Archive for the Category »داستان «

May
09

آهنگ وبلاگ: سراب ردپای تو
ترانه سرا: روزبه بمانی
خواننده: داریوش اقبالی

.

بازپرس خودش را روی صندلی جا‌به‌جا کرد.
-اینطوری به جایی نمی‌رسیم.
صدایش خسته بود و عصبانی.
-یه بار دیگه ازت می‌پرسم واسه‌ی چی مجسمه‌ها رو می‌دزدیدی؟
مرد سر بلند کرد. دسته‌ای موی ژولیده را از جلوی پیشانی بلندش کنار زد و به چشم‌های بازپرس خیره شد که در گرمای خفه کننده‌ی اتاق تنگ و بی‌پنجره مشغول خاراندن شکم بزرگ و بیرون افتاده‌اش بود. بازپرس دید که گوشه‌ی لبهای مرد بالا رفت و لبخندی بر آن جا خوش کرد. به ناگهان دست از شکمش برداشت و به سوی مرد جست زد:
-به من می‌خندی مرتیکه دزد بی‌شرافت؟
و طنین صدای سیلی محکمی در اتاق کوچک پیچید.
***
گفتم: «چرا می‌ذاری بزندت؟» و کنارش لب پاشویه‌ی حوض نشستم.
-دیشب می‌شنیدم که داری بهش التماس می‌کنی. زن باباته نه؟
چادر سفید رنگ و رو رفته، آن ور صورتش را که سمت من بود پوشانده‌بود و من جز سایه‌ای پشت چادر چیزی نمی‌دیدم. دست کوچکش بالا رفت و چادر را کنار گوش تا کرد و چرخید تا من تنها یک جفت چشم سیاه درشت ببینم که در اشک غوطه می‌خوردند. هاله‌ای از کبودی آن سمت صورتش را که رو به من بود، تا گوشه‌ی چشم می‌پوشاند. فکر کردم حرفم را نشنیده، دوباره گفتم: «زن باباتو می‌گم. چرا می‌ذاری بزندت؟» و اشاره کردم به کبودی‌های روی صورتش. مدتی همانطور بی‌حرف نگاهم کرد. همانوقت چانه‌اش شروع کرد به لرزیدن. فکر کردم می‌خواهد چیزی بگوید یا گریه کند باز اما بینی‌اش را بالا کشید و از من روگرداند و به ظرف‌شستنش ادامه داد. از کنارش که بلند شدم نمی‌دانم چرا سرم گیج‌گیجی می‌رفت. انگار در چاه افتاده باشم تا مدتها تمام دور و برم را سیاه می دیدم.
***
بازپرس با چشمهای شماتت‌بار به مرد نگاه می‌کرد که با خونسردی روی صندلی نشسته بود و لبخند معناداری در تمام صورت ِ از سیلی کبودش گسترش یافته‌بود. به نظرش رسید شعف و سرخوشی مرد از تمسخر او هر لحظه بیشتر می‌شود طوری که اگر  رهایش کنند از روی صندلی بلند می‌شود و دور اتاق را به رقص طی می‌کند. سعی کرد بازوهایش را از حلقه‌ی دستان پیرمرد رها کند.
-کاریش ندارم حاج آقا….اسمتون رو هم درست نمی‌دونم. ولم کنین.
پیرمرد دستها را از دور مرد برداشت.
-خیلی عصبی هستی باباجان. حواست هست؟
بازپرس سر تکان داد. اگر جایش بود حتما اعتراف می‌کرد که خونسردی متهم در این چند روز، کلافه‌اش کرده‌است. تا پیش از این مرد، روش‌های روان‌شناسانه‌ی او برای اعتراف‌گیری شکست‌ناپذیر بودند. دکمه‌ی یقه‌اش را باز کرد و بی‌توجه به پیرمرد رو به مرد غرید: «اون دختره همدستت… اسمش چی بود؟»
***

همانطور که روبرویش آنطرف حوض وسط حیاط ایستاده‌بودم، گفتم: «اسم من رضاس. اسم تو چیه؟» جوابم را نداد. روی اولین پله‌ی حیاط پشت به اتاقشان نشسته‌بود و با نخ کلفت و سوزنی بزرگ چیزی را می‌دوخت که وقتی نزدیک‌تر رفتم فهمیدم لنگه‌ی کهنه‌ی کفشی دخترانه است. حیاط را پاییدم. آن وقت صبح خلوت بود. خانواده‌های دیگر در اتاقهای گرمشان مانده‌بودند. در آن سرمای سگ کسی تخم نمی‌کرد از در اتاق بیرون بیاید و گرما را هدر دهد البته به جز من و پدر این دختر که می‌دانستم صبحها قبل از من بساط دستفروشی‌اش را برمی‌دارد و از در خانه بیرون می‌زند. حوض را دور زدم و روبرویش ایستادم.
-تازه اومدین اینجا؟ ندیده بودمت قبلنا…
جوابم را نداد. سرش پایین بود و سعی می‌کرد سوزن کلفت را از تخت کف کفش رد کند.
-بده من برات بدوزم.
نداد. نمی دانم چرا عصبانی شدم و بی‌حرف دیگری، کفش و سوزن را از میان دست‌های او در آوردم. کنارش نشستم و سوزن را از تخت کفش رد کردم.
–دیگه نباید تو حیاط با من حرف بزنی.
به سادگی و بی‌مقدمه گفت. بی‌اختیار سر بلند کردم و تنها دو چشم درشت سیاه دیدم که دیگر اشک آلود نبودند.
-چه طور؟
بی‌آنکه خجالت بکشد یا سر به زیر بیندازد، جواب داد: «زن بابام  دیده‌بودت تو حیاط با من حرف می‌زدی. به آقام گفت. فکر کردم آقام حتما می‌زنتم. اما صبح یواشی بهم گفت خوبه که چشم تو منو گرفته. اهل مواد نیستی، دستت تو جیب خودته…».  سرم داغ شده‌بود. مایع داغی در گلویم می‌جوشید. کفش می‌لرزید یا دستهای من نمی‌دانم. بلند شدم. کفش را محکم  پرت کردم روی پله که قل خورد و  افتاد توی حیاط. دقیقا نمی‌دانستم از چه چیزی عصبانی هستم. خواستم بگویم: «گه خورده بابای قرمساق مفنگیت با تو…» نگاهش کردم و سعی کردم این بار جز چشمهایش را ببینم. به کفش نگاه می‌کرد که بیشتر از قبل دهان باز کرده بود. سرش را کج گرفته بود و چانه‌اش می لرزید. راه که افتادم سرم گیج‌گیجی می‌رفت. انگار در چاه افتاده باشم. همه جا را سیاه می‌دیدم. نرسیده به در حیاط، صدای جیغ و گریه‌ی چند بچه در هوا پیچید. زنی با صدایی دو رگه شده از خواب فریاد زد: «مریممم…کجایی ذلیل مرده؟ بیا اینا رو ساکت کن من سرم درد می‌کنه یه کم دیگه بخوابم…».
***
بازپرس روبروی مرد پشت به میز داد و خم شد.
- می‌دونی هر کدوم اون مجسمه‌هایی که دزدیدی و به ثمن بخس فروختی چقد می‌ارزیدن؟
مرد برای اولین بار دهان گشود: «شما چی آقای بازپرس؟ می‌دونی؟» دیگر لبخند نمی‌زد. صدایش دورگه بود و رگ گردنش بیرون زده بود. بازپرس گیج شده‌بود. نمی‌دانست منظور مرد از این بازی‌ها چیست. خشمگین از گستاخی و نترسی مرد با پا لگدی به صندلی زد و آن را به همراه مرد بر زمین غلطاند.
- فکر کردی خیلی خوشمزه ای آره؟ می دونی چه عاقبتی در انتظارته؟ تا حالا طناب دارو از نزدیک دیدی؟
در باز شد و پیرمرد دوباره به درون آمد و نسیم خنکی را به همراه خود آورد. مرد جوان همانطور نشسته روی زمین به در نیمه باز نگاه کرد و گردن کشید تا صورتش در معرض هوای خنک بیرون قرار گیرد. پیرمرد، چیزهایی را تند تند بیخ گوش بازپرس زمزمه کرد. مرد صندلی را برعکس کنار میز کشاند. رویش نشست و دو دست را بر پشتی صندلی گذاشت. بازپرس کمربند شلوارش را بالا کشید و به پیرمرد اطمینان داد: «شما بیرون باشید حاج آقا. اگه تا یه ساعت دیگه من از این اعتراف نگرفتم و جای مجسمه‌ها رو ازش بیرون نکشیدم هرچی شما امر کنین من اطاعت می‌کنم». پیرمرد نگاه نگرانش را بین مرد و بازپرس دواند.
بازپرس رو به مرد غرید: «درست بشین فلان‌فلان شده. مگه خونه خاله‌س اینجوری نشستی؟ درست بشین تا…» و نگاهش بی‌اختیار به سمت در چرخید. پیرمرد رفته بود.
- تو خونه‌ت، چهل پنجاه جفت کفش زنونه و دخترونه پیدا شده. تو کار دزدی کفشم هستی. آره؟ مالخرت کیه؟
لبخند ترسناک مرد دوباره از گوشه‌ی سمت راست لب شروع شد و به آرامی گسترده شد.
***
وسط پیاده‌روی باریک ایستاده بودم معطل و کفش‌ها را گرفته بودم جلوی رویش. سرش پایین بود و گوشه‌ی چادر مشکی بور شده‌اش را در چنگ می‌فشرد. آرام گفت: «نمی‌تونم قبول کنم رضا. بفهم». لحنش محکم بود.
اصرار کردم: «مریم…».
پاهای کوچکش در دمپایی‌های پاره و بزرگ تکانی از سر کم‌حوصلگی خوردند.
- تو رو روح مامانم دوباره شروع نکن رضا. من ازت کفش خواستم؟
-نه ولی… ولی من اینا رو به خاطر تو خریدم…
چشمهاش از روی خاک بلند شدند و در چشمهای حیرت زده‌ام نشستند.
-من گدا نیستم رضا. از من محتاج‌تر خیلی زیادن. برو بده به یکی از اونا.
با این حرف، چادرش را محکم به خود پیچاند و از کنارم گذشت. همانجا ایستادم و لخ‌لخ دمپایی‌هایش را شنیدم که دور می‌شد. چشمهام جایی را نمی‌دید. راه که افتادم سرم گیج‌گیجی می‌خورد.

***
بازپرس با صورتی برافروخته آستین‌های پیراهن چروکش را بالا زد و  از میان دندانها غرید: «یا حرف می‌زنی یا می‌دم چوب تو آستینت کنن». مرد جوان بی‌آنکه چشم از چشم بازپرس بردارد، به سرعت پاسخ داد: «به عواقبش فکر کردید؟» صورت گرد و پر از عرق بازپرس درهم رفت. می‌دانست منظور مرد جوان، پیرمرد است که هربار مثل اجل معلق ظاهر می‌شد و قوانین و مقررات بازپرسی را به رخش می‌کشید. نمی‌دانست از بخت بد او بود که پیرمرد تازه به بخش آنها منتقل شده‌بود یا از شانس خوش متهم. هرچه بود، برگ برنده ای بود در دست این مرد و او حاضر بود نصف عمرش را بدهد تا آن را از دست او دربیاورد. زیر لب فحشی نثار پیرمرد کرد و با دستمال عرق پیشانی‌اش را گرفت و سعی کرد لحن ملایمی به صدایش بدهد.
-توی خونه‌ات به جز کفشا، یه چیز عجیب دیگه هم پیدا کردن . مجسمه‌های کوچیک شبیه مجسمه های اصلی که با خمیر نون درست شدن. راجع به اونا چی داری بگی؟ پیش‌طرح دزدیدن مجسمه‌های بیرون بودن؟
یکباره صورت مرد جوان درهم رفت. در یک لحظه شانه‌هایش گویی فروریخته باشند، توی صندلی فرورفت. سر را روی دستهایش گذاشت و در مقابل چشمهای حیرت‌زده‌ی بازپرس شانه‌هایش شروع به تکان خوردن کرد.
***
گفتم: «ننه م آخر ماه از ده میاد دیدنم. می خوام… می‌خوام تو رو ببینه…». روی ایوان ایستاده‌بودیم او بین دو لنگه‌ی در اتاقشان و من بیرون در. جوابی نداد. به زمین نگاه می‌کرد. کیسه‌ی پر از مجسمه‌ها را به طرفش دراز کردم.
-واست بازم مجسمه‌ آوردم. واقعا بچه‌ها از این مجسمه‌ها خوششون اومده؟ آخه …
کیسه را به سرعت از دستم گرفت.
-آره… مطمئنم از بازی با اینام خوششون می‌آد…
با تردید پرسیدم: «اگه ننه ام ازت سوال کنه…؟» و نتوانستم جمله‌ام را تمام کنم. سرش را بالا آورده‌بود و چشم‌های سیاهش در صورتِ بیش از همیشه مهتابی‌اش برق می‌زدند. با صدایی ضعیف گفت: «جوابش رو خودت بهتر می‌دونی…» و دو لنگه‌ی در چوبی را به سرعت بست. تمام بعد از ظهر را نفهمیدم چه طور سر دستگاه ریخته‌گری کار کردم و تمام راه را نفهمیدم چه طور به شوق دیدن یک جفت چشم سیاه دویدم. غروب بود و خانه شلوغ. زن‌های همسایه توی حوض رخت می‌شستند و بچه‌ها حیاط را روی سرشان گذاشته بودند. هیجانزده‌تر از آن بودم که به اتاقم بروم. روی اولین پله‌ی ایوان نشستم و خیره به دو لنگه در چوبی نگاه کردم. از پرده‌های کشیده‌ی اتاق به نظر می‌آمد خانه نباشند. زن همسایه از لب پاشویه‌ی حوض بلند شد و حباب‌های صابون را از دست‌هایش تکاند.
-دختره رو بردن بیمارستان.
از جا پریدم.
در مقابل چشمهای پرسوال و نگران من، آه کشید: «خدا ایشاالله هیچ بچه‌ای رو بی‌مادر نکنه. از صب دل درد داشت بچه. زن‌باباهه عین خر ازش کار کشید. دم غروب حالش یه هو بد شد. باباهه خواست با سوخته‌تریاک راس و ریسش کنه. دختره زیر بار نرفت. جیغ و دادشون خونه رو ورداشته بود. آخر سر معلوم شد زن باباهه شام و ناهار درست حسابی نمی‌داده بش. اونم خمیر ترشیده‌ی نون می‌خورده. بمیرم الهی».
انگار کوهی را روی شانه‌هایم گذاشته بودند، بی اختیار خم شدم.
-خمیر نون؟ خمیر نون؟
زن همسایه سر تکان داد. تشت را زیر طناب رخت گذاشت و به بچه‌هایش توپید: «کره خر مگه بت نگفتم با چوب خواهرتو نزن؟ مگه اون بابای گوربه گورت شب نیاد خونه». دختربچه را که زق زق می‌کرد با دستهای لرزان بغل کردم تا ساکت شود.
-کجا بردنش؟
زن شانه بالا انداخت.
-نمی دونم والله. مطمئن باش نمی‌برنش درمونگاه درست و حسابی. حکما بردنش پیش این حکیم قلابیا.
دختربچه از بغلم پایین پرید و رفت لب حوض. سرم را روی پاهایم گذاشتم و اشکهام نم‌نم سرریز شدند.

***
پیرمرد به بازپرس اشاره کرد که آرام باشد.
-آخه حاج آقا. این امکان نداره. کار خود ناکسشه. من مطمئنم… من مجرم شناسم. چندین ساله کارم اینه. این صورتش، کاراش داد می‌زنه که…
پیرمرد با لحنی برآشفته رو به بازپرس غرید: «درست حرف بزن پسرجان. مگه تو نعوذبالله خدایی که از صورت مردم می‌تونی بفهمی گناهکارن یا نه؟» بازپرس بی‌اراده دستی به پشت گردنش کشید.
-یعنی شما باور می‌کنین که این یارو کفش و نون و خوراکی واسه دخترای بی‌بضاعت می‌برده؟ اونم همینجوری؟ در راه رضای خدا؟ بدون اینکه قصد دستمالی کردنشونو داشته باشه… یا…بی‌سیرت…
باز هم پیرمرد حرف بازپرس را برید. صدایش اینبار برنده بود و خشمگین.
-مردم محله‌هایی که واسشون خوراکی و کفش برده شهادت دادن. اینم استشهادیه که جمع کردن. از هر کدوم که می‌خوای برو سوال کن… ما نمی‌تونیم یه ادم بی گناهو بیخودی تو زندون نگه داریم…
بازپرس نگاهی سرسری به پوشه انداخت و  میان حرف پیرمرد دوید.
-ولی حاج آقا خودتون که بهتر می‌دونین. این باعث نمی‌شه متهم از نقش داشتن تو سرقت مجسمه‌ها تبرئه بشه. اون موضوعیه که فعلا داریم در موردش تحقیق می‌کنیم.
پیرمرد که پیدا بود کلافه شده، دستی در هوا تکان داد.
-خب ادامه بده ببینم به کجا می‌رسی.
و رفت. بازپرس با چشمهای تنگ شده و متعجب نگاهش  کرد که پوشیده در کت  و شلوار خوش دوخت سفید در طول راهرو دور می‌شد. جذبه‌ای در گفتار تحکم‌آمیز و رفتار پیرمرد بود که او را وا می‌داشت برایش احترام قایل شود و به توصیه‌هایش عمل کند. متعجب بود چه طور تا آن وقت او را در بخش بازپرسی ندیده بود. با ذهنی مغشوش به اتاق برگشت. متهم با چشمهایی خالی و خشک او را می‌نگریست. باز همان حالت بی‌اعتنا و گستاخ را به خود گرفته بود. انگار نه انگار که همین پنج دقیقه‌ی پیش زیر گریه زده بود. بازپرس با خستگی خودش را روی صندلی انداخت.
- شنیدم واسه دخترای خوشگل مشگل خوراکی موراکی می‌بردی؟
و حالتی شبیه چشمک زدن به چشمهایش داد. مرد جوان به جای پاسخ نگاهش را به دیوار روبرو دوخت و آه عمیقی کشید.
***
گوشه‌ی چادرش را در مشت گرفته بودم و رها نمی‌کردم.
-نکن رضا…زشته تو خیابون…تو رو …
-تو رو روح مامانت اینقدر قسمم نده.
صداش بلندتر و محکم‌تر شد.
-رضا!
-یا می‌گیریش یا تا صب همینجا دوتاییمون وای می‌ایستیم.
صدایش رنگ التماس گرفت.
-رضا؟
به جای چشمهاش به لبهاش نگاه کردم تا چشمهام سیاهی نروند.
-جان رضا…
-چرا این کارو می‌کنی؟ من… من خجالت می‌کشم…وقتی… وقتی هنوز…
و چشمهاش آرام آرام از صورتم تا روی خاک کوچه راه گرفتند.
تازه فهمیدم که چقدر احمقم. که نمی فهمم این کوچه بن‌بست نیست. دو سر دارد. به خیال خودم می‌خواستم به رویش نیاورم که می‌دانم گرسنگی می‌کشیده، که خمیر نان می‌خورده، اما حالا به بدترین شکل به رویش آورده بودم…من من کنان گفتم: «قول می‌دم تا وقتی که… قول می دم این آخرین‌بار باشه…جان مریم…».
دوباره نالید: «آخه…». سعی کردم محکم باشم.
-آخه بی‌آخه. بگیرش دیگه.
کیسه‌های خرید را به سرعت از دستم گرفت. به همان سرعت گفت: «دوستت دارم رضا…» و دوید. بال چادرش  در هوا می‌رقصید.
***
بازپرس به چهره‌ی قاب گرفته در موهای یک دست سفید پیرمرد خیره شد.
- یعنی اطلاعات پشت این قضیه رو گرفته؟
-اونا یه باند حرفه‌ای بودن.
-یعنی این بابا هیچ‌کاره‌س؟
پیرمرد با تاسف سر تکان داد.
- توی پارک نشسته‌بودن دور هم به چه کنم که این بنده خدا به مجسمه‌ها اشاره می‌کنه و می‌گه با پول ساخت اینا می‌شه شیکم چندتا خونواده رو سیر کرد و از این حرفها. اونام که خر وامونده… ایده می‌گیرن…این بنده خدا کاره‌ای نبوده.
بازپرس می‌توانست قسم بخورد که شادی در صدای پیرمرد موج می‌زند. از پشت شیشه به چهره‌ی خسته‌ی مرد جوان نگاه کرد که دستها را به هم قلاب کرده‌ بود. به نظرش رسید پیرمرد با مهر به او خیره شده‌است.
-حالا یعنی آزادش کنیم بره؟
پیرمرد بی‌آنکه نگاهش را از شیشه بگیرد، سر تکان داد.
-اما من ازش چن تا سوال دارم…اول باید به اونا جواب بده بعد هرجا خواست می‌تونه بره.
بازپرس با این حرف دستگیره‌ی سنگین در را پیچاند و در همان حال به سمت پیرمرد چرخید.
-راستی حاج آقا این اطلاعاتیا خیلی تودارن. تا همه چی علنی نشه نم پس نمی‌دن. شما چه جوری فهمیدین…؟
پیرمرد خندید و دندان‌های سفیدش را نشان داد.
-ما هم عوامل خودمونو داریم بابا جان… زودتر آزادش کن این بنده خدا رو بره به زندگیش برسه.
بازپرس سری تکان داد و وارد اتاق شد. مرد جوان سر بلند نکرد. بازپرس با لحنی که سعی می‌کرد بی‌تفاوت باشد گفت: «عوامل دزدی مجسمه‌ها رو پیدا کردن. تو آزادی که بری فقط… ». چشم در چشم‌های  مرد جوان دوخت که سر بلند کرده بود و نگاهش می‌کرد.
-اون دختر، که براش تو دفترت نامه نوشتی… همین دفتری که اینجا زیر دست منه… زنت بود؟ معشوقت بود؟ حالا کجاست؟
مر جوان با صدایی که به سختی شنیده می شد زمزمه کرد: «همه‌ی زندگیم بود…».
***
نشسته‌بودم و خاک روی سرم می‌ریختم. ننه زیر بغلم را گرفت و سعی کرد بلندم کند.
-نکن ننه. نکن. تو ندیدیش، نمی‌دونی کیو از دست دادم، چیو از دست دادم… کاش من جای اون زیر این خاکا بودم…
ننه بغض کرد: «با تقدیر نمی‌شه جنگید پسرکم».
پدرش کنارم زانو زد.
-هی به صابخونه گفتم این چاه خطرناکه، گفتم من یه زمونی مقنی بودم، این چاه خطرناکه… اگه پول داشتم اگه تو یه خونه‌ی بهتر…
شانه‌هاش لرزیدند و حرفش ناتمام ‌ماند. سعی کردم بگویم: «حقش نبود… مریم من حقش نبود…». جلوی چشمهام سیاه شدند، درست مثل وقتهایی که به چشمهای مریم نگاه می‌کردم…گیج گیجی خوردم و روی خاکها افتادم.

***
بازپرس با پیراهن چروک پشت میز نشست و به صندلی خالی روبرویش نگاه کرد.  خیسی عرقش تا روی سینه‌ی پیراهن را لک کرده‌بود. وقت رفتن، مرد جوان درست جلوی در چرخیده‌ بود و توی چشمهاش زل زده بود: «راستی آقای بازپرس، می‌دونید با هرکدوم از این مجسمه‌ها و گل‌بته‌هایی که تو این شهر کاشتید، شکم چن تا خونواده‌ی فقیرو می‌شه سیر کرد؟» بازپرس با سرخوشی به یاد آورد که به مرد جوان توپیده بود: «اینا دیگه به تو مربوط نیس. مملکت هرکی هرکی نیست. از این به بعد بهتره سرت تو لاک خودت باشه».
گوشه‌ی لبهای مرد جوان بالا رفته بود و لبخند ترسناکش دوباره در تمامی صورتش گسترش یافته‌بود. بازپرس بی‌اختیار با به یاد آوردن لبخند بی اعتنای مرد به خود لرزید. زنگ زد و سفارش روزنامه‌ی عصر و چای گرم داد. روزنامه را تازه روی میزش گذاشته‌بودند که یکباره جرقه‌ای در ذهنش زده شد. باید به پیرمرد می‌گفت ایده دادن به مجرم شراکت در جرم است. با این کار هم روی پیرمرد پرناز و افاده را کم می‌کرد و هم توجیهی برای بازپرسی دوباره از مرد جوان به دست می‌اورد. دوست داشت آن لبخند کج و کذایی را برای همیشه از صورتش محو کند. با خود گفت: «از کجا معلوم که این یارو واقعا بی‌گناه باشه؟» دوباره گوشی تلفن داخلی را برداشت و از تلفنچی خواست با حاج مصطفا محصص صحبت کند.
-ما همچین کسی نداریم تو بخشمون. مطمئنین اسمشون همینه؟
بازپرس  که سعی می‌کرد آشفتگی‌اش را پنهان کند، شروع کرد به شرح ظاهر پیرمرد.
-قد بلنده، چهارشونه، موها یکدست سفید، خوش تیپ، با ریش و …
-ما همچین کسی نداریم تو بخشمون…
بازپرس گوشی را گذاشت و سرخورده و مبهوت به روزنامه خیره شد:
«باند سرقت مجسمه‌های میادین شهر دستگیر و متلاشی شد. به گفته‌ی عوامل این باند، مغز متفکر گروه، مرد جوانی است که تاکنون هویتش ناشناخته باقی مانده است. گفتنی‌ست این گروه در هر سرقت، یک مجسمه‌ی کوچک از جنس خمیر نان را جایگزین مجسمه‌ی سرقت شده می‌نمود که نمادِ …».  نتوانست بیش از آن بخواند. بلند که شد چشمهاش جایی را نمی‌دید. انگار در چاه افتاده باشد. گیج گیجی خورد و از اتاق بیرون رفت.
تهران-اردی‌بهشت 89

دسته‌بندی: داستان  3 Comments
Aug
21

روز اول:

میان هق هق می‌گویم: «کار خوبی نکردی علیا! من توی خونه ی تو تنها بودم و حتی سر کشوی میز آرایشت نرفتم… اون وقت تو…». دستش را گاز می‌گیرد.
- به خدا دانی زیر تختت پیداش کرد و داد بهم.
کنارم می‌نشیند.
-وای تو رو خدا مثه ابر بهار گریه نکن. حالا که طوری نشده. خودم درستش می‌کنم.
اشکهام را با کف دست پاک می‌کنم.
- چی رو درست می‌کنی؟ کی رو درست می‌کنی؟ رفت و تموم شد. رفت.
فکر می‌کنم رفت انگار که اصلا نیامده بود.
می گوید: «به مامان چیزی نگی». می‌دانم که هیچکداممان چیزی از این موضوع به مادر نخواهیم گفت.

صدای دست زدن بچه‌ها تا توی دفتر مدرسه می‌آمد. دفتردار به سمت من چرخید: «بچه‌های کلاس توئن؟» با لبخند سر تکان دادم. به خودم می‌بالیدم که مدیر را واداشته‌ام کلاس داستان نویسی به جای ساعت‌های انشا راه بیندازد. سرش را از روی مقنعه خاراند: «واسه مدیر خیلی زور داشت خرج کردن اینهمه هزینه‌ی اضافی». اخم کردم: «یک دهم بودجه‌ی این مدرسه هم نشد».
-مدرسه‌ی غیرانتفاعی که بودجه‌ی دولتی نداره خانوم جون. حالا این آقای نویسنده رو از کجا پیدا کردی؟
خنده‌ام گرفت: «پیداش نکردم. حتی هنوز ندیدمش ولی خیلی از کتاباشو خوندم. نویسنده‌ی خیلی معروفیه. خوشبختانه دایی یکی از بچه‌هاس. ازش خواهش کردیم بیاد اونم قبول کرد».
-راستشو بخوای منم با خانوم مدیر موافقم. قصه چه به درد این بچه‌ها می‌خوره؟ بچه باید با واقعیت بزرگ شه.
این را وقتی گفت که روی صندلی مدیر نشست و دفتر و دستکش را روی میز گذاشت. گفتم: «خوندن قصه هم به قدر درس واسه بچه‌ها لازمه». شانه بالا انداخت. خواستم بگویم لازم هم نباشد شیرین است که در دفتر به آرامی باز شد و «او» آمد تو. دفتردار همانطور که سرش پایین بود، گفت: «با همه‌ی این تفاصیل تو که خودت یه پا قصه نویسی. خودت به بچه ها درس می‌دادی و این پولو جای اینکه دودستی تقدیم این یارو کنی می‌ریختی تو جیب خودت». همانقدر که مطمئن بودم خانوم دفتردار صدای باز شدن در را نشنیده‌است، مطمئن شدم صدای آرام و لحن طنزآلود او را هم نشنید: «حق کاملاً با ایشونه». صداش بم بود و خوش‌آهنگ آنقدر که فکر کردم به درد مجری بودن می‌خورد. به من گفت: «کلاس در اختیار شماس.» نمی دیدم اما به نظرم رسید لبخند می‌زند. قدش آنقدر بلند بود که نخواهم سرم را بالا بگیرم تا ببینم چه شکلی است. به دکمه‌های کت خاکستری‌اش گفتم: «ممنون». دفتردار که ایستاده بود و بر و بر او را نگاه می‌کرد به من گفت: «یه ربع بهشون تنفس بدید بعد برید سر کلاس». سر تکان دادم. به او گفت: «بفرمایید چای میل کنید. خیلی خوشحالم که نویسنده‌ی معروفی مثل شما قبول زحمت کرده و به بچه‌های ما قصه‌نویسی درس می‌ده. همین الان داشتم می گفتم این بچه‌ها به جز ریاضی و علوم به کلاسهای فوق برنامه هم احتیاج دارن. بنده عارفی هستم». دهانم باز ماند. او لبخند زد و لبخندش برخلاف انتظارم تمسخر آمیز نبود. نشست و من توانستم ببینم که عینک به چشم دارد و وقتی لبخند می‌زند گوشه‌ی چشمهاش چین مهربانی می‌نشیند. گفت: «پس شما هم دستی بر آتش نویسندگی دارید». دفتردار نگاه پر سوالی به من انداخت. گفتم: «گاهی چیزکی می‌نویسم اما فکر نمی‌کنم بشه بهشون گفت داستان». دوست داشتم بگوید «حتما شکسته نفسی می کنید» یا «داستانهاتون رو بیارید من بخونم». نگفت. در سکوت چایش را خورد. بلند شدم و گفتم :«با اجازه» که گفت: «تا وقتی خودت به نوشته‌های خودت اعتماد نداشته باشی و احترام نذاری. هیچ‌کس به نوشته‌هات احترام نمی‌گذاره». لبخند نزد نه اول جمله نه آخرش. جدی گفت جوری که انگار به یکی از بچه‌های مدرسه گفته باشد.

روز دوم:
جلوی آینه ایستاده و همانطور که روسری ابریشمی‌اش را با وسواس روی سر مرتب می‌کند، می‌گوید: «چه خبر؟» جوابی نمی‌دهم. نگاهم می‌کند و توی نگاهش ندامت و نگرانی موج می‌زند. سرم را به تماشای گلهای قالی گرم می‌کنم.
-راستی دانیال شیرموز ساعت ده شو نخورده.
می‌گویم: «باشه».
چادر حریر اسودش را که به سر می‌اندازد بوی عطر راهرو را برمی‌دارد. دوباره می‌گوید: «دنیا هم باید واسه فردا کاردستی درست کنه. همه چیشو خریدم آوردم. یه چیز خوب واسش درس کن قربون دستت».
-باشه.
لای در را که باز می‌کند، می‌چرخد و بوسه‌ای در هوا می‌فرستد: «بچه ها! خاله رو اذیت نکنینا. دیگه سفارش نکنم».  دنیا پایم را می‌چسبد: «خاله یه چیزی درس کن که هیچکدوم همکلاسی‌هام لنگه‌شو نداشته باشن‌ها». می‌گویم: «خودت باید درست کنی. من فقط کمکت می‌کنم». سرش را عقب می‌برد.
-من که بلد نیستم خاله. هرچی درس می‌کنم خوب در نمی‌اد. معلممونم خوشش نمی‌اد. نمره بد بهم می‌ده.
موهای بلندش را نوازش می‌کنم.
-تا وقتی خودت فکر می‌کنی کاردستی‌هات خوب نیست معلمت هم حق داره نمره‌ی خوب بهت نده.
با تعجب نگاهم می‌کند. دارم شبیه تو حرف می‌زنم انگار مثل خیلی از کارها و رفتارهام که شبیه تو شده‌اند.

-در پایان، مادربزرگ من لپهام را بوسید و گفت که خیلی بهم افتخار می‌کند…
شاگردم  قصه‌اش را اینجوری تمام کرد و «او» شروع کرد به دست زدن. بچه‌ها هم همراه او برای دوستشان دست زدند. بسته‌ی کوچک کادوپیچ شده‌ای را از میان کادوهای کوچک و بزرگ روی میزش برداشت و به قصه‌گوی کوچک داد. بچه‌ها دوباره دست زدند. به دخترهای کنارم که یک سمت نیمکت گلوله شده بودند و دست می‌زدند، گفتم: «جای من خوبه. اینقد نرین تو هم. راحت بشینین».  صدای او برعکس صدای من به راحتی آخر کلاس شنیده می‌شد:
-من انتظار دارم همه‌ی شما بتونید از حالا به بعد قصه‌ای به خوبی قصه‌ی دوستتون بنویسید. مطمئنم که می‌تونید.
به سمت من نگاه کرد و گفت: «فکر کنم برای امروز کافیه. به خصوص که خانوم معلمتون از نشستن روی این نیمکت‌ها خسته شده.» سرهای کوچولو از همه‌جا به عقب کلاس چرخید. لبخند زدم: «نه! خسته نشدم. استفاده می‌کنم.» که زنگ به صدا در آمد. بچه‌ها هوراکشان لوازمشان را جمع کردند. خودم را به سرعت به در کلاس رساندم تا بین دست و پاشان گیر نکنم. یکی از کوچکترین شاگردانم جلوتر از من دوید و پایین کت او را که داشت کیفش را مرتب می کرد گرفت. من بی اختیار ایستادم. او دو زانو نشست. دخترک چیزی زیر گوشش گفت که من نمی شنیدم. دفتر را از دست دراز شده و کوچک دخترک گرفت و به مهربانی خندید. سرش را نزدیک برد و زیر گوش دخترک چیزی گفت که خندید و جای خالی دو دندان افتاده اش پیدا شد. کادوی کوچکی از کیف بیرون کشید و به دخترک داد که به سرعت دست انداخت به دور گردن او و به همان سرعت هم رهایش کرد و شادی کنان کیف کوچکش را روی زمین کشید و از در کلاس بیرون رفت. خنده ام گرفت. همانوقت نگاه او هم به من افتاد. صدایش حتی میان شلوغی و رفت و آمد بچه ها به راحتی شنیده می شد: «کارتون دارم». کنارم که رسید گفت: «داستانت رو خوندم». با انگشت کوچک عینکش را روی بینی جا به جا کرد. فکر کردم به مردی اینقدر تنومند نمی آید اینهمه در رفتارهاش ظرافت به خرج بدهد. گفت: «چنگی به دل نمی زد» انگار با یک چیزی محکم توی سرم زده باشد. بغضم گرفت. سرم را پایین انداختم: «من تمام هفته وقت صرف نوشتنش کردم. به نظرم داستان خیلی خوبی شده بود». صدایم می‌لرزید مثل لبهام.
-خوبه. انگار یاد گرفتی برای اثرت ارزش قایل بشی.
بی‌اختیار گردن کشیدم و نگاهش کردم. لبخند می‌زد. گوشه چشمهاش چین مهربانی نشسته بود. گفت: «زیاد دربند قالب و چارچوب نباش. استعداد نوشتنت اونقدر هست که زیباتر از این هم بنویسی». مکث کرد. صدایش مهربان‌تر شد: «خوب می‌نویسی. بهتر از این هم می‌تونی بنویسی. باید بخونی خیلی هم زیاد». کادوی بزرگی را که زیر کادوهای دیگر روی میز گذاشته بود گرفت سمتم.
-جایزه تون!
به دکمه‌های کت قهوه‌ایش گفتم: «ممنون. باشه برای بچه‌ها». صداش آمرانه شد: «کتابه و مال شما». با دست‌های لرزان گرفتم و بی‌خداحافظی از کلاس بیرون دویدم.

روز سوم:
زلف‌های کم و حنابسته‌ی مادر را می بافم دو گیس‌باف نازک و کوتاه.
- کاش چارقد نمی‌بستی.
می‌خندد: «خیلی خرمن گیسو دارم؟» دلم می‌گیرد. یادم می‌آید که خیلی پیر شده‌است. پیرتر از آنکه در بند ظاهر باشد. جلویش زانو می‌زنم: «ناهار چی دوس داری درست کنم؟» به صورتم دست می‌کشد.
- یه کم به خودت برس. یه خورده هم به فکر خودت باش مادر. از من پیرزن گذشته. روز و شبتو با من باشی پژمرده می‌شی.
به جای جواب می‌گویم: «باید ببرمت حمام. خیلی وقت است نبردمت. ببخش بهت نمی‌رسم…». لبخند می‌زند. گوشه‌ی چشمهاش دنبال چین مهربانی شبیه تو می‌گردم. پیداش می‌کنم و ته دلم غنج می‌زند. صدا می‌زنم: «دانیال، دنیا، قیمه دوس دارین یا قورمه؟» صداشان از دو جهت مختلف می‌آید:
- قیمه.
- قورمه.
می‌خندم. مادر هم. چقدر دلم هوای خنده‌های تو را دارد. پتو را که روی پاهاش مرتب می‌کنم دستم را می‌گیرد: «پیری درد نیس. واسه همه هس. اما وقت پیری تنهایی درده. تو حالا جوونی نمی‌فهمی. این بچه‌ ها بزرگ می‌شن. علیا زندگی خودشو داره. خدای منم بزرگه اما تو دیرت می شه».

با خجالت گفتم: «فکر نمی‌کنین برای من یه کم دیر شده باشه؟» گفت: «نه.» محکم گفت و جای حرف نگذاشت. دسته‌های کیف را در مشت فشردم.
- اگه ناامیدتون کردم چی؟
برای اولین بار سر بلند کرد. چوق الف کاغذی را لای ورق کتابی که می‌خواند گذاشت و کتاب را بست.
-نمی‌کنی!
و صاف توی چشمهام نگاه کرد. اعلامیه‌ی مسابقه ی داستان نویسی را از روی میز برداشتم و به طرف در رفتم. او در سکوت به خواندن کتاب ادامه داد. از لای در نیمه‌باز میز بزرگ مستطیل شکل وسط سالن دیده می‌شد و هنرجوها که از پیر و جوان دور میز نشسته بودند. از میان نگاههای کنجکاوشان گذشتم. یک صندلی عقب کشیدم و گوشه‌ای نشستم. چند دقیقه‌ای طول کشید تا آمد. همه به احترامش بلند شدند. من هم. نشست و گفت: «از امروز دوست جدیدی به جمع ما اضافه شده که امیدوارم این کلاس‌ها براش مفید باشه.» انتظار داشتم بیشتر بگوید یا جور دیگر بگوید. از داستانهایم تعریف کند و بگوید که امیدوار است آینده‌ی درخشانی پیش رو داشته باشم. نگفت. با لبخند همیشگی ادامه داد: «رسم مهمان‌نوازی ما اینجوریه که دوستان تازه‌وارد اول داستان بخونن. خب خانوم. می‌شنویم.» در طول چهار سال درس خواندن در کلاس‌های دانشگاه و  چند سال معلم مدرسه بودن، نشده بود یا کمتر شده بود که در جمعی حرف بزنم و صدایم بلرزد یا تپق بزنم اما آن روز هم صدایم لرزید و هم تپق زدم. به محض تمام شدن داستان، بحث و نقد و نظرها شروع شد و به همهمه انجامید. صدای رسای او صدای دیگران را خاموش کرد.
-بهتره با نظم پیش بریم. از تو شروع می کنیم سارا.
به دختر زیبایی که روی صندلی کنارش نشسته بود اشاره کرد. حیرت‌زده متوجه شدم که او نه فقط با من که با همه‌ی شاگردان و اطرافیانش صمیمانه حرف می‌زند. حرف‌های دختر که تمام شد، او گفت: «آفرین. همیشه گفته‌ام سارا نکات ریزی رو می‌بینه که خیلی از کسانی که نام منتقد روی خودشون می‌ذارن نمی‌بینن». حالم خوب نبود. نمی‌دانستم و می‌دانستم چرا. دختر با تبسم شیرینی تشکر کرد. وقت بازگشت می‌دانستم که دیگر آنجا نخواهم رفت.

روز چهارم:
توی دفتر معلم‌ها با هم پچ‌پچ می‌کنند. نمی دانم درباره‌ی من حرف می‌زنند یا نه. اهمیتی هم نمی‌دهم. به فخری هم گفته‌ام. برایم مهم نیست دیگران چه فکری درباره‌ام می‌کنند. تنها معلمی که در محیط کار با او دوست هستم، «صامت» معلم کلاس اولی‌هاست که می‌نشیند کنارم.
-می تونی زنگ آخر جای من بری سر کلاسم؟ شوهره باز بیکار شده خونه س. می ترسم رو بچه ها دست بلند کنه. می خوام زودتر برم.
سر تکان می دهم: «باشه».
کلافه به ساعتش نگاه می کند:
-خبری نشد؟ بالاخره می‌خوای چی کار کنی؟
-نمی دونم. هنوز نمی‌دونم.
استکان چای داغ انگشتهام را می‌سوزاند اما من محکم‌تر در دستهام می‌فشارمش.
-مادرت چی می‌گه؟
- اون بنده خدا که حرفی نداره. می‌گه برو پی بختت… اما من نمی‌تونم…
آه می‌کشد و قندی از قندان بر می‌دارد: «خوش به حالت که می‌تونی بری پی بختت. به قول مادر خدابیامرزم گر بار دگر دختر شوم  دانم چه طور شوهر کنم.»
سر کلاس به بچه‌ها دیکته می‌گویم.
- خانوم اجازه؟ یواش‌تر! ما نمی‌رسیم!
- خانوم اجازه؟ بلندتر! ما نمی‌شنویم!
یواش‌تر می‌گویم و بلندتر. تو نمی‌شنوی.

عصر دلگیری بود. تمام بعد از ظهر باران باریده بود. دیگر کلاس قصه‌نویسی هم نبود.  بعد از آن شنبه‌ی کذایی با خودم عهد کرده بودم که نبینمش. روی پیاز و گوشت ِ در حال جلز و ولز آب ریختم که صدای زنگ در بلند شد.
-یعنی کی می‌تونه باشه؟
چشم‌های مادر وقت گفتن این جمله برقی از خوشحالی داشت. دلم برای تنهایی اش سوخت. فکر کردم کاش علیا و دانی باشند. نبودند. در را که باز کردم بی‌اختیار یک قدم عقب رفتم و به دکمه‌های کتی سورمه‌ای گفتم: «سلام». به جای جواب غرید: «از سن و سال من گذشته که دنبال هنرجوهام راه بیفتم توی خیابونهای شهر. اونم زیر این بارون». صداش خسته بود و عصبانی. گردن کشیدم و با تعجب نگاهش کردم. قطرات باران روی صورت و موهاش نشسته بود.
-چرا امروز نیومدی فرهنگسرا؟ فکر نکردی…
مکث کرد.  نگفت فکر نکردم چه! سرش را خم کرد و از لای در سرک کشید توی حیاط: «بد نیست تعارف کنی بیام تو». از جلوی در کنار رفتم. دهانم خشک شده بود. این را وقتی فهمیدم که خواستم بگویم: «بفرمایید». توی راهرو ایستاد تا کفشهاش را بکند. بلند گفتم: «مهمون داریم مامان». مادر نشنید یا شنید اما جواب نداد. او روبرویم ایستاد.
-چرا نیومدی کلاس؟
به دکمه‌های کت سورمه‌ایش گفتم: «نمی تونستم».
سرش را خم کرد: «نمی‌تونستی یا نمی‌خواستی؟» بغض راه گلویم را بست. دعا کردم صدایم نلرزد.
- نمی‌خواستم بیام که تحقیرم کنین.
همانطور وسط راهرو ایستاده بود جوری که نمی‌شد به راحتی از کنارش عبور کرد. گفتم: «نمی‌فرمایین تو؟» با سماجت همانجا ایستاد و بحث خودش را ادامه داد: «تحقیرت کنیم؟ کیا؟ منظورت منم؟ واضح حرف بزن ببینم چی می‌گی؟» کلافه بود و عصبانی. ته دلم خوشم آمد انگار تلافی کرده باشم. فکر کردم اینجا خانه‌ی منست. او در خانه‌ی منست. احساس برتری داشتم و از این احساس شاد بودم جوری که گفتم: «نمی‌تونستم و نمی‌خواستم داستانم و خودم وسیله‌ای بشیم واسه‌ی خودنمایی دختری که می‌خواد از شما دل ببره». حرف چرتی بود شاید از منظور من خیلی پرت نبود اما نباید آنطور و در آن لحظه بیان می‌شد. گفت: «عجب». یکباره صاف ایستاد. از من فاصله گرفت. برگشت و سمت در رفت.
-فکر کنم راه رو اشتباه اومدم…
کفشش را به پا کرد و از در بیرون رفت. بی‌خداحافظی رفت انگار اصلا نیامده باشد. اشکهام کی روی صورتم ریخته بودند و من نفهمیده بودم نمی دانم. بی هوا داد زدم: «به جهنم». اشک ریزان به مادر که توی راهرو هاج و واج نگاهم می‌کرد گفتم: «آدم مهمی نبود. هیچ کی نبود. برو تو مامان جون. سرما می‌خوری. امشب می‌خوام یه قیمه‌ی دخترپز حسابی برات درست کنم».

روز پنجم:
صدای خان‌عمو تا توی آشپزخانه می‌آید.
-الان آپارتمان رو بورسه. به پیشنهادم فکر کن آباجی. دختر، خودت می‌دونی تا یه سنی خواسگار داره. اونجوری لااقل خیالت از بابت جهازش راحته.
مادر آرام می‌گوید: «تا قسمت چی باشه». نمی‌بینم اما می دانم نگاه مادر وقت گفتن این حرف چقدر غمگین است. علیا که دارد در کشیدن غذا کمک می‌کند سقلمه‌ای به پهلوم می‌زند: «راس می‌گه دیگه دختر. یه تکونی به خودت بده. بیست و شیش سالت شده». یک دستم را با کفگیر در هوا بلند می‌کنم و کمرم را قر می‌دهم و تکان تکان می‌خورم. با حرص می‌گویم: «خوب شد؟» اول می‌خندد و چشم غره می‌رود: «زهرمار و خوب شد» بعد انگار یادش آمده باشد لب می‌گزد: «ببخش. نمی‌خواستم ناراحتت کنم». آرام می‌گوید: «هنوز از دستم عصبانی هستی؟ جون علیا؟» جوابی نمی‌دهم و بغضم را خفه می‌کنم. می‌رود توی درگاه آشپزخانه.
-خان‌عمو، زن عمو جان، مادر، بچه ها، بفرمایید شام.
خان‌عمو لیوان شربت ر ا روی میز می‌گذارد و به سمت مادر می‌چرخد.
- بچه‌های آدم که سر و سامون می‌گیرن آدم تازه یه نفس راحت می‌کشه و می‌فهمه زندگی یعنی چی.
خم می‌شود، پاکت سفید کوچک را روی پتو -روی پاهای مادر- می‌گذارد: «ناقابله آباجی. ببخش که دیر شد. این روزا کار و کاسبی کساده». شب که عمو و زن عمو می‌روند، علیا پولهای توی پاکت را می‌شمرد.
-سرراست سیصد هزار تومنه. ای عموی ناخون خشک! سهم‌الارث بابای خدابیامرزمونو که نمی‌ده هیچی…
مادر صداش را بلند می‌کند: «علیا!» علیا پاکت را روی طاقچه پرت می‌کند.
-چشم! خفه می‌شم! محض گل روی شما خفه می‌شم! آه…ها!
و با دست روی دهانش می‌کوبد.
تنها که می‌شویم، به مادر می‌گویم: «چرا گرفتی مامان؟ من که کار می‌کنم. درآمدم کم هست ولی با یه کم صرفه‌جویی…». مادر جواب نمی‌دهد. با چشمهای غمگین نگاهم می‌کند. توی چشمهای مهربانش جواب سوالم را می‌خوانم.

عصر که خسته از چند ساعت سر و کله زدن با بچه‌ها به خانه رسیدم، پاکت سفید کوچک را روی میز کارم دیدم: «فرهیخته‌ی گرامی، نظر به اینکه داستان شما در جشنواره‌ی سراسری میلاد نور در بخش داستان کوتاه بزرگسال به عنوان اثر برگزیده انتخاب شده‌است خواهشمندیم در تاریخ…» بقیه‌ی کلمات شروع کردند به رقصیدن مثل خودم. چرخ‌زنان به مادر که در درگاه اتاق نگاهم می‌کرد گفتم: «دخترت نیویسنده شد مامان». خندید. صورت پرچروکش از هم باز شد. دست به دور شانه‌های نحیفش انداختم و بوسیدمش. به علیا تلفن زدم تا خبر را بدهم. هنوز حرفم را تمام نکرده، گفت: «فردا وقت آرایشگاه دارم واسه مش. یه چند ساعت دانیال و دنیا رو می‌آرم اونجا. راستی مراسمت فردا که نیس ایشالله؟» گفتم: «نه». نفس راحتی کشید.

روز ششم:
مادر، وقت دکتر دارد. زنگ می زنم به علیا که ماشین دارد. می گوید که شوهرش تازه از ماموریت برگشته و سه ی صبح رفته دنبالش فرودگاه و حالا سرش دارد از درد بی خوابی می ترکد. می گویم اگر اینهمه توضیح نمی داد هم دلم به حالش کباب می شد. می گوید که بروم گم شوم که همه چیز را به شوخی برگزار می کنم و می پرسد از تو چه خبر تازه؟ خیلی جدی می‌گویم: «هیچی! تو آینه نگا کن می‌بینی گوشات درازه» و گوشی را می‌گذارم.. به مادر که با اخم نگاهم می‌کند می‌گویم:«به من خدا خودش اول شروع کرد» و زنگ می زنم به خان عمو. می‌گوید باتری ماشینش تعریفی ندارد و می‌ترسد وسط راه بگذاردمان. پیشنهاد می‌کند آژانس بگیرم. از پیشنهادش کمال تشکر را می‌کنم و گوشی را می‌گذارم. مادر لباس پوشیده و نگران نگاهم می‌کند. پتو را روی پاهایش مرتب می‌کنم. مصمم می‌گویم:«دوتایی می‌ریم».

اختتامیه‌ی جشنواره، چند ساعت دیگر شروع می‌شد. زنگ زدم به علیا که اگر می‌تواند چند ساعت کنار مادر باشد تا من بروم و برگردم.
- دانیال رو هم بیار. مامان سرش گرم می‌شه.
من من کرد: «از دیروز که دانی رفته تو حوض حیاطتون داره عطسه می‌کنه پشت کله‌ی هم. می‌ترسم بچه‌م مریض شده باشه. خودمم که با این شکم…». صدای فریاد دانیال از دور توی گوشی پیچید: «دروغ می‌گه خاله. حالم خوب خوبه. تو رو خدا بریم…». علیا بهش تشر زد: «غلط کردی. پس عمه‌ی من بود هی سر ناهار عطسه کرد؟» دانیال کم نیاورد: «از بس که فلفل پاچیدی رو غذا. بابا هم عطسه کرد…تازه خودتم…». علیا نگذاشت حرفش را تمام کند.
-تو قطع کن تا من خدمت این وروجک برسم. خودم بت زنگ می‌زنم.
مادر با چشمهای نگران نشسته بود و نگاهم می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم. مصمم گفتم: «دوتایی می‌ریم». لبخند زد. تا آنجا راه زیادی نبود. نشستیم کنار هم که دیدمش. بعد از یکماه بی خبری و سکوت. چند صندلی جلوتر از ما نشسته بود و یک سر و گردن از بقیه بلندتر بود. از خودم بدم آمد که آنقدر اهلی‌اش شده بودم که حتی از پشت سر هم بشناسمش. آن روز بارانی را به یاد آوردم تا عصبانیت و ناراحتی‌ام را از یاد نبرم. وقت خواندن اسامی برندگان، تازه فهمیدم که او هم جزو داوران جشنواره بوده است. بالا رفتم و جایزه ام را گرفتم. سنگینی نگاهش را حس کردم و با خوشحالی نادیده‌اش گرفتم. مادر پیشانی‌ام را بوسید: «مبارکت باشه». دست استخوانی و گرمش را در دست گرفتم: «شما اینجا باشین تا من ماشین بگیرم».
-اجازه بدین من برسونمتون.
بدون آنکه برگردم، بی‌اختیار و ناگهانی گفتم: «لازم نیست شما زحمت بکشین». بی‌توجه به من با مادر سلام و احوالپرسی کرد. در پاسخ سوال چشمهای مادر بی آنکه نگاهش کنم گفتم: «ایشون به بچه‌های مدرسه‌ای که من درس می‌دم قصه‌نویسی درس می‌دادن» و دوباره تکرار کردم: «شما همینجا باشین تا من یه ماشین بگیرم». «او» بی توجه به من به طرف مادر رفت.
- به دخترخانومتون هم یک دوره‌ی کوتاه داستان نویسی درس داده‌ام. یادشون رفت بگن.
و رو به من گفت: «اگه اینهمه سماجتی رو که تو بحث کردن با من به خرج می‌دی برای داستانت به خرج داده‌بودی به جای دوم ، اول می‌شدی».  خون به صورتم دوید. روبروی مادر و او ایستادم. به لوزی‌های پلیور کرم‌رنگش گفتم: «اگه شما هم به جای اینهمه سماجتی که تو بحث کردن با من به خرج می‌دین، رفته بودین الان ما هم رسیده بودیم خونه‌مون». به جای جواب فقط گفت: «سر راه وایستادی». از عصبانیت لب پایینم را جویدم. حاضر بودم هر چه دارم بدهم و برنده‌ی این مبارزه من باشم. مستاصل به مادر نگاه کردم که تا آنوقت ساکت مانده بود و  با چشمهای شماتت بار نگاهم می‌کرد. گفت: «ممنون پسرم». خجالت کشیدم. کنار رفتم تا رد شوند که چند نفری دورشان ریختند. یک عده دوربین به دوش و یک عده میکروفون به دست. او عذر خواست که نمی‌تواند مصاحبه کند. فکر کردم فرصت خوبی است تا از دستش خلاص شویم. به سرعت راه افتادم. باران لعنتی دوباره آمده بود و تاکسی پیدا نمی‌شد. کنارم ترمز کرد. گفت: «ببخشید حاج‌خانوم که به خاطر دعوای بچگانه‌ی ما زیر بارون موندید». تا خانه حرص خوردم و حرفی نزدم. مادر را که از پله های ایوان گذراند، به طرف من چرخید: «کارتون دارم». در ورودی را بستم و میان حیاط ایستادم روبرویش. لبخند نزد: «یادم رفت به مادرتون بگم دخترخانومشون در زیر بارون رها کردن دیگران هم مهارت دارن». ریشخندم می‌کرد. دستهام چنگ شدند. با صدایی بلندتر از همیشه گفتم: «من شما رو زیر بارون گذاشتم یا شما در کمال بی‌ادبی کفشهاتونو پوشیدین و رفتین؟»
-اگه اون حرفای نامربوط رو نمی زدین من هم مجبور نمی شدم زیر اون بارون برم و یک هفته سرما بخورم.
بی اختیار درآمدم که «دلم خنک شد». برای اولین بار با صدای بلند خندید. طنین قهقهه‌اش لبریز شادی بود. از خنده‌اش خودم هم خنده‌ام گرفت. سر صبر و ریز ریز خنده‌اش را کشید و تمام کرد. گفت: «جدا که لجبازی». گفت: «تبریک می‌گم مقام آوردنت رو. بیشتر از این هم حقت بود اما برای شروع این رتبه هم بد نیست». مکث کرد.
-لوث می‌شه اگه بگم اما… این یک ماه دوری از تو بهم خیلی سخت گذشت.
فکر کردم درست نشنیده‌ام. گونه‌هام و دستهام داغ شده بودند. فکر کردم حتما آنقدر سرخ شده‌ام که زشت به نظر برسم.
-هنوز از من دلخوری؟
مهربان گفت جوری که خون به دلم هجوم آورد. با خجالت به پلیور کرم‌رنگش گفتم: «نه».
-پس چرا نگاهم نمی‌کنی؟
برای اولین بار در آن روز گردن کشیدم و نگاهش کردم. سرش را به طرفم خم کرده بود. عینک به چشم نداشت و زیر چشمهاش چین مهربانی نشسته بود. دستهای بزرگش با عینکش بازی می‌کردند. لرزیدم. گفت: «الهی! سرما نخوری…» بی اختیار گفتم: «دوستتان دارم». دویدم و در را به سرعت بستم. تا وقتی مادر صدایم کرد پشت در بسته نشستم. نمی دیدم اما می دانستم او هم نرفته است نه تا وقتی که در جواب مادر گفتم: «چشم می آم». آنوقت بود که صدای بسته شدن در حیاط را شنیدم.

روز هفتم:
روز تعطیل است. روز شستن رو بالشی ها و ملافه‌ها. من از اتو‌کشیدن متنفرم. این را تنها فخری می‌داند. اتوی داغ را روی ملافه‌ی نمدار می‌کشم. اتو به ج‌ز و ویز می افتد و بخار داغ از گوشه‌هاش بیرون می‌زند. ریز ریز و بی‌صدا اشک می‌ریزم. فخری گوشه‌ی اتاق قنبرک زده است:‌ «اینقد قصه‌ی بدبختی‌های منو نوشتی تا خدا سرت آورد». می‌گویم:‌«به قصه‌ی تو چه ربطی داره آخه؟» به جای جواب به دانیال و دنیا که توی اتاق دنبال هم می‌دوند اشاره می‌کند.
- خوش به حال این دوتا. هیچی از دنیا نمی‌فهمن.
-بزرگ که بشن می‌فهمن.
آه می کشد: «آره. راس می‌گی». روی میز اتو خم می‌شود.
-مامان ِ اینام داره ازت سوء استفاده می‌کنه. یعنی چی که همه‌ش بچه‌هاشو می‌ریزه سر تو می‌ره این ور اون ور؟
براق می شوم بهش: «مامان ِ اینا، خواهر منه. حواست هس؟»
نچ می کشد.
-بابا عِرق خواهری. ناسلامتی تو هم خواهر اونی. شد یه بار که خواس بره آرایشگاه بگه توام باهام بیا؟ شد؟ شد یه بار دستتو بگیره، ببره بازار یه لباسم واسه تو بخره؟
فکر می‌کنم خیلی وقتها دوست داشتم علیا از من بخواهد که همراهش بروم بازار یا آرایشگاه یا خیلی جاهای دیگری که می‌رود و از من نمی‌خواهد همراهش بروم.
-شدی لَلِه‌ی بی‌جیره مواجب.
فکر می‌کنم فخری راست می‌گوید. از وقتی یادم می‌آید دنیا و دانیال بیشتر با من و مادر بوده‌اند تا با علیا. وقت بیماری، وقت تعطیلی، وقت و بی‌وقت. ملافه‌ی اتو شده را به بینی نزدیک می‌کنم. بوی خوش نرم‌کننده و اتو می‌دهد. اشکهام را با کف دست پاک می‌کنم. می‌گویم: «من گله ای ندارم». غر می‌زند: «خری که نداری» و می‌رود. فکر می‌کنم از تو هم گله‌ای ندارم. لابد خرم که ندارم.

از راه نرسیده، علیا با قدم‌های اردکی خودش را رساند بهم. دنیا را حامله بود و راه رفتن برایش مشکل.
-ای کلک! حالا دیگه با ما هم بله؟
خسته بودم و حوصله‌ی مسخره بازی نداشتم. گفتم: «از صب تا حالا دهنم کف کرده از بس گفتم زاینده رود به باتلاق گاوخونی می‌ریزه و یانگ‌ تسه طولانی‌ترین رود آسیاس. خودت حساب کار خودتو بکن و مثه بچه‌ی آدم برو کنار». بدتر با شکم گنده‌اش چسبید بهم.
-آقا خوش‌تیپه اومد خواستگاریت.
ماتم برد. علیا بشکن‌زنان دور خودش چرخید و اردکی رقصید. تازه متوجه دسته گل‌بزرگ روی میز هال شدم. مادر هم از آشپزخانه بیرون آمد. گفت: «خودش تنها اومد. اجازه خواست خونواده‌اش از شهرستان بیان خواستگاری».
نمی‌دانستم چه بگویم. همانطور مات و مبهوت ایستاده‌بودم وسط هال اما مغزم داشت حساب کتاب می‌کرد. علیا محکم زد پشتم: «اوووی! با ما باش!» بی‌حرف به اتاقم رفتم و مدتی روی تخت نشستم. همان عصر برای اولین بار فخری را دیدم. رفته بودم «او» را ببینم. فخری برایمان چای اورد و بیسکوئیت.لاغر بود و استخوانی. پیر نبود اما جوان هم نبود. لهجه‌اش جنوبی بود و صورتش آفتابسوخته. تازه آن فرهنگسرا استخدام شده بود. هیچ‌وقت مستقیم حرفی با من نزد اما انگار می‌دانست من و او دوست داریم با هم تنها باشیم. این را وقتی فهمیدم که دیدم ارباب‌رجوع‌های دیگر را به بهانه‌ی جلسه داشتن او دک می‌کند. گفتم: «خان عمو نمی‌ذاره این وصلت سر بگیره» و برای اینکه مجبور نشوم نگاهش کنم، با نوک کفشهام روی کف اتاق خط کشیدم. صداش مهربان بود.
-چه کار باید بکنیم تا راضی بشه؟
به سرعت گفتم: «صبر». خندید، نه به قهقهه.
- چیزی رو ازم بخواه که داشته باشم.
قلبم به درد آمد. یکباره کنارم نشست. گفت: «فکر نمی‌کردم بعد از اون اعتراف توفانی که لای در خونه‌تون کردی جرات کنی تنها بیای پیش من». گونه‌هام داغ شدند مثل دستهام. سرم را بیشتر به چانه‌ام نزدیک کردم. سرش را به طرفم خم کرد و آرام گفت: «من هم دوستت دارم».
پا از در خانه تو نگذاشته، علیا نگران پرسید: «چی شد؟ چی بهت گفت؟ چی بهش گفتی؟» شادمان خندیدم: «هیچی. قرار شد یه چند وقت دست نگه داریم تا همدیگرو بهتر بشناسیم».

هفته‌ی دوم- روز اول:
با مادر باقالی سبز پوست می‌کنیم. یکباره می‌پرسد: «از فخری خبر داری؟» من من می‌کنم: «از وقتی رفت بوشهر نه».
- زن دنیا‌دیده و زجر کشیده‌ای بود. همون یه باری که آوردیش واسش مانتو بدوزم ازش خوشم اومد.
دنیا کنارمان می‌نشیند و با لحن کودکانه پرسید:
-منو می‌گی مامان‌جون؟ کی منو دیده؟
می‌خندم: «دنیادیده یه اصطلاحه خاله. دست به باقالی نزن. برو بازی کن». غلاف خالی باقالی را بالا می‌گیرد و نگاهش می‌کند. گرم یاد کردن از گذشته‌ایم که دانیال فریاد می زند:‌«مامان جون، خاله، دنیا غش کرده». هرچه صدایش می زنیم جواب نمی دهد. هرچه به علیا زنگ می‌زنیم تلفنش خاموش است. رفته استخر. برای اعصابش خوب است. دنیا را می‌بریم درمانگاه. تازه آنجا می‌فهمیم که فاویسم دارد.
-همه‌اش تقصیر شماهاس. اگه بچه‌ام بمیره چه خاکی تو سرم کنم؟ جواب باباشو چی بدم؟
علیا اینها را می‌گوید و توی سر خودش می‌زند. مادر شماره‌انداز صلواتش را تند تند فشار می‌دهد و صلوات می‌فرستد. با غیظ می‌گویم: «تو باید بهمون می‌گفتی فاویسم داره». روی زمین ولو می‌شود و گریه می‌کند: «من از کجا باید می‌دونستم که شما یه هو هوس می‌کنین بیست‌کیلو باقالی بریزین جلوی بچه‌ی بیچاره‌ی من که براتون پاک کنه؟» انگشتش را تکان می‌دهد سمتم: «تلافی کردی ها؟ محبتم رو اینجوری تلافی کردی آره؟» و هق‌هق می‌کند. حتی مادر هم چپ چپ نگاهش می‌کند. فکر می‌کنم آخ فخری! آخ فخری! باید دهان تو را طلا گرفت فخری. مادر اشاره می‌کند که چیزی نگویم.

کنار هم قدم می‌زدیم. کفشهای کتانی به پا داشتم و مقنعه‌ی طوسی. گفتم: «می‌خوام قصه‌ی فخری رو بنویسم» و گردن کشیدم و نگاهش کردم.
-حالا چرا فخری؟
- خب خیلی زجر کشیده. واسم تعریف کرد که شمال شوهر کرده بوده. رودبار که زلزله می‌شه شوهر و دو تا بچه‌هاش می میرن. می ره شهر خودش جنوب. اونجا پسر یکی یه دونه‌ی نوجوونش با موتور می‌خوره زمین و ضربه مغزی می‌شه می‌میره. حالا اون مونده و سه تا دختر…». ایستاد. توی چشمهام خیره شد.
-داری بزرگ می‌شی.
خندیدم: «خیلییی! وای که اگه شاگردام منو با این سر و شکل و ادا اطوار ببینن دیگه ازم حساب نمی‌برن». همان‌وقت کمرم را گرفت و مرا کناری کشید. صدای ترمزی بلند شد. دستش را کوبید روی کاپوت ماشین و به راننده غرید: «حواست کجاست؟» به من گفت: «خوبی عزیز دلم؟» نبودم. ترسیده بودم. لبخند زد: «امانتی دیگه. چی کار کنم».

هفته‌ی دوم- روز دوم:
مادر خوابیده است. من ظرفهای شام را شسته‌ام. وسایل صبحانه را روی میز چیده‌ام و  کتری پر از آب را روی گاز گذاشته ام. از خستگی روی پا بند نیستم. روی تخت که دراز می‌کشم فخری هم می‌چپد کنارم. غر می زنم: «این تخت یه نفره‌س ها». توجهی نمی‌کند. به زمزمه می گوید: «هیچ چیز تو دنیا بهتر از روراست بودن نیست». این حرفش با همه‌ی خستگی بیدار نگهم می‌دارد. می‌چرخم طرفش.
-منظورت چیه؟
-خودت بهتر می‌دونی.
دستم را می‌گذارم روی چشمهام.
-تو اگه بودی چی کار می‌کردی فخری؟
آه می‌کشد:‌«به زلزله که نمی‌تونستم بگم نیاد. اما می‌تونستم واسه پسر نابالغم موتور نخرم. نسل موتورو از رو زمین می‌کندم.»
می‌گویم: «اگه جای من بودی چی کار می‌کردی؟»
با بی‌حوصلگی می‌گوید: «حالا که نیستم».

علیا با شادی توی گوشی گفت: «تازه خبر ندارین واسه خواهر دسته‌گلم چه خواسگار خوبی اومده خان‌عمو». لعنت فرستادم به خودم که چرا گذاشتم به خان عمو زنگ بزند. چشم‌غره رفتم که نگو. بی توجه به من من ادامه داد: «حالا که نه… قرار شده یه چند وقت بیاد و بره. همدیگرو بشناسن». توی سر خودم زدم. موهام را از دو طرف کشیدم. مادر دستهاش را در هوا تکان داد و اشاره کرد که این کارها دیگر چیست که می‌کنی. گوشی را که علیا گذاشت کم مانده بود گریه کنم. گفت: «خان‌عمو خیلی خوشحال شد. تبریک گفت». داد زدم: «غلط کرد با تو». مادر براق شد سمتم. گفتم: «راست می‌گم. خان عمو می‌خواد زودتر به مراد دلش برسه وگرنه خوشبختی یا بدبختی ما واسش فرقی نمی‌کنه». علیا دستش را در هوا تکان داد که یعنی خاک بر سرت و گفت: «بی‌جنبه». سر گذاشتم به دامن مادر که روی صندلی نشسته بود و بی‌اختیار اشکهام جاری شد.
- اصلا کی گفته من بهش جواب مثبت می‌دم؟ هیچم همچین خبری نیست.
مادر دست برد لای موهام و مثل بچگی‌ها نوازشم کرد. سر بلند کردم. توی چشمهای غمگینش حرفهایی بود که نمی‌توانست به زبان بیاورد. گفتم: «من از پیشت هیچ جا نمی‌رم مامان». علیا زبانش را بیرون آورد.
- ای بچه ننه.
گفتم: «تو نمی‌فهمی». مادر اما می‌فهمید. برای همین پرسید «دوستش داری؟» با بغض سر تکان دادم. سرم را به دامن گرفت: «به پیشونیت بگو به چیزای بد فکر نکنه. من آرزومه که عروسی تو رو ببینم. به این فکر کن». مدتها فکر کردم و بیشتر به چیزهای بد.

هفته‌ی دوم- روز سوم:
زنگ انشا به بچه‌ها آموزش قصه‌نویسی می دهم مثل تو. به قصه‌گوهای کوچک جایزه می‌دهم. مثل تو. کلاس که تمام می‌شود یکی از بچه‌ها جلویم می ایستد و انگشتش را بالا می‌برد: «اجازه؟» لبخند می‌زنم مثل تو: «بگو».
-اگه از ما هم می‌خواستین قصه مونو بخونیم بهمون جایزه می‌دادین ولی زنگ خورد. می‌شه قصه‌مونو خونه بخونین اگه خوب بود بهمون جایزه بدین؟
اشک توی چشمهام جمع می‌شود. فکر می‌کنم آن دختر کوچولو هم همین را به تو گفته بود؟ خم می‌شوم. به گونه‌ی نرمش انگشت می‌کشم و بزرگترین کادوی روی میزم را می‌دهم دستش. می‌خندد و جای خالی دو دندان افتاده‌اش پیدا می شود. بینی‌ام را بالا می‌کشم و لوازمم را جمع می‌کنم. دلم شانه‌ای برای اشک ریختن می‌خواهد.

عکس پدرم را در قاب نقره‌کوب نشانش دادم.
- این خونه رو پدرم با دستهای خودش ساخت. پدرم بنا بود اما خیلی دوست داشت ما درس بخونیم و از راه درس به جایی برسیم.
به دور و برش نگاه کرد.
-پس مادرت باید این خونه رو خیلی دوست داشته باشه. این خونه پر از خاطره س.
یک آن غم توی دلم نشست.
-خیلی دوست داره. همه مون دوست داریم. کاش هیچوقت مجبور نشیم بفروشیمش.
روی تختم نشست. قامت بلندش تا شد.
-مگه مجبورین؟
به زحمت از میان بغضی که راه گلویم را بسته بود گفتم: «نه. ایشالله که مجبور هم نمی‌شیم» و دو قطره اشک روی گونه‌هایم خط انداخت. یکباره دست بزرگش را پیش آورد، چانه‌ام را گرفت. گفت: «الهی! به خاطر پدرت گریه می کنی؟» به جای جواب، برای اولین و آخرین سر به شانه‌اش گذاشتم و یک دل سیر گریه کردم. از خجالت تا مدتها کنارش تنها نماندم.

هفته‌ی دوم- روز چهارم:
علیا می‌نشیند لبه ی تخت.
-داری چی کار می‌کنی با خودت دختر؟ نه درست غذا می‌خوری. نه درست می‌خوابی. هی با خودت حرف می‌زنی. فخری فخری می‌کنی. با این فخری چی کار داری تو؟
بق می‌کنم.
-می‌خوام بیاد سر قبرم وقتی مردم فاتحه بخونه. چی کار دارم باش؟
دست دراز می‌کند به موهام که عقب می‌روم.
- چیه؟ باز می‌خوای بچه‌هاتو واست نگه دارم؟ این دفعه کجا می‌خوای بری؟
دستش را به سرعت پس می‌کشد. لبهاش می‌لرزند. از خودم بدم می‌آید. حرف بدی زده‌ام. درا که باز می‌کند، می‌گوید: «مامان نگرانته. اگه برات مهمه» و می‌رود. می‌دانم و نمی‌دانم چه مرگم است. دلم برایت تنگ شده است. دلم برای خودم می‌سوزد. می‌گویم: «چی کار باید بکنم فخری؟» و هق هق می‌کنم. فخری سرم را نوازش می‌کند.
-به حرف دلت برو.
زار می‌زنم: «تو که به حرف دلت رفتی پشیمونی وای به حال من».

جلوی در خانه که رسیدیم، گفت: «می‌خوام با خان‌عموت صحبت کنم. دیگه موش و گربه بازی بسه». بی‌اختیار منقبض شدم. گفت: «ادامه‌ی این وضعیت نه به صلاحه نه درست».  من‌من کردم: «اما خان عمو رفته سفر». مهربان نگاهم کرد. گوشه‌ی چشمهاش چین مهربانی نشست. به طرفم چرخید.
-کی از سفر می‌آد؟
-نمی‌دونم… می‌پرسم…
رنگم پریده بود یا دستهام سرد سرد بود که پرسید: «حالت خوبه؟ داری می‌لرزی». بی‌اختیار نامش را صدا زدم. صداش از دورها می‌آمد انگار: «جونم…». گفتم: «دوستت دارم». صدای خوش‌آهنگش جواب داد: «من بیشتر…».  گفت: «من نمی‌تونم بیشتر از این صبر کنم. درک کن». اخم کردم: «اگه نتونی صبر کنی یعنی چی کار می‌کنی؟» خندید به قهقهه. کشدار و نرم. بعد ساکت شد. جوری نگاهم کرد که دلم لرزید. ترسیدم از اینکه کنارش نشسته‌ام. گفت: «می‌بوسمت». محکم گفت. فکر کردم دروغ نمی‌گوید. شوخی نمی‌کند. خودم را جمع کردم و نزدیک تر به در نشستم. دنبال دستگیره‌ی در می‌گشتم که عینکش را برداشت. با انگشت پلکهای بسته‌اش را فشار داد. آمرانه گفت: «برو. مادرت نگران می‌شه».

هفته‌ی دوم- روز پنجم:
دفتری را که رویش نوشته‌ام «قصه ی فخری» باز می‌کنم، دو ورق آخر را می‌کنم و ورقهای سفید جایش می‌چسبانم. از زبان فخری به پسرش می‌گویم: «موتور وسیله‌ی مطمئنی نیست پسرم… جان مامان از خیر خریدنش بگذر». فخری با شادی دست می‌اندازد دور گردنم. انگار با من یکی شده باشد. می‌گویم: «می خوام سرنوشتمو عوض کنم فخری نمی‌دونم چه جوری اما می‌خوام این کارو بکنم». می‌خندد: «خواستن توانسته عزیزکم». می‌روم سراغ مادر. پتو را رویش مرتب می‌کنم. لیوان آب شبش را کنار تختش می‌گذارم. می‌گویم: «می‌خوام برم دنبال بختم مامان حتی اگه پشت هفت تا در بسته باشه». مادر موهام را نوازش می‌کند. سرم را خم می‌کند و به پیشانی‌ام بوسه می‌زند. می‌گویم: «ازم راضی باش مامان. از کاری که می‌کنم راضی باش». لبخند می‌زند.
-بختت سفید باشه.
زنگ می‌زنم به علیا. خواب‌آلوده است و  عصبانی. غر می‌زند که نمی‌توانستم بگذارم برای صبح؟ جوابش روشن است: نه. می‌گویم دیگر از دستش ناراحت نیستم که خاطرات مرا پنهانی خوانده‌است و از سر دلسوزی زنگ زده است ‌به تو که حقیقت را برایت روشن کند. می‌گویم که مطمئنم فکر کرده با این کار در حق من خواهری می‌کند برای همین هم از دستش ناراحت نیستم اما سالهاست که ناراحتم از این‌که وظایف مادری خودش را بر گرده‌ی من هوار می‌کند. ناراحتم از اینکه فکر می‌کند من وظیفه دارم بچه‌هایش را برایش تر و خشک کنم. ناراحتم که برای وقت من به قدر وقت خودش ارزش قایل نمی‌شود. ناراحتم از اینکه به مادر آنطور که باید نمی‌رسد. می‌گویم  و می‌گویم که خواهرم و مادرم را با تمام دنیا عوض نمی‌کنم. گریه می‌کند بلند بلند. دیگر خواب‌آلوده نیست.
- بمیرم برات. چرا اینهمه سال بهم نگفتی؟ من فکر کردم خودت دوست داری بچه‌ها همه‌ش دور و برت باشن… الهی بمیرم. راست می‌گی. خیلی بهت زحمت دادم این سالها… ایشاالله عروسیت جبران کنم… به هیچکدومتون نرسیدم. نه به تو نه مادر. ایشالله جبران می کنم.
محکم فین می‌کند توی دستمالی که نمی‌بینم. می‌گویم: «برو بخواب. ببخش که بیدارت کردم. اینا رو باید می‌گفتم». با صدای تودماغی می‌گوید: «خوب کاری کردی…». می‌گویم: «شب به خیر». می‌گوید: «شب به خیر…» بعد انگار چیزی یادش آمده باشد به سرعت ادامه می‌دهد: «الو… راستی تو  فردا سر کار نمی‌ری یعنی؟ پس من می‌تونم دنیا و دانیالو فقط واسه یه ساعت…» سر تکان می‌دهم و می‌خندم: «تو آدم نمی‌شی علیا». می‌خندد و خداحافظی می‌کند.

تمام عصر باران باریده بود. در زدند. لپه‌های سرخ‌شده را توی خورش ریختم و آیفون را برداشتم. هرچه اصرار کردم بیاید تو گفت که نمی‌آید. دم در سرم را بالا گرفتم و به دنبال مهربانی توی چشمهاش گشتم. کمتر دیدم. خط اخم روی پیشانی بلندش افتاده بود و چشمهای بی‌عینکش گود رفته بودند. لب که باز کرد صدای خوش‌آهنگش گرفته بود.
-حاضر شو بریم بیرون.
کنارش نشستم و در سکوت نیم‌رخش را تماشا کردم. لب پایین کمی پیش آمده و مغرورش را و  چشم‌های خسته‌ی مهربانش را. بی که به من نگاه کند گفت: «من از دستت عصبانی‌ام. خیلی هم عصبانی‌ام و وقتی عصبانی‌ام هرچی کمتر حرف بزنم بهتره. می‌خواستم بی حرف برم اما راستش دیدم دور از انصافه. می‌دونم که تو وقتی آتیشی می‌شی هر کاری از دستت بر می‌آد. ازت می‌ترسم روراست بگم. می‌ترسم کار دست همه بدی. اینه که خواستم ببینمت». با دیدن نگاه مات و مبهوت من مکثی کرد. با دهان خشک‌شده گفتم: «می‌شه واضح حرف بزنی؟ من هنوز نمی‌دونم چی شده؟ چه گناه کبیره‌ای مرتکب شدم؟»
ابرو درهم کشید. توی چشمهاش همه چیز بود جز مهربانی. نبضم مثل گنجشک می زد. چشمهاش را تنگ کرد. گفت: «عموت به هیچ سفری نرفته. درسته؟» خشکم زد. با صدایی آرام اما پر از شماتت گفت: «عموت مخالف ازدواج ما نبوده. اینم درسته؟» سرم گیج می‌رفت. فکر کردم کی؟ کار کی می‌تواند باشد؟ به همه فکر کردم به جز علیا. تنم می‌لرزید مثل صدا و دستهام وقت توضیح دادن. دستش را بلند کرد. گفت: «نیومدم که بشنوم. اومدم بگم. تو به قدر کافی به من دروغ گفتی». اشکهام روی گونه‌هام خط انداختند و او دست دراز نکرد تا پاکشان کند.
-فقط به خاطر مامان… به خاطر خونه… عمو می خواد به بهانه‌ی ازدواج من خونه رو صاحب شه. می‌خواد بفروشدش… مامان اگه این خونه از دستش بره دقمرگ می‌شه…». اشکهام از شیار لبهام لغزیدند توی دهانم. دیگر طعم شیرین خاطره نداشتند. شور بودند و طعم شوربختی می‌دادند. شمرده گفت: «می‌دونم. خواهرت همه چیز رو برام گفت. من سرزنشت نمی کنم برای تصمیمت اما حق نداشتی با احساسات من بازی کنی». سرم درد گرفت از اینکه نمی‌توانستم، نمی‌گذاشت حرف بزنم. نمی‌گذاشت برایش همه چیز را توضیح بدهم، نمی‌گذاشت آنطور که دلم می‌خواهد حرف بزنم تا به دلش اثر کند. گفتم: «نه حق نداشتم. اما من نمیخواستم با احساسات تو بازی کنم. من دوستت دارم…». نگاهش کردم شاید به چشمهام نگاه کند و باور کند دروغ نمی‌گویم. نگاه نکرد. سنگ شده بود و نرم نمی‌شد. نیشخند زد.
-فقط نمی دونستی کِی! حالا. ده سال دیگه. بیست سال دیگه. خودت می‌دونی با من چی کار کردی؟
راست می‌گفت. نمی‌دانستم. ترسیدم بگویم راست گفته است. گفتم: «مامان جز من هیچ کس رو نداره. زندگی روی ویلچر به قدر کافی زجر آور هست… اگه من نباشم…». سر تکان داد.
- من خوش خیال رو بگو که می گفتم عیب نداره.  بالاخره یه روز با هم آینده مونو می سازیم… بالاخره یه روز…می‌دونی چی به سرم آوردی؟
بی اختیار دست گذاشتم به دهانش.
-نگو. بسه. نگو. عذابم نده.
سرش را عقب کشید. دستم هنوز از نفسش گرم بود. هق هق کردم: «فکر می‌کنی من کمتر از تو زجر کشیدم؟ زن نیستی که بفهمی چی می‌گم. من بازیت ندادم. به خدا ندادم.  آرزومه که همسر تو باشم، اما …». چرخید سمتم. برای اولین بار در تمام مدتی که حرف می‌زدیم، نگاهم کرد جوری که انگار دیگر مرا نمی‌بیند. گفت: «به جای این همه فکر و نقشه‌ی احمقانه که توی سر کوچیکت بود هیچ وقت به ذهنت نرسید شاید راه سومی هم باشه؟» آه کشید: «اگه همون وقت بهم گفته بودی عقلهامونو رو هم می‌ذاشتیم و به جای گریه‌زاری وضعیتمونو بهتر می‌کردیم». به سرعت گفتم: «حالام دیر نشده. حالا که فهمیدی. تو بگو چی کار کنیم؟» یک لحظه خندید. کوتاه و تلخ. گفت: «چرا شما زنها فکر می‌کنین همه چیز هر لحظه که اراده کنین می‌شه مثل اولش؟» گفت: «سردرد می‌گیری. اینقدر گریه نکن». شمرده گفت. مهربان گفت. فکر کردم خدا را شکر. فکر کردم همه چیز به خیر و خوشی تمام شد. گفت:«هردومون باید فکر کنیم. سنگامونو با خودمون وا بکنیم…». وحشت‌زده پرسیدم: «تا کی؟» جوابم را نداد. دست دراز کرد، با سرانگشت صورت نمناکم را نوازش کرد. گفت: «آخه این مزخرفات چی بود که سرهم کردی؟ فکر کردی من کی ام؟ یه دیو که می خواد واسه هوی هوس خودش تو رو از مادر علیلت جدا کنه؟» مکث کرد. گفت:‌ «بزرگ شو». دست از من برداشت.
-به مادرت سلام برسون.
محترمانه ازم خواست پیاده شوم. یک آن حرصم گرفت. از یاد بردم که دیگر در موضع قدرت و برتری نیستم. از یاد بردم که دیگر معشوق دلبخواه او نیستم که نازم خریدار داشته باشد. پیاده شدم و در ماشین را محکم کوبیدم. رفت انگار که اصلا نیامده باشد.

هفته‌ی دوم – روز ششم:
صبح زود می‌روم دم مغازه‌ی خان عمو. مغازه‌ای که در اصل ما هم در سه دانگ آن سهم داریم. خان عمو را پشت طاقه‌های روی هم چیده‌ی فرش پیدا می‌کنم. روی تخت، تکیه به پشتی داده و قلیان می‌کشد. مهلت نمی‌دهم سلام و احوالپرسی‌اش طولانی شود. کوتاه و مختصر می‌گویم نه ما و نه مادر قصد فروش خانه را نداریم. دیگر حرفی از فروش خانه نزند همانطور که ما اینهمه سال به حرمت حرف و موی سفید او حرفی از مطالبه‌ی سهممان از مغازه نزده ایم. می‌گویم و راهم را می‌کشم و می‌روم. دوست دارم بگویم که حتی اگر من عروسی کنم هم مادر را تنها نمی‌گذارم تا او دور و برش بچرخد و تطمیع و ترغیبش کند. زبانم را نگه می‌دارم و با گردن افراشته می‌روم.

روز اول:
اتاق انتظار خلوت است. منشی جوان و خوش بر و رو می‌گوید بیخود وقتم را تلف نکنم. معلوم نیست امروز بیاید. اگر هم بیاید معلوم نیست کی. می‌گویم: «ایرادی نداره. منتظر می‌مونم». لبهاش را جمع می‌کند که یعنی «هرطور میلته». فکر می‌کنم جایت خالی است فخری. دو ساعت می‌شود که نشسته‌ام و نیامده‌است. پای چپم خواب رفته است و مور مور می‌شود. بلند می‌شوم و لنگ لنگان توی اتاق قدم می زنم. خانوم منشی برای ناهار رفته است. چند صدای پا نزدیک می‌شوند. چند نفر با هم گفتگو می‌کنند صدای خوشآهنگ و بمی واضح‌تر از همه‌ی صداها است. سرم را پایین می‌اندازم تا رد شوند و بروند توی اتاقی که میز بزرگ مستطیل شکل دارد. چند ساعت دیگر می‌نشینم تا دیگران هم بیایند و بروند. تا آخرین نفر از اتاق او بیرون بیابد. از پشت شیشه‌های مشبک می‌بینمش که توی اتاق قدم می‌زند. صدایش را می‌شنوم که آرام و شمرده می‌پرسد: «امروز خبری نبود؟»
-یه خانوم از صبح نشسته تا شما رو ببینه.
-کی هست؟ بگین بیان تو. این داستانها رو هم کپی بگیرین برام.
از لای در می‌بینمش که دست‌های بزرگش را روی میز گذاشته و خم شده. عینک به چشم دارد و چشمهاش از همان دور هم غمگین است. توی دلم می‌گویم: «برام دعا کن فخری». می‌روم تو و به دکمه‌های ژاکت سبزرنگ می‌گویم: «سلام».

دسته‌بندی: داستان  2 Comments
Jun
17

• مقدمه:
«
هنر و ادبيات دارد به جايگاه اصلي خود نزديك مي‌شود. از جنگ و جهاد و
شهادت مي‌گويد. از ايثار و جانبازي و رشادت حكايت مي كند. دردهاي اجتماع
را به تصوير مي كشد. بيم ها و اميدهاي آرماني را تحرير مي كند… اين
گوشه‌اي از رسالت هنر و ادبيات، داستان و مطبوعات است. اما اسباب تاثر و
تاسف است از اين جهت كه هنوز به آن درجه از بلوغ فرهنگي نرسيده‌ايم كه
قالب داستان را از ديگر قالبهاي متعارف ادبيات و مطبوعات تمييز دهيم . شعر
و داستان علي القاعده بايد با معيارها و ضوابط خاص خود سنجيده شوند. اگر
قرار باشد كسي را به خاطر شعر يا قصه محاكمه كنند، حافظ، بلندترين قله‌ي
ادبي ايران بايد تمام عمر خود را پاي ميز اين محاكمات مي گذراند كه سروده
است: مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب/ چون نيك بنگري همه تزوير مي
كنند و يا اين بيت كه: مصلحت ديد من آنست كه ياران همه كار/ بگذارند و سر
طره‌ي ياري گيرند…»
گوشه‌اي از متن دفاعيه سيد مهدي شجاعي در دادگاه مطبوعات

از
قديم رسم بوده كه وقتي خواسته باشي موضوعي را توصيف كني يا درباره‌اش به
توضيح و تشريح بپردازي، اول آن موضوع را «تعريف» كني وجز اين نمي‌تواني
درباره‌اش گفتگو كني.
به همين دليل بر خود لازم مي‌دانم تا قبل از
آغاز اين «مقدمه»، به اين مطلب بپردازم كه «داستان» چيست. تعاريف زيادي
براي داستان وجود دارد اما آنچه همه بر آن متفق القولند اينست كه داستان،
مبالغه‌ي روابط آدمها و شخصيتهاست و بزرگ كردن حوادث و خلق آدمهاي جالب
توجه و به نوعي نگاهي تازه به زندگي كهنه‌ي بشر از زاويه‌اي جديد و
متفاوت. به همين دليل معمولاً داستان به سوژه‌ها و شخصيت‌ها و حوادثي خاص
مي‌پردازد وگرنه آدمهاي معمولي و وقايع عادي و زندگي‌هاي روزمره قابليت
داستان شدن ندارند. دورنمات مي‌گويد:
«دو نفر كه در شرايط عادي با هم گفتگو مي‌كنند و قهوه مي‌خورند موضوع
داستان و نمايش نيستند. درام زماني آغاز مي‌شود كه بدانيم در فنجان يكي از
آنها زهر ريخته شده است». به قول سيد مهدي شجاعي شرايط غير معمول و
نامتعارف است كه اسباب خلق داستان مي‌شود. اگر مقاومت در مقابل جذابیت
گناه، امري عادي و متداول و عمومي بود كه خداوند قصه‌ي حضرت يوسف را
نمي‌نوشت. اگر يوسف، خاص و استثنايي و منحصر به فرد نبود كه قهرمان يك
قصه‌ي قراني نمي‌شد.
اينها را نوشتم تا بگويم ادبيات داستاني و به
تعبير رايج تر «قصه نويسي» قدمتي به تاريخ حيات آدمي دارد و اين هنر انگار
كه از همان آغاز زندگي جمعي بشر در ناخوداگاه وي مستتر بوده كه اگر جز اين
بود خالق بشر خود به زبان قصه سخن نمي‌گفت و اصلاً همين شباهت ظاهري ميان
زبان وحي و داستان و اسطوره سازي است كه كفار قريش با تمسك به آن، كتاب
الهي را «اساطيرالاولين» خواندند. مي‌پرسيد كدام شباهت؟ همان حكايتي كه
خداوند «احسن القصص» ناميدش. حقيقتي راست و بي شبهه نه افسانه و اسطوره.
همينجا بگويم به زعم عده‌اي كه نه قرآن را مي‌شناسند و نه اسطوره را، همين
كه كفار قريش آيات الهي را به «اساطيرالاولين» تشبيه كرده‌اند كافيست كه
هرگونه داستان پردازي را گناهي نابخشودني بدانند و قصه گويي را حرام. غافل
از اين كه قصه بيان نمادين «حقيقت» است
نه «واقعيت» لذا سنجش آن به ترازوي واقعيت (راست و دروغ) خطايي است بزرگ.
نه نويسنده اي كه قصه مي‌نويسد و نه خواننده‌اي كه قصه‌ي او را مي‌خواند
هيچ يك را هواي آن نيست كه به گفتاري واقعي و راست دل مي‌سپرند، بلكه
خواننده‌ي آگاه به دنبال «حقيقت»ي است كه وراي قالب عبارت مي‌بايد جست.
كما اينكه در سينما نيز اين مطلب صادق است و بيننده‌ي يك فيلم داستاني خود
به خوبي مي‌داند كه تصاوير، واقعي نيستند و بازيگران در دنیای واقعی اسامي
ديگري دارند و مَنِشي ديگرگون و آن كه كشته مي‌شود به واقع نمرده است. او
اين روايت را به تماشا مي‌نشيند تا به حقيقتي متعالي دست يابد كه پيام
داستان يا فيلم است.
غرض از اينهمه مطول آنکه براي
قصه نويسي كه داعيه‌ي دين دارد و قلم به «بسم الله الرحمن الرحيم»
مي‌چرخاند در اين روزگار وانفسا، قد علم كردن در برابر خيل قصه نويسان ِ
لامذهب و آفريدن اثري در خور، كار ساده‌اي ‌نيست. قدر ِ مسلم اينست
كه نويسنده‌ي مسلمان خون دل مي‌خورد تا در برابر هزار اثر ضد ارزش
نويسندگاني كه به قدر ذره‌ اي براي فرهنگ و اعتقادات مردم ارزش قايل
نيستند يك اثر ارزشمند بيافريند و خدا نکند تكفير نا آگاهانه و كوركورانه
شرايطي فراهم ‌کند كه دست‌هاي دلسوز و دلهاي دستگير اهالي راستين قلم
بشكند كه در آن صورت به جاي آنكه موسا‌يي قلم به ميدان بيندازد، شاهد
شعبده‌ي ساحراني خواهيم بود كه به تنها چيزي كه اهميت نمي‌دهند ارزشهاي
اخلاقي و روح كمال طلب انسان‌ها است.

داستانی که در پی خواهد
آمد، نشات گرفته از دغدغه‌های این روزهای منست. حکایت ِ سر در گمی و
آشفتگی من و تو. حکایت ما، نسل سومی‌ها. نسلی که نسوخته است و نه سوخته!
اما بازی با آتش را خوش می‌دارد و این را به کرّات اثبات کرده است. «از
نوشتن ِ این داستان هدف خاصی ندارم جز نوشتن»! این جمله‌ی معروف نویسنده‌ی
روسی را هم تنها از آن جهت آوردم که از من ِ داعیه‌ی دین داشته، نپرسید
«هدفت از نوشتن چنین داستانی چه بوده ست» که آنچه شرط ِ بلاغ بود، پیشتر
گفته‌ام.

• موخره:
این
خاطره را هم از باب ِ موخره، خطاب به آن دسته از دوستان ِ احتمالاً کم سن
و سال وبلاگستانمان می‌نویسم که مدتی ست با اسامی مجعول و چند نقطه‌ی
دنباله‌دار در کامنت گیر وبلاگ بنده خوش، مزه می‌پرانند.
دیروز که افطار -به اتفاق سلبیناز عزیز و پریای مهربان- مهمان ِ خانم معلم
عزیزمان بودیم، ایشان حرف قشنگی زدند. گفتند: «اگر میان اینهمه وبلاگستانی
به عدد ِ انگشتان دست، دوست و خواننده‌ی فهیم پیدا کرده باشم برای سه سال
وبلاگ نویسی ِ من کفایت می‌کند».
توفیق، رفیق ِ راه همه‌ی ما باشد در این روزهای عزیز

«تاریک روشن»

پشت به من روی نیمکت نشسته‌ای و دست‌هات را به عادت آن وقت‌ها از دو طرف باز کرده‌ای. از آن دور هم تارهای سفید فراوان لا به لای موهای پرپشتت را می‌بینم. پشت سرت می‌ایستم نرم و بی صدا، به عادت آن وقت‌ها. دوست ندارم برگردی و غافلگیرم کنی. آن وقت‌ها هم نمی‌کردی. دست‌هام را مشت می‌کنم تا بالا نیاورمشان و چشم‌هات را ناغافل نپوشانم.

می‌گویی: «نکن دختر! زشته! عیبه! اینجا یه مکان عمومیه. مردم چی می‌گن آخه؟».
صدات خندان است.
می‌گویم: «مردم هر چی می‌خوان بگن. در ضمن تو هر بار از کجا می‌فهمی که منم؟»
دست‌هام را از روی چشم‌هات بر می‌داری.
- آخه کی جز تو اهل این خل بازیاس؟
کنارت می‌نشینم و بق می‌کنم.
-خب؟
سرت را یکبری می‌چرخانی سمتم.
- خب به جمال خوشگلت.
آه می‌کشم: « آخ نمی‌دونی که! من عاشق همین خل بازیات شدم عزیزم». با حرص می‌گویم. تو به قهقهه می‌خندی. کیفم را باز می‌کنی. می‌گویم: «واقعاً تو خیال می‌کنی مردم می‌آن پارک تا سر از کار همدیگه در بیارن؟» پاکت آجیل را بیرون می‌آوری. می‌گویی: «یه چیزی تو همین مایه‌ها». شانه بالا می‌اندازم. می‌گویم: « به نظر من که اینطوری نیست».

دستت را توی کیفت فرو می‌بری. می‌گویی: «نمی‌دونم کجا گذاشتمش». می‌خندم: «دنبال خوراکی می‌گردی؟ هنوزم کیفت پر از خوراکیه؟ » سرت را بالا می‌آوری. سعی می‌کنم با دقت نگاهت نکنم. دوست ندارم تصویری که از آن وقت‌هات در ذهن دارم خراب کنم. می‌گویی: «کیف‌های حالا دیگه جا برای خوراکی ندارن. کوچیک و جمع و جورشون مده». جلد پارچه‌ای کوچکی را از کیف بیرون می‌آوری و عینک دودی‌ت را می‌گذاری توش. سرم را به سمت دیگر می‌چرخانم. دوست ندارم چشم‌هات را مقایسه کنم با آن وقت‌ها.
-چه طور منو پیدا کردی؟
تو هم نگاهم نمی‌کنی.
- آدرستو از زهره گرفتم.
زیر چشمی نگاهت می‌کنم. نیم رخت زیر نور آفتاب خوب دیده نمی‌شود. این‌ طوری بهتر است. می‌گویی: «زهره رو چه طوری پیدا کردی بعد این همه سال؟»

به چند تا از هم دانشگاهی‌‌ها زنگ می‌زنم. هیچ کدام تو را به خاطر نمی‌آورند. دوست‌هات هم آدرسی از تو ندارند. تنها اسمی که توی دفتر تلفنم باقی می‌ماند «مژگان آذری» ست. بعید می‌دانم او هم خبری از تو داشته باشد. پدر کنارم روی مبل می‌نشیند. پیش دستی ِ پر از میوه را روی میز عسلی می‌گذارد. می‌گوید: «چند روز اینجا بمون». سر تکان می‌دهم و شماره را می‌گیرم. دست می‌گذارد به شانه‌ام.
- عزیزت دلنگران می‌شه باز.
فکر می‌کنم «باز؟ مگر قرار ست اتفاقی بیفتد؟». صدایی آن طرف خط می‌گوید: «الو؟»
- سلام. با مژگان خانوم کار دارم.
صدای آن طرف خط نشانی از آشنایی نمی‌دهد.
- بگم کی باهاشون کار داره؟
- سروش. بنده سروش بهادری هستم.
- گوشی خدمتتون.
خش خشی توی گوشی می‌پیچد.
پدر می‌گوید: «همینجا یه شغل خوب و آبرومند پیدا کن. باز در به در تهران خراب شده نشو…».
زنی از آن طرف سیم می‌گوید: «بفرمایید».
سعی می‌کنم صدایش را آن وقت‌ها به خاطر بیاورم. می‌گویم: «سروش هستم مژگان خانوم. حال شما خوبه؟». با لحنی سرد می‌گوید: «به جا آوردم. امرتون رو بفرمایید». فکر می‌کنم خیلی چیزها فرق کرده است با آن وقت‌ها. می‌گوید: «من مدت‌هاست که توی هیچ تشکلی…».
حرفش را قطع می‌کنم: «می‌دونم مژگان خانوم. برای این مزاحم نشدم. شما خبری از زهره فاتح یا ….»
بردن نامت بعد از این همه سال جلوی یک غریبه سخت است. می‌گوید که از هیچ کدامتان خبر ندارد. می‌پرسم: «از حامد نصرتی چه طور؟» سکوتش بیش از حد معمول طول می‌کشد.
- چه کارش دارید؟
چه کارش می‌توانم داشته باشم؟ می‌گویم که می‌خواهم از تو سراغ بگیرم. باز مدتی ساکت می‌شود. می‌گوید که بهتر است حضوری صحبت کنیم و گوشی را می‌گذارد. پدر خیلی وقت ست که رفته ست.

زهره می‌نشیند روی مبل.
-اگه نمی‌خوای بش می‌گم نمی‌تونی بری.
یک حبه قند توی فنجان چایش می‌اندازد. دوباره می‌گوید: «گفته چهارشنبه می‌آد تهران».
از روی مبل بلند می‌شوم.
-خیلی چیزها فرق کرده با اون وقت‌ها زهره
شروع می‌کنم به قدم زدن.
- این یه ملاقات معمولیه بین دو تا دوست. از چی می‌ترسی تو؟
براق می‌شوم سمتش.
- دو تا دوست؟!
جوابی نمی‌دهد. با فنجانش بازی می‌کند.
می‌گوید: «گفته قرار باشه توی همون پارک ِ همیشگی».
با عصبانیت نگاهش می‌کنم: «کی بش گفته من می‌خوام ببینمش؟». فنجانش را بر می‌دارد و می‌برد.
-یکی دیگه می‌خوری برات بریزم؟
می‌گویم: «نه» و به دست‌هام نگاه می‌کنم.
- باید برای مانیکور وقت بگیرم. راستی تا چهارشنبه چقدر مونده؟
زهره با تعجب شانه بالا می‌اندازد و در سکوت نگاهم می‌کند.

دست‌هام را قلاب می‌کنم توی دست‌هات. می‌گویی: «زشته…». حرفت را قطع می‌کنم: «عیبه… خجالت داره… مردم چی می‌گن…». ریز ریز می‌خندی. زیر گوشت می‌گویم: «آخه چرا تو فکر می‌کنی همه‌ی مردم دنیا کار و زندگیشونو ول کردن زاغ سیاه من و تو رو چوب بزنن عزیزم؟». به جای جواب به دست‌هام نگاه می‌کنی.
- تو با این انگشت‌ها باید پیانیست می‌شدی.
می‌خندم و از یادم می‌رود که باید خانمانه بخندم.
-جرات داری اینو به آقام بگو که حتی آهنگای تلویزیونم طرب و غنا می دونه.
می‌گویی:«پس تو چرا بچه مثبت نشدی؟» چشمک می‌زنم: «مگه نشنیدی بیشتر بچه آخوندا کافر از آب در می‌آن؟». دستم را فشار می‌دهی.
- یه روز منو می‌بری آقاتو ببینم؟
می‌خندم: «باشه هروقت از جونت سیر شدی». یک سر ِ هدفون را توی گوشم می‌گذارم و سر دیگرش را می‌دهم دستت. می‌گویی: «جدی می‌گم. می بری هان؟»
-ها؟ باشه. حالا گوش کن.
می‌گویی: «اینکه کاج‌های نقره‌ای کلایدرمنه».

پدرت جلوی در خانه می‌ایستد و هاج و واج نگاهمان می‌کند.
می‌گویی: «آقا تو رو روح مامان بذار بیایم تو! دنبالمونن».
بنز سفید از سر کوچه می‌پیچد. خون ِ دماغم را با گوشه‌ی پیراهنم پاک می‌کنم.
-زودتر از این می‌خواستیم بیاییم خدمتتون.
جیغ می‌زنی: «دارن می رسن». پدرت همانطور توی چارچوب ایستاده و نگاهمان می‌کند، حتی نمی‌پرسد آنها کی هستند.

با نوک کفش شن ریزه‌ها را به اطراف پرت می‌کنی. آفتاب رفته است و من می‌ترسم از اینکه صورتت را واضح ببینم. فکر می‌کنم باید برای خودم بیشتر بترسم که پیری‌ام واضح‌تر به چشمت می‌آید و از این فکر خنده‌ام می‌گیرد. می‌گویی: «آقام مرد». ناگهانی می‌گویی.
- می‌دونم. اول از همه رفتم دم خونه‌تون. گفتن پدرت مرده، تو هم از اونجا رفتی.
صورتت را می‌چرخانی سمتم و من می‌توانم چشم‌های درشتت را ببینم و بینی‌ات را که باریک‌تر از آن وقت‌ها ست و چانه‌ات که دیگر چالی ندارد. می‌گویم: «تو چقدر عوض شده‌ای». بی‌اختیار می‌گویم. سرت را بالا می‌آوری و تمام رخ نگاهم می‌کنی.
- چه طور؟
دوست ندارم توضیح بدهم. در این سال‌ها عادت کرده‌ام برای کسی توضیح ندهم. هنوز منتظری. این را از طرز نگاهت می‌فهمم. می‌گویی: «خیلی چیزها نسبت به اون وقت‌ها عوض شده. خود تو هم…». .وقتی می‌بینی باز حرفی نمی‌زنم آرام‌تر از قبل می‌گویی: «توقع داشتم بگویی خوشگل‌تر شده‌ام. منظورت هم همین بود نه؟ منظورت همین بود؟»
بازوهام را بغل می‌کنم و چیزی نمی‌گویم. این بار توضیح می‌دهی: «دماغم رو عمل کردم. چونه‌م رو هم. به نظرم زیادی دراز بود». واقعاً برام اهمیت ندارد عمل بینی‌ات اما چانه‌ات …. دوست دارم بگویم حیف آن چال قشنگ. به جایش می‌گویم: «آها». این بار طاقت نمی‌آوری.
-تو خودت فکر می‌کنی همون سروش چند سال قبل هستی؟ اینطور فکر می کنی؟ واقعاً اینطور فکر می‌کنی؟
صدات می‌لرزد. انگار با خودم حرف بزنم، می‌گویم: «بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اگه اون روز توی این پارک…»
و حرفم را می‌خورم. آن وقت‌ها اگر بود باید شروع می‌کردی به حلقه حلقه کردن موهات دور انگشتت. هر وقت عصبی می‌شدی این کار را می‌کردی.

با باتوم می‌زنندمان. میان جمعیت می‌دوم تا خودم را به جایی برسانم. زن‌ها جیغ می‌کشند و مردها فریاد. یک نفر داد می‌زند: «چرا می‌زنی مردِ ناحسابی؟ این تجمع قانونیه». پشت بوته‌های شمشاد پناه می‌گیرم. دو نفر دست‌های دختری را می‌گیرند و کشان کشان می‌برند. روسری ِ دختر از شانه‌هاش روی زمین می‌افتد و لگدکوب می‌شود. فکر می‌کنم هر طور هست باید از این جهنم خلاص شوم. فکر می‌کنم اگر بگیرندم آقام دق می‌کند. نیم خیز می‌شوم که ضربه‌ی محکمی به سرم می‌خورد. چشم‌هام سیاهی می‌رود. ضربه‌ی بعدی به صورتم می‌خورد. دست‌هام را سپر می‌کنم جلوی صورتم. کسی که تشخیص نمی‌دهم مرد است یا زن، بلند بلند چیزهایی می‌گوید. بعد، دستم را می‌گیرد و مرا دنبال خود می‌کشاند.
سرم به شدت درد می‌کند و چشم‌هام تار می‌بیند. دست می‌گذارم به سرم. مایع گرم و لزجی زیر دستم می‌لغزد. کسی که نمی‌دانم زن است یا مرد شانه‌هایم را تکان می‌دهد. صدایش را به زحمت می‌شنوم.
- حرف بزن! با من حرف بزن!
لب‌هام را به سختی باز می‌کنم. صدایی از گلویم خارج نمی‌شود.
صدا بلندتر فریاد می‌زند و شانه‌هایم را محکم‌تر تکان می‌دهد.
- می‌تونی راه بری؟ منو نگاه کن! با توام! آهان! گفتم منو نگاه کن! می‌تونی راه بری؟
لب‌هام را به زحمت باز می‌کنم. ناله می‌کنم: «سرم… سرم…».
مرا بلند می‌کند و دنبال خود می‌کشاند. از چند پله پایین می‌رویم. وقتی می‌نشاندم از سردیِ کف‌پوش مورمورم می‌شود. می‌خواهم استفراغ کنم و گمانم می‌کنم. این را از دستمالی که دور دهانم را پاک می‌کند می‌فهمم. صورتی که خیلی واضح نیست مقابل صورتم قرار می‌گیرد. صدای مردانه‌ای می‌گوید: «بهتری؟ ها؟». ناله می‌کنم: «سرم…»
می‌گوید: «شکسته ولی خوب می‌شه».
کسی از پله‌ها پایین می‌دود. صدای زنانه‌ای می‌گوید: «طفلک رو آش و لاش کردن». روبرویم زانو می‌زند. صورتش را تار می‌بینم. همین را بهش می‌گویم. صدای مردانه جوابم را می‌دهد.
- به خاطر ضربه‌ایه که به سرت خورده. خوب می‌شی.
بعد از مدتی سکوت دوباره می‌گوید: «صد بار به این نصرتی گفتم به قول و حرف دیگرون اعتماد نکن. مجوز تجمع رو که دادن دستت ملت رو خبر کن. هی گفت قول مساعد گرفتم».
زن جوابش را می‌دهد.
-نصرتی مارمولکیه اون سرش ناپیدا. راستی خودش کجا بود امروز؟
- بچه‌ها می‌گفتن اون سر پارک دیدنش درگیر بوده.
- ما که ندیدیم.
زن این را با حرص می‌گوید و روسری ِ مرا از سرم بر می‌دارد.
می‌گوید: «این طفلی سرش بدجور شکسته سروش. باید ببریمش درمانگاه».
سایه‌ی مرد می‌افتد روی سرم.
- شوهرت می‌تونه راست و ریسش کنه ببری پیشش؟
زن چیزی نمی‌گوید. روسری را گره می‌زند زیر گلوم و زیر بغلم را می‌گیرد. موقع بالا رفتن از پله‌ها تازه می‌فهمم که کفش به پا ندارم.

می‌گویم: «حالا چرا اینجا؟». نگاهم نمی‌کنی اما من می‌خواهم خوب نگاهت کنم. می‌خواهم بدانم چقدر با آن وقت‌هایت فرق داری. چشم‌هات را نمی‌توانم ببینم. صورتت کشیده‌تر از قبل‌ها به نظر می‌رسد. ته ریش تنکی تمام صورتت را پوشانده است. دوباره می‌گویم: «چرا خواستی اینجا هم را ببینیم؟». به دورها نگاه می‌کنی. نگاهت را که دنبال می‌کنم به زن و مردی می‌رسم که دست‌های دختر بچه‌ای را گرفته‌اند و در هوا تاب می‌دهند. آه می‌کشی
-شاید چون از اینجا شروع شد.
انگار دستی قلبم را فشار می‌دهد. می‌گویم: «من هم یکی از هزاران خاطره‌ی دوران دانشجویی‌ت. چه فرق می‌کنه؟» می‌چرخی سمتم.
-چرا اون روز دعوتمو قبول کردی؟
صدایت عصبانی است. با تعجب نگاهت می‌کنم. لازم نیست بپرسم کدام روز. برای اولین بار از وقتی که آمدم چشم‌هات را در چشمم دوخته‌ای. برای اولین بار از وقتی آمدم، حس خوشایندی دارم. داغ می‌شوم و بعد سرد، درست مثل آن روز که برای اولین بار دستم را میان دست‌هات گرفتی.

روی یکی از سکوهای محوطه نشسته‌ای. چند طره از موهای جلوی روسریت را دور انگشت حلقه کرده‌ای و به نقطه‌ای دور خیره مانده‌ای. شک دارم مرا بشناسی. جلو می‌آیم و می‌گویم: «سلام». سر که بلند می‌کنی، تنها دو چشم ِ درشت ِ خیس می‌بینم و یک چالِ گود ِ چانه. می‌گویم: «بهتری؟» انگشتت را پایین می‌اندازی و سر تکان می‌دهی.
- چرا نرفتی تو؟
و به در ِ سالن اشاره می‌کنم.
- حوصله‌ی حرف‌های مفتشون را ندارم. فقط بلدند حرف بزنند.
خنده‌ام ‌می‌گیرد. به هر کس دیگری جز تو می گفتم که اگر اینطور فکر می‌کند پس بی‌جا کرده عضو انجمن شده، به تو اما نگفتم.
می‌گویی: «کلی هم تمرین ریاضی دارم که باید حل کنم».
نمی‌توانم کنجکاوی‌ام را پنهان کنم.
- دانشجویی؟
برای اولین بار می‌خندی و چال چانه‌ات بهتر دیده می‌شود.
- بهم نمی آد؟
فکر می‌کنم برای دانشجو بودن زیادی کوچکی. همین را بهت می‌گویم. به جای جواب دوباره می‌خندی. فکر می کنم ممکن است از خنده‌های پسرانه‌ات خیلی خوشم نیاید اما چال چانه‌ات را خیلی دوست دارم.
- ممنون که اون روز کمکم کردی.
به جای جواب می‌گویم: «موافقی تا حرف‌های مفتشون تموم می‌شه بریم یه چیزی بخوریم؟»

می‌گویم: «شیر؟»
سر تکان می‌دهی.
- فقط کمی شکر.
با طمانینه کمی شکر توی فنجان قهوه‌ات می‌ریزی و با قاشق هم می‌زنی. تعجب نمی‌کنم. می‌پرسم: «دیگه با انگشت شیر قهوه‌ هم نمی‌زنی؟»
می‌خندی خانمانه و بی صدا. هرچه دقت می‌کنم چال چانه‌ات را نمی‌بینم. به نظرم می‌رسد دیگر نباید از نگاه کردن به تو بترسم. تو با آن وقت‌هات خیلی فرق داری.
می‌گویی: «کار خوبی نبود».
- چی؟
می‌خندی، بی‌صدا، نرم و خانمانه.
- حواست کجاست؟ با انگشت هم زدن رو می‌گم.
می‌گویم: «ها». سر تکان می‌دهی و فنجان را به لب می‌بری.
می‌گویم: «هنوزم تخسی؟».
این بار لبخندی که می‌زنی خیلی ملیح است. سر تکان می‌دهی و بی آن که دندان‌هات را نشان بدهی لبخند می‌زنی.
- یادت هست یک بار روی پیراهنم از این جوهرهای مسخره‌‌ی نامریی شونده ریختی که نامریی هم نشد؟
دست‌هات را می‌گذاری روی صورتت. فکر می‌کنم خجالت کشیده‌ای یعنی. دست‌هات هنوز همانطورند با انگشت‌هایی کشیده که به درد پیانو زدن می‌خورند. می‌گویی: «یادم نیار». می‌خندم: «جوهرش قرمز بود. با همون پیراهن مجبور شدم برم سخنرانی». فنجان قهوه‌ات را بر عکس توی نعلبکی می‌گذاری. می‌گویم: «هیچ وقت بهت نگفتم اون روز چقدر اون لک جوهر کمکم کرد». چشم‌های درشتت با تعجب به من خیره می‌شوند. چشم‌های روشن. یادم نمی‌آید چه می‌گفتم. می‌گویی: «خب؟» به خودم لعنت می‌فرستم که به چشم‌هات خیره شده ام.
- هیچ! فقط بچه‌ها فکر کرده ‌بودند لک خونه. بقیه‌اش رو می‌تونی حدس بزنی.
آن وقت‌ها اگر بود بلند می‌خندیدی و من توی دلم می‌گفتم که خنده‌ات زیادی پسرانه است اما عیبی ندارد. حالا تو ریز می‌خندی و دستت را جلوی دهانت می‌گیری و من نمی‌توانم چال ِ چانه‌ات را پیدا کنم. خیلی چیزها نسبت به آن وقت‌ها عوض شده است یکیش هم ‌عادت‌های من و تو است.

کنارت روی مبل می‌نشینم. فنجان قهوه ام را بر می‌دارم.
می‌گویم: «می‌دونین چرا من فقط شیر قهوه می‌خورم؟»
کمی شیر توی فنجان می‌ریزم و با انگشت هم می‌زنم. با تعجب نگاهم می‌کنید.
انگشتم را می‌لیسم و می‌خندم: «واسه اینکه می‌تونم مدتها بشینم و حلقه های شیر رو تماشا کنم. وگرنه من چایی رو به همه چی ترجیح می‌دم».
زهره دستش را دراز می‌کند طرفم.
- خب می‌خوای بده برات چایی بیارم؟
می‌خندم: «نه! واسه اینجا این کلاسش بیشتره».
تو می‌خندی: «از دست تو».
زهره با چشم‌های نگرانش نگاهمان می‌کند.
- خدا در و تخته رو خوب با هم جور کرده.
می‌گویم: «حالا کی دره کی تخته؟».
تو دست‌هات را دور شانه‌ام حلقه می‌کنی و مرا به خودت فشار می‌دهی.
- چه فرقی داره؟
- حالا می‌خوای چه کار کنی سروش؟
شوهر زهره این را می‌گوید و کنار تو می‌نشیند.
شانه بالا می‌اندازی.
- نمی‌دونم. خوابگاه که مطمئناً نمی‌تونم برگردم. همه جا گشت شناسایی گذاشتن.
می‌گویم: «خیلی‌ها رو گرفتن. مژگان می‌گفت دنبال نصرتی هم هستن».
زهره اخم می‌کند.
- هیچ وقت از این یارو نصرتی خوشم نیومده. نمی‌دونم چرا.
شوهرش می‌خندد.
- تو بگو از کی خوشت می‌آد عزیزم.
و رو به تو می‌گوید: «چرا یه مدت اینجا نمی‌مونی؟»
دست‌هات را می‌مالی به هم.
- ممنون دکتر. اینجا واسه خودتونم جا کمه.
موهام را دور انگشت می‌پیچم و به انبوه کتاب‌های روی هم چیده شده نگاه می‌کنم.

میان درخت‌ها قدم می‌زنیم. کاپشن پسرانه پوشیده‌ای و به جای روسری کلاه گذاشته‌ای. می‌گویم: «نگفتی اسمت چیه؟»
- تاریک… روشن…
و می‌خندی. با تعجب نگاهت می‌کنم.
- یعنی چی؟
جواب نمی‌دهی. می‌گویم: «شنیدی؟ بالاخره من چی صدات کنم؟»
- بچه که بودم وقتی می‌خواستن مسخره‌ام کنن بم می‌گفتن تاریک. حالا یه روزایی روشنم. یه روزایی تاریک.
این را می‌گویی و طوری راه می‌روی که به جست و خیز بیشتر می‌ماند تا راه رفتن.
می‌گویم: «ها! پس اسمت روشنه. اسم قشنگیه».
سر تکان می‌دهی. می‌خندم: «به بچه آخوندجماعت نمی‌آد».
شاخه‌ی پایین آمده‌ی کاجی را می‌تکانی. گرد و خاک می‌ریزد روی سرمان. داد می‌زنم: «معلوم هست چی کار داری می‌کنی؟ خل شدی مگه؟» میوه‌ی کاج را توی دستت می‌گیری و با ولع بو می‌کشی. می‌گویی: «بو کن. من عاشق این بو ام. یه جور خاصیه». از بوی تند کاج بینی‌ام به خارش می‌افتد. می‌گویم: «می‌دونی داری چی کار می‌کنی روشن ها؟ می‌دونی؟». می‌خندی.
- با تو؟
از شیطنتی که توی چشم‌هات موج می‌زند کیف می‌کنم.
- بدجنس! نه! منظورم فعالیت سیاسیه.
شاخه‌ی دیگری را می‌تکانی. داد می‌زنم: «جواب منو بده». میوه‌ی کاج را پرت می‌کنی سمتم که می‌خورد به سینه‌ام و می‌افتد پایین. میوه‌ی بعدی را که بلند می‌کنی، می‌دوم کنارت. دست‌هات را می‌گیرم.
- خل بازی بسه بچه. گفتم تو می‌دونی داری چی کار می‌کنی. نمی‌دونی؟ ها؟
می‌گویی: «من فقط می‌دونم که از خنثی بودن خوشم نمی‌آد» و می‌خندی. چال چانه‌ات قشنگ پیدا می‌شود.
- خب چرا نرفتی سمت اونا؟ چرا اومدی این ور خط؟
بعدها برام می‌گویی که مخالفت شیرین است، فرقی نمی‌کند با چی یا کی.

برگه‌ها را که نصرتی می‌دهد دستم تازه تو را می‌بینم. جلوی در ایستاده‌ای. می‌گوید: «یادتون نره خانوم.فردا قراره دوباره توی پارک لاله تجمع کنیم» و برای تو دست بلند می‌کند. می‌گویم: «مجوز چی؟ داریم که؟». مژگان آذری می‌آید و زیر گوشش چیزی می‌گوید. نصرتی سر تکان می‌دهد و لبخند می‌زند: « تا فردا صبح مجوز آماده است» و گرم ِ صحبت با مژگان می‌شود.
می‌آیم کنارت. جواب سلامم را نمی‌دهی. دستم را می‌گیری و بی حرف می‌بری. می‌گویم: «چت شده تو؟». دستم را از دست‌هات بیرون می‌کشم. مجبور که می‌شوی بایستی می‌گویی: «خوشم نمی‌آد با نصرتی حرف بزنی». با تعجب نگاهت می‌کنم.
- راجع به تجمع بود صحبتمون.
به سرعت جواب می‌دهی: «گفتم که خوشم نمی‌آد». دست‌هام را می‌کوبم به هم و به هوا می‌پرم.
- حسود! حسود!
دست‌هات را با حرص در هوا تکان می‌دهی.
- من؟ من به نصرتی حسادت کنم؟ برای چی؟
انگشتم را می‌آورم بالا.
- حسودی، حرفم توش نداره.
سر تکان می‌دهی.
- من فقط گفتم خوشم نمی‌آد ملعبه‌ی دست نصرتی بشی. مرتیکه قرمدنگ فکر کرده می‌تونه از تو مثه یه اهرم استفاده کنه واسه جلب نظر من.
با تعجب نگاهت می‌کنم. می‌گویی: «خوشم نمی‌آد این کارها رو قبول کنی. شنیدی چی گفتم؟ خوشم نمی‌آد». براق می‌شوم سمتت.
- خود ِ تو چرا این کارا رو می‌کنی پس؟
دستت را چنگ می‌کنی توی موهای پر پشتت.
- تو بچه‌ای. نمی فهمی. من این نصرتی رو می‌شناسم.
با عصبانیت می‌گویم: «همه که مثه تو بابابزرگ نیستن آقا سروش» و با قدم‌های بلند می‌روم. دور می‌ایستم و برمی‌گردم سمتت. داد می‌زنم: «در ضمن محض اطلاعت نصرتی یا هیچ خر ِ دیگه‌ای منو نفرستاده که تو رو خام کنم. خود ِ خرم خواستم خامت کنم». پشت می‌کنم بهت و می‌روم.

می‌‌گویم: «یه زمانی فکر می‌‌کردم می‌‌دونم کی هستم و چی می‌‌خوام». سنگریزه‌ای را از جلوی پات کنار می‌‌زنی. فکر می‌‌کنم چقدر راه رفتنت با آن وقت‌ها فرق دارد. خانمانه قدم می‌‌زنی. دیگر جست و خیز نمی‌‌کنی.
- حالا چی؟
دستهام را توی جیب مشت می‌‌کنم.
- خیلی وقته که فهمیدم هیچ چی به خواستن ِ آدم نیست.
می‌‌گویی: «این روزا چی کار می‌‌کنی؟».
- یه دانشجوی اخراجی چی کار می‌‌تونه بکنه؟
و فکر می‌‌کنم عجیب است که برای من اهمیت ندارد تو این روزها چه کار می‌‌کنی.
- لیسانست رو که داری.
سر تکان می‌‌دهم و آه می‌‌کشم. می‌‌گویی: «نصرتی چی؟ اونم دانشجوی فوق لیسانس بود؟»
به سرعت می‌‌گویم: «از دولت بورسیه گرفته. کانادا داره دکترا می‌‌خونه». متوجه نمی‌‌شوم کی می‌‌ایستی. بر می‌‌گردم و نگاهت می‌‌کنم. تو با دهان باز نگاهم می‌‌کنی.

نصرتی دکمه‌ی یقه‌ی ایستاده‌اش را باز می‌‌کند.
- خفه می‌‌کنه این لامصب آدمو.
می‌‌گویم: «کارم داشتی؟» یک صندلی پیش می‌‌کشد و می‌‌نشیند.
- باید بچه ها رو آروم کرد اخوی. باید بهشون گفت این راهش نیست.
با انگشت‌هاش روی میز بازی می‌‌کند.
- باید سیاست به خرج داد این روزا…
می‌‌گویم: «منظورتو واضح بگو».
- امروز دعوتم کرده بودن دفتر رئیس دانشگاه.
چانه‌اش را می‌‌خاراند.
- بالاخره هر مشکلی یه راه حل مسالمت آمیزم داره.
می‌‌گویم: «قرارا رو خودت گذاشتی. حرفا رو خودت زدی. دیگه چرا به من می‌‌گی؟».
بلند که می‌‌شوم، دست می‌‌گذارد به شانه‌ام.
- تو باهاشون حرف بزن. به حرف تو گوش می‌‌کنن. خیلی خبرا هست که من و تو ازش بی خبریم.
فکر می‌‌کنم خیلی چیزها هست که تو ازش خبر داری و ما نداریم.
می‌‌گوید: «بچه ها رو آروم کن. بعد از اون قضیه‌ی پارک لاله وضعیت پیچیده شده. پیچیده‌ترش نکنیم بهتره. یه قول‌هایی گرفتم…».
فکر می کنم پس یک قول‌هایی بهت دادند. می‌گویم: «خودت باهاشون حرف بزن» و می‌‌روم. می‌‌دود دنبالم.
- اخوی…
توی دلم می‌‌گویم: «اخوی جد و آبادته».

سیگار و فندک را که از جیب کتت بیرون می‌‌آوری، می‌‌گویم: «آن وقت‌ها سیگار نمی‌‌کشیدی؟»
می‌‌خندی: «آن وقت‌ها کت و شلوار هم نمی‌‌پوشیدم».
سیگارت را آتش می‌‌زنی و پاکت را می‌‌گذاری توی جیبت باز. از اینکه به من تعارف نمی‌کنی خوشحال می‌شوم. به روبرو نگاه می‌‌کنی و می‌‌گویی:«چقدر دلم می‌‌خواست یک روز با پدرت مفصل حرف می‌زدم». دود سیگار را با دست به اطراف می‌‌پراکنی و دوباره می‌‌گویی: «کلی باهاش حرف داشتم». باز هم به من نگاه نمی‌‌کنی. می‌‌گویم: «الان خودش می‌تونه بشنوه. نگران نباش». می‌‌چرخی سمتم. از پشت دود، صورتت خاکستری دیده می‌‌شود رنگ موهای پر پشتت.
- جدی تو به این چیزا اعتقاد داری؟ زندگی پس از مرگ؟
بلند می‌‌شوم.
- خیلی وقته که نمی‌‌دونم به چی اعتقاد دارم و به چی ندارم. آقام ولی داشت.
آه می کشی.
- اعتقاد پناهگاه خوبیه. باور کن. می چپی تو غارت و خلاص. راحت می‌‌شی از شر ِ این همه فکر ِ بی سر و ته و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه که گریبانگیر امثال من و توئه. زندگیتو می‌‌کنی.
بلند می‌‌شوی و سیگارت را زیر پا له می‌‌کنی.
آرام می‌‌گویم: «من فقط می‌‌دونم اونایی که به چیزی اعتقاد دارن، راحت تر از ما می‌‌میرن. اینو وقتی فهمیدم که آقام مرد».

پاکت را از توی کیفت بیرون می‌‌کشم.
- این چیه؟
هاج و واج نگاهم می‌‌کنی. بلندتر می‌‌گویم: «پرسیدم این چیه؟» شانه هات را می‌‌بری بالا که می‌‌گیرمشان و تکانت می‌‌دهم.
- دیالله حرف بزن. این چیه تو کیف تو روشن؟
خودت را از میان دست‌هام بیرون می‌‌کشی. راست می‌‌نشینی روی مبل و شروع می‌‌کنی به حلقه حلقه کردن موهات. زهره می‌‌آید سمتمان که براق می‌‌شوم بهش: «خواهش می‌‌کنم تو دخالت نکن زهره». می‌‌گویی: «سیگاره. خودت که دیدی». صدایت آرام است. فکر می‌‌کردم می‌‌گویی «چرا رفتی سر ِ کیف من؟». نگفتی. هیچ وقت نمی‌‌توانم پیش بینی‌ات کنم. فکر می‌‌کنم به خاطر همین‌ چیزهاست که دوستت دارم. چانه‌ات را بالا می‌‌کشم.
- تو سیگار می‌‌کشی روشن؟
اشک در چشم‌هات حلقه می‌‌زند.
می‌‌گویم: «اینم یه ژست دیگه‌س؟ مثل شیر قهوه خوردنت؟»
اشک‌هات می‌‌ریزند پایین.
- مثه کتاب خوندنم… مثه اعلامیه پخش کردنم… مثه تو این جلسات کوفتی اومدنم. همه‌ش واسه این که کم نیارم.
با تعجب نگاهت می‌‌کنم.
- پیش کی کم نیاری؟ هان؟ پیش کی کم نیاری؟
منتظرم اشک‌هات را پاک کنی کاری که همه می‌‌کنند. نمی‌‌کنی. می‌‌گذاری همانطور روی بینی‌ات لیز بخورند و بریزند روی لب بالات تا تو با زبان بگیریشان.
- پیش مژگان… پیش زهره… پیش اون دخترایی که دور خودت جمع کردیشون…
نمی‌‌دانم بخندم یا اخم کنم.
- همینجوریشم کم نمی‌‌آری. تو از هیچ کی کم نمی‌‌آری روشن. می‌‌فهمی اینو؟
زهره می‌‌آید کنارت. دستهاش را حلقه می‌‌کند دورت. تو هق هق می‌‌کنی. می‌‌گویم: «فکر نکردی آقات بفهمه…».با چشم‌های خیس ِ اشک و دماغ قرمز نگاهم می‌کنی.
- خیلی چیزا هست که آقام نباید بفهمه.
بعدها برام می‌گویی که به نظرت هیچ لذتی بی هراس ِ مچ گیری واقعی نیست، درست مثل سیگار کشیدن‌. شاید برای همین هم لذت‌های ممنوعه کام آدم را بیشتر شیرین می‌‌کنند.

می‌‌دویم. دنبالمانند. می‌‌گویی: «کاش نمی‌‌اومدیم. جلوی پدرت آبروریزی می‌‌شه». دستت را محکم‌ فشار می‌‌دهم.
- خودت می‌‌گفتی دوست دارم آقاتو ببینم. واسه همینم اومدیم.
می‌‌گویی: «از همون سر خیابون که فهمیدیم دنبالمونن باید بر می‌‌گشتیم». سر تکان می‌‌دهم: «آقام از پسشون بر می‌‌آد».
می‌‌گویی: «یک وقت در نزنی روشن» و من در می‌‌زنم. با هر دو دست به در آهنی بزرگ می‌‌کوبم. بنز سفید از سر کوچه می‌‌پیچد. آقام توی چارچوب می ایستد و هاج و واج نگاهمان می‌کند. عمامه سرش نیست. فکر می‌‌کنم هیچ وقت بی عبا و عمامه دم در نمی‌‌آمد. می‌‌گویم: «دنبالمونن آقا. می‌‌خوان ببرنمون. تو رو روح ِ مامان بذار بیایم تو». می‌‌گویی: «باور کنین حاج آقا زودتر از این می خواستیم بیایم خدمتتون» و خون دماغت را با گوشه‌ی پیراهن پاک می کنی.
- خوردم زمین…
آقام همانطور بی‌حرف در چارچوب در ایستاده است و ما را نگاه می‌‌کند. ماشین درست کنار پایمان ترمز می‌‌کند. از ماشین پیاده می‌‌شوند و می‌‌دوند سمتمان. زهره بهشان می‌‌گفت «لباس شخصی‌ها». شانه‌های تو را که می‌‌گیرند برای اولین بار در عمرم جیغ می‌‌زنم بلند و لاینقطع. هنوز دستت را رها نکرده‌ام. تو فریاد می‌‌زنی: «چه کارم دارید؟ کجا می‌‌بریدم؟» بازوت را با هر دوست می‌‌چسبم که مرا هل می‌‌دهند عقب. می‌‌خورم به سینه‌ی آقام که نگهم می‌‌دارد. سرت را به زور خم می‌‌کنند و در ماشین را می‌‌بندند.

سر و صدای زیادی از محوطه می‌‌آید. یک نفر توی راهرو می‌‌دود و داد می‌‌کشد: «لباس شخصیا ریختن تو کوی». بچه‌های توی اتاق به هم می‌ریزند. سعی می‌‌کنم آرامشان کنم اما فایده‌ای ندارد. داد می‌‌زنم: «هرکی برگرده تو اتاق خودش. شنیدین چی گفتم؟ تو محوطه رفتن غدقن». یکیشان می‌‌دود و زیر گوشم می‌‌گوید: «می دونن سراغ کیا بیان. یکی راپورت داده». می‌‌گویم: «باهاشون درگیر نشین. هر کاری خواستن بکنن بذارین بکنن. گزک دستشون ندید. شنیدین چی گفتم؟» چند نفری که نمی‌‌شناسمشان می‌‌چپند توی اتاق و در را می‌‌بندند. هم اتاقیم می‌‌رود سمتشان.
- شما؟
مرد تنومندی که پشتش را به در داده است، جواب می‌‌دهد: «ما از بیرون اومدیم کمک».
هر دو با تعجب می‌‌گوییم: «کمک؟» می‌‌گوید: «مثه اینکه شما از هیچ چی خبر ندارید؟ خیابونا شلوغه. مردم ریختن بیرون. داره انقلاب می‌‌شه».
بچه‌ها میان آن آشفتگی می‌‌زنند زیر خنده.
مرد ِ دیگر که تا آن وقت ساکت ایستاده‌بود، می‌‌گوید: «ما تجهیزاتم با خودمون آوردیم». دست می‌‌گذارم به شانه‌اش.
- راهو عوضی نشونت دادن آقاجون. ما ممکنه یه اعتراضاتی داشته باشیم اما خرابکار نیستیم.
تازه دارد گوشی دستم می‌‌آید. فکر می‌‌کنم هر طوری هست باید تو را پیدا کنم. می‌ترسم خل بازی‌ات گل کند و راه بیفتی توی خیابان. مانده‌ام اگر این بار هم آقایت گوشی را برداشت چه بگویم؟

می‌‌گویم: «کار خوبی نکردی زنگ زدی». قدمهات را تند می‌‌کنی تا برسی کنارم.
- می‌‌فرمایی وقتی خانوم قهر می‌کنه، دو روز می‌‌ره و پیداش نمی‌‌شه چی کار کنم ها؟
کنار آبخوری پارک می‌‌ایستم. خم می‌‌شوم و مشتم را پر از آب می‌‌کنم.
- صبر عزیزم. صبر می‌‌کردی. شاید از خر ِ شیطون پیاده می‌‌شدم خودم.
می‌‌گویی: «چرا نمی‌‌فهمی. نگرانت بودم خره». مشت ِ پر از آبم را می‌‌پاشم طرفت.
- تقصیر خودت بود خب. اگه یک کلمه گفته بودی دوست نداری من با اون مرتیکه حرف بزنم چون …
می‌‌خواهم بگویم «چون دوستم داری»، نمی‌‌گویم.
-ولی تو به جاش آسمون ریسمون بافتی واسم.
می‌‌گویی: «حالا آقات چی گفت؟»
شانه بالا می‌‌اندازم.
- هیچی فقط نزدیک سه ساعت مخم رو تیلیت کرد تا بفهمه تو کی هستی. خدا می‌‌دونه چقدر براش دروغ بافتم که نمی‌‌دونم باور کرد یا نه.
می‌‌خندی: «پدر و دختر عالمی دارید ها».
بازوهام را بغل می‌‌کنم.
- همه که مثل جنابعالی شانس ندارن مامان باباهاشون شهرستان باشن سر از کارشون در نیارن.
فکر می‌‌کنم باید حواسم بیشتر از این‌ها جمع باشد. آقا‌جان پیگیری‌اش ردخور ندارد. عادت دارد برای جوش دادن ازدواج‌ها به این کار. می‌‌ترسم از دانشگاه پرس و جو کند. دستم را با هر دو دست محکم می‌‌گیری.
- قبول! خوشم نمی‌آد با این مرتیکه نصرتی حرف بزنی، خوشم نمی‌‌آد دیگه قاتی این کارا بشی چون نمی‌‌خوام از دستت بدم.
با دهان ِ باز نگاهت می‌‌کنم. به نظرم گونه‌هام باید سرخ شده باشد و دست‌هام داغ. به هوا می‌‌پرم.
- آخ جان. حالا شدی پسر ِ خوب.
لب ِ ‌کلفتت را گاز می‌‌گیری.
- زشته روشن…
می‌‌خندم: «از دستم نمی‌‌دی».
اخم می‌‌کنم.
- ولی… ولی من نمی‌‌فهمم. تو که تا حالا منو تشویق می‌‌کردی. چرا…
حرفم را قطع می‌‌کنی.
- هیچ چی دیگه مثل سابق نیست. من نمی‌‌خوام واسه‌ی تو اتفاقی بیفته.
پام را با حرص می‌‌کوبم روی زمین.
- نمی‌‌افته. قول می‌دم.
می‌خواهی چیزی بگویی که با هیجان ادامه می‌دهم: «می‌دونی، واسه اولین بار تو زندگیم احساس می‌‌کنم هدفی دارم».
دست‌هام را محکم فشار می‌‌دهی.
- ولی من… برای اولین بار تو زندگیم احساس می‌‌کنم یکی رو دارم که براش نگران باشم.
صورتم را میان دست‌هات می‌گیری.
- می‌‌فهمی که چی می‌‌گم روشن؟ نه؟ می‌‌فهمی؟
لبم را گاز می‌‌گیرم و چشم‌هام را چپ می‌‌کنم.
- زشته… عیبه… مردم چی می‌‌گن. اینجا یه مکان عمومیه…
از خنده ریسه می‌‌روی. می‌‌گویی: «حالا هدف خانوم خانوم‌ها چیه از این اقدامات معترضانه؟»
-هدف؟ ها! اصلاح وضع موجود…
می‌‌خندی به قهقهه. می‌‌دانم فکر کرده‌ای شوخی می‌‌کنم. می‌‌دانم این حرف‌ها بهم نمی‌‌آید.

می‌‌گویم: «پس شما و نصرتی ازدواج کردید؟» قاشق را توی بستنی‌ا‌ش فرو می‌‌کند و می‌‌گذارد همان جا بماند. می‌‌گوید: «راستش همان وقت‌ها خیالش را داشتیم». چادر عربی سرش کرده است که اصلاً بهش نمی‌‌آید. فکر می‌‌کنم وقتی این را به تو بگویم حتماً شاخ در می‌‌آوری. می‌‌گوید: «من این خانوم رو چند بار بیشتر ندیدم. خیلی خوب راستش به خاطرم نمونده». می‌‌گویم: «نصرتی چی؟» و با دقت نگاهش می‌‌کنم. سرش را بلند نمی‌‌کند و من نمی‌توانم از نگاهش بخوانم که راست می‌‌گوید یا دروغ.
- حامدم گفت که ازش خبری نداره.
دوست دارم بگویم حامد ِ تو، دروغ‌گوی بی شرفی ست که رو دست ندارد. می‌گویم: «از زهره و سامان چی؟ خبری دارید؟» دست می‌‌کند توی کیفش. روی یک تکه کاغذ شماره‌ای نوشته که می‌‌دهد دستم.
- تا چند سال پیش که شماره‌شون این بود.
می‌‌خواهم تشکر کنم اما نمی‌‌توانم. فکر می‌‌کنم به زن ِ مردی که به دوستانش خیانت کرده، چه باید بگویم. می گویم: « اگه تشریف بردید پیش نصرتی از قول من بهش سلام برسونید».

***
زن می گوید: «هنوز فکر می کنی آدما می آن پارک که سر از کار همدیگه در بیارن؟». مرد با لبخند نگاهش می کند. به نظرش می‌آید لب‌های مرد باریک‌تر و هلالی‌تر از آن وقت‌ها است. فکر می‌کند لبخند آن وقت‌هاش خیلی شیرین‌تر بود از حالا. مرد به موهاش دست می‌کشد: «من که می‌آم پارک تا هر چی توی سرمه خالی کنم، کود شه بره به خورد درختا… خالی شم از خودم، از روشن، از نصرتی، از …».
زن به سرعت می‌گوید: «من فکر می‌کردم کشتنت» و با نوک کفش روی سنگفرش می‌کوبد. دوباره می‌گوید: «فکر می‌کردم سر به نیستت کردن». مرد به آسمان نگاه می‌کند. می‌خندد: «ما از این شانسا نداریم…» بر می‌گردد و زن را نگاه می‌کند. فکر می‌کند الان دیگر باید شروع کند به حلقه حلقه کردن موهاش. نمی‌کند.
-از وقتی بردنت یه روز ِ خوش نداشتم.
مرد به دورها نگاه می‌کند و می‌خندد: «دوست نداشتم با اون وضع افتضاح ببرنم اونم جلوی پدر تو…». زن که با چشم‌های پر از اشک می‌خندد، مرد به چانه‌اش نگاه می‌کند فقط.
- من باید دنبالت می‌گشتم سروش. می‌دونم. اما نگشتم…
چشم‌های پر از اشکش را می‌بندد و می‌گوید: «انقدر ترس بَرَم داشته بود که بِرَم یه سالی گم و گور شم در و دهات».
مرد سر تکان می‌دهد.
- چرا توضیح می‌دی برام؟ مجبور نیستی. یعنی …
زن هق هق می‌کند.
- هر روز و هر شبم به این فکر می‌گذره که اگه دنبالت گشته بودم… اگه پیدات کرده بودم… اگه …
مرد به زن نگاه می‌کند که با دستمال اشک‌هاش را پاک می‌کند. فکر می‌کند روشن اگر بود می‌گذاشت همانطور روی صورتش بلغزند و بریزند پایین. می‌گوید: «من روشن رو سرزنش نمی‌کنم. هیچ وقت نکرده‌ام در این سال‌ها».
زن با تعجب نگاهش می‌کند. میان بغض می‌گوید: «بعد از اون روز تازه فهمیدم چقدر… چقدر…»
و نمی‌گوید چقدر چه.
- یه روز ِ خوش نداشتم، همه‌اش منتظر بودم سراغ ِ منم بیان. همه‌اش منتظر بودم که ….
حرفش را می‌خورد و میان گریه لبخند می‌زند: «ولی تو لوم ندادی».
مرد یک باره می‌خندد به قهقهه. می‌گوید: «ای خدا…» و شانه‌هاش میان خنده می‌لرزند، انگار گریه کرده باشد. سمت ِ زن که می‌چرخد چشم‌هاش خیسند.
- می‌ترسیدی لوت بدم؟
انگار با خودش حرف بزند، دوباره می‌گوید: «تموم این سال‌ها اسم روشن رو فقط واسه‌ی‌ خودم نگه داشتم. فقط واسه‌ی خودم». به زن نگاه نمی‌کند.
- تمام این مدت فکر می‌کردم اگه نصرتی، روشن رو هم لو داده باشه چی؟ فکر می‌کردم روشن ِ منو کدوم زندان بردن؟
زن دست‌هاش را به استیصال بلند می‌کند.
- من…روشن..
مرد بی آن که نگاهش کند، لبخند می‌زند.
- مجبور نیستی برام توضیح بدی.
زن داد می‌زند: «من روشنم سروش. من خود ِ روشنم». دست‌هاش را می‌اندازد پایین. اشک‌هاش را با کف دست پاک می‌کند.
-من این توضیح رو بهت بدهکارم سروش…
مرد به سرعت می‌گوید: «روشنی که من می‌شناختم بدهکار ِ هیچ کس نبود».
زن روی نیمکت می‌نشیند و دست می‌گذارد به زانوهاش.
- چرا هی می‌گی روشن؟ چرا عذابم می‌دی؟
هق هق می‌کند بلند. دختربچه‌ای از شن ریز خیابان می‌دود سمتشان.
- مامانی، ببین خاله زهره چی بهم داده.
زهره نفس زنان از راه می‌رسد.
- ببخشید تو رو خدا. وروجکیه که نگو. پارکو گذاشته بود رو سرش که مامانی‌مو می‌خوام.
به مرد نگاه می‌کند که با دست لرزان موهایش را از جلوی پیشانی عقب می‌زند.
- حالتون خوبه آقا سروش؟
زن دختربچه را از خودش دور می‌کند.
- حالت خوبه سروش؟
صدای مرد می‌لرزد: «این بود توضیحی که بهم بدهکار بودی؟»
چانه‌ی زن می‌لرزد و چال ِ چانه‌اش پیدا می‌شود.
-حرف بزن! با تو ام! این بود توضیحی که بهم بدهکار بودی؟
زهره دست‌های دختربچه را می‌چسبد. می‌گوید: «جلوی بچه خوب نیست».
مرد راه می‌افتد. زن می‌دود دنبالش.
- وایستا سروش.
جلوی مرد می‌ایستد.
- آقام تو رو لو داده بود نه نصرتی.
مرد هاج و واج نگاهش می‌کند. لب‌های زن می‌لرزد. به نظرش می‌آید چال ِ چانه‌ی زن گودتر هم شده است. زن دوباره می‌گوید: «آقای من تو رو لو داده‌بود». دست‌های مرد مشت می‌شوند. زن فکر می‌کند الان است که بزند زیر ِ گوشش. می‌گوید: «سروش، من…». مرد لبخند می‌زند.
- روشنو که نتونستم برای خودم نگه دارم اما اسمش رو فقط برای خودم نگه می‌دارم.
زن همانجا می‌ایستد و نگاهش می‌کند که از شن‌ریز ِ خیابان پایین می‌رود.
تهران _ مهر 85

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
May
17

برای حسین منشی، که در 50 سالگی وقتی‌ یادش افتادند به خبرنگاران گفت: آرزو دارم ازدواج کنم.

تهمورث دستش را مشت کرد و جار کشید: «تخم آقام نیستم اگه ماشینشو پنچر نکنم». لب جوی آب نشسته بودیم. نیشخند زدم: «زکی». گفت: «به ولای علی که این کارو می‌کنم». چشمهاش را محکم بست و من دیدم که دو قطره‌ی درشت اشک از لا‌به‌لای مژه‌های بلندش افتاد توی آب. گفت: «به جان آقام که این کارو می‌کنم». گفتم: «تقصیر خودت بود خب. جلوی همه قپی در کردی». گفت: «همه‌اش تقصیر اون پسرخاله‌ی دیوثم ست». سنگی از کنارش برداشت و پرت کرد سمت در مدرسه که به در آهنی خورد و بامبی صدا کرد. جار کشیدم: «اوووی زده به سرت انگار ها» و با کف دست زدم پس کله‌ی تازه از ته تراشیده‌اش. محکم زدم. لب‌هاش لرزید. گفت: «خیلی بی‌ریخت شدم. نه؟» و من دیدم که دو قطره‌ی درشت دیگر از چشم‌هاش افتاد توی آب. دفتر ریاضی‌ش را از کیف بیرون کشید و صفحه‌‌ ای که صورت مساله را نوشته بود، کند. خط قرمز آقای بهروزی از آن دور هم چشم را می‌زد. گفت: «این را توی دفترت می‌نویسم تا هر وقت دیدی‌ش یادت بیاید با تقلب به جایی نمی‌رسی». تهمورث دفتر را با هر دو دست مچاله کرد. پرتش کرد جایی که نمی‌دیدم کجاست. گفتم: «تو راست راستی زده به سرت انگار ها». جار نکشیدم. گفت: «آقام می‌ده به خاطر این کار چوب تو آستینش کنن. به ولای علی که می‌ده». نگفتم زکی. فکر کردم بابای تهمورث اگر بخواهد می‌تواند آقای بهروزی را کله پا کند. ورق کنده شده را برداشتم و به عددها نگاه کردم. به نظرم رسید حرکت می‌کنند. تهمورث گفت: «به درد قایق که می‌خوره». همان وقت سایه‌ی کسی که نمی‌دانستم کیست افتاد روی سرمان و من فکر کردم که یکی از بچه‌های تخس مدرسه باید باشد و نبود. خواستم بگویم برود کنار بگذار باد بیاید و فکر کردم آخر این وقت ظهر بادی نیست که بیاید. صدای کسی که اصلاً بچه نبود گفت: «این گمانم مال شما باید باشد». سر بلند کردم. آفتاب نمی‌گذاشت صورتش را خوب ببینم. تهمورث گفت: «مال من که نیست». بلند شدم و به کسی که سایه‌اش هم‌قد زری، خواهر شش ساله‌ی تهمورث بود گفتم: «ممنون» و دفتر را از دست ِ کوتاه ِ دراز شده اش گرفتم. گفت: «خواهش می‌کنم». حواسم به تهمورث نبود که دفترش را از دستم قاپید. حواسم به غریبه بود که در آفتاب صورتش خوب دیده نمی‌شد و مثل پسر بچه‌های خوشگل کت و شلوار به تن داشت و برق کفش‌های واکس خورده‌‌ش چشم را می‌زد. گفت: «ریاضی درس شیرینی ست». این جمله بیشتر از قبل به آدم بزرگ‌ها شبیهش کرد. تهمورث بلند شد. خاک شلوارش را تکاند. غر زد: «همینم مونده‌بود که…» و نگفت که چه. گفت: «تف به گور آقای بهروزی و هرچه درس شیرین ریاضی» و رفت. دفترش را هم با خودش برد. غریبه خندید. خنده‌اش نه شبیه آدم بزرگ‌ها بود و نه شبیه بچه‌ها. همان‌وقت سبیل پرپشت و سیاهش را دیدم که تا روی لب‌هایش پایین آمده بود و موهای پرکلاغی‌اش را که مرتب به عقب شانه کرده بود. گفت: «دوستت خیلی عصبانی بود». سر تکان دادم و برای آنکه بیشتر خیره‌اش نشوم، کاغذ توی دستم را چند بار تا زدم. گفت: «قایق خوبی می‌شه» و خندید. به نظرم رسید هیچ حرفی را بی خنده نمی‌گوید و به نظرم رسید وقتی می‌خندد بیشتر به پسربچه‌های خوشگل شباهت دارد. خط‌ قرمز‌ آقای بهروزی افتاده بود روی بدنه‌ی قایق. پرسید: «آقای بهروزی معلم ریاضی‌تان ست؟». سر تکان دادم و با تعجب نگاهش کردم. تای کاغذ را باز کرد. گفت: «این را باید آقای بهروزی نوشته باشد». گفت: «دوستت حق داره ناراحت باشه». کاغذ را دوباره تا کرد. گفت: « بندازش تو آب ببینیم تا کجا می‌ره» و قایق را گذاشت کنارم. از حرفش که اصلاً به آدم بزرگ‌ها نمی‌رفت خیلی خوشم آمد. فکر کردم تهمورث هم اگر بود همین را می‌گفت. آن روز هم با تهمورث و بچه‌ها قرار مسابقه داشتیم که آقای بهروزی بهش یک روز مهلت داد تا سرش را از ته بتراشد.
مهدی جار کشید: «نامرداش می‌زنن زیرش». ابراهیم قایقش را مچاله کرد و انداخت توی جوی آب. گفت: «بابای مهدی از مغازه‌ش یه عالم کاغذ روغنی واسش آورده». توپ پلاستیکی‌ش را گذاشت زمین و نشست روش. نیشخند زد: «حالا چه‌ش شده تهمورث؟». به در خانه‌ی تهمورث نگاه کردم. مهدی جار کشید: «بش بگو بیاد بچه‌ها منتظرن». گفتم: «بذاریم یه وقت دیگه». ابراهیم در زد. زری، عروسک به بغل، لای در ایستاد و مرا یاد غریبه‌ای انداخت که دیگر غریبه نبود و قرار بود ریاضی یادمان بدهد. گفتم: «تهمورث خونه‌س؟». سرش را پایین برد و چانه‌اش را چسباند به گردنش.
-برو صداش کن آفرین دختر خوب.
هوس کردم لپ گلی‌اش را بکشم و کشیدم. جار کشید: «دااااداااش» و دوید توی حیاط و مرا یاد غریبه ای انداخت که هم‌قد او بود و قرار بود دوست من باشد. گفتم: «من چی صداتون کنم؟». خندید و صورتش بچه‌گانه‌تر شد. گفت: «بیرون از خونه به نام فامیل صدام می‌کنن . تو اما فریدون صدام کن» و دست ِ کوتاهش را دراز کرد طرفم. خم شدم و دستش را محکم فشار دادم.
تهمورث سر تراشیده‌اش را از لای در بیرون آورد. چشم‌هاش سرخ بود. جار کشید: «ها؟ چی می‌خواید؟»
مهدی قایقش را به هوا بلند کرد و تکان داد. گفتم: «می‌خوان مسابقه بدن. بهشون گفتم حالش نیس». گفت: «آقام هنوز برنگشته از قم». آرام گفت یعنی فقط به من می‌خواست بگوید. به سرش دست کشید. گفت: «مرتیکه شانس آورده حسابی ». ابراهیم گفت: «مسابقه می‌دین؟». سرم را بردم نزدیک گوشش. گفتم: «مساله را برام حل کرد». تهمورث گفت: «چی؟». مهدی جلوی تهمورث ایستاد. نیشخند زد: «می‌بینم که پشماتم چیدن». گفتم: «انقدرم قشنگ توضیح می‌داد که نگو». تهمورث گفت: «توام اگه کله‌ی پوکت کدویی نبود می‌تونستی بتراشی‌ش اون چس مثقال مخی که داری هوا بخوره». مهدی لبهاش را جمع کرد و یک تف بزرگ انداخت روی خاک کوچه درست کنار پای تهمورث. گفت: «از آدمای ترسو خوشم نمی‌آد». گفتم: «قرارمونه عصرا تو پارک». تهمورث گفت: «شرط ِ چی؟». ابراهیم پاچه‌های شلوارش را بالا زد. گفت: «اول بو می‌کنیم مال هرکی نفتی باشه همی الان بازنده‌س». مهدی قایق روغنی‌ش را که خیلی از مال ما بزرگ‌تر بود انداخت توی آب. گفت: «روغنی باشه چی؟» و کرکر خندید. تهمورث لب‌هاش را جمع کرد و یک تف بزرگ انداخت توی قایق.
گفتم: «کار خوبی نکردی تهمورث». کرکر خندید: «خوبش شد. تا واسه چس مثقال کاغذ شیرینی قپی نیاد» و گفت: «کو پس ؟». گفتم :«می‌آدش. قرارمونه عصرا همین جا».
-از کجا معلوم سر ِ کارت نذاشته باشه؟
سر تکان دادم: «دیدی که مساله را درست حل کرده بود». نیشخند زدم: «توام با آن پسر خاله‌ی دانشجوت». روی چمن‌ها یله شدیم. تهمورث خمیازه کشید: « ولی خدا وکیلی چشمای مرتیکه بهروزی چار تا شده بود» و گفت: «چرا نگفتی‌ش خودت حل کردی؟». نگاهش کردم. ساقه‌ی علفی را گذاشته بود گوشه‌ی لبش. گفتم: «کاری براش نداشت بفهمه حل نکردم».
-آره. بهروزی تو سوال طرح کردن استاده. می‌گن سوالای المپیادا رو طرح می‌کرده. آقام می‌گه اون وقتا تو چند تا روزنامه عکسشو چاپ کرده بودن. از اون اعجوبه‌هایی بوده که ضرب و تقسیم چند رقمی رو سه سوته جواب می‌دن.
خندیدم: «تو که اینا رو می‌دونستی واسه چی جلوی بچه‌ها باهاش شرط کردی؟». روی چمن‌ها غلت خورد. گفت: «همه‌اش تقصیر اون احمد کله نخودچی شد. می‌گفت حل حله. می‌گفت مو لای درز جوابش نمی‌ره». به ساعت پارک نگاه کردم. پنج دقیقه از قرار گذشته بود. تهمورث غر زد: «من که گفتم نمی‌آد». گفتم: «می‌آد». تهمورث نیم‌خیز شد: «شرط ِ چی؟». آمد. از پشت بوته‌های شمشاد دیدمش که پیچید توی جاده‌ی شنی پارک. گفت: «ببخشید که دیر کردم». کت و شلوار مشکی پوشیده بود و کفش‌های واکس خورده‌اش برق می‌زدند. کیف را گذاشت روی چمن‌ها. کنارمان که نشست کتش را کند و مرتب تا کرد. گفت: «از آقای بهروزی چه خبر؟». به تهمورث گفت و خندید. فکر کردم تهمورث نمی‌داند که او هر حرفی را با خنده می‌گوید و ریاضی را با خنده درس می‌دهد. فکر کردم نکند تهمورث خیال کند دارد مسخره‌ش می‌کند. تهمورث اخم کرد: «گذاشته‌م به حسابش تا آقام از سفر برگرده». سر کوچک آقا فریدون مثل پاندول ساعت تکان تکان خورد. گفت: «این موضوع دخلی به پدرت نداره. تو باید بتونی خودت مشکلاتتو حل کنی». گفت: «حالا از کجا شروع کنیم؟». به سرعت دفترم را باز کردم.
- آقای بهروزی کفش بریده بود وقتی دید مساله را درست حل کردیم. امروز یه مساله‌ی دیگر داد.
آقا فریدون خندید و من از خنده‌اش خوشم آمد و از دیدن دندان‌های ریز سفیدش کیف کردم همان قدر که از دیدن دماغ باد کرده‌ی مهدی کیف کردم.
تهمورث جلوی روشویی ایستاد. جار کشید: «می‌دم آقام چوب تو آستینتون کنه» و دستش را گرفت جلوی دماغش تا خون روی پیراهنش نریزد. مهدی وسط حیاط ایستاد و شیشکی بست: «برو بابا توام با اون آقات. هر کی عمامه گذاشت سرش که پیغمبر نیس». این حرف را آقای بهروزی بعد از رفتن بابای تهمورث از دفتر مدرسه گفته بود. تهمورث مشتش را در هوا تکان داد.
- شرط ِ چی که آقام …
و نگفت که آقاش چه. گفت:«چرا نذاشتی خدمتش برسم؟». گفتم: «زکی» و آب توی دهانم را تف کردم روی زمین. خونی بود. گفت: «حالا جواب آقام را چی بدم با این سر و ریخت؟». خیلی دلم می‌خواست مثل مهدی بگویم: «برو بابا توام با اون آقات». نگفتم. گفت: «به خاطر چس مثقال قایق دیدی چه الم شنگه‌ای راه انداخت؟». خندیدم: «خودمونیم کتک خورت خوب ملسه ها». گفت: «اگه آقام نذاره دیگه بیام پارک چی؟». انگشتم را گذاشتم روی لب باد کرده‌ام و چشم‌هام را بستم از درد. گفتم: «قرار نیس دیگه تو پارک مساله حل کنیم». از دیدن چشم‌های گشاد شده‌ی تهمورث خیلی کیف کردم. گفتم: «عزیزم گفته دعوتش کنیم خونه». تهمورث نفسش را با صدا بیرون داد و با انگشت ایوان مدرسه را نشان داد. آقای بهروزی روی ایوان قدم می‌زد.
-این بابا خونه زندگی نداره انگار. صب تا شب اینجاس». تهمورث مشتش را پر از آب کرد و پاشید به صورتش. گفت: «آقام می‌گه تو این پونزده ساله هیچ کس از فک و فامیلای آقای بهروزی بهش سر نزده».
خنده‌ام گرفت: «بابای تو مفتشه یا آخوند؟». تهمورث مفش را بالا کشید و با آستین لباس صورتش را خشک کرد.
بلند گفت: «سلام». به آقای بهروزی گفت که از کنارمان رد شد و از حیاط مدرسه بیرون رفت. کله‌ی بی مویش را چرخاند سمت من و چشمک زد.
-دهنت قرصه؟
با تعجب نگاهش کردم. گفت: «اگه به گوش آقام برسه اینی که بهت می‌گم تیکه بزرگه‌ هردومون گوشمونه. گفته باشم».
- خب بابا تو‌ام. همچین انگار چی می‌خواد بگه.
زبانش را کشید روی لب بالاش. گفت: «یه بار که بهروزی آقامو خواسته بود حاجی‌ت پشت در فالگوش واستاد. آقام بهش پیشنهاد کرد زن بگیره.
نگفتم زکی. فکر کردم بابای تهمورث اگر بخواهد می‌تواند مردهای زن‌دار را هم وادار کند دوباره زن بگیرند. گفتم:«این که زن داره خره». تهمورث سر تکان داد. گفتم: «حلقه به اون براقی رو ندیدی این همه سال تو انگشتش؟» و با کف دست زدم فرق سرش.
-الکیه. به آقام گفت اصلاً واسه همین اومده بوده اینجا. مجبور بوده از زنش جدا شه. گفت اومده اینجا دور از همه معلمی کنه. یه زندگی تازه شروع کنه ولی نتونسته. آقام می‌گه به یاد زنیکه حلقه دستش می‌اندازه هنوز.
کله‌ش را با کف دست مالید. گفت: «خرم خودتی». گفتم: «اگه زن و بچه داشت که فرصت نمی‌کرد اینقدر به پر و پای ما بپیچه. اکه‌هی شانس». تهمورث به دیوار آجری تکیه داد.
-فردا اگه باز بپرسه مساله رو کی برات حل کرده چی می‌خوای جوابشو بدی؟
گفتم: «دوستم. با کمک هم حلش کردیم» و سینه ام را دادم جلو. آقای بهروزی عینکش را برداشت و از پشت میز بلند شد.
- این دوستت؟
و تهمورث را نشان داد. شلیک خنده‌ی بچه‌ها بلند شد. گفت: «نبوغ هر دو تون یک شبه شکوفا شده؟» بچه‌ها خندیدند. گفت: «اما تو که کچل نکردی»؟ بچه‌ها بلندتر خندیدند. گفتم: «ما بهش قول دادیم که اسمی ازش نبریم» و نگفتم برای اولین بار در زندگی‌م به یک آدم بزرگ قول داده‌ام و هرطور هست سر قولم می‌مانم. نگفتم برای اولین بار در زندگی‌م یک آدم بزرگ از من خواهش کرده است و من چقدر از شنیدن خواهشش کیف کرده‌ام.
گفت: «یه خواهش ازت بکنم انجام می‌دی آقا مرتضی؟». سر خم کردم و برای اولین بار در عمرم آرزو کردم هم‌قد زری باشم. گفتم: «شما امر کنین». گفت: «دوست ندارم کسی از مدرسه‌تان از کلاس درس ما با خبر شود. خواهش می‌کنم این موضوع بین خودمان بماند» و خندید. از خنده‌اش و از لحن مودبانه‌اش کیف کردم.
عزیز گفت: «من خواهش کردم از این به بعد تشریف بیارید خونه‌ی ما».
-باعث زحمت شما می‌شه.
عزیز لبخند زد: «چه زحمتی آقا معلم. خیلی هم خوش اومدید» و لیوان شربت به لیمو را گذاشت توی بشقاب. تهمورث گفت: «شما چه‌طوری انقدر خوب درس می‌دید آخه؟» و کله‌ی بی مویش را خاراند. آقا فریدون لیوان شربت را تا ته سر کشید. گفت: «عجب شربتی». عزیز خندید و صورتش بیشتر چروک خورد: «گوارای وجود. بازم بیارم براتون؟».
- اگه زحمتی نیس.
از اینکه مثل آدم بزرگ‌ها تعارف نمی‌کرد خیلی کیف کردم. گفت: «ریاضی را باید با عشق زیاد خوند نه با مشق زیاد». تهمورث گفت: «اینو به آقای بهروزی بگین». قلم آقا فریدون روی کاغذ بی حرکت ماند. گفت: «آقای بهروزی زمان خودش بهترین معلم بود». تهمورث سقلمه‌ای به پهلوم زد. گفت: «شما آقای بهروزی رو می‌شناسین؟».
آقا فریدون چشم‌هاش را بست و سعی کرد بخندد. نتوانست. گفت: «یک زمانی می‌شناختمش».
-یعنی چی که یه زمان می‌شناختدش؟
توپ را جلوی دروازه کاشتم. دوباره گفت: «غلط نکنم یه زمان شاگردش بوده». توپ را شوت کردم که خورد به تیر دروازه و برگشت. گفتم: «اگه اینطور بود خودش بهمون می‌گفت». توی دروازه ایستادم. تهمورث گفت: «شرط ِ چی؟» و توپ را شوت کرد. گفتم: «زکی». گفت: «شرط ِ چی که شاگردش بوده». نگفتم شرط چی و فکر کردم چرا تهموث خفه نمی‌شود تا من فکر کنم که آقا فریدون آقای بهروزی را از کجا می‌شناسد.
-تو فکر می‌کنی ازدواج کرده؟
سر بلند کردم: «کی؟».
-عمه‌ی من! خوب معلومه کی. تو فکر می‌کنی زنش هم مثل خودش کوتوله‌س؟.
گفتم: «کوتوله جد و آبادته». جلوی تهمورث ایستاده بودم. گفت: «تو اسم بهتری بلدی؟ کوتوله‌س خب». جار کشیدم: «کوتوله خودتی و جد و آبادت». خندید: «اینو که راس می‌گی. اونم لابد هرکوله». مشتم را بلند کردم که بزنم توی صورتش. گفت: «اوووی تو حسابی زده به سرت انگار ها». مشتم را انداختم. جار کشیدم: «اسمش آقا فریدونه اگه یادت رفته» و رفتم. توپم را هم نبردم. تهمورث گفت: «توپت را آوردم». آقا فریدون خندید: «منتظرت بودیم». برای اولین بار از خنده‌اش کیف نکردم. خواستم بگویم من منتظر کسی نبودم. خنده‌اش را دیدم و نگفتم. گفت: «دلتنگ شما بود این آقا مرتضی». خواستم بگویم من دلتنگ کسی نبودم. خنده‌اش را دیدم و نگفتم. تهمورث گفت: «دلش برای زدن من تنگ شده لابد». گفتم: «حالا خوبه که نزدمت».
-از آقای بهروزی چه خبر؟
این را تقریباً هر روز می‌پرسید. تهمورث گفت: «سوپاپ ترکونده حسابی. به التماس افتاده دوست ما رو بشناسه. می‌گه هرکی باشه باعث افتخاره» و کرکر خندید. گفت:«از شکوفا شدن نبوغ ما داره ذوق‌مرگ می‌شه». گفتم: «نبوغ خودش منظورشه». آقا فریدون نخندید تا من از خنده‌ش خوشم بیاید و یاد خنده‌های زری بیفتم. گفت:« آقای بهروزی معلم خوبیه. قدرشو بدونین». گفت: «شما هر دوتون با استعدادین». تهمورث کرکر خندید: «اون می‌گه ما دو تا هیچی نمی‌شیم». یقه‌ش را گرفتم و سعی کردم بزنم پشت گردنش.
- از خودت مایه بذار.
آقا فریدون نخندید تا من از خنده‌ش کیف کنم.
-معلما از این حرفا زیاد به شاگرداشون می‌زنن اما قرار نیس همیشه همه‌ی حرف‌ها حقیقت داشته باشه. گفت: «برای امروز کافیه». تهمورث گفت: «چه‌ش شد یهو؟» یواش گفت. گفتم: «شاید تو راست گفته باشی که شاگردش بوده». تهمورث به کله‌ی از ته تراشیده‌ش دست کشید.
-مخ که نیست لامصب. معدنه.
خندیدم: «آره. معدن گچه» و محکم زدم پس گردنش.
دست گذاشت پس ِ کله‌ش. گفت: «آخه چرا می‌زنید آقا؟». آقای مدیر روبروی من ایستاد.
-چون ذاتت جلبه.
گفتم: «شما حق ندارید تهمورثو بزنین چون تمرینای آقای بهروزی رو تونسته حل کنه». جار کشیدم گمانم. چشم‌های آقای مدیر گشاد شد. گفت: «تو چی گفتی؟». کسی با صدای آقای بهروزی گفت: «این پسر درست می‌گه».
برای اولین بار از شنیدن صدای آقای بهروزی خوشحال شدم. گفت: «هر که هست باعث افتخار ست». آقای مدیر گفت: «منم همینو می‌گم. برای همین می‌خوام این دوتا راستشو بگن».
-این راهش نیست آقا.
صدای آقای بهروزی عصبانی بود. آقای مدیر چرخید سمت در کلاس. گفت: «شما راهش را بلدید بسم‌الله» و در را محکم به هم کوبید. تهمورث گفت: «شرط ِ چی که …» و حرفش را خورد. آقای بهروزی هنوز آنجا ایستاده بود. گفت: «این‌که شما دوتا انقدر راز نگه‌دارید خیلی خوبه». مهربان گفت. فکر کردم مسخره نمی‌کند. رفت سمت در ِ کلاس. گفت: «قدر دوستتون رو بدونین و بیشتر ازش یاد بگیرین». مهربان گفت. فکر کردم حسادت نمی‌کند. گفتم: «من و تهمورث معلم خصوصی داریم». چرخید سمتمان. دستگیره‌ی در توی دستش بود. گفت: «سلام یه معلم پیرو بهش برسونین» و رفت. تهمورث جار کشید: «چرا بهش گفتی؟». گفتم: «نمی‌دونم» و فکر کردم واقعاً نمی دانم چرا بهش گفتم که آقا فریدون معلم خصوصی‌ ماست. شاید برای اینکه دوست داشتم باشد. همین را به آقا فریدون گفتم.
-به خدا نمی‌خواستم…
خندید: «اشکالی نداره آقا مرتضی. تو حرف بدی نزدی». خنده‌ش مثل همیشه نبود. گفت: «آقای بهروزی خوب جوابی بهش داده». تهمورث گفت: «گمونم سرش به جایی خورده بود» و کرکر خندید. آقا فریدون گفت: «این کارش نشون می‌ده که آقای بهروزی اون‌قدرهام که فکر می‌کنین آدم بدی نیست» و آه کشید. فکر کردم چقدر شبیه عزیز آه می‌کشد و فکر کردم کاش می‌دانستم برای چه آه می‌کشد.
مهدی از دور جار کشید: «اوووی وایسین کارتون دارم». تهمورث غر زد: «دهنت سرویس». مهدی نفس نفس زد: «مامانم…» و دست گذاشت به زانوهاش. تهمورث گفت: «مرده؟». مهدی سر تکان داد. تهمورث گفت: «زاییده؟». مهدی اخم کرد. تهمورث گفت: «ها! پس داره می‌زاد…». مهدی مشتش را در هوا تکان داد. تهمورث گفت: «هی بترکه این شکم که از بس چاقه دو قدم نمی‌تونی باش بدویی». گفتم: «مامانت چی؟». مهدی نفسش را بیرون داد.
-مامانم گفته ازتون خواهش کنم آدرس یا تلفن معلم خصوصی‌تونو بدین اگه بشه به منم درس بده.
گفتم: «زکی». بی اختیار گفتم. تهمورث پقی زد زیر خنده. گفت: «مامانتون امر دیگه‌ای ندارن؟ تعارف نداشته باشین اصلاً. منزل خودتونه». مهدی مشتش را بلند کرد بزند. بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، دستش را انداخت. گفت: «به خاطر اون روز معذرت می‌خوام». تهمورث سر تکان داد.
-این شد یه چیزی ولی با یه معذرت خواهی خشک و خالی که نمی‌شه.
مهدی گفت: «دیگه روتو زیاد نکن ها. مجانی که نمی‌خواد بیاد. پولشو می‌دیم» و با انگشت مادرش را نشان داد که می‌آمد سمت ما. تهمورث از بین دندان‌هاش گفت: «گاوت زایید آق مرتضی». گفتم: «اوووی آقا پسر! پولتو به رخ نکش. آقا فریدون از اوناش نیس که تو فکر کردی». گفت: «از کدوماش نیست؟». گفتم: «به مامان جونت بگو آقا فریدون معلم خصوصی کسی نیس». تهمورث گفت: «نیست؟» و هاج و واج نگاهم کرد. جار کشیدم: «نه نیس». گفت: «همین که اوستا می‌گن. نیست». دست مهدی را گرفت. گفت: «شنیدی که چی گفت. حالا برو بذار باد بیاد. آباریکلا پسر خوب». مهدی از جایش تکان نخورد. تهمورث گفت: «چرا وایستادی؟ می‌بینی که قات زده حسابی. جون تو یه بار تو همین حال و هوا زد لت و پارم کرد». به نظرم آمد تهمورث چندان بیراه هم نمی گوید. گفت: «تو بمیری اصلاً نسبت به اسم فریدون حساسیت داره شدید. می‌شنوه عین نارنجک که ضامنشو کشیده باشن…. برو مامانتو راضی کن برگرده». دست مهدی را گرفته بود و دنبال خودش می‌کشید. جار کشید: «عزیزم! تو یه چند تا نفس عمیق بکش تا من برگردم. خدای نکرده شیرت خشک می‌شه یه وقت».
آقای مدیر با تعجب جار کشید: «معلم خصوصی که می‌گفتید اینه؟» و به ما نگاه کرد که عقب‌تر ایستاده بودیم و هاج و واج نگاهش می‌کردیم. تهمورث گفت: «این تو کُلاته». یواش گفت. آقای مدیر انگار چیزی یادش آمده باشد، گفت: «ببخشید شما آقای…؟».
-شما بگید فریدون.
و دست کوتاهی دراز شد سمت ِ آقای مدیر. آقای مدیر با تردید به آقا فریدون نگاه کرد. گفت: «جدی جدی شما به این دو تا ریاضی درس می‌دید؟». آقا فریدون خندید: «بهم نمی‌آد؟». خنده‌اش مثل همیشه نبود و من مثل همیشه کیف نکردم. گفت: «چه کار می‌تونم براتون بکنم؟». آقای مدیر این پا و آن پا کرد.
- راستش…
جار کشید: «بیا تو بچه». پسربچه‌‌ی نه- ده ساله‌ای در اتاق پذیرایی را باز کرد و لای در ایستاد. آقای مدیر گفت: «بنده زادس». گفت: «ببخشید. می‌تونم بپرسم مدرک شما چیه؟». بعد انگار که بخواهد سوالش را خوب جا بیندازد گفت: «چی خوندید؟ کدوم دانشگاه؟». به تهمورث نگاه کردم. زبانش را برای پسربچه در آورده‌بود.
-من مهندسی برق خوند‌م. دانشگاه درس می‌دم.
گفت: «و به آقا مرتضی و آقا تهمورث». به ما نگاه کرد و خندید و من از خنده‌‌ش بیشتر از همیشه کیف کردم. تهمورث با دهان باز نگاهم کرد. گفت: «شنیدی؟». سر تکان دادم. گفت: «شرط ِ چی که راس می‌گه». خندیدم: «خب معلومه که راس می‌گه خره». آقای مدیر گفت: «نمی‌دونین وقتی فهمیدم دو تا از تنبل ترین و درس نخون ترین شاگردای مدرسه …». آقا فریدون نگذاشت جمله‌ش را تمام کند.
-اینها دو تا از بهترین شاگردهایی هستن که من تا حالا داشتم.
تهمورث دستش را دراز کرد سقلمه بزند به پهلویم.
-ما رو می‌گه.
آقای مدیر دست‌هاش را مالید به هم. کمی از شربت به لیموش سر کشید. گفت: «بنده زاده کلاس پنجمه. امسال باید تیزهوشان امتحان بده» و دست پسربچه را که کنارش ایستاده بود گرفت. نشاندش. گفت: «می‌خواستم اگر ممکنه…هزینه‌ش هم هر چقدر باشه نقداً تقدیم می‌کنم». آقا فریدون به سرعت گفت: «چرا از معلم ریاضی مدرسه‌ی خودش خواهش نمی‌کنین یا از … معلم مدرسه‌ی خودتان؟». آقای مدیر خندید: «این روزها معلم به خوبی شما سخت پیدا می‌شه آقای مهندس. تنها معلم ریاضی مدرسه‌ی ما یه پیرمرده که روش‌های تدریسش قدیمی شدن دیگه». آقا فریدون اخم کرد. گفت: «آقای بهروزی معلم خیلی خوبیه» و رفت. عزیز لنگ لنگان دنبالش دوید.
-کجا آقا معلم؟ لیوان دوم شربتتونو میل نکردین…
آقا فریدون همیشه دو تا لیوان شربت به لیمو می‌خورد. هر لیوان را یک جرعه سر می‌کشید و سبیل‌ براقش را با دستمال پاک می‌کرد و من فکر می کردم که عزیز باید کیف کند وقتی کسی شربتش را اینطور با لذت از سر می‌کشد و سبیل براقش را پاک می‌کند. آقای مدیر انگار تازه یاد ما افتاده باشد، چپ چپ نگاهمان کرد. دست بچه‌ش را گرفت و بی حرف از اتاق بیرون رفت. تهمورث گفت: «خیال کرده اینجا هم مدرسه‌شه». گفتم: «این از کجا پیداش شد یه هو؟». تهمورث کله‌ی بی موش را خاراند. گفت: «شرط ِ چی که همه‌ش زیر سر اون مهدی پدر سوخته س». همین را فردایش به آقا فریدون گفتیم. برای اولین بار کت و شلوار به تن نداشت. کفش‌های ورزشی‌ش برق نمی‌ز‌دند. گفت: «موافقید بازی کنیم؟». گفتم: «چی؟». تهمورث گفت: «شرط ِ چی؟». گفت: «فوتبال». گفت: «هر کی بیش‌تر گل زد برنده‌س» و من دوست داشتم آقا فریدون بیشتر گل بزند و زد. نه به خاطر آن‌ که من دوست داشتم. نمی‌شد گرفتش. این را بعدها تهمورث گفت. گفت: «پسر عجب دویی داشت». گفت: «پلک رو هم می‌ذاشتی فرار می‌کرد». گفتم: «دریبل‌هاشو چی می‌گی؟». گفت: «شما دو تا به همین زودی خسته شدین؟». نفس نفس زدم: «من که بریده‌م» و طاقباز خوابیدم روی خاک‌ها. آقا فریدون خندید. این را از لای پلک‌های نیمه بسته‌م دیدم. گفت: «آقا مرتضی؟ می‌شه یه خواهش ازت…». نگذاشتم جمله‌ش را تمام کند. گفتم: «شما امر بفرما». برای اولین بار در عمرم دوست نداشتم خواهش کردن یک آدم بزرگ را ببینم. آدم بزرگی که تنها دو هفته بود می‌شناختمش و بهترین دوست من شده بود. گفت: «دلم می‌خواد آقای بهروزی رو ببینم ولی نه تو مدرسه». گفت: «فکر می‌کنی بتونی آدرس خونه‌شو برام پیدا کنی؟». توانستیم. آدرس را که بهش دادیم خندید. از آن خنده‌ها که من از شنیدنشان کیف می‌کردم. گفت: «ممنون».
تهمورث گفت: «فکر می‌کنی چی می‌خواد بهش بگه؟». شانه بالا انداختم. گفت: «خیلی دلم می‌خواد بدونم با بهروزی چی کار داره. تو دلت نمی‌خواد؟». فکر کردم خیلی دلم می‌خواهد بدانم آقا فریدون با آقای بهروزی چه کار دارد. تهمورث دستم را گرفت و دنبال خودش کشاند. جار کشیدم: «اوووی زده به سرت مگه؟». گفت: «خفه. دنبالم بیا تا بهت بگم». پشت در خانه‌ی آقای بهروزی ایستاده بود. تهمورث گفت: «سرتو بدزد». گفتم: «چرا نمی‌ره تو پس؟». آقا فریدون دستش را چند بار بلند کرد سمت زنگ و باز آورد پایین. گفتم: «نکنه دستش نمی‌رسه؟». تهمورث محکم زد پس کله‌م.
-در که می‌تونه بزنه آقای استعداد.
نزد. نیم ساعتی همان‌جا توی کوچه ایستاد و به در نگاه کرد. بعد راهش را کشید و رفت. تهمورث گفت: «یه چیزی هست بین این دو تا که من و تو ازش بی‌خبریم». خندیدم: «این یکی رو دیگه بالاغیرتاً به آقات حواله نکن». شانه بالا انداخت.
-کارای این آقا مهندس توام عجیب غریبه ها
گفت: «بدو بهش برسیم. شاید چیزی دستگیرمون شد». بازوم را از دست چنگ شده‌ش بیرون کشیدم.
-اوووی وایستا ببینم. می‌فهمه افتادیم دنبالش.
محل نکرد. گفت: «سلام». بلند گفت. به آقا فریدون گفت که ایستاد و چرخید سمت ما. گفتم: «خیلی خری تهمورث». کف دست کوتاه ِ آقا فریدون سرد بود و نمناک. گفت: «یه شماره برام می‌گیری آقا مرتضی؟» و نگفت «خواهش می‌کنم» و من فکر کردم که او تنها آدم بزرگی ست که من از دستور دادنش کیف می‌کنم. گفت:«این تلفن عمومی‌ها واسه‌ی قد من… » . گوشی را گرفتم سمتش و کناری ایستادم.
-نتونستم حاج خانوم. نتونستم.
به گریه گفت. گفت: «تا حالا هر کار گفتین و هر چی خواستین نه نگفتم حاج خانوم. این یکی رو از من نخواین». من و تهمورث دیدیم که شانه‌های کوچک آقا فریدون می‌لرزد. تهمورث بعدها گفت: «به نظرم گریه می‌کرد».
-اولش می‌خواستم بهش نشون بدم کوتوله‌ای که فکر می‌کرد هیچی نمی‌شه….
چرخی زد و به ما نگاه کرد. به نظرم رسید صورتش خیس است. برگشت و باز پشت به ما ایستاد. گفت: «اون که تا حالا تک و تنها زندگی کرده. بذارین از این به بعد هم زندگی کنه». با غیظ گفت و دست دیگرش را مشت کرد و من فکر کردم که مشت هیچ آدم بزرگی این‌قدر کوچک نیست. آستین تهمورث را کشیدم که عقب آمد و کنارم ایستاد.
- شاید خوشش نیاد حرفاشو بشنویم.
تهمورث صورتش را درهم کشید. گفت: «توام وقت گیر آوردی ها. بذار ببینم چی می‌گه». آقا فریدون گوشی را گذاشته بود.
-معطل من شدید.
صداش می‌لرزید مثل دست‌هاش. گفت: «والده به هردوتون سلام رسوند. کلی ازتون پیشش تعریف کردم». سعی کردیم لبخند بزنیم من و تهمورث. نشد. مرد جوانی خیره نگاهمان کرد. گفتم: «چیه؟ نگاه داره؟». جار کشیدم گمانم.
-من به این نگاها عادت دارم آقا مرتضی.
کنارش راه افتادیم. گفت: « وقتی بچه‌ای نگاهای مردم واست مهم نیست ولی وقتی بزرگ می‌شی…». گفت: «دوست ندارم بچه‌م فردا مثل من خجالت بکشه آقا مرتضی». تهمورث بعدها گفت: «واسه همین ازدواج نکرده. آخه کی دوست داره بچه‌ش قد کوتاه بشه ». یواش گفت. انگار با این حرف به آقا فریدون توهین کرده باشد. گفتم: «ولی پدر و مادر شما که حالا به وجودتون افتخار می‌کنن». گفتم: «تازه علم پیشرفت کرده. حتماً الان می‌شه درمانش کرد». آقا فریدون آه کشید: «دکترا می‌گن ارثیه. راهی‌ام نداره». انگار با خودش حرف می‌زد. بعد انگار تازه ما را یادش آمده باشد، ایستاد. من و تهمورث ایستادیم روبرویش. گفت: «فردا از این شهر می‌رم». فکر کردم درست نشنیدم. تهمورث جار کشید: «از این شهر می‌رین؟ چرا؟».
-فردا بر می‌گردم شهر خودم.
گفتم:« شهر خودتون؟». فکر کردم به شماره‌ای که برایش گرفته بودم و یادم نیامد کد کدام شهر را گرفته بودم. گفت: «اومدن من به اینجا یه سفر کاری بود. از طرف دانشگاه ماموریت داشتم برای یه دوره تدریس توی دانشگاه شهر شما. حالا که کارام انجام شده…». نگذاشتم حرفش را تمام کند.
-پس ما چی؟ اینقدر آدم حسابمون نکردید که از اول حالیمون کنین رفیق نیمه راهید؟
یک چیزی از ته گلویم قل قل جوشید و بالا آمد. گلویم تلخ شد. چشم‌های آقا فریدون برق زد. گفت: «کی گفته من رفیق نیمه راهم؟ رفاقت چیزی نیس که فاصله بتونه خرابش کنه. اون سر دنیام که باشم شما دوتا رفیقمید. قبول نداری آقا تهمورث؟» و با کف دست کوچکش کوبید پشت کمر تهمورث که ساکت ایستاده بود. گفتم: «این رسمش نبود». تهمورث گفت: «این رسمش نبود». آقا فریدون نخندید و من فکر کردم هیچ وقت دیگر از نخندیدن هیچ کسی این همه ناراحت نمی‌شوم. گفت: «هیچ وقت از خداحافظی خوشم نیامده». دستش را دراز کرد طرفم. تهمورث گفت: «به این زودی؟». گلویم تلخ‌تر شد و آن چیز لعنتی که نمی‌دانستم چی هست، از ته گلویم جوشید، تهمورث تعجب کرد: «گریه می‌کنی تو؟». آقا فریدون گفت: «مرد هم یه وقتا گریه می‌کنه». گفت تا من بلند گریه کنم. این را بعدها تهمورث برایم تعریف کرد. گفت که بلند گریه کردم و گفتم: «ما هیچ وقت فراموشتون نمی‌کنیم آقا معلم» و من بعدها فکر کردم که تا آن وقت برای هیچ آدم بزرگی این‌طور گریه نکرده بودم و بعد از آن هم برای هیچ آدم بزرگی این‌طور گریه نمی‌کنم. دلم خواست بغلش کنم محکم و کردم. پلک‌هام را گذاشتم روی هم و به نظرم رسید رفته‌ام توی بغل بابای خدابیامرزم نه مردی که هم‌قد زری، خواهر شش ساله‌ی تهمورث است و من تنها دو هفته است که می شناسمش. گفت: «دوست دارم این رو به یادگار از من داشته باشین هر دوتون». پاکت‌ها را داد دستمان.
-خداحافظ آقا مرتضی. خداحافظ آقا تهمورث.
گفتم: «انگار خواب دیده باشم». تهمورث گفت: «اینجا رو نگاه پسر». جلد کتاب را گرفت جلوی چشم‌هام. گفتم: «زکی». بی اختیار گفتم. تهمورث بلند خواند: «خودآموز ریاضی مخصوص دوره‌ی راهنمایی. تالیف دکتر فریدون بهروزی».
تهران-شهریور 85

دسته‌بندی: داستان  One Comment
Nov
06

آرزو فقط آرزوی علی نبود. آرزوی یک محله بود. شاید هم یک شهر. هیچ کس باور نمی کرد آرزوی علی از دست برود همانطور که هیچ کس باور نمی کرد علی آرزوی دیگری داشته باشد.
حبیب داد زد: «خان جان، بیا ببین چه مستاجر خوبی برای اتاقمان پیدا کرده ام» و از پله های ایوان بالا دوید. خان جان گفت: «چه کاره است؟ از کجا آمده؟چند وقت می ماند؟» و از پشت پنجره به علی خیره شد که میان حیاط ایستاده بود و به دو درخت نارنج نگاه می کرد.
آرزو گفت: «آنکه هیچ گل ندارد مال حبیب است و این یکی که پر از شکوفه است مال منست. مال حبیب را خان جان چیده تا مربای بهار نارنج درست کند اما من مال خودم را نگذاشتم دست بزند تا میوه بدهد». علی دستش را سایه بان چشمها کرد و به سمت صدا چرخید. آرزو گفت: «یک وقت به سرتان نزند گلبرگهایش را لای کتاب بگذارید ها گفته باشم». علی جلوتر رفت. دستش را انداخت و به انبوه گیسوان طلایی نگاه کرد. خان جان گفت: «برای خودش عاقله مردیست. خدا کند بی دردسر هم باشد». حبیب نیشخند زد: «خطاط است. شاگرد می گیرد و اموراتش را می گذراند. یک مستمری بخور و نمیر هم از پدرش دارد. روی هم رفته آدم خوبی به نظر می رسد به خصوص که…». آرزو نفس زنان از راه رسید و دستهایش را دور کمر خان جان گره کرد: « گمانم این رفیق تو لال است حبیب. یک قدر دیگر زیر این آفتاب بماند ناقص عقل هم می شود». حبیب گفت: «مارمولک! هنوز از راه نرسیده تو از کجا فهمیدی که لال است؟» خان جان با تعجب پرسید: «لال است؟». آرزو گیسهای طلایی اش را دور دست تاباند و ابروهایش را بالا برد: «آدم باید لال باشد که وقتی به یک دختر خوشگل می رسد سلام نکند» و از مطبخ بیرون رفت. حبیب به خان جان نگاه کرد و خندید. خان جان دستش را به صورتش گذاشته بود و نچ می کشید.

خرم شیشه مشروبش را از روی میز برداشت. لیوان را پر کرد و به لب برد اما قبل از آنکه بنوشد دوباره توی بطری برگرداند. عادت همیشگی اش بود. به قول خودش پنجاه سال تمام با مشروب زندگی کرده بود. طول می کشید تا قبول کند که باید مشروب را برای همیشه ترک کند. خیلی سعی کرده بودند حالی اش کنند که دیگر قادر به تحمل حتی یک قطره از آن مایع گزنده نیست اما زیر بار نرفته بود. یک بار که علی رغم همه توصیه ها و سفارش ها سعی کرده بود مشروب بنوشد انقدر استفراغ کرد که دیگر چیزی از هیبتش باقی نماند. علی از پنجره به بیرون نگاه کرد و آه کشید. مادام سرجیک دستمالش را روی سر خرم پرتاب کرد: «میزم را کثیف کردی خرس گنده». خرم دستمال را روی میز کشید و گفت: «از من می شنوی علی جان، این جستجو را تمام کن. زن جماعت ارزش این چیزها را ندارد به خدا. همین من. زن اولم خوب که سرکیسه ام کرد ولم کرد و نمی دانم رفت کدام گوری. هنوز هم که هنوز است ازش بی خبرم. اصلا نمی دانم زنده است یا مرده. زن دومم هم…». مادام سرجیک چین دامن گشادش را صاف کرد و به خرم براق شد :«تو نمی توانی ساکت باشی؟ بیشتر از هزار دفعه زندگی نامه ات را ریخته ای بیرون ». خرم دستش را با حرص در هوا تکان داد و از پشت میز بلند شد. مادام سرجیک کنار علی ایستاد و خم شد تا نوشته ای را که علی به دستش داد بخواند: «آرزو هر زنی نیست». مادام لبخند زد: «معلوم است که هر زنی آرزوی علی نیست». کریم که تا آن وقت ساکت گوشه ای نشسته بود دست به شانه علی گذاشت و آهسته گفت: «فردا از نو می گردیم. بالاخره یک جایی توی همین شهر است». مادام سرجیک گفت: «ممکن است توی این چند سالی که علی نبوده از این شهر رفته باشند. من به دوستانم توی شهرهای دیگر سپرده ام اما مشکل اینجاست که اسم و رسمشان را نمی دانیم. اگر لااقل نام فامیلشان را داشتیم یا اصلیتشان را می دانستیم…». علی نوشت: «من فقط شش ماه در خانه شان زندگی کردم. فامیلشان را نمی دانم چه بود. اصلیتشان را هم. اتاق می خواستم که برادرش را نشانم دادند». خرم با لیوان پر مشروب بین دو لنگه در ایستاد.
- گفتی که گیسهایش طلایی بود ها؟ همین؟ از کجا می دانی که رنگشان نکرده بود؟
مادام سرجیک داد زد: «خفه شو خرم». علی نوشت: «آرزو فقط شانزده سال داشت».

آرزو فقط شانزده سال داشت که عاشق علی شد. هیچ کس باور نمی کرد علی این عشق را جدی بگیرد. همانطور که هیچ کس باور نمی کرد عشق آرزو جدی باشد.
حبیب روی فرش کهنه ایوان نشست و به حرکت قلم نگاه کرد.
- این وروجک، خواهرم را می گویم. ول کن نیست. می خواهد خط یاد بگیرد. گفتم سرت شلوغ است. از دیشب یکبند گفته که باید یاد بگیرد. حالا  اگر وقت نداری یا …
آرزو کنار علی نشست و به حرکت قلم نگاه کرد. علی سر بلند نکرد. دستش زیادی لرزید و قلم زیادی چرخید و کلمه را بد نوشت. آرزو زیر لب خندید. گفت: «یک غلط داشتید آقا معلم. نوزده. حالا نوبت منست» و کف دست کوچکش را به سمت علی گرفت. علی سر بلند نکرد. حبیب گفت: «اگر دیدی خنگ است و یاد نمی گیرد عذرش را راحت بخواه. رو در بایستی نکنی ها علی جان». آرزو داد زد: «حسود» و روی کاغذ خم شد. آبشار طلایی روی کاغذ ریخت. علی صفحه را نمی دید. آرزو خندید: «آخر چی بنویسم؟ شما که هنوز سرمشق نداده اید آقا معلم». علی نخندید. دستش را مشت کرد تا نلرزد. قلم را گرفت. نوشت: «من علی هستم». آرزو نوشت: «من علی هستم». بد خط نوشت. علی سر تکان داد. از نو نوشت: «من علی هستم، نه آقا معلم». هنوز سر بلند نکرده بود. آرزو خندید. نوشت: «من علی هستم، نه آقا معلم». علی بی صدا خندید. خان جان داد زد: «آرزو کجایی؟ باید بادمجان پوست بکنی». آرزو نشنید یا شنید و محل نکرد. نوشت: «آ…ر…ز…». گفت: «واو را خوب بلد نیستم. دوباره سرمشق می دهید؟». علی نوشت: «صدایت می کنند». چشمهای آرزو به شیطنت برق زد. گفت: «نروید ها. همینجا باشید. تا دو دقیقه دیگر بر می گردم. پوست بادمجان ها را که کلفت بکنم خان جان چاقو را از دستم می گیرد و غر می زند که پدر من هم بلد بود اینطوری بادمجان پوست بگیرد» و به سمت مطبخ خانه دوید. علی با دهان بسته خندید و به باران گیسوان طلایی نگاه کرد که در هوا می رقصید.

روی صندلی اتوبوس کنار هم نشسته بودند. کریم گفت: «چرا اینهمه سال دنبالش نگشتی؟ چرا بعد از اینهمه سال…». علی روی شیشه دم کرده  اتوبوس انگشت کشید.
- باید اول دنبال خودم می گشتم.
کریم دستهایش را بغل کرد: «پیدا کردی؟». علی سرتکان داد: «بدون آرزو محال بود ». کریم دیگر چیزی نپرسید. آهسته گفت: «نمی دانم اگر من هم آرزوی تو را داشتم همینقدر دنبالش می گشتم؟». به میدانگاهی رسیدند. علی نوشت: «اینجا مادام سرجیک مرا دید». کریم خندید: «می دانم. ناغافل از پشت سر صدایت کرد که هی تو… تو هم ترس برت داشت که این زنیکه چاق بی قواره از من چه می خواهد. او هم با آن راه رفتن اردک وارش آمد سمتت و صاف توی چشمهایت زل زد و پرسید که جایی برای ماندن داری یا آواره ای…». علی خندید و سر فرود آورد. کریم دستش را در هوا تکان داد.
- این کار همیشگی اش است. دنبال بی خانمان هایی مثل ما می گردد. خیال می کنم اینطوری بار گناهانش را سبک می کند.
علی نوشت: «پس باید گناهکار قهاری بوده باشد». کریم خندید. علی روی شیشه دم کرده نوشت: «آرزوی من بی گناه بود». کریم به سرعت پرسید: «چرا می خواهی پیدایش کنی علی؟ شاید ازدواج کرده باشد… شاید اصلا تو را به یاد نیاورد. فکر اینها را کرده ای؟». روی علی به سمت پنجره بود و کریم ندید که صورتش درهم رفت.
- فقط می خواهم بدانم که خوشبخت است یا نه.
- و اگر بود؟
علی به چشمهای کریم نگاه کرد.
- آرام می شوم.
- و اگر نبود؟
- برای خوشبختی اش دعا می کنم.
کریم با شماتت گفت: «دروغگوی خوبی نیستی علی. تو می خواهی بدانی هنوز دوستت دارد یا نه. می خواهی بدانی هنوز عاشقت هست یا نه. تو این را می خواهی بدانی». شانه های علی لرزید اما گریه نکرد.

آرزو فقط عاشق علی نبود. مرهمی بود بر زخمهای نادیده و دردهای ناگفته. با اینهمه علی نمی توانست به خودش اجازه ابراز علاقه  بدهد همانطور که نمی توانست به ابراز علاقه آرزو پاسخ بدهد.
حبیب لب حوض نشست. گفت: «به سلامتی» و لیوانش را بالا برد. بوی خوش کباب در خانه پیچیده بود. خان جان داد زد: «جای زهرماری خوردن ببین جگر ها نسوخته باشند» و به علی و آرزو چشم دوخت و ابروهایش را در هم کشید. حبیب غر زد: «خان جان، ما که همیشه آب شنگولی نمی خوریم. یک بار هم که می خوریم توی خانه می خوریم که جلوی چشم خلق الله نباشد. تو را روح آقام هی نگو زهر ماری، زهر ماری. کوفتمان می کنی». خان جان سر تکان داد: «پتو و تشکت را جدا کردم. از امشب توی آن اتاق کوچک ته راهرو می خوابی. تا چهل روز زندگیمان نجس و پاکی دارد». حبیب شانه بالا انداخت. سیخهای لای نان را میان سفره گذاشت و  کنار علی نشست. آهسته گفت: «به حرفهای این خان جان ما گوش نکن یک کم پیر شده». علی سر تکان داد. حبیب گفت: «امشب پا هستی یا نه؟ با دخترهای خوشگل مجلس داریم. کم از معرفتمان می آد بهت نگیم. اگر باشی خوش می گذرد» و به چشمهای علی نگاه کرد که دو کاسه خون شده بود. آرزو به دستهای علی نگاه کرد که می لرزید. حبیب سر در گوش علی فرو برد و چیزی گفت. علی بی حرف به اتاقش رفت و در را بست. خان جان روی پایش زد: «قدرت خدا را می بینی؟ این جوانی که نه پدر دارد و نه مادر اینطور نماز خوان و مومن می شود، نوه من که هفت پشتش نمازی بوده اند…» و جمله اش را ناتمام گذاشت و آه کشید. حبیب یک سیخ جگر به نیش کشید.
- نماز خواندنش را تو از کجا دیدی خان جان؟
خان جان بغ کرد.
- ندیدم. ندیدم حتی یک بار به آرزو نگاه کند. ندیدم یک بار سرش را بلند کند. معلوم است که نمازی است.
و گفت: «این سیخ را ببر برای علی».
آرزو به سرعت گفت: «علی جگر نمی خورد».
حبیب و خان جان با تعجب نگاهش کردند. آرزو بریده بریده گفت: «یعنی حالا نمی خورد» و لب حوض نشست و دستش را توی آب فرو برد. لب گزید تا اشکهایش پایین نریزد. علی اجازه داد تا اشکهایش فرو بریزند.

علی به کنده های باقیمانده از سه درخت نارنج دست کشید و بغضش را فرو خورد. یکی از کنده ها از آن دو تای دیگر باریکتر بود و چنان محکم دور کنده دیگر تاب خورده بود که نتوانسته بودند مثل بقیه از ریشه جدایش کنند. علی به باقیمانده تنه درخت دست کشید و دستش را بویید. به کریم که بی حرف کنارش ایستاده بود و نگاهش می کرد، گفت: «این درخت منست. آرزو کاشت». مادام سرجیک مانتوی گشادش را روی یکی از کنده ها انداخت و رویش نشست. کریم به خانه مخروبه نگاه کرد:
- یعنی حالا آرزو کجاست؟
علی روی زمین تا شد: «حرفهایم را اینجا خاک می کردم». کریم مشتش را در هوا تکان داد: «یک چیزی بگویم ناراحت نشوی علی ها. خیلی بی عرضه بودی. آدم می شود اینقدر عاشق باشد و به همین راحتی بگذارد…». مادام سرجیک سر تکان داد: «آدم وقتی اینقدر عاشق باشد به همین راحتی می گذارد». کریم پوزخند زد: «ببخشید ولی همه تان یک جورهایی خلید. من به محض اینکه فهمیدم نامزدم با یکی دیگر…» و لب گزید و ساکت شد. مادام سرجیک گفت: «رفتی دخلش را بیاوری که دخلت را آوردند. مگر نه؟». خرم که تا آن وقت با شیشه مشروبش سرگرم بود از روی تخته سنگ بلند شد و با دهان بی دندانش خندید: « اگر کشته بودیش که الان اینجا نبودی تا برای خودت راست راست بگردی». کریم بغض کرد: «من دوستش داشتم مادام. خیلی هم دوستش داشتم. هنوز هم گاهی…». خرم باز خندید: «پس بعد از علی نوبت توست که دنبال عشقت بگردی». کسی نخندید. مادام سرجیک به سمتش براق شد: «خوبست که یک بار به خاطر همین خوشمزگی ها دخلت را آورده اند و باز آدم نمی شوی». کریم زیر لب گفت: «هیچ وقت فرصت نشد بهش بگویم که چقدر دوستش دارم». علی صورتش را در دستهایش پنهان کرد.

آرزو در هر فرصتی به علی نشان می داد که دوستش دارد. هیچ کس باور نمی کرد فرصت آرزو کوتاه باشد همانطور که هیچ کس باور نمی کرد فرصت علی از دست برود.
آرزو سیب را پیش روی علی گذاشت. سیب سرخ تازه ای بود که تنها یک گاز از آن خورده شده بود. یک گاز درست  به قدر دهان آرزو. علی با تعجب سر بلند کرد. آرزو لبخند زد و چیزی نگفت. علی سر به زیر انداخت و منتظر ماند تا صدای آرزو در گوشش بپیچد. آرزو روی کاغذ نوشت: «این سیب را خان جان به من داد. دلم نیامد. تنها بخورم. یک گاز بیشتر ازش نزده ام». علی با تعجب به کاغذ نگاه کرد. سیب را روی طاقچه گذاشت و نوشت: «ممنونم». آرزو نخندید. علی نوشت: «کدام حرف را تمرین کنیم؟». آرزو نوشت: «عین». علی نوشت: «عین اول مثل عابد؟»
آرزو گفت :«عین اول مثل علی». صدایش می لرزید. علی تازه فهمید که چقدر دلش برای صدای آرزو تنگ شده است. آبشار گیسوان طلایی روی کاغذ خم شد. علی چیزی نمی دید. آرزو که از اتاق بیرون دوید کاغذ را چرخاند: «دوستت دارم علی». علی لب گزید. شب که آرزو با بشقاب قیمه پلوی زعفرانی در اتاقش را زد، به جای آنکه در را با شوق باز کند یک تکه کاغذ از لای در بیرون فرستاد: «اجازه بدهید این مرد لال مستاجر خانه شما باقی بماند که جز این مجبورست به تحمل یک آوارگی دیگر». آرزو مدتها پشت در ایستاد. می دانست علی پشت در ایستاده است. گریه نکرد. کاغذ را تا کرد و با خود برد.

مادام سرجیک سر خرم را به دامن گرفت. خرم زار زد: «می ترسم مادام. نمی خواهم با آنها بروم. دوست ندارم از اینجا بروم. مگر زور است؟».
کریم قهقهه زد.
- می گوید مگر زور است؟ یک ساعت است داستان لیلی و مجنون برایش می خوانیم تازه می گوید لیلی زن بود یا مرد. اینجا همه چیز زوری است ببم جان.
مادام سرجیک سر خرم را نوازش کرد.
- بچه شدی پیرمرد؟ اینهمه سال رسم و رسوم را یاد نگرفته ای؟ همه ما یک روز مجبوریم از هم جدا بشویم. تو قرار است جایی برای خودت داشته باشی. یک سر پناه بهتر. با افراد تازه ای آشنا می شوی. زندگی تازه ای را شروع می کنی. به اینها فکر کن. تازه من که نمی توانم شما را تا ابد اینجا جا بدهم. تا بوده همین بوده. شما باید سر و سامان بگیرید و کسان دیگری جای شما را بگیرند.
کریم آه کشید و با انگشتان باریکش بازی کرد: «به زودی نوبت من هم می رسد. اسم من هم توی لیست است. خدا می داند مرا کجا بفرستند؟ میان یک مشت پیر و پاتال».
خرم بینی اش را بالا کشید.
- علی چه؟
مادام سرجیک از روی صندلی بلند شد. کتری را از روی گاز برداشت و آب جوش را توی قوری ریخت.
- قضیه علی با شما فرق دارد.
خرم مثل بچه ای که از استدلال درمانده باشد پرسید: «پس چرا اینجاست؟».
- چون گمشده ای دارد. تا وقتی پیدایش نکرده قدمش سر چشممان است.
کریم با شماتت گفت: «با این عرضه ای که من در این بشر سراغ دارم تا قیام قیامت هم آرزو را پیدا نمی کند». علی یکباره به سمت کریم چرخید. کریم از حالت نگاه علی ترسید. به سرعت گفت:« راست می گویم دیگر. خب مرد حسابی آدم وقتی کسی را می خواهد راست و حسینی بهش می گوید. با این مسخره بازی که تو در آورده ای دختر مردم معلوم است که رم می کند».
خرم لیوانش را بالا برد: «به سلامتی». کریم خندید: «خودت بزن بلکه یک کم روشن شی». خرم لیوان را لب نزده روی میز گذاشت. مادام سرجیک سر تکان داد و چایی اش را هورت کشید.
- علی اگر لب از لب وا کرده بود دیگر با من و تو فرقی نداشت.

آرزو فقط آرزوی علی نبود. آرزوی خان جان بود. آرزوی حبیب بود. آرزوی یک خانواده بود. هیچ کس باور نمی کرد علی در آرزوی آرزو باشد همانطور که هیچ کس باور نمی کرد آرزو در آرزوی علی باشد.
آرزو تکه های کاغذ پاره را از زیر خاک بیرون می کشید. زیر ناخنهایش گل نشسته بود. خاکها را با دست کناری ریخت و تکه های کاغذ را کنار هم چید. با هم جور نبودند. دوباره کند و دوباره کنار هم چید: «آر…ز…و». اشکهای آرزو تکه های کاغذ را تر کرد. شب که علی به خانه بازگشت عطر بهار نارنج اتاقش را در خود غرق کرده بود. گلبرگها را لای جانمازش پیدا کرد و شیشه مربا را روی طاقچه.
شب که حبیب به خانه بازگشت، خان جان دستهایش را چسبید.
- راستش را به من بگو حبیب؟ علی چیزی به آرزو گفته؟
حبیب با تعجب گفت: «به جان خان جان نه. چند بار می پرسید؟ خودم بهش گفتم که آرزو ناف بر پسر خاله اش است. گفتم که همه فامیل خبر دارند و همین روزها برای شیرینی خورانش سر می رسند». خان جان دستهای حبیب را رها نکرد.
- علی گنگ مادرزاد است؟
حبیب نیشخند زد: «من چه می دانم خان جان. گوشهاش که خوب می شنود فقط حرف نمی زند. امروز چه تان شده؟ چرا اصول دین از من می پرسید؟». خان جان دستهای حبیب را رها کرد و آه کشید: « خدا بگم چه کارت نکنند پسر که گشتی میان همه پیغمبرها جرجیس را پیدا کردی». حبیب سرش را خاراند و بی حوصله گفت: «من که نمی فهمم شما چی می گویید خان جان. تا حالا که به سرش قسم می خوردید که ال است و بل است و به آرزو نگاه هم نمی کند حالا چه شده که یک دفعه…». خان جان محکم روی پایش زد.
- این را که هنوز هم می گویم. در پاکی و مردی این پسر شک ندارم فقط این وروجک …
حبیب چشمهایش را تنگ کرد: «این وروجک چی؟».
- الان دو روز است که لام تا کام حرف نمی زند. هرچی ازش می پرسم یا باهاش حرف می زنم روی کاغذ می نویسد می دهد دستم. لال مونی گرفته پاک.
حبیب یکباره زیر خنده زد: «بازی تازه یاد گرفته مارمولک. از لال بازی علی خوشش آمده».
خان جان شانه بالا انداخت.
-  چه می دانم والله. خدا به خیر بگذراند. به خاله ات پیغام دادم زودتر بیایند قال قضیه را بکنند.
از آن به بعد آرزو با هیچ کس صحبت نکرد به خصوص با علی.

علی کنار قبر ایستاده بود اما به آن نگاه نمی کرد. کریم دستهایش را به سینه چسبانده بود و به سنگ قبر نگاه می کرد. مادام سرجیک با پیرمرد دعا خوان از راه رسید. علی نوشت: «ازش بپرسید گلاب همراهش هست مادام؟». گوشهای پیرمرد سنگین بود.  مادام سرجیک چند بار فریاد زد تا پیرمرد فهمید و سر تکان داد. بطری پلاستیکی را از توی انبانش در آورد و گلاب را روی سنگ خالی کرد. عطر خوش گلاب فضا را گرفت. کریم بازوی علی را فشرد: «هنوز هم می خواهی دنبالش بگردی؟». علی جواب نداد. مادام رجیک به پیرمرد گفت: «اینکه اینجا دفن شده را می شناسی پدر جان؟». پیرمرد نشنید. مادام سرجیک دستش را در هوا تکان داد. پیرمرد سر بلند کرد: «یک سال می شد که کسی بهش سر نزده بود. شما از قوم و خویشهاش که نیستید». مادام سرجیک به سرعت گفت: «نه! تو قوم و خویشهاش رو می شناسی؟» پیرمرد سر تکان داد: «دختر و پسرش تا همین چند سال پیش اینجا می آمدند اما مدتهاست ندیدمشان». علی تند تند چیزی نوشت. مادام سرجیک نخواند.
- دخترش گیسهای طلایی داشت؟
پیرمرد گیج نگاه کرد و سرش را خاراند. کریم گفت: «بپرسید اصلیتشان مال کجا بوده مادام؟». چند دقیقه ای طول کشید تا پیرمرد به خاطر بیاورد که پیرزن اصلن نیشابوری بوده است.
کریم با شادی به هوا پرید: «این شد یک چیزی». علی لبخند زد. همه ترسش از مرگ آرزو بود.

آرزو نمرده بود. فقط با کسی صحبت نمی کرد. هیچ کس باور نمی کرد سکوت آرزو تا این حد طولانی شود همانطور که هیچ کس باور نمی کرد آرزو برای همیشه سکوت کرده باشد.
حبیب ته سیگارش را با حرص روی موزاییک ایوان فشرد.
- اینجورش را دیگر ندیده بودم. دختره پاک زده به سرش. تو یک کاری بکن لااقل. بهش بفهمان این بازی نیست. شده عینهو مرده متحرک. از صبح تا شب لام تا کام با کسی حرف نمی زند.
آرزو نوشت: «من آرزوی علی هستم».
علی نوشت: «این بازی را تمام کن آرزو».
آرزو نوشت: «من در آرزوی علی هستم».
علی نوشت: «این بازی نیست آرزو».
دستهای آرزو لرزید: «اگر بود که خیلی وقت پیش تمام شده بود».
- لالی به رخ کشیدن ندارد دختر.
آرزو چشمهای شعله ورش را به علی دوخت: «پس به رویم نیاورید».
علی درمانده قلم را روی کاغذ انداخت و به پیشانی اش دست کشید.
آرزو نوشت: «هیچ کس یک دختر لال را نمی خواهد حتی اگر پسرخاله من باشد. مشکل شما هم همین بود نه؟».
علی سر بلند نکرد.
- یک نفر باید این بازی را تمام کند.
آرزو به سیب پلاسیده روی طاقچه نگاه کرد. تنها یک گاز کوچک از آن خورده شده بود. یک گاز به قدر دهان آرزو. نشست. لبهایش لرزید. قطره ای اشک روی کاغذ ریخت. علی سر بلند کرد.
-پس این بازی را تمام کن علی.
سیب گاز زده آرام از روی طاقچه غلتید و بر زمین افتاد.

کریم بازوی علی را گرفت و کشید: «صبر کن. مطمئنی که می خواهی ببینی اش؟».
علی دست کریم را کنار زد و قدمهایش را تند تر کرد. کریم دوباره بازویش را کشید.
- با توام مرد حسابی. مطمئنی؟
علی ایستاد. با چشمهای شماتت بار به کریم نگاه کرد. نوشت: «معلوم هست چه می گویی؟ اینهمه نگشتم که حالا …». بد خط نوشت. کریم به زحمت خواند. من من کرد: «اما… آخر ممکن است او نخواهد تو را ببیند. می دانی که… بالاخره…». مادام سرجیک نفس زنان از راه رسید. دانه های درشت عرق بر پیشانی اش می درخشید. به علی اشاره کرد.
- باهاش حرف زدی؟
کریم سر تکان داد.
- همه چیز را از علی برایش گفتید؟ مطمئنید که باور کرده است؟
مادام سرجیک به سرعت گفت: «گفتم که آن شب تصادف کرده و چند ماه بیهوش بوده به خاطر همین هم نتوانسته برگردد. گفتم به محض انکه بیدار شده دنبال آرزو گشته. حالا نمی دانم باور کرد یا نه» و رویش به علی کرد: «این دیدار ممکن است خیلی خوشایند نباشد علی جان». علی دستش را روی قلبش گذاشت تا آرام تر بتپد. کریم زیر گوش مادام سرجیک گفت: «من که شک دارم خودش باشد. مطمئنید که خودش است مادام؟».
مادام سرجیک عرق صورتش را با دستمال پاک کرد.
- خود خودش است. وقتی نگاهش می کنی انگار علی را می بینی. وقتی می نویسد انگار علی می نویسد. وقتی از زندگی اش تعریف می کند انگار علی تعریف می کند.
در خانه رسیدند. علی دستش را به لبه در گرفت و همانجا نشست. کریم کنارش خم شد: «چیزی شده علی جان؟». علی دستش را تکان داد. مادام سرجیک از لای در نیمه باز سرک کشید.
- آنجاست. میان حیاط ایستاده. کنار آن دو درخت نارنج.
علی از خود پرسید: «زندگی بدون آرزو فایده ای هم دارد؟» و از در نیمه باز گذشت.

آرزو از خودش می پرسید: «زندگی بدون علی فایده ای هم دارد؟». هیچ کس باور نمی کرد  علی بدون آرزو زندگی کند همانطور که هیچ کس باور نمی کرد آرزوی علی مرده باشد.
حبیب کارتن پر از کتاب را از اتاق علی بیرون برد. خان جان لب گزید: «حتی کتابهایش را هم با خودش نبرده است». آرزو سیب قرمز پلاسیده را از روی کاغذها برداشت. به قدر دو گاز از آن خورده بودند. یک گاز به قدر دهان کوچک آرزو و یک گاز به قدر دهان علی. آرزو میان گریه خندید. آخرین نوشته اش را خواند: «این بازی را تمام کن علی». آخرین نوشته علی را نتوانست بخواند: «…عشق فعف … مات شهیدا…».  قطرات اشک خشک شده جوهر را پخش کرده بود.

پیرزن حرف نمی زد. می نوشت. اشکهایش کاغذ را خیس کرده بود و جوهر خودکار خوب رنگ نمی گرفت. کریم به انبوه گیسهای سفید پیرزن نگاه کرد و بغضش را فرو خورد. مادام سرجیک به صورت جوان و زیبای علی نگاه کرد که عاشقانه به پیرزن چشم دوخته بود.  پیرزن به زحمت روی قبر علی خم شد و صورتش را به سنگ چسباند. مادام سرجیک کنارش نشست و قلم و کاغذ را روی زانویش گذاشت. گلویش را صاف کرد و گفت: «حاج خانوم علی منتظر است». پیرزن سر تکان داد. نوشت: «من آرزو هستم» و مستقیم به علی نگاه کرد. علی با همه صورت لبخند زد. کریم مطمئن نبود که پیرزن علی را نمی بیند. مادام سرجیک به جای علی نوشت: «من آرزو هستم». پیرزن به زحمت خندید و سرفه کرد. علی دست به سینه اش گذاشت و سرفه کرد. پیرزن نوشت: «من آرزو هستم نه حاج خانوم».
مادام سرجیک با خط خوش علی نوشت: «من آرزو هستم نه حاج خانوم».
اشکهای علی کاغذ را خیس کرد. پیرزن اشکهایش را با دستمال مادام پاک کرد. کریم بعد از سی سال گریه کرد. مادام سرجیک میان گریه خندید.
علی نوشت: «دوستت دارم آرزو».

دسته‌بندی: داستان  One Comment
Jun
17

«میان این سه تا بچه این یکی از همه بی‌مرام‌تر است». این جمله را زیاد از آقاجان شنیده بودم. آن روز هم که دکتر علی، عاطفه را به خانه مان آورد آقاجان همین جمله را به عزیز گفت و من نمی دانستم که برگشتن عاطفه چه ربطی به جواد دارد.
عاطفه خندید و گونه های گلی رنگش چال افتاد: «چیه؟ چرا اینطوری نگام می کنین؟ مهمون ناخونده نمی خواید؟». عزیز به آقاجان نگاه کرد که سرش را پایین انداخته بود و تند تند تسبیح می انداخت.
- خیلی هم خوش اومدین. قدمتون سر چشم. حالا چرا اینجا؟ بفرمایید تو آقای دکتر.
این جمله آخر را به دکتر علی گفت که روی اولین پله ایوان ایستاده بود.
- خیلی ممنون. من با اجازه تون رفع زحمت می کنم. بیمارستان کار دارم. عاطفه خانوم و یوسف می مونن.
آقاجان سر بلند کرد. نخ تسبیح گره خورده بود. گفت: «پس شام منتظرتون هستیم». دکتر علی سر خم کرد: «خدمت می رسم آقاجان. حرفهایی هست که … ». من به عاطفه نگاه کردم. عزیز هم داشت نگاهش می کرد. عاطفه سرش را پایین انداخته بود و من نمی توانستم چشمهایش را ببینم. در خانه که به هم خورد آقاجان برای اولین بار به عاطفه نگاه کرد.
- سابقه نداشت این وقت صبح یاد ما کنین عاطفه خانوم؟
بدجور گفت. انگار به عاطفه سیلی زده باشد. هیچ وقت نزده بود.
عاطفه به سرعت گفت: «خیال می کردم در خانه شما همیشه به روی من بازه آقاجان» و به یوسف براق شد که با چوب به جان ماهی های توی حوض افتاده بود. آقاجان از پله های ایوان بالا رفت.
- در خانه من همیشه به روی تو و شوهرت بازه.
کنار عاطفه ایستادم. به نظرم رسید عاطفه برای آنکه همسر مردی باشد زیادی کوچک است چه رسد به اینکه همسرش مرد جا افتاده ای مثل دکتر علی باشد. گفت: «اگر آقاجان بذاره می خوام یه مدتی همینجا بمونم». نپرسیدم چرا. عادت کرده بودم نسبت به رفتارهای عاطفه کنجکاوی نکنم.
- پس مطبت چی می شه؟
گردن کشید و در چشمهام نگاه کرد.
- تعطیلش کردم. فقط برای یه مدت کوتاه.
در چشمهای درشتش بی قراری موج می زد. بی اختیار دستم را دور شانه اش حلقه کردم. گفت: «یه وقتی انقدر فنقلی بودی که توی یه دستم جا می شدی». سر تکان دادم و به شانه اش بوسه زدم.

*
روی پله های ایوان نشستم تا بندهای کفشم را ببندم. عاطفه روی تاب وسط حیاط نشسته بود. نیم رخش را زیر درخشش خورشید ظهر تار می دیدم. یوسف از اتاق بیرون دوید.
- منو می بری ماشین سواری دایی؟
عزیز به دنبالش بیرون آمد.
- دایی ات داره می ره کلاس. نمی ره ماشین سواری که.
یوسف ابروهای پیوسته اش را در هم کشید.
- اهه. یعنی تابستونام کلاس داری دایی. مگه تجدید شدی؟
به سرش دست کشیدم و خندیدم.
- اگه پسر خوبی باشی عصری که برگشتم با هم می ریم ماشین سواری.
به هوا پرید و دستهایش را به هم کوبید.
- زنده باد دایی جلال.
عزیز داد زد: «بیا تو عاطفه جان توی این آفتاب گرمازده می شی ها. بیا یه کم هندونه خنک بخور». عاطفه انگار نشنید یا شنید و محل نکرد. روبرویش ایستادم. زانوهایش را توی شکم جمع کرده بود و انقدر کوچک شده بود که می توانستم با یک دست بلندش کنم. گفت: «دلم می خواست خیلی بهتر از این ها تربیتش کنم» و سرش را بالا آورد. گریه کرده بود. این را از خیسی چشمها و گرفتگی صدایش فهمیدم. سعی نکردم چیزی بپرسم. می دانستم عاطفه منتظر جواد است تا حرف بزند. جواد از همه ما به عاطفه نزدیک تر بود. گفتم: «بچه باید بچگی کنه» و به یوسف نگاه کردم که هنوز روی ایوان ایستاده بود. قد و قواره اش برای یک بچه هشت ساله زیادی بلند بود و در آفتاب بلند قد تر هم دیده می شد. چند بار دستش را در هوا تکان داد که نفهمیدم یعنی چه.
-  ماشاا… خیلی بزرگ شده.
عاطفه سر تکان داد: «روز به روز هم بیشتر به پدرش شبیه می شه» و آه کشید. کیفم را در مشت فشردم.
- می خوای یه کم بریم بگردیم؟ می تونم از کلاس غیبت کنم. به جایی بر نمی خوره.
طره های بلند گیسوان مشکی اش را پشت گوش برد و با مهربانی نگاهم کرد.
- تو به کارت برس.
انگار سعی کرده بودم جای جواد را بگیرم. لب گزیدم. عاطفه منتظر جواد بود و این را به وضوح در نی نی چشمهای درشتش می دیدم. برای یوسف دست تکان دادم. داد زد: «دااایی» و دنبالم دوید. خم شدم و روبرویش زانو زدم. سرش را نزدیک گوشم آورد: «می ذاری با کامپیوترت بازی کنم؟». خنده ام گرفت: «اینهمه دست تکون دادی برای همین بود؟ حالا چرا در گوشی حرف می زنی؟». به عاطفه نگاه کرد.
- مامان دوست نداره من زیاد با کامپیوتر بازی کنم. تو می ذاری؟
- به شرطی که هی خاموش و روشنش نکنی.
به گونه ام بوسه زد و دوید. داد زد: «قول».
بین دو لنگه در برای عاطفه دست تکان دادم. گفت: «اگه جواد رو دیدی بگو من اومدم». لبخند زدم.
- حتما می گم.
- هنوزم همون موتور عهد عتیق رو داره؟
- افتخار نمی ده با ماشینای عصر جدید این ور اون ور بره که.
عاطفه خندید و گونه های گلی رنگش چال افتاد.

*

جواد داد زد: «هیچ معلوم هست شما چی می گید آقاجان؟». آقاجان دو قدمی جواد ایستاد. با صدایی که سعی می کرد تا حد امکان بم و خفه باشد گفت: «توی بی مرام رو می گم. تو که خوشبختی خواهرتو به هم ریختی». عزیز در اتاق را باز کرد  و با دست محکم به صورتش کوبید.
- تو رو خدا یواش تر. اگه بیدار شده باشه صداتونو می شنوه.
به من نگاه کرد و دوباره گفت: «تو یه چیزی بهشون بگو».
به سمت جواد چرخیدم.  رگ گردنش برآمده شده بود و صورتش خیس از دانه های درشت عرق بود. دست بزرگش را مشت کرد. انگار می خواست جلوی فریادش را بگیرد. آهسته گفت: «من هیچی بش نگفتم آقاجون. اگه منظورتون اینه. من هیچی به عاطفه نگفتم. اصلا اگه شما خیال می کنی عاطفه رو من خبر کردم می تونیم همین الان بیدارش کنیم ازش بپرسیم». آقاجان دستش را به سمت جواد تکان داد: «پس دختره یه دفعه جنی شده زندگی و مطبشو ول کرده پاشده اومده اینجا؟».
جواد کلافه به سمت من چرخید.
- به تو چیزی نگفت؟
سر تکان دادم.
- فقط سراغ تو رو می گیره.
آقاجان کف دستش را به هوا بلند کرد.
- بیا.
جواد صورتش را با دستمال پاک کرد.
- من فقط گفتم این بچه حقشه بدونه. همین. گفتم حق قانونی و شرعیشه. شما و عزیزم پاتونو کردید تو یه کفش که نه.
به سرعت پرسیدم: «چیو بدونه جواد؟».
جواد طوری نگاهم کرد که یعنی حالا جای این سوال نبود. شانه های عزیز لرزید.  داشت بی صدا گریه می کرد: «نمی دونم چه گناهی به درگاه خدا مرتکب شدم که سرنوشت بچه ام اینجوری شده.»
آقاجان آرام خودش را پایین کشید و به دیوار تکیه داد.
عزیز دوباره گفت: «دکتر علی خودش صبح آوردش. گفت یک حرفهایی هست که … شما که شاهد بودی آقا؟»
آقاجان سر تکان داد. جواد آهسته گفت: «به پیر به پیغمبر من چیزی بهش نگفتم ولی  این دختر حق داره بدونه».
آقاجان نیم خیز شد: «لابد تو می خواستی این لطف بزرگو در حق خواهرت بکنی؟»
صدای آقاجان از خشم می لرزید. ته ریشهای سفیدش زیر نور ضعیف خورشید عصر می درخشید. انگار ده سال پیرتر شده بود. جواد  سرتکان داد.
- نه آقاجان. اگه خدا بخواد عاطفه بی وسیله هم همه چی رو درباره شوهرش می فهمه. اگرم نخواد… این حرفا همه اش کشکه. اوس کریمه که اراده کنه کارا رو پیش می بره. حالام اگه خیلی ناراحتین من می رم تا وقتی هم که عاطفه اینجاس بر نمی گردم.
آقاجان چیزی نگفت. سرش را پایین انداخته بود و به دستهاش نگاه می کرد. عزیز به در اتاق تکیه داده بود و چشمهای نگرانش از آقاجان به جواد می چرخید. جواد روبروی عزیز ایستاد.
- عزیز…
دستش را کشیدم. سرد بود. به سرعت گفتم: «اگه جواد بره منم می رم آقاجون». جواد به سمتم چرخید. شانه اش به صورتم مماس شد. دستم را فشرد. مهربان گفت: «تو دخالت نکن جلال».  سعی کردم به چشمهاش نگاه نکنم. پیشتر هیچ وقت پیش نیامده بود که بخواهم رو در روی آقاجان بایستم آنهم برای پشتیبانی از جواد. من و جواد انقدر کم همدیگر را می دیدیم که جز چند جمله ضروری در روز چیزی به هم نمی گفتیم. فکر کردم این کار را نه به خاطر جواد به خاطر عاطفه می کنم. همین را بلند گفتم: «عاطفه از صبح منتظر توئه اونوقت تو می خوای بذاری بری؟ شاید به تو بگه چه اش شده.»
آقاجان از جایش بلند شد. از کنار من و جواد که می گذشت رو به من گفت: «به این بی مرام بگو حق نداره یک کلمه از اون حرفا رو به عاطفه بگه». نپرسیدم کدام حرفها. آقاجان عزیز را از جلوی در کنار زد و از اتاق بیرون رفت. جواد بلند گفت: «این بی مرام پسر ارشدتونه آقاجان. برادر عاطفه».

*

دکتر علی روی مبل سالن نشسته بود و با طمأنینه سیب پوست می کند. از صورت تمیز اصلاح شده اش چیزی خوانده نمی شد. مثل همیشه کت و شلوار خوش دوشتی پوشیده بود و بوی عطرش سالن را می انباشت. سکوت سنگین را تنها صدای به هم خوردن ظرفهایی که عاطفه می شست به هم می ریخت. می دانستم که عاطفه تنها برای این ظرف می شوید که به سالن نیاید. عزیز آخرین ظرفهای روی میز غذاخوری را جمع کرد و به آشپزخانه برد. آقاجان یک دانه تسبیح را با انگشت نگه داشت. انگار مردد بود بیندازدش یا نه. بی اختیار سرفه کردم. دکتر علی سر بلند کرد و گفت: «سرما خوردی آقا جلال؟». به سرعت گفتم: «نه». گفت: «این روزها هرچه مریض سرماخورده اس سر از مطب من در می آره». آقاجان دانه تسبیح را انداخت و دانه دیگری را بین دو انگشت نگه داشت و گفت: « راجع به عاطفه…». صدایش گرفته بود. دکتر علی به سرعت گفت: «راجع به عاطفه به تنهایی نه آقاجان. راجع به زندگی من و عاطفه حرفهایی هست که اگر اجازه بدید خودش و حاج خانوم هم باشند».  بلند شدم. فکر کردم شاید دوست نداشته باشد در حضور من حرف بزند.
- کجا آقا جلال؟
- با اجازه تون …
- بمونید لطفاً. هرچی باشه شما هم خان داداش عاطفه خانومید.
فکر کردم مخصوصا اسمی از جواد نمی برد. مدتها بود که احساس می کردم دکتر علی و جواد میانه خوبی با هم ندارند. شاید به خاطر تفاوت طرز تفکرشان بود در مواردی که با هم بحث می کردند. روی مبل بین عزیز و عاطفه نشستم. دکتر علی بشقاب سیب را به عاطفه تعارف کرد. عاطفه سر تکان داد. آقاجان گفت: «همان صبح زود که اونطور سراسیمه اومدید حدس زدم که چیزی شده و گر نه شما با این همه مشغله روز روزش وقت نمی کردید به ما سر بزنید». دکتر علی به عاطفه نگاه کرد.
- عاطفه چیزی به شما نگفت؟
آقاجان به عاطفه نگاه نکرد: «تا حالا که چیزی نگفته.»
از وقتی عاطفه آمده بود آقاجان یک کلمه هم مستقیم با او حرف نزده بود. انگار عمداً از صحبت کردن با عاطفه می گریخت.
دکتر علی بشقاب را روی میز گذاشت.
- این پیشنهاد خودش بود که مدتی اینجا باشه و در آرامش فکر کنه. یعنی هر دوتامون به این نتیجه رسیدیم که به یه کم استراحت نیاز داره. البته من بیشتر امیدوارم که دست از لجبازی برداره و بیشتر به فکر زندگیمون باشه…
عاطفه به سرعت سرش را بالا آورد و به دکتر علی نگاه کرد. بدجور نگاه کرد. دکتر علی ندید یا دید و محل نکرد. یوسف از لای در نیمه باز سالن داخل دوید و داد زد: «بابایی ببین از دایی جواد چی گرفتم» و دستش را به سمت دکتر علی دراز کرد. دکتر علی یوسف را بغل کرد و روی زانوانش نشاند. سربند قرمز دور سرش را باز کرد. یوسف دستهایش را گرفت: «نکن بابایی. می خوام شکل رزمنده های راس راسکی باشم» و  پوکه خالی فشنگ را به سمت دکتر علی گرفت.
- این تیر راست راسکیه مگه نه بابایی؟  دایی جواد می گه با اینا دشمنو می کشتن.
صورت دکتر علی درهم رفت. صورت آقاجان قرمز شد. عاطفه لبخند زد و گونه های گلی رنگش چال افتاد. عزیز به سرعت رو به یوسف گفت: «حتما باز سرخود رفتی سر کمد دایی جلالت آره؟ بدو بذار سرجاش که نفهمه». یوسف پوکه را از دست دکتر علی بیرون کشید. دکتر علی با لحن گزنده ای گفت: «ظاهراً آقا جواد هنوز دست از یادآوری خاطراتش نکشیده». آقاجان تسبیح را روی میز رها کرد. یوسف دوباره پرسید: «بابا به کیا می گفتن دشمن؟».  دکتر علی گفت: «چیو می خوای ثابت کنی عاطفه؟ که من پدر خوبی نیستم؟ مگه من تا حالا بد مردی بودم برات؟». صداش بلندتر شد: «فقط برای اینکه می گم خوب نیس این بچه یه چیزایی رو بدونه؟ فقط برای اینکه دوست ندارم بچه ام …یعنی بچه مون… » و یکباره ساکت شد و  به عاطفه نگاه کرد. یوسف هاج و واج ایستاده بود و دکتر علی را نگاه می کرد. بلند شدم. دستش را گرفتم و از اتاق بیرون بردم.

*
جواد و عاطفه روی فرش ایوان نشسته بودند. جلوی در ایستادم و  نگاهشان کردم. جواد تنها دو سال با عاطفه اختلاف سن داشت و با این حال انقدر پیر شده بود که حداقل ده سال پیرتر به نظر می آمد. دستش را دور شانه عاطفه حلقه کرده بود. گفتم: «نمی فرمایید شام حضرات لیلی و مجنون؟». جواد خندید. عاطفه نخندید و گونه های گلی رنگش چال نیفتاد. گفت: «به هم ریخته ام جواد. الان یک هفته است که به هم ریخته ام. شبها خواب می بینم. خوابهای بدی می بینم. بد خواب می بینم جواد» و ریز ریز گریه کرد. روی فرش زانو زدم. گفتم: «عاطفه؟». جواد اشاره کرد که چیزی نگویم. چقدر پخته تر و پیرتر از من نشان می داد.
عاطفه میان گریه گفت: «اون وقتها رو یادت می آد؟ از جبهه که برمی گشتین من بال در می آوردم. عزیز چه سفره ای می انداخت». جواد خندید: «بعد با موتور می رفتیم دربند. سه تایی. تو رو بین خودمون می ذاشتیم که نیفتی آخه خیلی جوجه بودی». عاطفه میان گریه خندید و گونه های گلی رنگش چال افتاد. گفت: «حاضرم باقیمونده عمرم رو بدم و برگردم به یکی از اون روزا». جواد صورت عاطفه را نوازش کرد. آهسته گفت: «یه روز هر چی که آرزو کنی برآورده می شه. اون روز حتی دیگه لازم نیست چیزی رو آرزو کنی». یک باره لرزیدم. نمی دانم به خاطر حرفهای جواد بود یا به یاد آوردن مرگ. به جواد حسادت می کردم. چقدر راحت از آن دنیا حرف می زد. انگار از یک سفر دوست داشتنی حرف زده باشد. من همیشه دوست داشتم مثل جواد باشم و این چیزی بود که آقاجان دوست نداشت. می گفت جواد در گذشته زندگی می کند. می گفت جواد از وقتی از جبهه برگشته دیگر آن جواد سابق نیست. من جواد را قبل از جبهه رفتن به یاد نمی آوردم اما جواد از وقتی از جبهه برگشت مرد بود. مردی غیر از هر مرد دیگری که می شناختم. غیر از دکتر علی و آقاجان. یادم آمد تنها یک مرد همجنس و همتراز جواد بود. زبان هم را خوب می فهمیدند. به قول آقاجان یار غار هم بودند. جواد با کف دست محکم به پشت کمرم کوبید.
- هی یارو…. کشتی هات غرق شدن؟
هاج و واج نگاهش کردم. گفت: «جن دیدی؟». گفتم: «جن و پری رو با هم دیدم» و با دست به آنها اشاره کردم. عاطفه روبروی جواد ایستاد. به زحمت تا سینه اش می رسید. گفت: «فردا که می ری می شه منم باهات بیام؟».  جواد سر خم کرد.
- منو با دکتر علی سر شاخ نکن عاطفه. تازه آقاجان هم…
- کسی نمی فهمه.
در صدای عاطفه التماس موج می زد. صدای جواد اما به سردی یخ بود: «گفتم که نه. دیگه‌م اصرار نکن».
عاطفه چرخید و پشت به جواد ایستاد.
- پس خودم تنها می رم.
به من نگاه کرد: «اصلاً با جلال می رم».
جواد ابروهای پهنش را در هم کشید.
- جلال که اونجا رو بلد نیست. تو رو هم راه نمی دن اونجا.
- می بینیم. من به عنوان یه دکتر می رم نه عیادت کننده.
جواد خم شد و بازوهای عاطفه را محکم گرفت.
- دنبال چی می گردی عاطفه؟ به خدا شوهر و بچه ات گناه دارن. چرا نمی ذاری یه آب خوش از گلوشون پایین بره؟
عاطفه بغض کرد: «تو دیگه چرا جواد؟ تو دیگه چرا؟ تو که… تو که خودت خوب می دونی من چی می کشم. نمی دونی؟». نمی دانم چرا خوشمزگی ام گل کرد و یکباره گفتم: «من می دونم سیگار نمی کشی. چیز دیگه رو نمی دونم والله. حشیشی. تریاکی… جداً تو می دونی جواد؟». جواد دستش را انداخت و  با چشمهای گشاد شده نگاهم کرد. عاطفه دستش را به دهانش گذاشت. دویدم سمت در اتاق و محکم به سینه آقاجان برخورد کردم. گفت: «تو رفتی برای شام صداشون کنی مثلاً». گونه های استخوانی اش از اشک تر شده بودند.

*

بسته خرید را روی میز آشپزخانه گذاشتم. عزیز با شادی گفت: «پیر شی مادر». عاطفه از روی صندلی بلند شد.
- چایی می خوری برات بریزم؟
سر تکان دادم.
- ترافیکی بود که بیا و ببین. این وروجکم گیر داده بود که بریم قایق سواری. بردمش تا پارک ملت تو این ترافیک.
عاطفه اخم کرد: «بی خود هی لی لی به لالاش می ذاری. فردا حریفش نمی شم».
عزیز به سرعت گفت: «به خصوص که فردا پس فردا یه برادر یا خواهر تپلی هم داره».
بی اختیار گفتم: «به به. مبارکه. پس جریان از این قرار بود.» عاطفه هاج و واج به عزیز نگاه کرد: «چی می گی عزیز؟ اینم که زود باور می کنه.»
عزیز ظرف میوه را وسط میز گذاشت: «آخه چرا نه؟ یوسف الان هشت سالش شده مادر. بچه دیروز نیست. تو هم دیگه اون دختره بچه دیروز نیستی. مگه دکتر علی حرف بدی می زنه؟ اون بنده خدام حق داره. همه حرفش هم همینه که تو باید بچه دار شی.»
خنده ام گرفت: «همه این دعوای زرگری واسه همین بود؟ گرفتی ما رو عاطفه؟». عاطفه با تغیر از پشت میز بلند شد.
- هیچ معلوم هست شماها چی می گید؟ یادتون رفته با چه شرطی زنش شدم؟ یادتون رفته قول و قرارمون رو؟ من که همون روز اول گفتم تا وقتی… تا وقتی…
عزیز دست کار کرده و مهربانش را روی شانه عاطفه گذاشت.
- حالا نه سال از اون زمان می گذره مادر. دکتر علی چهل و خورده ای سالشه. راست می گه بنده خدا. حق داره. تا کی صبر کنه؟ تا کی؟ اونم مرده. دلش یه بچه دیگه می خواد. دلش نمی خواد بچه ی…
و حرفش را نیمه کاره فرو خورد. به سرعت ادامه داد: «من سن تو بودم هر سه تای شما رو داشتم». دلم برای عزیز سوخت. با چه شور و نشاطی حرف می زد. انگار نه انگار که همین دیروز اشک می ریخت و سرنوشت را نفرین می کرد. رو به من گفت: «راست نمی گم جلال؟»
شانه بالا انداختم. عاطفه گفت: «این زندگی منه عزیز. نه زندگی جلال. نه زندگی هیچ کس دیگه» و چاقوی میوه خوری را با غیظ توی بشقاب انداخت و از آشپزخانه بیرون رفت. عزیز به من چشمکی زد و داد کشید: «فردا که رفت سرت هوو آورد بهت می گم زندگی توئه یا یه نفر دیگه» و از ته دل خندید. معلوم بود که خوشحال است و من نمی دانستم به خاطر بچه خواستن دکتر علی است یا چیز دیگر. هرچه بود عزیز انقدر خوشحال بود که برخلاف همیشه از خریدهای من ایراد نگرفت. گفتم: «انقدر سر به سرش نذارین عزیز». لبخند زد: «ایشا… به وقتش سر به سر زن تو هم می ذارم». جلوی خنده ام را گرفتم و به دنبال عاطفه بیرون رفتم.

*

گفتم: « من فکر می کردم همه این مسخره بازیا سر یه بچه اس. دکتر علی بچه می خواد ولی عاطفه نمی خواد». جواد سر تکان داد. دوباره گفتم: «من باور نمی کنم جواد. جان عزیز رو قسم بخور!» و کنارش نشستم. در کمدش را باز کرد و گفت: «یعنی چی که قسم بخورم مرد حسابی؟ مگه من با تو شوخی دارم؟».  ساک لباسهاش را بیرون کشید. گفت: «کاش می دونستم باید چی کار کنم». پلاک آویخته به زنجیر را قاتی بقیه پلاکها آویزان کرد.
گفتم: «اینهمه پلاک…»
- بچه های آسایشگاه پلاکهاشون رو به من می دن که هر وقت … هر وقت… اتفاقی…
بقیه حرفش را خورد. گفتم: « خیلی عجیبه که یه نفر بعد از اینهمه سال که از جنگ گذشته… »
- بیشترشون مفقودالاثر بودند. عراقی های بی صفت بدون اینکه هیچ نشونی از اینا به  صلیب سرخ بدن تخلیه اطلاعاتی شون می کردن بعدم یا شهیدشون می کردن یا مثل این رفقای من به اسارت می بردنشون.
آهسته گفتم: «خیلی دردناکه. اینهمه سال زنده باشی و هیچ کس ندونه…». با دست به شانه ام کوبید: «حالا می فهمی من چی می گم». نگاهش کردم و گفتم: «چرا می خوای بری جواد؟»
به چشمهام نگاه کرد.
- تو تا حالا یک کلمه دروغ از من شنیده بودی جلال؟
سر تکان دادم. جواد هیچ وقت دروغ نمی گفت. این را همه می دانستند. به موهای جو گندمی اش دست کشید: «الان یک هفته اس که دارم چپ و راست به عاطفه دروغ می گم. تو جای من بودی نمی رفتی؟»
- عاطفه خبر داره؟
اخم کرد: «برادر ما رو. یه ساعته دارم قصه لیلی مجنون برات می گم تازه می پرسی لیلی زن بود یا مرد. معلومه که خبر نداره. برم بش بگم چی؟ بگم انقدر شجاعت ندارم که … بگم شوهرت…».
لباسهاش را با حرص توی ساک دستی چپاند. آقاجان لای در را باز کرد و گفت: «اینکار شجاعت نمی خواد جواد. حماقت می خواد». جواد به سمت آقاجان چرخید. من از روی تخت بلند شدم.
- اونوقتها فالگوش وای نمی یستادید آقاجان.
آقاجان روی تخت نشست.
- حالام وای نستاده بودم. عزیزت منو فرستاده که ازت بخوام بمونی. تو بری عاطفه سوال پیچمون می کنه. می ترسم هیچ کدوممون طاقت نیاریم.
جواد در ساک را بست. گفت: «بش گفتم آقاجان. گفتم می خوام چند روز برم پیش بچه ها».
آقاجان گفت: «بمون. یه امشب رو بمون. شاید فرجی شد. دکتر علی هم شب می آد اینجا. شاید دختره سر عقل اومد رفت سر خونه زندگیش». سر خم کرد. انگار خجالت می کشید از اینکه از جواد خواهش می کند. جواد ساک را روی تخت انداخت و چیزی نگفت. بی اختیار از دهانم پرید: «اما عاطفه حق داره بدونه آقاجان…». جواد با تعجب نگاهم کرد. آقاجان سر بلند نکرد. با صدایی خست گفته: «نمی‌شه پسرم. نمی‌شه.  علی بهش حروم می شه».
- کی حروم می شه آقاجون؟ این عاطفه است که الانشم داره حروم می شه.
شانه های آقاجان لرزید. باور نمی کردم اما آقاجان داشت گریه می کرد.

*

داد زدم: «حاضر؟». یوسف خندید: «حاضر». عاطفه نخندید و گونه های گلی رنگش که من دوست داشتم توی عکس چال بیفتد چال نیفتاد. گفتم: «چه مادری». عاطفه اخم کرد. گفتم: «چه شاه پسری». یوسف خندید. جواد یوسف را بغل کرد و خندید: «حالا نوبت دایی بزرگه که با این فنقلی عکس بگیره» و دستش را دور شانه عاطفه و یوسف حلقه کرد. عزیز از ته دل خندید. عاطفه گفت: «دیشب دیگه خواب ندیدم جواد». جواد لبخند زد. عاطفه دوباره گفت: «خوب شد که نرفتی جواد». جواد دست عاطفه را فشرد. آقاجان گفت: «مگه ما آدم نیستیم؟ بذارید ما هم با دختر و نوه مون یه عکس بگیریم. بفرما حاج خانوم» و به عزیز اشاره کرد که کنارش روی مبل بنشیند. عزیز گفت: «امشب برای دکتر علی خوراک مرغ و آلوچه می ذارم که خیلی دوست داره. چه طوره عاطفه؟». عاطفه جواب نداد. گفتم: «همگی بگید چیز». یوسف لبهایش را غنچه کرد: «آلو». عزیز بغلش کرد. آقاجان به سمت در راهرو رفت و داد زد: «حاج خانوم اون آب پاش منو کجا گذاشتی؟ خیلی وقته این ایوون رو صفا ندادیم. امشب شام رو روی ایوان بخوریم. دکتر علی هم دوست داره». آقاجان که رفت یوسف خودش را به سینه عزیز چسباند.
- بم آلوچه می دی مامانی؟
عزیز گفت: «آب پاشت همونجا زیر سایه‌بونه آقا» و رو به یوسف خندید: «چرا نمی دم؟». عاطفه گفت: « فقط همین امسال رو اگه علی بذاره… بذاره…». جواد از روی مبل بلند شد. گفت: «دوربین بازی بسه». لحن صداش بیشتر از آنکه عصبانی باشد، کلافه بود. عاطفه دوباره گفت: «فکر می کنی ممکنه هنوز امیدی باشه؟». جواد با سه قدم بزرگ وسط اتاق رسید. عاطفه دوید و روبروش ایستاد.
- جواد! با توام! دارم باهات حرف می زنم. فکر می کنی هنوز امیدی باشه؟
- که چی؟ به چی؟
عاطفه با سرسختی به چشمهای جواد نگاه کرد. دوربین را توی جلدش گذاشتم و روی مبل نشستم. گفتم: «اینهمه سال گذشته عاطفه. قضیه مال نه سال پیشه. تازه جواد خودش دیده بوده که…».
جواد میان حرفم پرید: «من هیچی ندیدم. چرا نمی فهمید؟ من فقط دیدم که بردنش. دست و پاشو گرفتن و خِر کش کردن. جز این هیچی ندیدم. هیچی نمی دونم…». لب گزید و ساکت شد. عاطفه هق هق کرد.
- نگو جواد. اینطوری نگو.

*

نمی دانستم تصمیم درستی گرفته ام یا نه با اینحال باید راه می افتادم. عاطفه گفت: «یوسف رو هم با خودت ببر. کلافه ام می کنه». گفتم: «امروز نمی تونم. با یه دوستی قرار دارم که چند ساله ندیدمش».
- خارج بوده؟
سر تکان دادم: «تازه یه ماهه برگشته ایران».
آهسته گفت: «خوش بگذره بهت» و در را به رویم بست.
دستهام پشت فرمان می لرزید. دعا کردم جواد آنجا نباشد و مرا نبیند. دعا کردم عاطفه به سرش نزند دنبالم را بگیرد. دعا کردم اوضاع آنقدرها که جواد تعریف می کرد بد نباشد. تمام راه را تا آسایشگاه دعا می کردم. مسؤول پذیرش با دقت به صورت اصلاح کرده ام نگاه کرد.
- شما چه نسبتی با ایشون دارید؟
تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده شانسم را امتحان کنم. می توانستم بگویم برادر جوادم اما تصمیم گرفتم به جای آنکه به جواد متوسل شوم از خودم مایه بگذارم.
- از دوستان قدیم هستیم.
با تعجب نگاهم کرد. معلوم بود که باور نکرده است. گفت: «شما آقای…؟». به سرعت گفتم: «بهشون بگید برادر عاطفه. خودشون به جا می آرن» مرد که تلفن را برداشت بی اختیار روی مبل راحتی افتادم. پاهایم سست تر از آن بود که وزن بدنم را تحمل کند. مرد سر بلند کرد.
- حاج آقا گفتن نمی تونن… یعنی نمی خوان شما رو ببینن.
با حیرت به مرد نگاه کردم. باور نمی کردم. گفتم: «شما گفتید که من برادر عاطفه هستم؟». مرد سرتکان داد. دوباره گفتم: «می شه ازتون خواهش کنم یه بار دیگه زنگ بزنید؟ فقط یک بار دیگه. من فقط می خوام باهاشون چند کلمه خصوصی حرف بزنم. همین». می خواستم چند کلمه در باره عاطفه حرف بزنم اما نمی دانستم چه باید بگویم. نمی دانستم از کجا باید شروع کنم. نمی دانستم اصلاً با چه کسی قرار است صحبت کنم. در واقع من جز خاطرات مبهم چیز زیادی از آن روزها به خاطر نداشتم. مرد انگار درماندگی را در صورتم دید چون دوباره شماره را گرفت و منتظر ماند. مدتی بعد گوشی را در دست نگه داشت و گفت: «حاج آقا مایل نیستن شما رو ببینن اما اگه خیلی اصرار دارین می تونین با همین تلفن باهاشون صحبت کنین».  تقریبا گوشی تلفن را در هوا قاپیدم.
- الو… سلام….
صدایی از آنسوی خط نیامد. تنها صدای آرام و منقطع تنفس کسی را آنسوی خط می شنیدم. دوباره گفتم: «الو…».
- علیکم السلام.
صدای خودش بود. حتی بعد از گذشت سالها هنوز همان گیرایی قدیم را داشت. تنها خاطره دقیقی که از آن روزها برایم باقی مانده بود همین صدا بود.
- سلام آقا یوسف. منم… جلال.
به نظرم رسید صدایم می لرزد. بدجور هم می لرزد. صدای آنطرف خط اما با آنکه گرفته و سنگین بود رسا بود و مطمئن.
- خوبی آقا جلال؟ خیلی وقته که ندیدمت. چند روز پیش حالتو از جواد پرسیدم. گفت به سلامتی دانشجو شدی.
لبخند زدم. پس جواد خیلی بیشتر از آنچه گفته بود با یوسف حرف زده بود. گفتم: «من باید شما رو ببینم آقا یوسف. حرف مهمی هست که…» و به مرد نگاه کردم که پشت میز پذیرش نشسته بود.
گفت:  «اگه درباره عاطفه س…»
گفتم: «درباره عاطفه هم هست… یعنی درباره عاطفه و … ».
آهسته گفت: «من جز آرزوی خوشبختی عاطفه حرف دیگه ای ندارم آقا جلال. اینها رو قبلا گفتم هم به جواد هم …». پرسیدم: «هم؟». گفت: «به شما هم می‌گم».
- اما عاطفه. عاطفه داره از بین می ره آقا یوسف. داره داغون می شه. نه ساله که دنبالتون می گرده. نه ساله که… ». به سرعت گفت: «عاطفه اشتباه می کنه. اون مردی که دنبالش می گرده دیگه وجود نداره. اون یوسفی که اون می شناخت…».
- اینا رو به خودش بگید آقا یوسف. بذارید بیاد اینجا. شاید اینطوری…
داد زد: «نه». یکباره هر دو ساکت شدیم. اینبار آهسته گفت: «نه. دیگه هم حرفش رو نزن. به جواد بگو آقاجانش راست گفته. جداً که خیلی بی مرامه» و گوشی را گذاشت. مرد نگاهم کرد که گوشی به دست همانجا ایستاده بودم. پرسیدم: «می شه یه امانتی برای حاج آقا بهتون بدم؟ گفتن شما به دستشون می رسونید». سر تکان داد و گوشی را سر جایش گذاشت. عکس عاطفه و یوسف را داخل یک پاکت گذاشتم و به دستش دادم. گفتم: «مطمئن باشم؟». لبخند زد.
- ما اینجا امین مردمیم برادر.
*
عزیز گفت: «من که بهتر از هرکسی شما رو می شناسم دکتر علی. من روزی نشده به حاج آقا نگم که دکتر علی رو خدا برای ما فرستاد».  آقاجان سر تکان داد: «الحمدلله هم در ایمان سرید و هم در کار. عاطفه هنوز بچه اس. با اینکه بیست و هشت سالشه ولی هنوز بچه اس. اینکارهاشو بذارید پای بچگیش».
عزیز سینی شربت را به سمت دکتر علی گرفت. جواد در سالن را باز کرد و فریاد کشید: «رفته آقاجان. رفته…»
آقاجان داد زد: «رفته؟ یعنی که چی رفته؟». سینی شربت از دست عزیز افتاد. دکتر علی ایستاد و دست یوسف را محکم گرفت: «کجا رفته؟»
من و جواد به هم نگاه کردیم. آقاجان هم داشت نگاهمان می کرد. دندانهایش را روی هم فشار داد و گفت: «ای بی مرام لامروت! بالاخره کار خودت را کردی؟». جواد به سمت اتاقش دوید و من به دنبالش وارد اتاق شدم. در کمد جواد چهار تاق باز بود و همه لوازمش توی اتاق پخش شده بود. جواد کیسه پلاکها را از گوشه کمد برداشت و سمت من انداخت.
- نیست… نیست… برده…
دکتر علی پرسید: «چی رو برده؟»
جواد به جای جواب گفت: «بگرد. بگرد ببین شاید تو پیداش کنی». وقتی دید من هاج و واج نگاش می کنم. داد زد: «پلاک یوسفو برده»
رنگ  دکتر علی پرید. عزیز محکم روی پاهایش کوبید. جواد دستش را به پیشانی گرفت: «من که دیشب پلاکو جلوی روی تو گذاشتم تو ساکم. ساکم هم که دم دست نبود».
نگاهش نکردم. عزیز ناله کرد: « دیدم از اتاق جواد دوید بیرون ها».
جواد از در خانه بیرون دوید. آقاجان کتش را از روی رختکن برداشت و دنبالش رفت. گفتم: «با ماشین من زودتر می رسیم». جواد موتورش را روشن کرد و فریاد زد: «تو راهو بلدی؟». داد زدم: «آره» و به آقاجان نگاه نکردم. یوسف دستش را از دست دکتر علی بیرون کشید و دوید: «دایی جواد منم با موتورت ببر». جواد رفته بود. عزیز یوسف را بغل کرد و روی صندلی نشست. دکتر علی در ماشین را باز کرد و گفت: «این رسمش نبود آقاجان. این رسمش نبود. شما همه می دونستید و  از من پنهان کردید». دوباره گفت: «برای همین عاطفه عوض شده بود. خیال می کردم مثل سالهای قبل یه مدت که سر به سرش نذارم خوب می شه. خیال می کردم باز رؤیا و خیالات به سرش زده».  آقاجان گفت: «یه هفته بیشتر نیس که ما خبردار شدیم. دوستهای جواد همه شون یه آسایشگاه جمع شدن. یوسف رو که برگردوندن بردنش اونجا». از آینه به دکتر علی نگاه کردم. صورتش کبود شده بود. گفت: «بگو چرا بی قراری می کرد». عزیز به سرعت گفت: «قرار نبود عاطفه بفهمه. اصلا قرار نبود هیچ کس بفهمه. بچه ام روحش خبر نداشت وقتی آوردینش خونه ما. جواد رو قسم دادیم بش نگه. نمی دونم یه دفعه…». دکتر علی ناباورانه گفت: «یعنی عاطفه تازه فهمیده که یوسف زنده اس؟» آقاجان به ریشهاش دست کشید: «اون جواد بی مرام بالاخره کار خودشو کرد.»
به سرعت گفتم: «من پلاکو بهش دادم آقاجان نه جواد». به آینه نگاه نکردم و ندیدم چه طور نگاهم می کنند. صدای آقاجان گنگ و نامفهوم بود. انگار با خودش حرف می زد.
- تو چی کار کردی؟ تو پلاکو دادی بهش؟
سر تکان دادم: «جواد به حرمت حرف شما چیزی بهش نگفت. جواد مرده. مرده و قولش مگه نه آقاجان؟ ولی من که قولی به شما نداده بودم. داده بودم؟» دکتر علی ناله کرد: «چرا آقا جلال؟ چرا؟ چرا اینکار رو کردی؟ نگفتی با اینکارت یه زندگی رو نابود می کنی؟ یه بچه رو دربه در می کنی»؟
گفتم: « چرا شما متوجه نیستید؟ چرا هیچکدوم نمی فهمید؟ عاطفه نه سال تموم منتظر همچین روزی بوده. نه سال تموم. می فهمید؟ نه سال انتظار کشیده. لحظه لحظه ش رو. به این امید که گمشده اش پیدا شه. روزی هم که زن شما شد من خوب یادمه با شما شرط کرد تا وقتی که بذارید این حس و حالو داشته باشه. نکرد؟ من با همه بچگیم یادمه که جلوی همه گفت به شرطی حاضره زن شما بشه که اگه یه وقت یوسف برگشت .. اگه زنده برگشت… شما که شاهد بودید آقاجان چرا هیچی نمی گید؟»
کسی جوابم را نداد. دکتر علی گفت: «اما این انصاف نیست. به خدا انصاف نیست. عاطفه نه ساله که همسر شرعی و قانونی منه. همه زندگی منه. چه طور راضی شم یکی از گرد راه نیومده… آخ…» و بغضش شکست.
یوسف دست دکتر علی را از صورتش برداشت و بغض کرد: «گریه نکن بابایی».
دوباره گفت: «مامانم کجاست بابا؟ من مامانمو می خوام». دکتر علی سر یوسف را به سینه چسباند: «منم مامانتو می خوام عزیز دلم. داریم می ریم برگردونیمش خونه».
آقاجان با صدایی شکسته گفت: «منم واسه همین نمی خواستم بفهمه. از حالا به بعد عاطفه به شما حرام شده». دکتر علی جواب نداد. سرش را بین دستهاش پنهان کرد و تا آسایشگاه حرفی نزد.
یوسف به آقاجان نگاه کرد.
- من کار بدی کردم که مامانی رفته؟
عزیز به صورت یوسف دست کشید.
- نه مامانی. تو هیچ کار بدی نکردی.
آقاجان گفت: «میون این سه تا  بچه تو یکی از همه بی مرام تری» و به سرعت پیاده شد. جلوتر از همه ما از در آسایشگاه داخل رفت. همه جا را خوب بلد بود. بی هیچ سوالی از پله ها بالا دوید. با تعجب به مسوول پذیرش نگاه کردم که ساکت ایستاده بود. دکتر علی دنبال آقاجان دوید. جواد از بالای پله ها داد زد: «عزیز شما با یوسف پایین بمونین». عزیز که از نفس افتاده بود کنار دیوار روی زمین نشست و یوسف را بغل خودش نگه داشت. دکتر علی بی توجه به مردانی که از اتاقها بیرون آمده بودند و نگاهش می کردند داد زد: «عاطفه کجاس؟» جواد به اتاق انتهای راهرو اشاره کرد. دکتر علی نفس عمیقی کشید و همانجا توی راهرو به دیوار تکیه داد. درست مثل اینکه گفته باشد «خوش خبر باشی».
گفتم: «پس یوسف…؟». جواد جوابم را نداد. دویدم سمت اتاق. اتاق کوچکی با دو تخت فلزی، یک کمد چوبی بزرگ و یک دست میز و صندلی. عاطفه سرش را روی تخت گذاشته بود. جلوتر که رفتم متوجه شدم صورتش را میان پیراهن مردانه ای فرو کرده‌است. شانه هایش می لرزید. بدجور می لرزید. گفتم: «عاطفه؟». دستی مرا عقب کشید. دکتر علی آهسته گفت: «بگذار به حال خودش باشه. به قول تو اینهمه سال دنبال گمشده اش گشته. اگه عاطفه گم شده بود حس و حال من دست کمی از حالای عاطفه نداشت. این رو تازه فهمیدم آقا جلال» و بغضش را آهسته فرو خورد. آقاجان همانجا کنار در اتاق ایستاد و با یکی از پرستارها حرف می زد. انگار همدیگر را از قبل می شناختند. جواد شانه ام را فشرد. رد اشک روی صورتش خط انداخته بود و لابه لای محاسن پرپشتش گم شده بود.  دوباره پرسیدم: «یوسف کجاست؟» به جای جواد مردی که جلوی در اتاق روی ویلچر نشسته بود جوابم را داد:«شما باید آقا جلال باشید. چند روز قبل با حاج آقا تلفنی حرف زدید». با تعجب نگاهش کردم: «خودمم». گفت: « حاج آقا تا همین دیشب محو اون عکس شده بود که براش فرستادین». با نگرانی به عاطفه نگاه کردم که انگار هیچکدام از حرفهای ما را نمی شنید. جواد با تعجب پرسید: «کدوم عکس؟» مرد به جای جواب یک بسته کوچک به طرف من دراز کرد: «این مال خانومه. خود حاجی نقاشی کردن». عاطفه برای اولین بار سر بلند کرد. صورتش از فرط گریه سرخ شده بود. جواد کاغذ روی بسته را باز کرد و تابلوی کوچک را روی تخت کنار عاطفه گذاشت. آقاجان به سمت من براق شد: «پس تو به دیدنش اومده بودی؟» لب باز کردم که صدای مرد بلند شد: «خود شما هم پریشب اومدید دیدن حاجی». در صداش نفرت موج می زد. رنگ صورتش آقاجان پرید. مرد ادامه داد: «خودم در اتاق رو به روتون باز کردم. یادتون نیست؟». آقاجان دستی به ریش بلندش کشید و با صدایی که نشان می داد به اعصابش مسلط شده است غرید: «شما کی هستی؟ وکیل وصی یوسفی؟ اصلاٌ خودش کجاست که شما داری به جاش حرف می زنی؟» جواد از میان دندانهایش غرید: « چی بهش گفتی آقاجان؟ چی به یوسف گفتی؟» و صدا در گلویش شکست و به هق هق افتاد. هیچ وقت گریه جواد را ندیده بودم. شانه هایش چنان تکان می خوردند که بی اختیار بغض در گلویم جمع شد. مرد اما گریه نمی کرد. چشمهاش خشک خشک بودند. پاکت نامه کوچکی را از جیب لباسش بیرون آورد و بی حرف به سمت آقاجان گرفت. دستهای آقاجان وقت گرفتن پاکت می لرزید مثل لبهاش وقتی گفت: «برای منه؟» . مرد سر تکان داد. آقاجان گوشه پاکت را که باز کرد ناله ای از حلقومش خارج شد. جواد پاکت را از دست آقاجان قاپید. آقاجان سعی کرد بگوید:«جواد…». نتوانست. صدای جواد پر از نفرت بود: «خیال کردین اینم مثل بقیه معامله های پر سود زندگیتونه آقاجان. نه؟ خیال کردین مردی مثل یوسف رو می شه با یه چک سفید خرید. نه؟ مرامتونو شکر آقاجان.»
دستهای آقاجان می لرزید و نگاه سرگشته اش توی اتاق می چرخید. عزیز چشمهاش را بست. عاطفه رویش را برگرداند. مرد گفت: «اون روز که این آقازاده به حاجی زنگ زد انگار دنیا رو بهش دادن. من شاهد بودم چه طور سر هر نمازش از خدا می خواست یه بار دیگه عاطفه خانوم رو ببینه. اون روز که عکسشونو دیدن از شوق روی پا بند نبودن تا اینکه این حاج آقا شب اومد دیدنشون». دکتر علی که تا آن وقت ساکت ایستاده بود با عجله پرسید: «خب؟ مگه چی شد؟».
- این حاج آقا که رفتن به حاجی گفتم: « بابای عاطفه خانوم هم که اومد دیدنت دیگه از خدا چی می خوای حاجی؟ ». یه جمله تو جوابم گفت: « از خدا می خوام همین امشب راحتم کنه از این رنج».
مات و مبهوت به دهان مرد نگاه می کردم. دهان باز کردم که بپرسم بعد چه شد که دکتر علی زودتر از من پرسید. مرد لبخند زد: «حاجی هرچی که از خدا خواست بهش رسید». عاطفه که تا آن وقت ساکت گوش می داد بلند ضجه زد. آقاجان روی زمین تا شد. نفهمیدم کی و چه طور شوری اشک را در دهانم حس کردم. خم شدم و قاب نقاشی را از روی تخت برداشتم. انگشتانم بی اختیار سطح بوم را نوازش می کرد. به نجوا گفتم: «اما این نقاشی که…خیلی… یعنی هیچی… چیز زیادی… توش معلوم نیست… فکر می کردم آقا یوسف بهتر از این…» و نفسم برید. مرد آرام و خونسرد لبخند زد. چشمهاش خشک خشک بود. گفت: «مگه شما نمی دونستید حاج آقا جانباز قطع نخاعی بودن. قلم رو با دندون می گرفتن». عاطفه پیرهن را به خودش فشرد و بلندتر گریه کرد. دکتر علی دستش را به دیوار گرفت و از اتاق بیرون رفت. صدای یوسف از پایین پله ها شنیده می شد: «مامان کجاست بابا؟ چرا باز داری گریه می کنی؟» دکتر علی جواب داد: «قصه اش مفصله باباجان. یه روز دایی جوادت برات تعریف می کنه». جواد روبرویم ایستاد. بی اختیار سرم را روی شانه اش گذاشتم و های های گریستم. گفت: «دیشب که زنگ زد گفت یه پیغام برای من به تو داده». میان گریه لبخند زدم: «گفت بهت بگم آقاجانت راست گفته که میون همه بچه هاش…» و نتوانستم ادامه بدهم.
عاطفه تابلوی نقاشی یوسف را روی دیوار اتاق پذیرایی خانه اش نصب کرد. تابلویی که تنها من و جواد و او نام نقاش و سبکش را می شناختیم.

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
Oct
17


گفتم :«تا حالا فكر مي‌كردم مردا مي ‌رن خواستگاري زنها. ظاهرا در مورد من قضيه برعكس شده» و با سرانگشت صورت بچه را نوازش كردم. ريحانه لبهاش را با غيظ جمع كرد و گفت: « جاي اين اراجيف ببين خوشت مي‌آد؟». بي آنكه به نقطه اي كه با دست نشان مي داد نگاه كنم، گفتم: «آشپزيش خوبه؟ خونه داريش چه طور؟». آمد طرفم و خيره نگاهم كرد: «جدا كه خيلي بي مزه‌اي».
- قرار نيست به مذاق همه خوش بيام.
و بچه را توي بغلش گذاشتم و راه افتادم. دنبالم دويد. گفت: « چرا نمي‌فهمي ستاره؟ من فقط به خاطر تو اين كارو كردم».
- خيلي ممنون اما كار خوبي نبود.
و قدمهايم را تندتر كردم. هنوز دنبالم مي‌دويد. دلم سوخت. با آن كفشهاي پاشنه بلند و بچه اي كه در بغل داشت دويدن برايش مشكل بود. چرخيدم و منتظر ماندم. نزديك كه رسيد گفت: «يعني اصلا شبيه نيست؟». با عصبانيت نگاهش كردم. بچه را از توي بغلش بيرون كشيدم و با گامهاي بلند راه افتادم. از كنار استيشن كه ‌گذشتيم جواب سلام پرستارها را به آهستگي دادم تا توجه مرد سفيد‌پوش و تنومندي را كه سرگرم نوشتن بود به خود جلب نكنم. ستاره به زحمت سرش را نزديك گوشم آورد: «هنوزم مي گي شبيه نيست؟».
گفتم: «من از شباهت بيزارم» و با شرم نگاهش كردم. گفت: «از آنها كه شبيه سازي مي كنند بيزار باش ستاره‌ي من. آنها كه حتي عشق را هم شبيه سازي مي‌كنند» و با عشق نگاهم كرد. گفتم: «كاش من شبيه تو بودم يوسف». در چشمهايم خنديد: «من هر روز خود را شبيه تر به تو مي يابم ستاره».
گفتم: «شما چقدر شبيه يوسف من هستيد». ريحانه دستهايش را با شوق در هوا تكان داد: «معرفي مي‌كنم: آقاي دكتر فاضل. ايشون هم خانوم دكتر ستاري» و انگشتش را به سمت من نشانه رفت. لبخند زد و شباهتش به يوسف بيشتر شد. گفتم: « هر چي مي كشم از دست تو مي كشم ريحانه».
-اميدوارم دعوت منو براي شام رد نكنيد.
جرعه اي نوشابه سر كشيدم :«اما شما اصلا شبيه يوسف من حرف نمي‌زنيد». قاشق و چنگال را در بشقاب گذاشت و به من خيره شد: «مهم نيست. لطفا آرزو كنيد». با تعجب نگاهش كردم. گفت: «چه چشمهاي قشنگي داريد». به سرعت چشمهايم را بستم. دوباره گفت: «لطفا آرزو كنيد تا اين مژه از گونه‌تان پايين نلغزيده».
گفتم: «به من قول بده كه آرزوي كسي جز من نباشي يوسف». روبرويم نشست.
-قول مي‌دهم كه در آرزوي كسي هم جز تو نباشم.
- و بي من آرزويي هم نكني.
و دست به صورتش دراز كردم.
ريحانه دستم را گرفت.
- اينطوري فقط خودت را داغون مي كني. اينهمه سال دربه‌دري بس نيست؟ به خدا من فقط به خاطر خودت مي‌گم. اون مرد اگه واقعا تو رو مي‌خواس…
داد زدم: «توهين نكن ريحانه».
و در اتاق را باز كردم. پدر سر راهم ايستاد:« كجا داري مي ري دختر؟ هيچ مي دوني كجا داري مي‌ري؟»
گفتم: «اينقدر به كار من كار نداشته باش ريحانه».
گفت: «از اون روز كه توي بيمارستان سر راه من قرار گرفتيد توي هيچ كاري تمركز ندارم».
گفتم: «به جهنم».
ريحانه محكم توي صورتش زد.
- تو جدي نگفتي ستاره؟
-اتفاقا خيلي هم جدي گفتم.
پدر روي زمين تا شد.
- كمرم رو شكستي دختر.
گفتم: «يوسف من همين روزها بر مي‌گرده. يعني نمي دونستيد؟»
سرش را روي دستهايش گذاشت: « باور نمي‌كنم مال من نباشي».
اخم كردم: « از اول هم نبودم».
گفت: «منتظرم مي ماني مگر نه؟»
بغض كردم: «عشقت را از من بگير يوسف. ترجيح مي‌دهم يعقوب باشم و در فراقت كور شوم تا زليخا باشم و از قلبت دور».
-تو همراه هميشه عزيز مني.
گفتم: « اگر تو نباشي…»
آهسته گفت: «دنيا نباشد» و شانه هاي پهنش لرزيد. سردم شد. در دستهايم ها كرد :«قرار نيست كه بر نگردم. باور كن».
گفتم :« قرارمون اين نبود ريحانه. منو آوردي پيش روانپزشك كه چي؟ خيال كردي من ديوونم؟»
-باور نمي كنه كه يوسف برنمي‌گرده.
پدر با ترحم نگاهم كرد.
-شك دارم كه همه‌ي اينها زاييده‌ي ذهنش نباشه.
گفتم: «اين داستان رو بعد از رفتن يوسف نوشتم. تاريخ هم زدم. دليل از اين روشن تر؟». گفت: «چرا چيزي درباره‌‌‌ي اين كتاب به من نگفتيد؟» و به ريحانه نگاه كرد. گفتم: «چيزي نپرسيديد». ريحانه چادرش را چنگ زد: «هيچكدوم از ما يوسف رو نديديم. هر چي ازش مي‌دونيم در حد تعريفهاي ستاره اس».
گفت: «با من ازدواج مي‌كني؟». به سرعت از روي نيمكت بلند شدم.
- چه طور با تو ازدواج كنم وقتي با يوسف پيمان همسري بسته ام؟
پدر داد زد: «ببينم وقتي گيسهات رنگ دندونات شد كدوم خري حاضر مي شه بگيردت». لبخند زدم: «خر كه البته زياده اما من به عنوان يه انسان حاضر نمي شم با يه خر زندگي كنم». ريحانه بچه را روي دوش انداخت و به زحمت جلوي خنده‌اش را گرفت و گفت: « فكر كرده هميشه همينقدر جوون و خوشگله. خواب ديدي خير باشه».
گفتم: «خواب ديده ام يوسف. خواب بدي ديده ام».
لبخند نزد: «من تعبير اين رويا را مي‌دانم».
سرآسيمه بازويش را گرفتم.
-قحطي يا خشكسالي؟
زمزمه كرد: «ناامني! ستاره‌ي من. نا امني».
گفتم: «كجا مي‌روي يوسف؟»
پاسخي نداد. گفتم : «تو خودت خواستي كه تعبير اين رويا باشي يوسف» و گريستم. بر گيسوانم بوسه زد: « قحطي زده را مي‌شود به پياله اي گندم سير كرد اما نا امني، ستاره‌ي من…»
ناليدم :«از من نخواه به چيزي رضايت بدهم كه دلم بر آن رضا نيست».
خبر بازگشت يوسف را ريحانه برايم آورد.
گفت: «پاك فراموشم كردي. حتي يه زنگ بهم نمي زني بي معرفت» و در آغوشم كشيد.
گفتم: «مدتها بود خودم رو فراموش كرده بودم». گفت: «به خدا فكر نمي‌كردم اينطور باشه… باور كن نمي دونستم كه…» و هق هق كرد. گفتم: «مطمئن بودم كه برمي گرده». به چشمهاي خشكم نگاه كرد.
- لوازمش رو به آدرس تو فرستادن. الان پيش پدرته.
گفتم: «من به عشق تو دلخوشم يوسف و همين برايم كافيست».
تهران- برف ريز ۸۳

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
Sep
17

به آنها که اول ذی حجه عهد هم سری و هم دلی می بندند…
بر من خرده نگير فاطمه! سرزنشم نكن فاطمه! نگو كه كم صبرم. همه ندانند تو كه مي‌داني من هرگز عنان عقلم را به دست احساس نداده‌ بودم، حتي همان وقت كه آن مرد به صورتم تف انداخت. اين بار هم اگر برادرم به اصرار مرا به در خانه‌تان نياورده بود، اگر پسرعمو با آن نگاه نافذ امانم را نگرفته بود، اگر با شنيدن نام تو دستم نلرزيده بود و پايم به ارتعاش نيامده بود، اگر ترس از دست دادن تو نبود فاطمه… اگر تو فاطمه نبودي فاطمه…۱
به برادرم گفتم: «بحث رودربايستي نيست باور كن. بحث تعارف هم نيست. بحث حجب و حياست و مقام استادي و شاگردي». خنديد:«اين شرم و حياي تو آخر كار دستت مي‌دهد». لب گزيدم. گفتم: «آخر من چه طور مي‌توانم به مردي كه نه فقط حق پدري بر گردنم دارد كه بهترين معلم و راهنماي من بوده بگويم كه با دست خالي به خواستگاري دردانه دخترش آمده ام. خودت بگو اگر تو باشي قبول مي‌كني؟». دستهايش را به شانه ام گذاشت و لبخند زد: «اگر تو باشي قبول مي‌كنم». همان وقت قسمم داد كه با او مخالفت نكنم. همان وقت دستم را گرفت و در خانه‌ي شما آورد تا تو را از پدرت بخواهم. خدا را شكر كه همسر پدرت ما را ديد و از قصدمان آگاه شد. گفت: «حقا كه شما مردها اصلا در اين امور سررشته نداريد. آخر همينطور كه نمي‌شود راه بيفتيد دختر مردم را خواستگاري كنيد» و با دست اشاره كرد كه همانجا پشت در خانه بايستيم.
- اين كار را به من واگذار كنيد. خبرتان مي‌كنم.
بر من خرده نگير فاطمه! سرزنشم نكن كه ديگران را واسطه‌ي خواستنت كردم و خود با قامتي خميده از رنج انتظار پشت در ايستادم تا پدرت مرا نزد خود بخواند. همه ندانند تو كه ناديده شدت اشتياق مرا به خود، مي‌داني. آن روز هر كه نمي‌دانست هم چهره‌ي آشفته از شرم مرا ‌كه ديد به دگرگوني احوالم پي ‌برد. عجيب آنكه همه يك سوال ‌پرسيدند: «حالت خوبست علي؟». چه طور مي‌توانستم آنها را از حال و روزم خبر كنم وقتي يكسره التهاب بودم تا تو لب باز كني فاطمه، تا تو يك كلمه بر زبان بياوري فاطمه، تا تو شوق حيات را به يك «آري» در جان خسته‌ي من تفويض كني فاطمه. كدام مردي است كه نخواهد چنين انتظار شيريني را تجربه كند؟
بر من خرده نگير فاطمه! كدام پدري است كه خوشبختي دخترش را آرزو نكند؟ آنهم دختري چون تو كه عزيزكرده‌ي مني و تنها يادگار همسر محبوبم. اگر ايمان نداشتم كه تو با علي خوشبخت مي‌شوي حتي اجازه نمي‌دادم در اين باره با من صحبت كند. از مدتها قبل مي‌دانستم كه يك روز به خواستگاري تو خواهد آمد. از آشفتگي و پريشاني‌اش در حضور تو دانسته بودم كه او را چيزي با تو در ميانست و جرات بازگويي ندارد. بر من خرده نگير فاطمه! سرزنشم نكن كه خود حاجتش را بر زبان آوردم. او را آن زمان كه طفلي بيش نبود نزد خود آوردم. از همان وقت مسووليت نگهداري و تربيتش را بر عهده گرفتم. من او را بهتر از خودش مي‌شناسم. مي‌دانستم اگر در بيان مقصود ياري‌اش نكنم، شرم حضور مانع از شرح اشتياقش خواهد شد. نمي‌توانستم علي را به آن حال ببينم. ببين چقدر اين مرد محجوب است كه مدتها پشت در خانه ايستاد بود و دم نمي‌زد. گفتم: «در را به روي مهمان عزيز من باز كنيد». مادر خوانده‌ات خنديد: «رسول محبوب من! از كجا مي‌دانيد پشت در كيست كه اينطور با مهرباني خطابش مي‌كنيد؟». در را خود گشودم: «عزيزترين پسرعموي عالم را اينطور سرپا نگه داشته اي؟ بيا تو علي جان. از صبح انتظار آمدنت را مي‌كشيدم». بر افروخته بود و دانه‌هاي درشت عرق بر سر و رويش نشسته بود. خواست دستم را ببوسد كه در آغوش كشيدمش و پيشاني اش را بوسيدم. سر به زير روبرويم زانو زد. سكوتش آزار دهنده بود. گفتم: «هر وقت تو را نگاه مي‌كنم روحم تازه مي‌شود به همانقدر كه وقتي به فاطمه نگاه مي‌كنم». يك باره سر بلند كرد حيران و گلگون. چشم كه در چشمانش انداختم حياي محض ديدم و عشق. قاعدتا حرفهاي محبت آميز من مي بايست او را آرام كند و از شرم بي حدش بكاهد تا آسوده تر با من سخن بگويد اما چنين نشد. هرچه من بيشتر از مهرم به او سخن مي‌گفتم او بيشتر در بيان آنچه مي‌خواست حيا مي‌كرد. بر من خرده نگير فاطمه! كدام پدري است كه رنج فرزندش را ببيند و تاب بياورد؟ رنج علي بر من گران است. همينست كه دست بر شانه‌اش گذاشتم و چشم در چشمش انداختم: «از آنچه بر دلت سنگيني مي‌كند با من حرف بزن علي». لب گزيد و باز چيزي نگفت.گفتم‌:«خوش ندارم تو را اينطور مغموم ببينم». سر را بيشتر فرو انداخت. گفتم: «تو به قصد حاجتي به در خانه‌ي من آمدي. اين را همسرم مي‌گفت. آماده ام كه بشنوم». هيچ وقت نديده بودم صداي علي بلرزد جز آن وقت كه با خدا راز و نياز مي‌كرد اما آن روز صدايش مي‌لرزيد. گفت: «شما نه فقط معلم من كه پدر منيد. شما حق پدري را بر من تمام كرده ايد اما خواسته‌ اي كه من دارم…». به سرعت گفتم: «خودت خوب مي‌داني كه چقدر عزيزي علي. هر خواسته اي داشته باشي نزد من رواست». سر بر نداشت. به سرعت پاسخ داد: «حتي اگر پاره‌ي تن شما باشد؟»
سر بر نداشت و نديد كه به تمامي لبخند زدم و دستهايم را به شكر بلند كردم. بر من خرده نگير فاطمه! كدام پدري است كه آرزوي داشتن دامادي خوب و صالح نداشته باشد؟
بر من خرده نگير فاطمه! مي‌دانم آن روز هركه جاي من بود وقتي پدرت با رويي گشاده گفت: «همان زره خوبست. حاضري همان را كابين فاطمه قرار دهي؟» از اينهمه بزرگواري و جوانمردي زار مي‌گريست. مي‌دانم آن روز هركه جاي من بود وقتي پدرت پرسيد: «چيزي با خود داري كه مهر فاطمه باشد؟» از شرم تنگدستي به سرعت مي‌گريخت من اما خجلت زده بر جاي ماندم. سرزنشم نكن فاطمه! من هرگز به استغناي روح تو شك نداشتم. من هرگز نترسيده بودم از اينكه تو خواسته‌اي داشته باشي كه در توان من نباشد. اگر ايمان نداشتم به بي نيازي‌ و بي اعتنايي ات در امور دنيا، در پاسخ پدرت نمي گفتم: «همه‌ي دارايي من اين شمشير و زره است و آن شتر» اما به من حق بده! تو فاطمه اي! همه ي خصايل نيكويي كه براي زنان عالم متصور است با تو معنا مي‌شود. حجاب يعني آنچه تو رعايت مي‌كني. حيا يعني آن كه در رفتار و گفتار تو موج مي‌زند. زيبايي يعني آنچه در وجود تو متجلي است. به من حق بده كه در پاسخ پدرت اشك بريزم: «هيچ مهري از مال دنيا با شان فاطمه برابري نمي‌كند و من كه حتي مالي ندارم تا مهر فاطمه قرار دهم». سرزنشم نكن فاطمه! دق مي‌كردم اگر اين جمله را نمي‌گفتم تا به قدر ذره‌اي شان تو رعايت شود. پدرت لبخند زد و سر به گوشم گذاشت: «آن زره را بفروش علي جان تا زودتر زندگي تان ساماني بگيرد». زره را فروختم اما صحابي پول و زره را هردو به من بازگرداند. گفت:‌«اين حبه ازدواج شما باشد. در عوض به رسول خدا بگو برايم دعا کند» و پدرت دعايش کرد. همه‌ي شهر فهيده بودند كه من و تو قرارست ازدواج كنيم. شصت و سه درهم صحابی را به بازار بردم و يك پيراهن سفيد، يك عبا، يك حوله، يك مقنعه، چهار بالش، يك حصير، يك آسياي دستي، يك كاسه‌ي مسي، يك پرده‌، يك كوزه، يك طشت، يك مشك آب و يك سبوي گلي خريدم تا با آنها زندگي خود را با محبوبه‌ام آغاز كنم. بر من خرده نگير فاطمه! مي‌‌دانم كه سليقه‌ي تو را ندارم، مي‌دانم كه اگر تو به جاي من بودي بهتر از اينها را مي‌خريدي اما بعدها هم نديدم كه بخواهي با مردان حتي من باب خريد همصحبتي داشته باشي. همين بود كه وقتي پدرت پرسيد: «بهترين چيز براي يك زن چيست؟» و همه از جمله من در پاسخ در‌مانديم تو پاسخ دادي: « كه نه او مردي را ببيند و نه مردي او را». سخنت به خنكاي آب كوثر بود وقتي پيغامت را به پدرت دادم تبسم كرد: «حقا كه فاطمه دختر منست». بر من خرده نگير كه نگذاشتم از همان روز اول ازدواج به كارهاي خانه بپردازي. آخر تو فاطمه‌اي. حيف نازكاي تن توست كه در سختي فرسوده شود. خانه كه آماده شد جرات كردم تا براي لحظه‌اي به چهره‌ي گلگون و محجوبت نگاه كنم. تو برخاستي تا دستهاي رنگين از حناي ازدواج را بشويي. گندم كه در آسيا ريختي اشك در چشمهايم حلقه زد. كنارت نشستم و دسته هاي آسيا را گرفتم. گفتم: «در اين زندگي به تو سخت خواهد گذشت فاطمه». لبخند شرمگينت حلاوت بهشت را به يادم آورد: «با تو سختي ها آسان خواهد بود». سرزنشم نكن كه گريه مي‌كنم. اين اشك شوق است. اشك شكر است. كدام مردي‌است كه همسري چون تو داشته باشد و خدا را شاكر نباشد؟
شرم اگر نبود من چه طور آن حجم عظيم عشق را تاب مي‌آوردم؟ حيا اگر نبود تو چه طور آنهمه اشتياق را پنهان مي‌كردي؟ بر تو خرده نمي‌گيرم علي جان. از تو جز اين هم انتظار نمي‌رفت. حق هميشه با توست همچنانكه تو نيز هميشه بر حقي و حق دنباله روي توست۲. وقتي رسول و پدر محبوبم مرا صدا كرد و گفت: «فاطمه جان! تو به اين وصلت راضي هستي؟» تپشهاي قلبم را نمي‌شنيدي كه بر ديواره ها مي‌كوفت. شرم گونه هاي گلگونم را نمي‌ديدي كه در عشق مي‌سوخت. آهسته گفتم: «من راضي ام به رضاي خدا و شما پدر». گفت: «از آنچه مهرت قرار داده ام چه؟». گفتم: «شفاعت دوستداران پدرم را هم به آن اضافه مي‌كنيد؟». پدر تبسم كرد. دنيا روشن شد. به تو نگاه كرد و سر تكان داد. تو سر به زير افكندي و گفتي: «تو جان بخواه فاطمه».
شوق همراهي با تو اگر نبود من چه طور دوري از پدر بزرگوارم را تاب مي‌اوردم علي؟ اگر قرار نبود كه تو همراز و همسر من باشي و اگر قرار نبود كه من همدل و همدم تو باشم هرگز تن به ازدواج نمي‌دادم. بر شما خرده نمي‌گيرم پدر. آن روز كه مرا به حضور خواستيد و خطاب به علي گفتيد: «علي جان مي‌خواهي فاطمه را به تو بسپرم؟». من پيش پاي شما نشسته بودم گلگون از شرم كه علي لبخند زد: «با همه‌ي ميل و اشتياقم». گفتيد:«پس مراسم مختصري بگير و همسرت را به خانه ببر». من بي اختيار و بي صدا گريستم. دوري از شما در باورم نمي‌گنجيد. هرچند كه خانه‌ي حارثه بن نعمان بسيار به خانه پدري نزديك بود و ما قرار بود آنجا زندگي‌كنيم. خانه كه آماده شد دست مرا گرفتيد و در دستهاي علي گذاشتيد. با چشماني خيس از اشك به پاره‌ي‌تنتان نگريستيد و گفتيد: «فاطمه جان! خوب شوهري برايت برگزيده‌ام. قدرش را بدان. مبادا از او نافرماني كني». بعد به سوي علي چرخيديد. دست بر شانه‌اش كوفتيد و گفتيد: «علي جان! همسرت خوب همسري است. با او به نيكي رفتار كن كه من از شادي او شاد مي‌شوم و از اندوهش اندوهگين». سر خم كرديم و دستتان را بوسيديم. بر من خرده نگيريد. سرزنشم نکنيد که گريه می کنم. اين اشک نه از سر اندوه است که اشک شوق است. کدام زنی است که همسری و هم شانی تو را آرزو نکند علی و کدام دختری است که به داشتن پدری چون شما افتخار نکند پدر؟
چند صد سال از آخرين ديدار من با زمين مي‌گذشت. من زمين را بسيار دوست مي‌دارم نه بدان سبب كه زيبايي اش بهشت را در خاطرم زنده مي‌كند، كه ميعادگاه من با بندگان خوب خدا بوده است. بندگاني كه نزد خداوند مقرب ترينند و عزيز ترين. در مقام تسبيح ايستاده بودم كه به رفتن امر شدم. در رد و قبول مردد نبودم كه سرشت من همه به اراده‌ي الهي عمل مي‌كند. سوال كردم: «اين همان وصلتي است كه از عهد آدم بدان بشارت شده بود؟». جواب شنيدم كه «همانست». من راحيل، به همراه صرصاييل و جبرائيل در بيت المعمور فرود آمديم و همه را گواه گرفتيم تا شاهد خطبه‌ي عقدي باشند كه بين علي مرتضي و فاطمه زهرا – دو ركن اصلي از پنج ركن خلقت ۳ – خوانده مي‌شد. به راستي كه اگر خداوند امير مومنان را براي فاطمه زهرا نمي‌آفريد همتايي براي او در زمين يافت نمي‌شد۴.
زمستان ۸۳ – تهران
پي‌نوشت‌ها:
۱. حديثي از رسول خدا (ص): «ان الله عزوجل فطم ابتني فاطمه و ولدها و من احبهم من النار فلذلك سميت فاطمه»
خداوند عزوجل دخترم فاطمه را و فرزاندان و دوستدارانش را از آتش جهنم مصون داشت و بدين سبب فاطمه، فاطمه ناميده شد.
۲. «ياعلي ان الحق معك و الحق علي لسانك و في قلبك و بين عينيك». مفتاح النجاه،ص ۶۶
۳. يا ملائكتي وسكان سماواتي اعلمو اني ما خلقت سماء مبنيه و لا ارضا مدحيه و لا قمرا منيرا و لا شمسا مضيئه و لا فلكا يدور ولا بحرا يجري و لا فلكا يسري الا في محبه هولاء الخمسه
۴. حديثي از امام صادق عليه السلام. الكافي/ ج ۱/ص

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
Aug
17

این داستان به همراه چند داستان دیگرم از جمله آن شب بارانی و … برنده رتبه ی نخست جشنواره سراسری دانشجویان استان تهران شده است.

كولي گفته بود: «چشمهات سگ دارن».
رضا گفت: «به گور پدرش خنديده، بي‌پدر». مريم لب گزيد. دوباره گفت: «جرات داره وقتي من خونه ام بياد زرت  و پرت كنه، بي‌پدر». از اين فحش خوشش مي‌آمد. هر وقت عصباني مي‌شد همين يك كلمه را تكرار مي‌كرد انگار فحش ديگري بلد نباشد و مريم مي‌دانست كه بلد است.

گفت: «ناكس چه زبوني مي‌ريزه برا دويست تومن». خنديد: «دويست تومن بت مي‌دم اگه بگي من و اين خوشگله چند وقته با هميم». كولي كف دست مريم را بالا گرفت و نگاهش كرد. سياهي چشمهاش در هاله‌اي از مژه‌هاي كوتاه سرمه كشيده سياه‌تر ديده مي‌شد. پلك نزد حتي يك بار. گفت: «به شيش ماه نمي‌رسه. دو ماه و چند روز بيشتر نيس». مريم تند تند پلك زد و به رضا نگاه كرد.
-ناكس! فالگوش وايستاده بودي مگه نه؟
اسكناس را كف دست كولي گذاشت. مريم بازوي رضا را گرفت و بي صدا چيزي گفت. رضا خنديد: «بچه چي؟». كولي به شكم مريم نگاه كرد.
-خرجت بالا مي ره داشی.
رضا اسكناس را روي ميز گذاشت. كولي چشم‌هاش را ريز كرد و به كف دست مريم انگشت كشيد. صورتش را كه بالا آورد مريم از حالت نگاهش ترسيد. گفت: «اين خوشگله بچه‌اش نمي‌شه». مطمئن گفت و دست برد به اسكناس. رضا مچ دستش را گرفت و اسكناس را از مشتش بيرون كشيد. گفت: «اين خوشگله دو ماهه حامله اس» و دستش را رها كرد. كولي تكان نخورد. مچ دستش را ماليد و مهره‌ها را از روي ميز جمع كرد. به چشم‌هاي مريم زل زد.گفت: «ميندازتش» مطمئن گفت و رفت.  رضا زير لب گفت: «بي پدر» و به مريم نگاه كرد. نخنديد. سيگار را كه به لب برد دستهاش مي‌لرزيد.

گفت: «اينطوري نگام نكن با اون چشمات» و آتش سيگارش را روي نلبكي تكاند. يك وقت كه حال هردويشان بهتر بود بهش مي گفت كه از اين كار خوشش نمي‌آيد. اينهمه جاسيگاري را به خاطر او دور و بر اتاق گذاشته بود. گفت: «اصلا ديگه حق نداري وقتي من نيستم درو رو اين مرتيكه‌ي جلمبر وا كني. فهميدي؟» و دستش را گرفت و به طرف خود كشيد. گفت: «اصلا گور پدر هرچي صابخونه اس». كف دستش را قلقلك داد.
-كف دست‌هات چرا اينطور شده؟
مريم خنديد و گونه‌هاش چال افتاد. يك شب كه حال رضا بهتر بود بهش مي‌گفت كه با آب سرد لباس شستن دست‌هاش را خراب‌ مي‌كند. بعضي وقت‌ها دستهاش انقدر كرخت ميشوند كه انگار مال خودش نيستند. شب مثل هميشه رضا زودتر به خواب رفت. روي يك تكه كاغذ نوشت: «وقتي با مداد مي‌نويسي آستين‌هات رو بالا بزن آقا رضا» و به كيفش چسباند. لباس‌هاي خيس خورده هنوز توي تشت بودند.
زن گفته بود: «ما زنهاي شوهردارو قبول نمي‌كنيم. ممكنه برامون دردسر درست شه. تو هم كه از شوهرت رضايت نامه نداري…». زن صاحبخانه گفت: «كاري نداره كه. تو فقط لباس هاي قشنگ مي‌پوشي بعد مي‌ري يه چرخي مي‌زني توي سالن و بر‌مي‌گردي. خداييش فك كن كي بالاي لباس پوشيدن پول مي‌ده تو اين دور و زمونه؟ اونم پول خوب». لبهاي خشكش را با زبان تر كرد و گفت: «اگه من معرفيت كنم قبول مي‌كنن. نصف نصف. قبوله؟» و دستهاي مريم را چسبيد. مريم لرزيد.
-فكرشو بكن مي‌توني اون سرويس طلاي كارتيه رو كه نشونت دادم بخري . فكرشو بكن…
با آن پول مي‌توانستند ماشين لباسشويي بخرند و دوباره به بچه فكر كنند. زن صاحبخانه دورش چرخيد.
-لازم نيست شوهر عنقت بدونه كه. چيكار داري بش بگي. تازه جرم نمي كني كه. خيلي از خانوماي سرشناس مي‌آن تماشا. من مطمئنم با اين بر و رويي كه تو داري….
زن گفته بود: «پس فردا شوهرت نياد اينجا عربده كشي وا. ازت امضا مي‌گيرم هرچي شد پاي خودت».
رضا از توي دستشويي داد زد: «فكر كرده نوبرشو آورده مرتيكه. يه زير زمين چل متري كه ديگه اين حرفا رو نداره». بلندتر داد زد: «بش مي‌گم ندارم مي‌گه به من مربوط نيس». مريم حوله را روي دستهاش انداخت و استكان چاي را گرفت طرفش. رضا گفت: «خوبه حالا بچه نداريم…» و دستش در هوا ماند. مريم استكان را روي قالي گذاشت و رفت.
-تو قهر كردي باز؟
مريم جواب نداد. گيسهاي بلندش را دور دست تاباند و ريز ريز گريه كرد.
-بابا جون من به كي بگم بچه نمي خوام ها؟
حوله را پرت كرد روي صندلي و كنارش نشست. چانه اش را بالا كشيد. گفت: «يه لباس گرم بپوش بزنيم بيرون. خسته نشدي از بس تو اين يه وجب جا شستي و سابيدي؟». لبهاي مريم لرزيد و بي صدا چيزي گفت. رضا اخم كرد.
-باز شروع نكن تو رو خدا مريم. يه كولي آسمون جل نفهم يه حرفي زده تو كرديش پيرهن عثمون.
بلند شد. گفت: «لوبيا با گلپر دوست داري؟». چادرش را آورد و دورش انداخت.
-آفرين دختر خوب پاشو بريم.
شانه هاي مريم مي‌لرزيد مثل سر كوچكش. رضا داد زد: «د آخه واسه چي گريه مي‌كني لامصب؟ يه بچه اونم تو اين وضع سگي كه…» چشمهاي گشاده‌ي مريم را ديد و نگفت. گفت: «اينطوري نگام نكن با اون چشمات. تقصير خودته كه صدامو بلند مي‌كني ديگه». بلندش كرد. چادر را سرش انداخت و نگاهش كرد.گفت: «اصلا گور باباي هرچي كوليه».
کولي توي دستهاش ها كرد.
-دوره‌ي ديويستي گذشته داشي. رفتيم تو كار سبز و قرمز.
رضا اسكناس پانصد توماني را روي ميز انداخت. گفت: «ناكس! هنوز يادشه». مريم نخنديد. كولي گفت: «چشماش سگ دارن». رضا دست‌هاي مريم را از زير ميز گرفت آنقدر محكم كه انگار ماهي اند و ليز مي خورند.
-اينو كه شيش سال پيشم گفتي يادته؟
گفت: «مخلص چشماشم هستم يه چيز تازه تر بگو». كولي به چشم‌هاي مريم خيره شد.
-انداختيش. مگه نه؟
شانه هاي مريم لرزيد. رضا گفت: «همون شب». آهسته گفت آنقدر كه كولي نشنيد.
-يه ديويستي بم بدهكاري داشي.
گفت: «دوا درمون كردي؟». مريم سر تكان داد و اشك‌هاش را پاك كرد. رضا ته سيگار را توي نلبكي له كرد.
-فايده داره؟
كولي خيره نگاهش كرد. اسكناس را از روي ميز برداشت و توي يقه اش چپاند. گفت: «دوسش داري؟». رضا به چشمهاي خيس مريم نگاه كرد .
-انقد كه نمي تونم اشكش رو ببينم. چشمهاي كولي تنگ شد.
-انقد كه اگه دوا درمونم فايده نداشت، باش بموني؟
بلند گفت و رفت. رضا نگاهش نكرد. زير لب گفت: «بي پدر». به مريم نگاه كرد. گفت: «لوبيا مي‌خوري؟» صداش مي‌لرزيد. مريم چادر را از شانه هاش به سر كشيد و  بيرون دويد.

زن گفته بود: «موندم چرا قبولت كردم. اينهمه دختر خوشگل مجرد مي‌آن التماسم مي‌كنن وا… بس كه چشمات سگ دارن».
رضا گفت: «غلط كرده بي پدر» و ته چاي را هورت كشيد و استكان را برعكس توي نلبكي گذاشت. اگر قهر نبودند حتما بهش مي‌گفت كه اين كارش را دوست ندارد. بهش مي‌گفت خيلي وقتها مجبور مي‌شود با سيم جاي لبه هاي استكان را از روي نلبكي پاك كند. رضا گفت: «مي‌خواد برا من مامور بياره بي پدر. هنوز به سال نكشيده قراردادش». مريم روبروي آينه ايستاد و گيسهاش را باز كرد. چشم‌هاي رضا دنبالش بود. گفت: «بزن دكمه‌ي اون ضبطو خانومي». نزد. گوشه‌ي اتاق نشست و سيني عدس را روي پايش گذاشت. شجريان ‌خواند: «خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز…». رضا پشت سرش نشست. دست برد به گيسهاش.
-مي‌خواي ببافم؟
مريم سر تكان داد. گيسهاش را دور دست تاباند و بالاي سر جمع كرد. هر وقت ديگري بود با شادي شانه را به دست رضا مي‌داد و با قلقلك هاي گاه گاهش ريسه مي‌رفت.
-مي‌خواي برات فال بگيرم؟
چقدر دلش مي‌خواست كنار رضا چمباتمه مي‌زد تا برايش فال باز‌ كند. بعضي وقت‌ها تمام شب برايش مي‌خواند. رضا از بالاي سرش جست زد. دستش را گرفت و گفت: «خانوم جان. تو رو سر جدت بده فالت بگيرم خانوم جان. ثواب داره. زنم بام قهر كرده خانوم جان…» و نتوانست جمله اش را تمام كند. مريم ريسه رفت و او را هم به خنده انداخت. به گيسوانش بوسه زد. گفت: «اصلا گور پدر هرچي بچه اس». شجريان هنوز مي‌خواند: «به نااميدي از اين در مرو بزن فالي…». شب حتما يك طوري به رضا مي‌گفت كه كار خوبي پيدا كرده‌است. مي‌گفت كه با پولش مي‌توانند دوباره به بچه فكر كنند. شب وقتي رضا مثل هميشه زودتر خوابيد، مريم روي يك تكه كاغذ نوشت: «يك جفت جوراب شيشه‌اي برايم بخر رضا» و روي كيفش چسباند.
زن صاحبخانه گفته بود: «رگ خواب شوهرم دست منه. تو نمي‌خواد نگران باشي. ميون اينهمه كه فرستادم تو چشمشونو گرفتي».
رضا گفت: «دوست ندارم با اين زنيكه بگردي». مريم آينه و موچين را كناري گذاشت. گفت: «اومده بود اينجا چيكار؟» مريم جلوي آينه ايستاد و به ابروهاش انگشت كشيد. رضا پشت سرش ايستاد و قلقلكش داد.
-خسته شدم بس كه گيساتو گوجه گنديده کردی يه بارم خيار درست كن باهاشون.
اگر وقت ديگري بود همراه رضا مي‌خنديد و گيسهاش را با يك سر تكان دادن روي شانه مي‌ريخت. چه مي‌شد اگر مي‌توانست به رضا بگويد. چه مي‌شد اگر رضا مي‌فهميد شصت هزار تومان در ماه پول كمي نيست. با آن پول مي‌توانستند دوباره به بچه فكر كنند. گفت:‌«مي‌خواي ببرمت پيش كوليه؟ سر راه مي‌تونيم باقالي داغ بخريم با گلپر برا اونم ببريم».
مريم سر تكان داد.
-پس اقلا يه استكان چايي برام بريز.
به گيسهاش بوسه زد. گفت: «حيف صورت قشنگت نيس با اين سرخاب سفيدابا رنگي كردي؟ پاكشون كن ببينمت خانومي». مريم اخم كرد. دستهاش را پس زد و به سمت آشپزخانه رفت. رضا دكمه‌ي ضبط را زد. شجريان خواند: «شبي كه ماه مراد از افق طلوع كند…». شب يادش باشد از رضا بپرسد جوراب شيشه‌اي كه قرار بود بخرد چه شد.
زن گفته بود: «يه دفعه ديگه اينورا پيداش شه مي‌دمش دست پليس. حال و حوصله‌ي دعوا مرافعه ندارم. ما كارمون قانونيه. مجوز داريم. اينو تو كله‌ي پوكش فرو كن».
رضا داد زد: «غلط كرده بي پدر با تو». بلندتر داد زد: «اگه اون بي پدر نمي‌تونه جلوي زنشو بگيره من مي‌تونم». مريم دست گذاشت به گونه‌ي كبودش و گريه كرد. رضا روبروش ايستاد.
- د آخه لامصب تو اگه از اين زندگي راضي نبودي به خودم مي‌گفتي. اگه پول مي‌خواستي به خودم مي‌گفتي. چر با آبروي من بازي كردي؟ چرا هرچي تو ذهنم ساخته بودم خراب كردي؟
زن صاحبخانه از بالاي پله ها داد زد: «اگه ندم اسباباتو شوهرم بريزه بيرون آدم نيستم». رضا داد زد: «نمي‌گي من تو اون اداره آبرو دارم؟ نمي‌گي اگه بلايي سرت بيارن بايد سرمونو بذاريم بميريم؟». دست انداخت به شانه هاش.
-يه چيزي بگو لامصب؟ آخه چرا؟
زن صاحبخانه از بالاي پله ها داد زد: «ولش كن دختره رو كشتيش». مريم دست گذاشت به دهانش و بالا آورد.

***
كولي گفته بود: «چشماش سگ دارن.خيلي باس مواظبش باشي».
رضا گفت: «كاش به حرفت گوش کرده بودم»  گفت: « آخه باورم نمي‌شد» و گفت: «تو بساطت عرق نداري؟». كولي چشمهاش را ريز كرد.
-مي‌خواي واسه چي؟
گفت: «زدمش». كولي ليواني پر كرد.
-همچين زدمش كه بالا آورد.
زن صاحبخانه گفت: «الهي دستش بشكنه كه اينطوري لت و پارت كرده».گفت: «فكر كرده چون زبون نداري هر بلايي بخواد مي‌تونه سرت بياره». ليوان آب قند را به دهان مريم نزديك كرد.
-رنگ به روت نمونده. بخور يه كم جون بگيري.
رضا ليوان را سر كشيد.
-اين چي بود؟ مزه‌ي زهرمار مي‌داد.
كولي ليوان را دوباره پر كرد و خنديد.
-جوشونده اس داشي. يه جوشونده‌ي مخصوص. ساخت خودمه. بخور برات خوبه.
رضا صورتش را ميان دستها پنهان کرد.
-نمي‌دونم كجا رفته. تقصير خودم شد. همچين زدمش كه بالا آورد.
زن صاحبخانه گفت: «بايد برسونيمت بيمارستان. حتما يه جاييت ناقص شده كه بالا مي‌آري. تو پك و پهلوتم زد؟». مريم سر تكان داد.
-طلاقتو بگير. با اين بر و رويي كه تو داري قول بت مي‌دم كار و بارت سكه شه. آقا بالاسر مي‌خواي چي‌كار؟
اگر رضا برمي‌گشت بهش مي‌گفت كه حاضر است بچه نداشته باشد اما سايه‌ي رضا بالاي سرش باشد.
رضا اسكناس را روي ميز انداخت. ناليد: «يه هزاري بت مي‌دم اگه بگي برمي‌گرده يا نه» و كف دستش را به سمت كولي گرفت. كولي گفت: «برمي‌گرده». مطمئن گفت و پول را كف دست رضا گذاشت.
-رو حرفت خيلي حساب مي‌كرد.
كولي خنديد و سر تكان داد. گفت: «زن رئيسم ديده بودش. تو اداره دست گرفته بودن كه زن لالوش رفته مدل شده وقتي شنيدم نمي‌دوني چه حالي شدم». كولي توي دستهاش ها كرد.
-چشماش سگ دارن بت گفتم داشي.
رضا به موهاش چنگ زد.
-كاش به حرفت گوش كرده بودم.

زن صاحبخانه گفت: «گوش نكردي كه. هي بت گفتم نگو بش». اگر رضا برمي‌گشت بهش مي‌گفت كه از اين به بعد هرچي بگويد گوش مي‌كند. بهش مي‌گفت كه ديگر ماشين لباسشويي نمي‌خواهد. مگر تا حالا خودش رختهاش را بد مي‌شسته است؟
گفت: «دو سال بود بش قول داده بودم ماشين لباسشويي براش بخرم. طفلي بس كه با آب سرد رخت شسته بود دستاش شده بود عينهو چوب خشك». ليوان را سرکشيد و دهانش را با پشت دست پاک کرد. گفت: «تقصير خودم بود يادم ‌رفت. يعني يادم كه بود …» چشمهاش را از نگاه كولي دزديد. گفت: «پدر بي پولي بسوزه».
اگر رضا برمي‌گشت بهش مي‌گفت كه ديگر جوراب شيشه‌اي هم نمي‌خواهد.
كولي گفته بود: «شب كه برگردي خونه‌اس بت قول مي‌دم».زن صاحبخانه از بالاي پله ها داد زد: «تو چقدر سرتقي دختر! بازم مي‌خواي برگردي تو همون زندگي نكبتي؟»رضا گفت: «فكر نمي‌كردم خونه باشي». كنارش زانو زد.
-الهي دستم بشكنه كه اينطوري زدمت.
گفت: «اينطوري نگام نكن با اون چشمات». دستش را روي صورتش گذاشت. گفت: «بزن». مريم لب گزيد و اشكهاش را خورد.
-آخه لامصب خودتو بذار جاي من. به رگ مرديم برخورده بود. نفهميدم چي كار كردم.
گيسهاش را كنار زد. گفت: «خيلي دوست دارم مريم». صاحبخانه از بالاي پله‌ها داد زد: «تا فردا شب مهلت دارين اين خونه رو خالي كنين». رضا جوابش را داد: «خالی می کنيم سگ خور». صاحبخانه بلندتر داد زد: «شنيدم سر و گوش زن لالتم مي‌جنبه. اينجا ديگه جاي شماها نيس. شنيدي؟ هري». رضا به سمت در خيز برداشت. گفت: «بی پدر». مريم دستش را كشيد.
-ديدي چي به روزمون آوردي؟
به ناله گفت. مريم دستهاش را به صورت خيس اشكش گذاشت. رضا سر تکان داد.
-دستم بشكنه اگه يه دفه ديگه بخوام دست روت بلند كنم.
چادر مريم را از گوشه‌ي اتاق برداشت. گفت: «اصلا گور پدر هرچي حرف مفته. بريم پيش كوليه؟ سر راه باقالي با گلپر مي‌خريم». مريم خنديد و گونه‌هاش چال افتاد.
بيرون باد سردي مي‌آمد.كولي توي دستهاش ها ‌كرد و ليوان جوشانده‌اش را سر ‌كشيد.
تهران-برگريز ۱۳۸۳

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
Aug
17

قاعده اين است كه نامه را با سلام و احوالپرسي آغاز كنند من اما سلامت نمي‌كنم. مي گذارم براي آنها كه تازه به تو رسيده‌‌اند. من كه مدتهاست با توام. بگذار كه حالت را هم نپرسم. مي گذارم براي آنها كه از حالت نمي‌دانند. تو به هر حال عزيز مني هرچند من شرم دارم از اينكه ذليخا باشم و تو اين را بهتر از هر كسي مي داني. اصلا من كه به احوالپرسي نيامده‌ام. آمده‌ام به قصد گلايه. آمده‌ام بگويم قرارمان اين نبود علي. من از تو بيشتر از اين‌ها انتظار داشتم. انتظار داشتم جلويشان محكم بايستي و بگويي: «من اين دختر را مي‌خواهم» مثل آن بار كه به پدرم گفتي.

پدر سبيل‌هاي بلندش را جويد و پوزخند زد.
- بچه‌هايمان را دست چه معلمي سپرده‌ايم. از كي تا حال معلم‌ها هم نظرباز شده‌اند؟
سرخ شدي و من نمي‌دانستم از شرم بود يا خشم.
- من با چشم سر به مهتاب نظر نكرده‌ام. كور هم كه باشم گل را از علف هرز تشخيص مي‌دهم.
پدر به قهقهه خنديد :«شعر هم كه مي‌گويي؟»
-ادبيات درس مي‌دهم.
پدر نخنديد.
- تظاهرات، خرابكاري… توي اين خط‌ها كه نيستي؟
- اگر حق باشد چرا كه نه؟
پدر به من نگاه كرد كه دورتر از شما سر به زير ايستاده بودم و اخم كرد.
- زبان تند و تيزي داري آقا معلم.
تو به من نگاه كردي كه دورتر از شما سر به زير ايستاده بودم و لبخند زدي.
- زباني كه حق را نگويد به درد ليسيدن بستني مي خورد آقا و با اين همه من دختر شما را مي‌خواهم.

تو اما نگفتي! پدر با نفرت نگاهت كرد. گفت: «آن وقت كه مي‌توانستي نخواستي خوشبختش كني. حالا كه ديگر…» و پوزخند زد. بي حرف رفتي و من بلند بلند گريستم.

زن نيستي كه حال و روز مرا بفهمي علي. مرد نيستم كه گريه نكنم و با اين‌حال در تمام سال‌هاي تنهايي هيچ‌كس گريه‌ي مرا نديد. حتي همان وقت كه پيغام دادي ديگر برنمي‌گردي.

پدر گفت :«از همان اول مي‌دانستم اين پدر نامرد براي تو شوهر نمي‌شود».
سبيل‌هاي بلندش را جويد. گفت: «زده به سرش مرتيكه. فكر كرده دخترم را از سر راه آورده‌ام». گفت: «يك چيزي بگو دختر؟ چرا ماتت برده؟ دنيا كه به آخر نرسيده». براي من رسيده بود. همان روز كه دوستت دست‌نوشته‌هايت را به من سپرد دنيا برايم به آخر رسيد. گفت: «اينها را پيش من امانت سپرده بود كه بدهم به چاپ‌خانه». دستي به ريش بلندش كشيد. گفت: «فكر كردم بهتر است شما زحمتش را…» و نگفت. شانه‌هايش لرزيد و گريست. من اما همان وقت گريه نكردم. نامه‌ي خداحافظي‌ات را هم كه خواندم گريه نكردم.
پدر گفت :«تو مي‌دانستي. به تو گفته بود. مگر نه؟» و با اخم نگاهم كرد.
به من نگفته بودي اما من مي‌دانستم. از همان روز كه همه‌ي داستان‌هايت را سوزاندي و دوربينت را براي تعمير بردي.
دست‌نوشته‌ها را در خلوت خواندم و گريستم. روي واژه‌ها دست كشيدم. جاي انگشتانت را بوسيدم. رد اشك‌هايت را گرفتم و گريستم.
گفتي: «اين داستان، روايت دارد» و خنديدي.
بغض كردم: «اين داستان نيست علي. اگر هم باشد داستان خوبي نيست».
گفتم: «خريداري نخواهد داشت».
لبخند زدي: «حرف دل كه فروشي نيست دختر. آنها كه بايد مي‌خوانند».
گريستم: «دلي كه از سنگ باشد تكليف حرفش هم معلوم است».
دستم را محكم فشردي و راست نگاهم كردي.
- دلم پيش توست يعني تو نمي‌داني؟
نگاهت نكردم. لب گزيدم تا گريه نكنم.
- تو دلت پيش قهرمانان داستانت است. برو بنويسشان. برو.
شانه‌هايم را گرفتي. صدايت بلندتر از هميشه بود.
- قهرمان اين داستان ماييم دختر. ماييم. مي‌فهمي؟
من نمي‌فهميدم. تا مدت‌‌ها نمي‌فهميدم ميان اين همه چرا تو؟
گفتي: «تو به من بگو ميان آن همه مسلمان چرا يك مسيحي؟»
با اخم گفتم: «چون زنده مي‌ماند. كسي به يك مسيحي كاري نداشت».
از ميان دندان‌هايت غريدي: «آنها با هركه طرفدارشان نبود كار داشتند».
- او به يك «هل من ناصر» آسماني پاسخ داد اما تو از كجا مي‌داني اين دعوت الهي است؟
به قهقهه خنديدي.
- ابليس هم همين‌ها را در گوش او زمزمه مي‌كرد وقتي به آن ندا لبيك گفت.
اخم كردم. دستم را گرفتي و با نگراني در چشم‌هايم نگاه كردي: «سراپا آتشي. حالت خوب است؟»
بر پيشاني‌ام كه بوسه زدي آتش درونم خنك شد. گفتي: «اگر تو راضي نباشي…». بغض كردم:«راحله رضايت داشت به رفتن محبوبش؟». به موهايت چنگ زدي و با كلافگي گفتي:«نمي‌دانم. باور كن نمي‌دانم. تاريخ مي‌گويد كه رضايت داشت».
من راحله‌ي عرب نبودم علي اما تو را دوست داشتم همان قدر كه راحله محبوبش را. حيله بسيار مي‌دانستم اما خدا شاهد است كه به كار نبستم. از برق چشم‌ها و لرزش صدايت فهميده بودم كه بي‌رضايت من هم خواهي رفت. نمي‌خواستم با دلي لرزان و پايي سست بروي. سكوتم را به رضايت تعبير كردي همان طور كه پدرم تعبير كرد.
گفت: «به درك كه رفت. خوشحالم كه قبل از ازدواج اين اتفاق افتاد».
از پنجره به بيرون نگاه كردم. پرنده‌ي سرخي روي شاخه‌ي درخت مي‌خواند.
گفتم: «يك روز بر مي‌گردد مگر نه؟»
پدر لاي در ايستاد. غريد: «به نفعش است كه ديگر بر نگردد».
من هميشه اميدوار بودم برگردي. حتي همان وقت كه دوستت خبر گم شدنت را آورد.
گفتم: «مگر شما با هم نبوديد؟ چه‌طور گم شد؟»
لبخند كم‌رنگي زد.
- من گم شدم خانوم. او راه را پيدا كرد.
راستي نامه هايت را پيدا كرده‌ام زرد و كهنه و تكه پاره. هر كدام را بيشتر از صد بار خوانده‌ام. برايت مي‌خوانمشان. مي‌خواهم به يادت بياورم كه قرارمان اين نبود. من مرد نيستم علي اما جلويشان مثل يك مرد ايستادم. به آن مردك كراواتي گفتم برود گم شود. به پدرم گفتم شوهرم برگشته و هنوز مرا مي‌خواهد. من اينهمه سال دنبالت نگشته‌ام كه حالا به يك تشر رهايت كنم. من راضي‌ام به اخمت، به دشنامت، به قهرت. همينقدر كه هستي راضي‌ام علي. به پدرم گفتم كه راضي نيستم به اين ازدواج. گفتم آن مردك كراواتي مي‌تواند كفنپوش مرا به خانه‌اش ببرد اما همان‌وقت هم من مهتاب توام. من اين همه سال دنبالت نگشته ام كه حالا بسپارمت به غريبه‌ها. به من گفته بودند اگر هم زنده باشي و اسير شده باشي اسمت توي ليست صليب سرخ نيست. به من گفته بودند خيال كنم مرده‌اي. حتي پيشنهاد كردند قبري برايت بكنند تا لااقل جايي براي گريستن داشته باشم اما من نيامده بودم كه گريه كنم. نه بعد از آن همه جستجو.
پدر مشت بزرگش را روي ميز كوبيد. استكان چاي لرزيد و چاي لب پر زد.
- تو معلوم هست چه مرگت است؟ از صبح تا شب سگ‌دو مي‌زني كه چه؟ ده سال گذشته دختر. ده سال. مي‌فهمي؟ استخوان‌هايش هم تا حال پوسيده.
گفتم: «من به استخوان‌هايش هم راضي‌ام. فقط پيدا بشود».
گفت: «كه چه؟ كه كارت اين بشود هر روز سر قبرش گريه كني؟»
من گريه نكردم حتي وقتي استخوان‌هايت هم پيدا نشد. گفتند عراقي‌ها مفقودالاثرها را بر نمي‌گردانند. گفتند ممكن است برايشان دردسر درست شود. گفتند رضايت بدهم به امضاي سند شهادتت. ندادم.
پدر داد زد: «به جهنم كه رضايت نمي‌دهي. پس انقدر كنج اين خانه بمان تا گيسهايت رنگ دندانهايت شود ببينم كي ديگر مي‌گيردت».
رضايت دادم درامد حاصل از چاپ كتابت را براي يافتن شهداي گمنام هزينه كنند. به تو گفته‌ام كه فروش خوبي دارد. نگفته ام؟ به تو گفته ام كه قرار است يك نمايشگاه از عكسهايت برپا شود. نگفته ام؟
گفتم: «ميان آن همه توپ و گلوله چه طور مي‌خواهي عكس بگيري و چيز بنويسي؟» و پا تند كردم.
خنديدي و ايستادي تا به تو برسم. نه همقدت بودم و نه همقدمت.
- مي‌روم كه ياد بگيرم.
گردن كشيدم تا در چشمهايت نگاه كنم. گفتم: «كي بر‌مي‌گردي علي؟». گفتم :«بر مي‌گردي علي مگر نه؟».
دست گذاشتي به شانه‌ام.
- دلم پيش توست و مرا به تو برمي‌گرداند.
دارم ازت متنفر مي‌شوم علي! قرارمان اين نبود. قرار نبود كه تو برگردي و دلت نباشد.  باور كن اصلا برايم مهم نيست كه پاهايت سر جايش نيست. مهم دلي است كه بايد باشد و نيست وگرنه دستم را پس نمي‌زدي وقتي مي‌خواستم ببوسم. صندلي را نمي‌چرخاندي وقتي زانو زدم كه خوب نگاهت كنم. من هيچ وقت همقد تو نمي‌شوم علي. تو هميشه يك سر و گردن از من بالاتري. شايد براي همين هم مرا نمي‌خواهي. اين ده سال فرصت خوبي بوده تا تو بفهمي من هم‌سر و هم‌شان خوبي برايت نيستم. قبول. نيستم اما به خدا من تغيير كرده‌ام. رشد كرده‌ام. سعي كرده‌ام كه لايقت باشم. نمي‌بيني؟ ما كه دروغ در كارمان نبود علي. بود؟ من اين همه راه نيامده‌ام تا آسايشگاه كه براي پاهايي كه نداري اشك بريزم. حتي نيامده‌ام كه به خاطر اين ده سال گله گزاري كنم. بعد از اينهمه سال خيال ندارم تو را به دست غريبه ها بسپارم تا تر و خشكت كنند. تو كه بهتر از همه بايد بداني عشقم اين است كه پرستاري‌ات را بكنم. حرفت را بشنوم. فرمانت را ببرم. دلت كجاست علي؟ آن بار دلت پيش من نبود و رفتي. حالا اگر بدانم دلت پيش من نيست، من مي‌روم و پشت سرم را هم نگاه نمي‌كنم. آمده‌ام همين يك سوال را از تو بپرسم: «با من ازدواج مي‌كني؟»

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
May
23

وقتي گفت از بچه‌هاي دانشگاهي است كه چند روز پيش در آنجا سخنراني داشتيم و خواستار صحبت با رضا شد بايد جوابش مي كردم اما آنقدر از اين تلفن‌ها مي‌شد و به سرانجام نمي‌رسيد كه برايمان نوعي تفريح شده بود. گوشي را كه به رضا مي‌دادم با ديدن چهره متعجب و پر سوالش خنديدم و زير گوشش گفتم: «يكي از همين دخترهاي نازنازي كه با سخنراني غراي جنابعالي توي دانشگاهش هوس ديدن منطقه‌ي جنگي به سرش زده». پوزخندي بر لبانش نقش بست و گوشي را گرفت. بعد از قطع تماس كلي به حرفهاي دخترك خنديديم. گفته بود نامزدش در منطقه‌ي مين گذاري شده‌اي كه هفته‌ي آينده براي پاكسازي و تفحص شهدا مي رفتيم مفقود شده ‌است. گفته بود تمام شرايط را مي‌داند و با اين وجود بسيار مايل است بيايد چون به دلش برات شده‌است كه جسد او را آنجا پيدا خواهد كرد. به رضا گفتم: «مي گم حاجي! حالا نكنه جدي جدي پاشه بياد؟». رضا در حالي ‌كه چايش را سر مي‌كشيد خنديد: «خب بياد! مثل بقيه كه تا مقر مي آن و وقتي مي فهمن از اونجا به بعد از دستشويي و آينه و سرويس بهداشتي خبري نيست بر مي گردن» و باز هر دو خنديديم. همان قدر كه از مليكا چيزی نمي دانستم رضا را مي شناختم. خيلي پيشتر از جنگ. خيلي پيشتر از آنكه به عنوان آقاي مهندس خبيري رئيس موسسه مان باشد. حتي پيشتر از آنكه فرمانده‌ي گروهانمان شود. هردو در يك دانشگاه درس خوانده بوديم. از همان اوايل جنگ با هم جبهه رفته بوديم و روزها و شبهايمان را با هم گذرانده‌بوديم تنها در مجروحيت‌ها كنار هم نبوديم و مرخصي‌ها. به اين ترتيب او كه مي رفت من مي ماندم و او كه مي ماند من و البته بسياري از مرخصي هايش را من جاي او مي‌رفتم تا مادرم بيش از حد دلتنگي نكند. رضا هم مثل من هيچوقت نه فرصت ازدواج پيدا كرد و نه به خانواده اش اجازه‌ي انتخاب داد. اصولاً شخصيت خاص او مانع از دخالت ديگران حتي پدر و مادرش در امور شخصي‌اش مي‌شد. اوقات فراغتش زمان جنگ شده بود شناسايي مقرهاي دشمن و شبيخون هاي شبانه، زمان صلح هم تفحص شهيدان و پاكسازي مناطق جنگي. شايد رضا در نظر ديگران مرد عجيبي بود. با آن هيكل تنومند و محاسن انبوه. با انگشتري عقيق درشتي كه هميشه بر دست راست داشت و پلاك شناسايي‌اش كه حتي زمان صلح نيز بر گردنش مي‌آويخت. با غيبت‌هاي گاه به گاهي كه در فواصل تفحص‌ها از جمع بچه ها داشت و هيچ كس نمي‌دانست در اين مدت كجاست و چه مي‌كند حتي من. به قول دوستان احتمالاً در غار حرايش به عبادت و راز و نياز مي‌پرداخت. در سمت رئيس زمين تا آسمان با سمت فرماندهي اش در گروه تفحص تفاوت داشت. هرگز كسي در موسسه فريادش را نشنيده بود، هيچ كارمندي را به سختي توبيخ نكرده‌بود و جز در موارد ضروري به كسي دستور نمي‌داد. اما در منطقه رضاي ديگري بود. فرماندهي بود سختگير و خشن كه اگر قدمي به اشتباه مي‌رفتي، اگر ذره‌اي از مسووليتت شانه خالي مي‌‌كردي به سختي توبيخت مي‌كرد. مي‌گفت: «اين خاك مقدس است. اينجا حرم يار است. اينجا همان طور موسي است». هرگز نديده بودم با پوتين در منطقه راه برود. نرسيده به مقر پوتينها را مي‌كند و كناري مي‌انداخت و براي خودش زمزمه مي‌كرد:«فخلع نعليك! انك بالواد المقدس طوي». رضا براي ديگران هرچه بود براي من از برادر نزديك‌تر بود و از پدر مهربان‌تر. نه تنها دوست بوديم كه چشم و گوش هم شده بوديم. از دو برادر به هم نزديك‌تر بوديم كه سر و كله‌ي‌ اين دخترك پيدا شد.
رضا خنديد و گفت: «گفته فردا حضوري خدمت مي‌رسم تا شرايط و مقدمات را بدانم. حالا چه طور فردا بهش بگم كه خانوم محترم اونجا يك منطقه‌ي نظاميه كه اين وقت سال پشه نمي‌تونه از شدت گرما توش پرواز كنه؟» . من صدايم را نازك كردم و با عشوه گفتم: «وا! خب اين كه چيزي نيست برادر رضا! من با خودم بادبزن مي‌آرم.» . رضا به قهقهه خنديد و گفت: «خوبه نگفتي كولر گازي مي‌آرم!». با اين حرف شليك خنده مان به هوا رفت.

دخترك بسيار آراسته و موقر روي صندلي نشست. به سرعت از دفتر بيرون دويدم. رضا در آبدارخانه براي خودش چاي مي ريخت. عادت داشت هميشه خودش چايش را بريزد. هيچوقت نمي‌گذاشت آبدارچي موسسه برايش چاي ببرد. مش ابراهيم هميشه سر اين موضوع از رضا گله داشت. تا مرا ديد گفت: « شما يه چيزي بهش بگين آقا مرتضي! آخه رئيسي گفتن. مرئوسي گفتن. اينطور كه نمي شه كه. پس منو براي چي استخدامم كردين حاجي؟» . رضا خنديد و با محبت به شانه اش كوفت: « به خاطر صفات مشدي!» و چايش را با دو حبه قند هميشگي برداشت كه دست روي شانه اش گذاشتم و به اتاقش اشاره كردم. مش ابراهيم كنار من ايستاد و در حالي كه دور شدنش را نگاه مي‌كرد گفت « مرتضي! به خدا اين مرد جواهره. خودش حفظش كنه». خنديدم و گفتم:.«براي كي؟ براي من؟». مش ابراهيم سري تكان داد و خنديد. گفتم: «حالا رئيسمون نمي‌ذاره براش چايي بريزي واسه ما هم نمي‌ريزي؟».
به سرعت چاي داغ را سركشيدم و به اتاق رضا رفتم. بوي خوش عطر دخترك هواي اتاق را سنگين كرده بود. رضا با سري فرو افتاده و ابرواني گره خورده به حرفهايش گوش مي‌كرد.
- شما توي دانشگاه هم اين رو گوشزد كرديد كه بسياري از خانوم‌ها به دليل رقت احساساتشون به محض شنيدن حرف‌هاي شما براي اومدن به مناطق جنگي به شما مراجعه كرده اند و باقي قضايا. اما باور كنيد من عزمم راسخ است. اگر شما هم منو با خود نبريد با گروه ديگه‌اي مي رم.
رضا سرفه‌اي كرد و از پنجره به دورها نگاه كرد.
- من خدمتتون عرض كردم خانوم سجادوند كه شما مي‌تونيد با كاروان‌هاي زيارتي تشريف ببريد. اجازه بديد ما اين منطقه را پاكسازي كنيم بعد با خيال راحت براي … براي يافتن گمشده‌تون بريد.
دخترك پا عوض كرد. برق كفش‌هاي سياهش چشم را مي‌زد. چادرش را مرتب كرد و با طمانينه پاسخ داد: « ببينيد حاج آقا! اين سفر براي من خيلي مهمه. من نمي تونم همه‌ي دلايلم رو اينجا خدمتتون بگم. اگر شما از اين مي ترسيد كه من هم نيمه راه خسته بشم و زحمت برگردوندنم به دوش شما بيفته مطمئن باشيد كه اينطور نخواهد شد. به فرض محال هم كه اينطور باشه من همه‌ي هزينه‌ها و خسارات احتمالي رو تقبل مي‌كنم. خوبه؟ صورت رضا يك لحظه تيره شد. براي اولين بار سر بلند كرد و به دختر نگاه كرد. در نگاهش برق شماتت و خشم را ديدم. مي‌دانستم كظم غيظ مي‌كند. با صدايي بم و خفه گفت: «من از هزينه و خسارت حرفي نزدم. من از گلهايي حرف مي زنم كه در دل اون خاك‌ها دفن شده اند. بي كفن و بي وطن و شايد اين اولين و آخرين باري باشه كه كسي دنبالشون مي گرده و سراغشون رو مي گيره».صورت دخترك سرخ شده بود. چادر را محكم‌تر روي صورتش كشيد و با صدايي لرزان گفت:«نامزد من هم يكي از همين…» و حرفش را نيمه كاره فرو خورد. لرزش شانه‌هايش به رضا فهماند كه سخت رنجيده‌است. با كلافگي نگاهم كرد. شانه بالا انداختم. صداي رساي دخترك سكوت را شكست.
- من مصرم كه با شما به اين سفر بيام. ظاهرا نتونستم شما رو متقاعد كنم. با اين وجود مي تونم بپرسم فرمانده‌ي شما كيه؟ شايد ايشون شرايط و دلايل منو بهتر درك كنند.
بي اختيار خنده‌ام گرفت. با ديدن چهره‌‌ي برافروخته‌ي رضا خنده‌ام را فرو خوردم و براي اولين بار به حرف آمدم: «مي‌بخشيد. حاج رضا خودشون فرمانده‌ي گروهان هستند. به ايشون در اين زمينه اختيارات تام داده شده».
دخترك آهي كشيد. دسته‌هاي كيفش را در مشت فشرد. از روي مبل بلند شد و بي كلامي به سمت در رفت. رضا يك‌باره صدايش كرد
- خانوم! لطفا چند لحظه بنشينيد.
دخترك برگشت و به استفهام نگاهمان كرد. چشمهاي روشنش از من به رضا چرخيد.
- حالا به عنوان فرمانده مي تونم دلايلي رو كه مي خواستيد شرح بديد بدونم؟
سرخي شرم بر گونه‌هاي دخترك دويد. يك لحظه به من نگاه كرد و بعد به رضا. معناي نگاهش را هر دو به وضوح دانستيم. از اتاق خارج شدم تا راحت‌تر گفتگو كنند. فكر مي‌كردم رضا حتما به من خواهد گفت!
نگفت!
بعدها مليكا اشكهايش را با سرانگشتانش سترد و برایم تعريف کرد:«انسان مومن و مبارزي به نظر مي‌رسيد. اواخر جنگ بود که از من خواستگاري كرد. بي تامل پاسخ مثبت دادم. پدر اما به دلیل خون اشرافی و وابستگی اش به دربار سابق به شدت مخالفت کرد».
سيگاري آتش زدم و دودش را از دهان به بيرون فرستادم.
- چرا عازم جبهه شد؟
مليكا درچشمهايم نگاه كرد. مثل وقتي كه رضا نگاهم مي‌كرد تنم لرزيد و سرد و گرم شدم. گفت: «چه اهميتي داره ؟ شايد راضي نباشه من بهت بگم. بگذار آبروش محفوظ باشه».از وراي دود سيگار نگاهش كردم. چقدر شبيه رضا حرف مي‌زد. انگار در همين چند ماه همسفر شدن با او همه‌ي خصوصياتش را به خود گرفته بود.
- مي خوام بدونم.
و با سرسختي در چشمهايش خيره شدم. كنجكاوي را در چشمهايم مي خواند. لبان خشكش را با زبان تر كرد و آهي كشيد: «راستش هيچ وقت به اين فكر نكرده بودم كه چه شد كه پدر يكباره بعد از اونهمه دعوا و مرافعه و تنها با يك گفتگوي خصوصي با مهديار به ازدواجمون رضايت داد. بعدها وقتي رفتار دو گانه اش رو ديدم پي به اهدافش بردم. در خانه نماز نمي خوند. خيلي از مقدسات رو به تمسخر مي‌گرفت. برعكس در مجامع عمومي مسلمان‌تر از او پيدا نمي شد. به عنوان مهندس ماشين‌ها و ادوات جنگي راهي جبهه شد. مي‌گفت براي تضمين آينده‌ي شغلي‌اش ضروريه. مي‌گفت بايد از جبهه هم يه عكس يادگاري داشته باشه به عنوان مدرك. پدر هم با او موافق بود. در واقع به داشتن چنين داماد دور‌اندیشی افتخار مي‌كرد. خوب با هم جور بودند». با اين حرف ابرو در هم كشيد و با تنفر سرتكان داد.

بي اختيار نعره زدم: «تو چي گفتي؟ قبول كردي كه با ما بياد؟»
-آره!
-حاجي! جان مادرت! گرفتي ما رو؟
خنده اي كرد: «نه به جون مرتضي!»
با دلخوري از روي صندلي بلند شدم تا به اتاق خودم بروم. در ميان چارچوب برگشتم و گفتم: «حاجي! جان من چي گفت كه گذاشتي بياد؟»
باز هم خنديد و گفت:« چه اهميتي داره؟ شايد راضي نباشه من بهت بگم». خواستم جوابش را بدهم كه فريادهاي مردي در راهرو پيچيد: «اين حاجي اي كه ميگين كجاست؟ اين مرتيكه كجاست؟» هر دو بهت زده به هم نگاه كرديم. من به سمت راهرو دويدم. پيرمرد شيك پوشي در حالي‌ كه فرياد مي‌زد عصا زنان پيش مي‌آمد.
- كجاست اين مرتيكه‌ي قرمدنگ؟
چند نفر از همكاران سعي داشتند بازويش را بگيرند و آرامش كنند كه صداي رساي رضا متوقفشان كرد.
-با من كار دارين آقاي محترم؟
پيرمرد عصايش را به سمت رضا نشانه گرفت و فرياد زد: «مرتيكه! تو فكر مي‌كني كي هستي؟ دامادم رو كه به كشتن داديد و دخترم رو بيوه كردين بس نبود؟ حالا مي خوايد دخترم رو هم ازم بگيرين؟ چي توي گوش اين دختر معصوم خوندي كه مي خواد بياد منطقه‌ي مين گذاري شده رو ببينه؟» رضا در حالي كه به اتاقش اشاره مي كرد گفت « بفرماييد داخل اتاق تا با هم صحبت كنيم». پيرمرد با خشم فرياد زد: «من با امثال تو هيچ حرفي ندارم. امثال تو با همين ده من ريش و ده تا انگشتر عقيق توي دستتون هستيد كه اين مملكت رو داغون كردين. همين شماهاييد كه…»رضا نگاه نافذ و منكوب كننده‌اش را در چشمهاي پيرمرد دوخت.
-درست صحبت كنيد آقاي محترم. اگر حرفي داريد من در خدمتتون هستم. چند لحظه بشينيد تا آروم شيد بعد صحبت مي كنيم.
پيرمرد يكباره به سمت من چرخيد. شايد چون تنها من در آن جمع ريش نداشتم. همان صبح زده بود. هر وقت عازم منطقه مي‌شديم مادرم مجبورم مي‌كرد ريشهايم را بزنم تا وقتي برمي‌گردم به قول خودش شبيه غول‌ بياباني‌ها نباشم.
-آقا من بد مي‌گم؟ نه؟ بد مي‌گم؟ اين آقا با اين هيات رفته توي دانشگاه دختر من. سر كلاسشون يك مشت چرت و پرت گفته و اين دختر احساساتي رو خام كرده…
به زحمت جلوي خنده ام را گرفتم. سرفه اي كردم و سر تكان دادم: «خب پدر جان! ايشون اشتباه كرده اما دختر شما چرا خام شده؟»
سنگيني نگاه عصباني و سرزنش بار رضا را بر خودم حس كردم اما به رويم نياوردم. زير بازوي پيرمرد را گرفتم و به سمت اتاقم كشاندم.
- اي آقا! چي بگم كه اين دختر منو پير كرد. اون از ازدواجش كه…
در اتاق را که مي‌بستم رضا يكبري نگاهم كرد. دستهايم را از طرفين باز كردم و شانه بالا انداختم. انگشتش را سمتم تكان داد و زير لب چيزي گفت كه نفهميدم.

همه‌ي لوازم و مايحتاج سفر را بار كرده بوديم. خنديدم و گفتم: «بچه ها حالا خانوم با ده تا چمدون و ساك وارد مي شه. مي‌گين نه تماشا كنين!» همه خنديدند. منتظر رضا بوديم كه روي سكوي جلوي قرارگاه نشسته بود. بدون كت و شلوار در آن لباسهاي خاكي مهيب‌تر به نظر مي‌رسيد. به قول بچه‌ها وقت برگشتن امكان نداشت كسي بشناسدش. كنارش نشستم.
- رضا جان چرا دل دل مي كني حاجي؟ با اون بابايي كه من ديدم اين دختره نمي‌آد. با بي تفاوتي گفت: «در هر حال پنج دقيقه‌ي ديگه هم صبر مي‌كنيم كه مديونش نباشيم».
-ولي نبايد قبول مي‌كردي مسووليتش رو. بابا اين دختره توي پر قو بزرگ شده. نديدي مگه سر و وضعشو؟ اين عمرا بتونه يه روز تاب بياره. درست همان وقت سياهي چادرش را كه از در وارد شد ديدم. با دهان باز نگاهش كردم. به همان آراستگي چند روز قبل بود. با همان چادر براق و بي چروك. با همان مقنعه‌ي مشكي كه چشمهاي درشت و روشنش را درشت‌تر نشان مي‌داد. تنها يك ساك سفري كوچك با خود حمل مي‌كرد. بي اختيار گفتم: «بابا اين كارش درسته! اما آخه با اين سر و وضع نمي‌آن منطقه جنگي كه!». با سقلمه‌ي رضا به پهلويم ساكت شدم و جلو رفتم تا ساكش را بگيرم.

هواي داخل مقر به شدت گرم بود. تنها كولر گازي محوطه كار نمي‌كرد و پشه ها در گرمي هوا بيداد مي‌كردند. گردنم به شدت به خارش افتاده بود. رضا خنديد: «پشه چو پر شد بكشد فيل را». با لحني تهديد آميز گفتم: «خدا نكشدت حاجي كه اين دختره رو وبال گردنمون كردي. نمي تونيم با زيرپوش باشيم. نمي تونيم خودمون رو هروقت خواستيم بخارونيم. آخه اينم شد زندگي؟» باز هم خنده‌اي كرد و از اتاق بيرون رفت. خودم را روي تخت فنري انداختم و بالش را زير سرم مچاله كردم كه صداي نعره‌اش به گوشم رسيد.
- به چه حقي پوتينها رو واكس زدي؟ به چه حقي لباسها رو شستي؟ از كي اجازه گرفتي؟
فكر كردم كدام احمقي اين همه زحمت كشيده آن هم براي چنين فرمانده اي؟! پوزخندي زدم و براي روح بنده خدايي كه مورد توبيخ قرار گرفته بود طلب آمرزش كردم كه صداي ظريف و بغض آلوده‌اي از جا پراندم.
- ببخشيد! به خدا نمي دونستم ناراحت مي‌شيد. خواستم اجري ببرم. حالا كه زحمت سفرم به دوش شما است…
سرم را از پنجره بيرون بردم. رضا مشت گره كرده‌اش را مي‌فشرد. صورتش كبود شده بود. تشت لباس‌ها از روي لبه‌ي تنها حوض كوچك حياط قرارگاه واژگون شد و همه‌ي لباس‌هاي درونش روي زمين ريخت. درست در يك لحظه هر دو خم شدند و دست دراز كردند و به همان سرعت پس رفتند. رضا زير لب لا‌اله‌الا‌الله گفت و از ميان دندان‌ها غريد: «بريد تو خانوم! اين يه دستوره! از اين به بعد هم فقط دستوراتو اجرا مي كنين. اينجا هيچ كسي سر خود و بي اجازه كاري نمي كنه!» دخترك به سرعت به درون ساختمان دويد. رضا غرغر‌كنان لباس‌ها را برداشت و توي تشت انداخت. آستين‌ها را بالا زد و با دست‌هاي بزرگش به جان لباس‌ها افتاد. فرياد زدم: « حاجي! بيام كمك؟» يك لحظه به سويم نگاه كرد و يكباره فرياد كشيد:« مرتيكه تو مگه نمي‌خواستي بخوابي؟ از اون موقع تا حالا پاي پنجره‌اي؟» و لباس خيس را با قدرت تمام به سويم پرتاب كرد.

نزديك ظهر بود. خستگي و تشنگي امانم را بريده بود. اولين روز جستجو هميشه سخت‌ترين روز بود. بعد از چند ماه خوردن و خوابيدن يك روز طاقت فرسا آن هم در دل اين كوير بي آب و علف با آفتابي كه تا مغز استخوان آدم را مي‌سوزاند تاب و توان هر آدمي را مي‌گيرد. دخترك در پناه آلونكي كه درست كرده بوديم نشسته بود. حاجي قدم زدنش را در محوطه قدغن كرده بود. مدام بلند مي‌شد و در همان مربع كوچك چند قدم راه مي‌رفت و باز مي‌نشست. خيلي دلم مي‌خواست صورتش را ببينم. مي خواستم بدانم هنوز از سايه‌ي چشمها و سرخي گونه‌هايش چيزي مانده است؟ مي خواستم بدانم اينجا هم زبانش همانقدر تيز است و عزمش همانقدر استوار؟ رضا با دقت زمين را جستجو مي‌كرد. لودر را چندين كيلومتر آنطرف‌تر رها كرده بوديم. حاجي صلاح نديده بود همراه بياوريمش. اگر با يك مين به هوا مي‌رفت تنها وسيله‌ي كندنمان را از دست مي‌داديم. كنارش روي زمين زانو زدم
-حاجي بچه‌ها خستن…
صورتش را از زمين برداشت. محاسنش رنگ خاك به خود گرفته بودند. با خستگي خنديد: «منظور از بچه ها خودت بودی نه؟» و بلند شد. خاك لباسش را تكاند و فرياد زد: «علامت بذارين و جمع كنين بريم يه چيزي بخوريم. نماز رو هم همينجا مي‌خونيم. برادرا آب كمه تو وضو گرفتن مراعات كنين». نزديك چادر كه رسيديم بي اختيار از حركت مانديم. دخترك توي چادر نبود. رضا هراسان چشم گرداند. من هم. ديدمش كه از پشت چادر به سمت تپه‌ها مي رفت. با انگشت نشانش دادم. رضا به سرعت و نعره زنان دويد. به روي بقيه كه نگاهم مي كردند خنديدم و گفتم: «خدا بهش رحم كنه! حاجي جفت گوشاشو مي بره مي‌ذاره كف دستش!» هيچكس نخنديد. همه با نگراني به آن دو كه شبيه دو خط باريك ديده مي‌شدند نگاه ‌كردند. زماني كه برگشتند لرزش اندام دخترك حتي در چادر سياه هم به وضوح ديده مي‌شد. حاجي آن روز لب به غذا نزد. كنسروش را همانطور باز نشده روي خاكها رها كرد و رفت. به سمت دخترك نگاه كردم كه گوشه‌اي نشسته بود و در دفترش چيزي مي‌نوشت.
-خانوم! حاجي ما توي منطقه خيلي سختگيره. شما ببخشيد. مسوولتيش خدايي سنگينه. اينه كه…
دخترك لب گزيد و آهسته گفت: «تقصير من شد اما فكر كردم آن منطقه را پاكسازي كرده‌ايد». سر تكان دادم.
- درسته ولي شما به اين منطقه آشنا نيستيد. تازه تا وقتي اينجا حاجي دستور نده كسي حق جدا شدن از بقيه رو نداره. شما كه زنيد و …
با ديدن نگاه سردش حرفم را فرو خوردم و سر به زير انداختم.
-مي‌تونم يه سوالي بپرسم؟ كجا داشتين مي‌رفتين؟
چشمهايش برقي زدند.
-راستش يه حس عجيبي منو بالای اون تپه ها مي‌كشوند. نمي دونم چي. اصلا نمي دونم. آقا رضا هم كه به حرف من گوش نمي كنن. حس مي كنم جسد مهديار اونجاس.
با تعجب نگاهش كردم. آب دهانم را فرو دادم و پرسيدم: «از كجا اينقدر مطمئنيد؟»
سر تكان داد و گفت: «نمي‌دونم. نمي‌دونم. نپرسيد».
سر و كله‌ي رضا كه از دور پيدا شد فهميديم وقت ادامه كار است. موقع خارج شدن از چادر به سويش چرخيدم.
-براي چي دنبال جسدش مي‌گرديد؟ البته اگه فضولي نيست.
با شرم سر تكان داد و با لكنت گفت: «زياد خوابش رو مي بينم. انگار كه آرامش نداره. مي‌خوام پيداش كنم تا… تا لااقل…» به سرعت گفتم:« ببخشيد! انگار سوال سختي بود. مهم نيست» و از چادر خارج شدم و دويدم تا به گروه ملحق شوم.

باز هم صداي فرياد رضا از آشپزخانه به گوش مي‌رسيد. ديگر دعواهاي بين او و دخترك برايمان عادي شده بود. در اين چند روزه بارها دخترك را توبيخ كرده بود. روز اول دخترك ترسيده بود و كوتاه آمده بود اما اين بار جواب‌هاي دندان شكني كه به رضا مي‌داد تحسين همه را برانگيخت. همگي پشت پنجره‌ي آشپزخانه جمع شده بوديم و گوش مي‌كرديم.
- خانوم محترم! من به چه زبوني بگم اينجا هركسي كار خودش رو مي كنه. اين لندهور ها اگه غذا بخوان خودشون مي‌آن داغ مي‌كنن ميخورن. اينجا كسي براي كسي غذا نمي‌پزه. مگه اومدين اردوي تفريحي؟
پقي زدم زير خنده كه ده تا دست دراز شد و دهانم را بست. يكي از پشت محكم زد توي سرم.
-هيس! مي خواي مجبورت كنه صد دور كلاغ پر بري؟
-مي دونم شما فرمانده‌ي اينجا هستين. همه‌ي اينها رو صد بار گفتين. من هم از حفظ شدم. شما فكر مي‌كردين من دووم نمي آرم آوردم. حالا هم مي‌خوام اون كاري رو بكنم كه بايد. من مي‌خوام كار كنم. نمي‌خواين يك ذره از اجري كه می‌برید به من برسه؟
عبدلله زير زيركي خنديد و گفت: «آره والله خوب دووم آورده! شده يه پوست استخون از دست اين فرمانده! طفلي دختر مردم گير كي افتاده!» و همه با دندان‌هاي به هم فشرده از ترس فرمانده خنده‌هايمان را خفه كرديم.
-من حرف آخرم رو مي‌زنم و ديگه تكرار نمي‌كنم. شما هيچ وظيفه‌اي نداريد. فقط خواهشا زير دست و پاي ما هم نباشيد. من كه نمي تونم بيست و چهار ساعته مراقبتون باشم.
-اگه منظورتون پريروزه كه من فكر مي‌كردم اون منطقه رو پاكسازي كردين. مگه اينكه به كار خودتون اطمينان نداشته باشين.
يكباره عبدالله سوتي كشيد. محمود دستهايش را به هم زد و فرياد كشيد: « خانوم دم شما گرم!» محكم زدم توي سرشان.
-اي بدبختها! آخر نتونستين جلوي زبون صاب مرده‌تون رو بگيرين. ده دربرين ديگه! وايستادين بياد؟

صداي جيرجيرك‌ها لحظه‌اي قطع نمي‌شد. رضا با خستگي خودش را روي تخت انداخت.
- هيچي! امروز هم هيچي! انگار خدا نمي خواد تو اين سفر دستمون پر باشه.
كنار ديوار چمباتمه زدم و گفتم: «مي گم حاجي! به حرف اين دختره گوش كن! بالای اون تپه رو بكن. شايد گمشده‌ي اين بنده خدا اونجا باشه! ها؟» جوابي نداد. فكر كردم خوابش برده. بلند شدم كه آهسته گفت: «مرتضي! جان خودت سيگار مي خواي بكشي به جاي كله‌ات كل هيكل مبارك رو ببر بيرون باشه؟ دودش اذيتم مي‌كنه!». زير لب غر زدم:« حالا كي خواست سيگار بكشه؟» و سيگارم را گوشه‌ي لبم گذاشتم و از در بيرون رفتم. پشت محوطه جاي دنجي داشتم كه مخصوص سيگار كشيدن من بود. يك حياط خلوت كوچك با يك نيمكت كه مي توانستم رويش لم بدهم و به ستاره ها نگاه كنم كه در كوير درخشان‌تر به نظر مي‌رسيدند. هنوز ساختمان را دور نزده بودم كه چشمم به چادري سپيد افتاد. دخترك سر بر سجاده گذاشته بود. آهسته عقب گرد كردم. در دل دعا كردم دود سيگارم را حس نكرده باشد. وارد اتاق كه شدم رضا چرخي زد و زير لب غريد: «بازم كه برگشتي تو؟». خودم را روي تخت انداختم.
-دختره داشت پشت محوطه نماز مي‌خوند. همچين رفته بود سجده كه انگار راز و نيازش تمامي نداشت. آخه مگه اتاق رو ازش گرفتن؟ اه! گيري افتاديم ها!
يكباره از جا جست.
- يك ساعت پيش هم كه من ديدمش سرش به سجاده بود. نكنه بلايي سرش اومده؟ شايدم خوابش برده سر سجاده. خوب نيست تا صبح اونجا باشه…
چشمهام از تعجب گرد شدند. نيشم باز شد.
- ما رو باش كه…! فرمانده؟ شما هم افتادي تو كوزه؟
يقه‌ي لباسم را گرفت و بالا كشيد.
- جاي اين جفنگيات بيا بريم ببينم چيزيش نباشه. گيري افتادم. عجب غلطي كردم مسووليت قبول كردم.
از در اتاق كه بيرون رفتيم. دخترك سجاده زير بغل در راهرو بود. سلام كرد. هر دو به لكنت افتادیم.
- س… س… سلام.
من زودتر دست و پايم را جمع كردم و پرسيدم: «شما كجا بوديد؟ كم‌كم داشتيم نگران مي‌شديم». دخترك با شرم سر به زير انداخت.
- سر سجاده خوابم برده بود. خدا رو شكر كه بيدار شدم. اينجا شغال و گرگ هم داره نه؟» بي اختيار گفتم: «ب… بله داره». رضا ضربه‌ي محكمي به پهلويم زد. درد در شكمم پيچيد.
- نه! نداره! خيالتون راحت باشه. تازه ما هستيم و…
كه رضا مرا به داخل اتاق انداخت و در را بست.

ديگر به حضور دخترك عادت كرده بوديم. به قول بچه‌ها در همين يك هفته به خوبي از پس اخلاق گند فرمانده برآمده بود. ديگر نه تنها مسخره اش نمي كرديم بلكه با تحسين از او حرف مي زديم. همه مي‌دانستيم رضا تا زمان پيدا شدن شهدا بد‌اخم و سختگير باقي خواهد ماند. هميشه همينطور بود به خصوص وقتي با وجود جستجو‌هاي طولاني به نتيجه‌اي نمي‌رسيديم عصباني‌تر و كلافه‌تر مي‌شد. روزهاي پاياني ماموريت ديگر نمي‌شد با او حرف زد. همه از ته دل اميدوار بوديم كه خدا پاسخ راز و نيازهاي مادران چشم‌انتظار را بدهد و پيدايشان كنيم. دخترك مثل هر روز بي هيچ بهانه گيري دنبالمان آمد. علي رغم همه‌ي تهديد‌هاي فرمانده برايمان با آنچه ذخيره در انبار مقر داشتيم غذا مي‌پخت و با خود مي‌آورد. همه از اينكه مجبور نبوديم كنسرو بخوريم خوشحال بوديم به جز رضا كه لب به غذاي دخترك نمي‌زد. به رضا نگاه كردم. دخترك را كه دورها نماز مي خواند مي پاييد.
-خب مي‌ذاشتي بره پشت تپه بخونه راحت باشه. جوابي نداد و دوباره سرگرم كار شد.
-رضا! مي‌گم بهش پيشنهاد كن برگرده.
يك لحظه صورتش را بالا آورد و نگاهم كرد. بعد از مدتي مكث پرسيد: «چرا؟» كلنگ را انداختم و نزديكش ايستادم.
-چرا؟ خودت نمي دوني چرا؟ نمي بيني؟
با صدايي كه از خشم مي لرزيد غريد: «خودش خواست! مگه من محبورش كرده‌بودم؟». با تعجب نگاهش كردم: «چرا اينقدر عصباني هستي رضا؟ خب حالا كه آمده گناه كه نكرده! به قدر كافي هم مونده. بيشتر از اين موندنش صلاح نيست. خودت مي دوني اينجا جاي مناسبي براي يك زن نيست. اون‌ هم او…
-مگه اون چه فرقي با بقيه داره؟
يكباره روبرويم ايستاد. صدايش به طرز عجيبي بم و خفه بود. با چشمهاي نافذش نگاهم كرد.
-دوستش داري مرتضي؟
خون به صورتم هجوم آورد. گلويم را صاف كردم و غريدم: «درسته كه فرماندمي و حرمتت واجب ولي ديگه حرف بي خود نزن» و به سرعت كلنگ را برداشتم و از او دور شدم.

رضا غيبش زده بود. هر شب چند ساعتي بيرون مي‌رفت و با خودش خلوت مي‌كرد ولي اين اواخر غيبتهايش طولاني شده بود تا آن‌ شب. بعد از دعاي توسل كه قرآن هم سر گرفتيم رضا مثل هميشه با صداي گرمش براي خودش خواند و اشك ريخت. بچه‌ها هم دورش جمع شدند. دخترک يك لحظه داخل اتاق سرك كشيد و بعد پشت در نشست. ديدمش كه به ديوار تكيه داد و كتاب دعا را باز كرد. در يك لحظه چشمم به چشم‌هاي رضا افتاد كه همان مسير را نگاه مي‌كرد. به سرعت سر به زير انداختم تا نگاهم را نبيند. دعا كه تمام شد هق هق رضا بيشتر شد. ما همه ضجه‌هايش را مي‌شناختيم. گريه‌هاي رضا معركه بود مثل خنده هايش. اصلا خيلي‌هايمان با گريه‌ي او گريه مي‌كرديم و با قهقهه‌اش مي‌خنديديم. وقتي ضجه مي‌زد ديگر هيچ چيز نمي‌فهميد اما اين بار ضجه‌هايش سوزناك‌تر از هميشه بود. نديده بودم وقت گريه بلند بلند حرف بزند اما اين بار چنان بلند ناله مي‌كرد كه همه با تعجب به هم نگاه كرديم. دخترك هم با چشمهايي متعجب و حيران نگاه مي‌كرد. به خود كه آمد از مقر بيرون زد و رفت. نزديك ظهر كم‌كم نگران شديم. سابقه نداشت رضا اينهمه وقت ما را بي خبر بگذارد. همه‌ محوطه نزديك مقر را گشتيم اما پيدايش نكرديم. بدون او نمي‌توانستيم به كار ادامه بدهيم. دخترك كنار پنجره ايستاده بود و به دورها نگاه مي‌كرد. به عبدالله اشاره كردم:« من مي‌رم دنبالش. مي‌شناسينش كه حتما يه جايي با خداش خلوت كرده. شما ها همينجا باشين…». دخترك با صدايي آرام گفت: «دارد مي‌آيد» و با انگشت نقطه‌اي را آن دورها نشان داد. سر و رويش به طرز بدي ژوليده و خاكي بود. محاسنش مثل موهاي كم پشت سرش پريشان شده بود. چشمهايش دو كاسه خون بود. كاسه‌اي آب به دستش دادم: «مومن! كجا رفتي نصفه شبي؟ همه رو نگران كردي؟». پاسخي نداد. دستش را به زانوانش گرفت و روي زمين نشست. هيچوقت اينطور نمي‌نشست حتي در سخت ترين شرايط. اما اين بار از كمر شكست و به ديوار چنان تكيه داد كه انگار اگر نبود فرو مي‌افتاد. نگاهش كردم. پرسيدم: «رضا؟ مي‌دونم ناراحتي از اينكه دست خالي بر مي گرديم ولي به خدا تو همه تلاشتو كردي. بچه ها هم همينطور…» با كلافگي سر تكان داد و با دست اشاره كرد كه از اتاق بيرون بروم. لرزش شانه‌هايش نشان از گريه اي مي‌داد كه به زحمت فرو مي‌خوردش تا به هق هق مردانه و آشنايش تبديل نشود. در را بستم و به دخترك كه نگران و مضطرب نگاهم مي‌كرد اشاره كردم كه حالش خوب است.

نمي‌دانستم كجا هستم. انقدر راه رفته بودم كه پاهايم متورم شده بود و دردناك. فرياد زدم: «رضا! كجايي؟». صدايم در سكوت سرد بيابان پيچيد. چشمهايم ديگر جايي را نمي‌ديد. در تاريكي محض به سر مي‌بردم. باتري چراغ قوه‌ام خيلي وقت پيش تمام شده بود. ماه در پس ابرها پنهان شده بود و نمي‌توانستم عقربه‌هاي ساعت مچي ام را ببينم.انديشيدم:« بي خود راه افتادم تا پيداش كنم. رضا اين بيابانو مثل كف دست مي‌شناسه. من چي؟ اگه گم و گور بشم كي به دادم مي‌رسه؟ عجب غلطي كردم». صدايي ضعيف رشته افكارم را بريد. به سرعت به سمت صدا دويدم. رضا بود كه ضجه مي‌زد. ضجه هايش را مي‌شناختم.
- اي خدااااااا! اي خدااااا! مگه من چه گناهي كرده بودم كه اين سرنوشت رو برام مقدر كردي؟ كم دنبالت گشتم؟ كم صدات كردم؟ آخه مذهبت رو شكر! معرفتت رو شكر! آخه اين بود قرارمون؟ مگه كم ضجه زدم گفتم الغوث الغوث؟ مگه كم زار زدم كه منو بخواه… منو بخواه.. منو ببر؟ مگه كم دسته گلاتو از زير خاك بيرون كشيدم؟ مگه كم خودم رو به بر و بيابونا زدم تا بلكه بطلبيم؟ تا بلكه مولا دستمو بگيره و ببردم؟ حالا اينه جوابم؟ اينه؟ د آخه مگه دست من بود؟ د آخه مگه دست من بود كه مهرش توي دلم نشينه؟ د آخه خودت فرستاديش. نگو نه! جون آقا نگو نه! خوب جوابي بهم دادي.خوب!
بقيه‌ي كلامش در هق هق شكست. صلاح نديدم جلو بروم. همانجا نشستم و در سكوت گوش دادم. هيچوقت رضا را در اين حالت نديده بودم. بي اختيار من هم گريه ام گرفت‌. لختي بعد نعره‌اش زمين كوير را لرزاند. فكر كردم اين نعره را اگر وقتهاي عادي مي‌كشيد سنگ روي سنگ بند نمي‌شد.
-جواب اونهمه استغاثه‌ي من اينه؟ كه جاي عشقت رو با عشق اين دختر عوض كني؟ كه به جاي تشنه‌ي جام وصل تو بودن تشنه‌ي نگاه اون باشم؟ د آخه اين نبود قرارمون خدااا! آخه من چه گناهي كرده بودم كه اينطوري جوابم كردي؟ من شهادت مي خواستم. به پير به پيغمبر من به درد زندگي نمي‌خورم. به جدم قسم من به درد اين دختر نمي‌خورم. د آخه پس مهرشو بيرون بنداز از اين دل لامصب. مگه من چيز زيادي ازت مي‌خوام؟ مي‌خوام نجاتم بدي از اين برزخ. همين…
گوشهایم بي‌اختيار تيز شدند. باور نمي‌كردم كه رضا عاشق دخترك شده باشد اما شده بود. شنيدن گريه‌هاي چنين مردي كار راحتي نبود. بلند شد. با لگد خاك‌هاي دور و برش را به هوا فرستاد و نعره زد: «به روح پاك حسنيت قسم. به جان فاطمه‌ات قسم. به مولا قسم اگه جوابمو ندي پامو بذارم تو مقر رك و راست همه چي رو بهش مي‌گم. مي گم من، حاج رضا خبيري، مرد چهل ساله‌ي عاقل و بالغ كه تمام عمر سجاده آب مي‌كشيدم و تسبيح مي‌انداختم، من با اين همه ادعا عاشق تو يه الف دختر شدم. با حاج رضا گفتنت ديوونه‌ام كردي، خدامو ازم گرفتي، ايمانم رو سست كردي، زندگيم رو جهنم كردي. می‌گم خدا که ما رو نخواست بذار برای تو بمیرم! می رم می‌گم د آخه تو لعنتي از كجا پيدات شد؟ من كه داشتم زندگيمو مي‌كردم! من چه آزاري به تو رسونده بودم؟ به خدا اون با مرتضي خوشبخت‌تر مي‌شه من بهت قول مي‌دم…اي خدا! مي‌شنوي؟ مي‌شنوي؟
اشكهايم صورتم را خيس كرده بود. آهسته از جا بلند شدم و راه افتادم. هوا كم‌كم روشن مي‌شد و پيدا كردن راه مقر كار دشواري نبود.

رضا لب باز كرد كه چيزي بگويد. دخترك چادر را محكمتر روي صورت كشاند.
- امروز… خانوم ِ …. امروز روز آخره… متاسفانه خدا جوابمون رو نمي ده.
دخترك ميان حرفش پريد: «اتفاقا حاج رضا! ديشب باز هم دچار همون حس شدم كه بهتون گفتم. تو رو خدا! براي يك بار هم كه شده اون تپه رو جستجو كنيد. مي دونم يك بار جستجو كرديد اما به خاطر من. ايشاا… جوابتون رو مي گيريد». حاج رضا ديگر آن حاج رضاي هميشه نبود. وقت‌هاي عادي حتما با دخترك مخالفت مي‌كرد اما اين‌بار با لكنت تنها يك جمله گفت:«چشم!» و به سرعت برگشت و به بچه‌ها اشاره كرد كه به سمت تپه‌ها بروند. همه با تعجب به هم نگاه مي‌كردند. تا قبل از آن هرگز پيش نيامده بود كه رضا يك نقطه را دوبار جستجو كند از بس به كار خود اطمينان داشت. از موقعي كه آمده بود مدام از ديدرسش كنار مي‌رفتم. ممكن نبود بتوانم زير نگاه نافذش تاب بياورم. آن وقت هم آبروي من مي رفت و هم او. رضا بسيار پيش از اين فهميده بود كه من هم به دخترك دل بسته‌ام. نگاهش كردم. روبروي دخترك ايستاد و سرش را به زير افكند.
- خب! پس… آنجا را مي‌گرديم. اگر ب‌خوايد مي‌تونيد تماشا كنيد.
دخترك با شادي زايدالوصفي به راه افتاد. براي اولين بار در آن چند روز رضا به شانه‌ي من زد و خنديد :«چه طوري دلاور؟». پاي تپه رسيديم. طبق معمول هميشه همه به فاصله‌ي چند متر دور‌تر از رضا ايستاديم تا او از پاكسازي كامل زمين مطمئن شود. از دور نگاهمان كرد و من گمان مي كنم تنها به دخترك نگاه كرد. دستي تكان داد. پلاك و زنجير لابه لاي انگشتانش زير نور خورشيد برق مي‌زد. با تكان دادن دست او همه تكبير گويان دويديم كه ناگهان انفجار مهيبي زمين كوير را تكان داد. هر كدام خود را به روي زمين انداختيم و دست‌ها را بر سر گرفتيم. آن ميان من نگران مليكا بودم كه چادر بدنش را پوشانده بود و نمي‌دانستم سلامت است يا نه. لختي بعد ديدمش كه از جا بلند شد و گريه كنان به سوي تپه دويد و گريست: «حاج رضا! همه‌اش تقصير من شد! همه‌اش تقصير من شد!» به سرعت دويدم و شانه‌هايش را گرفتم تا جلوتر نرود. عبدالله لااله‌الاالله گويان و بر سر زنان از تپه بالا رفت. به دنبالش بقيه‌ي گروه به سوي حاج رضا كه مدت‌ها بود به لقاءالله رسيده بود دويدند.

مليكا دستش را روي شانه‌ام گذاشت و گفت: «آقا مرتضي! بسه! اينطور كه نمي‌شه. مطمئنم حاج رضا هم راضي نيست كه اينطور خودت ار عذاب بدهي…» دستش را چنان در دست گرفتم و فشردم كه انگار هر لحظه ممكن است از دستانم ليز ب‌خورند.اشكهايم را با پشت دست پاك كردم و از روي قبر بلند شدم. هر دو دست مليكا را در دست گرفتم و گفتم: «حاج رضا! به قولم عمل كردم. همانطور كه توي وصيتنامه‌ات نوشته بودي. همانطور كه خواسته بودي. به هم نامم قسم كه همه‌ي تلاشم را براي خوشبختي‌اش مي‌كنم. به رفاقتمان قسم مي‌خورم رضا!»
مليكا دستم را با محبت فشرد. باد سرد پاييزي وزيد. بازوانش را ماليد و به من تكيه داد و كنارم به راه افتاد. مي‌دانستم كه رضا جايي آن بالا نگاهمان مي‌كند و لبخند مي‌زند. به همسرم نگاه كردم و لبخند زدم. همانقدر كه مليكا را دوست داشتم ، رضا را نيز…
جسد مهديار هرگز پيدا نشد اما مليكا هم ديگر خوابش را نديد. احتمالا آمرزش خدا شامل حال او هم شده بود.

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
Apr
17

مليحه دو دستي كوبيد توي سر خودش. مادر دويد. مليحه جيغ كشيد :«يا منو مي ديد به مصطفی يا انقد خودمو مي‌زنم تا بميرم». مادر هر دو دستش را محكم كشيد. گفت: «ديوونه». مليحه گفت: «خودتي» و دستش را چنگ زد و فرار كرد. داد زدم :«داره مي ره بيرون». مادر به سينه‌اش مشت كوبيد و نفرين كرد. گفت :«د برو دنبالش ديگه». پا برهنه دويدم توي حياط. نديدمش. داد زدم :« مليح خله؟». جواب نداد. مادر با اخم نگاهم كرد. گفت :«خجالت بكش به خاله ات مي گي خل؟» گفتم:« من كي گفتم خل؟ گفتم خاله» و بلندتر داد زدم: «مليح خاله؟ تلفن! عمو مصطفی …» هنوز جمله‌ام را تمام نكرده بودم كه مادر جيغ کشيد: «از پشت بوم بيا پايين مليحه جان». مليحه داد زد :«يا به مصطفی می‌گيد بياد منو ببره يا خودمو می‌ندازم پايين» و يک پايش را از پشت بام آويزان کرد.

آقاجان گفت: «هرجا رو بگي گشتيم خان جان. هرجا بگي رفتيم. اثري از آثارش نيست». خان جان محكم زد روي پاش و گريه كرد: «ديدي زنيكه پتياره آخرش كار خودش رو كرد؟ ديدي آخرش همون شد كه من گفتم؟ ديدي پسر تحصیل کرده ام بعد یه عمر چه طور تو روي من وايستاد؟» و بلندتر گريه كرد. مادر كنارش نشست و دست گذاشت به شانه‌اش.
- حالا كه چيزي نشده خان جان. اصلاً از كجا معلوم كه رفته باشن؟ ها؟
و به آقاجان نگاه كرد. آقاجان سبيل‌هاي بلندش را جويد و چيزي نگفت. مادر گفت: «مليحه که رفته دم خونه ديده هيچ کی نيست. همسايه ها گفتن از اونجا رفته». به مليحه كه بغ كرده خوابيده بود نگاه كرد. گفت :«حالا اينو چيكارش كنيم؟ كي جواب اينو مي ده؟». آقاجان اخم كرد. صورت پرچروكش بيشتر چروك خورد. گفت :«حالا چه وقت اين حرفاست؟» و كتش را كه يكبري شده بود روي شانه اش كشيد و از اتاق بيرون رفت. دويدم دنبالش. گفتم: «آقاجان؟» آقاجان به سرم دست كشيد. گفت: «مرده و قولش». گفتم: «يعنی ديگه بر نمی‌گردن؟». آهی کشيد و گفت: «با خداست».

مليحه گفت: «چايي مي‌خوري برات بيارم؟». عمو مصطفی خنديد و دندان‌هاي سپيدش را نشان داد. گفت: « حالا نه». گفت: « اين تمرين رو حل كن آفرين دختر خوب» و به من نگاه كرد. خنديدم و انگشتم را به كله‌ام كوبيدم. نخنديد. گفت: « يه سيگار براي عمو مي‌گيري؟». اسكناس را دراز كرد طرفم. مليحه از دستش چنگ زد.
- مگه من مردم؟ بده خودم برات مي‌گيرم.
عمو مصطفی دست مليحه را گرفت. مشتش را باز كرد و اسكناس را برداشت.
- تو بشين تمرينت رو حل كن.
مليحه بغ كرد. لب‌هاش را طوري ورچيد كه مو به تنم سيخ شد. منتظر بودم بزند زير گريه يا بپرد سمت عمو كه مداد و دفتر را با پايش كناري پرت كرد و رفت گوشه اتاق. عمو مصطفی خنديد: «قهر كردي مليح خانوم؟». مليحه بغض كرد و صداش بلند شد: «الهي بميري كه دوستم نداري». پق زدم زير خنده كه مثل اجل معلق پريد سمتم.
- عنتر بوزينه. به من مي‌خندي؟ جفت چشماتو از كاسه در مي آرم.
دويدم توي حياط و داد زدم :«مليح خله».

خان جان گفت: «مي‌ري در خونه رو مي زني. همونايي رو كه بت گفتم بش مي‌گي. بي‌كم و كاست. فهميدي؟» و پا تند كرد. دويدم دنبالش. گفتم: « چرا خودتون نمي‌ريد خان جان؟». براق شد طرفم. گفت: «همين كه من مي گم». قلوه سنگي را از سر راهم شوت كردم كه خورد به ديوار و برگشت. گفت :«همون در سبزه آخر كوچه اس. پلاكش هم بيسته. خوب نگاه كن يه بار اشتباه نيومده باشيم». پا به پا كردم و گفتم: «آخه خان جان خودتون كه اومديد خب…» يقه لباسم را گرفت و كشاند سمت خودش. گفت: « تو هم لنگه‌ي عموت. نشد يه كار بت بگيم هي درست و راستي نكني. بت گفتم برو». و دست گذاشت به قلبش كه يعني حالش بد شده است. مي‌دانستم هيچ چيش نيست اما دلم سوخت. راه افتادم كه داد زد: «يادت نره بت چي گفتم. مو به مو واسش بگو. بگو گورشو از اين محل گم كنه». زنگ را كه زدم برگشتم و به خان جان نگاه كردم كه خودش را پشت تير سيماني قايم كرده بود. دستش را از زير چادر تكان داد كه نفهميدم يعني چه. لنگه كوچك در باز شد. دختر بچه‌اي با چشم‌هاي درشت سياه نگاهم كرد. جيغ زد: «با كي كار داريد؟» و تند تند نفس كشيد. به روبان‌هاي رنگارنگ روي سرش نگاه كردم. چقدر كيف داشت اگر مي توانستم بكنمشان و در بروم. گفتم: «مامانت خونه اس؟». همان طور كه لاي در ايستاده بود سرش را برگرداند و چنان جيغي كشيد كه تا ده خانه آن طرف‌تر هم شنيده شد.
- ماااااااااماااااااااني. دم در كارت دارن.
گفت :«نياي تو ها. همينجا وايسا تا مامانم بياد». خنده‌ام گرفت. گفتم: «باشه». اول شكمش را كه نسبت به جثه‌ي كوچكش بزرگ بود از لاي در تو برد بعد چرخيد و اردك‌وار دويد توي حياط. سرم را آهسته از لاي در تو بردم. زن داشت چادرش را در هوا مي تكاند. قد بلند بود و گيس‌هاي بلند و سياهش دورش ريخته بود. به سرعت سرم را بيرون بردم. تنم داغ شده بود. چرخيدم به خان جان نگاه كنم كه بالاي سرم ايستاد. گفت: «با من كار داشتي پسرم؟». صداش قشنگ بود. به خصوص وقت گفتن «پسرم». من من كردم و به سمت تير چراغ برق چرخيدم. او هم با من چرخيد. خان جان نبود. گفت :«كسي تو رو فرستاده، نه؟». سر تكان دادم. دلم مي خواست گريه كنم. لبخند زد. گفت :«بيا تو». گفتم :«خيلي ممنون بايد برم. خان جانم منتظرمه. فقط… فقط من بايد يه چيزي…» خنديد:« مي دونم چه پيغامي برام آوردي». نفس عميقي كشيدم. گفتم: « پس اگه خودتون مي دونيد…پس… من ديگه مي‌رم». دخترك از پشت چادر مادرش جلو آمد و شكلاتي به سمتم گرفت. گفت :«اين مال تو». گرفتم و تا خانه بي وقفه دويدم.

مادر استكان چاي را جلوي آقاجان گذاشت. گفت: « خدا رحمتش كنه بنده خدا رو ولي اتفاقيه كه پيش اومده. غصه خوردن فايده نداره آقا. بايد به فكر زن و بچه اش باشي. خدا بهشون صبر بده. راستي آقا من زنش رو مي‌شناسم؟» آقاجان با چشم‌هاي پف كرده و قرمز به مادر نگاه كرد كه اشكهايش را با گوشه چارقد پاك مي‌كرد. با صدايي گرفته گفت :«فكر نكنم». گفت: « من بش قول دادم از زن و بچه اش مراقبت كنم. هرچي باشه كارگر كارگاه من بود. تو بغل من مرد» و صدايش گرفت. خان‌جان عصايش را كنار گذاشت. استكان چاي را از دست مادر گرفت. گفت: «اينهمه ماشاا… آدم تو دم و دستگاهت داري. بفرست ردشون خب». مادر داد زد: «مليح؟ كجايي ورپريده؟». خان جان سر تكان داد و آه كشيد.
- مليح هم شده يه غصه برا تو. تا كي مي خواي تر و خشكش كني؟ بالاخره كه چي؟
مادر روي فرش نشست و با خستگي گفت: «چيكارش كنم خان جان؟ آبجيمه. نمي تونم بفرستمش آسايشگاه كه. دلم نمي‌آد. خودم مراقبش باشم خيالم راحت تره». آقاجان كتش را از جا لباسي برداشت. تسبيح كوچكش را بيرون كشيد. گفت: «خودم بايد برم رد كار زن و بچه‌اش. بعيد نيست برادراش دندون برا همون سي شي صنارش تيز كرده باشن». مادر گفت: «طفلك زنش». خان جان ابرو در هم كشيد.
- كاش نمي ذاشتي جسد شوهره رو ببينه.
آقاجان بين دو لنگه‌ي در ايستاد. نفس بلندي كشيد و كفش‌هاي پاشنه خوابش را پا كرد. گفت: «يه خونه نقلي براشون اجاره مي‌كنم. دخترش پنج سالشه ماشاا… سر بگردوني وقت شوهرشه». انگار با خودش حرف مي‌زد. مادر دويد طرفش. گفت :«حالت خوبه آقا؟ صورتت خيس عرقه. نكنه خداي نكرده باز قلبت…؟». آقاجان دستي به صورتش كشيد. لبخند زد :«نه. چيزيم نيست». مادر دنبالش راه افتاد. گفت: «بدو يه ليوان آب سرد برا آقات بيار». دويدم سمت آشپزخانه. آقاجان آب را يك جرعه سر كشيد و نوك سبيلهاش را پاك كرد. مادر گفت: «مي خواي امروز نرو كارگاه. خاكشير يخمال برات درست مي‌كنم. يه كم استراحت كن. گرما زده شدي گمونم». آقاجان سر تكان داد:«نه. بايد برم. مال يتيمه. امروز فردا نشه بهتره». آقاجان كه رفت مادر بغض كرد: «خدا از بزرگي كمت نكنه آقا كه فكر مردمي». خان جان خنديد:« پسر حاج نصرالله است ديگه».

مليحه داد زد: «اوهوي زنيكه دزد، بيا بيرون ببينم. فكر كردي شهر هرته نامزد مردمو قر مي زني» و با دو دوست محكم به در كوچك سبز كوبيد. بازويش را گرفتم.
- مليح خاله، تو رو سر جدت اينجا آبروريزي راه ننداز. مي‌آن مي زننمون ها. اصلا تو چه جوري اينجا رو پيدا كردي؟
روي دستم زد.
- فك كردي مثه تو خنگم؟ تعقيبت كردم. چي خيال كردي؟ همه تون دستتون تو يه كاسه اس. برا من فيلم بازي مي‌كنين. هم تو هم اون خان جان خدانشناست هم اون آبجي حسودم.
زن همسايه بغلی از بالکن داد زد :«چه خبرتونه؟ صداتونو انداختين سرتون لنگ ظهری؟». مردی از اتاق جوابش را داد: « بگو گورشون رو گم کنن. نمی ذارن ظهری کپه‌ي مرگمونو بذاريم ها». دست مليحه را کشيدم. التماس کردم: «خاله مليح جان، بيا بريم. اصلاً خودم می برمت پيش عمو مصطفی ». دستش را از دستم بيرون کشيد و محکمتر در خانه را زد.
- اوهوی! زنيکه‌ي ترسو…
زنی که از خانه کناری بيرون آمده بود، گفت:« از اينجا رفتن. می بينی که». گفت :«زن بد بوده؟ چی کار کرده مگه؟». مليحه چادرش را دو دستی زير بغل زد و درست کنار زن ايستاد. زن يک قدم عقب رفت و به من نگاه کرد. گفت :«دزده. دزد ديدی تا حالا؟ نامزد منو دزديده با خودش برده». زنی که توی بالکن ايستاده بود داد کشيد: «خب لابد خودت عرضه نداشتی نگهش داري». مليحه دستش را به سمتش تکان داد: «تو خفه». به زن نگاه کردم که به سرعت به اتاق برگشت. دويدم. گفتم: «خاله مليح، جان مادرت، الان مرده می‌آد پايين. اصلاً بيا خودم می‌برمت دم خونه عمو مصطفی». چپ چپ نگاهم کرد. گفت: «راس می‌گی؟».
التماس کردم :«به جون خاله راس می‌گم». دستش را کشيدم و با خودم بردم. صدای زن را از دور شنيدم که گفت: «ولش کن آقا عزت، دختره خل و چل بود».

آقاجان گفت :«زود مي‌ري عمو مصطفی رو صدا مي‌كني. بش مي‌گي آب دستشه بذاره زمين بياد. اگه گفت كلاس دارم و دانشجوها منتظرن و از اين حرفا بش بگو فوري فوتيه. زود برو بابا». صورتش سرخ شده بود. تند تند حرف مي‌زد. گفتم: «چشم آقاجان الان مي‌رم». آقاجان جواب نداد. آه كشيد و زير لب گفت: «يا فاطمه زهرا… به حق اين شب عزيز…». از كارگاه تا ميدان دانشگاه را به سرعت ركاب زدم.
براي بار چندم پرسيد: «داداش نگفت چي كارم داره؟». گفتم: «نه به خدا عمو». صورتش درهم رفت. دستي به ريشش كشيد و لب گزيد. گفت: «خان جان چه طوره؟ هنوز از دست من عصبانيه؟». سر تكان دادم و تا كارگاه حرفي نزدم.

زن اسدالله داد زد: «اوووي پسر… بدو به اسدالله بگو ديگا رو بار بذاره». خواستم بگم من اسم دارم. نگفتم. دويدم توي حياط. خان جان با لباس مشكي عصا به دست اين طرف آن طرف مي رفت. گفت: «الهي قربون قدت شم مادر. برو بپرس چرا اين سخنرانه نيومده هنوز؟». گفتم: «از كي بپرسم خان جان؟». نشنيد. رفت. مليحه گفت: «از سر قبر من» و زبانش را در آورد. به اسدالله گفت: «مي‌دي منم هم بزنم؟ مي‌گن حاجت روا مي شم؟ آخه نامزدم ولم كرده رفته پي يكي ديگه» و چادرش را باز و بسته كرد. اسدالله خنده‌اي كرد.
- رو چشَم مليح خانوم. رو چشَم. اصلاً شما امر كنين. حالا چه حاجتي داري؟
مليحه چشمهاش را چپ كرد يعني كه فكر مي‌كند. گفت: «الهي مصطفی سنگ شي كه منو ول كردي رفتي دنبال اون پتياره. الهي خير از جوونيت نبيني…». ملاقه را گرفت. گفتم: «اون آشه كه هم مي زنن نه قيمه مليح خله». داد زد: «الهي لال بميري». خنديدم: « به حرف گربه سياه بارون نمي‌آد» و دويدم. خان جان روي پله‌ها نشسته بود و دستش را روي قلبش گذاشته بود. كنارش نشستم. هن هن كنان گفت: «آقا جانت هنوز برنگشته؟». سر تكان دادم. گفت: «کجا رفته؟ تو چرا باش نموندي؟ چرا زود اومدي؟ از مصطفی خبري نشد؟» مي‌دانستم كجا رفته اما نگفتم. صداي نوحه توي حياط پيچيد. خان جان بغض كرد.
- الهي قربون غريبيت برم بي‌بي. حالا مي فهمم چي كشيدي. حالا مي فهمم. شب شهادت ته. نمي خوام نفرين كنم ولي نبينم اون روزو كه اين زنيكه‌ي بيوه رو ورداره بياره تو خونه‌ي من.
خواستم بگويم آن زن خيلي هم زن خوبي است. نگفتم. حواسم بود كه نبايد چيزي بگويم. لبهايم را روي هم فشردم و بلند شدم. خان جان اشك‌هاش را با پر چادر پاك كرد. گفت: «همه تون سر و ته يه كرباسيد. تو هم يكي لنگه عموت. ببينم تو چه گلي به سر مادرت مي‌زني». داد زد: «آي مليحه‌ي ذليل مرده، انقد هم نزن اون قيمه رو آشش كردي».

خان جان گفت :«آخرش مصطفی رو فرستادي دنبال كاراي اون خدا بيامرز؟ بچه ام بعد از عمري تازه از فرنگ برگشته نذاشتي يه كم استراحت كنه». مادر سفره را پهن كرد. گفت: «وا! حرف‌ها مي‌زنيد خان جان. ماشاا… از فرداي روزي كه اومد رفت دانشگاه دنبال درس دادنش. خودش نخواس استراحت كنه». خان جان گفت: « مليح، برو اون كوزه‌هاي سير ترشي رو از زير زمين بيار. تو هم باش برو كه نندازه. مصطفی سير ترشي خيلي دوست داره». آقاجان خنديد. گفت: «خان جان يه بار شد به فكر ما هم باشي؟ ما هم دل داريم به خدا». دويدم دنبال مليحه كه سينه به سينه‌ي عمو مصطفی شد. گفت: «مي‌رم برات سير ترشي بيارم كه دوست داري». عمو مصطفی خنديد و دندان‌هاي رديفش پيدا شدند. مليحه گفت: «ايشاا… خودم يه روز برات سيرترشي درست مي‌كنم». عمو مصطفی سرخ شد. گفت: «پس كو سير ترشيم؟». مليحه خنديد و جيغ كشيد: «خاك عالم، الان مي‌آرم» و ريسه كنان از پله‌ها پايين دويد. صداي خان جان تا پايين پله‌ها هم مي‌آمد: «دختره ورپريده، اگه تونست جلوي زبون صاب مرده شو بگيره». مليحه داد زد: «چشم نداري ببيني زن پسرت مي‌شم. ها؟» و كوزه سيرترشي را به زمين كوبيد.

آقاجان كه بغلش كرد بغضش تركيد. گفت: «خيلي به ما لطف كردي داداش. نمي‌دونم چه طور جبران كنم».
- حق خودت بود. ارث پدري‌ات بود.
صدا در گلوی آقاجان شكست و شانه هاش لرزيد. به زن عمو نگاه كردم كه سر به زير انداخته بود. لادن دستم را كشيد.
- خونه ما بياي ها؟
خم شدم و بغلش كردم. گونه‌ي نرم و سرخش را بوسيدم. گفتم :«به يه شرط». جيغي كشيد كه نزديك بود پرده هاي گوشم پاره بشود.
- چه شرطي؟
-بازم بم شوكولات بدي.
زن عمو گفت: «بذارش پايين خسته مي‌شي».
آقاجان گفت: «خب ريحانه خانوم، ايشاا… به پاي هم پير بشيد». صداش مي‌لرزيد. حواسم بود كه وقت حرف زدن به زن عمو نگاه نمي‌كرد. زن عمو چادر را محكمتر به صورتش كشاند. با صداي لرزان گفت :«خدا از بزرگي كمتون نكنه».
- نگران خان جان هم نباشيد. يه چند وقت كه بگذره و آبا از آسياب بيفته آروم مي شه. دلش قد گنجيشكه. زود به رحم مي اد.
گفتم: «من مي‌تونم گاهي بيام پيشتون عمو؟»
لادن پاي عمو مصطفی را بغل كرد.
- آره بياد. تو رو خدا… تو رو خدا…
عمو مصطفی خنديد و دخترك را بغل كرد. گفت: «به شرطي كه اين دفعه پيغام نياري». سرخ شدم و سرم را پايين انداختم. زن عمو به سرم دست كشيد. گفت: «هر وقت اومدي قدمت سر چشم».

خان جان گريه كرد: «ديدي بالاخره كار خودش رو كرد؟ ديدي چه طوري قاپ پسر معصوم منو دزديد؟ زنيكه هنوز هفت ماه از مرگ شوهرش نگذشته دوباره عروس شد. يا فاطمه زهرا، به خودت واگذار مي‌كنمش. خودت بايد تقاص خون دل خوردن منو پس بگيري. اين همه سال پسر بزرگ كردم. فرستادمش فرنگ با كمالات بشه. چقدر آرزو داشتم يه عروس خوب خونواده دار…» و با دست محكم به پاش كوبيد. آقاجان غريد: «شب شهادته خان جان نفرين نكنين. يه وقت مي‌گيره». خان جان زار زد: «شب عزاست. عزا. از سوز دلمه اين حرفا مادر. از تو هم گله دارم. تو چرا جلوشو نگرفتي؟ تو چرا گذاشتي داداشت بدبخت شه؟»
آقاجان شربت خاكشير را سر كشيد و چيزي نگفت. از پله ها كه پايين رفت به مادر گفت: «خسته‌ام. مي‌رم كارگاه مي‌خوابم. تو اين شلوغي خوابم نمي بره». گفت: «تو هم باهام بيا». كنارش راه افتادم. قدم‌هاش كوتاه بود و كم جان. نگاهش كردم. صورتش رنگ پريده بود. گفتم: «حالتون خوبه آقاجان؟». عرق صورتش را با دست پاك كرد. گفت: «نه». گفت: «تو كه شاهد بودي من هرچي از دستم بر مي‌اومد واسه ريحانه كردم». هاج و واج نگاهش كردم. دوباره گفت: «شاهد بودي كه پسر؟» و دست سنگينش را گذاشت به شانه‌ام. گفتم: «آره آقاجون. آره». هق هق كرد. گفت: «بي‌بي تو هم شاهدي…» خجالت كشيدم. خواستم بگويم «گريه نكنين آقاجان». رويم نشد. اشكهايم را پاك كردم و دستم را دور كمر آقاجان حلقه زدم.

سر قبر مليحه و خان جان نشستيم. مادر گفت: «بش گفتم شب شهادتي نفرين نكن. مي‌گيره» و گريه كرد.
- هي مي‌گفت الهي من نباشم ببينم مصطفی اون زنه رو بياره تو اين خونه.
گفتم: «حالا زن عمو مي آد خونه‌ي خان جان؟» مادر به آقاجان نگاه كرد كه رنگش پريده بود و سبيلش را مي‌جويد. گفت: «يعنی نفرين اينقد اثر داره؟ بيچاره جواد». مادر گفت: «حالت باز بد شده آقا؟ قرص قلبتو بدم بذاری تو دهنت؟». آقاجان سر تکان داد. گفت: «چه عيب داره بيان تو همون خونه زندگی کنن؟»

نشسته‌ام روبروي كامپيوتر. صداي پسر و دخترم را از حياط مي‌شنوم كه بازي مي‌كنند. پسرك داد مي‌زند: «خسته شدين باباجاني؟». آقا جان خوشش مي‌آيد بچه‌ها باباجاني صدايش كنند. صداي خنده‌ي عمو مصطفی را مي‌شنوم: «ولش كنين اين باباجاني رو. زوارش ديگه در رفته». لادن فنجان چاي را كه به دستم مي‌دهد به رويش لبخند مي‌زنم. دست به شانه‌ام مي‌گذارد.
- بالاخره تمامش كردي محمد؟
مي‌خندم: «شوهرت رو دست كم گرفتي لادن خانوم». بر گونه ام بوسه مي‌زند و مي‌رود.
باباجاني هن هن كنان كنارم مي‌نشيند: «من به قدر اين مصطفی حال و حوصله بچه ندارم». لبخند مي‌زنم: «اين يكي رو قبول دارم آقا جان». مي‌خندد و به سرفه مي‌افتد. خيلي پير شده‌است. مي‌گويد: «تموم شد این داستان زندگی ما بالاخره یا نه پسر؟». سر تکان می دهم و می خندم. سرش را خم می کند. می گوید: «من عاشق ريحان بودم، خيلي قبل‌تر از اونكه با مادرت ازدواج كنم». انگار به خودش می گوید. دستش را مي‌گيرم. مي‌گويم: «مي‌دونم آقاجون. خيلي وقته كه مي‌دونم». مي‌گويد: «جواد از من بهتر بود». دستش را فشار مي‌دهم. چشمهاش خيس اشك مي‌شوند.
- بنویس. اینایی رو که می گم بنویس پسر.  نمي‌خواستم سرنوشت جواد اون طوري بشه. باور كن نمي‌خواستم. اصلاً نمي‌دونستم ريحان زنشه. قبول دارم وقتي كه فهميدم اعصابم ریخت به هم…
می‌گويم: «گذشته‌ها گذشته آقاجون».
- از روزی که فهميدم باهاش بد اخلاقی کردم. ازش ايراد می‌گرفتم. اعصابشو داغون کرده بودم.
گريه می‌کند. پيکر استخوانيش را در آغوش می‌گيرم. می‌گويد: «با مصطفی خوشبخت شد. نه؟» سر تكان می‌دهم: «آقايی کردی آقاجون». می‌گويد: «واسه خان جانت خيلی سخت بود. باور نمی‌کرد بعد از من نوبت مصطفی باشه. واسه همين تو رو فرستاد سروقتش». می‌گويد: «به زبون نمي‌آرم ولي من خيلي دوست دارم پسر». سر به سينه اش می‌گذارم و به اشكهام اجازه می‌دهم كه جاري شوند.
- خيلي وقته كه مي‌دونم آقاجون. خيلي وقته كه مي‌دونم…
مادر لاي در می‌ايستد.
- شما پدر و پسر خسته نمي‌شيد هي توي گوش هم وز وز مي‌كنيد؟

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment