ساعت گُل سر قرار آمد
دخترك، عصر يك بهار آمد
چون نسيمي كه مي وزد يا نه
شكل جريان آبشار آمد
عطر گلهاي دامنش پيچيد
در خيابان انتظار… آمد -
از همه يك سوال می پرسيد:
- يك نفر ساعت چهار آمد؟
خانم! آقا! نديده ايد او را؟
يك غريبه كه در غبار آمد؟!
- او كه با تاكسي از اينجا رفت؟
يا هماني كه با قطار آمد؟
***
باد گلهاي دامنش را برد…
دخترك با دلش كنار آمد
آفتاب از مسير خود برگشت
ماه آهسته در مدار آمد
داشت كم كم دوباره شب مي شد
افتضاح بدي به بار آمد:
با نخستين قطار از آنجا رفت
مرد با آخرين قطار آمد…
مي گويد: «سرطان گرفته ام آرزو!»
سر تكان مي دهم.
- احمق نشو! حالا انگار چه شده…
لب مي گزد و با درماندگي به دورها خيره مي شود.
شانه بالا مي اندازم.
- البته عشق از سرطان هم بدتر است.
با بغض مي گويد :«به خدا من تقصيري ندارم آرزو. به خدا اصلا دنبال عشق ديگري نبودم. نمي دانم چه طور يكباره سر راهم قرار گرفت. باور كن آرزو…»
دستم را در هوا تكان مي دهم و مي گويم: «حالا چرا اينهمه زنجه موره مي كني؟ كاري است كه شده. ظرفي است كه شكسته. حالا مي خواهي چه كني؟»
با كلافگي در موهايش چنگ مي زند.
- اگر ديگر نخواهي ام چه؟ اگر فكر كني بي وفايي كرده ام… اگر…
انگشتم را در هوا تكان مي دهم.
- نشد! تو عاشق شده اي. پس بايد قيد آرزو را بزني. نمي شود كه هم خدا را بخواهي و هم خرما را.
نگاه جستجوگرش را به اطراف مي اندازد. مي گويد: «مهراوه كجاست؟»
مي خندم.
- الان از سر پيچ خيابان مي رسد.
و چشمكي مي زنم.
- انگار بدجوري گلويت گير كرده. ديگر اين ادا و اصول چيه كه از خودت در مي آري آخه؟
نگاهش مي كند و اشك در چشمهايش جمع مي شود. زير لب مي گويد: «هميشه تو را به همين هيأت تصور مي كردم آرزو، به همين زيبايي، به همين لطافت…».
از جا بلند مي شود. چند قدم كه به سويش مي رود وا مي ماند.
- اما چشمهاي آرزوي من آنقدر سياه است كه مي ترسم در شب چشمش گم شوم و ظلمت گيسوانش هزار دل را در پيچ و خمش گمراه مي سازد…
به سرعت به سويش مي دوم و كنارش مي ايستم. سر در گوشش مي گذارم و مي گويم: «اين مزخرفات چيه كه مي گي؟ خوب نگاهش كن! اين ابروان كماني و كمرنگ، اين چشمهاي درشت روشن، اين صورت معصوم و دلفريب… واقعاً كه بي سليقه اي محمد. اين پيكره اي كه من مي بينم از آرزويت هزار برابر زيباتر است. با او خوش باش و زندگيت را بكن مرد.»
دختر نزديك ما مي ايستد و لبخند مي زند.
به كنارش مي روم. بال چادرش را كناري مي زنم و زير گوشش مي گويم: « من خوب پخته امش دختر. آبرويم را نبري ها!»
به محمد نگاه مي كنم كه بي اختيار نامش را زمزمه مي كند: «مهراوهي من!»
***
مهراوه سر بر مي گرداند و لبخند مي زند. در چشمهاي درشت و سياهش عشق موج مي زند. منتظر است تا كلامي بگويد.
- صدايت كردم تا حضورت را باور كنم.
كنار مي ايستم و نگاهشان مي كنم.
مهراوه دست حنا بسته و ظريفش را در دستهاي بزرگش مي گذارد و با شرم مي گويد: «حالا باور مي كني؟»
دست نو عروسش را با مهر مي فشارد و مي خندد: «باور مي كنم مهراوهي من.»
از دور گرد و خاكي به چشم مي خورد.
مي گويم: «انگار سواري به اين سو مي آيد.»
مهراوه سر از سينه اش بر مي دارد و به درون خيمه مي دود.
مادر كنارش مي ايستد و دست را سايه بان چشم مي كند. زير گوش مهراوه مي گويم: «من احساس خوبي نسبت به اين سوار ندارم. حواست باشد…»
با نگراني به چهرهي وهب نگاه مي كند كه به سمت سوار مي دود.
***
كنار هم مي نشينند. لب كه باز مي كند مي گويم: «عاقل باش محمد. حالا چه لزومي دارد او بداند كه تو آرزويي داشتي؟»
با كلافگي در موهايش چنگ مي زند. به سرعت مي گويم: «خوب نگاهش كن. كركهاي صورتش را ببين كه زير نور آفتاب مي درخشند. مژگان برگشته اش را ببين و سرخي گونه هايش را. مثل گلي نو شكفته مي ماند. حالا جان من خودت بگو دلت مي آيد به خاطر آرزو از او دست برداري؟»
مهراوه يك ابرويش را بالا مي برد و با تعجب نگاهمان مي كند. سرفه اي مي كنم و مي غرم: «حوصله اش را سر مي بري محمد. بجنب پسر.»
لب باز مي كند.
- من… بايد … چيزي را به تو بگويم مهراوه.
مهراوه يكبري نگاهمان مي كند.
- خب؟
- من…
ميان كلامش مي پرم: « دوستت دارم.»
مي گويد: «من دوستت دارم مهراوه»
و سر به زير مي اندازد. مهراوه لب مي گزد و چشم مي بندد. آهسته مي گويد: «من هم.»
نفس عميقي مي كشم و لبخند مي زنم كه دست دراز مي كند و دست مهراوه را مي چسبد.
- اما… من آرزويي داشتم كه…
ابروي مهراوه باز بالا مي رود. با تعجب مي گويد: «آرزو؟»
با حرص از كنارشان بلند مي شوم.
- اي زن ذليل بدبخت. آخر تاب نياوردي حرفي نزني. اميدوارم جاي من هم خدمتت برسد.
- معشوقت بود؟
لب مي گزد و با چشمهاي ملتمس به مهراوه نگاه مي كند.
- معبودم بود. محبوبم بود. همهي زندگيم شده بود.
رنگ از رخسار مهراوه مي رود. اشك در چشمانش حلقه مي زند. با تأسف سر تكان مي دهم.
- دختر مردم را كشتي راحت شدي؟
مي كوشد دستش را از دستهاي او خارج سازد. محكمتر دست مهراوه را مي فشارد. با لحني ملتمس مي گويد: «مهراوه! به من رحم كن.»
دستهايم را زير بغل مي زنم و پوزخند زنان مي گويم: «چقدر هم تو قابل ترحمي! من جاي او باشم خوب از خجالتت در مي آيم.»
لبهاي مهراوه به زحمت باز مي شوند. با صدايي ضعيف مي گويد: «من مي شناسمش؟»
***
سر تكان مي دهد و مي گويد: «آري مي شناسيش.»
مهراوه با چشمهايي گشاده نگاهش مي كند. دوباره مي پرسد: «من اين سوار را مي شناسم؟» و باز همان جواب را مي شنود. مادر به ميانشان مي آيد. دست استخواني اش را بر سينه فرزند مي گذارد.
- مي داني كه براي چه آمده فرزند. تعلل جايز نيست.
مهراوه با تعجب به مردش نگاه مي كند كه لباس مي پوشد. مادر از درون صندوق سلاح پيچيده در پارچه را بيرون مي كشد. به چشمهاي متعجب مهراوه نگاه مي كنم و مي گويم: «مي خواهد همراه سوار برود.»
- كجا؟ كجا مي روي وهب؟
مي دود و دامن لباسش را چنگ مي زند. باد در گيسوان سياه و مواجش مي وزد. مطمئنم كه عطر سكر آورش به مشام وهب رسيده زيرا برای لحظه ای از حرکت مي ايستد. خم مي شود و نوعروسش را از زمين بلند مي كند.
- بايد بروم
اشك از چشمان مهراوه مي جوشد.
- چه اجباري است در اين رفتن وهب؟
با چشمهايي ملتمس نگاهش مي كند. پوزخند مي زنم و زير گوش مهراوه مي گويم: «ببينم ميتواني مردت را از رفتن بازداري. اگر به جنگ برود هيچگاه زنده بر نميگردد.»
- گريه نكن مهراوهي من. به خدا گريه ات تنها كار مرا سخت تر مي كند.
مي غرم: «حرفهايش را يادش رفته. همان سخنان شيريني را كه براي نرم كردن دلت به زبان مي آورد. وعده و وعيدهايش را.»
- مگر نمي گفتي مرا دوست داري؟ مگر نمي خواستي خوشبختم كني؟ پس آرزوهايمان….
وهب شانه هاي مهراوه را مي گيرد.
- حالا آرزوي بهتري دارم مهراوه من. خوشبختي هر دو جهان ما در گرو ياري اوست.
مادر دستهاي مهراوه را مي گيرد و رو به وهب مي كند.
- پسر رسول خدا منتظر است. مهراوه هم رضايت مي دهد.
با حيرت، كف دست را به پيشاني ام مي كوبم.
وهب كه از خيمه بيرون مي رود مادر از كمر دو تا مي شود و دست بر دهان مي فشارد تا هق هقش به گوش فرزند نرسد.
مي غرم: «مادر هم مادرهاي آخر الزمان. به تو هم مي گويند مادر؟ دستي دستي پسرت را به كام مرگ روانه مي كني؟»
***
صدايش مي لرزد.
- مهراوه! مي دانم كه خودخواهي است اگر بخواهم كه با آرزو كنار بيايي اما….
با ديدن برق حسادت و خشم در چشمهاي مهراوه حرفش را نيمه كاره مي گذارد و آه مي كشد.
مي گويم: «بالاخره كار خودت را كردي. حالا تو بمان و آن آرزوي چشم سياه دست نيافتني ات.»
لب كه باز مي كند پوزخند مي زنم: «از رو هم نمي روي. فكر نمي كني به اندازهي كافي گند زده اي؟»
- مهراوهي من! انتظار ندارم كه با من همدردي كني يا همراهي…
پاسخ مهراوه مثل آب آتشم را خنك كرد.
- انتظار داري شادي كنم يا بخندم از فهميدنش؟
سر تكان مي دهد و لب فرو مي بندد.
-چرا زودتر نگفتي؟ چرا حالا؟
دستهايم را باز مي كنم و شانه بالا مي اندازم: «دِ منم همينو بهش ميگم!» و رو به محمد مي كنم: «بگو ديگه! جواب خانوم رو بده! نشنيدي؟»
با دستمالي پيشاني اش را از عرق پاك مي كند. من من كنان مي گويد: « اگر مي گفتم باز هم مرا دوست داشتي؟»
به سرعت كنار مهراوه مي نشينم. مي گويم: «رو در بايستي نكني ها! حرف دلت را بزن! بگو كه نداشتي. بگو تا حالش گرفته شود!»
- دارم.
آتش مي گيرم. با حرص پا بر زمين مي كوبم و مي گويم: «جداً كه شما دخترا چقدر ساده و ابلهيد!»
نگاهش مي كنم. انگار جان تازه اي گرفته است. با جرأت بيشتري به مهراوه نگاه مي كند و مي گويد: «آرزو را چه؟»
با كلافگي به لبهاي مهراوه نگاه مي كنم. مي غرم: «به جان خودم اينبار اگر حرف مفت بزني من مي دانم و تو! كدام زني رقيب عشقي اش را دوست دارد كه تو دومي اش باشي؟!»
چند بار لب باز مي كند اما حرفي نمي زند. كفرم بالا مي آيد. سعي مي كنم قضيه را خوب حاليش كنم. با لحني آرام و شمرده مي گويم: «ببين مهراوه جان. اصولاً به مرد جماعت نبايد اعتماد كني. اينكه الان موضوع به اين مهمي را از تو پنهان كرده بعدها هم ممكن است همين كار را بكند. تازه آرزويش هم كه خدا نصيب نكند… حالا بالا غيرتاً يك جواب دندان شكن بهش بده تا اين آرزو گورش را گم كند و شما هم به خوبي و خوشي برويد سر خانه زندگيتان.»
