کن علی» و از اتاق بیرون دوید. سیب گاز زده آرام از روی طاقچه غلتید و بر زمین افتاد. آن شب هرچه آرزو منتظر شد علی به خانه نیامد.

***

کریم بازوی علی را گرفت و کشید: «صبر کن. مطمئنی که می خواهی ببینی اش؟».
علی دست کریم را کنار زد و قدمهایش را تند تر کرد. کریم دوباره بازویش را کشید.
- با توام مرد حسابی. مطمئنی؟
علی ایستاد. با چشمهای شماتت بار به کریم نگاه کرد. نوشت: «معلوم هست چه می گویی؟ اینهمه نگشتم که حالا …». بد خط نوشت. کریم به زحمت خواند. من من کرد: «اما… آخر ممکن است او نخواهد تو را ببیند. می دانی که… بالاخره…». مادام سرجیک نفس زنان از راه رسید. دانه های درشت عرق بر پیشانی اش می درخشید. به علی اشاره کرد:
- باهاش حرف زدی؟
کریم سر تکان داد:
- همه چیز را از علی برایش گفتید؟ مطمئنید که باور کرده است؟
مادام سرجیک به سرعت گفت: «گفتم که آن شب تصادف کرده و چند ماه بیهوش بوده به خاطر همین هم نتوانسته برگردد. گفتم به محض انکه بیدار شده دنبال آرزو گشته. حالا نمی دانم باور کرد یا نه» و رو به علی کرد: «این دیدار ممکن است خیلی خوشایند نباشد علی جان». علی دستش را روی قلبش گذاشت. کریم زیر گوش مادام سرجیک گفت: «من که شک دارم خودش باشد. مطمئنید که خودش است مادام؟». مادام سرجیک عرق صورتش را با دستمال پاک کرد و به سمت کریم براق شد:
-  یعنی من بعد اینهمه سال آدمها را نمی شناسم؟ خود خودش است. وقتی می نویسد انگار علی می نویسد. وقتی از زندگی اش تعریف می کند انگار علی تعریف می کند.
جلوی در خانه ایستاده بودند. علی همانجا نشست. کریم کنارش خم شد: «چیزی شده علی جان؟». علی دستش را تکان داد. مادام سرجیک از لای در نیمه باز سرک کشید:
- آنجاست. میان حیاط ایستاده. کنار آن دو درخت نارنج.
علی از خودش پرسید: «زندگی بدون آرزو فایده ای هم داشت؟» و از در نیمه باز گذشت.

***

هیچ کس باور نمی کرد  علی بدون آرزو زندگی کند همانطور که هیچ کس باور نمی کرد آرزوی علی مرده باشد.
حبیب کارتنها را از اتاق علی بیرون برد. خان جان لب گزید: «یعنی کجا رفته این پسر؟ حتی کتابهایش را هم با خودش نبرده است». آرزو از خودش پرسید: «زندگی بدون علی فایده ای هم دارد؟» و در اتاق را گشود و وارد شد. سیب قرمز پلاسیده روی سیاه مشقها افتاده بود. آرزو برداشت و با تعجب نگاهش کرد. به قدر دو گاز از آن خورده بودند. یک گاز به قدر دهان کوچک آرزو و یک گاز به قدر دهان علی. میان گریه خندید. آخرین نوشته اش را خواند: «پس این بازی را تمام کن علی». آخرین نوشته ی علی را نتوانست بخواند: «…عشق فعف … مات شهیدا…».  قطرات اشک خشک شده جوهر را پخش کرده بود.

***

پیرزن حرف نمی زد. می نوشت. اشکهایش کاغذ را خیس کرده بود و جوهر خودکار خوب رنگ نمی گرفت. کریم به انبوه گیسهای سفید پیرزن نگاه کرد و بغضش را فرو خورد. مادام سرجیک به صورت جوان و زیبای علی نگاه کرد که عاشقانه به پیرزن چشم دوخته بود.  پیرزن به زحمت روی قبر علی خم شد و صورتش را به سنگ چسباند. مادام سرجیک کنارش نشست و قلم و کاغذ را روی زانویش گذاشت. گلویش را صاف کرد و گفت: «حاج خانوم علی منتظر است». پیرزن سر تکان داد. نوشت: «من آرزو هستم» و مستقیم به علی نگاه کرد. علی با همه صورت لبخند زد. کریم مطمئن نبود که پیرزن علی را نمی بیند. مادام سرجیک به جای علی نوشت: «من آرزو هستم». پیرزن به زحمت خندید. دست به سینه اش گذاشت و سرفه کرد. علی با نگرانی دست به سینه اش گذاشت و سرفه نکرد. پیرزن نوشت: «من آرزو هستم نه حاج خانوم». علی نوشت: «من آرزو هستم نه حاج خانوم». اشکهای پیرزن کاغذ را خیس کرد. علی با دستمال مادام سرجیک اشکهایش را پاک کرد. کریم هم گریه می کرد. مادام سرجیک میان گریه خندید. علی نوشت: «دوستت دارم آرزو».

دسته‌بندی مطلب: داستان کوتاه  

دزد مجسمه (داستان کوتاه)

بازپرس خودش را روی صندلی جا‌به‌جا کرد.
-اینطوری به جایی نمی‌رسیم.
صدایش خسته بود و عصبانی.
-یه بار دیگه ازت می‌پرسم واسه‌ی چی مجسمه‌ها رو می‌دزدیدی؟
مرد سر بلند کرد. دسته‌ای موی ژولیده را از جلوی پیشانی بلندش کنار زد و به چشم‌های بازپرس خیره شد که در گرمای خفه کننده‌ی اتاق تنگ و بی‌پنجره مشغول خاراندن شکم بزرگ و بیرون افتاده‌اش بود. بازپرس که دید  گوشه‌ی لبهای مرد بالا رفت و لبخندی بر آن جا خوش کرد، به ناگهان دست از شکمش برداشت و به سوی مرد جست زد:
-به من می‌خندی مرتیکه دزد بی‌شرافت؟
و طنین صدای سیلی محکمی در اتاق کوچک پیچید.

***
گفتم: «چرا می‌ذاری بزندت؟» و کنارش لب پاشویه‌ی حوض نشستم.
-دیشب می‌شنیدم که داری بهش التماس می‌کنی. زن باباته نه؟
چادر سفید رنگ و رو رفته، آن ور صورتش را که سمت من بود پوشانده‌بود و من جز سایه‌ای پشت چادر چیزی نمی‌دیدم. دست کوچکش بالا رفت و چادر را کنار گوش تا کرد و چرخید تا من تنها یک جفت چشم سیاه درشت ببینم که در اشک غوطه می‌خوردند. هاله‌ای از کبودی آن سمت صورتش را که رو به من بود، تا گوشه‌ی چشم می‌پوشاند. فکر کردم حرفم را نشنیده، دوباره گفتم: «زن باباتو می‌گم. چرا می‌ذاری بزندت؟» و اشاره کردم به کبودی‌های روی صورتش. مدتی همانطور بی‌حرف نگاهم کرد. همانوقت چانه‌اش شروع کرد به لرزیدن. فکر کردم می‌خواهد چیزی بگوید یا گریه کند باز اما بینی‌اش را بالا کشید و از من روگرداند و به ظرف‌شستنش ادامه داد. از کنارش که بلند شدم نمی‌دانم چرا سرم گیج‌گیجی می‌رفت. انگار در چاه افتاده باشم تا مدتها تمام دور و برم را سیاه می دیدم.

***

بازپرس با چشمهای شماتت‌بار به مرد نگاه می‌کرد که با خونسردی روی صندلی نشسته بود و لبخند معناداری در تمام صورت ِ از سیلی کبودش گسترش یافته‌بود. به نظرش رسید شعف و سرخوشی مرد از تمسخر او هر لحظه بیشتر می‌شود طوری که اگر رهایش کنند از روی صندلی بلند می‌شود و دور اتاق را به رقص طی می‌کند. سعی کرد بازوهایش را از حلقه‌ی دستان پیرمرد رها کند.
-کاریش ندارم حاج آقا….اسمتون رو هم درست نمی‌دونم. ولم کنین.
پیرمرد دستها را از دور مرد برداشت.
-خیلی عصبی هستی باباجان. حواست هست؟
بازپرس سر تکان داد. اگر جایش بود حتما اعتراف می‌کرد که خونسردی متهم در این چند روز، کلافه‌اش کرده‌است. تا پیش از این مرد، روش‌های روان‌شناسانه‌ی او برای اعتراف‌گیری شکست‌ناپذیر بودند. دکمه‌ی یقه‌اش را باز کرد و بی‌توجه به پیرمرد رو به مرد غرید: «اون دختره همدستت… اسمش چی بود؟»

***

همانطور که روبرویش آنطرف حوض وسط حیاط ایستاده‌بودم، گفتم: «اسم من رضاس٫ اسم تو چیه؟» جوابم را نداد. روی اولین پله‌ی حیاط پشت به اتاقشان نشسته‌بود و با نخ کلفت و سوزنی بزرگ چیزی را می‌دوخت که وقتی نزدیک‌تر رفتم فهمیدم لنگه‌ی کهنه‌ی کفشی دخترانه است. حیاط را پاییدم. آن وقت صبح خلوت بود. خانواده‌های دیگر در اتاقهای گرمشان مانده‌بودند. در آن سرمای سگ کسی جرات نمی‌کرد از در اتاق بیرون بیاید و گرما را هدر دهد البته به جز من و پدر این دختر که می‌دانستم صبحها قبل از من بساط دستفروشی‌اش را برمی‌دارد و از در خانه بیرون می‌زند. حوض را دور زدم و روبرویش ایستادم.
-تازه اومدین اینجا؟ ندیده بودمت قبلنا…
جوابم را نداد. سرش پایین بود و سعی می‌کرد سوزن کلفت را از تخت کف کفش رد کند.
-بده من برات بدوزم.
نداد. نمی دانم چرا عصبانی شدم و بی‌حرف دیگری، کفش و سوزن را از میان دست‌های او در آوردم. کنارش نشستم و سوزن را از تخت کفش رد کردم.
–دیگه نباید تو حیاط با من حرف بزنی.
به سادگی و بی‌مقدمه گفت. بی‌اختیار سر بلند کردم و تنها دو چشم درشت سیاه دیدم که دیگر اشک آلود نبودند.
-چه طور؟
بی‌آنکه خجالت بکشد یا سر به زیر بیندازد، جواب داد: «زن بابام دیده‌بودت تو حیاط با من حرف می‌زدی. به آقام گفت. فکر کردم آقام حتما می‌زنتم. اما صبح یواشی بهم گفت خوبه که چشم تو منو گرفته. اهل مواد نیستی، دستت تو جیب خودته…». سرم داغ شده‌بود. مایع داغی در گلویم می‌جوشید. کفش می‌لرزید یا دستهای من نمی‌دانم. بلند شدم. کفش را محکم پرت کردم روی پله که قل خورد و افتاد توی حیاط. دقیقا نمی‌دانستم از چه چیزی عصبانی هستم. خواستم بگویم: «گه خورده بابای قرمساق مفنگیت با تو…» نگاهش کردم و سعی کردم این بار جز چشمهایش را ببینم. به کفش نگاه می‌کرد که بیشتر از قبل دهان باز کرده بود. سرش را کج گرفته بود و چانه‌اش می لرزید. راه که افتادم سرم گیج‌گیجی می‌رفت. انگار در چاه افتاده باشم. همه جا را سیاه می‌دیدم. نرسیده به در حیاط، صدای جیغ و گریه‌ی چند بچه به هوا رفت. زنی با صدایی دو رگه شده از خواب فریاد زد: «مریممم…کجایی ذلیل مرده؟ بیا اینا رو ساکت کن من سرم درد می‌کنه یه کم دیگه بخوابم…».

***

بازپرس روبروی مرد پشت به میز داد و خم شد.
- می‌دونی هر کدوم اون مجسمه‌هایی که دزدیدی و به ثمن بخس فروختی چقد می‌ارزیدن؟
مرد برای اولین بار دهان گشود: «شما چی آقای بازپرس؟ می‌دونی؟» دیگر لبخند نمی‌زد. صدایش دورگه بود و رگ گردنش بیرون زده بود. بازپرس گیج شده‌بود. نمی‌دانست منظور مرد از این بازی‌ها چیست. خشمگین از گستاخی و نترسی مرد با پا لگدی به صندلی زد و آن را به همراه مرد بر زمین غلطاند.
- فکر کردی خیلی خوشمزه ای آره؟ می دونی چه عاقبتی در انتظارته؟ تا حالا طناب دارو از نزدیک دیدی؟
در باز شد و پیرمرد دوباره به درون آمد و نسیم خنکی را به همراه خود آورد. مرد جوان همانطور نشسته روی زمین به در نیمه باز نگاه کرد و گردن کشید تا صورتش در معرض هوای خنک بیرون قرار گیرد. پیرمرد، چیزهایی را تند تند بیخ گوش بازپرس زمزمه کرد. مرد صندلی را برعکس کنار میز کشاند. رویش نشست و دو دست را بر پشتی صندلی گذاشت. بازپرس کمربند شلوارش را بالا کشید و به پیرمرد اطمینان داد: «شما بیرون باشید حاج آقا. اگه تا یه ساعت دیگه من از این اعتراف نگرفتم و جای مجسمه‌ها رو ازش بیرون نکشیدم هرچی شما امر کنین من اطاعت می‌کنم». پیرمرد نگاه نگرانش را بین مرد و بازپرس دواند. بازپرس رو به مرد غرید: «درست بشین فلان‌فلان شده. مگه خونه خاله‌س اینجوری نشستی؟ درست بشین تا…» و نگاهش بی‌اختیار به سمت در چرخید که با صدای تق آرامی بسته شد. پیرمرد رفته بود.
- تو خونه‌ت، چهل پنجاه جفت کفش زنونه و دخترونه پیدا شده. تو کار دزدی کفشم هستی. آره؟ مالخرت کیه؟ با صاحاباشون چی کار کردی؟
لبخند ترسناک مرد دوباره از گوشه‌ی سمت راست لب شروع شد و به آرامی گسترش یافت.

***

وسط پیاده‌روی باریک ایستاده بودم معطل و کفش‌ها را گرفته بودم جلوی رویش. سرش پایین بود و گوشه‌ی چادر مشکی بور شده‌اش را در چنگ می‌فشرد. آرام گفت: «نمی‌تونم قبول کنم رضا. بفهم». لحنش محکم بود.
اصرار کردم: «مریم…».
پاهای کوچکش در دمپایی‌های پاره و بزرگ تکانی از سر کم‌حوصلگی خوردند.
- تو رو روح مامانم دوباره شروع نکن رضا. من ازت کفش خواستم؟
-نه ولی… ولی من اینا رو به خاطر تو خریدم…
چشمهاش از روی خاک بلند شدند و در چشمهای حیرت زده‌ام نشستند.
-من گدا نیستم رضا. از من محتاج‌تر خیلی زیادن. برو بده به یکی از اونا.
با این حرف، چادرش را محکم به خود پیچاند و از کنارم گذشت. همانجا ایستادم و لخ‌لخ دمپایی‌هایش را شنیدم که دور می‌شد. چشمهام جایی را نمی‌دید. راه که افتادم سرم گیج‌گیجی می‌خورد.

***

بازپرس با صورتی برافروخته آستین‌های پیراهن چروکش را بالا زد و از میان دندانها غرید: «یا حرف می‌زنی یا می‌دم چوب تو آستینت کنن». مرد جوان بی‌آنکه چشم از چشم بازپرس بردارد، به سرعت پاسخ داد: «به عواقبش فکر کردید؟» صورت گرد و پر از عرق بازپرس درهم رفت. می‌دانست منظور مرد جوان، پیرمرد است که هربار مثل اجل معلق ظاهر می‌شد و قوانین و مقررات بازپرسی را به رخش می‌کشید. نمی‌دانست از بخت بد او بود که پیرمرد تازه به بخش آنها منتقل شده‌بود یا از شانس خوش متهم. هرچه بود، برگ برنده ای بود در دست این مرد و او حاضر بود نصف عمرش را بدهد تا آن را از دست او دربیاورد. زیر لب فحشی نثار پیرمرد کرد و با دستمال عرق پیشانی‌اش را گرفت و سعی کرد لحن ملایمی به صدایش بدهد.
-توی خونه‌ات به جز کفشا، یه چیز عجیب دیگه هم پیدا کردن . مجسمه‌های کوچیک شبیه مجسمه های اصلی که با خمیر نون درست شدن. راجع به اونا چی داری بگی؟ پیش‌طرح دزدیدن مجسمه‌های بیرون بودن؟
یکباره صورت مرد جوان درهم رفت. در یک لحظه شانه‌هایش گویی فروریخته باشند، در صندلی فرورفت. سر را روی دستهایش گذاشت و در مقابل چشمهای حیرت‌زده‌ی بازپرس شانه‌هایش شروع به تکان خوردن کردند.

***

گفتم: «ننه م آخر ماه از ده میاد دیدنم. می خوام… می‌خوام تو رو ببینه…». روی ایوان ایستاده‌بودیم او بین دو لنگه‌ی در اتاقشان و من بیرون در. جوابی نداد. به زمین نگاه می‌کرد. کیسه‌ی پر از مجسمه‌ها را به طرفش دراز کردم.
-واست بازم مجسمه‌ آوردم. واقعا بچه‌ها از این مجسمه‌ها خوششون اومده؟ آخه …
کیسه را به سرعت از دستم گرفت.
-آره… مطمئنم از بازی با اینام خوششون می‌آد…
با تردید پرسیدم: «اگه ننه ام ازت سوال کنه…؟» و نتوانستم جمله‌ام را تمام کنم. سرش را بالا آورده‌بود و چشم‌های سیاهش در صورتِ بیش از همیشه مهتابی‌اش برق می‌زدند. با صدایی ضعیف گفت: «جوابش رو خودت بهتر می‌دونی…» و دو لنگه‌ی در چوبی را به سرعت بست. تمام بعد از ظهر را نفهمیدم چه طور سر دستگاه ریخته‌گری کار کردم و تمام راه را نفهمیدم چه طور به شوق دیدن یک جفت چشم سیاه دویدم. غروب بود و خانه شلوغ. زن‌های همسایه توی حوض رخت می‌شستند و بچه‌ها حیاط را روی سرشان گذاشته بودند. هیجانزده‌تر از آن بودم که به اتاقم بروم. روی اولین پله‌ی ایوان نشستم و خیره به دو لنگه در چوبی نگاه کردم. از پرده‌های کشیده‌ی اتاق به نظر می‌آمد خانه نباشند. زن همسایه از لب پاشویه‌ی حوض بلند شد و حباب‌های صابون را از دست‌هایش تکاند.
-دختره رو بردن بیمارستان.
از جا پریدم.
در مقابل چشمهای پرسوال و نگران من، آه کشید: «خدا ایشاالله هیچ بچه‌ای رو بی‌مادر نکنه. از صب دل درد داشت بچه. زن‌باباهه عین خر ازش کار کشید. دم غروب حالش یه هو بد شد. باباهه خواست با سوخته‌تریاک راس و ریسش کنه. دختره زیر بار نرفت. جیغ و دادشون خونه رو ورداشته بود. آخر سر معلوم شد زن باباهه شام و ناهار درست حسابی نمی‌داده بش. اونم خمیر ترشیده‌ی نون می‌خورده. بمیرم الهی».
انگار کوهی را روی شانه‌هایم گذاشته بودند، بی اختیار خم شدم.
-خمیر نون؟ خمیر نون؟
زن همسایه سر تکان داد. تشت را زیر طناب رخت گذاشت و به بچه‌هایش توپید: «کره خر مگه بت نگفتم با چوب خواهرتو نزن؟ مگه اون بابای گوربه گورت شب نیاد خونه». دختربچه را که زق زق می‌کرد با دستهای لرزان بغل کردم تا ساکت شود.
-کجا بردنش؟
زن شانه بالا انداخت.
-نمی دونم والله. مطمئن باش نمی‌برنش درمونگاه درست و حسابی. حکما بردنش پیش این حکیم قلابیا.
دختربچه از بغلم پایین پرید و رفت لب حوض. پاهایم در اختیارم نبودند. همانجا وسط حیاط نشستم.

***

پیرمرد به بازپرس اشاره کرد که آرام باشد.
-آخه حاج آقا. این امکان نداره. کار خود ناکسشه. من مطمئنم… من مجرم شناسم. چندین ساله کارم اینه. این صورتش، کاراش داد می‌زنه که…
پیرمرد با لحنی برآشفته رو به بازپرس غرید: «درست حرف بزن پسرجان. مگه تو نعوذبالله خدایی که از صورت مردم می‌تونی بفهمی گناهکارن یا نه؟» بازپرس بی‌اراده دستی به پشت گردنش کشید.
-یعنی شما باور می‌کنین که این یارو کفش و نون و خوراکی واسه دخترای بی‌بضاعت می‌برده؟ اونم همینجوری؟ در راه رضای خدا؟ بدون اینکه قصد دستمالی کردنشونو داشته باشه… یا…بی‌سیرت…
باز هم پیرمرد حرف بازپرس را برید. صدایش اینبار برنده بود و خشمگین.
-مردم محله‌هایی که واسشون خوراکی و کفش برده شهادت دادن. اینم استشهادیه که جمع کردن. از هر کدوم که می‌خوای برو سوال کن… ما نمی‌تونیم یه ادم بی گناهو بیخودی تو زندون نگه داریم…
بازپرس نگاهی سرسری به پوشه انداخت و میان حرف پیرمرد دوید.
-ولی حاج آقا خودتون که بهتر می‌دونین. این باعث نمی‌شه متهم از نقش داشتن تو سرقت مجسمه‌ها تبرئه بشه. اون موضوعیه که فعلا داریم در موردش تحقیق می‌کنیم.
پیرمرد که پیدا بود کلافه شده، دستی در هوا تکان داد.
-خب ادامه بده ببینم به کجا می‌رسی.
و رفت. بازپرس با چشمهای تنگ شده و متعجب نگاهش کرد که پوشیده در کت و شلوار خوش دوخت سفید در طول راهرو دور می‌شد. جذبه‌ای در گفتار تحکم‌آمیز و رفتار پیرمرد بود که او را وا می‌داشت برایش احترام قایل شود و به توصیه‌هایش عمل کند. متعجب بود چه طور تا آن وقت او را در بخش بازپرسی ندیده بود. با ذهنی مغشوش به اتاق برگشت. متهم با چشمهایی خالی و خشک او را می‌نگریست. باز همان حالت بی‌اعتنا و گستاخ را به خود گرفته بود. انگار نه انگار که همین پنج دقیقه‌ی پیش زیر گریه زده بود. بازپرس با خستگی خودش را روی صندلی انداخت.
- شنیدم واسه دخترای خوشگل مشگل خوراکی موراکی می‌بردی؟
و حالتی شبیه چشمک زدن به چشمهایش داد. مرد جوان به جای پاسخ نگاهش را به دیوار روبرو دوخت و آه عمیقی کشید.
***

گوشه‌ی چادرش را در مشت گرفته بودم و رها نمی‌کردم.
-نکن رضا…زشته تو خیابون…تو رو …
-تو رو روح مامانت اینقدر قسمم نده.
صداش بلندتر و محکم‌تر شد.
-رضا!
-یا می‌گیریش یا تا صب همینجا دوتاییمون وای می‌ایستیم.
صدایش رنگ التماس گرفت.
-رضا؟!
به جای چشمهاش به لبهاش نگاه کردم تا چشمهام سیاهی نروند.
-جان رضا…
-چرا این کارو می‌کنی؟ من… من خجالت می‌کشم…وقتی… وقتی هنوز…
و چشمهاش آرام آرام از صورتم تا روی خاک کوچه راه گرفتند.
تازه فهمیدم که چقدر احمقم. که نمی فهمم این کوچه بن‌بست نیست. دو سر دارد. به خیال خودم می‌خواستم به رویش نیاورم که می‌دانم گرسنگی می‌کشیده، که خمیر نان می‌خورده، اما حالا به بدترین شکل به رویش آورده بودم…من من کنان گفتم: «قول می‌دم تا وقتی که… قول می دم این آخرین‌بار باشه…جان مریم…».
دوباره نالید: «آخه…». سعی کردم محکم باشم.
-آخه بی‌آخه. بگیرش دیگه.
کیسه‌های خرید را به سرعت از دستم گرفت. به همان سرعت گفت: «دوستت دارم رضا…» و دوید. بال چادرش در هوا می‌رقصید.

***

بازپرس به چهره‌ی قاب گرفته در موهای یک دست سفید پیرمرد خیره شد.
- یعنی اطلاعات پشت این قضیه رو گرفته؟
-اونا یه باند حرفه‌ای بودن.
-یعنی این بابا هیچ‌کاره‌س؟
پیرمرد با تاسف سر تکان داد.
- توی پارک نشسته‌بودن دور هم به چه کنم که این بنده خدا به مجسمه‌ها اشاره می‌کنه و می‌گه با پول ساخت اینا می‌شه شیکم چندتا خونواده رو سیر کرد و از این حرفها. اونام که خر وامونده… ایده می‌گیرن…این بنده خدا کاره‌ای نبوده.
بازپرس می‌توانست قسم بخورد که شادی در صدای پیرمرد موج می‌زند. از پشت شیشه به چهره‌ی خسته‌ی مرد جوان نگاه کرد که دستها را به هم قلاب کرده‌ بود. به نظرش رسید پیرمرد با مهر به او خیره شده‌است.
-حالا یعنی آزادش کنیم بره؟
پیرمرد بی‌آنکه نگاهش را از شیشه بگیرد، سر تکان داد.
-اما من ازش چن تا سوال دارم…اول باید به اونا جواب بده بعد هرجا خواست می‌تونه بره.
بازپرس با این حرف دستگیره‌ی سنگین در را پیچاند و در همان حال به سمت پیرمرد چرخید.
-راستی حاج آقا این اطلاعاتیا خیلی تودارن. تا همه چی علنی نشه نم پس نمی‌دن. شما چه جوری فهمیدین…؟
پیرمرد خندید و دندان‌های سفیدش را نشان داد.
-ما هم عوامل خودمونو داریم بابا جان… زودتر آزادش کن این بنده خدا رو بره به زندگیش برسه.
بازپرس سری تکان داد و وارد اتاق شد. مرد جوان سر بلند نکرد. بازپرس با لحنی که سعی می‌کرد بی‌تفاوت باشد گفت: «عوامل دزدی مجسمه‌ها رو پیدا کردن. تو آزادی که بری فقط… ». چشم در چشم‌های مرد جوان دوخت که سر بلند کرده بود و نگاهش می‌کرد.
-اون دختر، که براش تو دفترت نامه نوشتی… همین دفتری که اینجا زیر دست منه… زنت بود؟ معشوقت بود؟ حالا کجاست؟
مر جوان با صدایی که به سختی شنیده می شد زمزمه کرد: «همه‌ی زندگیم بود…».

***

نشسته‌بودم و خاک روی سرم می‌ریختم. ننه زیر بغلم را گرفت و سعی کرد بلندم کند.
-نکن ننه. نکن. تو ندیدیش، نمی‌دونی کیو از دست دادم، چیو از دست دادم… کاش من جای اون زیر این خاکا بودم…
ننه بغض کرد: «با تقدیر نمی‌شه جنگید پسرکم».
پدرش کنارم زانو زد.
-هی به صابخونه گفتم این چاه خطرناکه، گفتم من یه زمونی مقنی بودم، این چاه خطرناکه… اگه پول داشتم اگه تو یه خونه‌ی بهتر…
شانه‌هاش لرزیدند و حرفش ناتمام ‌ماند. سعی کردم بگویم: «حقش نبود… مریم من حقش نبود…». جلوی چشمهام سیاه شدند، درست مثل وقتهایی که به چشمهای مریم نگاه می‌کردم…گیج گیجی خوردم و روی خاکها افتادم.

***

بازپرس با پیراهن چروک پشت میز نشست و به صندلی خالی روبرویش نگاه کرد. خیسی عرقش تا روی سینه‌ی پیراهن را لک کرده‌بود. وقت رفتن، مرد جوان درست جلوی در چرخیده‌ بود و توی چشمهاش زل زده بود: «راستی آقای بازپرس، می‌دونید با هرکدوم از این مجسمه‌ها و گل‌بته‌هایی که تو این شهر کاشتید، شکم چن تا خونواده‌ی فقیرو می‌شه سیر کرد؟» بازپرس با سرخوشی به یاد آورد که به مرد جوان توپیده بود: «اینا دیگه به تو مربوط نیس٫ مملکت هرکی هرکی نیست. از این به بعد بهتره سرت تو لاک خودت باشه».
گوشه‌ی لبهای مرد جوان بالا رفته بود و لبخند ترسناکش دوباره در تمامی صورتش گسترش یافته‌بود. بازپرس بی‌اختیار با به یاد آوردن لبخند بی اعتنای مرد به خود لرزید. گوشی تلفن را برداشت تا مثل همیشه سفارش کند همه ی روزنامه های عصر را به همراه چای به دفترش بیاورند.  روزنامه را تازه روی میزش گذاشته‌بودند که یکباره به یاد پیرمرد افتاد. باید به او می‌گفت ایده دادن به مجرم شراکت در جرم است. با این کار هم روی پیرمرد پرناز و افاده را کم می‌کرد و هم توجیهی برای بازپرسی دوباره از مرد جوان به دست می‌اورد. دوست داشت آن لبخند کج و کذایی را برای همیشه از صورتش محو کند. با خود گفت: «از کجا معلوم که این یارو واقعا بی‌گناه باشه؟» دوباره گوشی تلفن داخلی را برداشت و از تلفنچی خواست با حاج مصطفا محصص صحبت کند.
-ما همچین کسی نداریم تو بخشمون. مطمئنین اسمشون همینه؟
بازپرس که سعی می‌کرد آشفتگی‌اش را پنهان کند، شروع کرد به شرح ظاهر پیرمرد.
-قد بلنده، چهارشونه، موها یکدست سفید، خوش تیپ، با ریش و …
-ما همچین کسی نداریم تو بخشمون…
بازپرس گوشی را گذاشت و سرخورده و مبهوت به تیتر خبر روزنامه خیره شد:
«باند سرقت مجسمه‌های میادین شهر دستگیر و متلاشی شد. به گفته‌ی عوامل این باند، مغز متفکر گروه، مرد جوانی است که تاکنون هویتش ناشناخته باقی مانده است. گفتنی‌ست این گروه در هر سرقت، یک مجسمه‌ی کوچک از جنس خمیر نان را جایگزین مجسمه‌ی سرقت شده می‌نمود که نمادِ …». بازپرس نتوانست بیش از آن بخواند. بلند که شد چشمهاش جایی را نمی‌دید. انگار در چاه افتاده باشد. گیج گیجی خورد و از اتاق بیرون رفت.

تهران-اردی‌بهشت ۸۹

 

 

دسته‌بندی مطلب: داستان کوتاه  

چین مهربان (داستان کوتاه)

 

میان هق هق می‌گویم: «کار خوبی نکردی علیا! من توی خونه ی تو تنها بودم و حتی سر کشوی میز آرایشت نرفتم… اون وقت تو…». دستش را گاز می‌گیرد.
- به خدا دانی زیر تختت پیداش کرد و داد بهم.
کنارم می‌نشیند.
-وای تو رو خدا مثه ابر بهار گریه نکن. حالا که طوری نشده. خودم درستش می‌کنم.
اشکهام را با کف دست پاک می‌کنم.
- چی رو درست می‌کنی؟ کی رو درست می‌کنی؟ رفت و تموم شد. رفت.
فکر می‌کنم رفت انگار که اصلا نیامده بود.
می گوید: «به مامان چیزی نگی». می‌دانم که هیچکداممان چیزی از این موضوع به مادر نخواهیم گفت.

صدای دست زدن بچه‌ها تا توی دفتر مدرسه می‌آمد. دفتردار به سمت من چرخید: «بچه‌های کلاس توئن؟» با لبخند سر تکان دادم. به خودم می‌بالیدم که مدیر را واداشته‌ام کلاس داستان نویسی به جای ساعت‌های انشا راه بیندازد. سرش را از روی مقنعه خاراند: «واسه مدیر خیلی زور داشت خرج کردن اینهمه هزینه‌ی اضافی». اخم کردم: «یک دهم بودجه‌ی این مدرسه هم نشد».
-مدرسه‌ی غیرانتفاعی که بودجه‌ی دولتی نداره خانوم جون. حالا این آقای نویسنده رو از کجا پیدا کردی؟
خنده‌ام گرفت: «پیداش نکردم. حتی هنوز ندیدمش ولی خیلی از کتاباشو خوندم. نویسنده‌ی  معروفیه. خوشبختانه دایی یکی از بچه‌هاس٫ ازش خواهش کردیم بیاد و با این که فکر نمی کردیم قبول کنه، اومد».
-راستشو بخوای منم با خانوم مدیر موافقم. قصه چه به درد این بچه‌ها می‌خوره؟ بچه باید با واقعیت بزرگ شه.
این را وقتی گفت که روی صندلی مدیر نشست و دفتر و دستکش را روی میز گذاشت. گفتم: «خوندن قصه هم به قدر درس واسه بچه‌ها لازمه». شانه بالا انداخت. خواستم بگویم لازم هم نباشد شیرین است که در دفتر به آرامی باز شد و «او» آمد تو. دفتردار همانطور که سرش پایین بود، گفت: «با همه‌ی این تفاصیل تو که خودت یه پا قصه نویسی. خودت به بچه ها درس می‌دادی و این پولو جای اینکه دودستی تقدیم این یارو کنی می‌ریختی تو جیب خودت». همانقدر که مطمئن بودم خانوم دفتردار صدای باز شدن در را نشنیده‌است، مطمئن شدم صدای آرام و لحن طنزآلود او را هم نشنید: «حق کاملاً با ایشونه». صداش بم بود و خوش‌آهنگ آنقدر که فکر کردم به درد مجری بودن می‌خورد. به من گفت: «کلاس در اختیار شماس٫» نمی دیدم اما به نظرم رسید لبخند می‌زند. قدش آنقدر بلند بود که نخواهم سرم را بالا بگیرم تا ببینم چه شکلی است. به دکمه‌های کت خاکستری‌اش گفتم: «ممنون». دفتردار که ایستاده بود و بر و بر او را نگاه می‌کرد به من گفت: «یه ربع بهشون تنفس بدید بعد برید سر کلاس». سر تکان دادم. به او گفت: «بفرمایید چای میل کنید. خیلی خوشحالم که نویسنده‌ی معروفی مثل شما قبول زحمت کرده و به بچه‌های ما قصه‌نویسی درس می‌ده. همین الان داشتم می گفتم این بچه‌ها به جز ریاضی و علوم به کلاسهای فوق برنامه هم احتیاج دارن. بنده عارفی هستم». دهانم باز ماند. او نشست و لبخند زد و لبخندش برخلاف انتظارم تمسخر آمیز نبود. نشست و من توانستم ببینم که عینک به چشم دارد و وقتی لبخند می‌زند گوشه‌ی چشمهاش چین مهربانی می‌نشیند. گفت: «پس شما هم دستی بر آتش نویسندگی دارید». دفتردار نگاه پر سوالی به من انداخت. گفتم: «گاهی چیزکی می‌نویسم اما فکر نمی‌کنم بشه بهشون گفت داستان». دوست داشتم بگوید «حتما شکسته نفسی می کنید» یا «داستانهاتون رو بیارید من بخونم». نگفت. در سکوت چایش را خورد. بلند شدم و گفتم :«با اجازه» که گفت: «تا وقتی خودت به نوشته‌های خودت اعتماد نداشته باشی و احترام نذاری. هیچ‌کس به نوشته‌هات احترام نمی‌گذاره». لبخند نزد نه اول جمله نه آخرش. جدی گفت جوری که انگار به یکی از بچه‌های مدرسه گفته باشد.

روز دوم:

جلوی آینه ایستاده و همانطور که روسری ابریشمی‌اش را با وسواس روی سر مرتب می‌کند، می‌گوید: «چه خبر؟» جوابی نمی‌دهم. نگاهم می‌کند و توی نگاهش ندامت و نگرانی موج می‌زند. سرم را به تماشای گلهای قالی گرم می‌کنم.
-راستی دانیال شیرموز ساعت ده شو نخورده.
می‌گویم: «باشه».
چادر حریر اسودش را که به سر می‌اندازد بوی عطر راهرو را برمی‌دارد. دوباره می‌گوید: «دنیا هم باید واسه مهد کودکش کاردستی درست کنه. همه چیشو خریدم آوردم. یه چیز خوب واسش درس کن قربون دستت».
-باشه.
لای در را که باز می‌کند، می‌چرخد و بوسه‌ای در هوا می‌فرستد: «بچه ها! خاله رو اذیت نکنینا. دیگه سفارش نکنم».  دنیا پایم را می‌چسبد: «خاله یه چیزی درس کن که هیچکدوم دوستام لنگه‌شو نداشته باشن‌ها». می‌گویم: «خودت باید درست کنی. من فقط کمکت می‌کنم». سرش را عقب می‌برد.
-من که بلد نیستم خاله. هرچی درس می‌کنم خوب در نمی‌اد. خانوم معلممونم خوشش نمیاد.
موهای بلندش را نوازش می‌کنم.
-تا وقتی خودت فکر می‌کنی کاردستی‌هات خوب نیست معلمت هم حق داره نمره‌ی خوب بهت نده.
با تعجب نگاهم می‌کند. دارم شبیه تو حرف می‌زنم انگار مثل خیلی از کارها و رفتارهام که شبیه تو شده‌اند.

-در پایان، مادربزرگ من لپهام را بوسید و گفت که خیلی بهم افتخار می‌کند…
شاگردم  قصه‌اش را اینجوری تمام کرد و «او» شروع کرد به دست زدن. بچه‌ها هم همراه او برای دوستشان دست زدند. بسته‌ی کوچک کادوپیچ شده‌ای را از میان کادوهای کوچک و بزرگ روی میزش برداشت و به قصه‌گوی ده ساله داد. بچه‌ها دوباره دست زدند. به دخترهای کنارم که یک سمت نیمکت گلوله شده بودند و دست می‌زدند، گفتم: «جای من خوبه. اینقد نرین تو هم. راحت بشینین».  صدای او برعکس صدای من به راحتی آخر کلاس شنیده می‌شد:
-من انتظار دارم همه‌ی شما بتونید از حالا به بعد قصه‌ای به خوبی قصه‌ی دوستتون بنویسید. مطمئنم که می‌تونید.
به سمت من نگاه کرد و گفت: «فکر کنم برای امروز کافیه. به خصوص که خانوم معلمتون از نشستن روی این نیمکت‌ها خسته شده.» سرهای کوچولو از همه‌جا به عقب کلاس چرخید. لبخند زدم: «نه! خسته نشدم. استفاده می‌کنم.» که زنگ به صدا در آمد. بچه‌ها هوراکشان لوازمشان را جمع کردند. خودم را به سرعت به در کلاس رساندم تا بین دست و پاشان گیر نکنم. یکی از کوتاه قدترین شاگردانم جلوتر از من دوید و گفت: «اجازه؟». فکر کردم با من کار دارد. بی اختیار ایستادم. او دو زانو نشست. دخترک چیزی زیر گوشش گفت که من نمی شنیدم. دفتر را از دست دراز شده ‌ی دخترک گرفت و به مهربانی خندید. سرش را نزدیک برد و به دخترک چیزی گفت که خندید. کادوی کوچکی از کیف بیرون کشید و به دستش داد که با شادمانی دخترانه‌ای بیرون رفت. نمی‌دانم چرا یک لحظه حسودی‌ام شد. از خودم همزمان هم بدم آمد و هم خجالت کشیدم. همانوقت نگاه او هم به من افتاد.
- کارتون دارم.
کنارم که رسید ادامه داد: «داستانت رو خوندم». با انگشت کوچک عینکش را روی بینی جا به جا کرد. فکر کردم به مردی اینقدر تنومند نمی آید اینهمه در رفتارهاش ظرافت به خرج بدهد که گفت: «چنگی به دل نمی زد» انگار با یک چیزی محکم توی سرم زده باشد. بغضم گرفت. سرم را پایین انداختم: «من تمام هفته وقت صرف نوشتنش کردم. به نظرم داستان خیلی خوبی شده بود». صدایم می‌لرزید مثل لبهام.
-خوبه. انگار یاد گرفتی برای اثرت ارزش قایل بشی.
بی‌اختیار گردن کشیدم و نگاهش کردم. لبخند می‌زد. گوشه چشمهاش چین مهربانی نشسته بود. گفت: «زیاد دربند قالب و چارچوب نباش. استعداد نوشتنت اونقدر هست که زیباتر از این هم بنویسی». مکث کرد. صدایش مهربان‌تر شد: «خوب می‌نویسی. بهتر از این هم می‌تونی بنویسی. باید بخونی خیلی هم زیاد». کادوی بزرگی را که زیر کادوهای دیگر روی میز گذاشته بود گرفت سمتم.
-جایزه تون!
به دکمه‌های کت قهوه‌ایش گفتم: «ممنون. باشه برای بچه‌ها». صداش آمرانه شد: «کتابه و مال شما». با دست‌های لرزان گرفتم و بی‌خداحافظی از کلاس بیرون دویدم.

روز سوم:

زلف‌های کم و حنابسته‌ی مادر را می بافم دو گیس‌باف نازک و کوتاه.
- کاش چارقد نمی‌بستی.
می‌خندد: «خیلی خرمن گیسو دارم؟» دلم می‌گیرد. یادم می‌آید که خیلی پیر شده‌است. پیرتر از آنکه در بند ظاهر باشد. جلویش زانو می‌زنم: «ناهار چی دوس داری درست کنم؟» به صورتم دست می‌کشد.
- یه کم به خودت برس٫ یه خورده هم به فکر خودت باش مادر. از من پیرزن گذشته. روز و شبتو با من باشی پژمرده می‌شی.
به جای جواب می‌گویم: «باید ببرمت حمام. خیلی وقت است نبردمت. ببخش بهت نمی‌رسم…». لبخند می‌زند. گوشه‌ی چشمهاش دنبال چین مهربانی شبیه تو می‌گردم. پیداش می‌کنم و ته دلم غنج می‌زند. صدا می‌زنم: «دانیال، دنیا، قیمه دوس دارین یا قورمه؟» صداشان از دو جهت مختلف می‌آید:
- قیمه.
- قورمه.
می‌خندم. مادر هم. چقدر دلم هوای خنده‌های تو را دارد. پتو را که روی پاهاش مرتب می‌کنم دستم را می‌گیرد: «پیری درد نیس٫ واسه همه هس٫ اما وقت پیری تنهایی درده. تو حالا جوونی نمی‌فهمی. این بچه‌ ها بزرگ می‌شن. علیا زندگی خودشو داره. خدای منم بزرگه اما تو دیرت می شه».

با خجالت گفتم: «فکر نمی‌کنین برای من یه کم دیر شده باشه؟» گفت: «نه.» محکم گفت و جای حرف نگذاشت. دسته‌های کیف را در مشت فشردم.
- اگه ناامیدتون کردم چی؟
برای اولین بار سر بلند کرد. چوق الف کاغذی را لای ورق کتابی که می‌خواند گذاشت و کتاب را بست.
-نمی‌کنی!
و صاف توی چشمهام نگاه کرد. اعلامیه‌ی مسابقه ی داستان نویسی را از روی میز برداشتم و به طرف در رفتم. او در سکوت به خواندن کتاب ادامه داد. از لای در نیمه‌باز میز بزرگ مستطیل شکل وسط سالن دیده می‌شد و هنرجوها که از پیر و جوان دور میز نشسته بودند. از میان نگاههای کنجکاوشان گذشتم. یک صندلی عقب کشیدم و گوشه‌ای نشستم. چند دقیقه‌ای طول کشید تا آمد. همه به احترامش بلند شدند. من هم. نشست و گفت: «از امروز دوست جدیدی به جمع ما اضافه شده که امیدوارم این کلاس‌ها براش مفید باشه.» انتظار داشتم بیشتر بگوید یا جور دیگر بگوید. از داستانهایم تعریف کند و بگوید که امیدوار است آینده‌ی درخشانی پیش رو داشته باشم. نگفت. با لبخند همیشگی ادامه داد: «رسم مهمان‌نوازی ما اینجوریه که دوستان تازه‌وارد اول داستان بخونن. خب خانوم. می‌شنویم.» در طول چهار سال درس خواندن در کلاس‌های دانشگاه و  چند سال معلم مدرسه بودن، نشده بود یا کمتر شده بود که در جمعی حرف بزنم و صدایم بلرزد یا تپق بزنم اما آن روز هم صدایم لرزید و هم تپق زدم. به محض تمام شدن داستان، بحث و نقد و نظرها شروع شد و به همهمه انجامید. صدای رسای او صدای دیگران را خاموش کرد.
-بهتره با نظم پیش بریم. از تو شروع می کنیم سارا.
به دختر زیبایی که روی صندلی کنارش نشسته بود اشاره کرد. حیرت‌زده متوجه شدم که او نه فقط با من که با همه‌ی شاگردان و اطرافیانش صمیمانه حرف می‌زند. حرف‌های دختر که تمام شد، او گفت: «آفرین. همیشه گفته‌ام سارا نکات ریزی رو می‌بینه که خیلی از کسانی که نام منتقد روی خودشون می‌ذارن نمی‌بینن». حالم خوب نبود. نمی‌دانستم و می‌دانستم چرا. دختر با تبسم شیرینی تشکر کرد. وقت بازگشت می‌دانستم که دیگر آنجا نخواهم رفت.

روز چهارم:

توی دفتر معلم‌ها با هم پچ‌پچ می‌کنند. نمی دانم درباره‌ی من حرف می‌زنند یا نه. اهمیتی هم نمی‌دهم. به فخری هم گفته‌ام. برایم مهم نیست دیگران چه فکری درباره‌ام می‌کنند. تنها معلمی که در محیط کار با او دوست هستم، «صامت» معلم کلاس اولی‌هاست که می‌نشیند کنارم.
-می تونی زنگ آخر جای من بری سر کلاسم؟ شوهره باز بیکار شده خونه س٫ می ترسم رو بچه ها دست بلند کنه. می خوام زودتر برم.
سر تکان می دهم: «باشه».
کلافه به ساعتش نگاه می کند:
-خبری نشد؟ بالاخره می‌خوای چی کار کنی؟
-نمی دونم. هنوز نمی‌دونم.
استکان چای داغ انگشتهام را می‌سوزاند اما من محکم‌تر در دستهام می‌فشارمش.
-مادرت چی می‌گه؟
- اون بنده خدا که حرفی نداره. می‌گه برو پی بختت… اما من نمی‌تونم…
آه می‌کشد و قندی از قندان بر می‌دارد: «خوش به حالت که می‌تونی بری پی بختت. به قول مادر خدابیامرزم گر بار دگر دختر شوم  دانم چه طور شوهر کنم.»

عصر دلگیری بود. تمام بعد از ظهر باران باریده بود. دیگر کلاس قصه‌نویسی هم نبود.  بعد از آن شنبه‌ی کذایی با خودم عهد کرده بودم که نبینمش. روی پیاز و گوشت ِ در حال جلز و ولز آب ریختم که صدای زنگ در بلند شد.
-یعنی کی می‌تونه باشه؟
چشم‌های مادر وقت گفتن این جمله برقی از خوشحالی داشت. دلم برای تنهایی اش سوخت. فکر کردم کاش علیا و دانی باشند. نبودند. در را که باز کردم بی‌اختیار یک قدم عقب رفتم و به دکمه‌های کتی سورمه‌ای گفتم: «سلام». به جای جواب غرید: «از سن و سال من گذشته که دنبال هنرجوهام راه بیفتم توی خیابونهای شهر. اونم زیر این بارون». صداش خسته بود و عصبانی. گردن کشیدم و با تعجب نگاهش کردم. قطرات باران روی صورت و موهاش نشسته بود.
-چرا امروز نیومدی فرهنگسرا؟ فکر نکردی…
مکث کرد.  نگفت فکر نکردم چه! سرش را خم کرد و از لای در سرک کشید توی حیاط: «بد نیست تعارف کنی بیام تو». از جلوی در کنار رفتم. دهانم خشک شده بود. این را وقتی فهمیدم که خواستم بگویم: «بفرمایید». توی راهرو ایستاد تا کفشهاش را بکند. بلند گفتم: «مهمون داریم مامان». مادر نشنید یا شنید اما جواب نداد. او روبرویم ایستاد.
-چرا نیومدی کلاس؟
به دکمه‌های کت سورمه‌ایش گفتم: «نمی تونستم».
سرش را خم کرد: «نمی‌تونستی یا نمی‌خواستی؟» بغض راه گلویم را بست. دعا کردم صدایم نلرزد.
- نمی‌خواستم بیام که تحقیرم کنین.
همانطور وسط راهرو ایستاده بود جوری که نمی‌شد به راحتی از کنارش عبور کرد. گفتم: «نمی‌فرمایین تو؟» با سماجت همانجا ایستاد و بحث خودش را ادامه داد: «تحقیرت کنیم؟ کیا؟ منظورت منم؟ واضح حرف بزن ببینم چی می‌گی؟» کلافه بود و عصبانی. ته دلم خوشم آمد انگار تلافی کرده باشم. فکر کردم اینجا خانه‌ی منست. او در خانه‌ی منست. احساس برتری داشتم و از این احساس شاد بودم جوری که گفتم: «نمی‌تونستم و نمی‌خواستم داستانم و خودم وسیله‌ای بشیم واسه‌ی خودنمایی دختری که می‌خواد از شما دل ببره». حرف چرتی بود شاید از منظور من خیلی پرت نبود اما نباید آنطور و در آن لحظه بیان می‌شد. گفت: «عجب». یکباره صاف ایستاد. از من فاصله گرفت. برگشت و سمت در رفت.
-فکر کنم راه رو اشتباه اومدم…
کفشش را به پا کرد و از در بیرون رفت. بی‌خداحافظی رفت انگار اصلا نیامده باشد. اشکهام کی روی صورتم ریخته بودند و من نفهمیده بودم نمی دانم. بی هوا داد زدم: «به جهنم». اشک ریزان به مادر که توی راهرو هاج و واج نگاهم می‌کرد گفتم: «آدم مهمی نبود. هیچ کی نبود. برو تو مامان جون. سرما می‌خوری. امشب می‌خوام یه قیمه‌ی دخترپز حسابی برات درست کنم».

روز پنجم:

صدای خان‌عمو تا توی آشپزخانه می‌آید.
-الان آپارتمان رو بورسه. به پیشنهادم فکر کن آباجی. دختر، خودت می‌دونی تا یه سنی خواسگار داره. اونجوری لااقل خیالت از بابت جهازش راحته.
مادر آرام می‌گوید: «تا قسمت چی باشه». نمی‌بینم اما می دانم نگاه مادر وقت گفتن این حرف چقدر غمگین است. علیا که دارد در کشیدن غذا کمک می‌کند سقلمه‌ای به پهلوم می‌زند: «راس می‌گه دیگه دختر. یه تکونی به خودت بده. بیست و شیش سالت شده». یک دستم را با کفگیر در هوا بلند می‌کنم و کمرم را قر می‌دهم و تکان تکان می‌خورم. با حرص می‌گویم: «خوب شد؟» اول می‌خندد و چشم غره می‌رود: «زهرمار و خوب شد» بعد انگار یادش آمده باشد لب می‌گزد: «ببخش. نمی‌خواستم ناراحتت کنم». آرام می‌گوید: «هنوز از دستم عصبانی هستی؟ جون علیا؟» جوابی نمی‌دهم و بغضم را خفه می‌کنم. می‌رود توی درگاه آشپزخانه.
-خان‌عمو، زن عمو جان، مادر، بچه ها، بفرمایید شام.
خان‌عمو لیوان شربت ر ا روی میز می‌گذارد و به سمت مادر می‌چرخد.
- بچه‌های آدم که سر و سامون می‌گیرن آدم تازه یه نفس راحت می‌کشه و می‌فهمه زندگی یعنی چی.
خم می‌شود، پاکت سفید کوچک را روی پتو -روی پاهای مادر- می‌گذارد: «ناقابله آباجی. ببخش که دیر شد. این روزا کار و کاسبی کساده». شب که عمو و زن عمو می‌روند، علیا پولهای توی پاکت را می‌شمرد.
-سرراست سیصد هزار تومنه. ای عموی ناخون خشک! سهم‌الارث بابای خدابیامرزمونو که نمی‌ده هیچی…
مادر صداش را بلند می‌کند: «علیا!» علیا پاکت را روی طاقچه پرت می‌کند.
-چشم! خفه می‌شم! محض گل روی شما خفه می‌شم! آه…ها!
و با دست روی دهانش می‌کوبد. تنها که می‌شویم، به مادر می‌گویم: «چرا گرفتی مامان؟ من که کار می‌کنم. درآمدم کم هست ولی با یه کم صرفه‌جویی…». مادر جواب نمی‌دهد. با چشمهای غمگین نگاهم می‌کند. توی چشمهای مهربانش جواب سوالم را می‌خوانم.

عصر که خسته از چند ساعت سر و کله زدن با بچه‌ها به خانه رسیدم، پاکت سفید کوچک را روی میز کارم دیدم: «فرهیخته‌ی گرامی، نظر به اینکه داستان شما در جشنواره‌ی سراسری میلاد نور در بخش داستان کوتاه بزرگسال به عنوان اثر برگزیده انتخاب شده‌است خواهشمندیم در تاریخ…» بقیه‌ی کلمات شروع کردند به رقصیدن مثل خودم. چرخ‌زنان به مادر که در درگاه اتاق نگاهم می‌کرد گفتم: «دخترت نیویسنده شد مامان». خندید. صورت پرچروکش از هم باز شد. دست به دور شانه‌های نحیفش انداختم و بوسیدمش. به علیا تلفن زدم تا خبر را بدهم. هنوز حرفم را تمام نکرده، گفت: «فردا وقت آرایشگاه دارم واسه مش. یه چند ساعت دانیال و دنیا رو می‌آرم اونجا. راستی مراسمت فردا که نیس ایشالله؟» گفتم: «نه». نفس راحتی کشید.

روز ششم:

مادر، وقت دکتر دارد. زنگ می زنم به علیا که ماشین دارد. می گوید که شوهرش تازه از ماموریت برگشته و سه ی صبح رفته دنبالش فرودگاه و حالا سرش دارد از درد بی خوابی می ترکد. می گویم اگر اینهمه توضیح نمی داد هم دلم به حالش کباب می شد. می گوید که بروم گم شوم که همه چیز را به شوخی برگزار می کنم و می پرسد از تو چه خبر تازه؟ خیلی جدی می‌گویم: «هیچی! تو آینه نگا کن می‌بینی گوشات درازه» و گوشی را می‌گذارم.. به مادر که با اخم نگاهم می‌کند می‌گویم:«به خدا خودش اول شروع کرد» و زنگ می زنم به خان عمو. می‌گوید باتری ماشینش تعریفی ندارد و می‌ترسد وسط راه بگذاردمان. پیشنهاد می‌کند آژانس بگیرم. از پیشنهادش کمال تشکر را می‌کنم و گوشی را می‌گذارم. مادر لباس پوشیده و نگران نگاهم می‌کند. پتو را روی پاهایش مرتب می‌کنم. مصمم می‌گویم:«دوتایی می‌ریم».

اختتامیه‌ی جشنواره، چند ساعت دیگر شروع می‌شد. زنگ زدم به علیا که اگر می‌تواند چند ساعت کنار مادر باشد تا من بروم و برگردم.
- دانیال رو هم بیار. مامان سرش گرم می‌شه.
من من کرد: «از دیروز که دانی رفته تو حوض حیاطتون داره عطسه می‌کنه پشت کله‌ی هم. می‌ترسم بچه‌م مریض شده باشه. خودمم که با این شکم…». صدای فریاد دانیال از دور توی گوشی پیچید: «دروغ می‌گه خاله. حالم خوب خوبه. تو رو خدا بریم…». علیا بهش تشر زد: «غلط کردی. پس عمه‌ی من بود هی سر ناهار عطسه کرد؟» دانیال کم نیاورد: «از بس که فلفل پاچیدی رو غذا. بابا هم عطسه کرد…تازه خودتم…». علیا نگذاشت حرفش را تمام کند.
-تو قطع کن تا من خدمت این وروجک برسم. خودم بت زنگ می‌زنم. مادر با چشمهای نگران نشسته بود و نگاهم می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم. مصمم گفتم: «دوتایی می‌ریم». لبخند زد. تا آنجا راه زیادی نبود. نشستیم کنار هم که دیدمش. بعد از یکماه بی خبری و سکوت. چند صندلی جلوتر از ما نشسته بود و یک سر و گردن از بقیه بلندتر بود. از خودم بدم آمد که آنقدر اهلی‌اش شده بودم که حتی از پشت سر هم بشناسمش. آن روز بارانی را به یاد آوردم تا عصبانیت و ناراحتی‌ام را از یاد نبرم. وقت خواندن اسامی برندگان، تازه فهمیدم که او هم جزو داوران جشنواره بوده است. بالا رفتم و جایزه ام را گرفتم. سنگینی نگاهش را حس کردم و با خوشحالی نادیده‌اش گرفتم. مادر پیشانی‌ام را بوسید: «مبارکت باشه». دست استخوانی و گرمش را در دست گرفتم: «شما اینجا باشین تا من ماشین بگیرم».
-اجازه بدین من برسونمتون.
بدون آنکه برگردم، بی‌اختیار و ناگهانی گفتم: «لازم نیست شما زحمت بکشین». بی‌توجه به من با مادر سلام و احوالپرسی کرد. در پاسخ سوال چشمهای مادر بی آنکه نگاهش کنم گفتم: «ایشون به بچه‌های مدرسه‌ای که من درس می‌دم قصه‌نویسی درس می‌دادن» و دوباره تکرار کردم: «شما همینجا باشین تا من یه ماشین بگیرم».  بی توجه به من به طرف مادر رفت.
- به دخترخانومتون هم یک دوره‌ی کوتاه داستان نویسی درس داده‌ام. یادشون رفت بگن.
و رو به من گفت: «اگه اینهمه سماجتی رو که تو بحث کردن با من به خرج می‌دی برای داستانت به خرج داده‌بودی به جای دوم ، اول می‌شدی».  خون به صورتم دوید. روبروی مادر و او ایستادم. به لوزی‌های پلیور کرم‌رنگش گفتم: «اگه شما هم به جای اینهمه سماجتی که تو بحث کردن با من به خرج می‌دین، رفته بودین الان ما هم رسیده بودیم خونه‌مون». به جای جواب فقط گفت: «سر راه وایستادی». از عصبانیت لب پایینم را جویدم. حاضر بودم هر چه دارم بدهم و برنده‌ی این مبارزه من باشم. مستاصل به مادر نگاه کردم که تا آنوقت ساکت مانده بود و  با چشمهای شماتت بار نگاهم می‌کرد. گفت: «ممنون پسرم». خجالت کشیدم. کنار رفتم تا رد شوند که چند نفری دورشان ریختند. یک عده دوربین به دوش و یک عده میکروفون به دست. او عذر خواست که نمی‌تواند مصاحبه کند. فکر کردم فرصت خوبی است تا از دستش خلاص شویم. به سرعت راه افتادم. باران لعنتی دوباره آمده بود و تاکسی پیدا نمی‌شد. کنارم ترمز کرد. گفت: «ببخشید حاج‌خانوم که به خاطر دعوای بچگانه‌ی ما زیر بارون موندید». تا خانه حرص خوردم و حرفی نزدم. مادر را که از پله های ایوان گذراند، به طرف من چرخید: «کارتون دارم». در ورودی را بستم و میان حیاط ایستادم روبرویش. لبخند نزد: «یادم رفت به مادرتون بگم دخترخانومشون در زیر بارون رها کردن دیگران هم مهارت دارن». ریشخندم می‌کرد. دستهام چنگ شدند. با صدایی بلندتر از همیشه گفتم: «من شما رو زیر بارون گذاشتم یا شما در کمال بی‌ادبی کفشهاتونو پوشیدین و رفتین؟»
-اگه اون حرفای نامربوط رو نمی زدین من هم مجبور نمی شدم زیر اون بارون برم و یک هفته سرما بخورم.
بی اختیار درآمدم که «دلم خنک شد». برای اولین بار با صدای بلند خندید. طنین قهقهه‌اش لبریز شادی بود. از خنده‌اش خودم هم خنده‌ام گرفت. سر صبر و ریز ریز خنده‌اش را کشید و تمام کرد. گفت: «جدا که لجبازی». گفت: «تبریک می‌گم مقام آوردنت رو. بیشتر از این هم حقت بود اما برای شروع این رتبه هم بد نیست». مکث کرد.
-لوث می‌شه اگه بگم اما… این یک ماه دوری از تو بهم خیلی سخت گذشت.
فکر کردم درست نشنیده‌ام. گونه‌هام و دستهام داغ شده بودند. فکر کردم حتما آنقدر سرخ شده‌ام که زشت به نظر برسم.
-هنوز از من دلخوری؟
مهربان گفت جوری که خون به دلم هجوم آورد. با خجالت به پلیور کرم‌رنگش گفتم: «نه».
-پس چرا نگاهم نمی‌کنی؟
برای اولین بار در آن روز گردن کشیدم و نگاهش کردم. سرش را به طرفم خم کرده بود. عینک به چشم نداشت و زیر چشمهاش چین مهربانی نشسته بود. دستهای بزرگش با عینکش بازی می‌کردند. لرزیدم. گفت: «الهی! سرما نخوری…» بی اختیار گفتم: «دوستتون دارم». دویدم و در را به سرعت بستم. تا وقتی مادر صدایم کرد پشت در بسته نشستم. نمی دیدم اما می دانستم او هم نرفته است نه تا وقتی که در جواب مادر گفتم: «چشم می آم». آنوقت بود که صدای بسته شدن در حیاط را شنیدم.

روز هفتم:

روز تعطیل است. روز شستن رو بالشی ها و ملافه‌ها. من از اتو‌کشیدن متنفرم. این را تنها فخری می‌داند. اتوی داغ را روی ملافه‌ی نمدار می‌کشم. اتو به ج‌ز و ویز می افتد و بخار داغ از گوشه‌هاش بیرون می‌زند. ریز ریز و بی‌صدا اشک می‌ریزم. فخری گوشه‌ی اتاق قنبرک زده است:‌ «اینقد قصه‌ی بدبختی‌های منو نوشتی تا خدا سرت آورد». می‌گویم:‌«به قصه‌ی تو چه ربطی داره آخه؟» به جای جواب به دانیال و دنیا که توی اتاق دنبال هم می‌دوند اشاره می‌کند.
- خوش به حال این دوتا. هیچی از دنیا نمی‌فهمن.
-بزرگ که بشن می‌فهمن.
آه می کشد: «آره. راس می‌گی». روی میز اتو خم می‌شود.
-مامان ِ اینام داره ازت سوء استفاده می‌کنه. یعنی چی که همه‌ش بچه‌هاشو می‌ریزه سر تو می‌ره این ور اون ور؟
براق می شوم بهش: «مامان ِ اینا، خواهر منه. حواست هس؟»
نچ می کشد.
-هیچکی تو دنیا خواهر نداره الا تو! ناسلامتی تو هم خواهر اونی. شد یه بار که خواس بره آرایشگاه بگه توام باهام بیا؟ شد؟ شد یه بار دستتو بگیره، ببره بازار یه لباسم واسه تو بخره؟
فکر می‌کنم خیلی وقتها دوست داشتم علیا از من بخواهد که همراهش بروم بازار یا آرایشگاه یا خیلی جاهای دیگری که می‌رود و از من نمی‌خواهد همراهش بروم.
-شدی لَلِه‌ی بی‌جیره مواجب.
فکر می‌کنم فخری راست می‌گوید. از وقتی یادم می‌آید دنیا و دانیال بیشتر با من و مادر بوده‌اند تا با علیا. وقت بیماری، وقت تعطیلی، وقت و بی‌وقت. ملافه‌ی اتو شده را به بینی نزدیک می‌کنم. بوی خوش نرم‌کننده و اتو می‌دهد. اشکهام را با کف دست پاک می‌کنم. می‌گویم: «من گله ای ندارم». غر می‌زند: «خری که نداری» و می‌رود. فکر می‌کنم از تو هم گله‌ای ندارم. لابد خرم که ندارم.

از راه نرسیده، علیا با قدم‌های اردکی خودش را رساند بهم. دنیا را حامله بود و راه رفتن برایش مشکل.
-ای کلک! حالا دیگه با ما هم بله؟
خسته بودم و حوصله‌ی مسخره بازی نداشتم. گفتم: «از صب تا حالا دهنم کف کرده از بس گفتم زاینده رود به باتلاق گاوخونی می‌ریزه و یانگ‌ تسه طولانی‌ترین رود آسیاس٫ خودت حساب کار خودتو بکن و مثه بچه‌ی آدم برو کنار». بدتر با شکم گنده‌اش چسبید بهم.
-آقا خوش‌تیپه اومد خواستگاریت.
ماتم برد. علیا بشکن‌زنان دور خودش چرخید و اردکی رقصید. تازه متوجه دسته گل‌بزرگ روی میز هال شدم. مادر هم از آشپزخانه بیرون آمد. گفت: «خودش تنها اومد. اجازه خواست خونواده‌اش از شهرستان بیان خواستگاری».
نمی‌دانستم چه بگویم. همانطور مات و مبهوت ایستاده‌بودم وسط هال اما مغزم داشت حساب کتاب می‌کرد. علیا محکم زد پشتم: «اوووی! با ما باش!» بی‌حرف به اتاقم رفتم و مدتی روی تخت نشستم. همان عصر برای اولین بار فخری را دیدم. رفته بودم «او» را ببینم. فخری برایمان چای اورد و بیسکوئیت.لاغر بود و استخوانی. پیر نبود اما جوان هم نبود. لهجه‌اش جنوبی بود و صورتش آفتابسوخته. تازه آن فرهنگسرا استخدام شده بود. هیچ‌وقت مستقیم حرفی با من نزد اما انگار می‌دانست من و او دوست داریم با هم تنها باشیم. این را وقتی فهمیدم که دیدم ارباب‌رجوع‌های دیگر را به بهانه‌ی جلسه داشتن او دک می‌کند. گفتم: «خان عمو نمی‌ذاره این وصلت سر بگیره» و برای اینکه مجبور نشوم نگاهش کنم، با نوک کفشهام روی کف اتاق خط کشیدم. صداش مهربان بود.
-چه کار باید بکنیم تا راضی بشه؟
به سرعت گفتم: «صبر». خندید، نه به قهقهه.
- چیزی رو ازم بخواه که داشته باشم.
قلبم به درد آمد. یکباره کنارم نشست. گفت: «فکر نمی‌کردم بعد از اون اعتراف توفانی که لای در خونه‌تون کردی جرات کنی تنها بیای پیش من». گونه‌هام داغ شدند مثل دستهام. سرم را بیشتر به چانه‌ام نزدیک کردم. سرش را به طرفم خم کرد و آرام گفت: «من هم دوستت دارم».
پا از در خانه تو نگذاشته، علیا نگران پرسید: «چی شد؟ چی بهت گفت؟ چی بهش گفتی؟» شادمان خندیدم: «هیچی. قرار شد یه چند وقت دست نگه داریم تا همدیگرو بهتر بشناسیم».

هفته‌ی دوم- روز اول:

با مادر باقالی سبز پوست می‌کنیم. یکباره می‌پرسد: «از فخری خبر داری؟» من من می‌کنم: «از وقتی رفت بوشهر نه».
- زن دنیا‌دیده و زجر کشیده‌ای بود. همون یه باری که آوردیش واسش مانتو بدوزم ازش خوشم اومد.
دانیال کنارمان می‌نشیند:
- کی دنیا رو دیده؟
می‌خندم: «دنیادیده یه اصطلاحه خاله. دست به باقالی نزن. برو بازی کن». غلاف خالی باقالی را بالا می‌گیرد و نگاهش می‌کند. گرم یاد کردن از گذشته‌ایم که دنیا فریاد می زند:‌«مامان جون، خاله، دانیال غش کرده». هرچه صدایش می زنیم جواب نمی دهد. هرچه به علیا زنگ می‌زنیم تلفنش خاموش است. رفته استخر. برای اعصابش خوب است. دنیا را می‌بریم درمانگاه. تازه آنجا می‌فهمیم که فاویسم دارد.
-همه‌اش تقصیر شماهاس٫ اگه بچه‌ام بمیره چه خاکی تو سرم کنم؟ جواب باباشو چی بدم؟
علیا اینها را می‌گوید و توی سر خودش می‌زند. مادر شماره‌انداز صلواتش را تند تند فشار می‌دهد و صلوات می‌فرستد. با غیظ می‌گویم: «تو باید بهمون می‌گفتی فاویسم داره». روی زمین ولو می‌شود و گریه می‌کند: «من از کجا باید می‌دونستم که شما یه هو هوس می‌کنین بیست‌کیلو باقالی بریزین جلوی بچه‌های بیچاره‌ی من که براتون پاک کنن؟» انگشتش را تکان می‌دهد سمتم: «تلافی کردی ها؟ محبتم رو اینجوری تلافی کردی آره؟» و هق‌هق می‌کند. حتی مادر هم چپ چپ نگاهش می‌کند. فکر می‌کنم آخ فخری! آخ فخری! باید دهان تو را طلا گرفت فخری. مادر اشاره می‌کند که چیزی نگویم.

کنار هم قدم می‌زدیم. کفشهای کتانی به پا داشتم و مقنعه‌ی طوسی. گفتم: «می‌خوام قصه‌ی فخری رو بنویسم» و گردن کشیدم و نگاهش کردم.
-حالا چرا فخری؟
- خب خیلی زجر کشیده. واسم تعریف کرد که شمال شوهر کرده بوده. رودبار که زلزله می‌شه شوهر و دو تا بچه‌هاش می میرن. می ره شهر خودش جنوب. اونجا پسر یکی یه دونه‌ی نوجوونش با موتور می‌خوره زمین و ضربه مغزی می‌شه می‌میره. حالا اون مونده و سه تا دختر…». ایستاد. توی چشمهام خیره شد.
-داری بزرگ می‌شی.
خندیدم: «خیلییی! وای که اگه شاگردام منو با این سر و شکل و ادا اطوار ببینن دیگه ازم حساب نمی‌برن». همان‌وقت کمرم را گرفت و مرا کناری کشید. صدای ترمزی بلند شد. دستش را کوبید روی کاپوت ماشین و به راننده غرید: «حواست کجاست؟» به من گفت: «خوبی عزیز دلم؟» نبودم. ترسیده بودم. لبخند زد: «امانتی دیگه. چی کار کنم».

هفته‌ی دوم- روز دوم:

مادر خوابیده است. من ظرفهای شام را شسته‌ام. وسایل صبحانه را روی میز چیده‌ام و  کتری پر از آب را روی گاز گذاشته ام. از خستگی روی پا بند نیستم. روی تخت که دراز می‌کشم فخری هم می‌چپد کنارم. غر می زنم: «این تخت یه نفره‌س ها». توجهی نمی‌کند. به زمزمه می گوید: «هیچ چیز تو دنیا بهتر از روراست بودن نیست». این حرفش با همه‌ی خستگی بیدار نگهم می‌دارد. می‌چرخم طرفش.
-منظورت چیه؟
-خودت بهتر می‌دونی.
دستم را می‌گذارم روی چشمهام.
-تو اگه بودی چی کار می‌کردی فخری؟
آه می‌کشد:‌«به زلزله که نمی‌تونستم بگم نیاد. اما می‌تونستم واسه پسر نابالغم موتور نخرم. نسل موتورو از رو زمین می‌کندم.»
می‌گویم: «اگه جای من بودی چی کار می‌کردی؟»
با بی‌حوصلگی می‌گوید: «حالا که نیستم».

علیا با شادی توی گوشی گفت: «تازه خبر ندارین واسه خواهر دسته‌گلم چه خواسگار خوبی اومده خان‌عمو». لعنت فرستادم به خودم که چرا گذاشتم به خان عمو زنگ بزند. چشم‌غره رفتم که نگو. بی توجه به من ادامه داد: «حالا که نه… قرار شده یه چند وقت بیاد و بره. همدیگرو بشناسن». توی سر خودم زدم. موهام را از دو طرف کشیدم. مادر دستهاش را در هوا تکان داد و اشاره کرد که این کارها دیگر چیست که می‌کنی. گوشی را که علیا گذاشت کم مانده بود گریه کنم. گفت: «خان‌عمو خیلی خوشحال شد. تبریک گفت». داد زدم: «غلط کرد با تو». مادر براق شد سمتم. گفتم: «راست می‌گم دیگه. خان عمو می‌خواد زودتر به مراد دلش برسه وگرنه خوشبختی یا بدبختی ما واسش فرقی نمی‌کنه». علیا دستش را در هوا تکان داد که یعنی خاک بر سرت و گفت: «بی‌جنبه». سر گذاشتم به دامن مادر که روی صندلی نشسته بود و بی‌اختیار اشکهام جاری شد.
- اصلا کی گفته من بهش جواب مثبت می‌دم؟ هیچم همچین خبری نیست.
مادر دست برد لای موهام و مثل بچگی‌ها نوازشم کرد. سر بلند کردم. توی چشمهای غمگینش حرفهایی بود که نمی‌توانست به زبان بیاورد. گفتم: «من از پیشت هیچ جا نمی‌رم مامان». علیا زبانش را بیرون آورد.
- ای بچه ننه.
گفتم: «تو نمی‌فهمی». مادر اما می‌فهمید. برای همین پرسید «دوستش داری؟» با بغض سر تکان دادم. سرم را به دامن گرفت: «به پیشونیت بگو به چیزای بد فکر نکنه. من آرزومه که عروسی تو رو ببینم. به این فکر کن». مدتها فکر کردم و بیشتر به چیزهای بد.

هفته‌ی دوم- روز سوم:

زنگ انشا به بچه‌ها آموزش قصه‌نویسی می دهم مثل تو. به قصه‌گوهای کوچک جایزه می‌دهم. مثل تو. کلاس که تمام می‌شود یکی از بچه‌ها جلویم می ایستد و انگشتش را بالا می‌برد: «اجازه؟» لبخند می‌زنم مثل تو: «بگو».
-اگه از ما هم می‌خواستین قصه مونو بخونیم بهمون جایزه می‌دادین ولی زنگ خورد. می‌شه قصه‌مونو خونه بخونین اگه خوب بود بهمون جایزه بدین؟
اشک توی چشمهام جمع می‌شود. فکر می‌کنم آن دختر کوچولو هم همین را به تو گفته بود؟ خم می‌شوم. به گونه‌ی نرمش انگشت می‌کشم و بزرگترین کادوی روی میزم را می‌دهم دستش. می‌خندد و با شادی ازم تشکر می کند. بینی‌ام را بالا می‌کشم و لوازمم را جمع می‌کنم. دلم شانه‌ای برای اشک ریختن می‌خواهد.

عکس پدرم را در قاب نقره‌کوب نشانش دادم.
- این خونه رو پدرم با دستهای خودش ساخت. پدرم بنا بود اما خیلی دوست داشت ما درس بخونیم و از راه درس به جایی برسیم.
به دور و برش نگاه کرد.
-پس مادرت باید این خونه رو خیلی دوست داشته باشه. این خونه پر از خاطره س٫
یک آن غم توی دلم نشست.
-خیلی دوست داره. همه مون دوست داریم. کاش هیچوقت مجبور نشیم بفروشیمش.
روی تختم نشست. قامت بلندش تا شد.
-مگه مجبورین؟
به زحمت از میان بغضی که راه گلویم را بسته بود گفتم: «نه. ایشالله که مجبور هم نمی‌شیم» و دو قطره اشک روی گونه‌هایم خط انداخت. یکباره دست بزرگش را پیش آورد، چانه‌ام را گرفت. گفت: «الهی! به خاطر پدرت گریه می کنی؟» تا وقتی مادر صدایم کرد تا بساط ناهار را برای مهمانمان آماده کنم از خجالت نگاهش نکردم.

هفته‌ی دوم- روز چهارم:

علیا می‌نشیند لبه ی تخت.
-داری چی کار می‌کنی با خودت دختر؟ نه درست غذا می‌خوری. نه درست می‌خوابی. هی با خودت حرف می‌زنی. فخری فخری می‌کنی. با این فخری چی کار داری تو؟
بغ می‌کنم.
-می‌خوام بیاد سر قبرم وقتی مردم فاتحه بخونه. چی کار دارم باش؟
دست دراز می‌کند به موهام که عقب می‌روم.
- چیه؟ باز می‌خوای بچه‌هاتو واست نگه دارم؟ این دفعه کجا می‌خوای بری؟
دستش را به سرعت پس می‌کشد. لبهاش می‌لرزند. از خودم بدم می‌آید. حرف بدی زده‌ام. درا که باز می‌کند، می‌گوید: «مامان نگرانته. اگه برات مهمه» و می‌رود. می‌دانم و نمی‌دانم چه مرگم است. دلم برایت تنگ شده است. دلم برای خودم می‌سوزد. می‌گویم: «چی کار باید بکنم فخری؟» و هق هق می‌کنم. فخری سرم را نوازش می‌کند.
-به حرف دلت برو.
زار می‌زنم: «تو که به حرف دلت رفتی پشیمونی وای به حال من».

جلوی در خانه که رسیدیم، گفت: «می‌خوام با خان‌عموت صحبت کنم. دیگه موش و گربه بازی بسه». بی‌اختیار منقبض شدم. گفت: «ادامه‌ی این وضعیت نه به صلاحه نه درست».  من‌من کردم: «اما خان عمو رفته سفر». مهربان نگاهم کرد. گوشه‌ی چشمهاش چین مهربانی نشست. به طرفم چرخید.
-کی از سفر می‌آد؟
-نمی‌دونم… می‌پرسم…
رنگم لابد پریده بود که پرسید: «حالت خوبه؟ داری می‌لرزی». بی‌اختیار نامش را صدا زدم. صداش از دورها می‌آمد انگار: «جونم…». گفتم: «دوستت دارم». صدای خوش‌آهنگش جواب داد: «من بیشتر…».  گفت: «من نمی‌تونم بیشتر از این صبر کنم. درک کن». اخم کردم: «اگه نتونی صبر کنی یعنی چی کار می‌کنی؟» خندید به قهقهه. کشدار و نرم. بعد ساکت شد. جوری نگاهم کرد که دلم لرزید. ترسیدم از اینکه کنارش نشسته‌ام. گفت: «می‌بوسمت». محکم گفت. فکر کردم دروغ نمی‌گوید. شوخی نمی‌کند. خودم را جمع کردم و نزدیک تر به در نشستم. دنبال دستگیره‌ی در می‌گشتم که عینکش را برداشت. با انگشت پلکهای بسته‌اش را فشار داد. آمرانه گفت: «برو. مادرت نگران می‌شه».

هفته‌ی دوم- روز پنجم:

دفتری را که رویش نوشته‌ام «قصه ی فخری» باز می‌کنم، دو ورق آخر را می‌کنم و ورقهای سفید جایش می‌چسبانم. از زبان فخری به پسرش می‌گویم: «موتور وسیله‌ی مطمئنی نیست پسرم… جان مامان از خیر خریدنش بگذر». فخری با شادی دست می‌اندازد دور گردنم. انگار با من یکی شده باشد. می‌گویم: «می خوام سرنوشتمو عوض کنم فخری نمی‌دونم چه جوری اما می‌خوام این کارو بکنم». می‌خندد: «خواستن توانسته عزیزکم». می‌روم سراغ مادر. پتو را رویش مرتب می‌کنم. لیوان آب شبش را کنار تختش می‌گذارم. می‌گویم: «می‌خوام برم دنبال بختم مامان حتی اگه پشت هفت تا در بسته باشه». مادر موهام را نوازش می‌کند. سرم را خم می‌کند و به پیشانی‌ام بوسه می‌زند. می‌گویم: «ازم راضی باش مامان. از کاری که می‌کنم راضی باش». لبخند می‌زند.
-بختت سفید باشه.
زنگ می‌زنم به علیا. خواب‌آلوده است و  عصبانی. غر می‌زند که نمی‌توانستم بگذارم برای صبح؟ جوابش روشن است: نه. می‌گویم دیگر از دستش ناراحت نیستم که خاطرات مرا پنهانی خوانده‌است و از سر دلسوزی زنگ زده است ‌به تو که حقیقت را برایت روشن کند. می‌گویم که مطمئنم فکر کرده با این کار در حق من خواهری می‌کند برای همین هم از دستش ناراحت نیستم اما سالهاست که ناراحتم از این‌که وظایف مادری خودش را بر گرده‌ی من هوار می‌کند. ناراحتم از اینکه فکر می‌کند من وظیفه دارم بچه‌هایش را برایش تر و خشک کنم. ناراحتم که برای وقت من به قدر وقت خودش ارزش قایل نمی‌شود. ناراحتم از اینکه به مادر آنطور که باید نمی‌رسد. می‌گویم  و می‌گویم که خواهرم و مادرم را با تمام دنیا عوض نمی‌کنم. گریه می‌کند بلند بلند. دیگر خواب‌آلوده نیست.
- بمیرم برات. چرا اینهمه سال بهم نگفتی؟ من فکر کردم خودت دوست داری بچه‌ها همه‌ش دور و برت باشن… الهی بمیرم. راست می‌گی. خیلی بهت زحمت دادم این سالها… ایشاالله عروسیت جبران کنم… به هیچکدومتون نرسیدم. نه به تو نه مادر. ایشالله جبران می کنم.
محکم فین می‌کند توی دستمالی که نمی‌بینم. می‌گویم: «برو بخواب. ببخش که بیدارت کردم. اینا رو باید می‌گفتم». با صدای تودماغی می‌گوید: «خوب کاری کردی…». می‌گویم: «شب به خیر». می‌گوید: «شب به خیر…» بعد انگار چیزی یادش آمده باشد به سرعت ادامه می‌دهد: «الو… راستی تو  فردا سر کار نمی‌ری یعنی؟ پس من می‌تونم دنیا و دانیالو فقط واسه یه ساعت…» سر تکان می‌دهم و می‌خندم: «تو آدم نمی‌شی علیا». می‌خندد و خداحافظی می‌کند.

تمام عصر باران باریده بود. در زدند. لپه‌های سرخ‌شده را توی خورش ریختم و آیفون را برداشتم. هرچه اصرار کردم بیاید تو گفت که نمی‌آید. دم در سرم را بالا گرفتم و به دنبال مهربانی توی چشمهاش گشتم. کمتر دیدم. خط اخم روی پیشانی بلندش افتاده بود و چشمهای بی‌عینکش گود رفته بودند. لب که باز کرد صدای خوش‌آهنگش گرفته بود.
-حاضر شو بریم بیرون.
کنارش نشستم و در سکوت نیم‌رخش را تماشا کردم. لب پایین کمی پیش آمده و مغرورش را و  چشم‌های خسته‌ی مهربانش را. بی که به من نگاه کند گفت: «من از دستت عصبانی‌ام. خیلی هم عصبانی‌ام و وقتی عصبانی‌ام هرچی کمتر حرف بزنم بهتره. می‌خواستم بی حرف برم اما راستش دیدم دور از انصافه. می‌دونم که تو وقتی آتیشی می‌شی هر کاری از دستت بر می‌آد. ازت می‌ترسم روراست بگم. می‌ترسم کار دست همه بدی. اینه که خواستم ببینمت». با دیدن نگاه مات و مبهوت من مکثی کرد. با دهان خشک‌شده گفتم: «می‌شه واضح حرف بزنی؟ من هنوز نمی‌دونم چی شده؟ چه گناه کبیره‌ای مرتکب شدم؟»
ابرو درهم کشید. توی چشمهاش همه چیز بود جز مهربانی. نبضم مثل گنجشک می زد. چشمهاش را تنگ کرد. گفت: «عموت به هیچ سفری نرفته. درسته؟» خشکم زد. با صدایی آرام اما پر از شماتت گفت: «عموت مخالف ازدواج ما نبوده. اینم درسته؟» سرم گیج می‌رفت. فکر کردم کی؟ کار کی می‌تواند باشد؟ به همه فکر کردم به جز علیا. تنم می‌لرزید مثل صدا و دستهام وقت توضیح دادن. دستش را بلند کرد. گفت: «نیومدم که بشنوم. اومدم بگم. تو به قدر کافی تو این چند سال به من دروغ گفتی». اشکهام روی گونه‌هام خط انداختند و او دست دراز نکرد تا پاکشان کند.
-فقط به خاطر مامان… به خاطر خونه… عمو می خواد به بهانه‌ی ازدواج من خونه رو صاحب شه. می‌خواد بفروشدش… مامان اگه این خونه از دستش بره دقمرگ می‌شه…». اشکهام از شیار لبهام لغزیدند توی دهانم. دیگر طعم شیرین خاطره نداشتند. شور بودند و طعم شوربختی می‌دادند. شمرده گفت: «می‌دونم. خواهرت همه چیز رو برام گفت. من سرزنشت نمی کنم برای تصمیمت اما حق نداشتی با احساسات من بازی کنی». سرم درد گرفت از اینکه نمی‌توانستم، نمی‌گذاشت حرف بزنم. نمی‌گذاشت برایش همه چیز را توضیح بدهم، نمی‌گذاشت آنطور که دلم می‌خواهد حرف بزنم تا به دلش اثر کند. گفتم: «نه حق نداشتم. اما من نمیخواستم با احساسات تو بازی کنم. من دوستت دارم…». نگاهش کردم شاید به چشمهام نگاه کند و باور کند دروغ نمی‌گویم. نگاه نکرد. سنگ شده بود و نرم نمی‌شد. نیشخند زد.
-فقط نمی دونستی کِی! حالا. ده سال دیگه. بیست سال دیگه. خودت می‌دونی با من چی کار کردی؟
راست می‌گفت. نمی‌دانستم. ترسیدم بگویم راست گفته است. گفتم: «مامان جز من هیچ کس رو نداره. زندگی روی ویلچر به قدر کافی زجر آور هست… اگه من نباشم…». سر تکان داد.
- من خوش خیال رو بگو که می گفتم عیب نداره.  بالاخره یه روز با هم آینده مونو می سازیم… بالاخره یه روز…
کم کم صداش بلندتر شد: «تو به من دروغ گفتی! دروغ! می دونی یعنی چی؟ می‌دونی چی به سرم آوردی؟»
چشمهاش دیگر مهربان نبود. خشمگین بود. صورتش درهم رفته بود و مشتهاش فرمان ماشینش را می فشردند. بی اختیار دست گذاشتم به دهانم.
-خودم می‌دونم چی کار کردم. دیگه به روم نیار. نگو. بسه. نگو. عذابم نده.
هق هق کردم: «فکر می‌کنی من کمتر از تو زجر کشیدم؟ زن نیستی که بفهمی چی می‌گم. من بازیت ندادم. به خدا ندادم. …». چرخید سمتم. برای اولین بار در تمام مدتی که حرف می‌زدیم، نگاهم کرد جوری که انگار دیگر مرا نمی‌بیند. گفت: «به جای این همه فکر و نقشه‌ی احمقانه که توی سر کوچیکت بود هیچ وقت به ذهنت نرسید شاید راه سومی هم باشه؟» آه کشید: «اگه همون وقت بهم گفته بودی عقلهامونو رو هم می‌ذاشتیم و به جای گریه‌زاری وضعیتمونو بهتر می‌کردیم». به سرعت گفتم: «حالام دیر نشده. حالا که فهمیدی. تو بگو چی کار کنیم؟» یک لحظه خندید. کوتاه و تلخ. گفت: «چرا شما زنها فکر می‌کنین همه چیز هر لحظه که اراده کنین می‌شه مثل اولش؟» گفت: «سردرد می‌گیری. اینقدر گریه نکن». شمرده گفت. مهربان گفت. فکر کردم خدا را شکر. فکر کردم همه چیز به خیر و خوشی تمام شد. گفت:«هردومون باید فکر کنیم. سنگامونو با خودمون وا بکنیم…». وحشت‌زده پرسیدم: «تا کی؟» جوابم را نداد. دست دراز کرد، با سرانگشت صورت نمناکم را نوازش کرد. گفت: «آخه این مزخرفات چی بود که سرهم کردی؟ فکر کردی من کی ام؟ یه دیو که می خواد واسه هوی هوس خودش تو رو از مادر علیلت جدا کنه؟» مکث کرد. گفت:‌ «بزرگ شو». دست از من برداشت. بی آنکه به من نگاه کند گفت: «به مادرت سلام برسون».
با این حرف محترمانه ازم خواست پیاده شوم. یک آن حرصم گرفت. از یاد بردم که دیگر در موضع قدرت و برتری نیستم. از یاد بردم که دیگر معشوق دلبخواه او نیستم که نازم خریدار داشته باشد. پیاده شدم و در ماشین را محکم کوبیدم. رفت انگار که اصلا نیامده باشد.

هفته‌ی دوم – روز ششم:

صبح زود می‌روم دم مغازه‌ی خان عمو. مغازه‌ای که در اصل ما هم در سه دانگ آن سهم داریم. خان عمو را پشت طاقه‌های روی هم چیده‌ی فرش پیدا می‌کنم. روی تخت، تکیه به پشتی داده و قلیان می‌کشد. مهلت نمی‌دهم سلام و احوالپرسی‌اش طولانی شود. کوتاه و مختصر می‌گویم نه ما و نه مادر قصد فروش خانه را نداریم. دیگر حرفی از فروش خانه نزند همانطور که ما اینهمه سال به حرمت حرف و موی سفید او حرفی از مطالبه‌ی سهممان از مغازه نزده ایم. می‌گویم و راهم را می‌کشم و می‌روم. دوست دارم بگویم که حتی اگر من عروسی کنم هم مادر را تنها نمی‌گذارم تا او دور و برش بچرخد و تطمیع و ترغیبش کند. زبانم را نگه می‌دارم و با گردن افراشته می‌روم.

روز اول:

اتاق انتظار خلوت است. منشی جوان و خوش بر و رو می‌گوید بیخود وقتم را تلف نکنم. معلوم نیست امروز بیاید. اگر هم بیاید معلوم نیست کی. می‌گویم: «ایرادی نداره. منتظر می‌مونم». لبهاش را جمع می‌کند که یعنی «هرطور میلته». فکر می‌کنم جایت خالی است فخری. دو ساعت می‌شود که نشسته‌ام و نیامده‌است. پای چپم خواب رفته است و مور مور می‌شود. بلند می‌شوم و لنگ لنگان توی اتاق قدم می زنم. خانوم منشی برای ناهار رفته است. چند صدای پا نزدیک می‌شوند. چند نفر با هم گفتگو می‌کنند صدای خوشآهنگ و بمی واضح‌تر از همه‌ی صداها است. سرم را پایین می‌اندازم تا رد شوند و بروند توی اتاقی که میز بزرگ مستطیل شکل دارد. چند ساعت دیگر می‌نشینم تا دیگران هم بیایند و بروند. تا آخرین نفر از اتاق او بیرون بیابد. از پشت شیشه‌های مشبک می‌بینمش که توی اتاق قدم می‌زند. صدایش را می‌شنوم که آرام و شمرده می‌پرسد: «امروز خبری نبود؟»
-یه خانوم از صبح نشسته تا شما رو ببینه.
-کی هست؟ بگین بیان تو. این داستانها رو هم کپی بگیرین برام.
از لای در می‌بینمش که دست‌های بزرگش را روی میز گذاشته و خم شده است. عینک به چشم دارد و چشمهاش از همان دور هم غمگین است. توی دلم می‌گویم: «برام دعا کن فخری». می‌روم تو و به دکمه‌های ژاکت سبزرنگ می‌گویم: «سلام».

دسته‌بندی مطلب: داستان کوتاه  

علمدار

عباس علمدار خوبی بود. این را همه محل می دانستند. در واقع بهترین علمدار شهر بود.
مصطفی با حسرت به عضلات به هم پیچیده و قدرتمند عباس نگاه کرد و گفت: «پسر! عجب شوهر خواهری داری» نگاهش کردم. زیر علم رفت. همه یاعلی گویان دسته علم را به کمربند مخصوصش قلاب کردند. دانه های درشت عرق بر پیشانی اش می درخشید.
مصطفی با مشتهای گره کرده از هیجان نیم خیز شد.
- ده تا مرد زیر این علم عرق ریختن. حالا اون یه تنه می خواد بلندش کنه؟
گفتم: «زکی! از این گنده تراش روهم بلند می کنه». هیکل تنومند عباس زیر سنگینی علم خم شده بود. گفتم: «یاالله زود باش مرد! الانه که سر بلند کنه ببین…» بلند نکرد. نعره زد: «نمی تونم حاجی. نمی تونم» مرد ها دویدند و اطراف علم را گرفتند. مصطفی گفت: « از اولش هم معلوم بود». مشت گره کرده ام را در هوا تکان دادم. حاج نصرالله زیر بغل عباس را گرفت و از زمین بلندش کرد. عباس نالید: «کمرم شکسته حاجی. با کمر شکسته چه طور علم بلند کنم؟» و های های گریه کرد. خجالت کشیدم. کتانی هایم را از قفسه برداشتم و از مسجد بیرون رفتم. مصطفی دنبالم دوید. گفت: «راسته که می خواد خواهرتو طلاق بده؟». نگاهش کردم.
- آبجی مرضیه ام خودش طلاق می خواد نه عباس آقا.

آقا جان به ریشهای سفید و بلندش دست کشید. گفت: «چرا بیراه می گی زن؟ چرا عیب روی دخترت می ذاری؟ مردم که کور نیستن. من خودم طلاقشو از این مرتیکه می گیرم». مادر اشکهایش را با پر چادرقد پاک کرد.
- من بیراه نمی گم! تو سرت رو کردی توی برف! یه نگاه به اون طفل معصوم بنداز تا بفهمی مردم حق دارن که بگن…
گفت :«قربونت برم امام حسین. ماه محرمی نمی دونم تو عزای علی اصغرت گریه کنم یا …»
گریه امانش نداد. به سینه اش مشت کوبید و گریه کرد. زنجیر را دست گرفتم و از پله ها پایین دویدم. مرضیه جلوی در حیاط ایستاده بود. گفت: «داری می ری سینه زنی؟» و با چشمهای درشت و سیاهش نگاهم کرد. بغضم را فرو دادم.
- آبجی برو تو. هوا سرده سرما می خوری.
گفت: «اینو می خوابونمش بعد می آم تماشای دسته». به عروسک پارچه ای نگاه نکردم. زنگ خانه مصطفی را هم نزدم. تمام راه را تا مسجد یک سره دویدم و اشکهایم را با پشت دست پاک کردم.

حاج نصرالله داد زد: «همه باید حواستون به من باشه. باید هماهنگ زنجیرها رو بلند کنید و پایین بیارید». مصطفی نفس زنان از راه رسید.
- چرا نیومدی دنبالم؟
جوابش را ندادم. با علامت حاج نصرالله همه شروع کردیم به زنجیر زدن. خوب نمی زدم. جا می ماندم. مصطفی گفت :«چته پسر؟ تو لبی؟».
- حالش نیست.
از صف بیرون رفتم. روی پله های حیاط نشستم و نگاهشان کردم. دستی به شانه ام خورد. عباس کنارم روی پله ها نشست.
- چه طوری قهرمان؟
لبخند زدم. عباس را دوست داشتم. همه محل او را دوست داشتند. گفت: «به نظر سر کیف نمی آی قهرمان؟ کشتی های تجاری ات توی کدوم بندر غرق شدن؟» خنده ام گرفت. عباس همیشه بذله گو بود. همه از هم صحبتی با او لذت می بردند. روزی که از آبجی مرضیه خواستگاری کرد آقاجان همه محل را شیرینی داد. نگاهش کردم. در این یکسال به قدر یک عمر پیر شده بود. موهای سفید زیادی لابه لای موهایش دیده می شد. گفتم: «عباس آقا، حال آبجی روز به روز بدتر می شه.» و بعد انگار بار سنگینی را از روی شانه هایم برداشته باشند نفس عمیقی کشیدم و بغضم را رها کردم. گفت: «هنوزم طلاق می خواد؟» سر تکان دادم.
- مرضی نمی گه. آقاجان…
نگاهش کردم. گفت: «شنیدم قسم خورده تا وقتی من تو هیات این مسجدم پاشو نمی ذاره اینجا». چشمهای سبزش یک لحظه تیره شد و برق زد. فکر کردم این برق تنفر است. نگاهم کرد. چشمهایش مهربان شد. گفت: «مراقب مرضیه باش. هرچی باشه تو خان داداششی». لبخند زد. از کنارم بلند شد و رفت. هرچه اصرار کردند گفت که کار دارد و رفت. تنها من می دانستم که کجا می رود. کار هر پنج شنبه اش بود.
مصطفی گفت: «پسر چه هیبتی داره شوهر خواهرت». دوباره گفت: «اونجا رو نگاه» و با انگشت به ته کوچه اشاره کرد. چند نفر جلوی در خانه مان ایستاده بودند. پا تند کردم. رقیه خانوم جلوی در خانه، شانه هایم را گرفت و تکان داد.
- مجید جان مرضیه رو ندیدی با رعنای من؟
سر تکان دادم. بلند گریه کرد و مویه کشید. مادر بغلش کرد. گفت: «رقی خانوم. تو رو جان بچه هات گریه زاری نکن. هرجا باشن پیداشون می شه». رقیه خانوم به سر و صورتش کوبید.
- خبر مرگم اومدم یه دقیقه سینه زنی تماشا کنم. یه کم برا آقا قربونش برم اشک بریزم. نفهمیدم کی ورپریده بچه رو از تو بغلم گرفت و برد.
مادر دوباره گفت: «حاج نقی رفته دنبالشون. ایشاا… صحیح و سلامت می آن خونه. تازه مرضی که بچه نیست. بچه اش اگه…» و زد زیر گریه. رقیه خانوم هق هق کرد: «جواب باباشو کی می خواد بده؟»
برگشتم وبه طرف امامزاده دویدم.
آقاجان نوزاد را بغل کرده بود و مرضیه پشت سرش از پله های امامزاده پایین آمد.
گفت: « دفعه دیگه ببینم با این مرتیکه حرف زدی، نزدی…»
عباس دوید. داد زد: «می خوام باهات حرف بزنم مرضی». مرضیه ایستاد. آقاجان دستش را کشید.
- دختر من نیستی اگه …
عباس غرید: «بسه آقاجان. یک ساله من و این طفلک رو مثل عروسک بازی دادید. یک ساله از این دادسرا به اون دادسرا. از این دادگاه به اون دادگاه. خسته نشدین؟ من طلاقش نمی دم. دوسش دارم. زنمه. مادر بچه ام…»
آقاجان رعنا را تقریبا پرت کرد توی بغل مرضیه. روبروی عباس ایستاد. خیلی از او کوتاهتر و کوچک تر بود. گفت: «حیف اسم پدر که رو تو بذارن» و روی زمین تف کرد. برگشت و با مرضیه از در امامزاده بیرون رفت.
من دیدم که عباس دست مشت کرده اش را به درخت کوبید. روی پله ها نشست. از لرزش شانه های پهنش معلوم بود که گریه می کند. دنبال آقاجان دویدم. گفتم: «آقاجان حاج نصرالله». نگفتم. با دیدن چشمهای خیس آقاجان ساکت شدم و تا خانه حرف نزدم.

حاج نصرالله مثل مارگزیده دور خودش می پیچید. داد زد: «عباس نباشه نمی شه. همچین علمی رو هیچ کی جز عباس نمی تونه بلند کنه. آبرومون جلوی هیاتهای دیگه می ره». گالن های شربت را هن هن کنان روی زمین گذاشتم. حاج یوسف دستی به ریشهاش کشید و گفت :«دیدی که دفعه قبل نتونست بلند کنه. چه اصرای داری حاجی. یه علم کوچیکتر. میدیم یکی دیگه بلند کنه.» گوشهام تیز شد. حاج نصرالله توی حیاط آب پاشی شده مسجد قدم زد. آه کشید. لب گزید. گفت :«یک سال پیش که اون اتفاق افتاد باید فکر یه علمدار دیگه بودیم. حالا دیگه دیره. این جوونام هیچکدوم زیر بار این تیغه ها دووم نمی آرن. مگه هی مردم رو معطل کنیم جا عوض کنن». مصطفی با بسته های لیوان یک بار مصرف رسید. حاج نصرالله یک باره به طرف ما چرخید.
- پسرا عباس رو هرجا هست پیدا کنید و بیاریدش اینجا.
به مصطفی نگاه کردم. انگار که ماموریت مهمی را به او داده باشند به سرعت گفت: «چشم» و گفت: «دبجنب دیگه. ندیدی حاج آقا چی گفت؟».

مادر عباس مرا مدت طولانی توی بغلش نگه داشت. گفت: «حال عروس گلم چه طوره؟» به چشمهای پر چروک و پیرش نگاه کردم. دلم نیامد ناراحتش کنم. گفتم: «خوبه حاج خانوم». گفت: «دیگه وقتش رسیده برگرده سر خونه زندگیش». گفت: « اون هنوز خیلی جوونه. ایشاا… چند تا دیگه می زاد». اخمهام در هم رفت. گفت: «من خودم سه تا بچه از دست دادم تا خدا عباس رو برام نگه داشت. واسه همین نذر امام کردمش».
به زحمت از پیرزن خداحافظی کردیم. مصطفی نفس زنان گفت: «راسته می گن از بچگیش قمه می زده؟» جوابش را ندادم. گفت: «خودم جای زخمش رو بالای پیشونیش دیدم». یکباره ایستادم. داد زدم: «مصطفی! خفه می شی یا نه؟» هول برش داشت. گفت: «چت شد یه دفعه؟ نگاه! داری می لرزی پسر» راه افتادم سمت امامزاده. تا وقتی پیدایش کردیم مصطفی حرف نزد. عباس به درخت تکیه داده بود. پیراهن سیاهش خاک آلود بود. روی موهایش خاک نشسته بود. گفتم: «عباس آقا حاج نصرالله گفت…»
دستش را در هوا تکان داد. گفت: « بهشون بگو فکر یکی دیگه باشن». به مصطفی نگاه کردم. گفتم: «هیچ کی نمی تونه اون علمو بلند کنه عباس آقا». نیشخند زد.
- دیدی که منم نتونستم.
مصطفی برای اولین بار گفت: « شما می تونی عباس آقا. بابام می گه از این پر شاخه ترش رو هم بلند کردی». با هیجان گفت: « بابام می گه…» چشمهای سبز عباس به طرف مصطفی چرخید. مصطفی حرفش را خورد. آن وقتها مادر می گفت هیبت عباس هم به اسم مقدسش می آید. راست می گفت. هیچ کس زیر نگاه برنده عباس طاقت نمی آورد. بلند شد. کنارمان راه افتاد. گفت: « نظرتون راجع به قمه زنی چیه؟» مصطفی به سرعت گفت: «معلممون می گه یه سری از سنتهای غلط ماه محرم رو خارجی ها و منافقا راه انداختن تا نشون بدن ما وحشی هستیم و …» خواستم با کفش بزنم به ساق پاش اما عباس بینمان راه می رفت. گفت: «معلمتون دیگه چی می گه؟» مصطفی دستهایش را تکان داد.
- می گه قمه زدنم یکی از اون سنتای غلطه. می گه خود زنی هر نوعی باشه تو اسلام حرامه…
عباس سر تکان داد و دیگر چیزی نپرسید.

آبجی مرضیه زد زیر گریه. گفت: «چرا نمی ذارین برم سر قبر بچه ام؟ چرا ولم نمی کنین؟» و گیسهای بلندش را چنگ چنگ کرد. گفت: «می خوام برم خونه ام. می خوام برم پیش بچه ام». مادر دستهایش را محکم گرفت و به آقاجان نگاه کرد. آقاجان به قلیان پک زد و سر تکان داد. مادر سر مرضیه را به دامن گرفت. گفت: «آقا چرا یه کم کوتاه نمی آی؟ یک سال گذشته. بسه هر چی به جای دوا درمون از این دادگاه به اون دادگاه بردیمش. اون جوون بوده. خامی کرده. خودشم که پشیمونه. تو که روی هر چی ریش سفید بود تو محل زمین انداختی…»
به آقاجان نگاه کردم. به قلیان پک نمی زد. چشمهایش را روی مادر ثابت کرده بود. گفت:« آقا! من هیچ وقت تو این یکسال حرفی نزدم. هرکاری کردی و هرچی گفتی چیزی نگفتم. حالا می خوام ازت یه خواهش بکنم. روی منو زمین ننداز٫ به حرمت اینهمه سال …»
استکان چایی ام را برداشتم که از اتاق بیرون بروم. آقاجان گفت: «بشین پسر». مادر اشکهایش را با گوشه چارقد پاک کرد. گفت: «بچه ام داره دیوونه می شه. ذره ذره تو این یه ساله آب شده. خودت دیدی که قاضی چی گفت. بچه به خاطر مریضی مرده…» آقاجان استکان چایی را کنار زد. گفت:«چی می خوای بگی معصوم؟»
- بذار عباس با مرضیه حرف بزنه. شاید.. شاید حال بچه ام…
به آقاجان نگاه نکردم. مادر هم نگاه نکرد. با انگشتهای کارکرده و زبرش به گلهای قالی دست کشید.

مصطفی داد زد: «به نوبت. به همه می رسه. هول نده آقاجان. ناسلامتی شماها عزادار امامید…» خنده ام گرفت. گفتم: «خوب بازار گرمی می کنی». خندید.
- ما اینیم دیگه
- حقا که بچه بازاری هستی.
گفت: «راستی مجید بالاخره امشب کی علم رو بلند می کنه؟»
شانه بالا انداختم. گفتم: «نمی دونم. عباس که گفت نمی اد». لیوان شربت را دست آخرین نفر داد و گفت: «راسته می گن از بچگی نذر امام بوده؟» سر تکان دادم.
- آبجی مرضیه ام دوست نداشت. می گفت می شه جورای بهتری نذر کرد.
گالن خالی را که روی زمین گذاشت گفت: «یه چیزی بپرسم جون مصطفی ناراحت نمی شی؟»
- نه نمی شم.
گفت: «راسته آبجی مرضیه ات دیوونه شده؟»
راست ایستادم. مشتم را بلند کردم. گفت: «جون مجید منظوری نداشتم. می خوای بزنی بزن. حق داری به خدا…»
اشکهام را رها کردم. گفتم: «اگه بچه تو رو هم با پیشونی خونی و فرق شکافته می دادن دستت دیوونه می شدی»
دویدم و فریادهای مصطفی را هم که پشت سرم می دوید نشنیدم. از عباس بدم می آمد.

علم گوشه حیاط مسجد مثل یک شی بی مصرف افتاده بود. حاج نصرالله با افسوس نگاهش کرد. گفت: «سپردم یه علم کوچیک تر از هیاتهای دیگه قرض بگیرن. ماه محرمی علم کجا بود که کرایه کنیم». آقاجان به ریشهاش دست کشید. حاج نصرالله به آقاجان نگاه کرد. گفت: «عباس داغون شده حاج نقی. باید ببینیش تا باور کنی». آقاجان سر تکان داد.
- دیدمش. امسال قمه نمی زنه؟
- به حرمت حرف تو گفت نمی اد توی عزاداری.
آقاجان گوشه سبیلش را به دندان گرفت. گفت: «امسال چه شام غریبانی داریم…» و آه کشید.
مردم دسته دسته توی حیاط مسجد جمع شدند. بیرق های سبز و سرخ را آوردند. سنج و طبل زنها وسط جمعیت ایستادند. حاج نصرا… نگاه دیگری به علم انداخت و بلند گو را برداشت تا جمعیت را هماهنگ کند. آقاجان هنوز داشت سبیلش را می جوید و تند تند تسبیح می انداخت.
جمعیت که راه افتاد دیگر آقاجان را ندیدم. همراه صف می رفتم و سینه می زدم. مصطفی خودش را پشت سرم توی صف چپاند و گفت: «خبر داری امشب علمدار نداریم؟ نتونستن علم کوچیکتر پیدا کنن». انگشتم را روی لبم گذاشتم. گفت: «ما رو باش رو دیوار کی …» صدایش در نوای پر طنین سنجها گم شد.

حاج نصرالله داد زد :«شربت بدید به عزادارا. زود باشید». تخم شربتی ها در لیوانهای شناور بود. بوی خوش شربت بید مشک و گلاب فضا را پر کرده بود. نوحه خوان بلند گو را برداشت.
- داریم می رسیم قدمگاه. آ ماشاالله از اینجا به بعد هرچی انرژی داری باید بذاری واسه آقا سینه بزنی. می خوام سینه زنی و همراهی تون هیاتهای دیگه رو ساکت کنه ها. علمدار نداریم سینه زن که داریم…
مصطفی داد کشید: « کی گفته علمدار نداریم؟» و با انگشت اشاره کرد. حاج نصرالله فریاد زد: «یا حضرت عباس!». علم چهل شاخه داشت حرکت می کرد. سینی شربت را روی زمین گذاشتم و همراه مصطفی دویدم. مادر دست مرضیه را گرفته بود و پشت علم می آمد. صدای نوحه خوان کوچه را به لرزه درآورد: «یا حسین مظلوم»

دسته‌بندی مطلب: داستان کوتاه  

انگار خواب دیده‌باشم (داستان کوتاه)

تهمورث دستش را مشت کرد و جار کشید: «تخم آقام نیستم اگه ماشینشو پنچر نکنم». لب جوی آب نشسته بودیم. نیشخند زدم: «زکی». گفت: «به ولای علی که این کارو می‌کنم». چشمهاش را محکم بست و من دیدم که دو قطره‌ی درشت اشک از لا‌به‌لای مژه‌های بلندش افتاد توی آب. گفت: «به جان آقام که این کارو می‌کنم». گفتم: «تقصیر خودت بود خب. جلوی همه قپی در کردی». گفت: «همه‌اش تقصیر اون پسرخاله‌ی دیوثم ست». سنگی از کنارش برداشت و پرت کرد سمت در مدرسه که به در آهنی خورد و بامبی صدا کرد. جار کشیدم: «اوووی زده به سرت انگار ها» و با کف دست زدم پس کله‌ی تازه از ته تراشیده‌اش. محکم زدم. لب‌هاش لرزید. گفت: «خیلی بی‌ریخت شدم. نه؟» و من دیدم که دو قطره‌ی درشت دیگر از چشم‌هاش افتاد توی آب. دفتر ریاضی‌ش را از کیف بیرون کشید و صفحه‌‌ ای که صورت مساله را نوشته بود، کند. خط قرمز آقای بهروزی از آن دور هم چشم را می‌زد. گفت: «این را توی دفترت می‌نویسم تا هر وقت دیدی‌ش یادت بیاید با تقلب به جایی نمی‌رسی». تهمورث دفتر را با هر دو دست مچاله کرد. پرتش کرد جایی که نمی‌دیدم کجاست. گفتم: «تو راست راستی زده به سرت انگار ها». جار نکشیدم. گفت: «آقام می‌ده به خاطر این کار چوب تو آستینش کنن. به ولای علی که می‌ده». نگفتم زکی. فکر کردم بابای تهمورث اگر بخواهد می‌تواند آقای بهروزی را کله پا کند. ورق کنده شده را برداشتم و به عددها نگاه کردم. به نظرم رسید حرکت می‌کنند. تهمورث گفت: «به درد قایق که می‌خوره». همان وقت سایه‌ی کسی که نمی‌دانستم کیست افتاد روی سرمان و من فکر کردم که یکی از بچه‌های تخس مدرسه باید باشد و نبود. خواستم بگویم برود کنار بگذارد باد بیاید و فکر کردم آخر این وقت ظهر بادی نیست که بیاید. صدای کسی که اصلاً بچه نبود گفت: «این گمانم مال شما باید باشد». سر بلند کردم. آفتاب نمی‌گذاشت صورتش را خوب ببینم. تهمورث گفت: «مال من که نیست». بلند شدم و به کسی که سایه‌اش هم‌قد زری، خواهر شش ساله‌ی تهمورث بود گفتم: «ممنون» و دفتر را از دست ِ کوتاه ِ دراز شده اش گرفتم. گفت: «خواهش می‌کنم». حواسم به تهمورث نبود که دفترش را از دستم قاپید. حواسم به غریبه بود که در آفتاب صورتش خوب دیده نمی‌شد و مثل پسر بچه‌های خوشگل کت و شلوار به تن داشت و برق کفش‌های واکس خورده‌‌ش چشم را می‌زد. گفت: «ریاضی درس شیرینی ست». این جمله بیشتر از قبل به آدم بزرگ‌ها شبیهش کرد. تهمورث بلند شد. خاک شلوارش را تکاند. غر زد: «همینم مونده‌بود که…» و نگفت که چه. گفت: «تف به گور آقای بهروزی و هرچه درس شیرین ریاضی» و رفت. دفترش را هم با خودش برد. غریبه خندید. خنده‌اش نه شبیه آدم بزرگ‌ها بود و نه شبیه بچه‌ها. همان‌وقت سبیل پرپشت و سیاهش را دیدم که تا روی لب‌هایش پایین آمده بود و موهای پرکلاغی‌اش را که مرتب به عقب شانه کرده بود. گفت: «دوستت خیلی عصبانی بود». سر تکان دادم و برای آنکه بیشتر خیره‌اش نشوم، کاغذ توی دستم را چند بار تا زدم. گفت: «قایق خوبی می‌شه» و خندید. به نظرم رسید هیچ حرفی را بی خنده نمی‌گوید و به نظرم رسید وقتی می‌خندد بیشتر به پسربچه‌های خوشگل شباهت دارد. خط‌ قرمز‌ آقای بهروزی افتاده بود روی بدنه‌ی قایق. پرسید: «آقای بهروزی معلم ریاضی‌تان ست؟». سر تکان دادم و با تعجب نگاهش کردم. تای کاغذ را باز کرد. گفت: «این را باید آقای بهروزی نوشته باشد». گفت: «دوستت حق داره ناراحت باشه». کاغذ را دوباره تا کرد. گفت: « بندازش تو آب ببینیم تا کجا می‌ره» و قایق را گذاشت کنارم. از حرفش که اصلاً به آدم بزرگ‌ها نمی‌رفت خیلی خوشم آمد. فکر کردم تهمورث هم اگر بود همین را می‌گفت. آن روز هم با تهمورث و بچه‌ها قرار مسابقه داشتیم که آقای بهروزی بهش یک روز مهلت داد تا سرش را از ته بتراشد.

***
مهدی جار کشید: «نامرداش می‌زنن زیرش». ابراهیم قایقش را مچاله کرد و انداخت توی جوی آب. گفت: «بابای مهدی از مغازه‌ش یه عالم کاغذ روغنی واسش آورده». توپ پلاستیکی‌ش را گذاشت زمین و نشست روش. نیشخند زد: «حالا چه‌ش شده تهمورث؟». به در خانه‌ی تهمورث نگاه کردم. مهدی جار کشید: «بش بگو بیاد بچه‌ها منتظرن». گفتم: «بذاریم یه وقت دیگه». ابراهیم در زد. زری، عروسک به بغل، لای در ایستاد و مرا یاد غریبه‌ای انداخت که دیگر غریبه نبود و قرار بود ریاضی یادمان بدهد. گفتم: «تهمورث خونه‌س؟». سرش را پایین برد و چانه‌اش را چسباند به گردنش.
-برو صداش کن آفرین دختر خوب.
هوس کردم لپ گلی‌اش را بکشم و کشیدم. جار کشید: «دااااداااش» و دوید توی حیاط و مرا یاد غریبه ای انداخت که هم‌قد او بود و قرار بود دوست من باشد. گفتم: «من چی صداتون کنم؟». خندید و صورتش بچه‌گانه‌تر شد. گفت: «بیرون از خونه به نام فامیل صدام می‌کنن . تو اما فریدون صدام کن» و دست ِ کوتاهش را دراز کرد طرفم. خم شدم و دستش را محکم فشار دادم.
تهمورث سر تراشیده‌اش را از لای در بیرون آورد. چشم‌هاش سرخ بود. جار کشید: «ها؟ چی می‌خواید؟»
مهدی قایقش را به هوا بلند کرد و تکان داد. گفتم: «می‌خوان مسابقه بدن. بهشون گفتم حالش نیس». گفت: «آقام هنوز برنگشته از قم». آرام گفت یعنی فقط به من می‌خواست بگوید. به سرش دست کشید. گفت: «مرتیکه شانس آورده حسابی ». ابراهیم گفت: «مسابقه می‌دین؟». سرم را بردم نزدیک گوشش. گفتم: «مساله را برام حل کرد». تهمورث گفت: «چی؟». مهدی جلوی تهمورث ایستاد. نیشخند زد: «می‌بینم که پشماتم چیدن». گفتم: «انقدرم قشنگ توضیح می‌داد که نگو». تهمورث گفت: «توام اگه کله‌ی پوکت کدویی نبود می‌تونستی بتراشی‌ش اون چس مثقال مخی که داری هوا بخوره». مهدی لبهاش را جمع کرد و یک تف بزرگ انداخت روی خاک کوچه درست کنار پای تهمورث. گفت: «از آدمای ترسو خوشم نمی‌آد». گفتم: «قرارمونه عصرا تو پارک». تهمورث گفت: «شرط ِ چی؟». ابراهیم پاچه‌های شلوارش را بالا زد. گفت: «اول بو می‌کنیم مال هرکی نفتی باشه همی الان بازنده‌س». مهدی قایق روغنی‌ش را که خیلی از مال ما بزرگ‌تر بود انداخت توی آب. گفت: «روغنی باشه چی؟» و کرکر خندید. تهمورث لب‌هاش را جمع کرد و یک تف بزرگ انداخت توی قایق.

***
گفتم: «کار خوبی نکردی تهمورث». کرکر خندید: «خوبش شد. تا واسه چس مثقال کاغذ شیرینی قپی نیاد» و گفت: «کو پس ؟». گفتم :«می‌آدش. قرارمونه عصرا همین جا».
-از کجا معلوم سر ِ کارت نذاشته باشه؟
سر تکان دادم: «دیدی که مساله را درست حل کرده بود». نیشخند زدم: «توام با آن پسر خاله‌ی دانشجوت». روی چمن‌ها یله شدیم. تهمورث خمیازه کشید: « ولی خدا وکیلی چشمای مرتیکه بهروزی چار تا شده بود» و گفت: «چرا نگفتی‌ش خودت حل کردی؟». نگاهش کردم. ساقه‌ی علفی را گذاشته بود گوشه‌ی لبش. گفتم: «کاری براش نداشت بفهمه حل نکردم».
-آره. بهروزی تو سوال طرح کردن استاده. می‌گن سوالای المپیادا رو طرح می‌کرده. آقام می‌گه اون وقتا تو چند تا روزنامه عکسشو چاپ کرده بودن. از اون اعجوبه‌هایی بوده که ضرب و تقسیم چند رقمی رو سه سوته جواب می‌دن.
خندیدم: «تو که اینا رو می‌دونستی واسه چی جلوی بچه‌ها باهاش شرط کردی؟». روی چمن‌ها غلت خورد. گفت: «همه‌اش تقصیر اون احمد کله نخودچی شد. می‌گفت حل حله. می‌گفت مو لای درز جوابش نمی‌ره». به ساعت پارک نگاه کردم. پنج دقیقه از قرار گذشته بود. تهمورث غر زد: «من که گفتم نمی‌آد». گفتم: «می‌آد». تهمورث نیم‌خیز شد: «شرط ِ چی؟». آمد. از پشت بوته‌های شمشاد دیدمش که پیچید توی جاده‌ی شنی پارک. گفت: «ببخشید که دیر کردم». کت و شلوار مشکی پوشیده بود و کفش‌های واکس خورده‌اش برق می‌زدند. کیف را گذاشت روی چمن‌ها. کنارمان که نشست کتش را کند و مرتب تا کرد. گفت: «از آقای بهروزی چه خبر؟». به تهمورث گفت و خندید. فکر کردم تهمورث نمی‌داند که او هر حرفی را با خنده می‌گوید و ریاضی را با خنده درس می‌دهد. فکر کردم نکند تهمورث خیال کند دارد مسخره‌ش می‌کند. تهمورث اخم کرد: «گذاشته‌م به حسابش تا آقام از سفر برگرده». سر کوچک آقا فریدون مثل پاندول ساعت تکان تکان خورد. گفت: «این موضوع دخلی به پدرت نداره. تو باید بتونی خودت مشکلاتتو حل کنی». گفت: «حالا از کجا شروع کنیم؟». به سرعت دفترم را باز کردم.
- آقای بهروزی کفش بریده بود وقتی دید مساله را درست حل کردیم. امروز یه مساله‌ی دیگر داد.
آقا فریدون خندید و من از خنده‌اش خوشم آمد و از دیدن دندان‌های ریز سفیدش کیف کردم همان قدر که از دیدن دماغ باد کرده‌ی مهدی کیف کردم.

***

تهمورث جلوی روشویی ایستاد. جار کشید: «می‌دم آقام چوب تو آستینتون کنه» و دستش را گرفت جلوی دماغش تا خون روی پیراهنش نریزد. مهدی وسط حیاط ایستاد و شیشکی بست: «برو بابا توام با اون آقات. هر کی عمامه گذاشت سرش که پیغمبر نیس». این حرف را آقای بهروزی بعد از رفتن بابای تهمورث از دفتر مدرسه گفته بود. تهمورث مشتش را در هوا تکان داد.
- شرط ِ چی که آقام …
و نگفت که آقاش چه. گفت:«چرا نذاشتی خدمتش برسم؟». گفتم: «زکی» و آب توی دهانم را تف کردم روی زمین. خونی بود. گفت: «حالا جواب آقام را چی بدم با این سر و ریخت؟». خیلی دلم می‌خواست مثل مهدی بگویم: «برو بابا توام با اون آقات». نگفتم. گفت: «به خاطر چس مثقال قایق دیدی چه الم شنگه‌ای راه انداخت؟». خندیدم: «خودمونیم کتک خورت خوب ملسه ها». گفت: «اگه آقام نذاره دیگه بیام پارک چی؟». انگشتم را گذاشتم روی لب باد کرده‌ام و چشم‌هام را بستم از درد. گفتم: «قرار نیس دیگه تو پارک مساله حل کنیم». از دیدن چشم‌های گشاد شده‌ی تهمورث خیلی کیف کردم. گفتم: «عزیزم گفته دعوتش کنیم خونه». تهمورث نفسش را با صدا بیرون داد و با انگشت ایوان مدرسه را نشان داد. آقای بهروزی روی ایوان قدم می‌زد.
-این بابا خونه زندگی نداره انگار. صب تا شب اینجاس». تهمورث مشتش را پر از آب کرد و پاشید به صورتش. گفت: «آقام می‌گه تو این پونزده ساله هیچ کس از فک و فامیلای آقای بهروزی بهش سر نزده».
خنده‌ام گرفت: «بابای تو مفتشه یا آخوند؟». تهمورث مفش را بالا کشید و با آستین لباس صورتش را خشک کرد.
بلند گفت: «سلام». به آقای بهروزی گفت که از کنارمان رد شد و از حیاط مدرسه بیرون رفت. کله‌ی بی مویش را چرخاند سمت من و چشمک زد.
-دهنت قرصه؟
با تعجب نگاهش کردم. گفت: «اگه به گوش آقام برسه اینی که بهت می‌گم تیکه بزرگه‌ هردومون گوشمونه. گفته باشم».
- خب بابا تو‌ام. همچین انگار چی می‌خواد بگه.
زبانش را کشید روی لب بالاش. گفت: «یه بار که بهروزی آقامو خواسته بود حاجی‌ت پشت در فالگوش واستاد. آقام بهش پیشنهاد کرد زن بگیره.
نگفتم زکی. فکر کردم بابای تهمورث اگر بخواهد می‌تواند مردهای زن‌دار را هم وادار کند دوباره زن بگیرند. گفتم:«این که زن داره خره». تهمورث سر تکان داد. گفتم: «حلقه به اون براقی رو ندیدی این همه سال تو انگشتش؟» و با کف دست زدم فرق سرش.
-الکیه. به آقام گفت اصلاً واسه همین اومده بوده اینجا. مجبور بوده از زنش جدا شه. گفت اومده اینجا دور از همه معلمی کنه. یه زندگی تازه شروع کنه ولی نتونسته. آقام می‌گه به یاد زنیکه حلقه دستش می‌اندازه هنوز٫
کله‌ش را با کف دست مالید. گفت: «خرم خودتی». گفتم: «اگه زن و بچه داشت که فرصت نمی‌کرد اینقدر به پر و پای ما بپیچه. اکه‌هی شانس». تهمورث به دیوار آجری تکیه داد.
-فردا اگه باز بپرسه مساله رو کی برات حل کرده چی می‌خوای جوابشو بدی؟

***
گفتم: «دوستم. با کمک هم حلش کردیم» و سینه ام را دادم جلو. آقای بهروزی عینکش را برداشت و از پشت میز بلند شد.
- این دوستت؟
و تهمورث را نشان داد. شلیک خنده‌ی بچه‌ها بلند شد. گفت: «نبوغ هر دو تون یک شبه شکوفا شده؟» بچه‌ها خندیدند. گفت: «اما تو که کچل نکردی»؟ بچه‌ها بلندتر خندیدند. گفتم: «ما بهش قول دادیم که اسمی ازش نبریم» و نگفتم برای اولین بار در زندگی‌م به یک آدم بزرگ قول داده‌ام و هرطور هست سر قولم می‌مانم. نگفتم برای اولین بار در زندگی‌م یک آدم بزرگ از من خواهش کرده است و من چقدر از شنیدن خواهشش کیف کرده‌ام.
گفت: «یه خواهش ازت بکنم انجام می‌دی آقا مرتضی؟». سر خم کردم و برای اولین بار در عمرم آرزو کردم هم‌قد زری باشم. گفتم: «شما امر کنین». گفت: «دوست ندارم کسی از مدرسه‌تان از کلاس درس ما با خبر شود. خواهش می‌کنم این موضوع بین خودمان بماند» و خندید. از خنده‌اش و از لحن مودبانه‌اش کیف کردم.
عزیز گفت: «من خواهش کردم از این به بعد تشریف بیارید خونه‌ی ما».
-باعث زحمت شما می‌شه.
عزیز لبخند زد: «چه زحمتی آقا معلم. خیلی هم خوش اومدید» و لیوان شربت به لیمو را گذاشت توی بشقاب. تهمورث گفت: «شما چه‌طوری انقدر خوب درس می‌دید آخه؟» و کله‌ی بی مویش را خاراند. آقا فریدون لیوان شربت را تا ته سر کشید. گفت: «عجب شربتی». عزیز خندید و صورتش بیشتر چروک خورد: «گوارای وجود. بازم بیارم براتون؟».
- اگه زحمتی نیس٫
از اینکه مثل آدم بزرگ‌ها تعارف نمی‌کرد خیلی کیف کردم. گفت: «ریاضی را باید با عشق زیاد خوند نه با مشق زیاد». تهمورث گفت: «اینو به آقای بهروزی بگین». قلم آقا فریدون روی کاغذ بی حرکت ماند. گفت: «آقای بهروزی زمان خودش بهترین معلم بود». تهمورث سقلمه‌ای به پهلوم زد. گفت: «شما آقای بهروزی رو می‌شناسین؟».
آقا فریدون چشم‌هاش را بست و سعی کرد بخندد. نتوانست. گفت: «یک زمانی می‌شناختمش».

***
-یعنی چی که یه زمان می‌شناختدش؟
توپ را جلوی دروازه کاشتم. دوباره گفت: «غلط نکنم یه زمان شاگردش بوده». توپ را شوت کردم که خورد به تیر دروازه و برگشت. گفتم: «اگه اینطور بود خودش بهمون می‌گفت». توی دروازه ایستادم. تهمورث گفت: «شرط ِ چی؟» و توپ را شوت کرد. گفتم: «زکی». گفت: «شرط ِ چی که شاگردش بوده». نگفتم شرط چی و فکر کردم چرا تهموث خفه نمی‌شود تا من فکر کنم که آقا فریدون آقای بهروزی را از کجا می‌شناسد.
-تو فکر می‌کنی ازدواج کرده؟
سر بلند کردم: «کی؟».
-عمه‌ی من! خوب معلومه کی. تو فکر می‌کنی زنش هم مثل خودش کوتوله‌س؟.
گفتم: «کوتوله جد و آبادته». جلوی تهمورث ایستاده بودم. گفت: «تو اسم بهتری بلدی؟ کوتوله‌س خب». جار کشیدم: «کوتوله خودتی و جد و آبادت». خندید: «اینو که راس می‌گی. اونم لابد هرکوله». مشتم را بلند کردم که بزنم توی صورتش. گفت: «اوووی تو حسابی زده به سرت انگار ها». مشتم را انداختم. جار کشیدم: «اسمش آقا فریدونه اگه یادت رفته» و رفتم. توپم را هم نبردم.

***

تهمورث گفت: «توپت را آوردم». آقا فریدون خندید: «منتظرت بودیم». برای اولین بار از خنده‌اش کیف نکردم. خواستم بگویم من منتظر کسی نبودم. خنده‌اش را دیدم و نگفتم. گفت: «دلتنگ شما بود این آقا مرتضی». خواستم بگویم من دلتنگ کسی نبودم. خنده‌اش را دیدم و نگفتم. تهمورث گفت: «دلش برای زدن من تنگ شده لابد». گفتم: «حالا خوبه که نزدمت».
-از آقای بهروزی چه خبر؟
این را تقریباً هر روز می‌پرسید. تهمورث گفت: «سوپاپ ترکونده حسابی. به التماس افتاده دوست ما رو بشناسه. می‌گه هرکی باشه باعث افتخاره» و کرکر خندید. گفت:«از شکوفا شدن نبوغ ما داره ذوق‌مرگ می‌شه». گفتم: «نبوغ خودش منظورشه». آقا فریدون نخندید تا من از خنده‌ش خوشم بیاید و یاد خنده‌های زری بیفتم. گفت:« آقای بهروزی معلم خوبیه. قدرشو بدونین». گفت: «شما هر دوتون با استعدادین». تهمورث کرکر خندید: «اون می‌گه ما دو تا هیچی نمی‌شیم». یقه‌ش را گرفتم و سعی کردم بزنم پشت گردنش.
- از خودت مایه بذار.
آقا فریدون نخندید تا من از خنده‌ش کیف کنم.
-معلما از این حرفا زیاد به شاگرداشون می‌زنن اما قرار نیس همیشه همه‌ی حرف‌ها حقیقت داشته باشه. گفت: «برای امروز کافیه». تهمورث گفت: «چه‌ش شد یهو؟» یواش گفت. گفتم: «شاید تو راست گفته باشی که شاگردش بوده». تهمورث به کله‌ی از ته تراشیده‌ش دست کشید.
-مخ که نیست لامصب. معدنه.
خندیدم: «آره. معدن گچه» و محکم زدم پس گردنش.

***
دست گذاشت پس ِ کله‌ش. گفت: «آخه چرا می‌زنید آقا؟». آقای مدیر روبروی من ایستاد.
-چون ذاتت جلبه.
گفتم: «شما حق ندارید تهمورثو بزنین چون تمرینای آقای بهروزی رو تونسته حل کنه». جار کشیدم گمانم. چشم‌های آقای مدیر گشاد شد. گفت: «تو چی گفتی؟». کسی با صدای آقای بهروزی گفت: «این پسر درست می‌گه».
برای اولین بار از شنیدن صدای آقای بهروزی خوشحال شدم. گفت: «هر که هست باعث افتخار ست». آقای مدیر گفت: «منم همینو می‌گم. برای همین می‌خوام این دوتا راستشو بگن».
-این راهش نیست آقا.
صدای آقای بهروزی عصبانی بود. آقای مدیر چرخید سمت در کلاس٫ گفت: «شما راهش را بلدید بسم‌الله» و در را محکم به هم کوبید. تهمورث گفت: «شرط ِ چی که …» و حرفش را خورد. آقای بهروزی هنوز آنجا ایستاده بود. گفت: «این‌که شما دوتا انقدر راز نگه‌دارید خیلی خوبه». مهربان گفت. فکر کردم مسخره نمی‌کند. رفت سمت در ِ کلاس٫ گفت: «قدر دوستتون رو بدونین و بیشتر ازش یاد بگیرین». مهربان گفت. فکر کردم حسادت نمی‌کند. گفتم: «من و تهمورث معلم خصوصی داریم». چرخید سمتمان. دستگیره‌ی در توی دستش بود. گفت: «سلام یه معلم پیرو بهش برسونین» و رفت. تهمورث جار کشید: «چرا بهش گفتی؟». گفتم: «نمی‌دونم» و فکر کردم واقعاً نمی دانم چرا بهش گفتم که آقا فریدون معلم خصوصی‌ ماست. شاید برای اینکه دوست داشتم باشد. همین را به آقا فریدون گفتم.

***

-به خدا نمی‌خواستم…
خندید: «اشکالی نداره آقا مرتضی. تو حرف بدی نزدی». خنده‌ش مثل همیشه نبود. گفت: «آقای بهروزی خوب جوابی بهش داده». تهمورث گفت: «گمونم سرش به جایی خورده بود» و کرکر خندید. آقا فریدون گفت: «این کارش نشون می‌ده که آقای بهروزی اون‌قدرهام که فکر می‌کنین آدم بدی نیست» و آه کشید. فکر کردم چقدر شبیه عزیز آه می‌کشد و فکر کردم کاش می‌دانستم برای چه آه می‌کشد.
مهدی از دور جار کشید: «اوووی وایسین کارتون دارم». تهمورث غر زد: «دهنت سرویس». مهدی نفس نفس زد: «مامانم…» و دست گذاشت به زانوهاش. تهمورث گفت: «مرده؟». مهدی سر تکان داد. تهمورث گفت: «زاییده؟». مهدی اخم کرد. تهمورث گفت: «ها! پس داره می‌زاد…». مهدی مشتش را در هوا تکان داد. تهمورث گفت: «هی بترکه این شکم که از بس چاقه دو قدم نمی‌تونی باش بدویی». گفتم: «مامانت چی؟». مهدی نفسش را بیرون داد.
-مامانم گفته ازتون خواهش کنم آدرس یا تلفن معلم خصوصی‌تونو بدین اگه بشه به منم درس بده.
گفتم: «زکی». بی اختیار گفتم. تهمورث پقی زد زیر خنده. گفت: «مامانتون امر دیگه‌ای ندارن؟ تعارف نداشته باشین اصلاً. منزل خودتونه». مهدی مشتش را بلند کرد بزند. بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، دستش را انداخت. گفت: «به خاطر اون روز معذرت می‌خوام». تهمورث سر تکان داد.
-این شد یه چیزی ولی با یه معذرت خواهی خشک و خالی که نمی‌شه.
مهدی گفت: «دیگه روتو زیاد نکن ها. مجانی که نمی‌خواد بیاد. پولشو می‌دیم» و با انگشت مادرش را نشان داد که می‌آمد سمت ما. تهمورث از بین دندان‌هاش گفت: «گاوت زایید آق مرتضی». گفتم: «اوووی آقا پسر! پولتو به رخ نکش. آقا فریدون از اوناش نیس که تو فکر کردی». گفت: «از کدوماش نیست؟». گفتم: «به مامان جونت بگو آقا فریدون معلم خصوصی کسی نیس». تهمورث گفت: «نیست؟» و هاج و واج نگاهم کرد. جار کشیدم: «نه نیس». گفت: «همین که اوستا می‌گن. نیست». دست مهدی را گرفت. گفت: «شنیدی که چی گفت. حالا برو بذار باد بیاد. آباریکلا پسر خوب». مهدی از جایش تکان نخورد. تهمورث گفت: «چرا وایستادی؟ می‌بینی که قات زده حسابی. جون تو یه بار تو همین حال و هوا زد لت و پارم کرد». به نظرم آمد تهمورث چندان بیراه هم نمی گوید. گفت: «تو بمیری اصلاً نسبت به اسم فریدون حساسیت داره شدید. می‌شنوه عین نارنجک که ضامنشو کشیده باشن…. برو مامانتو راضی کن برگرده». دست مهدی را گرفته بود و دنبال خودش می‌کشید. جار کشید: «عزیزم! تو یه چند تا نفس عمیق بکش تا من برگردم. خدای نکرده شیرت خشک می‌شه یه وقت».

***
آقای مدیر با تعجب جار کشید: «معلم خصوصی که می‌گفتید اینه؟» و به ما نگاه کرد که عقب‌تر ایستاده بودیم و هاج و واج نگاهش می‌کردیم. تهمورث گفت: «این تو کُلاته». یواش گفت. آقای مدیر انگار چیزی یادش آمده باشد، گفت: «ببخشید شما آقای…؟».
-شما بگید فریدون.
و دست کوتاهی دراز شد سمت ِ آقای مدیر. آقای مدیر با تردید به آقا فریدون نگاه کرد. گفت: «جدی جدی شما به این دو تا ریاضی درس می‌دید؟». آقا فریدون خندید: «بهم نمی‌آد؟». خنده‌اش مثل همیشه نبود و من مثل همیشه کیف نکردم. گفت: «چه کار می‌تونم براتون بکنم؟». آقای مدیر این پا و آن پا کرد.
- راستش…
جار کشید: «بیا تو بچه». پسربچه‌‌ی نه- ده ساله‌ای در اتاق پذیرایی را باز کرد و لای در ایستاد. آقای مدیر گفت: «بنده زادس». گفت: «ببخشید. می‌تونم بپرسم مدرک شما چیه؟». بعد انگار که بخواهد سوالش را خوب جا بیندازد گفت: «چی خوندید؟ کدوم دانشگاه؟». به تهمورث نگاه کردم. زبانش را برای پسربچه در آورده‌بود.
-من مهندسی برق خوند‌م. دانشگاه درس می‌دم.
گفت: «و به آقا مرتضی و آقا تهمورث». به ما نگاه کرد و خندید و من از خنده‌‌ش بیشتر از همیشه کیف کردم. تهمورث با دهان باز نگاهم کرد. گفت: «شنیدی؟». سر تکان دادم. گفت: «شرط ِ چی که راس می‌گه». خندیدم: «خب معلومه که راس می‌گه خره». آقای مدیر گفت: «نمی‌دونین وقتی فهمیدم دو تا از تنبل ترین و درس نخون ترین شاگردای مدرسه …». آقا فریدون نگذاشت جمله‌ش را تمام کند.
-اینها دو تا از بهترین شاگردهایی هستن که من تا حالا داشتم.
تهمورث دستش را دراز کرد سقلمه بزند به پهلویم.
-ما رو می‌گه.
آقای مدیر دست‌هاش را مالید به هم. کمی از شربت به لیموش سر کشید. گفت: «بنده زاده کلاس پنجمه. امسال باید تیزهوشان امتحان بده» و دست پسربچه را که کنارش ایستاده بود گرفت. نشاندش. گفت: «می‌خواستم اگر ممکنه…هزینه‌ش هم هر چقدر باشه نقداً تقدیم می‌کنم». آقا فریدون به سرعت گفت: «چرا از معلم ریاضی مدرسه‌ی خودش خواهش نمی‌کنین یا از … معلم مدرسه‌ی خودتان؟». آقای مدیر خندید: «این روزها معلم به خوبی شما سخت پیدا می‌شه آقای مهندس٫ تنها معلم ریاضی مدرسه‌ی ما یه پیرمرده که روش‌های تدریسش قدیمی شدن دیگه». آقا فریدون اخم کرد. گفت: «آقای بهروزی معلم خیلی خوبیه» و رفت. عزیز لنگ لنگان دنبالش دوید.
-کجا آقا معلم؟ لیوان دوم شربتتونو میل نکردین…
آقا فریدون همیشه دو تا لیوان شربت به لیمو می‌خورد. هر لیوان را یک جرعه سر می‌کشید و سبیل‌ براقش را با دستمال پاک می‌کرد و من فکر می کردم که عزیز باید کیف کند وقتی کسی شربتش را اینطور با لذت از سر می‌کشد و سبیل براقش را پاک می‌کند. آقای مدیر انگار تازه یاد ما افتاده باشد، چپ چپ نگاهمان کرد. دست بچه‌ش را گرفت و بی حرف از اتاق بیرون رفت. تهمورث گفت: «خیال کرده اینجا هم مدرسه‌شه». گفتم: «این از کجا پیداش شد یه هو؟». تهمورث کله‌ی بی موش را خاراند. گفت: «شرط ِ چی که همه‌ش زیر سر اون مهدی پدر سوخته س». همین را فردایش به آقا فریدون گفتیم. برای اولین بار کت و شلوار به تن نداشت. کفش‌های ورزشی‌ش برق نمی‌ز‌دند. گفت: «موافقید بازی کنیم؟». گفتم: «چی؟». تهمورث گفت: «شرط ِ چی؟». گفت: «فوتبال». گفت: «هر کی بیش‌تر گل زد برنده‌س» و من دوست داشتم آقا فریدون بیشتر گل بزند و زد. نه به خاطر آن‌ که من دوست داشتم. نمی‌شد گرفتش. این را بعدها تهمورث گفت. گفت: «پسر عجب دویی داشت». گفت: «پلک رو هم می‌ذاشتی فرار می‌کرد». گفتم: «دریبل‌هاشو چی می‌گی؟». گفت: «شما دو تا به همین زودی خسته شدین؟». نفس نفس زدم: «من که بریده‌م» و طاقباز خوابیدم روی خاک‌ها. آقا فریدون خندید. این را از لای پلک‌های نیمه بسته‌م دیدم. گفت: «آقا مرتضی؟ می‌شه یه خواهش ازت…». نگذاشتم جمله‌ش را تمام کند. گفتم: «شما امر بفرما». برای اولین بار در عمرم دوست نداشتم خواهش کردن یک آدم بزرگ را ببینم. آدم بزرگی که تنها دو هفته بود می‌شناختمش و بهترین دوست من شده بود. گفت: «دلم می‌خواد آقای بهروزی رو ببینم ولی نه تو مدرسه». گفت: «فکر می‌کنی بتونی آدرس خونه‌شو برام پیدا کنی؟». توانستیم. آدرس را که بهش دادیم خندید. از آن خنده‌ها که من از شنیدنشان کیف می‌کردم. گفت: «ممنون».

***

تهمورث گفت: «فکر می‌کنی چی می‌خواد بهش بگه؟». شانه بالا انداختم. گفت: «خیلی دلم می‌خواد بدونم با بهروزی چی کار داره. تو دلت نمی‌خواد؟». فکر کردم خیلی دلم می‌خواهد بدانم آقا فریدون با آقای بهروزی چه کار دارد. تهمورث دستم را گرفت و دنبال خودش کشاند. جار کشیدم: «اوووی زده به سرت مگه؟». گفت: «خفه. دنبالم بیا تا بهت بگم». پشت در خانه‌ی آقای بهروزی ایستاده بود. تهمورث گفت: «سرتو بدزد». گفتم: «چرا نمی‌ره تو پس؟». آقا فریدون دستش را چند بار بلند کرد سمت زنگ و باز آورد پایین. گفتم: «نکنه دستش نمی‌رسه؟». تهمورث محکم زد پس کله‌م.
-در که می‌تونه بزنه آقای استعداد.
نزد. نیم ساعتی همان‌جا توی کوچه ایستاد و به در نگاه کرد. بعد راهش را کشید و رفت. تهمورث گفت: «یه چیزی هست بین این دو تا که من و تو ازش بی‌خبریم». خندیدم: «این یکی رو دیگه بالاغیرتاً به آقات حواله نکن». شانه بالا انداخت.
-کارای این آقا مهندس توام عجیب غریبه ها
گفت: «بدو بهش برسیم. شاید چیزی دستگیرمون شد». بازوم را از دست چنگ شده‌ش بیرون کشیدم.
-اوووی وایستا ببینم. می‌فهمه افتادیم دنبالش.
محل نکرد. گفت: «سلام». بلند گفت. به آقا فریدون گفت که ایستاد و چرخید سمت ما. گفتم: «خیلی خری تهمورث». کف دست کوتاه ِ آقا فریدون سرد بود و نمناک. گفت: «یه شماره برام می‌گیری آقا مرتضی؟» و نگفت «خواهش می‌کنم» و من فکر کردم که او تنها آدم بزرگی ست که من از دستور دادنش کیف می‌کنم. گفت:«این تلفن عمومی‌ها واسه‌ی قد من… » . گوشی را گرفتم سمتش و کناری ایستادم.
-نتونستم حاج خانوم. نتونستم.
به گریه گفت. گفت: «تا حالا هر کار گفتین و هر چی خواستین نه نگفتم حاج خانوم. این یکی رو از من نخواین». من و تهمورث دیدیم که شانه‌های کوچک آقا فریدون می‌لرزد. تهمورث بعدها گفت: «به نظرم گریه می‌کرد».
-اولش می‌خواستم بهش نشون بدم کوتوله‌ای که فکر می‌کرد هیچی نمی‌شه….
چرخی زد و به ما نگاه کرد. به نظرم رسید صورتش خیس است. برگشت و باز پشت به ما ایستاد. گفت: «اون که تا حالا تک و تنها زندگی کرده. بذارین از این به بعد هم زندگی کنه». با غیظ گفت و دست دیگرش را مشت کرد و من فکر کردم که مشت هیچ آدم بزرگی این‌قدر کوچک نیست. آستین تهمورث را کشیدم که عقب آمد و کنارم ایستاد.
- شاید خوشش نیاد حرفاشو بشنویم.
تهمورث صورتش را درهم کشید. گفت: «توام وقت گیر آوردی ها. بذار ببینم چی می‌گه». آقا فریدون گوشی را گذاشته بود.
-معطل من شدید.
صداش می‌لرزید مثل دست‌هاش. گفت: «والده به هردوتون سلام رسوند. کلی ازتون پیشش تعریف کردم». سعی کردیم لبخند بزنیم من و تهمورث. نشد. مرد جوانی خیره نگاهمان کرد. گفتم: «چیه؟ نگاه داره؟». جار کشیدم گمانم.
-من به این نگاها عادت دارم آقا مرتضی.
کنارش راه افتادیم. گفت: « وقتی بچه‌ای نگاهای مردم واست مهم نیست ولی وقتی بزرگ می‌شی…». گفت: «دوست ندارم بچه‌م فردا مثل من خجالت بکشه آقا مرتضی». تهمورث بعدها گفت: «واسه همین ازدواج نکرده. آخه کی دوست داره بچه‌ش قد کوتاه بشه ». یواش گفت. انگار با این حرف به آقا فریدون توهین کرده باشد. گفتم: «ولی پدر و مادر شما که حالا به وجودتون افتخار می‌کنن». گفتم: «تازه علم پیشرفت کرده. حتماً الان می‌شه درمانش کرد». آقا فریدون آه کشید: «دکترا می‌گن ارثیه. راهی‌ام نداره». انگار با خودش حرف می‌زد. بعد انگار تازه ما را یادش آمده باشد، ایستاد. من و تهمورث ایستادیم روبرویش. گفت: «فردا از این شهر می‌رم». فکر کردم درست نشنیدم. تهمورث جار کشید: «از این شهر می‌رین؟ چرا؟».
-فردا بر می‌گردم شهر خودم.
گفتم:« شهر خودتون؟». فکر کردم به شماره‌ای که برایش گرفته بودم و یادم نیامد کد کدام شهر را گرفته بودم. گفت: «اومدن من به اینجا یه سفر کاری بود. از طرف دانشگاه ماموریت داشتم برای یه دوره تدریس توی دانشگاه شهر شما. حالا که کارام انجام شده…». نگذاشتم حرفش را تمام کند.
-پس ما چی؟ اینقدر آدم حسابمون نکردید که از اول حالیمون کنین رفیق نیمه راهید؟
یک چیزی از ته گلویم قل قل جوشید و بالا آمد. گلویم تلخ شد. چشم‌های آقا فریدون برق زد. گفت: «کی گفته من رفیق نیمه راهم؟ رفاقت چیزی نیس که فاصله بتونه خرابش کنه. اون سر دنیام که باشم شما دوتا رفیقمید. قبول نداری آقا تهمورث؟» و با کف دست کوچکش کوبید پشت کمر تهمورث که ساکت ایستاده بود. گفتم: «این رسمش نبود». تهمورث گفت: «این رسمش نبود». آقا فریدون نخندید و من فکر کردم هیچ وقت دیگر از نخندیدن هیچ کسی این همه ناراحت نمی‌شوم. گفت: «هیچ وقت از خداحافظی خوشم نیامده». دستش را دراز کرد طرفم. تهمورث گفت: «به این زودی؟». گلویم تلخ‌تر شد و آن چیز لعنتی که نمی‌دانستم چی هست، از ته گلویم جوشید، تهمورث تعجب کرد: «گریه می‌کنی تو؟». آقا فریدون گفت: «مرد هم یه وقتا گریه می‌کنه». گفت تا من بلند گریه کنم. این را بعدها تهمورث برایم تعریف کرد. گفت که بلند گریه کردم و گفتم: «ما هیچ وقت فراموشتون نمی‌کنیم آقا معلم» و من بعدها فکر کردم که تا آن وقت برای هیچ آدم بزرگی این‌طور گریه نکرده بودم و بعد از آن هم برای هیچ آدم بزرگی این‌طور گریه نمی‌کنم. دلم خواست بغلش کنم محکم و کردم. پلک‌هام را گذاشتم روی هم و به نظرم رسید رفته‌ام توی بغل بابای خدابیامرزم نه مردی که هم‌قد زری، خواهر شش ساله‌ی تهمورث است و من تنها دو هفته است که می شناسمش. گفت: «دوست دارم این رو به یادگار از من داشته باشین هر دوتون». پاکت‌ها را داد دستمان.
-خداحافظ آقا مرتضی. خداحافظ آقا تهمورث.

***
گفتم: «انگار خواب دیده باشم». تهمورث گفت: «اینجا رو نگاه پسر». جلد کتاب را گرفت جلوی چشم‌هام. گفتم: «زکی». تهمورث بلند خواند: «خودآموز ریاضی مخصوص دوره‌ی راهنمایی. تالیف دکتر فریدون بهروزی».
تهران-شهریور ۸۵

دسته‌بندی مطلب: داستان کوتاه  

آن شب بارانی (داستان کوتاه)

روزی که عمو تهمورث آمد دو ماه بود که من عاشق منیر شده بودم. کت و شلوار قهوه ای پوشیده بود و عینک تیره ای به چشم داشت که تا وقتی روی مبل نشست از صورتش برنداشت. با خودش جز یک ساک سفری کوچک و یک کیف سیاه چرمی بزرگ چیز دیگری نیاورده بود. روی پله های ایوان نشستم تا بندهای کفشم را ببندم. خان جان از توی اتاق دوید بیرون.
- الهی قربون قدت بشم مادر یه تک پا برو دم مغازه مشد ابراهیم. مادرت یه لیست نوشته بخر و بیار…
لنگه کتانی ام را در هوا تکان دادم تا شنریزه از درونش بیرون بیفتد. غر زدم: « من با دوستام قرار دارم خان جان. رحمت از مدرسه اومد بدید بره بخره».
طوری نگاهم کرد که یعنی باید از خودم خجالت بکشم. منیر از آشپزخانه آن طرف حیاط بیرون دوید و رفت لب پاشویه حوض. لیست خرید را در هوا قاپیدم و به منیر نگاه کردم. گفت:«الهی کور شی که این طوری نگام می کنی». خندیدم. خان جان نچی کشید و گفت :« دختره گیس بریده!» و به هردومان براق شد.
- بدو برو تو آشپزخانه کمک مامانت ببینم. تو هم بدو اینا رو بخر تا شب نشده.
از پله ها پایین پریدم و خودم را به کوچه رساندم.

احمد گفت:« شرط می بندم کلی سوغاتی برات آورده».
سنگی را با غیظ از جلوی پایم شوت کردم و گفتم :« نه بابا! خودم ساکهاش رو براش بردم تو. همچین سنگین نبود».
- یعنی می گی توی اون چمدون سیاه به اون بزرگی هیچی نیست؟

چمدان سیاه را گوشه اتاقش گذاشته بود. از پشت پنجره دیدم. خان جان گفت :« این اتاق خودته. یادت که هست؟ هیچ دست بش نزدیم. حالام جات رو می اندازم اونجا یه کم استراحت کن…» عمو تهمورث هیچ نگفت. عینک سیاه بزرگش را هنوز به چشم داشت. آقا جان کنار در سرش را بالا گرفته بود و نگاهش می کرد. روی مبل نشست و عینکش را برداشت. پایین یکی از ابروهایش جای زخم کهنه ای داشت که بد جوش خورده بود. عمه خانوم گفت :« حتما سربند تصادفش خراش برداشته…» و گفت: «داداش، اگه چیزی لازم داشتی صدام کن» و با محبت نگاهش کرد. عمو تهمورث لبخند زد و من دیدم که دندانهایش از سفیدی برق می زدند. برعکس دندانهای آقا جان که از بس به قلیان پک زده بود زرد شده بودند. منیر دوید و گیسهای بافته اش در هوا تکان خوردند. بسته های خرید را از دستم گرفت و خندید.
- ایشاا… برای زنت بری خرید.
عمو تهمورث روی پله ها ایستاد و نگاهمان کرد. در آفتاب بلندقد تر به نظر می رسید. صورتش پف کرده و خواب آلود بود. بدون عینک به ما نگاه کرد و خندید. بلند خندید. بدم آمد. چرخیدم و از در بیرون رفتم و تا شب به منیر نگاه نکردم.

رحمت کنارم روی دیوار خرابه نشست و با صدای بچگانه اش گفت: « داداشی نمی آی شام؟ آقا از دستت عصبانیه. می گه مثه ولگردا همه اش تو کوچه ای». از روی دیوار پایین پریدم وخاکهای شلوارم را تکاندم.

توی راهرو یکدفعه پرسید:« تو از عمو خوشت می آد؟»
- خب عمومونه…
- تا حالا کجا بوده پس؟ چرا هیچ وقت نیامده بود پیش ما؟
خان جان بشقاب عمو تهمورث را از برنج زعفرانی پر کرد و آه کشید: « درست مثل اون روزا که همه دور هم بودیم. خدا بیامرزه آقاتونو. چقدر دوست داشت همه دور یه سفره جمع باشید. خدا بیامرز چقدر هم محبوبه و مهتاب رو دوست می داشت. خدا همه رفتگانمونو بیامرزه…» آقا جان زیر لب چیزی گفت. داشت فاتحه می خواند. به عمو تهمورث نگاه کردم. به آقاجان چشم دوخته بود. عمه خانم هم داشت نگاهشان می کرد. گفت :« یه لیوان آب برام بریز پسر.» اولین باری بود که با من حرف می زد. صداش کلفت تر از صدای آقاجان بود و وقت حرف زدن کلمات را می کشید. لیوانش را دراز کرد طرفم. از اینکه مرا «پسر» خطاب کرده بود حرصم گرفت. گفتم:« اسم من رحیمه» و لیوانش را آنقدر پر کردم که آب سر ریز کرد توی سفره. رحمت خندید و جای خالی دو دندان افتاده اش پیدا شد.
- منم رحمتم عمو ته… ته…
همه خندیدند. عمو تهمورث آرام گفت :« تهمورث، پسر!»
آقاجان برای اولین بار چشم از بشقابش برداشت و چشم در چشم عمو تهمورث انداخت.

مادر گفت :« راستی حالا که خان داداشت اینجاست آزمایشا و عکساتم نشانش بده بلکه بفهمیم چته…» و استکان چای کمر باریک را جلوی آقاجان گذاشت. آقا جان هیچ نگفت. در سکوت تسبیح انداخت و به قلیان پک زد. پکهای عمیقی زد و به سرفه افتاد.
عمو تهمورث مثل همیشه مختصر و مفید جواب داد:« مدتهاست که طبابت رو کنار گذاشتم». حتی زحمت نکشید عکسها را از دست مادر بگیرد. مادر با غیظ چادرش را به گوشه اتاق پرتاب کرد و گوشه ای چمباتمه زد. خان جان لبهایش را به دندان گزید و زیر لب گفت :« طفلی پسرکم…» عمه خانوم گفت: « حتما از سربند اون تصادف دیگه طبابت نمی کنه…» مادر گفت :« اینهمه وقت نیومده سر خاکشان. اینهمه وقت سراغشان را نگرفته حالا یک کاره آمده قبرشان را ببینه که چه؟ » آقا جان جوابش را نداد. استکان را برعکس در نعلبکی گذاشت. پوستین همیشگی را سرش کشید و با چشمهای باز خوابید.

منیر ناله کرد :« چشماش دربیاد هرکی چشمم زد…» و با چشمهای درشت سیاهش به من نگاه کرد. عمه خانوم دوا گلی را روی مچ پاش ریخت و گفت :« خبه خبه! چشماش دربیاد… می خواستی چشمای کورشده ات رو باز کنی تا زمین نخوری». منیر زبانش را در آورد.
کنارش نشستم.
درد داره؟
سرش را یکبری کرد و دماغش را بالا کشید.
- یه کم.
- می خوای از فردا با دوچرخه ببرمت مدرسه؟ اینجوری زودتر خوب می شی…
عمو تهورث با عینک تیره و چمدان بزرگ سیاهش از پشت سرمان رد شد و از پله ها پایین رفت.
خان جان داد زد: « خب می گفتی آق داداشت هم می اومد با هم می رفتین سر خاک. می ترسم پیدا نکنی». عمو تهمورث هیچ نگفت. دستش را در هوا تکان داد و در را بست. مادر گفت :« بعد بیست سال کی فکرش رو می کرد برگرده؟ » خان جان اشکهاش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت: «مثه غریبه ها شده برام. از صب تا شب توی اون اتاق می پلکه و لام تا کام حرف نمی زنه حتی با داداشش…» عمه خانوم گفت :« حتما از سر بند اون تصادف زبونش نمی گرده…»
منیر سرش را نزدیک گوشم آورد.
- نمی خوای بری دنبالش؟
نگاهش کردم. چشمهاش برق می زدند. کتانی هام را پا کردم و جلد از پله ها پایین دویدم. داد زد:«مواظب خودت باش…»

دو تا کوچه را که رد کردم دیدمش. از سینه کش دیوار می رفت. آرام می رفت. یک پایش را کمی روی زمین می کشید و می رفت. عمه خانوم گفت :« از سر بند اون تصادف لنگ شده. طفلی داداشم تو هیچی شانس نیاورد. اون از زن و بچه اش که جوونمرگ شدن. اینم از خودش که به این حال و روز افتاده…»
احمد کنارم راه افتاد.
- عصری که می آی مسابقه؟ رو کم کنی یه ها. نباشی تیم لنگ می مونه.
عمو تهمورث جلوی یک قهوه خانه ایستاد. ایستادم.
- جون احمد نمی تونم. یعنی نمی دونم می رسم یا نه. حالا این دفعه رو یه کاریش بکنین…
دستهاش را در هوا تکان داد و داد زد :« رحیم ضد حال نزن دیگه. به خدا هافبک خوب مثه تو نداریم. داشتیم که منتتو نمی کشیدیم.»
گفتم :« حالا ببینم چیکار میتونم بکنم».
از پشت شیشه قهوه خانه نگاه کردم. میان آنهمه دود به سختی می شد جایی را دید. دستی از پشت سر یقه لباسم را کشید.
- زاغ سیاه منو چوب می زنی پسر؟
به لکنت افتادم.
- نه! نه… نه به خدا عمو…
دستهای بزرگش یقه پیراهنم را رها کرد. لرزیدم. گفت :« منو ببر سر خاک». راه افتادم. سایه بلندش کنارم راه افتاد. مراقب بودم که لگدش نکنم. از تپه های امامزاده که بالا رفتیم عینک تیره اش را در آورد و در جیب کتش گذاشت. پرسید:« زیاد اینجا می آیید؟ » سر تکان دادم. تازه فهمیدم که از عمو تهمورث می ترسم. چمدان بزرگش را کنار قبرها گذاشت. روی زمین زانو زد و گفت :« تنهام بذار». چرخی زدم و تمام راه را تا خانه یک نفس دویدم. هنوز می لرزیدم.

آقاجان قرآنش را بست و بوسید. گفت :« خان جان به تهمورث بگید اگر بخواد می تونه بیاد توی حجره وایسه. بالاخره اونم از این حجره سهم داره.»
خان جان آه کشید و هیچ نگفت. آقاجان سبیلهای بلندش را با دندان جوید. رحمت می گفت اینطوری بهتر فکر می کند. منیر گفت :« ترسوی بدبخت. خب پشت درختا قایم می شدی ببینی چی کار می کنه». داد زدم :« تو ترسو نیستی تو برو دنبالش» و به اتاقمان رفتم.

مادر گریه کرد: « از وقتی داداشت اومده کم خور و خواب شدی. رفتی تو لاک خودت. انگار نه انگار زن و بچه ات هم آدمن. دلم داره می ترکه… یه چیزی بگو مرد…» بی صدا در اتاق را بستم و بیرون رفتم. آقاجان داشت سبیلهای بلندش را می جوید.
منیر صورتش را به شیشه پنجره چسباند و گفت :«انگار توی اتاقش نیست. اگه تو بخوای من می تونم برم توی چمدونش رو نگاه کنم». گفتم :« لازم نکرده. اینی که من دیدم مثل اجل معلق بالای سرت ظاهر می شه». یواش گفتم انقدر که منیر نشنید. لبهایش را جمع کرد و بی صدا گفت:« ترسو!» و دستگیره در را پیچاند که عمو تهمورث از اتاق بیرون آمد. عینک به چشم نداشت و من دیدم که چشمهاش سرخ بودند مثل چشمهای آقاجان وقتی پنج شنبه ها از دعای کمیل بر می گشت. دست منیر را گرفت. منیر جیغ زد. دویدم طرفشان. گفت:« از دخترهای فضول خوشم نمی آد». گفتم :«ولش کن عمو تهمورث». لبخند زد. دندانهای سپیدش برق می زدند. گفت :«همونجور که از پسرهای فضول» و دست منیر را رها کرد. چمدان سیاهش را برداشت و رفت. منیر زد زیر گریه. به سینه اش مشت کوبید :«الهی که بره برنگرده». عمه خانوم از رانش نیشگون گرفت و منیر جیغ کشید و گریه اش بلندتر و طولانی تر شد. گفت :« الهی…» نگفت. از ترس نیشگون ساکت شد و هق هق کرد. عمه خانوم گفت :« گیس بریده چقدر بت گفتم دور و بر دایی ات نپلک. نگفتم؟ دخترش اگه زنده بود چند سال فقط از تو بزرگتر بود. دور از اینجا. دور از این خونه. دور از جون تو. خب اون بنده خدا هم دلش می سوزه…» و زیر لب ذکر خواند و به منیر فوت کرد. منیر به خودش فوت کرد و غش غش خندید.

عمو تهمورث روبروی خانه قدیمی ایستاد. مدتی طولانی ایستاد و به آن نگاه کرد. داد زد:« آهای کسی خونه نیس؟» و با دست چند بار به در آهنی رنگ و رو رفته ضربه زد. سعی کردم پشت نزدیکترین ماشین پناه بگیرم. لخ لخ دمپایی و صدای چرخیدن کلید را شنیدم. با احتیاط سرم را بالا آوردم. عمو تهمورث عینک تیره اش را از صورتش برداشته بود و داشت با پیرزن لاغر و قوز کرده ای حرف می زد. بلند حرف می زد و دستهایش را در هوا تکان می داد. چمدان بزرگ سیاهش را برداشت و با پیرزن داخل خانه رفت. احمد گفت:« از این کاراگاه بازی ها چی عاید تو می شه؟» شانه بالا انداختم.
- هیچی! بیشتر خودم دلم می خواد ببینم کجا می ره. چیکار می کنه. توی اون چمدون چیه که همیشه همراهش می بره. خیلی دلم می خواد بدونم تو اون خونه چی می خواد احمد.
احمد دستهاش را روی کاپوت ماشین تکیه داد.
- زکی! نکنه می خوای از دیوار مردم بری بالا؟
گفتم :«هیس!» و هردو سرمان را دزدیدیم. عمو تهمورث در خانه را به هم زد. یک بسته نخ پیچی شده زیر بغل گذاشته بود. سر خیابان ایستاد و به تاکسی اشاره کرد. دویدم تا ماشین بگیرم. به هیچ قیمتی حاضر نبودم باز هم گمش کنم. احمد همانجا ایستاد و دور شدنم را نگاه کرد. از تپه ها که بالا رفت عینک سیاهش را از صورت برداشت. چمدان را کنار قبرها گذاشت و روی زانو تا شد. از پشت چنارها خوب نمی توانستم ببینم چه می کند. جلوتر رفتم. پشت آخرین درخت ایستادم. به نظرم رسید بسته را باز کرد. یک مشت کاغذ بیرون آورد و خواند. به نظرم رسید شانه هایش تکان می خوردند. بدجور هم تکان می خوردند. عمو تهمورث گریه می کرد. سنگ کوچکی برداشت و روی کاغذها گذاشت. در چمدان سیاهش را باز کرد و یک جعبه چوبی بزرگ بیرون آورد که بعدها فهمیدم سنتور است و شروع کرد به زدن. گریه می کرد و می زد و انقدر قشنگ می زد که یادم رفت برای چه به قبرستان آمدم. روی زمین نشستم و نفس بلندی کشیدم. من راز عمو تهمورث را کشف کرده بودم. تک و توک مردمی که به قبرستان آمده بودند دورش جمع شدند. به نظرم رسید یکیشان دست توی جیبش کرد و سکه ای کنار عمو تهمورث بر زمین انداخت. خجالت کشیدم. عمو تهمورث چیزی نمی دید. چشمهایش را بسته بود. گریه می کرد و سنتور می زد. یکباره بدنش شروع کرد به لرزیدن. دیدمش که دستهایش چنگ شدند و تنش به یک سو خم شد و کف از دهانش بیرون ریخت و روی زمین افتاد. حواسم نبود که نباید از پشت درخت بیرون بیایم. داد زدم و به سویش دویدم. عمو تهمورث دور خودش پیچ و تاب می خورد و می لرزید. حواسم نبود که گریه می کنم. یکی از پشت شانه ام را چنگ زد. آقاجان به سرعت مرا کنار زد. عمو تهمورث را که جثه اش خیلی از او بزرگتر بود روی کول انداخت و به من اشاره کرد.
- لوازمش را بیار پسرم.
فرصت نشد که بگویم «چشم». اشکهایم را با پشت دست پاک کردم و کاغذها را از زیر سنگ بیرون کشیدم. زرد و رنگ و رو رفته بودند. روی یکیشان با خط زیبایی نوشته شده بود « برای طغرل عزیز تر از جانم». حواسم بود که باد نبردشان. سنتور را با کمک دیگران توی چمدان گذاشتم. عکس قدیمی و سیاه و سفید زن جوان و زیبایی را که روی زمین افتاده بود توی جیبم گذاشتم. چمدان بزرگ را به زحمت برداشتم و راه افتادم.

خان جان دو دستی روی زانوهاش زد.
- بمیرم برای بچه ام. هیچ روی خوشبختی ندید. اون از زنش که جوونمرگ شد اینم از خودش…
عمه خانوم اشکهایش را پاک کرد و گفت :« حتما از سربند اون تصادف غشی شده. شوهر خدابیامرز من هم یکی دوبار اینطوری شد. شما که یادتونه خان جان؟»
عکس را از جیبم در آوردم و به منیر نشان دادم. جیغ کشید. گفت :« کور شده چقدر خوشگله». گفتم :« تو از اون خیلی خوشگلتری». خندید و از اتاق بیرون دوید.
مادر گفت :« رحیم جان چمدان رو بذار توی اتاق عمو تهمورث».
آقاجان کنار تخت نشسته بود و کاغذهای عمو تهمورث را می خواند. رنگ صورتش سفیدتر از همیشه به نظر می رسید. به سیگارش پک می زد و می خواند. چشمهایش خیس بودند. آقاجان جز دعای کمیل هیچ وقت دیگر گریه نمی کرد. لبهای عمو تهمورث چند بار تکان خورد. گفت :« تو جای من بودی می کشتیش نه؟». آقاجان سربلند کرد. گفت:«چرا نکشتی پس؟ ». گفت :« تو که از همه چیز خبر داشتی…» و کاغذها را در هوا تکان داد. من دیدم که صورت عمو تهمورث درهم رفت. چشمهایش را محکم بست و تند تند نفس کشید. گفت :«اول می خواستم بکشم. همان اول که فهمیدم. آمدم حجره یادت نیست؟ اما من مثل تو نامرد نیستم». صدای آقاجان لرزید.
- تو اشتباه می کنی تهمورث، مثل ما که اشتباه کردیم.
اولین باری بود که آقاجان نام عمو تهمورث را بر زبان می آورد. گفت :«محبوبه پاک بود. مثل یک گل پاک بود…» یکباره شانه هایش لرزید و گریه کرد. بلند گریه کرد. خجالت کشیدم. حواسم بود که نباید مرا ببینند. برگشتم که از در بیرون بروم. عمو تهمورث صدایم کرد.
- آن جعبه را بیار اینجا پسر.
چمدان را کنار تخت گذاشتم. گفتم :« آقاجان به خدا…». گفت :« بازش کن». صدای آقاجان میخکوبم کرد.
- نه تهمورث!
عمو تهمورث نیم خیز شد. به آقاجان نگاه کرد. خیلی بد نگاه کرد. انگار اگر دستش می رسید آقاجان را خفه می کرد. گفت :«تو این ساز را خوب می زدی. به همان خوبی که ریشه مرا زدی…» و بی حال روی تخت افتاد. صورت آقاجان درهم رفت. لبهایش لرزید مثل شانه ها و دستهایش. گفت: « محبوب پاک بود مثل گل…» و به گریه افتاد. من هم به گریه افتادم. از عمو تهمورث بدم آمد. گفت :« بت می گم بازش کن پسر!َ» به آقاجان نگاه کردم. دستهای لرزانش را به ریشهایش کشید. گفت :« من دل به یک آواز باختم و او دل به این ساز…» و دستش را گاز گرفت و من دیدم که بی صدا گریه کرد. گفت :« تو را اشتباهی گرفته بود وقتی فهمیدم که دیگر دیر شده بود…». گفت :«نوشتم. براش نوشتم…» گفت: « از آن به بعد دست به این ساز نفرین شده نزدم». گفت: «چرا آمدی؟ که انتقام بگیری؟» و نگاهش کرد. عمو تهمورث چشمهایش را بسته بود و نفس نفس می زد.

صدای خوش سنتور از آن سوی حیاط به گوش می رسید مادر دیس برنج را وسط سفره گذاشت. گفت:« چقدر قشنگ می زند. قدرتی خدا بعضی ها چه هنرهایی دارند». آقاجان جوابی نداد. نشنید. گوشه اتاق نشسته بود و به گلهای قالی خیره شده بود. عمه خانم با تعجب نگاهش کرد.
- نمی فرمایی شام خان داداش؟

آقاجان تکانی خورد. انگار که از خواب بیدار شده باشد. گیج نگاهم کرد. گفت: «برو عمو تهمورث را صدا بزن. بگو دیگر بس کند». این جمله آخر را انگار با التماس گفت. صدایش مهربان بود. مهربانتر از همیشه. ترسیده بودم که به خاطر گوش ایستادن کتکم بزند. نزده بود. آقاجان معمولا کتک نمی زد اما وقتی می زد بد می زد. گفتم: «چشم آقاجان» و دویدم. چشمهای عمو تهمورث بسته بود. با چشمهای بسته می زد و تند تند نفس می کشید. صورت رنگ پریده اش پر از دانه های عرق بود و دسته ای از موهای خاکستری اش بر پیشانی ریخته بود. گفتم: « عمو تهمورث! شام را کشیده اند…» نشنید یا شنید و محل نکرد. دوباره گفتم و این بار بلندتر. صدای سازش قطع شد. گفت :«منیر را دوست داری؟». از خجالت سرم را پایین انداختم. نخندید. گفت :«پس به هیچ قیمتی از دستش نده». نگاهش کردم. چشمهایش سرخ بود. سرخ سرخ. به ایوان که رسیدیم گفت:« من یک عکس توی چمدانم داشتم…». به سرعت دست در جیبم کردم. گفتم :«به خدا روی زمین…» به سرم دست کشید. اولین باری بود که به من دست می زد. لرزیدم. گفت :«دیگر مرا تعقیب نکن». گفتم :« چشم عمو تهمورث» و نفس عمیقی کشیدم.

منیر از اتاق بیرون دوید.
-خوشگل شدم؟
عمه خانوم دو دستی به صورتش زد.
- وا! خدا مرگم بده. این چه سر و ریختیه درست کردی. اگه بابای خدا بیامرزت زنده بود…
منیر دور خودش چرخی زد. دوبار گفت :« خیلی خوشگل شدم نه؟» و به من نگاه کرد. کیفم را روی پله ها گذاشتم. گفتم :«اون گل قرمز چیه روی کله ات؟». لبهایش را جمع کرد. گفت:« مثه اون زنه توی عکس…». خان جان براق شد: «کدوم عکس ورپریده؟». نان چایی ام را برداشتم و از پله ها پایین دویدم. گفت :« مگه قرار نبود منو با دوچرخه ات ببری مدرسه؟» آقاجان از اتاق بیرون آمد. منیر گفت :« سلام» آقاجان جواب نداد. مات و مبهوت منیر را نگاه کرد. رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود. چشمهاش روی منیر ثابت مانده بود. منیر از دهانش پرید :«کور شی که…» و لب گزید و پشت عمه خانم پنهان شد. مادر سراسیمه پرسید:« چیزی شده آقا؟» آقاجان زیر لب غرغر کرد. گفت:« دفعه دیگه با این سر و ریخت جلوی من اومده نیومده…». چشم آقاجان که به من افتاد به سرعت سلام کردم. قبل از اینکه به من برسد از در خانه بیرون زدم و تا مدرسه یکسره رکاب زدم.

خان جان مشت به سینه می کوبید و باعث و بانی بدبختی هایش را نفرین می کرد. عمه خانم مدام می رفت تا دم در حیاط و بر می گشت. مادر سینی چای را روی زمین گذاشت و به آقاجان نگاه کرد که در حیاط راه می رفت و سیگار می کشید. منیر خوابیده بود. سرخاب و سفیداب صورتش ماسیده بود و گیسهای بلندش روی بالش پخش شده بود. خان جان گفت :« یعنی کجا رفته تا این وقت شب؟». عمه خانم گفت:« غصه نخور خان جان. هرجا باشه دیگه پیداش می شه. تازه سر شبه.» خان جان گریه کرد. گفت :«می ترسم بچه ام باز غش کنه و هیچکی نباشه به دادش برسه…» مادر استکانهای چای را جلویشان گذاشت.
- اینهمه سال تنهایی زندگی کرده تو غربت. چرا بی خودی اعصاب خودتونو خورد می کنین؟ می اد ایشاا…
عمو تهمورث رفته بود. چمدان بزرگ سیاهش را هم با خود برده بود. این را تنها من می دانستم و آقاجان. آقاجان عبایش را از شانه ها انداخت. پالتویش را برداشت. گفت :«من می روم دنبالش…». گفتم :«من هم می آم آقاجان». جواب نداد. از در بیرون رفت. دمپایی هایم را پا کردم و دنبالش دویدم. از تپه های قبرستان که بالا رفتیم گفت:« کاش می دانستم چی راضی اش می کنه». آنجا نبود. سوار ماشین شدیم. آدرس قهوه خانه را دادم. گفت:« فکر کردم می خواهد انتقام بگیرد». گفت :« برای تو زود است که این چیزها را بفهمی». آنجا هم نبود. باران گرفت. مرد بلندقدی آن سوی خیابان راه می رفت. آقاجان دوید. من هم دویدم. گفت :« تهمورث؟» مرد برنگشت. داد زدم:« عمو تهمورث…» مرد برگشت. عمو تهمورث نبود. آقاجان گفت:« بعد اینهمه سال رفته در خانه قبلیش… اینهمه سال با یک کابوس زندگی کرده…» باران تند تر شد. دستم را محکم گرفت. گفت:« آنشب که زن تهمورث شد بارون می اومد. تا صب تو خیابونا راه رفتم. شبی که جنازه اش را هم تحویل گرفتم بارون می اومد». گفت :«بیچاره محبوب» و گفت:« برای تو زود است که این چیزها را بفهمی». سرفه کرد و یقه پالتویش را بالاکشید. عمو تهمورث را هیچ جا ندیدیم. انگار آب شده بود و توی زمین رفته بود. به سوی خانه راه افتادیم. گفت :« بیچاره مادرت».

عمو تهمورث دست بزرگش را روی پیشانی آقاجان گذاشت. مادر با التماس نگاهش کرد.
- خان داداش خدا ازبزرگی کمت نکنه. داره تو تب می سوزه. یه کاری بکن.
لبهای عمو تهمورث لرزید مثل دستهایش. یک لحظه سر بلند کرد. چشمهایش برق می زد. فکر کردم این برق انتقام است همان که آقاجان گفته بود. گفت‌:«زیر باران دنبال من راه افتاده بود که چه؟». گفت :« من سالهاست که طبابت را کنار گذاشته ام». خان جان برای اولین بار داد زد:«یعنی چی که کنار گذاشتم؟ اینهمه سال درس خوندی که حالا اینجور حاصل بدی؟ تو چت شده تهمورث؟ به خدا ازت نمی گذرم اگه کوتاهی کنی». صورت عمو تهمورث درهم رفت. رگ گردنش بیرون زد و مشتهاش را به هم گره کرد. آقاجان گفت :« تویی محبوب؟ بالاخره اومدی؟». خان جان زاری کرد.
- داره هذیون می گه.
مادر گفت: «همیشه می گفت اگه دختر بزای اسمش رو می ذارم محبوب. خدا نخواس٫» و هق هق کرد.  عمه خانم به سرعت گفت: «از بس یادت می‌کرد داداش». عمو تهمورث داد زد:« همه تون برید بیرون. همه!» می خواست انتقام بگیرد. از پشت پرده نگاهش کردم. از توی ساک سفریش یک کیف کوچک بیرون آورد. آستینهایش را بالا زد و گوشی معاینه را به گوشش گذاشت. گفت :« اول خواستم بکشمت اما نتونستم. بعد فکر کردم تو تقصیر نداری…». از داخل کیف بسته سرنگ را بیرون آورد. یک مایع سفید رنگ را داخل آن کشید. گفت :« فکر کردم با هم می میریم و راحت می شویم. من، محبوبه و اون بچه که معلوم نبود…». شانه هایش لرزید. سرنگ را رو به هوا گرفت. گفت:« حسابهام غلط از آب دراومد. اونا رفتن و من موندم. دلشو نداشتم جنازه شان را تحویل بگیرم». لباس آقاجان را بالا زد. آقاجان گفت :«محبوب تویی؟». عمو تهمورث داد کشید:« بس کن لعنتی!» و گریه کرد. گریه کردم. گفتم :« عمو تهمورث چرا می خوای بابام رو بکشی؟» نگاهم نکرد. محتویات سرنگ را خالی کرد.گفت : «دیر یا زود تو باید این چیزا را بفهمی» و از اتاق بیرون رفت.

خان جان گریه کرد. گفت :« بچه ام معجزه کرد». مادر خندید. گفت:« خدا تو را دوباره به ما داد. خدا آق داداشت رو حفظ کنه». آقاجان گیج نگاهشان کرد. گفت: «تهمورث کجاست؟». عمه خانوم اشکهایش را با پر چارقد پاک کرد. گفت :« رفت. صبح زود رفت. هرچه کردیم نماند. این را هم برای تو گذاشت» به چمدان بزرگ سیاه اشاره کرد. مادر با تعجب گفت :« بلدی سنتور بزنی آقا؟». عمه خانوم و خان جان به هم نگاه کردند. با خطی خوش یک جمله روی کاغذ چسبیده به چمدان نوشته شده بود. منیر خواند :« برای طغرل عزیز…»

جوراب شیشه‌ای

اگر حوصله‌ی خواندن متنهای طولانی ندارید و صدای خوش دوست می‌دارید، این داستان را با صدای سپیده عباسی بشنوید.

کولی گفته بود: «چشمهات سگ دارن».رضا گفت: «به گور پدرش خندیده، بی‌پدر». مریم لب گزید. دوباره گفت: «جرات داره وقتی من خونه ام بیاد زرت  و پرت کنه، بی‌پدر». از این فحش خوشش می‌آمد. هر وقت عصبانی می‌شد همین یک کلمه را تکرار می‌کرد انگار فحش دیگری بلد نباشد و مریم می‌دانست که بلد است.

رضا گفت: «ناکس چه زبونی می‌ریزه برا دویست تومن». خندید: «دویست تومن بت می‌دم اگه بگی من و این خوشگله چند وقته با همیم». کولی کف دست مریم را بالا گرفت و نگاهش کرد. سیاهی چشمهاش در هاله‌ای از مژه‌های کوتاه سرمه کشیده سیاه‌تر دیده می‌شد. پلک نزد حتی یک بار. گفت: «به شیش ماه نمی‌رسه. دو ماه و چند روز بیشتر نیس». مریم تند تند پلک زد و به رضا نگاه کرد.
-ناکس! فالگوش وایستاده بودی مگه نه؟
اسکناس را کف دست کولی گذاشت. مریم بازوی رضا را گرفت و بی صدا چیزی گفت. رضا خندید: «بچه چی؟». کولی به شکم مریم نگاه کرد.
-خرجت بالا می ره داشی.
رضا اسکناس را روی میز گذاشت. کولی چشم‌هاش را ریز کرد و به کف دست مریم انگشت کشید. صورتش را که بالا آورد مریم از حالت نگاهش ترسید. گفت: «این خوشگله بچه‌اش نمی‌شه». مطمئن گفت و دست برد به اسکناس٫ رضا مچ دستش را گرفت و اسکناس را از مشتش بیرون کشید. گفت: «این خوشگله دو ماهه حامله اس» و دستش را رها کرد. کولی تکان نخورد. مچ دستش را مالید و مهره‌ها را از روی میز جمع کرد. به چشم‌های مریم زل زد.گفت: «میندازتش» مطمئن گفت و رفت.  رضا زیر لب گفت: «بی پدر» و به مریم نگاه کرد. نخندید. سیگار را که به لب برد دستهاش می‌لرزید.

گفت: «اینطوری نگام نکن با اون چشمات» و آتش سیگارش را روی نلبکی تکاند. یک وقت که حال هردویشان بهتر بود بهش می گفت که از این کار خوشش نمی‌آید. اینهمه جاسیگاری را به خاطر او دور و بر اتاق گذاشته بود. گفت: «اصلا دیگه حق نداری وقتی من نیستم درو رو این مرتیکه‌ی جلمبر وا کنی. فهمیدی؟» و دستش را گرفت و به طرف خود کشید. گفت: «اصلا گور پدر هرچی صابخونه اس». کف دستش را قلقلک داد.
-کف دست‌هات چرا اینطور شده؟
مریم خندید و گونه‌هاش چال افتاد. یک شب که حال رضا بهتر بود بهش می‌گفت که با آب سرد لباس شستن دست‌هاش را خراب‌ می‌کند. بعضی وقت‌ها دستهاش انقدر کرخت میشوند که انگار مال خودش نیستند. شب مثل همیشه رضا زودتر به خواب رفت. روی یک تکه کاغذ نوشت: «وقتی با مداد می‌نویسی آستین‌هات رو بالا بزن آقا رضا» و به کیفش چسباند. لباس‌های خیس خورده هنوز توی تشت بودند.

زن گفته بود: «ما زنهای شوهردارو قبول نمی‌کنیم. ممکنه برامون دردسر درست شه. تو هم که از شوهرت رضایت نامه نداری…». زن صاحبخانه گفت: «کاری نداره که. تو فقط لباس های قشنگ می‌پوشی بعد می‌ری یه چرخی می‌زنی توی سالن و بر‌می‌گردی. خداییش فک کن کی بالای لباس پوشیدن پول می‌ده تو این دور و زمونه؟ اونم پول خوب». لبهای خشکش را با زبان تر کرد و گفت: «اگه من معرفیت کنم قبول می‌کنن. نصف نصف. قبوله؟» و دستهای مریم را چسبید. مریم لرزید.
-فکرشو بکن می‌تونی اون سرویس طلای کارتیه رو که نشونت دادم بخری . فکرشو بکن…
با آن پول می‌توانستند ماشین لباسشویی بخرند و دوباره به بچه فکر کنند. زن صاحبخانه دورش چرخید.
-لازم نیست شوهر عنقت بدونه که. چیکار داری بش بگی. تازه جرم نمی کنی که. خیلی از خانومای سرشناس می‌آن تماشا. من مطمئنم با این بر و رویی که تو داری….

زن گفته بود: «پس فردا شوهرت نیاد اینجا عربده کشی وا. ازت امضا می‌گیرم هرچی شد پای خودت».
رضا از توی دستشویی داد زد: «فکر کرده نوبرشو آورده مرتیکه. یه زیر زمین چل متری که دیگه این حرفا رو نداره». بلندتر داد زد: «بش می‌گم ندارم می‌گه به من مربوط نیس». مریم حوله را روی دستهاش انداخت و استکان چای را گرفت طرفش. رضا گفت: «خوبه حالا بچه نداریم…» و دستش در هوا ماند. مریم استکان را روی قالی گذاشت و رفت.
-تو قهر کردی باز؟
مریم جواب نداد. گیسهای بلندش را دور دست تاباند و ریز ریز گریه کرد.
-بابا جون من به کی بگم بچه نمی خوام ها؟
حوله را پرت کرد روی صندلی و کنارش نشست. چانه اش را بالا کشید. گفت: «یه لباس گرم بپوش بزنیم بیرون. خسته نشدی از بس تو این یه وجب جا شستی و سابیدی؟». لبهای مریم لرزید و بی صدا چیزی گفت. رضا اخم کرد.
-باز شروع نکن تو رو خدا مریم. یه کولی آسمون جل نفهم یه حرفی زده تو کردیش پیرهن عثمون.
بلند شد. گفت: «لوبیا با گلپر دوست داری؟». چادرش را آورد و دورش انداخت.
-آفرین دختر خوب پاشو بریم.
شانه های مریم می‌لرزید مثل سر کوچکش. رضا داد زد: «د آخه واسه چی گریه می‌کنی لامصب؟ یه بچه اونم تو این وضع سگی که…» چشمهای گشاده‌ی مریم را دید و نگفت. گفت: «اینطوری نگام نکن با اون چشمات. تقصیر خودته که صدامو بلند می‌کنی دیگه». بلندش کرد. چادر را سرش انداخت و نگاهش کرد.گفت: «اصلا گور بابای هرچی کولیه».
کولی توی دستهاش ها کرد.
-دوره‌ی دیویستی گذشته داشی. رفتیم تو کار سبز و قرمز٫
رضا اسکناس پانصد تومانی را روی میز انداخت. گفت: «ناکس! هنوز یادشه». مریم نخندید. کولی گفت: «چشماش سگ دارن». رضا دست‌های مریم را از زیر میز گرفت آنقدر محکم که انگار ماهی اند و لیز می خورند.
-اینو که شیش سال پیشم گفتی یادته؟
گفت: «مخلص چشماشم هستم یه چیز تازه تر بگو». کولی به چشم‌های مریم خیره شد.
-انداختیش. مگه نه؟
شانه های مریم لرزید. رضا گفت: «همون شب». آهسته گفت آنقدر که کولی نشنید.
-یه دیویستی بم بدهکاری داشی.
گفت: «دوا درمون کردی؟». مریم سر تکان داد و اشک‌هاش را پاک کرد. رضا ته سیگار را توی نلبکی له کرد.
-فایده داره؟
کولی خیره نگاهش کرد. اسکناس را از روی میز برداشت و توی یقه اش چپاند. گفت: «دوسش داری؟». رضا به چشمهای خیس مریم نگاه کرد .
-انقد که نمی تونم اشکش رو ببینم. چشمهای کولی تنگ شد.
-انقد که اگه دوا درمونم فایده نداشت، باش بمونی؟
بلند گفت و رفت. رضا نگاهش نکرد. زیر لب گفت: «بی پدر». به مریم نگاه کرد. گفت: «لوبیا می‌خوری؟» صداش می‌لرزید. مریم چادر را از شانه هاش به سر کشید و  بیرون دوید.

زن گفته بود: «موندم چرا قبولت کردم. اینهمه دختر خوشگل مجرد می‌آن التماسم می‌کنن وا… بس که چشمات سگ دارن».
رضا گفت: «غلط کرده بی پدر» و ته چای را هورت کشید و استکان را برعکس توی نلبکی گذاشت. اگر قهر نبودند حتما بهش می‌گفت که این کارش را دوست ندارد. بهش می‌گفت خیلی وقتها مجبور می‌شود با سیم جای لبه های استکان را از روی نلبکی پاک کند. رضا گفت: «می‌خواد برا من مامور بیاره بی پدر. هنوز به سال نکشیده قراردادش». مریم روبروی آینه ایستاد و گیسهاش را باز کرد. چشم‌های رضا دنبالش بود. گفت: «بزن دکمه‌ی اون ضبطو خانومی». نزد. گوشه‌ی اتاق نشست و سینی عدس را روی پایش گذاشت. شجریان ‌خواند: «خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز…». رضا پشت سرش نشست. دست برد به گیسهاش.
-می‌خوای ببافم؟
مریم سر تکان داد. گیسهاش را دور دست تاباند و بالای سر جمع کرد. هر وقت دیگری بود با شادی شانه را به دست رضا می‌داد و با قلقلک های گاه گاهش ریسه می‌رفت.
-می‌خوای برات فال بگیرم؟
چقدر دلش می‌خواست کنار رضا چمباتمه می‌زد تا برایش فال باز‌ کند. بعضی وقت‌ها تمام شب برایش می‌خواند. رضا از بالای سرش جست زد. دستش را گرفت و گفت: «خانوم جان. تو رو سر جدت بده فالت بگیرم خانوم جان. ثواب داره. زنم بام قهر کرده خانوم جان…» و نتوانست جمله اش را تمام کند. مریم ریسه رفت و او را هم به خنده انداخت. به گیسوانش بوسه زد. گفت: «اصلا گور پدر هرچی بچه اس». شجریان هنوز می‌خواند: «به ناامیدی از این در مرو بزن فالی…». شب حتما یک طوری به رضا می‌گفت که کار خوبی پیدا کرده‌است. می‌گفت که با پولش می‌توانند دوباره به بچه فکر کنند. شب وقتی رضا مثل همیشه زودتر خوابید، مریم روی یک تکه کاغذ نوشت: «یک جفت جوراب شیشه‌ای برایم بخر رضا» و روی کیفش چسباند.

زن صاحبخانه گفته بود: «رگ خواب شوهرم دست منه. تو نمی‌خواد نگران باشی. میون اینهمه که فرستادم تو چشمشونو گرفتی».
رضا گفت: «دوست ندارم با این زنیکه بگردی». مریم آینه و موچین را کناری گذاشت. گفت: «اومده بود اینجا چیکار؟» مریم جلوی آینه ایستاد و به ابروهاش انگشت کشید. رضا پشت سرش ایستاد و قلقلکش داد.
-خسته شدم بس که گیساتو گوجه گندیده کردی یه بارم خیار درست کن باهاشون.
اگر وقت دیگری بود همراه رضا می‌خندید و گیسهاش را با یک سر تکان دادن روی شانه می‌ریخت. چه می‌شد اگر می‌توانست به رضا بگوید. چه می‌شد اگر رضا می‌فهمید شصت هزار تومان در ماه پول کمی نیست. با آن پول می‌توانستند دوباره به بچه فکر کنند. گفت:‌«می‌خوای ببرمت پیش کولیه؟ سر راه می‌تونیم باقالی داغ بخریم با گلپر برا اونم ببریم».
مریم سر تکان داد.
-پس اقلا یه استکان چایی برام بریز٫
به گیسهاش بوسه زد. گفت: «حیف صورت قشنگت نیس با این سرخاب سفیدابا رنگی کردی؟ پاکشون کن ببینمت خانومی». مریم اخم کرد. دستهاش را پس زد و به سمت آشپزخانه رفت. رضا دکمه‌ی ضبط را زد. شجریان خواند: «شبی که ماه مراد از افق طلوع کند…». شب یادش باشد از رضا بپرسد جوراب شیشه‌ای که قرار بود بخرد چه شد.

زن گفته بود: «یه دفعه دیگه اینورا پیداش شه می‌دمش دست پلیس٫ حال و حوصله‌ی دعوا مرافعه ندارم. ما کارمون قانونیه. مجوز داریم. اینو تو کله‌ی پوکش فرو کن».
رضا داد زد: «غلط کرده بی پدر با تو». بلندتر داد زد: «اگه اون بی پدر نمی‌تونه جلوی زنشو بگیره من می‌تونم». مریم دست گذاشت به گونه‌ی کبودش و گریه کرد. رضا روبروش ایستاد.
- د آخه لامصب تو اگه از این زندگی راضی نبودی به خودم می‌گفتی. اگه پول می‌خواستی به خودم می‌گفتی. چر با آبروی من بازی کردی؟ چرا هرچی تو ذهنم ساخته بودم خراب کردی؟
زن صاحبخانه از بالای پله ها داد زد: «اگه ندم اسباباتو شوهرم بریزه بیرون آدم نیستم». رضا داد زد: «نمی‌گی من تو اون اداره آبرو دارم؟ نمی‌گی اگه بلایی سرت بیارن باید سرمونو بذاریم بمیریم؟». دست انداخت به شانه هاش.
-یه چیزی بگو لامصب؟ آخه چرا؟
زن صاحبخانه از بالای پله ها داد زد: «ولش کن دختره رو کشتیش». مریم دست گذاشت به دهانش و بالا آورد.

کولی گفته بود: «چشماش سگ دارن.خیلی باس مواظبش باشی».
رضا گفت: «کاش به حرفت گوش کرده بودم»  گفت: « آخه باورم نمی‌شد» و گفت: «تو بساطت عرق نداری؟». کولی چشمهاش را ریز کرد.
-می‌خوای واسه چی؟
گفت: «زدمش». کولی لیوانی پر کرد.
-همچین زدمش که بالا آورد.
زن صاحبخانه گفت: «الهی دستش بشکنه که اینطوری لت و پارت کرده».گفت: «فکر کرده چون زبون نداری هر بلایی بخواد می‌تونه سرت بیاره». لیوان آب قند را به دهان مریم نزدیک کرد.
-رنگ به روت نمونده. بخور یه کم جون بگیری.
رضا لیوان را سر کشید.
-این چی بود؟ مزه‌ی زهرمار می‌داد.
کولی لیوان را دوباره پر کرد و خندید.
-جوشونده اس داشی. یه جوشونده‌ی مخصوص. ساخت خودمه. بخور برات خوبه.
رضا صورتش را میان دستها پنهان کرد.
-نمی‌دونم کجا رفته. تقصیر خودم شد. همچین زدمش که بالا آورد.
زن صاحبخانه گفت: «باید برسونیمت بیمارستان. حتما یه جاییت ناقص شده که بالا می‌آری. تو پک و پهلوتم زد؟». مریم سر تکان داد.
-طلاقتو بگیر. با این بر و رویی که تو داری قول بت می‌دم کار و بارت سکه شه. آقا بالاسر می‌خوای چی‌کار؟
اگر رضا برمی‌گشت بهش می‌گفت که حاضر است بچه نداشته باشد اما سایه‌ی رضا بالای سرش باشد.
رضا اسکناس را روی میز انداخت. نالید: «یه هزاری بت می‌دم اگه بگی برمی‌گرده یا نه» و کف دستش را به سمت کولی گرفت. کولی گفت: «برمی‌گرده». مطمئن گفت و پول را کف دست رضا گذاشت.
-رو حرفت خیلی حساب می‌کرد.
کولی خندید و سر تکان داد. گفت: «زن رئیسم دیده بودش. تو اداره دست گرفته بودن که زن لالوش رفته مدل شده وقتی شنیدم نمی‌دونی چه حالی شدم». کولی توی دستهاش ها کرد.
-چشماش سگ دارن بت گفتم داشی.
رضا به موهاش چنگ زد.
-کاش به حرفت گوش کرده بودم.

 زن صاحبخانه گفت: «گوش نکردی که. هی بت گفتم نگو بش». اگر رضا برمی‌گشت بهش می‌گفت که از این به بعد هرچی بگوید گوش می‌کند. بهش می‌گفت که دیگر ماشین لباسشویی نمی‌خواهد. مگر تا حالا خودش رختهاش را بد می‌شسته است؟
گفت: «دو سال بود بش قول داده بودم ماشین لباسشویی براش بخرم. طفلی بس که با آب سرد رخت شسته بود دستاش شده بود عینهو چوب خشک». لیوان را سرکشید و دهانش را با پشت دست پاک کرد. گفت: «تقصیر خودم بود یادم ‌رفت. یعنی یادم که بود …» چشمهاش را از نگاه کولی دزدید. گفت: «پدر بی پولی بسوزه».
اگر رضا برمی‌گشت بهش می‌گفت که دیگر جوراب شیشه‌ای هم نمی‌خواهد.

کولی گفته بود: «شب که برگردی خونه‌اس بت قول می‌دم».زن صاحبخانه از بالای پله ها داد زد: «تو چقدر سرتقی دختر! بازم می‌خوای برگردی تو همون زندگی نکبتی؟»رضا گفت: «فکر نمی‌کردم خونه باشی». کنارش زانو زد.
-الهی دستم بشکنه که اینطوری زدمت.
گفت: «اینطوری نگام نکن با اون چشمات». دستش را روی صورتش گذاشت. گفت: «بزن». مریم لب گزید و اشکهاش را خورد.
-آخه لامصب خودتو بذار جای من. به غیرتم برخورده بود. نفهمیدم چی کار کردم.
گیسهاش را کنار زد. گفت: «خیلی دوست دارم مریم». صاحبخانه از بالای پله‌ها داد زد: «تا فردا شب مهلت دارین این خونه رو خالی کنین». رضا جوابش را داد: «خالی می کنیم سگ خور». صاحبخانه بلندتر داد زد: «شنیدم سر و گوش زن لالتم می‌جنبه. اینجا دیگه جای شماها نیس٫ شنیدی؟ هری». رضا به سمت در خیز برداشت. گفت: «بی پدر». مریم دستش را کشید.
-دیدی چی به روزمون آوردی؟
به ناله گفت. مریم دستهاش را به صورت خیس اشکش گذاشت. رضا سر تکان داد.
-دستم بشکنه اگه یه دفه دیگه بخوام دست روت بلند کنم.
چادر مریم را از گوشه‌ی اتاق برداشت. گفت: «اصلا گور پدر هرچی حرف مفته. بریم پیش کولیه؟ سر راه باقالی با گلپر می‌خریم». مریم خندید و گونه‌هاش چال افتاد.
بیرون باد سردی می‌آمد. کولی توی دستهاش ها ‌کرد و لیوان جوشانده‌اش را سر ‌کشید.

دسته‌بندی مطلب: داستان کوتاه