هندي
ديگر نميشد هيچ كاريش كرد. حالا كه آمدهبودم، بايد ميديدمش. يعني مجبور بودم. چرايش را نميدانستم، فقط ميدانستم كه هيچ جور نميشود «سارا» را راضي كرد كه دست از ماجراجويي بردارد و بگذارد مثل بچة آدم درسمان را بخوانيم.
اولين بار سارا ديده بودش.
ميگفت: «سر و وضعش خيلي مرتبه، حتي كفشهاش هم واكس خوردهاس. »
ميگفت: «ديوونة بيآزاريه. »
و ميگفت: «قيافهاش عينهو هنرپيشههاس.يه شاخة گل سرخ دستش ميگيره. هر روز ميآد توي پاركِ ملت با همه سلام و احوالپرسي ميكنه. به خصوص با دخترا! بعد هم از همهشون راجع به «عشق» ميپرسه!»
ميگفت:« اون گل سرخ رو تا آخر پيش خودش نگه ميداره ، به هيچكس نميده.»
و ميگفت:« خيلي با نمكه. بيچاره افليجه. شايد تو بتوني ازش سر در بياري. به نظرم يه زماني عاشق بوده، خل شده! ناسلامتي تو دانشجوي پزشكي هستي.»
و من ميدانستم كه هيچ كاري نميتوانم برايش بكنم و ميدانستم كه سارا هم اين را ميداند و همين باعث ميشد تا جوابش را ندهم.
ميگفت:« اصلاً ترس نداره. يه بيمارِ روانيه، همين! من اسمش رو گذاشتم «هندي». آخه مثه هنديا ميمونه. فقط چشماش…چشماش….» و با شيطنت ميخنديد .
- آنقدر حرفاي گنده گنده ميزنه، به خصوص وقتي براش بستني بخري!
و ميگفت:« حالا خودت ميبيني. چشماش …واي…» و ادايي در ميآورد كه يعني دارد غش ميكند.
فكر كردم حتماً كور است و بعد فكر كردم چه فكر احمقانهاي. آخر يك آدمِ كور كه نميتواند تنهايي توي پارك بگردد. زوركي لبخندي زدم. دستهام عرق كرده بودند. به نظرم نيم ساعتي ميشد كه مشتشان كردهبودم. ماليدمشان به چادرم و سعي كردم وانمود كنم كه نترسيدهام. سارا نيمكتي را در ساية درختان نشان داد و گفت:« بيا روي اين نيمكت بشينيم تا بياد …» . نپرسيدم از كجا ميداند كه او ميآيد آنجا و روي نيمكت نشستم. گفت:« بيا بستنيهامون رو بخوريم تا آب نشده. كم كم پيداش ميشه.» و سقلمهاي به پهلويم زد. فهميدم كه بايد چيزي بگويم مثلاً «اوهوم.» و گفتم.
فكر كردم آخر كدام آدمِ احمقي سرِ ظهر، ظلِ گرما ميآيد پارك؟! پروانة دم بالداري از روبرويم رد شد و بقية فكرم يادم رفت. سارا داد زد:« بستنيات…» بستني آب شدهبود و روي چادرم ميچكيد. بقية بستنيام را خوردم و چادرم را پاك كردم. بلند شدم تا چوببستني ها را توي سطل بيندازم. آنطرفِ خيابان كه رسيدم، برگشتم و سرِ جايم ميخكوب شدم. ديدمش! سايهاش را ميگويم. آفتاب ميزد توي چشمم و من نميتوانستم خودش را ببينم. همان وسط ايستادهبودم و بر و بر نگاهشان ميكردم. سايه روي ويلچر نشسته بود و سارا با او حرف ميزد. به نظرم پشتش به من بود. سايه را ميگويم. يكباره سارا بلند شد و سرِ ويلچر را برگرداند طرف من. مي دانستم كه بايد فرار كنم اما پاهايم به زمين چسبيده بودند. برگشتم و ديدم چند نفر نگاهمان ميكنند و ميخندند. همانجا ايستادم و نزديك شدن سايه و سارا را تماشا كردم. قلبم به شدت ميزد و بدنم داغ شدهبود. انگار سايه و سارا ميخنديدند. آفتاب كورم كرد و من فكر كردم كه دهانشان آنقدر باز شده كه مرا فرو دهند. نفهميدم چه شد. به نظرم سلامي شنيدم و جواب دادم، با ترس. نميتوانستم نگاهش كنم. ميتوانستم اما ميترسيدم. دوباره روي نيمكت نشسته بوديم، من و سارا و او روبرويمان. تازه ديدمش.«هندي» را ميگويم كه ديگر سايه نبود و درست روبرويم با چشمهاي« درشت»اش مرا نگاه ميكرد.
گفتم:«…» لال شدم! و يادم رفت چه ميخواستم بگويم و به اندازة همة دنيا از خودم خجالت كشيدم! قلبم هنوز تند ميزد و دستهام عرق كرده بودند و چوببستني ها را درمشت ميفشردم. «هندي» هنوز مرا نگاه ميكرد و حرفي نميزد. جوان بود. بيست و اندي ساله به نظر ميرسيدپوستش مثلِ جنوبي ها برنزه شده بود و چشمهاش، سبز بودند. سبزِ سبزِ سبز…
سارا با هيجان گفت:« هندي! اين هم دوستِ من «مريم »خانوم كه برات گفتم.» و با انگشت مرا نشان داد. چپ چپ نگاهش كردم كه فوري انگشتش را انداخت . لازم به اين كار نبود. آفتاب ديگر نبود و من ديدم كه چشمهاي «هندي» به طرز احمقانهاي باز و بسته شد يعني كه «آره» .به دستهاش نگاه كردم. گل سرخي نداشت. سارا نگاهم را ديد و گفت:« هندي! پس گلِ سرخت كو؟» .«هندي» ديگر نگاهم نميكرد و من نميتوانستم چشمهاي سبزش را ببينم. دستش را توي يقة پيراهنش فرو برد و يك شاخه گل سرخ پژمرده بيرون كشيد. سارا چشمكي به من زد و دستش را دراز كرد طرفش.
-هندي، گلت رو به من ميدي؟
و باز چشمكي زد. من ديدم كه چشمهاي سبز هندي يك لحظه تنگ شدند و رنگ تيره به خود گرفتند. فرصت نكردم اين را به سارا بفهمانم چون «هندي» به سرعت گل را توي لباسش مخفي كرد و گفت:« ُنچ!» و چشمهايش را بست. سارا دستهايش را با هيجان به هم كوبيد و داد زد:«واييي! بستنيات آب شد.» .«هندي» بستني را گرفت و چشمهاش برق زد. بستني تقريباً آب شدهبود و از لابهلاي انگشاتنش ميچكيد. زبانش را درميآورد و بستني را ليس ميزد و ميخنديد. سارا يك مشت شكلات هم از جيبش درآورد. از اينكه او با «هندي» مثل بچه هاي دوساله رفتار ميكرد كفري شدهبودم. گفتم:« مسخره بازي بسه سارا !» و عضلات صورتم منقبض شدند. «هندي» با بهت نگاهم كرد و سارا هم. به نظرم داد كشيده بودم. سارا منمن كرد:« خب، خب، تو بيا باهاش حرف بزن خانوم دكتر. من كلاس دارم بايد برم…». از كيفش يك ضبط صوت بيرون كشيد و داد دستم .
-ميدونستم كه به فكرت نميرسه! و چشمكي زد و دويد.
-هندي جونم، باي باي!
با صداي ضعيفي گفتم:« سارا نرو. »
داد زدم: « سارا، برگرد.»
و نگاههاي مردم را ناديده گرفتم. توي دلم اضافه كردم « احمق لعنتي!»
به ساعتم نگاه كردم كه دويِ بعد از ظهر را نشان ميداد.«هندي» دستهاش را به پيراهنش ماليد و مثل احمقها يكبري نگاهم كرد. ديدم كه چقدر بهم نزديك است و اگر بخواهد بلايي سرم بياورد به راحتي آبخوردن ميتواند. آب دهانم را فرو دادم و فكر كردم كه پس چرا حرف نميزند؟! اما آخر يك ديوانه چه ميخواست به من بگويد؟ نفهميدم كي گفتم« خب، پس چرا حرف نميزني؟» و نگفتم «هندي»! گفت:« اين يعني اينكه ميخواي با من دوست بشي.نه؟» صداش مثل چشمهاش زيبا بود و طنين خاصي داشت اگرچه كلمات را جويده و نارسا تلفظ ميكرد و اگرچه مثل چشمهاش پر بود از حماقت. خنديدم و گفتم: « من از اين كلمه خوشم نميآد ولي تو ميتوني اينطوري فكر كني.» لبهايش به طرز احمقانهاي به خنده باز شد و من ديدم كه چشمهاش برعكس لبهاش نميخنديد. تعجب كردم از اينكه صدايم نميلرزد. گفت:« معلومه كه بدت ميآد. » و سرش را يكبري كرد و چند بار پلك زد. خندهام گرفت.
-از كجا معلومه؟
وقتي اين را گفتم حواسم به مردي بود كه با مسخرگي من و «هندي» را به خانوادهاش نشان ميداد و ميخنديد. خندهام فراموشم شد. «هندي» گفت:« از اخمت معلومه! »
گفت:« تازه اينجوري كه با كسي دوس نميشن! »
گفتم: «خب؟ »
گفت:« سلام!» و دوباره سرش را مثل احمقها تكان داد و پلك زد.
دوباره گفت:« سلام! »
گفتم: «عليكِ سلام».
خنديد و انگشتش را توي دماغش فرو برد. گفت: « خب حالا دوستيم!»
چندشم شد. گفتم:« انگشتت رو در بيار. زشته! ». گفت: « برام يه بستني بخر». گفتم :« انگشتت رو در بيار تا بخرم» دستش را انداخت پايين. مرد جواني كه روي سكوي مقابل درس ميخواند، آمد طرفمان.
ـ خانوم اگه اذيتتون ميكنه …
و وقتي ديد من با اخم سر تكان ميدهم بقية حرفش را خورد .سرخ شد .«هندي» چشمكي به مرد زد و او شانه بالا انداخت و خنديد و رفت.
يكباره پرسيد: « تو، تو عاشق شدي؟ » اين را يواش پرسيد .فكر كردم چه بگويم؟! راست يا دروغ؟! برايش قصه ببافم؟! و بقية فكرم را با ديدن نگاه «هندي» فراموش كردم. يك لحظه به نظرم آمد كه چشمهاش آن حالتِ احمقانه را ندارد. با تيزهوشي نگاهم ميكرد. چشمهايش را تنگ كردهبود و حركاتم را زير نظر داشت. گفت: « پس عاشق شدي » به زحمت گفتم:« آره. » و راستش را گفتم و صدايم لرزيد.
حرصم گرفت. خواستم بگويم ديوانه تو اصلاً ميداني عشق چيست؟! اما به جايش گفتم:« اصلاً ميدوني چه جوري عاشق ميشن؟» قيافهاش دوباره همان حالت احمقانه را پيدا كرد. چند بار پلك زد و آسمان را نگاه كرد يعني كه دارم فكر ميكنم و بلاخره سرش را تكان داد. با انگشتهاش چشمهاش را نشان داد و گفت:« با اينا! ». و گفت:« مامانم ميگه فقط احمقا عاشق ميشن.» و خنديد.
-پس تو هم احمقي!
فكر كردم ساراي لعنتي !اين كه از صدتا عاقل هم عاقلتراست. شايد خودش را به ديوانگي زده و نفهميدم كه ديوانه نبودن «هندي» چه ربطي به سارا دارد. گفت: « من عاشق هر كي بشم، اين گل رو ميدم بهش». و دستش را گذاشت روي سينهاش. زوركي لبخندي زدم و گفتم: «خب تا حالا عاشق هيچ كس نشدي؟» و در دل به حماقتم خنديدم. گفت: «چرا.» و دوباره پلك زد و گفت: «پس منم يه احمقم مگه نه؟»از روي زانوهاش يك شكلات برداشت و با سر و صدا جويد و آب دهانش از گوشة لبهاش سرريز كرد. گفت: « آدم اگه عاشق چيزي باشه اونو آزاد ميكنه.». بغضم گرفت. آفتاب لعنتي هم نبود تا بگويم نور زد توي چشمم. «هندي» ساكت نشسته بود و نگاهم ميكرد. خنده و گريه قاتي شد.
-ميبيني؟ منم يه جورايي مثه تو ديوونم.
گفت: « عشقت مرده .نه؟»
اخم كردم: «نه! زندهاس. »
- اونو كه ميدونم.ولي عشقت مرده…
و داد كشيد:« عشق من كو؟ سهم من كجاست؟» و صداش اوج گرفت. اين صدا ديگر لوس نبود. كلمات را جويده نميگفت. رسا بود و خشن و من سخت ترسيده بودم كه نكند اين ديوانه واقعاً ديوانه نباشد؟!
داشت خودش را روي ويلچر تكان ميداد. پرسيدم: « ميدوني عشق چيه؟»
موهاي سرش سيخ شد و صورتش قرمز. چشمهاي سبزش سبزتر به نظر ميرسيد. بريده بريده گفت: « عشق يعني… يعني…» گفت: « يعني چي؟» و سرش كج شد و احمقانه نگاهم كرد.
گفتم:« عشق يعني… يعني…» و نتوانستم بگويم يعني چي.بغض كردم و آه كشيدم. بي اختيار دستههاي ويلچر را گرفتم و راه افتاديم.يادم هست كه من حرف ميزدم از او .اويي كه رفت و نماند و من .مني كه ماندم و مردم.حواسم نبود كه هرچه راز داشتم آشكار شد و حواسم بود كه سرش كج است و با دهان باز حرفهاي مرا با دقت گوش ميكند.
-اون عاشقت نبود؟
-نه! نبود.
-آخه چرا؟
و گفت:« تو كه ماهي. »
خنديدم:« اونم همينو بهم ميگفت.»
-پس آخه چرا رفت؟
و گفت:« آدم خيلي بدي بوده.»
گريه كردم:« نه! نيست.»
گفت:« پس آدم بدبختي بوده.»
و كجكي برگشت :«هنوزم ميبينياش؟»
-گاهي…
و گفتم:« راجع بهش فكراي بد نكن. آدم خوبي بود ولي خب من نتونستم عشق رو توش زنده كنم.»
-ازش بدم ميآد با غيظ گفت.
گفتم:« ولي من بخشيدمش.»
و خنديدم و گفتم:« تو هم ببخشش هند…» و نتوانستم بگويم «هندي».
«هندي» دوتا دستش را به لبة چرخها گير داد. هر دو ايستاديم.
-هنوزم عاشقشي؟
آن دو چشم تيله مانند و سبز تنگ شد و بيشتر برق زد.
-سعي ميكنم نباشم.
دهانش باز بود . آب دهانش را با آستينش پاك كرد و گفت: « پس بايد دوباره عاشق بشي.»
توي دلم بهش گفتم:« خفه شو.» . گفت:« بايد عاشق يكي ديگه بشي.يكي كه اونم عاشقت باشه. مثه من و اين گله…»
داد زدم:« بسه ديگه.كافيه! »
گفت:« اين يعني خفه شو! »
و بويش كرد و گفت: « راستي تو چرا بهم نميگي هندي؟»
-از اين اسم خوشم نميآد.
گفت:« خب تو منو با يه اسم ديگه صدا كن.»
و گفت: « اسم بچهات چيه؟ همونو بگو.»
تعجب كردم. به چشمهاي سبز و احمقش نگاه كردم و تعجب نكردم.
«هندي» گلبرگهاي گل سرخ را كند و ريخت روي زمين.
به خنده گفت:« يه اسم ديگه بگو.»
-اينجوري آزادش ميكني؟
به گريه گفت:« اين ديگه مرده. منم ديگه نميخوامش.»
به ساعتم نگاه كردم.دير شده بود.خيلي دير.
گفتم:« من بايد برم. اما اول بگو خونتون كجاست من ببرمت.»
بيرون پارك بوديم. رفتم روبرويش. يك ابرويش را بالا برده بود و با مسخرگي نگاهم ميكرد.
-تو هر روز ميآي اينجا؟
سر تكان داد :«آره .»
گوشه چادرم را كشيد و گفت:« برام بستني نخريدي.»
خريدم. گفتم:« تو بايد اسم داشته باشي. مثل همه .نه؟»
-آها !
آب بستني روي زانوهاش ريخت. انگشتهاش را ليسيد و گفت:« ولي به همه نميگم.»
بياختيار يك ابروم بالا رفت:« خب؟ »
گفت:«خم شو! ». خم شدم . گفت:« يوسُف.»
خنديدم «خب،آقا يوسف. حالا ميذاري من برم؟ »
-آره تو برو خونهتون.
و گفت:« نه! وايسا.»
گفت:« برام دوتا شاخه گل بخر.سرخ باشه.»
خريدم و وقتي برگشتم پسرهايي را ديدم كه دورش جمع شده بودند. نفهميدم چه گفتم و چقدر عصباني بودم.به خودم كه آمدم گونههام از خشم ميسوخت و «يوسف» گلها را جلوي صورتش گرفته بود و نگاهم ميكرد. گفت:« ديوونن. ولشون كن.» .گفتم:« ميخواي وايسم تا بيان دنبالت؟»
-نه، دادشم ميآد ميبردم.
يكي از گلها را داد دستم: « حالا برو خونهتون.»
و گفت:« نه، وايسا.بيا گلهامون رو بديم به هم بعد تو برو.»
خنديدم و آن يكي گل را گرفتم و آدمهاي دور و برم را نديدم كه به ما ميخنديدند.
-خداحافظ آقا يوسف.
گوشة چادرم را كشيد: «ميذاري عاشقت بشم؟» .با گريه گفت.
دويدم . دور شدم. داد زد:« اسمت چيه؟»
و بلند تر داد زد:« فردام بيا.تو رو خدا.»
به خانه نميدانم چطور رسيدم.فقط ميدانم كه مامان دعوايم كرد و سرم داد كشيد كه چرا تا اين موقع بيرون بودم و چرا گريه كردهام.گريه كردهبودم؟
با خيال راحت نشستم و گذاشتم دادهاي مامان تمام شود.خيال يوسف-ديوانهاي كه ديوانه نبود- از هر خيالي سنگين تر بود. رفتم توي حياط. لب باغچه نشستم و برگهاي زرد درخت آلبالويمان را كف دستم خرد كردم. مرتضي آمد كنارم نشست.
-آبجي، به منهم نميگي تا حالا كجا بودي؟
گفتم:« پارك ملت.»
گفت:« پس چرا به مامان نگفتي؟ »
برگها را به هوا پاشيدم و تا فردا ظهر را نميدانم چه كردم. بالاخره يك ساعت به ظهر مانده روي نيمكت نشستم تا بيايد.نمي دانم چرا به سارا دروغ گفتم كه ميخواهم كتاب بخرم. برايش بستني خريدهبودم و يك شاخه گل سرخ. كتابي باز كردم تا بخوانم كه صدايي گفت:« ببخشيد، اين مال شماست…»
سر بلند كردم. مرد جواني گل سرخ و پاكتي را به دستم داد و به سرعت رفت. دو صفحة تايپ شده توي پاكت بود:
« تقديم به تو كه به من آموختي عشق يعني … »
بسمهتعالي
پاياننامه
نام فيلمنامه: عشقستان
ارائه دهندگان: يوسف ابراهيمي
نادر احدي
مكان:…»
روي صفحه دوم با خط خوش نوشته شدهبود :
« آزمودم عقل دور انديش را»
«بعد از اين ديوانه سازم خويش را»
پاييز 1377