لبهاي به هم فشرده اش را بالاخره از هم مي گشايد.
- چون آرزوي توست دوستش دارم.
بي اختيار از دهانم مي پرد: «اي خاك بر سرت!»
***
وهب با چشماني از عشق شعله ور نگاهش مي كند.
- حالا آرزويي جز شهادت ندارم.
مهراوه اشك ريزان به پاي وهب مي آويزد.
-پس مرا هم در آرزويت شريك كن.
وهب به سوار كه با وقار و متانت دورتر منتظر اوست مي نگرد.
- مهراوه! من تاب ندارم يك مو از سرت كم شود چه طور از من مي خواهي همراه ببرمت؟
- پس مرا نمي خواهي وهب و گر نه تاب نداشتي بي من بروي. ديگر اصرار نمي كنم. برو وهب. خدا به همراهت.
رو مي گرداند و به سمت خيمه مي رود.
وهب به سوار مي پيوندد. جرأت ندارم نزديكشان بروم. مي ترسم آتشم شعله ورتر شود. سر در گوش هم نجوا مي كنند. مادر با شادي به فرزند نگاه مي كند كه شانه سوار را مي بوسد و باز مي گردد.
- كجاوه را حاضر مي كنم مادر. به مهراوه بگو آماده شود.
با حرص مي گويم: «خودت را كه به كشتن مي دهي هيچ، به خانواده ات هم رحم نمي كني؟»
***
با بغض مي گويد: «سرطان گرفته ام مهراوه!»
مي گويم: «به جهنم! حقته!»
مهراوه با لبخند نگاهش مي كند.
- اگر اين طور است پس من هم مي خواهم سرطان بگيرم.
به سوي مهراوه مي چرخد و با شرم مي گويد: «با من مي ماني مهراوه؟ حتي با اينكه مي داني آرزو دارم…»
مهراوه انگشت به لبش مي گذارد.
- از نگاهم پاسخت را نمي خواني؟
***
- با تو مي مانم وهب!
وهب ناله مي كند. دهان كه باز مي كند خون فواره مي زند.
- نه مهراوه. برو. به خاطر خدا برو. اين حراميان زن و كودك نمي شناسند.
مهراوه با بال چادر پيكر محبوبش را مي پوشاند و سر بر سينه اش هق هق مي كند.
- نمي روم وهب. پس بيهوده قسمم نده.
وهب به زحمت چشم مي گشايد.
- دوستت دارم مهراوه ء من.
مهراوه در ميان سيل اشك مي خندد: « دنيا پس از تو نباشد.»*
وهب لبخند ميزند و چشمهايش بر صورت محبوبه اش باز مي ماند. ضجه مهراوه صحراي كربلا را مي لرزاند.
به اطراف نگاه مي كنم.
- يك نفر این ضعیفه را ساكت كند.
زير گوشش مي گويم: «وهب مرده. مي فهمي مهراوه؟ مرده و ديگر زنده نمي شود. زود باش جانت را بردار و فرار كن. الان است كه با يك تير از پا درت بياورند. مي شنوي دختر؟»
مادر به سوي معركه مي دود. با خشم به سويش مي دوم.
- چه مادر شوهري هستي تو؟ عروست را مي كشند. زود باش يك كاري بكن.
ضجه مهراوه ديگر به گوش نمي رسد. مادر وا مي ماند. سر تكان مي دهم. احساسي ناشناخته در وجودم چنگ مي اندازد.
- خيلي دير شده است.
***
مي پرسد: «تو آرزويي نداري مهراوه؟»
- فقط يكي! دیگر بي من آرزويي نكني.
هر دو مي خندند. با حرص مي گويم: «هر هر! يخ كنيد!»
فكر مي كنم: «اينجا ديگر جاي من نيست». سر به شانه هم رهايشان مي كنم و به راه مي افتم. كنار زن و مردي كه با هم دعوا مي كنند مي نشينم. مرد با خشم دستهايش را روي هم مي كوبد:« آسيه! چرا با من لجبازي مي كني؟»
به تأييد سر تكان مي دهم: «اي ولله! خوشم اومد. زن بايد مطيع شوهرش باشه.»
به سوي من مي چرخد و با ابرواني درهم مي گويد: «ببخشيد، جنابعالي؟»
زن به سرعت كيفش را بر مي دارد و بلند مي شود: «مردم چه فضول شده اند.»
مرد زير بازوي زن را مي گيرد.
- برويم خانوم!
تابستان ۸۲
تهران
باد شلال گيسوي زري اش
سبز، آبي، بنفش، روسري اش…
جاي خورشيد، سايه بر پلكش
جاي خورشيد، چهرهء پري اش-
را ببيني و عاشقش بشوي
يا شوي سخت مست دلبري اش
گونه اش سرخ، رنگ احساسي
كه تو همراه خود مي آوري اش
كند گلبرگ را و نيت كرد
مي بري با خودت نمي بري اش؟
مطمئن بود مي رسي از راه
مطمئن از خودش و برتري اش-
بر پري هاي شاعران جنوب
دختران رقيب بندري اش…
مطمئن از تو بود اما حيف
تو گرفتي چقدر سرسري اش
چشمهايي كه كار دستت داد
را سپردي به دست ديگري اش
«مي برد يا نه او…» كه با خود برد
باد گلبرگهاي آخري اش
دخترك رفت و ماند از او بر جاي
خاطراتي به رنگ روسري اش…
از سمت تو -قشنگ ترين سمت آسمان-
هر بار مي وزند به شعرم پرندگان
هر بار من پری… پَـ … پریـ … شانـه ات كجاست؟
هربار من پري ِ پريشان و تو همان
روياي كودكان پر احساس شعر من:
مردي كه رفته عشق بيارد به ارمغان
مردي كه در كتاب نوشتند مي رسد
با اسب، زير بارش باران بي امان
خط زد كسي به نام تو در سرنوشت من
جا مانده لاي دفترم آن مرد بعد از آن
هي مشق مي نويسم و هي پير مي شوم
هي تو هنوز هم كه هنوز است هي جوان…
از لا به لاي دفتر مشقي كه شب نبود
يك روز مي رسي، به من اما نه بي گمان!
و آن «يكي» كه اول هر قصه اي «نبود»
تا انتهاي قصهء ما نيز همچنان….
یرگزیده ی سومین مسابقات سراسری دانشجویی داستان نویسی کشور
روزي كه عمو تهمورث آمد دو ماه بود كه من عاشق منير شده بودم. كت و شلوار قهوه اي پوشيده بود و عينك تيره اي به چشم داشت كه تا وقتي روي مبل نشست از صورتش برنداشت. با خودش جز يك ساك سفري كوچك و يك كيف سياه چرمي بزرگ چيز ديگري نياورده بود. روي پله هاي ايوان نشستم تا بندهاي كفشم را ببندم. خان جان از توي اتاق دويد بيرون.
- الهي قربون قدت بشم مادر يه تك پا برو دم مغازه مشد ابراهيم. مادرت يه ليست نوشته بخر و بيار…
لنگه كتاني ام را در هوا تكان دادم تا شنريزه از درونش بيرون بيفتد. غر زدم: « من با دوستام قرار دارم خان جان. رحمت از مدرسه اومد بديد بره بخره».
طوري نگاهم كرد كه يعني بايد از خودم خجالت بكشم. منير از آشپزخانه آن طرف حياط بيرون دويد و رفت لب پاشويه حوض. ليست خريد را در هوا قاپيدم و به منير نگاه كردم. گفت:«الهي كور شي كه اين طوري نگام مي كني». خنديدم. خان جان نچي كشيد و گفت :« دختره گيس بريده!» و به هردومان براق شد.
- بدو برو تو آشپزخانه كمك مامانت ببينم. تو هم بدو اينا رو بخر تا شب نشده.
از پله ها پايين پريدم و خودم را به كوچه رساندم.
احمد گفت:« شرط مي بندم كلي سوغاتي برات آورده».
سنگي را با غيظ از جلوي پايم شوت كردم و گفتم :« نه بابا! خودم ساكهاش رو براش بردم تو. همچين سنگين نبود».
- يعني مي گي توي اون چمدون سياه به اون بزرگي هيچي نيست؟
چمدان سياه را گوشه اتاقش گذاشته بود. از پشت پنجره ديدم. خان جان گفت :« اين اتاق خودته. يادت كه هست؟ هيچ دست بش نزديم. حالام جات رو مي اندازم اونجا يه كم استراحت كن…» عمو تهمورث هيچ نگفت. عينك سياه بزرگش را هنوز به چشم داشت. آقا جان كنار در سرش را بالا گرفته بود و نگاهش مي كرد. روي مبل نشست و عينكش را برداشت. پايين يكي از ابروهايش جاي زخم كهنه اي داشت كه بد جوش خورده بود. عمه خانوم گفت :« حتما سربند تصادفش خراش برداشته…» و گفت: «داداش، اگه چيزي لازم داشتي صدام كن» و با محبت نگاهش كرد. عمو تهمورث لبخند زد و من ديدم كه دندانهايش از سفيدي برق مي زدند. برعكس دندانهاي آقا جان كه از بس به قليان پك زده بود زرد شده بودند. منير دويد و گيسهاي بافته اش در هوا تكان خوردند. بسته هاي خريد را از دستم گرفت و خنديد.
- ايشاا… براي زنت بري خريد.
عمو تهمورث روي پله ها ايستاد و نگاهمان كرد. در آفتاب بلندقد تر به نظر مي رسيد. صورتش پف كرده و خواب آلود بود. بدون عينك به ما نگاه كرد و خنديد. بلند خنديد. بدم آمد. چرخيدم و از در بيرون رفتم و تا شب به منير نگاه نكردم.
رحمت كنارم روي ديوار خرابه نشست و با صداي بچگانه اش گفت: « داداشي نمي آي شام؟ آقا از دستت عصبانيه. مي گه مثه ولگردا همه اش تو كوچه اي». از روي ديوار پايين پريدم وخاكهاي شلوارم را تكاندم.
توي راهرو يكدفعه پرسيد:« تو از عمو خوشت مي آد؟»
- خب عمومونه…
- تا حالا كجا بوده پس؟ چرا هيچ وقت نيامده بود پيش ما؟
خان جان بشقاب عمو تهمورث را از برنج زعفراني پر كرد و آه كشيد: « درست مثل اون روزا كه همه دور هم بوديم. خدا بيامرزه آقاتونو. چقدر دوست داشت همه دور يه سفره جمع باشيد. خدا بيامرز چقدر هم محبوبه و مهتاب رو دوست مي داشت. خدا همه رفتگانمونو بيامرزه…»
آقا جان زير لب چيزي گفت. داشت فاتحه مي خواند. به عمو تهمورث نگاه كردم. به آقاجان چشم دوخته بود. عمه خانم هم داشت نگاهشان مي كرد. گفت :« يه ليوان آب برام بريز پسر.» اولين باري بود كه با من حرف مي زد. صداش كلفت تر از صداي آقاجان بود و وقت حرف زدن كلمات را مي كشيد. ليوانش را دراز كرد طرفم. از اينكه مرا «پسر» خطاب كرده بود حرصم گرفت. گفتم:« اسم من رحيمه» و ليوانش را آنقدر پر كردم كه آب سر ريز كرد توي سفره. رحمت خنديد و جاي خالي دو دندان افتاده اش پيدا شد.
- منم رحمتم عمو ته… ته…
همه خنديدند. عمو تهمورث آرام گفت :« تهمورث، پسر!»
آقاجان براي اولين بار چشم از بشقابش برداشت و چشم در چشم عمو تهمورث انداخت.
مادر گفت :« راستي حالا كه خان داداشت اينجاست آزمايشا و عكساتم نشانش بده بلكه بفهميم چته…» و استكان چاي كمر باريك را جلوي آقاجان گذاشت. آقا جان هيچ نگفت. در سكوت تسبيح انداخت و به قليان پك زد. پكهاي عميقي زد و به سرفه افتاد.
عمو تهمورث مثل هميشه مختصر و مفيد جواب داد:« مدتهاست كه طبابت رو كنار گذاشتم». حتي زحمت نكشيد عكسها را از دست مادر بگيرد. مادر با غيظ چادرش را به گوشه اتاق پرتاب كرد و گوشه اي چمباتمه زد. خان جان لبهايش را به دندان گزيد و زير لب گفت :« طفلي پسركم…» عمه خانوم گفت: « حتما از سربند اون تصادف ديگه طبابت نمي كنه…» مادر گفت :« اينهمه وقت نيومده سر خاكشان. اينهمه وقت سراغشان را نگرفته حالا يك كاره آمده قبرشان را ببينه كه چه؟ »
آقا جان جوابش را نداد. استكان را برعكس در نعلبكي گذاشت. پوستين هميشگي را سرش كشيد و با چشمهاي باز خوابيد.
منير ناله كرد :« چشماش دربياد هركي چشمم زد…» و با چشمهاي درشت سياهش به من نگاه كرد. عمه خانوم دوا گلي را روي مچ پاش ريخت و گفت :« خبه خبه! چشماش دربياد… مي خواستي چشماي كورشده ات رو باز كني تا زمين نخوري». منير زبانش را در آورد.
كنارش نشستم.
- درد داره؟
سرش را يكبري كرد و دماغش را بالا كشيد.
- يه كم.
- مي خواي از فردا با دوچرخه ببرمت مدرسه؟ اينجوري زودتر خوب مي شي…
عمو تهورث با عينك تيره و چمدان بزرگ سياهش از پشت سرمان رد شد و از پله ها پايين رفت.
خان جان داد زد: « خب مي گفتي آق داداشت هم مي اومد با هم مي رفتين سر خاك. مي ترسم پيدا نكني». عمو تهمورث هيچ نگفت. دستش را در هوا تكان داد و در را بست. مادر گفت :« بعد بيست سال كي فكرش رو مي كرد برگرده؟ » خان جان اشكهاش را با گوشه چارقدش پاك كرد و گفت: «مثه غريبه ها شده برام. از صب تا شب توي اون اتاق مي پلكه و لام تا كام حرف نمي زنه حتي با داداشش…» عمه خانوم گفت :« حتما از سر بند اون تصادف زبونش نمي گرده…»
منير سرش را نزديك گوشم آورد.
- نمي خواي بري دنبالش؟
نگاهش كردم. چشمهاش برق مي زدند. كتاني هام را پا كردم و جلد از پله ها پايين دويدم. داد زد:«مواظب خودت باش…»
دو تا كوچه را كه رد كردم ديدمش. از سينه كش ديوار مي رفت. آرام مي رفت. يك پايش را كمي روي زمين مي كشيد و مي رفت. عمه خانوم گفت :« از سر بند اون تصادف لنگ شده. طفلي داداشم تو هيچي شانس نياورد. اون از زن و بچه اش كه جوونمرگ شدن. اينم از خودش كه به اين حال و روز افتاده…»
احمد كنارم راه افتاد.
- عصري كه مي آي مسابقه؟ رو كم كني يه ها. نباشي تيم لنگ مي مونه.
عمو تهمورث جلوي يك قهوه خانه ايستاد. ايستادم.
- جون احمد نمي تونم. يعني نمي دونم مي رسم يا نه. حالا اين دفعه رو يه كاريش بكنين…
دستهاش را در هوا تكان داد و داد زد :« رحيم ضد حال نزن ديگه. به خدا هافبك خوب مثه تو نداريم. داشتيم كه منتتو نمي كشيديم.»
گفتم :« حالا ببينم چيكار ميتونم بكنم».
از پشت شيشه قهوه خانه نگاه كردم. ميان آنهمه دود به سختي مي شد جايي را ديد. دستي از پشت سر يقه لباسم را كشيد.
- زاغ سياه منو چوب مي زني پسر؟
به لكنت افتادم.
- نه! نه… نه به خدا عمو…
دستهاي بزرگش يقه پيراهنم را رها كرد. لرزيدم. گفت :« منو ببر سر خاك». راه افتادم. سايه بلندش كنارم راه افتاد. مراقب بودم كه لگدش نكنم. از تپه هاي امامزاده كه بالا رفتيم عينك تيره اش را در آورد و در جيب كتش گذاشت. پرسيد:« زياد اينجا مي آييد؟ » سر تكان دادم. تازه فهميدم كه از عمو تهمورث مي ترسم. چمدان بزرگش را كنار قبرها گذاشت. روي زمين زانو زد و گفت :« تنهام بذار». چرخي زدم و تمام راه را تا خانه يك نفس دويدم. هنوز مي لرزيدم.
آقاجان قرآنش را بست و بوسيد. گفت :« خان جان به تهمورث بگيد اگر بخواد مي تونه بياد توي حجره وايسه. بالاخره اونم از اين حجره سهم داره.»
خان جان آه كشيد و هيچ نگفت. آقاجان سبيلهاي بلندش را با دندان جويد. رحمت مي گفت اينطوري بهتر فكر مي كند. منير گفت :« ترسوي بدبخت. خب پشت درختا قايم مي شدي ببيني چي كار مي كنه». داد زدم :« تو ترسو نيستي تو برو دنبالش» و به اتاقمان رفتم.
مادر گريه كرد: « از وقتي داداشت اومده كم خور و خواب شدي. رفتي تو لاك خودت. انگار نه انگار زن و بچه ات هم آدمن. دلم داره مي تركه… يه چيزي بگو مرد…» بي صدا در اتاق را بستم و بيرون رفتم. آقاجان داشت سبيلهاي بلندش را مي جويد.
منير صورتش را به شيشه پنجره چسباند و گفت :«انگار توي اتاقش نيست. اگه تو بخواي من مي تونم برم توي چمدونش رو نگاه كنم». گفتم :« لازم نكرده. ايني كه من ديدم مثل اجل معلق بالاي سرت ظاهر مي شه». يواش گفتم انقدر كه منير نشنيد. لبهايش را جمع كرد و بي صدا گفت:« ترسو!» و دستگيره در را پيچاند كه عمو تهمورث از اتاق بيرون آمد. عينك به چشم نداشت و من ديدم كه چشمهاش سرخ بودند مثل چشمهاي آقاجان وقتي پنج شنبه ها از دعاي كميل بر مي گشت. دست منير را گرفت. منير جيغ زد. دويدم طرفشان. گفت:« از دخترهاي فضول خوشم نمي آد». گفتم :«ولش كن عمو تهمورث». لبخند زد. دندانهاي سپيدش برق مي زدند. گفت :«همونجور كه از پسرهاي فضول» و دست منير را رها كرد. چمدان سياهش را برداشت و رفت. منير زد زير گريه. به سينه اش مشت كوبيد :«الهي كه بره برنگرده». عمه خانوم از رانش نيشگون گرفت و منير جيغ كشيد و گريه اش بلندتر و طولاني تر شد. گفت :« الهي…» نگفت. از ترس نيشگون ساكت شد و هق هق كرد. عمه خانوم گفت :« گيس بريده چقدر بت گفتم دور و بر دايي ات نپلك. نگفتم؟ دخترش اگه زنده بود چند سال فقط از تو بزرگتر بود. دور از اينجا. دور از اين خونه. دور از جون تو. خب اون بنده خدا هم دلش مي سوزه…» و زير لب ذكر خواند و به منير فوت كرد. منير به خودش فوت كرد و غش غش خنديد.
عمو تهمورث روبروي خانه قديمي ايستاد. مدتي طولاني ايستاد و به آن نگاه كرد. داد زد:« آهاي كسي خونه نيس؟» و با دست چند بار به در آهني رنگ و رو رفته ضربه زد. سعي كردم پشت نزديكترين ماشين پناه بگيرم. لخ لخ دمپايي و صداي چرخيدن كليد را شنيدم. با احتياط سرم را بالا آوردم. عمو تهمورث عينك تيره اش را از صورتش برداشته بود و داشت با پيرزن لاغر و قوز كرده اي حرف مي زد. بلند حرف مي زد و دستهايش را در هوا تكان مي داد. چمدان بزرگ سياهش را برداشت و با پيرزن داخل خانه رفت. احمد گفت:« از اين كاراگاه بازي ها چي عايد تو مي شه؟» شانه بالا انداختم.
- هيچي! بيشتر خودم دلم مي خواد ببينم كجا مي ره. چيكار مي كنه. توي اون چمدون چيه كه هميشه همراهش مي بره. خيلي دلم مي خواد بدونم تو اون خونه چي مي خواد احمد.
احمد دستهاش را روي كاپوت ماشين تكيه داد.
- زكي! نكنه مي خواي از ديوار مردم بري بالا؟
گفتم :«هيس!» و هردو سرمان را دزديديم. عمو تهمورث در خانه را به هم زد. يك بسته نخ پيچي شده زير بغل گذاشته بود. سر خيابان ايستاد و به تاكسي اشاره كرد. دويدم تا ماشين بگيرم. به هيچ قيمتي حاضر نبودم باز هم گمش كنم. احمد همانجا ايستاد و دور شدنم را نگاه كرد. از تپه ها كه بالا رفت عينك سياهش را از صورت برداشت. چمدان را كنار قبرها گذاشت و روي زانو تا شد. از پشت چنارها خوب نمي توانستم ببينم چه مي كند. جلوتر رفتم. پشت آخرين درخت ايستادم. به نظرم رسيد بسته را باز كرد. يك مشت كاغذ بيرون آورد و خواند. به نظرم رسيد شانه هايش تكان مي خوردند. بدجور هم تكان مي خوردند. عمو تهمورث گريه مي كرد. سنگ كوچكي برداشت و روي كاغذها گذاشت. در چمدان سياهش را باز كرد و يك جعبه چوبي بزرگ بيرون آورد كه بعدها فهميدم سنتور است و شروع كرد به زدن. گريه مي كرد و مي زد و انقدر قشنگ مي زد كه يادم رفت براي چه به قبرستان آمدم. روي زمين نشستم و نفس بلندي كشيدم. من راز عمو تهمورث را كشف كرده بودم. تك و توك مردمي كه به قبرستان آمده بودند دورش جمع شدند. به نظرم رسيد يكيشان دست توي جيبش كرد و سكه اي كنار عمو تهمورث بر زمين انداخت. خجالت كشيدم. عمو تهمورث چيزي نمي ديد. چشمهايش را بسته بود. گريه مي كرد و سنتور مي زد. يكباره بدنش شروع كرد به لرزيدن. ديدمش كه دستهايش چنگ شدند و تنش به يك سو خم شد و كف از دهانش بيرون ريخت و روي زمين افتاد. حواسم نبود كه نبايد از پشت درخت بيرون بيايم. داد زدم و به سويش دويدم. عمو تهمورث دور خودش پيچ و تاب مي خورد و مي لرزيد. حواسم نبود كه گريه مي كنم. يكي از پشت شانه ام را چنگ زد. آقاجان به سرعت مرا كنار زد. عمو تهمورث را كه جثه اش خيلي از او بزرگتر بود روي كول انداخت و به من اشاره كرد.
- لوازمش را بيار پسرم.
فرصت نشد كه بگويم «چشم». اشكهايم را با پشت دست پاك كردم و كاغذها را از زير سنگ بيرون كشيدم. زرد و رنگ و رو رفته بودند. روي يكيشان با خط زيبايي نوشته شده بود « براي طغرل عزيز تر از جانم». حواسم بود كه باد نبردشان. سنتور را با كمك ديگران توي چمدان گذاشتم. عكس قديمي و سياه و سفيد زن جوان و زيبايي را كه روي زمين افتاده بود توي جيبم گذاشتم. چمدان بزرگ را به زحمت برداشتم و راه افتادم.
خان جان دو دستي روي زانوهاش زد.
- بميرم براي بچه ام. هيچ روي خوشبختي نديد. اون از زنش كه جوونمرگ شد اينم از خودش…
عمه خانوم اشكهايش را پاك كرد و گفت :« حتما از سربند اون تصادف غشي شده. شوهر خدابيامرز من هم يكي دوبار اينطوري شد. شما كه يادتونه خان جان؟»
عكس را از جيبم در آوردم و به منير نشان دادم. جيغ كشيد. گفت :« كور شده چقدر خوشگله». گفتم :« تو از اون خيلي خوشگلتري». خنديد و از اتاق بيرون دويد.
مادر گفت :« رحيم جان چمدان رو بذار توي اتاق عمو تهمورث».
آقاجان كنار تخت نشسته بود و كاغذهاي عمو تهمورث را مي خواند. رنگ صورتش سفيدتر از هميشه به نظر مي رسيد. به سيگارش پك مي زد و مي خواند. چشمهايش خيس بودند. آقاجان جز دعاي كميل هيچ وقت ديگر گريه نمي كرد. لبهاي عمو تهمورث چند بار تكان خورد. گفت :« تو جاي من بودي مي كشتيش نه؟». آقاجان سربلند كرد. گفت:«چرا نكشتي پس؟ ». گفت :« تو كه از همه چيز خبر داشتي…» و كاغذها را در هوا تكان داد. من ديدم كه صورت عمو تهمورث درهم رفت. چشمهايش را محكم بست و تند تند نفس كشيد. گفت :«اول مي خواستم بكشم. همان اول كه فهميدم. آمدم حجره يادت نيست؟ اما من مثل تو نامرد نيستم». صداي آقاجان لرزيد.
- تو اشتباه مي كني تهمورث، مثل ما كه اشتباه كرديم.
اولين باري بود كه آقاجان نام عمو تهمورث را بر زبان مي آورد. گفت :«محبوبه پاك بود. مثل يك گل پاك بود…» يكباره شانه هايش لرزيد و گريه كرد. بلند گريه كرد. خجالت كشيدم. حواسم بود كه نبايد مرا ببينند. برگشتم كه از در بيرون بروم. عمو تهمورث صدايم كرد.
- آن جعبه را بيار اينجا پسر.
چمدان را كنار تخت گذاشتم. گفتم :« آقاجان به خدا…». گفت :« بازش كن». صداي آقاجان ميخكوبم كرد.
- نه تهمورث!
عمو تهمورث نيم خيز شد. به آقاجان نگاه كرد. خيلي بد نگاه كرد. انگار اگر دستش مي رسيد آقاجان را خفه مي كرد. گفت :«تو اين ساز را خوب مي زدي. به همان خوبي كه ريشه مرا زدي…» و بي حال روي تخت افتاد. صورت آقاجان درهم رفت. لبهايش لرزيد مثل شانه ها و دستهايش. گفت: « محبوب پاك بود مثل گل…» و به گريه افتاد. من هم به گريه افتادم. از عمو تهمورث بدم آمد. گفت :« بت مي گم بازش كن پسر!َ» به آقاجان نگاه كردم. دستهاي لرزانش را به ريشهايش كشيد. گفت :« من دل به يك آواز باختم و او دل به اين ساز…» و دستش را گاز گرفت و من ديدم كه بي صدا گريه كرد. گفت :« تو را اشتباهي گرفته بود وقتي فهميدم كه ديگر دير شده بود…». گفت :«نوشتم. براش نوشتم…» گفت: « از آن به بعد دست به اين ساز نفرين شده نزدم». گفت: «چرا آمدي؟ كه انتقام بگيري؟» و نگاهش كرد. عمو تهمورث چشمهايش را بسته بود و نفس نفس مي زد.
صداي خوش سنتور از آن سوي حياط به گوش مي رسيد مادر ديس برنج را وسط سفره گذاشت. گفت:« چقدر قشنگ مي زند. قدرتي خدا بعضي ها چه هنرهايي دارند». آقاجان جوابي نداد. نشنيد. گوشه اتاق نشسته بود و به گلهاي قالي خيره شده بود. عمه خانم با تعجب نگاهش كرد.
- نمي فرمايي شام خان داداش؟
آقاجان تكاني خورد. انگار كه از خواب بيدار شده باشد. گيج نگاهم كرد. گفت: «برو عمو تهمورث را صدا بزن. بگو ديگر بس كند». اين جمله آخر را انگار با التماس گفت. صدايش مهربان بود. مهربانتر از هميشه. ترسيده بودم كه به خاطر گوش ايستادن كتكم بزند. نزده بود. آقاجان معمولا كتك نمي زد اما وقتي مي زد بد مي زد. گفتم: «چشم آقاجان» و دويدم.
چشمهاي عمو تهمورث بسته بود. با چشمهاي بسته مي زد و تند تند نفس مي كشيد. صورت رنگ پريده اش پر از دانه هاي عرق بود و دسته اي از موهاي خاكستري اش بر پيشاني ريخته بود. گفتم: « عمو تهمورث! شام را كشيده اند…» نشنيد يا شنيد و محل نكرد. دوباره گفتم و اين بار بلندتر. صداي سازش قطع شد. گفت :«منير را دوست داري؟». از خجالت سرم را پايين انداختم. نخنديد. گفت :«پس به هيچ قيمتي از دستش نده». نگاهش كردم. چشمهايش سرخ بود. سرخ سرخ. به ايوان كه رسيديم گفت:« من يك عكس توي چمدانم داشتم…». به سرعت دست در جيبم كردم. گفتم :«به خدا روي زمين…» به سرم دست كشيد. اولين باري بود كه به من دست مي زد. لرزيدم. گفت :«ديگر مرا تعقيب نكن». گفتم :« چشم عمو تهمورث» و نفس عميقي كشيدم.
منير از اتاق بيرون دويد.
-خوشگل شدم؟
عمه خانوم دو دستي به صورتش زد.
- وا! خدا مرگم بده. اين چه سر و ريختيه درست كردي. اگه باباي خدا بيامرزت زنده بود…
منير دور خودش چرخي زد. دوبار گفت :« خيلي خوشگل شدم نه؟» و به من نگاه كرد. كيفم را روي پله ها گذاشتم. گفتم :«اون گل قرمز چيه روي كله ات؟». لبهايش را جمع كرد. گفت:« مثه اون زنه توي عكس…». خان جان براق شد: «كدوم عكس ورپريده؟». نان چايي ام را برداشتم و از پله ها پايين دويدم. گفت :« مگه قرار نبود منو با دوچرخه ات ببري مدرسه؟» آقاجان از اتاق بيرون آمد. منير گفت :« سلام» آقاجان جواب نداد. مات و مبهوت منير را نگاه كرد. رنگ صورتش مثل گچ سفيد شده بود. چشمهاش روي منير ثابت مانده بود. منير از دهانش پريد :«كور شي كه…» و لب گزيد و پشت عمه خانم پنهان شد. مادر سراسيمه پرسيد:« چيزي شده آقا؟» آقاجان زير لب غرغر كرد. گفت:« دفعه ديگه با اين سر و ريخت جلوي من اومده نيومده…». چشم آقاجان كه به من افتاد به سرعت سلام كردم. قبل از اينكه به من برسد از در خانه بيرون زدم و تا مدرسه يكسره ركاب زدم.
خان جان مشت به سينه مي كوبيد و باعث و باني بدبختي هايش را نفرين مي كرد. عمه خانم مدام مي رفت تا دم در حياط و بر مي گشت. مادر سيني چاي را روي زمين گذاشت و به آقاجان نگاه كرد كه در حياط راه مي رفت و سيگار مي كشيد. منير خوابيده بود. سرخاب و سفيداب صورتش ماسيده بود و گيسهاي بلندش روي بالش پخش شده بود. خان جان گفت :« يعني كجا رفته تا اين وقت شب؟». عمه خانم گفت:« غصه نخور خان جان. هرجا باشه ديگه پيداش مي شه. تازه سر شبه.» خان جان گريه كرد. گفت :«مي ترسم بچه ام باز غش كنه و هيچكي نباشه به دادش برسه…» مادر استكانهاي چاي را جلويشان گذاشت.
- اينهمه سال تنهايي زندگي كرده تو غربت. چرا بي خودي اعصاب خودتونو خورد مي كنين؟ مي اد ايشاا…
عمو تهمورث رفته بود. چمدان بزرگ سياهش را هم با خود برده بود. اين را تنها من مي دانستم و آقاجان. آقاجان عبايش را از شانه ها انداخت. پالتويش را برداشت. گفت :«من مي روم دنبالش…». گفتم :«من هم مي آم آقاجان». جواب نداد. از در بيرون رفت. دمپايي هايم را پا كردم و دنبالش دويدم. از تپه هاي قبرستان كه بالا رفتيم گفت:« كاش مي دانستم چي راضي اش مي كنه». آنجا نبود. سوار ماشين شديم. آدرس قهوه خانه را دادم. گفت:« فكر كردم مي خواهد انتقام بگيرد». گفت :« براي تو زود است كه اين چيزها را بفهمي». آنجا هم نبود. باران گرفت. مرد بلندقدي آن سوي خيابان راه مي رفت. آقاجان دويد. من هم دويدم. گفت :« تهمورث؟» مرد برنگشت. داد زدم:« عمو تهمورث…» مرد برگشت. عمو تهمورث نبود. آقاجان گفت:« بعد اينهمه سال رفته در خانه قبليش… اينهمه سال با يك كابوس زندگي كرده…» باران تند تر شد. دستم را محكم گرفت. گفت:« آنشب كه زن تهمورث شد بارون مي اومد. تا صب تو خيابونا راه رفتم. شبي كه جنازه اش را هم تحويل گرفتم بارون مي اومد». گفت :«بيچاره محبوب» و گفت:« براي تو زود است كه اين چيزها را بفهمي». سرفه كرد و يقه پالتويش را بالاكشيد. عمو تهمورث را هيچ جا نديديم. انگار آب شده بود و توي زمين رفته بود. به سوي خانه راه افتاديم. گفت :« بيچاره مادرت».
عمو تهمورث دست بزرگش را روي پيشاني آقاجان گذاشت. مادر با التماس نگاهش كرد.
- خان داداش خدا ازبزرگي كمت نكنه. داره تو تب مي سوزه. يه كاري بكن.
لبهاي عمو تهمورث لرزيد مثل دستهايش. يك لحظه سر بلند كرد. چشمهايش برق مي زد. فكر كردم اين برق انتقام است همان كه آقاجان گفته بود. گفت:«زير باران دنبال من راه افتاده بود که چه؟». گفت :« من سالهاست كه طبابت را كنار گذاشته ام». خان جان براي اولين بار داد زد:«يعني چي كه كنار گذاشتم؟ اينهمه سال درس خوندي كه حالا اينجور حاصل بدي؟ تو چت شده تهمورث؟ به خدا ازت نمي گذرم اگه كوتاهي كني». صورت عمو تهمورث درهم رفت. رگ گردنش بيرون زد و مشتهاش را به هم گره كرد. آقاجان گفت :« تويي محبوب؟ بالاخره اومدي؟». خان جان زاري كرد.
- داره هذيون مي گه.
مادر گفت: «هميشه مي گفت اگه دختر بزاي اسمش رو مي ذارم محبوب. خدا نخواس.» و هق هق كرد. عمو تهمورث داد زد:« همه تون بريد بيرون. همه!» مي خواست انتقام بگيرد. از پشت پرده نگاهش كردم. از توي ساك سفريش يك كيف كوچك بيرون آورد. آستينهايش را بالا زد و گوشي معاينه را به گوشش گذاشت. گفت :« اول خواستم بكشمت اما نتونستم. بعد فكر كردم تو تقصير نداري…». از داخل كيف بسته سرنگ را بيرون آورد. يك مايع سفيد رنگ را داخل آن كشيد. گفت :« فكر كردم با هم مي ميريم و راحت مي شويم. من، محبوبه و اون بچه كه معلوم نبود…». شانه هايش لرزيد. سرنگ را رو به هوا گرفت. گفت:« حسابهام غلط از آب دراومد. اونا رفتن و من موندم. دلشو نداشتم جنازه شان را تحويل بگيرم». لباس آقاجان را بالا زد. آقاجان گفت :«محبوب تويي؟». عمو تهمورث داد كشيد:« بس كن لعنتي!» و گريه كرد. گريه كردم. گفتم :« عمو تهمورث چرا مي خواي بابام رو بكشي؟» نگاهم نكرد. محتويات سرنگ را خالي كرد.گفت : «دير يا زود تو بايد اين چيزا را بفهمي» و از اتاق بيرون رفت. آن شب بارانی آخرين باري بود كه عمو تهمورث را ديدم. يك سال بعد در يكي از غش كردنهاش سرش به گوشه جدول خيابان برخورد كرد و مرد. جنازه اش را آقاجان تحويل گرفت و كنار محبوبه و دخترش به خاك سپرد.
خان جان گريه كرد. گفت :« بچه ام معجزه كرد». مادر خنديد. گفت:« خدا تو را دوباره به ما داد. خدا آق داداشت رو حفظ كنه». آقاجان گيج نگاهشان كرد. گفت: «تهمورث كجاست؟». عمه خانوم اشكهايش را با پر چارقد پاك كرد. گفت :« رفت. صبح زود رفت. هرچه كرديم نماند. اين را هم براي تو گذاشت» به چمدان بزرگ سياه اشاره كرد. مادر با تعجب گفت :« بلدي سنتور بزني آقا؟». عمه خانوم و خان جان به هم نگاه كردند.با خطي خوش يك جمله روي كاغذي كه به چمدان چسبانده بود، نوشته شده بود. منيرخواند :« براي طغرل عزيز…»