Archive for » اکتبر, 2004 «

Oct
17

به شوق انکه پس از سالها صدف بشوم
مرا گذاشته ای در خودم تلف بشوم؟

که دختران جنوبی مرا به نخ بکشند
برای گردن رقاصه ها به صف بشوم؟!

طلوع پشت غروب و غروب پشت طلوع…
نخواه يک زن تنهای بی هدف بشوم

اگرچه سمت تو دريا هميشه توفانی است
بگو برای تو با موجها طرف بشوم!

زنی شبيه زنان جنوب چشمانت
پر از طراوت ناياب يک شعف بشوم…

شبی که بشکفد از عشق چهرهء دريا
زنان هلهله زن، دختران ِ دف… بشوم

تو شهر عشق منی! در تو ساکنم ای خوب!
نخواه غرق سکون در خودم تلف بشوم…

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment
Oct
03

آقا! رفيق! همسفر لحظه هاي ناب!
همسايهء قديم من از عهد آفتاب!
تا چشمه چشمه بشكفد از عشق، چشم من
خورشيد چشمهاي خودت را به من بتاب
در من هزار و يك شبـ…ح از جنس شهرزاد
آغاز قصه اي كه نوشتند در كتاب…
تا دل دهي به موج نگاهي كه پيش روست
يا تن به دست حال وهوايي كه هي خراب…
اما من آه… عاشق خوبي نمي شوم
از بس كه بي گدار تو را مي زنم به آب!
***
«اين روزها كه جرات ديوانگي كم است»*
يادت عزيز! مرد خطرهاي بي حساب…
* اشاره به شعری از قيصر امين پور

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment