با صورتي سفيد -ولي نيمه كاره- زن!
طرحي شبيه آنچه كشيدي به جاي من
هرروز التماس دو چشمم به دست توست:
-اي كاش مي كشيد برايم لب و دهن!
تا كي نگاه عاشق من…؟ تو ولي سكوت…
گم مي شود سكوت تو در ارتعاش «تن-
-بور»ي كه عاشقانه تو را ساز مي زند
اي بهترين بهانه ي تكرار زيستن
مرگم نشست، خوب برايم حساب كرد:
-كامل نمي شوي به خدا! جان اين كفن!
بد پيله ام درست! خودت جاي من ببين
با عشق پر زدن شده ام كرم پيله تن!
آخر
نمي كشي تو
برايم
لب و
دهن…
***
آمد
قلم کشيد
به چشمان
خيس زن…
***
از چشم داغ خورده من تا نگاه مرد
سرخي شرمْ گونه گيلاس، لب، دهن…
اين داستان تخيلي مي باشد. هر گونه تشابه نام يا شخصيت كاملا تصادفي است.
هرگونه برداشت، اقتباس يا كپي از اين داستان منوط به اجازه نويسنده مي باشد.
ضد امنيت ملي
ديگر به نامه هاي عاشقانه اي كه برايش ميرسيد، عادت كرده بود. خوب كه فكر ميكرد ميديد براي رسيدنشان لحظه شماري ميكند. عجيب آن بود كه حتي يك بار در اين مدت به فكر نيفتاده بود كه كمين كند و ببيند نامه ها چگونه از زير در « زير پله»ي كوچكي كه محل زندگي دانشجويي اش را تشكيل ميداد به داخل سر ميخورند.
همه چيز با رفتن « نرگس» شروع شد. فرداي روزي كه دختر خاله اش بعد از يك هفته ديد و بازديد به شهر خودشان برگشت تا خبرهاي خوب از او براي مادرش ببرد، اولين نامهي عاشقانه به دستش رسيد. روي پاكت با خط زنانه و زيبايي نوشته شده بود « براي ابراهيم». با كنجكاوي پاكت را باز كرد و انديشيد « نرگس اين نامه را نوشته؟» ورقها را بيرون كشيد و با ديدن نام خودش بر بالاي آن لرزيد.
«ابراهيم من سلام!
قبل از هر گلايه اي مي خواهم بدانم حالت چطور است؟ خوبي؟ مي توانم تصور كنم كه در پاسخم لبخندي مردانه مي زني و مثل هميشه مي گويي «با ياد تو خوبم».
ابراهيم، از تو انتظار نداشتم كه مرا اينطور از حالت بي خبر بگذاري. انتظار نداشتم مرا به امان خدا رها كني و به دست تقدير بسپاري. گرچه مي دانم خودت هم از اينگونه زندگي كردن راضي نيستي اما خودت را جاي من بگذار. من زن تو هستم. چرا از من گريختي؟ اگر ميترسيدي كه نتوانم كنارت و دوشادوش تو مبارزه كنم رك و راست در چشمهايم نگاه مي كردي و حرف دلت را مي زدي. مي گفتي كه به ايمان زنها اعتمادي نيست! من كه هر زني نبودم. بودم؟
ابراهيم، من حسوديم شد به آن زني كه اين چند روز به خاطر مسايل مبارزاتي با او مي آمدي و مي رفتي. فكر ميكنم همكلاسي ات باشد. مرا ببخش اما دست خودم نيست كه كنجكاوي ميكنم. آخر من كه زن تو هستم نمي توانم تو را درست و حسابي ببينم آنوقت او اينطور كنار تو راه مي رفت و با تو حرف مي زد. مي دانم كه اين مبارزه چقدر براي تو اهميت دارد. مي دانم كه اعتقاد تو تا چه حد راسخ است اما مطمئنم كه خود «آقا» هم راضي نيست كه تو دست از زن و زندگي ات بشويي…»
به اينجاي نامه كه رسيد عرق سردي بر پيكرش نشست. از همان ابتداي نامه فهميده بود كه مخاطب نامه او نبايد باشد. او كه زن نداشت! اما حرفهاي زن دربارهي مشخصات مردي كه برايش نوشته بود كاملا با او مطابقت داشت حتي به نرگس هم اشاره كرده بود. انديشيد « نكند توطئه اي در كار است؟ حتما هست. حتما مي خواهند گزكي از من بگيرند. كار بايد كار هم دانشگاهي ها باشد. همان ها كه بارها و بار ها مرا به جمع گروهشان دعوت كرده بودند و من نپذيرفتم». با خود فكر كرد اين زن كيست كه حرفهاي خطرناك مي نويسد؟ اين طور بي پروا از «آقا»يي حرف ميزند كه يك مملكت را به خروش آورده؟ حرف از مبارزه اي مي زند كه او تمام اين سالها از آن گريخته تا انگي نخورد، تا دور از اين مسايل به درس و زندگيش برسد. مطمئن بود به زودي همهي سر و صداها مي خوابد و آن وقت واي به حال اين شورشي ها. بي اختيار فندكش را از روي ميز برداشت. ديگر نميخواست بيش از آن بخواند. گوشهي نامه را با فندك آتش زد. صفحه اول سوخت و خاكستر سياهي بر جا گذاشت. هنوز گوشهي صفحه دوم را خوب آتش نزده بود كه به ناگهان خاموشش كرد. ميخواست بقيهي نامه را بخواند. فرصت براي سوزاندن بسيار داشت. باقي نامه جملات عاشقانه زني بود به مردش. زن چنان لطيف نوشته بود كه گويي با او حرف مي زد. نامه را كه تمام كرد افسوس خورد كه صفحهي اول را سوزانده است. مطمئن بود كه نامه اشتباهي به آنجا آورده شده است. با خيالي آسوده آن را در كشوي ميز گذاشت تا سر فرصت درباره اش تصميم بگيرد. سيگاري آتش زد و خواست روي تخت دراز بكشد كه در زدند. سه بچهي صاحبخانه براي تدريس هر شبشان آمده بودند. سيگار را با طمانينه در جا سيگاري فشار داد و با بي حوصلگي گفت: « بياييد تو». فكر كرد: «براي يك زير پله منت چه كساني را ميكشم. شده ام معلم سر خانه. بايد هرچه زودتر از اينجا بروم. با آن وضعي كه برادرشان را گرفتند ماندنم صلاح نيست». به دختر يك مسالهي رياضي از كتاب سال هشتم متوسطه داد و به دو پسر كوچكتر سرمشقي از يك شعر تا بنويسند و مزاحمش نشوند. بعد روي صندلي نشست و به زني فكر كرد كه «ابراهيم من» خطابش كرده بود.
***
زماني كه دومين نامه هم رسيد از تعجب چشمهايش گرد شدند. به سرعت نامه را پاره كرد و ورقها را بيرون كشيد. مثل دفعهي قبل ابتداي نامه با نام او آغاز شده بود:
«ابراهيم من سلام!
امروز چادرم را سرم انداختم و پنهاني در مسيرت قرار گرفتم تا ببينمت. دعوايم نكن. خودت جاي من باشي دلت تنگ نمي شود؟ من دور ايستادم و نگاهت كردم. چقدر لاغر شده اي ابراهيم؟ بميرم برايت. مي دانم كه چقدر سختي مي كشي. شب بيداري ها از يك طرف، سنگيني بار اين مبارزه از طرف ديگر، درسهاي دانشگاه هم كه جاي خود دارند.
ابراهيم من!
حالا فهميده ام كه تو براي آنكه جلاد هاي رژيم مشكوك نشوند با آن دختر ميگشتي. برايم سخت است اما اگر براي ياري «آقا» مجبور باشي اين كار را بكني من هم حرفي ندارم. در اين راه بايد به هر وسيلهي ممكن مبارزه كرد. با قلم، با سلاح، با مشت. اينها را تو هميشه به من ميگفتي . يادت هست؟ يادت هست گفتي كه اينها بد جوري ما را دست كم گرفته اند. من مات و مبهوت حرفهاي تو به ناگهان پرسيدم « تو اين همه چيز را از كجا مي داني ابراهيم؟» و تو خنديدي و كتابي به دستم دادي. نامش يادت هست ابراهيم؟ گمانم كتابي بود از آقا. در جامه دانت با خودت نبردي. دفعهي بعد برايت ميفرستمش. مي دانم كه چقدر برايت عزيز است…»
نامه را روي ميز گذاشت و سرش را در دست گرفت. چه بي پروا است اين زن! و چه مردي دارد! يك لحظه آرزو كرد كه واقعا مخاطب نامه او بود. آرزو كرد همهي آن شجاعتها و خصايصي را كه زن برشمرده بود او داشت. بلند شد. روبروي آينهي شكسته دستشويي ايستاد و خود را نگاه كرد. صورتي سه تيغه و استخواني. آرواره هايي به هم فشرده و چشمهايي كه ترس و بيم در آنها موج مي زد. از خودش بدش آمد. دلش ميخواست مخاطب واقعي نامه ها را بيابد و از نزديك ببيند. بايد آدم جالب و استواري باشد. انديشيد « اگر كسي اين نامه ها را در خانه من پيدا كند چه كنم؟ بايد فكري كرد. در اولين فرصت…» و پيش از آنكه مجال بيشتر فكر كردن بيابد تقه اي به در خورد. «فاطمه» به درون آمد و به دنبالش دو برادرش داخل شدند. اين بار ديگر سر دختر فرياد نكشيد كه چرا خرچنگ قورباغه مي نويسد و وقتي مشق هاي «احمد» و «هادي» را خط مي زد به ياد كتابي افتاد كه زن در نامه اسم برده بود. آيا زن واقعا كتاب را مي فرستاد؟ آيا او مي خواندش؟
***
تيغ را كه برداشت تا طبق معمول صورتش را اصلاح كند، نوشته هاي زن از جلوي چشمش رقصيد و گذشت. نمي دانست چرا دلش مي خواست همان باشد كه زن مينوشت. با خود انديشيد « مرديكه! خجالت بكش! تو اون نيستي. نمي توني باشي. تو زهره اش رو نداري. جرات نداري يك دونه از اين كارها رو بكني. تازه اگر هم بخواي اداي اونو در بياري به خودت دروغ گفتي. تو ايمانت كجا بود؟» اما در نهايت كفهاي صورتش را با حوله پاك كرد. كراواتش را كمي شل تر از هميشه بست و كتش را برداشت و از در بيرون زد. تمام روز مراقب بود. هر زن و دختري را كه از كنارش ميگذشت با دقت نگاه ميكرد. توي دانشگاه همه را زير نظر گرفت، هر كسي كه به نحوي به او نزديك مي شد يا نگاه ميكرد اما به نتيجه اي نرسيد. زودتر از هميشه از دانشگاه به سمت خانه راه افتاد. خدا را شكر كرد كه خيابان شلوغ نشده است و مردم بيرون نريخته اند. سر راه مثل هميشه به كافه نادري رفت تا لبي تر كند اما كافه را خراب و ويران ديد با شيشههاي شكسته و صندليهاي به هم ريخته. انديشيد « دستي دستي دارم مي شم بچه مسلمون، اينم از كافه نادري».
در را كه باز كرد پاكت سفيد و كتابي كهنه و رنگ رفته روي زمين افتاده بود. نام آيت ا… خميني را كه روي كتاب ديد نفسش در سينه حبس شد. به سرعت نامه و كتاب را برداشت و در را بست. با شوقي بيش از پيش نامه را گشود.
«ابراهيم من سلام!
بيش از هميشه دلتنگ توام. پيش از آن دلتنگم براي كنار تو بودن و كنار تو مبارزه كردن. حقي كه تو از من گرفتي. اگر تو مسلماني من هم هستم. من هم به همهي آنچه تو معتقدي معتقدم. سر هر نمازم از خدا ميخواهم به دعاهاي اين ملت گوش دهد و نعمت آزادي را به ما ارزاني دارد. تو خودت معلم من بودي. تو خودت به من ياد دادي كه گاهي بايد در سكوت مبارزه كرد و مثل امام معصوممان تقيه پيش گرفت و گاهي بايد خروشيد و پيش رفت و موانع را از پيش رو برداشت.
ابراهيم من!
مي دانم امشب بعد از نماز مغرب و عشا در مسجد محله جلسه داريد. من هم مي آيم. مزاحمت نمي شوم. تنها ميخواهم كنار تو و همراه تو باشم. نگرانم نباش ابراهيم. من ياد گرفته ام از خودم مراقبت كنم. مي دانم كه جلو نخواهي آمد. مي دانم كه آشنايي نخواهي داد. مي دانم كه نمي خواهي آسيب ببينم. به خدا مراقب خودم هستم. پس مخالفت نكن».
با دستاني لرزان نامه را كناري گذاشت. دلش مي خواست نام زن را بداند. دلش ميخواست زن را ببيند. بايد به مسجد ميرفت. بايد زن را پيدا ميكرد و به او ميگفت كه ابراهيم او نيست. زني كه او را به بازيي كشانده بود كه نمي دانست سرانجامش چيست. زني چنان بي پروا و عاشق كه براي مردش بيش از همه احترام قايل بود. زني كه اينگونه به مردش ايمان داشت. آهي كشيد و آرزو كرد مخاطب زن او بود. از خودش خجالت مي كشيد. آنقدر مجذوب نوشته هاي زن بود كه دلش نميآمد به طور جدي به جستجوي صاحب اصلي نامه ها بربيايد. اصلا همه نشاني هاي زن با او مي خواند. اگر همزادي ندارد پس خودش بايد باشد اما….
شب زودتر از پیش بچه هاي صاحبخانه را صدا كرد. خواهر بزرگتر مثل هميشه چادر سفيد كهنه اش را سر كرده بود و طوري رو گرفته بود كه فقط دو چشم درشت و سياهش ديده مي شد. در دل خنديد « فنقلي چه طور از من رو ميگيرد!». هرسه سخت گرفته بودند. پدرشان براي گرفتن خبري يا ردي از پسر بزرگتر راهي شده بود و دست خالي برگشته بود. هيچ كس نمي دانست ساواك پسرش را كجا برده است. بي اختيار به خود لرزيد. با دلسوزي به «احمد» نگاه كرد و لبخندي زد. بايد هرچه زودتر بچه ها را روانه ميكرد و به مسجد ميرفت.
***
تمام شب كتاب خوانده بود. گويي قدم به دنياي تازه اي گذاشته بود. انگار جهان بيني ديگري مييافت و ديگرگون ميشد. منتظر بود. منتظر نامهاي ديگر از زن. عجيب بود. دلش نميخواست نامه بر را غافلگير كند. عمدا مي خواست فرصت نامه رساني را در اختيارش قرار دهد. اصلا مايل نبود نامه ها قطع شوند. از فكرش هم ميگريخت. عاشق شده بود؟! عاشق نامه هاي زن. عاشق شخصيت زن. عاشق ابراهيم زن. باورش نمي شد! همانطور كه همكلاسي اش وقتي شب قبل او را در مسجد و صف نمازگزاران ديد باورش نشد. بي اختيار به سمتش دويد و چنان در آغوشش گرفت و به پشتش زد كه نفس ابراهيم بند آمد. « اي ول! اي ول ابراهيم! تو هم؟ تو هم از خودموني؟ من احمق رو بگو كه نفهميدم. منو بگو كه چه حرفايي توي كلاس پشتت زدم. حلالم كن ابراهيم. حلالم كن.» و بغضش تركيد و در آغوش ابراهيم گريست. نزديك در اصلي دانشگاه كه رسيد ايستاد. كاميونهاي نظامي زيادي جلوي در پارك شده بود. سربازان با سرنيزه هاي آماده گوشه و كنار ايستاده بودند. اعلاميه هايي كه شب قبل به او داده بودند هنوز در جيب كتش بود. گفته بودند آخرين رهنمودهاي آيت ا… خميني در آنها نوشته شده است و به او ماموريت داده بودند آنها را بين دانشجويان پخش كند. با ديدن سربازان ايستاد. از حياط دانشگاه صداي فرياد به گوش ميرسيد: «دست نظاميان از دانشگاه كوتاه». چند نفر از سربازان دويدند. ابراهيم همچنان ايستاده بود. عجيب بود كه نميترسيد. عجيب بود كه برايش عادي بود. عجيب تر آنكه احساس مي كرد زن همان دور و اطراف است. نزديك است و از اين فكر دلش غنج زد. شب قبل مدام مراقب بود تا زن را بيابد. چندين زن و دختر با چادر مشكي به مسجد آمده بودند. با خود فكر كرده بود چه شير زنند. از حكومت نظامي كه نمي ترسند هيچ، با چادر مشكي در خيابانها به راه ميافتند. همان وقت بود كه نرگس از چشمش افتاد. با آن كلاه مد روز . آن آرايش صورت و گيسو. فكر كرد «زن بايد يكي از همينها باشد. كاش ميدانستم.».
تصميم گرفت پيش از آنكه جلب توجه كند برگردد. در راه خانه آرزو كرد نامهي تازه اي رسيده باشد. از پيچ كوچه كه گذشت چند جوان از سمت مقابل دويدند. يكيشان زخمي بود و بقيه زير شانه اش را گرفته بودند و كشان كشان ميبردند. صداي پوتينهاي سربازان به گوش مي رسيد و سرانجام سر و كله شان پيدا شد. نميدانست چه بايد بكند. بگريزد يا بايستد و وانمود كند كه از چيزي خبر ندارد. آرام به راه افتاد. سربازي داد كشيد: «ايست! از جايت تكان نخور». جوان زخمي خود را از دست دوستانش رها كرد و به فرياد از آنها خواست تا خود را نجات دهند. اولين تير را كه شليك كردند تك و توك زنهاي عابر كودكانشان را بغل كردند و جيغ كشان گريختند. ابراهيم به جوان زخمي نگاه كرد كه زير لب تشهد ميخواند. خم شد و دست به سويش دراز كرد. سرباز در بلندگو فرياد زد: «از جايت تكان نخور». جوان دست ابراهيم را در مشت فشرد و سر تكان داد. پوتينها به حركت درآمدند. پسركي كه از در خانه اي براي حمايت از مبارزان بيرون دويد و كوكتلي پرتاب كرد هدف تير قرار گرفت. فرماندهي سربازان از مردم خواست در خانه ها بمانند. ابراهيم بي آنكه بفهمد چه مي كند ، دست انداخت و زير بغل جوان را گرفت تا او را با خود ببرد كه مايعي مذاب پشتش را سوزاند. زني ضجه زنان از خانهاي بيرون دويد. زانوانش سست شد و همراه جوان سقوط كرد. ورقهاي اعلاميه از جيب كتش بيرون ريختند و چرخ زنان بر زمين نشستند. هنوز سرش با زمين برخورد نكرده بود كه بال چادر سياهي را ديد كه كنارش در هوا موج مي خورد. آخرين چيزي كه به خاطر آورد دو چشم درشت و اشك آلود بود و صدايي كه ناليد: « ابراهيم، ابراهيم …»
***
بارها و بارها پرسيده بود وقتي اتاقش را زير و رو ميكردند غير از نامه هاي باز شده نامه ديگري نبود؟ پاكتي دست نخورده؟ همانجا دم در، زير پا… و بارها و بارها جواب شنيده بود كه «نه! نبود. اگر بود كه مي گذاشتيم توي پروندهات» و سيلي خورده بود كه «راستش را بگو. نكند خودت پنهانش كرده اي بي پدر؟! بگو كجا قايمش كرده اي؟ حتما نامهي مهمي بوده؟».
بارها و بارها پرسيده بود كه «وقتي تير خوردم زني با من نبود؟ با چشمهايي سياه همرنگ چادرش…» پاسخ لگد محكمي بود بر شكمش و نعرهاي كه « يك ولد چموش لنگهي خودت، يك خرابكار، يك ضد امنيت ملي كه به درك واصل شد».
بارها و بارها پرسيده بودند كه رابطهاش با آن زن چادر مشكي كه كشته شد چه بوده اما او بي جواب لبخند زده بود. بازپرس هم كلافه شده بود از سكوتش. تا آنجا كه ميخورد زده بودندش. با سيگار بر دستها و سينه اش داغ گذاشته بودند. حتي ساعتها با صداي چكهي قطرات آب بيدار نگهش داشته بودند اما لب از لب وا نكرده بود. هرچه پرسيده بودند نويسندهي آن نامههاي آشوبگرانه و ضد امنيت ملي كيست، لبخند زده بود و همين يك جواب را داده بود «همسرم».
بارها و بارها از برادر فاطمه كه با او شكنجه ميشد، شنيده بود كه پدر در اولين و آخرين ملاقاتش ميگريست و ميگفت فاطمه تا ديد آقا معلم را با تير زدند، دويد و خودش را جلوي او انداخت اما طفلكم! خودش را پرپر كردند و خونش را ريختند بي شرفها! و بارها و بارها سر بر شانهي هم گريسته بودند. شايد يك روز به علي هم ميگفت كه فاطمه زنش بود.
تهران-سال هزار و سیصد و هشتاد و یک
راهمان چه دور و روزهايمان چه دير!
پا برهنه مي بري مرا در اين مسير
من عروس خواب هاي غول غربتم
شيشه بشكنيد، سنگهاي سر به زير!
لنگ مي زند غرور پا برهنه ام
بس كه زخم خورده از نگاه اين كوير
باز هم براي من بگو كه مي رسيم
ما به هم، به روزهاي سخت بي نظير
مرد روزهاي دير و راه هاي دور
دست اين غرور پا برهنه را بگير!
مثل لباس كهنه دلش بيد خورده بود
مردي كه داغِ هرچه بگوييد خورده بود!
روحش خبر نداشت كه بي برگ و باريش
آب از كدام ريشهء ترديد خورده بود!
در ازدحام خاطره سر باز کرده بود
زخمي كه مهر باطل تمديد خورده بود!
اول كتاب قلب خودش را مرور كرد:
روي حروف فاصله تشديد خورده بود!
آخر نشست، پيش خودش خوب فكر كرد
«آدم» هميشه غصهء تبعيد خورده بود
با يك «هوا» ي تيره نمي خواست سر كند
چشمش دوباره باز به خورشيد خورده بود
در جذبهء دو چشم طلا سیب دیده بود
«حوا» رسيد!
جيغ…!
و
نشنيد!
خورده بود…!
من تمام راه را آمدم بدو بدو
هرچه مي دوم چرا پس نمي رسم به تو؟
جاده پيچ مي خورد مثل يك دهن كجي
كج نمي روم، تو هم كج خيال تر نشو!
تا نگاه مي كنم راه رفته پيش رو
پشت سر نذاريم، آي! با توام! نرو!
راه تازه اي بيا پيش پاي من بذار
كهنه مي شوم من از دست اين پياده رو
يا نمي رسم به تو، يا نمي رسي به من
پس بگو چه فايده دارد اين بيا برو؟
اي سراب دلنشين! لااقل به من بگو:
مي رسي تو عاقبت، باز هم بدو…….
هندي
ديگر نميشد هيچ كاريش كرد. حالا كه آمدهبودم، بايد ميديدمش. يعني مجبور بودم. چرايش را نميدانستم، فقط ميدانستم كه هيچ جور نميشود «سارا» را راضي كرد كه دست از ماجراجويي بردارد و بگذارد مثل بچة آدم درسمان را بخوانيم.
اولين بار سارا ديده بودش.
ميگفت: «سر و وضعش خيلي مرتبه، حتي كفشهاش هم واكس خوردهاس. »
ميگفت: «ديوونة بيآزاريه. »
و ميگفت: «قيافهاش عينهو هنرپيشههاس.يه شاخة گل سرخ دستش ميگيره. هر روز ميآد توي پاركِ ملت با همه سلام و احوالپرسي ميكنه. به خصوص با دخترا! بعد هم از همهشون راجع به «عشق» ميپرسه!»
ميگفت:« اون گل سرخ رو تا آخر پيش خودش نگه ميداره ، به هيچكس نميده.»
و ميگفت:« خيلي با نمكه. بيچاره افليجه. شايد تو بتوني ازش سر در بياري. به نظرم يه زماني عاشق بوده، خل شده! ناسلامتي تو دانشجوي پزشكي هستي.»
و من ميدانستم كه هيچ كاري نميتوانم برايش بكنم و ميدانستم كه سارا هم اين را ميداند و همين باعث ميشد تا جوابش را ندهم.
ميگفت:« اصلاً ترس نداره. يه بيمارِ روانيه، همين! من اسمش رو گذاشتم «هندي». آخه مثه هنديا ميمونه. فقط چشماش…چشماش….» و با شيطنت ميخنديد .
- آنقدر حرفاي گنده گنده ميزنه، به خصوص وقتي براش بستني بخري!
و ميگفت:« حالا خودت ميبيني. چشماش …واي…» و ادايي در ميآورد كه يعني دارد غش ميكند.
فكر كردم حتماً كور است و بعد فكر كردم چه فكر احمقانهاي. آخر يك آدمِ كور كه نميتواند تنهايي توي پارك بگردد. زوركي لبخندي زدم. دستهام عرق كرده بودند. به نظرم نيم ساعتي ميشد كه مشتشان كردهبودم. ماليدمشان به چادرم و سعي كردم وانمود كنم كه نترسيدهام. سارا نيمكتي را در ساية درختان نشان داد و گفت:« بيا روي اين نيمكت بشينيم تا بياد …» . نپرسيدم از كجا ميداند كه او ميآيد آنجا و روي نيمكت نشستم. گفت:« بيا بستنيهامون رو بخوريم تا آب نشده. كم كم پيداش ميشه.» و سقلمهاي به پهلويم زد. فهميدم كه بايد چيزي بگويم مثلاً «اوهوم.» و گفتم.
فكر كردم آخر كدام آدمِ احمقي سرِ ظهر، ظلِ گرما ميآيد پارك؟! پروانة دم بالداري از روبرويم رد شد و بقية فكرم يادم رفت. سارا داد زد:« بستنيات…» بستني آب شدهبود و روي چادرم ميچكيد. بقية بستنيام را خوردم و چادرم را پاك كردم. بلند شدم تا چوببستني ها را توي سطل بيندازم. آنطرفِ خيابان كه رسيدم، برگشتم و سرِ جايم ميخكوب شدم. ديدمش! سايهاش را ميگويم. آفتاب ميزد توي چشمم و من نميتوانستم خودش را ببينم. همان وسط ايستادهبودم و بر و بر نگاهشان ميكردم. سايه روي ويلچر نشسته بود و سارا با او حرف ميزد. به نظرم پشتش به من بود. سايه را ميگويم. يكباره سارا بلند شد و سرِ ويلچر را برگرداند طرف من. مي دانستم كه بايد فرار كنم اما پاهايم به زمين چسبيده بودند. برگشتم و ديدم چند نفر نگاهمان ميكنند و ميخندند. همانجا ايستادم و نزديك شدن سايه و سارا را تماشا كردم. قلبم به شدت ميزد و بدنم داغ شدهبود. انگار سايه و سارا ميخنديدند. آفتاب كورم كرد و من فكر كردم كه دهانشان آنقدر باز شده كه مرا فرو دهند. نفهميدم چه شد. به نظرم سلامي شنيدم و جواب دادم، با ترس. نميتوانستم نگاهش كنم. ميتوانستم اما ميترسيدم. دوباره روي نيمكت نشسته بوديم، من و سارا و او روبرويمان. تازه ديدمش.«هندي» را ميگويم كه ديگر سايه نبود و درست روبرويم با چشمهاي« درشت»اش مرا نگاه ميكرد.
گفتم:«…» لال شدم! و يادم رفت چه ميخواستم بگويم و به اندازة همة دنيا از خودم خجالت كشيدم! قلبم هنوز تند ميزد و دستهام عرق كرده بودند و چوببستني ها را درمشت ميفشردم. «هندي» هنوز مرا نگاه ميكرد و حرفي نميزد. جوان بود. بيست و اندي ساله به نظر ميرسيدپوستش مثلِ جنوبي ها برنزه شده بود و چشمهاش، سبز بودند. سبزِ سبزِ سبز…
سارا با هيجان گفت:« هندي! اين هم دوستِ من «مريم »خانوم كه برات گفتم.» و با انگشت مرا نشان داد. چپ چپ نگاهش كردم كه فوري انگشتش را انداخت . لازم به اين كار نبود. آفتاب ديگر نبود و من ديدم كه چشمهاي «هندي» به طرز احمقانهاي باز و بسته شد يعني كه «آره» .به دستهاش نگاه كردم. گل سرخي نداشت. سارا نگاهم را ديد و گفت:« هندي! پس گلِ سرخت كو؟» .«هندي» ديگر نگاهم نميكرد و من نميتوانستم چشمهاي سبزش را ببينم. دستش را توي يقة پيراهنش فرو برد و يك شاخه گل سرخ پژمرده بيرون كشيد. سارا چشمكي به من زد و دستش را دراز كرد طرفش.
-هندي، گلت رو به من ميدي؟
و باز چشمكي زد. من ديدم كه چشمهاي سبز هندي يك لحظه تنگ شدند و رنگ تيره به خود گرفتند. فرصت نكردم اين را به سارا بفهمانم چون «هندي» به سرعت گل را توي لباسش مخفي كرد و گفت:« ُنچ!» و چشمهايش را بست. سارا دستهايش را با هيجان به هم كوبيد و داد زد:«واييي! بستنيات آب شد.» .«هندي» بستني را گرفت و چشمهاش برق زد. بستني تقريباً آب شدهبود و از لابهلاي انگشاتنش ميچكيد. زبانش را درميآورد و بستني را ليس ميزد و ميخنديد. سارا يك مشت شكلات هم از جيبش درآورد. از اينكه او با «هندي» مثل بچه هاي دوساله رفتار ميكرد كفري شدهبودم. گفتم:« مسخره بازي بسه سارا !» و عضلات صورتم منقبض شدند. «هندي» با بهت نگاهم كرد و سارا هم. به نظرم داد كشيده بودم. سارا منمن كرد:« خب، خب، تو بيا باهاش حرف بزن خانوم دكتر. من كلاس دارم بايد برم…». از كيفش يك ضبط صوت بيرون كشيد و داد دستم .
-ميدونستم كه به فكرت نميرسه! و چشمكي زد و دويد.
-هندي جونم، باي باي!
با صداي ضعيفي گفتم:« سارا نرو. »
داد زدم: « سارا، برگرد.»
و نگاههاي مردم را ناديده گرفتم. توي دلم اضافه كردم « احمق لعنتي!»
به ساعتم نگاه كردم كه دويِ بعد از ظهر را نشان ميداد.«هندي» دستهاش را به پيراهنش ماليد و مثل احمقها يكبري نگاهم كرد. ديدم كه چقدر بهم نزديك است و اگر بخواهد بلايي سرم بياورد به راحتي آبخوردن ميتواند. آب دهانم را فرو دادم و فكر كردم كه پس چرا حرف نميزند؟! اما آخر يك ديوانه چه ميخواست به من بگويد؟ نفهميدم كي گفتم« خب، پس چرا حرف نميزني؟» و نگفتم «هندي»! گفت:« اين يعني اينكه ميخواي با من دوست بشي.نه؟» صداش مثل چشمهاش زيبا بود و طنين خاصي داشت اگرچه كلمات را جويده و نارسا تلفظ ميكرد و اگرچه مثل چشمهاش پر بود از حماقت. خنديدم و گفتم: « من از اين كلمه خوشم نميآد ولي تو ميتوني اينطوري فكر كني.» لبهايش به طرز احمقانهاي به خنده باز شد و من ديدم كه چشمهاش برعكس لبهاش نميخنديد. تعجب كردم از اينكه صدايم نميلرزد. گفت:« معلومه كه بدت ميآد. » و سرش را يكبري كرد و چند بار پلك زد. خندهام گرفت.
-از كجا معلومه؟
وقتي اين را گفتم حواسم به مردي بود كه با مسخرگي من و «هندي» را به خانوادهاش نشان ميداد و ميخنديد. خندهام فراموشم شد. «هندي» گفت:« از اخمت معلومه! »
گفت:« تازه اينجوري كه با كسي دوس نميشن! »
گفتم: «خب؟ »
گفت:« سلام!» و دوباره سرش را مثل احمقها تكان داد و پلك زد.
دوباره گفت:« سلام! »
گفتم: «عليكِ سلام».
خنديد و انگشتش را توي دماغش فرو برد. گفت: « خب حالا دوستيم!»
چندشم شد. گفتم:« انگشتت رو در بيار. زشته! ». گفت: « برام يه بستني بخر». گفتم :« انگشتت رو در بيار تا بخرم» دستش را انداخت پايين. مرد جواني كه روي سكوي مقابل درس ميخواند، آمد طرفمان.
ـ خانوم اگه اذيتتون ميكنه …
و وقتي ديد من با اخم سر تكان ميدهم بقية حرفش را خورد .سرخ شد .«هندي» چشمكي به مرد زد و او شانه بالا انداخت و خنديد و رفت.
يكباره پرسيد: « تو، تو عاشق شدي؟ » اين را يواش پرسيد .فكر كردم چه بگويم؟! راست يا دروغ؟! برايش قصه ببافم؟! و بقية فكرم را با ديدن نگاه «هندي» فراموش كردم. يك لحظه به نظرم آمد كه چشمهاش آن حالتِ احمقانه را ندارد. با تيزهوشي نگاهم ميكرد. چشمهايش را تنگ كردهبود و حركاتم را زير نظر داشت. گفت: « پس عاشق شدي » به زحمت گفتم:« آره. » و راستش را گفتم و صدايم لرزيد.
حرصم گرفت. خواستم بگويم ديوانه تو اصلاً ميداني عشق چيست؟! اما به جايش گفتم:« اصلاً ميدوني چه جوري عاشق ميشن؟» قيافهاش دوباره همان حالت احمقانه را پيدا كرد. چند بار پلك زد و آسمان را نگاه كرد يعني كه دارم فكر ميكنم و بلاخره سرش را تكان داد. با انگشتهاش چشمهاش را نشان داد و گفت:« با اينا! ». و گفت:« مامانم ميگه فقط احمقا عاشق ميشن.» و خنديد.
-پس تو هم احمقي!
فكر كردم ساراي لعنتي !اين كه از صدتا عاقل هم عاقلتراست. شايد خودش را به ديوانگي زده و نفهميدم كه ديوانه نبودن «هندي» چه ربطي به سارا دارد. گفت: « من عاشق هر كي بشم، اين گل رو ميدم بهش». و دستش را گذاشت روي سينهاش. زوركي لبخندي زدم و گفتم: «خب تا حالا عاشق هيچ كس نشدي؟» و در دل به حماقتم خنديدم. گفت: «چرا.» و دوباره پلك زد و گفت: «پس منم يه احمقم مگه نه؟»از روي زانوهاش يك شكلات برداشت و با سر و صدا جويد و آب دهانش از گوشة لبهاش سرريز كرد. گفت: « آدم اگه عاشق چيزي باشه اونو آزاد ميكنه.». بغضم گرفت. آفتاب لعنتي هم نبود تا بگويم نور زد توي چشمم. «هندي» ساكت نشسته بود و نگاهم ميكرد. خنده و گريه قاتي شد.
-ميبيني؟ منم يه جورايي مثه تو ديوونم.
گفت: « عشقت مرده .نه؟»
اخم كردم: «نه! زندهاس. »
- اونو كه ميدونم.ولي عشقت مرده…
و داد كشيد:« عشق من كو؟ سهم من كجاست؟» و صداش اوج گرفت. اين صدا ديگر لوس نبود. كلمات را جويده نميگفت. رسا بود و خشن و من سخت ترسيده بودم كه نكند اين ديوانه واقعاً ديوانه نباشد؟!
داشت خودش را روي ويلچر تكان ميداد. پرسيدم: « ميدوني عشق چيه؟»
موهاي سرش سيخ شد و صورتش قرمز. چشمهاي سبزش سبزتر به نظر ميرسيد. بريده بريده گفت: « عشق يعني… يعني…» گفت: « يعني چي؟» و سرش كج شد و احمقانه نگاهم كرد.
گفتم:« عشق يعني… يعني…» و نتوانستم بگويم يعني چي.بغض كردم و آه كشيدم. بي اختيار دستههاي ويلچر را گرفتم و راه افتاديم.يادم هست كه من حرف ميزدم از او .اويي كه رفت و نماند و من .مني كه ماندم و مردم.حواسم نبود كه هرچه راز داشتم آشكار شد و حواسم بود كه سرش كج است و با دهان باز حرفهاي مرا با دقت گوش ميكند.
-اون عاشقت نبود؟
-نه! نبود.
-آخه چرا؟
و گفت:« تو كه ماهي. »
خنديدم:« اونم همينو بهم ميگفت.»
-پس آخه چرا رفت؟
و گفت:« آدم خيلي بدي بوده.»
گريه كردم:« نه! نيست.»
گفت:« پس آدم بدبختي بوده.»
و كجكي برگشت :«هنوزم ميبينياش؟»
-گاهي…
و گفتم:« راجع بهش فكراي بد نكن. آدم خوبي بود ولي خب من نتونستم عشق رو توش زنده كنم.»
-ازش بدم ميآد با غيظ گفت.
گفتم:« ولي من بخشيدمش.»
و خنديدم و گفتم:« تو هم ببخشش هند…» و نتوانستم بگويم «هندي».
«هندي» دوتا دستش را به لبة چرخها گير داد. هر دو ايستاديم.
-هنوزم عاشقشي؟
آن دو چشم تيله مانند و سبز تنگ شد و بيشتر برق زد.
-سعي ميكنم نباشم.
دهانش باز بود . آب دهانش را با آستينش پاك كرد و گفت: « پس بايد دوباره عاشق بشي.»
توي دلم بهش گفتم:« خفه شو.» . گفت:« بايد عاشق يكي ديگه بشي.يكي كه اونم عاشقت باشه. مثه من و اين گله…»
داد زدم:« بسه ديگه.كافيه! »
گفت:« اين يعني خفه شو! »
و بويش كرد و گفت: « راستي تو چرا بهم نميگي هندي؟»
-از اين اسم خوشم نميآد.
گفت:« خب تو منو با يه اسم ديگه صدا كن.»
و گفت: « اسم بچهات چيه؟ همونو بگو.»
تعجب كردم. به چشمهاي سبز و احمقش نگاه كردم و تعجب نكردم.
«هندي» گلبرگهاي گل سرخ را كند و ريخت روي زمين.
به خنده گفت:« يه اسم ديگه بگو.»
-اينجوري آزادش ميكني؟
به گريه گفت:« اين ديگه مرده. منم ديگه نميخوامش.»
به ساعتم نگاه كردم.دير شده بود.خيلي دير.
گفتم:« من بايد برم. اما اول بگو خونتون كجاست من ببرمت.»
بيرون پارك بوديم. رفتم روبرويش. يك ابرويش را بالا برده بود و با مسخرگي نگاهم ميكرد.
-تو هر روز ميآي اينجا؟
سر تكان داد :«آره .»
گوشه چادرم را كشيد و گفت:« برام بستني نخريدي.»
خريدم. گفتم:« تو بايد اسم داشته باشي. مثل همه .نه؟»
-آها !
آب بستني روي زانوهاش ريخت. انگشتهاش را ليسيد و گفت:« ولي به همه نميگم.»
بياختيار يك ابروم بالا رفت:« خب؟ »
گفت:«خم شو! ». خم شدم . گفت:« يوسُف.»
خنديدم «خب،آقا يوسف. حالا ميذاري من برم؟ »
-آره تو برو خونهتون.
و گفت:« نه! وايسا.»
گفت:« برام دوتا شاخه گل بخر.سرخ باشه.»
خريدم و وقتي برگشتم پسرهايي را ديدم كه دورش جمع شده بودند. نفهميدم چه گفتم و چقدر عصباني بودم.به خودم كه آمدم گونههام از خشم ميسوخت و «يوسف» گلها را جلوي صورتش گرفته بود و نگاهم ميكرد. گفت:« ديوونن. ولشون كن.» .گفتم:« ميخواي وايسم تا بيان دنبالت؟»
-نه، دادشم ميآد ميبردم.
يكي از گلها را داد دستم: « حالا برو خونهتون.»
و گفت:« نه، وايسا.بيا گلهامون رو بديم به هم بعد تو برو.»
خنديدم و آن يكي گل را گرفتم و آدمهاي دور و برم را نديدم كه به ما ميخنديدند.
-خداحافظ آقا يوسف.
گوشة چادرم را كشيد: «ميذاري عاشقت بشم؟» .با گريه گفت.
دويدم . دور شدم. داد زد:« اسمت چيه؟»
و بلند تر داد زد:« فردام بيا.تو رو خدا.»
به خانه نميدانم چطور رسيدم.فقط ميدانم كه مامان دعوايم كرد و سرم داد كشيد كه چرا تا اين موقع بيرون بودم و چرا گريه كردهام.گريه كردهبودم؟
با خيال راحت نشستم و گذاشتم دادهاي مامان تمام شود.خيال يوسف-ديوانهاي كه ديوانه نبود- از هر خيالي سنگين تر بود. رفتم توي حياط. لب باغچه نشستم و برگهاي زرد درخت آلبالويمان را كف دستم خرد كردم. مرتضي آمد كنارم نشست.
-آبجي، به منهم نميگي تا حالا كجا بودي؟
گفتم:« پارك ملت.»
گفت:« پس چرا به مامان نگفتي؟ »
برگها را به هوا پاشيدم و تا فردا ظهر را نميدانم چه كردم. بالاخره يك ساعت به ظهر مانده روي نيمكت نشستم تا بيايد.نمي دانم چرا به سارا دروغ گفتم كه ميخواهم كتاب بخرم. برايش بستني خريدهبودم و يك شاخه گل سرخ. كتابي باز كردم تا بخوانم كه صدايي گفت:« ببخشيد، اين مال شماست…»
سر بلند كردم. مرد جواني گل سرخ و پاكتي را به دستم داد و به سرعت رفت. دو صفحة تايپ شده توي پاكت بود:
« تقديم به تو كه به من آموختي عشق يعني … »
بسمهتعالي
پاياننامه
نام فيلمنامه: عشقستان
ارائه دهندگان: يوسف ابراهيمي
نادر احدي
مكان:…»
روي صفحه دوم با خط خوش نوشته شدهبود :
« آزمودم عقل دور انديش را»
«بعد از اين ديوانه سازم خويش را»
پاييز 1377