Archive for » نوامبر, 2004 «

Nov
17

مانند قهوه تلخ نگاهش كرد دختر كه داشت دست تكان مي داد
سر رفت قطره قطره و شيرين شد مانند بوسه اي كه دهان مي داد

اندوه مرد را كه كدر مي شد باران و باد خاطره با خود برد
اَن سوي شيشه هاي كثيفي كه شكل جهنمي به جهان مي داد

ابري شد آسمان شب چشمش آنقدر غم وزيد كه حتي ماه
افتاد بر زمين و ترك برداشت شب چين چهره اش كه نشان مي داد

توفان شروع لحظه ويراني است… اَهسته مرد گفت خداحافظ
حالا براي معجزه هم دير است حتي اگر كه گريه امان مي داد…

آن نقطه انتهاي زمين شايد… آن ايستگاه كوچك متروكه…
در دورست جاده كه گم شد مرد دختر كنار پنجره جان مي داد…

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment