با شادي به اطراف نگاه مي كند. دستهايش را به هم مي مالد و لبخند زنان مي گويد: « از اين خونه خوشت مي آد شيرين؟ هم جاداره و هم دلباز.»
به صورتش نگاه نمي كنم. مي گويم: «آخه خسرو، اين همه اتاق به چه دردمون مي خوره؟»
- خب! يك اتاق خواب، دو تا اتاق كار و يك اتاق هم…
مكث كوتاهي مي كند. به چشمهايم خيره مي شود.
- و يك اتاق هم براي بچه مون.
دلم آشوب مي شود. مي خندد و نزديكتر به من مي ايستد.
- بچه دوست داري شيرين؟
با دقت نگاهش مي كنم. مي گويم: « خونه اش خيلي بزرگه. يه اتاقش رو مي خواهيم پر كنيم از اسباب بازي براي بچه مون.»
فكر مي كنم حتما حسادت می کند. هلال لبهايش كمي مي لرزند. به زحمت خنده اي مي كند و مي گويد: « اوووه! حالا كي بچه خواسته؟»
- خسرو!
به سويم خم مي شود. با حرص مي گويد: «چه غلطا!»
لبهايم خود به خود جمع مي شوند. نگاهش مي كنم. هيچ شباهتي به فرهاد ندارد. مي گويم: « تو بچه دوست نداري فرهاد؟»
می گوید: « در رو باز کن شیرین جان که کلی برات سوغاتی آوردم.»
به دستهاش نگاه می کنم که پر است از پاکت و بسته های کادو پیچ شده. صورتش را به مانیتور نزدیک می کند و می گوید: « دلم برایت تنگ شده بود». آب دهانم را به زحمت فرو می دهم و پاسخی نمی دهم. از تصویر خارج می شود.
- در غیاب من که فرهاد های تیشه بر دوش رو راه ندادی؟
و می خندد.
از مانيتور ايفون نگاهش مي كنم. مي گويم:« من كه تيشه اي توي دستت نمي بينم آقا فرهاد.»
با حرص پا بر زمين مي كوبد. صورتش را به مانيتور مي چسباند و غر مي زند: « در رو باز كن شيرين. كار واجبي باهات دارم. مسخره بازي رو بذار كنار.»
فكر مي كنم « هيچ شباهتي به يك فرهاد نداري!» . با عصبانيت به ديوار لگد مي زند. مشتش را در هوا تكان مي دهد و فرياد مي زند: « لعنت به تو شيرين كه با اين افسانه مزخرف زندگي هر دو مون رو خراب كردي. اصلا من فرهاد نيستم! در رو باز مي كني حالا؟»
بغض مي كنم.
- پس تو كي هستي؟
با كلافگي در موهايش چنگ مي زند. دور خودش مي چرخد و بعد با صدايي بم و خفه مي گويد: « من فرهادم! فرهاد تو! يادت نيست؟»
لبهايم را جمع مي كنم.
- نچ! جوابت غلط بود آقا فرهاد! دو تا «من» در يه خونه نمي گنجن. بايد مي گفتي من هم توام!
از ميان دندانهايش مي غرد: « اونو مجنون به ليلي گفت. من كه مجنون نيستم.»
اشكهايم سر ريز می کنند.
- از اولش هم نبودي. اصلا چرا اومدي اينجا؟
شانه بالا مي اندازد و مي گويد « تو خل شدي شيرين! اين نامزدت ديوونه ات كرد آخر.»
از در فاصله مي گيرد.
- در هر حال من دارم مي رم سفر. اومده بودم خداحافظي.
دستش را در هوا تكان مي دهد. سرش را مي خاراند و راه مي افتد.
دكمه ايفون را نمي زنم. مي گويم: « مي آم پايين.»
در آينه به خودم نگاه مي كنم. هیچ شباهتی به شیرین ندارم.
مادر با حظ از درون آينه نگاهم مي كند.
- چقدر بهت مي آد عزيز دلم.
مي گويم: « جدي بهم مي آد فرهاد؟»
مادر با تعجب نگاهم مي كند. مي گويد: « فرهاد ديگه كيه شيرين جان؟»
زن خياط با دندانهاي به هم فشرده از سوزنهايي كه به دهان دارد، زير گوشي چيزي به مادر مي گويد و من كلمه «فشار عصبي» را مي شنوم. خسرو نفس زنان از پله ها بالا مي دود. تاج و تور در دست با دهان باز نگاهم مي كند. مادر و زن خياط خنده ريزي مي كنند و مي دوند تا تور را بگيرند.
- مامان جان مراقب تاجش باشيد. سفارشي ساختن.
مي آيد و پشت سرم مي ايستد. خيلي از من كوتاه تر است. دانه هاي درشت عرق بر پيشاني اش ديده مي شوند. به سرعت سلام مي كنم. مي گويد: « سلام به روي ماهت!»
فكر مي كنم « چقدر امروز همه شبيه فرهاد من حرف مي زنند». مادر لب مي گزد و به خسرو نگاه مي كند كه با تعجب به من خيره شده است.
- فرهاد؟!
آب دهانم را فرو مي دهم. من من مي كنم.
- خسرو؟
اخمهايش باز مي شود. مي گويد: « بله شيرين جان؟» و منتظر مي ماند. نمي دانم چه بگويم كه زن خياط باز مي دود ميانمان و مي گويد: « عروس خانوم يه چرخ بزن ببينم قدر لباست اندازه است؟» روي چهارپايه دور خودم مي چرخم.
مي گويم: « سرم گيج مي رود فرهاد. تو رو خدا ديگه بسه…»
چرخ و فلك را با دو دست نگه مي دارد و مي خندد.
- اي دختر لوس نازنازي. من كه فقط چند دور چرخوندمت.
دستم را به ميله مي گيرم و مي ايستم. گيج گيجي مي خورم و باز مي نشينم. سرم را در دست مي گيرم.
- فرهاد؟
و منتظر مي مانم. مثل هميشه مي گويد: « جونم عزيز دلم.»
- يه چيزي بگم؟
- ده تا چيز بگو!
لبهايم را با بغض جمع مي كنم و مي گويم: « پس كي مي آي؟»
و با سماجت نگاهش مي كنم. از نگاهم مي گريزد. در موهايش چنگ مي زند و با لحني كه سعي مي كند بي تفاوت باشد مي گويد « كجا بيام؟»
از چرخ و فلك پياده مي شوم. روبرويش مي ايستم و با لحني شمرده مي گويم: « خانه ما براي خواستگاري…»
سرش را پايين مي اندازد. مي گويم: « اينبار ديگه چه بهانه اي داري آقا فرهاد؟ نكنه هنوز بيستون رو كامل نكندي؟ تيشه ات شكسته يا سنگا نمي شكنن؟»
با شماتت نگاهم مي كند.
- چقدر تلخ شدي امروز شيرين!
حرفهايش هيچ شباهتي به فرهاد ندارند. دستهايم را با حرص در هوا تكان مي دهم.
-آره شدم! حالا كه چي؟
سعي مي كند دستم را بگيرد. خودم را عقب مي كشم و مي دوم.
از ميان اشك فرياد مي زنم: « تو فرهاد نيستي!»
شانه هايم را مي گيرد و به شدت تكانم مي دهد.
- شيرين؟ شيرين؟ اين حرفا چيه مي زني؟
سيلي ملايمي به گونه ام مي زند و باز مي گويد: « معلومه كه فرهاد نيستم. من خسرو ام.»
هق هق مي كنم. مي گويم: « فرهاد آخر به شيرين رسيد نه؟»
سر تكان مي دهد.
- نه! نرسيد. اصلا شيرين و فرهاد افسانه است. نه تو اون شيريني و نه من اون خسرو.»
مي گويم: «فرهاد.»
اخم مي كند.
- فرهادي وجود نداره.
- ولي من شيرينم. شيرينم.
با لبخند نگاهم مي كند و مي گويد: « البته كه هستي عزيزم. تو شيريني. شيرين من!»
با خشم از روي نيمكت بلند مي شوم.
- نه خير! نيستم! اگه بودم مي اومدي تا…
- من كه از خدام بود بيام ولي نمي شد.
از حرص پا بر زمين مي كوبم . مي گويم:« نگو نشد! بگو نخواستم!»
روبرويم مي ايستد. نگاهم مي كند. نگاهش هيچ شباهتي به فرهاد ندارد.
- فرهاد! اينجوري نگاهم نكن!
با سماجت در چشمهايم خيره مي شود.
- حقته! چرا تهمت مي زني؟ من نمي تونستم وگرنه آرزوم بود كه بيام…
چانه ام مي لرزد. نمي خواهم گريه كنم.
- چرا؟ چرا نمي تونستي؟
با خستگي روي نيمكت مي نشيند. قار قار كلاغي سكوت پارك را مي شكند.
- براي اينكه .. براي اينكه … اصلا ديگه اين بحثا چه فايده داره؟ تو نامزد داري و…
با دهان باز نگاهش مي كنم.
- عجب! پس مي خواي منو از سر خودت باز كني؟
همه وجودم از خشم و نفرت مي لرزد.
- مگر تو نمي گفتي اين افسانه يه خسرو كم داره؟ تو گفتي كه مي خواي بهم ثابت كني بي بهانه برام مي ميري. گفتي مي خواي نشونم بدي هيچ خسرويي نمي تونه شيرينت رو ازت بگيره. لعنتي! مگه تو نبودي مي گفتي «شيرين من بمون»*….
گريه ام تمامي ندارد. سعي مي كند آرامم كند. فرياد مي زنم: « به من دست نزن دروغگو!»
يك دستش را در جيب شلوار جينش فرو مي برد و با دست ديگر در انبوه موهاي پريشانش چنگ مي زند. وقتي لبهايش بسته اند شباهتش به فرهاد بيشتر است. مي گويد: « شيرين! واقع بين باش! من زن و بچه دارم. تو هم نامزد داري. مي فهمي؟» . بي اختيار انگشتم را روي لبهايم مي گذارم.
- چيزي نگو! حرف كه نمي زني درست شبيه فرهاد من هستي.
با حرص لگدي به خاك مي زند. مشتي علف به هوا مي پراكند.
- لعنت به اين افسانه!
روبرويم مي ايستد و ادامه مي دهد: « شيرين! قبول كن كه تو در رويا زندگي مي كني، در اين افسانه هاي خيالي… چشماتو باز كن شيرين! اينجا زمينه! نه تو اون شيريني و نه من اون فرهاد…»
دستهايم را به گوشهايم مي فشارم. در ميان اشك فرياد مي زنم: « پس چرا اومدي توي زندگيم لعنتي! چرا اومدي؟ چرا؟ چرا…..»
- چون دوست دارم شيرين.
مي لرزم. دستهايم را بغل مي گيرم و يكبري نگاهش مي كنم. يكباره خنده ام مي گيرد.
- به چي مي خندي؟
خنده ام را فرو مي خورم و نگاهش مي كنم.
- آخه تو هيچ شباهتي به خسرو پرويز نداري!
و باز مي خندم. مدتي با اخم نگاهم مي كند. يكباره دست دراز مي كند و دستهايم را در دست مي فشارد.
- شايد من درباره تو كوتاهي كردم. بايد بيشتر از اينها پيشت باشم. كارم زياد بوده و تو زياد تنها موندي ولي جبران مي كنم. قول مي دم.
مكثي مي كند و با عشق در چشمهايم نگاه مي كند. به نظرم هيچ شباهتي به خسرو ندارد. دستم را محكم فشار مي دهد و مي گويد: « دوست دارم شيرين!»
اخم مي كنم و رويم را به سمت ديگري برمي گردانم.
دوباره و اين بار بلند تر مي گويد: « دوست دارم شيرين! مي شنوي؟»
با بي تفاوتي نگاهش مي كنم. قد بلند است و خوش صورت مثل فرهاد اما كمتر از هميشه به فرهاد شباهت دارد. مي گويم: «هفته ديگه عروسيمه مي فهمي؟». آهي مي كشد و مي گويد: « به سلامتي. منم دعوت مي كني؟». با حرص يك مشت سنگريزه از جلوي پايم چنگ مي زنم و به سويش پرتاب مي كنم. اشكهايم بي اختيار جاري مي شوند. كنارم مي نشيند. مي گويد: « وقتي گريه مي كني تلخ مي شي. تلخ هم كه بشي مي رم سراغ قنادي ها يه شيرين ترت رو مي خرم ها؟»
اشكهايم را با پشت دست پاك مي كنم.صورتم را يكبري مي كنم. يك ابرويم بي اختيار بالا مي رود. با صدايي كه از خشم مي لرزد مي گويم: «من از كجا بايد يه فرهاد ديگه بخرم؟»
با اخم نگاهم مي كند و با شماتت مي گويد: « از اين شوخي ات هيچ خوشم نيومد.»
شانه بالا مي اندازم و مي گويم: «من از اين بازي خسته شدم فرهاد! من براي تو كي ام؟ چي ام؟»
آهي مي كشد.
- تو … تو… شيرين مني! نيستي؟
ديگر دلم نمي لرزد و سرد و گرم نمي شوم. مي گويم: « نه نيستم! خودت هم مي دوني. من فقط يه سرگرمي ام. يه همصحبت براي اوقات تنهايي و فراغتت تا وقتي زن و بچه ات برگردن.» بلند مي شوم و مستقيم در چشمهايش نگاه مي كنم.
- من خسته ام فرهاد! بيا تمامش كنيم. هفته ديگه عروسي…
بلند مي شود. فرياد مي زند: «چند بار مي گي؟»
با چشمهايي پر درد نگاهم مي كند: « به خدا اينطوري نيست كه تو فكر مي كني. تو همه زندگي من شدي. همدلم. هم صحبتم. همراهم. به خدا من هم از اين زندگي خسته شدم شيرين. نمي دونم زن و بچه ام اون ور آب دارن چي كار مي كنن. هر ماه يه نامه مي آد با يه عبارت تكراري كه نشون مي ده پول مي خواد. من هم خسته ام شيرين! همه اش تنهايي و بي همزبوني. تو نبودي كه دق مي كردم…»
با همدردي نگاهش مي كنم.مي گويم: « نمي دونم چي بگم فرهاد…»
مي گويد: « بگو دوست دارم.»
سرم را با شرم پايين مي اندازم. به سرعت مي گويم: «دوست دارم خسرو.»
اشك در چشمهاش حلقه مي زند. با لبخند نگاهم مي كند و دستم را با محبت فشار مي دهد. به نظرم هيچ شباهتي به خسرو ندارد.
Archive for » جولای, 2004 «
اين چندمين نامه است كه مي نويسم و جوابي نمي گيرم. قاعده اين است كه وقتي پاسخ نامه اي را نمي دهند يعني مايل به ادامه مكاتبه نيستند با اين حال من نااميد نمي شوم. به خدا قصد ندارم مزاحمتان باشم. به خدا دلم نمي خواهد لجاجت كودكانه و اصرار مدامم خسته و رنجيده تان كند اما دست خودم نيست آقا. گفتن ندارد. شما بهتر از من مي دانيد كه من هميشه مصر بوده ام به شنيدن حرفهايتان. بحث ترس نيست. بحث رودربايستي نيست. بحث دوست داشتن است. عشقم اين است كه حرفتان را بشنوم. فرمانتان را ببرم. شاگردتان باشم. حرف ديروز و امروز نيست. حرف هميشه است. چه آن وقتها كه معلمم بوديد و چه حالا كه باز معلمم هستيد. حالا هم دوستتان دارم آقا. از هميشه بيشتر. دلم برايتان تنگ شده است. بدي اش هم اين است كه اين دلتنگي حتي از شما هم اجازه نمي گيرد.
يادم نمي آيد هيچ وقت سر كلاستان نشسته باشم. تعريفتان را زياد شنيده بودم اما هيچ وقت در كلاستان حاضر نشده بودم تا آن روز… يادتان كه نرفته است آقا؟ خودتان هميشه مي گفتيد كه مرا با داستانهایم شناختيد. نمي دانم از كجا اما به دستتان رسيده بود. آن روز اولين روزي بود كه با من همكلام شديد. همه نوشته هايم را خواستيد كه بخوانيد. قول دادم كه برايتان بياورم. از شعر پرسيديد و مشتاقتر از قبل از من خواستيد تا برايتان بخوانم. يادتان كه هست آقا؟ خواندم : ياد كلاغ پير، پر و سار پر به خير… ياد هزار چلچلهء در به در به خير… خوب يادم هست كه گفتيد « آفرين» سه بار گفتيد « آفرين».
از همان روز مريد و شيفته تان شدم. هر روز مشتاقتر شدم به شنيدن حرفهايتان. به آموختن دانسته هايتان. نمي دانم چه چيز آتش اين اشتياق را شعله ور مي كرد اما هرچه بود شاگردي را سراغ ندارم كه تا اين حد معلمش را دوست بدارد. شيفته اش باشد و برايش دلتنگي كند. عشقم اين بود كه يك «آفرين» از دهانتان بشنوم. همه تلاشم را به كار مي بردم تا شما از من راضي تر باشيد. مي خواستم به داشتن چنين شاگردي افتخار كنيد. براي دوستانم هم عجيب بود اينهمه شوق من به همصحبتي با شما. آن وقتها شما بيشتر وقت آزادتان را به بحث و گفتگو با من اختصاص مي داديد و من كه هرگز خسته نمي شدم از گفتگو با شما اما به احترام شما و از ترس اينكه خسته تان كنم وقت را يادآوري مي كردم. دلتنگ آن روزها هستم و از آن بيشتر دلتنگ شما آقا.
از شعرهايم بود كه هر روز عاشقانه تر مي شدند يا از داستانهايم كه به قول شما دل را آتش مي زدند – نمي دانم- هر چه بود حس كرديد كه عاشقتان هستم. اين را زماني فهميدم كه فاصله ديدارها را بيشتر كرديد و زمان گفتگوها را كمتر… تشنه اي را مي ماندم كه آب روان را از او دريغ كنند. همه وجودم را آتش خشم و حسرت مي سوزاند. تنها يك سوال در تمام ذهن كوچكم مي چرخيد:« چرا؟» . عادت نداشتم به خويشتن داري با اينهمه به جاي آنكه به دنبال پاسخ سوال باشم قصد انتقام كردم…
مرا ببخشيد آقا. مي دانم كه اين حرفها چندان هم خوشايند نيست. به خدا من قهر شما را خوش ندارم اما مي خواهم شما لااقل بدانيد بر من چه گذشته است.
همان روزها بود كه بي خبر گذاشتيد و رفتيد. حتي خطي هم براي خداحافظي از خود باقي نگذاشتيد. از همه سراغتان را گرفتم. همه را كلافه كردم بعد از رفتنتان بس كه از شما پرسيدم اما هيچ كس خبر نداشت كجا رفته ايد. مي گفتند كه حتي آدرسي از خودتان نگذاشته ايد. باور نكردم. مثل حالا كه باور نمي كنم فراموشم كرده ايد يا به عمد پاسخ نامه هايم را نمي دهيد. شنيدم كه به شهر ديگري كوچيده ايد و نمي دانستم كجا. هرچه بيشتر گشتم كمتر يافتم. بعد از آنكه رفتيد همه آرزويم شده بود كه يك بار ديگر صداي گرمتان را بشنوم كه شعر مي خوانديد. آرزويم شده بود كه يكبار ديگر كنارتان بنشينم و نگاهتان كنم كه حرف مي زنيد. راضي بودم به اينكه حتي از دور و تنها يك لحظه ببينمتان. اما افسوس…
همان روزها بود كه پدر پايش را توي يك كفش كرد كه بايد تكليفم را با «او» روشن كنم. همان روزها بود كه به او گفتم ديگري را دوست دارم. در چشمهايم خنديد و گفت: «آنقدر از عشق سيرابت مي كنم كه فراموشش كني.» گفتم « محال است» و لبم را آنقدر محكم گزيدم كه خون زير پوست نازكش جمع شد. همانقدر كه پدر مطمئن بود با او آينده اي روشن خواهم داشت مادر ايمان داشت كه زندگي ام زبانزد فاميل خواهد شد. گفتم:« من با تو زندگي مي كنم اما دلم… » خنديد:« من تو را مي خواهم با دلت كاري ندارم.» اينها را همان روز كه بعد از گذشت چند سال دست به رويم بلند كرد به يادش آوردم. گريست:« من شوهر توام لامصب! اين را مي فهمي يا نه؟» گفتم : « تو خودت مي دانستي كه من دل در گروي ديگري دارم.» فرياد كشيد: «بس كن لعنتي. بس كن…» و دست سنگينش را بر گونه ام فرود آورد. مادر گفت :« دستت درد نكند. خوب از دخترم مراقبت كردي …» سرش را بين دستهايش گرفت. ناليد:« به خدا دوستش دارم حاج خانم. از جانم هم بيشتر دوستش دارم اما نمي دانيد چه به روز من مي آورد اين لجبازي هايش…» پدر گفت:« با خودت چه مي كني دختر؟» گفتم:« بايد پيدايش كنم. آخ كه چقدر دير به فكر افتادم… بايد به او بگويم كه …»
همان روزها بود كه تنها نشانه تعلق او را از انگشت خارج كردم و ميان دست پيش آمده اش گذاشتم. مردها اين حلقه كوچك بي ارزش را نشانه وفا مي دانند. بايد اينطور باشد آقا وگرنه اينقدر در به انگشت داشتنش اصرار نمي ورزيدند. من نشانه وفاداريم را به شما بر دلم حك كرده ام. علامتي كه هرگز پاك نخواهد شد.
مادر هر روز گريه مي كرد. آرزوهايش را تنها دخترش خاكستر كرده بود و خاكسترش را پدر با قبول اين ننگ به باد داد. همان روزها بود كه خانمي را با دسته اي گل مريم و جعبه شيريني جلوي در ديدم. فكر كردم زنگ را اشتباه زده است. همين را به او گفتم كه شما را دیدم که پشت سرش ايستاده ايد. يادتان كه نرفته است آقا؟ با چند سال پيش چندان فرقي نكرده بوديد. تنها اندكي تنومندتر و مهيب تر شده بوديد . رنگ چهره تان كه آفتاب خورده تر و تيره تر بود و موهايتان كه كم پشت تر به نظر مي رسيد. مثل هميشه كت و شلوار به تن داشتيد و عينك به چشم. مثل هميشه لبخند مي زديد اما اين بار سرخ شده بوديد. به سرعت گفتم:« آقاي صالحي» و فراموش كردم كه سلام كنم. فراموش كردم به خانه دعوتتان كنم و اين را خانومي كه همراهتان بود يادآوري كرد. به سرعت از جلوي در كنار رفتم. گفتيد :« خدا مي داند چقدر پرس و جو كردم تا نشاني ات را يافتم.» گفتم :« نشاني مرا از دلتان مي پرسیدید.» آه کشیدید:«مدتهاست نشانی ات را یافته ام اما…» پدر گفت:« صلاح تو را در اين نمي بينم. » لب گزيدم و با صدايي كه سعي مي كردم نلرزد گفتم:« به خدا هيچ چيز جز اين نمي خواهم.» مادر به سينه اش مشت زد:« خدا مرا بكشد از دست تو راحت شوم. آخر اين هم شد شغل؟ » . شما مثل آن روزها گرم و پر شور حرف مي زديد. دلم از جا كنده مي شد وقتي صدايتان را مي شنيدم. آنقدر جذب ديدارتان شده بودم كه فراموش كردم براي چه آمده ايد. خواهرتان گفت:« علي تازه چند روز است كه از لبنان برگشته است. براي كمك به مبارزان به طور مداوم به آنجا سفر مي كند.» گفتيد:« بايد مي رفتم.» وبه نقطه اي دور نگاه كرديد. من در امتداد نگاهتان به ديوار سپيد مهمانخانه مان رسيدم. گفتم:« چه اجباري بود در اين رفتن آقا؟» همان وقت بود كه با من شرط كرديد. همان وقت بود كه با شما عهد كردم. يادتان كه نرفته است آقا؟ شما تمام آن سالها تلاش كرده بوديد عشق مرا از وجودتان دور كنيد و موفق نشده بوديد. گفتيد:« تمام اين سالها از خودم مي پرسيدم چه مي شد اگر همان روزها به تو مي گفتم و پاسخ مي شنيدم.» خنديدم:« حالا قدر حضورتان را بيشتر مي دانم آقا.» برق اشتياق در چشمانتان جهيدن گرفت:« قبول مي كني؟» به ماه نگاه كردم و لبخند زدم. به خدا قصد گلايه ندارم آقا. اين يادآوري ها هم تنها محض خاطر اين است كه خاطراتم را با شما مرور كنم. اصلا همه دلخوشي ام به همين يادآوري ها است. شما كه بهتر مي دانيد اگر عشق شما نبود هرگز اين دوري را تاب نمي آوردم. من به شما احترام مي گذارم از هميشه بيشتر. شاگردتان هستم از هميشه مطيعتر. بحث ديروز و امروز نيست. حرف هميشه است. چه آنوقت كه معلمم بوديد و چه حالا كه محرمم هستيد. اين دلتنگي ها را به پاي سستي اراده و فراموشي عهد نگذاريد. من هنوز هم بر قولي كه داده ام استوارم. گفتم:« نمي شود …؟» و با ديدن نگاهتان سكوت كردم. گيسوانم را نوازش كرديد. صدايتان خنكاي نسيم را با خود داشت: « مريم! دست و دلم را نلرزان. پاي رفتنم را سست نكن. قرارمان اين نبود بانو…» گريستم:« من بي تو چه طور تاب بياورم؟» نگاهتان گرماي ظهر تابستان را با خود داشت:« مرا همواره به ياد داشته باش…» فرياد كشيدم:« نمي خواهم به ياد تبديل شوي علي! نمي خواهم!» يادتان كه هست آقا؟ وصيت نامه تان را لاي قرآن سبزمان گذاشتيد و به دستم داديد. گریستم:« می خواستی دینت کامل شود تا مقبولتر باشی. نه؟» و با دیدن صورت برافروخته تان لب گزیدم. دست به پیشانی بردید و گفتید:« خدایا! مریم! مریم! چه می گویی؟ چرا خوش داری آزارم بدهی؟ بگذار سبک سفر کنم. بگذار با دل آرام بروم.» و بر پیشانی ام بوسه زدید. آتش درونم خنک شد. فروکش کرد. گفتم:« دلت آرام باشد. راضی ا م به رفتنت. من پیمان شکن نیستم علی. دل بکن و برو ..» گفتید:« تا همیشه نگرانت خواهم بود…» پشت سرتان آب ريختم و گريه كردم : «زود برگرد…» لبخندتان را گرد و غبار راه محو كرد. گريستم :« خدايا! من به شوق تنها يك روز زندگي با علي با تو عهد بستم كه او را در رسيدن به آرزويش ياري كنم. تو بهتر از همه مي داني كه چه مي كشم. نمي دانم چه بايد از تو بخواهم. سلامتي علي ام را يا نيل به آرزويش را…» . مدتها از رفتنتان مي گذرد آقا. مثل آن بار كه رفتيد و تا مدتها خبري از شما نداشتم حالا هم باور نمي كنم كه برنمي گرديد. به من قول داده اند كه در اولين فرصت برتان گردانند ايران. مدتها دوندگي كردم و از اين اداره به آن اداره رفتم تا راضي شدند به جستجويتان بپردازند. آنها كه ديده بودندتان مي گفتند هيچ انساني را اينهمه نوراني و زيبا نديده اند. مي گفتند دست و پايتان سالم بوده . مي گفتند سيمايتان چون هميشه زيبا بوده. مي گفتند محاسنتان از خوني كه از پيشاني سوراخ شده تان مي رفته رنگ گرفته است… مي گفتند با اولين آمبولانس صليب سرخ شما را خواهند آورد و من هنوز منتظرم كه برگرديد…
اين چندمين نامه است كه مي نويسم و در چاه اين مسجد مي اندازم و پاسخي نمي گيرم.. اين بار هم اميدوارم مي مانم. تنها دلخوشي من همين نامه هاست. نامه هايي از جمكران به مقصد بهشت. همه دلخوشي ام اين است كه خاطراتم را با شما مرور كنم. به همين هم زنده ام آقا …
