Archive for » ژوئن, 2003 «

Jun
19

مثل لباس كهنه دلش بيد خورده بود
مردي كه داغِ هرچه بگوييد خورده بود!

روحش خبر نداشت كه بي برگ و باريش
آب از كدام ريشهء ترديد خورده بود!

در ازدحام خاطره سر باز کرده بود
زخمي كه مهر باطل تمديد خورده بود!

اول كتاب قلب خودش را مرور كرد:
روي حروف فاصله تشديد خورده بود!

آخر نشست، پيش خودش خوب فكر كرد
«آدم» هميشه غصهء تبعيد خورده بود

با يك «هوا» ي تيره نمي خواست سر كند
چشمش دوباره باز به خورشيد خورده بود

در جذبهء دو چشم طلا سیب دیده بود
«حوا» رسيد!
جيغ…!
و
نشنيد!
خورده بود…!

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment
Jun
10

من تمام راه را آمدم بدو بدو
هرچه مي دوم چرا پس نمي رسم به تو؟

جاده پيچ مي خورد مثل يك دهن كجي
كج نمي روم، تو هم كج خيال تر نشو!

تا نگاه مي كنم راه رفته پيش رو
پشت سر نذاريم، آي! با توام! نرو!

راه تازه اي بيا پيش پاي من بذار
كهنه مي شوم من از دست اين پياده رو

يا نمي رسم به تو، يا نمي رسي به من
پس بگو چه فايده دارد اين بيا برو؟

اي سراب دلنشين! لااقل به من بگو:
مي رسي تو عاقبت، باز هم بدو…….

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment