Archive for » می, 2003 «

May
17

هندي
ديگر نمي‏‏شد هيچ كاريش كرد. حالا كه آمده‏بودم، بايد مي‏ديدمش. يعني مجبور بودم. چرايش را نمي‏دانستم، فقط مي‏دانستم كه هيچ جور نمي‏شود «سارا» را راضي كرد كه دست از ماجراجويي بردارد و بگذارد مثل بچة آدم درسمان را بخوانيم.
اولين بار سارا ديده بودش.
مي‏گفت: «سر و وضعش خيلي مرتبه، حتي كفشهاش هم واكس خورده‏اس. »
مي‏گفت:‌ «ديوونة بي‏آزاريه. »
و مي‏گفت: «قيافه‏اش عينهو هنرپيشه‏هاس.يه شاخة گل سرخ دستش مي‏گيره. هر روز مي‏آد توي پاركِ ملت با همه سلام و احوالپرسي مي‏كنه. به خصوص با دخترا! بعد هم از همه‏شون راجع به «عشق» مي‏پرسه!‌»
مي‏گفت:‌« اون گل سرخ رو تا آخر پيش خودش نگه مي‏داره ، به هيچكس نمي‏ده.»
و مي‏گفت:‌« خيلي با نمكه. بيچاره افليجه. شايد تو بتوني ازش سر در بياري. به نظرم يه زماني عاشق بوده، خل شده! ناسلامتي تو دانشجوي پزشكي هستي.‌»
و من مي‏دانستم كه هيچ كاري نمي‏توانم برايش بكنم و مي‏دانستم كه سارا هم اين را مي‏داند و همين باعث مي‏شد تا جوابش را ندهم.
مي‏گفت:‌« اصلاً ترس نداره. يه بيمارِ روانيه، همين! من اسمش رو گذاشتم «هندي». آخه مثه هنديا مي‏مونه. فقط چشماش…چشماش….» و با شيطنت مي‏خنديد .
-‌ آنقدر حرفاي گنده گنده مي‏زنه، به خصوص وقتي براش بستني بخري!
و مي‏گفت:« حالا خودت مي‏بيني. چشماش …واي…» و ادايي در مي‏آورد كه يعني دارد غش مي‏كند.
فكر كردم حتماً كور است و بعد فكر كردم چه فكر احمقانه‏اي. آخر يك آدمِ كور كه نمي‏تواند تنهايي توي پارك بگردد. زوركي لبخندي زدم. دستهام عرق كرده بودند. به نظرم نيم ساعتي مي‏شد كه مشتشان كرده‏بودم. ماليدمشان به چادرم و سعي كردم وانمود كنم كه نترسيده‏ام. سارا نيمكتي را در ساية درختان نشان داد و گفت:‌« بيا روي اين نيمكت بشينيم تا بياد …» . نپرسيدم از كجا مي‏داند كه او مي‏آيد آنجا و روي نيمكت نشستم. گفت:‌« بيا بستني‏هامون رو بخوريم تا آب نشده. كم كم پيداش مي‏شه.» و سقلمه‏اي به پهلويم زد. فهميدم كه بايد چيزي بگويم مثلاً «اوهوم.» و گفتم.
فكر كردم آخر كدام آدمِ احمقي سرِ ظهر، ظلِ گرما مي‏آيد پارك؟! پروانة دم بالداري از روبرويم رد شد و بقية فكرم يادم رفت. سارا داد زد:« بستني‏ات…» بستني آب شده‏بود و روي چادرم مي‏چكيد. بقية بستني‏ام را خوردم و چادرم را پاك كردم. بلند شدم تا چوب‏بستني ها را توي سطل بيندازم. آنطرفِ خيابان كه رسيدم، برگشتم و سرِ جايم ميخكوب شدم. ديدمش! سايه‏اش را مي‏گويم. آفتاب مي‏زد توي چشمم و من نمي‏توانستم خودش را ببينم. همان وسط ايستاده‏بودم و بر و بر نگاهشان مي‏كردم. سايه روي ويلچر نشسته بود و سارا با او حرف مي‏زد. به نظرم پشتش به من بود. سايه را مي‏گويم. يكباره سارا بلند شد و سرِ ويلچر را برگرداند طرف من. مي دانستم كه بايد فرار كنم اما پاهايم به زمين چسبيده بودند. برگشتم و ديدم چند نفر نگاهمان مي‏كنند و مي‏خندند. همانجا ايستادم و نزديك شدن سايه و سارا را تماشا كردم. قلبم به شدت مي‏زد و بد‎‏‏‏نم داغ شده‏بود. انگار سايه و سارا مي‏خنديدند. آفتاب كورم كرد و من فكر كردم كه دهانشان آنقدر باز شده كه مرا فرو دهند. نفهميدم چه شد. به نظرم سلامي شنيدم و جواب دادم، با ترس. نمي‏توانستم نگاهش كنم. مي‏توانستم اما مي‏ترسيدم. دوباره روي نيمكت نشسته بوديم، من و سارا و او روبرويمان. تازه ديدمش.«هندي» را مي‏گويم كه ديگر سايه نبود و درست روبرويم با چشمهاي« درشت»‏اش مرا نگاه مي‏كرد.
گفتم:‌«…» لال شدم! و يادم رفت چه مي‏خواستم بگويم و به اندازة همة دنيا از خودم خجالت كشيدم! قلبم هنوز تند مي‏زد و دستهام عرق كرده بودند و چوب‏بستني ها را درمشت مي‏فشردم. «هندي» هنوز مرا نگاه مي‏كرد و حرفي نمي‏زد. جوان بود. بيست و اندي ساله به نظر مي‏رسيدپوستش مثلِ جنوبي ها برنزه شده بود و چشمهاش، سبز بودند. سبزِ سبزِ سبز…
سارا با هيجان گفت:« هندي! اين هم دوستِ من «مريم »‏خانوم كه برات گفتم.» و با انگشت مرا نشان داد. چپ چپ نگاهش كردم كه فوري انگشتش را انداخت . لازم به اين كار نبود. آفتاب ديگر نبود و من ديدم كه چشمهاي «هندي» به طرز احمقانه‏اي باز و بسته شد يعني كه «آره» .به دستهاش نگاه كردم. گل سرخي نداشت. سارا نگاهم را ديد و گفت:« هندي! پس گلِ سرخت كو؟» .«هندي» ديگر نگاهم نمي‏كرد و من نمي‏توانستم چشمهاي سبزش را ببينم. دستش را توي يقة پيراهنش فرو برد و يك شاخه گل سرخ پژمرده بيرون كشيد. سارا چشمكي به من زد و دستش را دراز كرد طرفش.
-هندي، گلت رو به من مي‏دي؟
و باز چشمكي زد. من ديدم كه چشمهاي سبز هندي يك لحظه تنگ شدند و رنگ تيره به خود گرفتند. فرصت نكردم اين را به سارا بفهمانم چون «هندي» به سرعت گل را توي لباسش مخفي كرد و گفت:« ُنچ!» و چشمهايش را بست. سارا دستهايش را با هيجان به هم كوبيد و داد زد:‌«‌واي‏ي‏‏ي! بستني‏ات آب شد.» .«هندي» بستني را گرفت و چشمهاش برق زد. بستني تقريباً آب شده‏بود و از لابه‏لاي انگشاتنش مي‏چكيد. زبانش را درمي‏آورد و بستني را ليس مي‏زد و مي‏خنديد. سارا يك مشت شكلات هم از جيبش درآورد. از اينكه او با «هندي» مثل بچه هاي دو‏ساله رفتار مي‏كرد كفري شده‏بودم. گفتم:« مسخره بازي بسه سارا !» و عضلات صورتم منقبض شدند. «هندي» با بهت نگاهم كرد و سارا هم. به نظرم داد كشيده بودم. سارا من‏من كرد:‌« خب، خب، تو بيا باهاش حرف بزن خانوم دكتر. من كلاس دارم بايد برم…». از كيفش يك ضبط صوت بيرون كشيد و داد دستم .
-مي‏دونستم كه به فكرت نمي‏رسه! و چشمكي زد و دويد.
-هندي جونم، باي باي!
با صداي ضعيفي گفتم:« سارا نرو. »
داد زدم: « سارا، برگرد.»
و نگاههاي مردم را ناديده گرفتم. توي دلم اضافه كردم « احمق لعنتي!»
به ساعتم نگاه كردم كه دويِ بعد از ظهر را نشان مي‏داد.«هندي» دستهاش را به پيراهنش ماليد و مثل احمقها يكبري نگاهم كرد. ديدم كه چقدر بهم نزديك است و اگر بخواهد بلايي سرم بياورد به راحتي آب‏خوردن مي‏تواند. آب دهانم را فرو دادم و فكر كردم كه پس چرا حرف نمي‏زند؟! اما آخر يك ديوانه چه مي‏خواست به من بگويد؟ نفهميدم كي گفتم‌« خب، پس چرا حرف نمي‏زني؟» و نگفتم «هندي»!  گفت:« اين يعني اينكه مي‏خواي با من دوست بشي.نه؟» صداش مثل چشمهاش زيبا بود و طنين خاصي داشت اگرچه كلمات را جويده و نارسا تلفظ مي‏كرد و اگرچه مثل چشمهاش پر بود از حماقت. خنديدم و گفتم: « من از اين كلمه خوشم نمي‏آد ولي تو مي‏توني اينطوري فكر كني.‌» لبهايش به طرز احمقانه‏اي به خنده باز شد و من ديدم كه چشمهاش برعكس لبهاش نمي‏خنديد. تعجب كردم از اينكه صدايم نمي‏لرزد. گفت:« معلومه كه بدت مي‎آد‌.‌ » و سرش را يكبري كرد و چند بار پلك زد. خنده‏ام گرفت.
-از كجا معلومه؟
وقتي اين را گفتم حواسم به مردي بود كه با مسخرگي من و «هندي» را به خانواده‏اش نشان مي‏داد و مي‏خنديد. خنده‏ام فراموشم شد. «هندي» گفت:« از اخمت معلومه! »
گفت:« تازه اينجوري كه با كسي دوس نمي‏شن‌! »
گفتم: «خب؟ »
گفت:« سلام!» و دوباره سرش را مثل احمقها تكان داد و پلك زد.
دوباره گفت:« سلام! »
گفتم: «عليكِ سلام».
خنديد و انگشتش را توي دماغش فرو برد. گفت: « خب حالا دوستيم!»
چندشم شد. گفتم:« انگشتت رو در بيار. زشته! ». گفت: « برام يه بستني بخر». گفتم :« انگشتت رو در بيار تا بخرم» دستش را انداخت پايين. مرد جواني كه روي سكوي مقابل درس مي‏خواند، آمد طرفمان.
ـ خانوم اگه اذيتتون مي‏كنه …
و وقتي ديد من با اخم سر تكان مي‏دهم بقية حرفش را خورد .سرخ شد .‌«هندي» چشمكي به مرد زد و او شانه بالا انداخت و خنديد و رفت.
يكباره پرسيد: « تو، تو عاشق شدي؟ » اين را يواش پرسيد .فكر كردم چه بگويم؟! راست يا دروغ؟! برايش قصه ببافم؟! و بقية فكرم را با ديدن نگاه «هندي» فراموش كردم. يك لحظه به نظرم آمد كه چشمهاش آن حالتِ احمقانه را ندارد. با تيز‏هوشي نگاهم مي‏كرد. چشمهايش را تنگ كرده‏بود و حركاتم را زير نظر داشت. گفت: « پس عاشق شدي » به زحمت گفتم:«‌ آره. » و راستش را گفتم و صدايم لرزيد.
حرصم گرفت. خواستم بگويم ديوانه تو اصلاً مي‏داني عشق چيست؟! اما به جايش گفتم:« اصلاً مي‏دوني چه جوري عاشق مي‏شن؟» قيافه‏اش دوباره همان حالت احمقانه را پيدا كرد. چند بار پلك زد و آسمان را نگاه كرد يعني كه دارم فكر مي‏كنم و بلاخره سرش را تكان داد. با انگشتهاش چشمهاش را نشان داد و گفت:«‌ با اينا! ». و گفت:« مامانم مي‏گه فقط احمقا عاشق مي‏شن.» و خنديد.
-پس تو هم احمقي!
فكر كردم ساراي لعنتي !اين كه از صدتا عاقل هم عاقل‏تراست. شايد خودش را به ديوانگي زده و نفهميدم كه ديوانه نبودن «هندي» چه ربطي به سارا دارد. گفت: « من عاشق هر كي بشم، اين گل رو مي‏دم بهش». و دستش را گذاشت روي سينه‏اش. زوركي لبخندي زدم و گفتم: «خب تا حالا عاشق هيچ كس نشدي؟» و در دل به حماقتم خنديدم. گفت: «چرا.» و دوباره پلك زد و گفت:‌ «پس منم يه احمقم مگه نه؟»از روي زانوهاش يك شكلات برداشت و با سر و صدا جويد و آب دهانش از گوشة لبهاش سرريز كرد. گفت: « آدم اگه عاشق چيزي باشه اونو آزاد مي‏كنه.». بغضم گرفت. آفتاب لعنتي هم نبود تا بگويم نور زد توي چشمم. «هندي» ساكت نشسته بود و نگاهم مي‏كرد. خنده و گريه قاتي شد.
-مي‏بيني؟ منم يه جورايي مثه تو ديوونم.
گفت: « عشقت مرده .نه؟»
اخم كردم: «نه! زنده‏اس.‌ »
- اونو كه مي‏دونم.ولي عشقت مرده…
و داد كشيد:« عشق من كو؟ سهم من كجاست؟» و صداش اوج گرفت. اين صدا ديگر لوس نبود. كلمات را جويده نمي‏گفت. رسا بود و خشن و من سخت ترسيده بودم كه نكند اين ديوانه واقعاً ديوانه نباشد؟!
داشت خودش را روي ويلچر تكان مي‏داد. پرسيدم: « مي‏دوني عشق چيه؟»
موهاي سرش سيخ شد و صورتش قرمز. چشمهاي سبزش سبزتر به نظر مي‏رسيد. بريده بريده گفت: « عشق يعني… يعني…» گفت: « يعني چي؟» و سرش كج شد و احمقانه نگاهم كرد.
گفتم:« عشق يعني… يعني…» و نتوانستم بگويم يعني چي.بغض كردم و آه كشيدم. بي اختيار دسته‏هاي ويلچر را گرفتم و راه افتاديم.يادم هست كه من حرف مي‏زدم از او .اويي كه رفت و نماند و من .مني كه ماندم و مردم.حواسم نبود كه هرچه راز داشتم آشكار شد و حواسم بود كه سرش كج است و با دهان باز حرفهاي مرا با دقت گوش مي‏كند.
-اون عاشقت نبود؟
-نه! نبود.
-آخه چرا؟
و گفت:‌« تو كه ماهي. »
خنديدم:« اونم همينو بهم مي‏گفت.»
-پس آخه چرا رفت؟
و گفت:« آدم خيلي بدي بوده.»
گريه كردم:« نه! نيست.»
گفت:« پس آدم بدبختي بوده.»
و كجكي برگشت :«هنوزم مي‏بيني‏اش؟»
-گاهي…
و گفتم:« راجع بهش فكراي بد نكن.‌ آدم خوبي بود ولي خب من نتونستم عشق رو توش زنده كنم.»
-ازش بدم مي‏آد      با غيظ گفت.
گفتم:« ولي من بخشيدمش.»
و خنديدم و گفتم:« تو هم ببخشش هند…» و نتوانستم بگويم «هندي».
«هندي» دوتا دستش را به لبة چرخها گير داد. هر دو ايستاديم.
-هنوزم عاشقشي؟
آن دو چشم تيله مانند و سبز تنگ شد و بيشتر برق زد.
-سعي مي‏كنم نباشم.
دهانش باز بود . آب دهانش را با آستينش پاك كرد و گفت: « پس بايد دوباره عاشق بشي.»
توي دلم بهش گفتم:« خفه شو.» . گفت:« بايد عاشق يكي ديگه بشي.يكي كه اونم عاشقت باشه. مثه من و اين گله…»
داد زدم:« بسه ديگه.كافيه! »
گفت:« اين يعني خفه شو! »
و بويش كرد و گفت: « راستي تو چرا بهم نمي‏گي هندي؟»
-از اين اسم خوشم نمي‏آد.
گفت:« خب تو منو با يه اسم ديگه صدا كن.»
و گفت: « اسم بچه‏ات چيه؟ همونو بگو.»
تعجب كردم. به چشمهاي سبز و احمقش نگاه كردم و تعجب نكردم.
«هندي» گلبرگهاي گل سرخ را ‏كند و ‏ريخت روي زمين.
به خنده گفت:« يه اسم ديگه بگو.»
-اينجوري آزادش مي‏كني؟
به گريه گفت:« اين ديگه مرده. منم ديگه نمي‏خوامش.»
به ساعتم نگاه كردم.دير شده بود.خيلي دير.
گفتم:« من بايد برم. اما اول بگو خونتون كجاست من ببرمت.»
بيرون پارك بوديم. رفتم روبرويش. يك ابرويش را بالا برده بود و با مسخرگي نگاهم مي‏كرد.
-تو هر روز مي‏آي اينجا؟
سر تكان داد :«آره .»
گوشه چادرم را كشيد و گفت:« برام بستني نخريدي.»
خريدم. گفتم:« تو بايد اسم داشته باشي. مثل همه .نه؟»
-آها !
آب بستني روي زانوهاش ريخت. انگشتهاش را ليسيد و گفت:« ولي به همه نمي‏گم.»
بي‏اختيار يك ابروم بالا رفت:« خب؟ »
گفت:«خم شو! ». خم شدم . گفت:« يوسُف.»
خنديدم «خب،آقا يوسف. حالا مي‏ذاري من برم؟ »
-آره تو برو خونه‏تون.
و گفت:« نه! وايسا.»
گفت:« برام دوتا شاخه گل بخر.سرخ باشه.»
خريدم و وقتي برگشتم پسرهايي را ديدم كه دورش جمع شده بودند. نفهميدم چه گفتم و چقدر عصباني بودم.به خودم كه آمدم گونه‏هام از خشم مي‏سوخت و «يوسف» گلها را جلوي صورتش گرفته بود و نگاهم مي‏كرد. گفت:« ديوونن. ولشون كن.» .گفتم:« مي‏خواي وايسم تا بيان دنبالت؟»
-نه، دادشم مي‏آد مي‏بردم.
يكي از گلها را داد دستم: « حالا برو خونه‏تون.‌»
و گفت:‌« نه، وايسا.بيا گلهامون رو بديم به هم بعد تو برو.»
خنديدم و آن يكي گل را گرفتم و آدمهاي دور و برم را نديدم كه به ما مي‏خنديدند.
-خداحافظ آقا يوسف.
گوشة چادرم را كشيد: «مي‏ذاري عاشقت بشم؟» .با گريه گفت.
دويدم . دور شدم. داد زد:« اسمت چيه؟»
و بلند تر داد زد:« فردام بيا.تو رو خدا.»
به خانه نمي‏دانم چطور رسيدم.فقط مي‏دانم كه مامان دعوايم كرد و سرم داد كشيد كه چرا تا اين موقع بيرون بودم و چرا گريه كرده‏ام.گريه كرده‏بودم؟
با خيال راحت نشستم و گذاشتم دادهاي مامان تمام شود.خيال يوسف-ديوانه‏اي كه ديوانه نبود- از هر خيالي سنگين تر بود. رفتم توي حياط. لب باغچه نشستم و برگهاي زرد درخت آلبالويمان را كف دستم خرد كردم. مرتضي آمد كنارم نشست.
-آبجي، به منهم نمي‏گي تا حالا كجا بودي؟
گفتم:« پارك ملت.»
گفت:« پس چرا به مامان نگفتي؟ »
برگها را به هوا پاشيدم و تا فردا ظهر را نمي‏دانم چه كردم. بالاخره يك ساعت به ظهر مانده روي نيمكت نشستم تا بيايد.نمي دانم چرا به سارا دروغ گفتم كه مي‏خواهم كتاب بخرم. برايش بستني خريده‏بودم و يك شاخه گل سرخ. كتابي باز كردم تا بخوانم كه صدايي گفت:« ببخشيد، اين مال شماست…»
سر بلند كردم. مرد جواني  گل سرخ و پاكتي را به دستم داد و به سرعت رفت. دو صفحة تايپ شده توي پاكت بود:
« تقديم به تو كه به من آموختي عشق يعني … »
بسمه‏تعالي
پايان‏نامه
نام فيلمنامه: عشقستان
ارائه دهندگان: يوسف ابراهيمي
نادر احدي
مكان:…»

روي صفحه دوم با خط خوش نوشته شده‏بود :
« آزمودم عقل دور انديش را»
«بعد از اين ديوانه سازم خويش را»

پاييز 1377

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment