مثل لباس كهنه دلش بيد خورده بود
مردي كه داغِ هرچه بگوييد خورده بود!
روحش خبر نداشت كه بي برگ و باريش
آب از كدام ريشهء ترديد خورده بود!
در ازدحام خاطره سر باز کرده بود
زخمي كه مهر باطل تمديد خورده بود!
اول كتاب قلب خودش را مرور كرد:
روي حروف فاصله تشديد خورده بود!
آخر نشست، پيش خودش خوب فكر كرد
«آدم» هميشه غصهء تبعيد خورده بود
با يك «هوا» ي تيره نمي خواست سر كند
چشمش دوباره باز به خورشيد خورده بود
در جذبهء دو چشم طلا سیب دیده بود
«حوا» رسيد!
جيغ…!
و
نشنيد!
خورده بود…!
