Archive for » دسامبر, 2004 «

Dec
25

این داستان به همراه داستان باباجانی و تنها خودت بخوان برگزیده ی نخست جشنواره ی سراسری داستان نویسی دانشجویان پزشکی کشور -مهرگان- بوده است.

عباس، علمدار خوبي بود. اين را همه محل مي دانستند. در واقع بهترين علمدار شهر بود. مصطفي با حسرت به عضلات به هم پيچيده و قدرتمند عباس نگاه كرد و گفت:« پسر! عجب شوهر خواهري داري». نگاهش كردم. زير علم رفت. همه ياعلي گويان دسته علم را به كمربند مخصوصش قلاب كردند. دانه هاي درشت عرق بر پيشاني اش مي درخشيد.
مصطفي با مشتهاي گره كرده از هيجان نيم خيز شد.
- ده تا مرد زير اين علم عرق ريختن. حالا اون يه تنه مي خواد بلندش كنه؟
گفتم:« زكي! از اين گنده تراش روهم بلند مي كنه». هيكل تنومند عباس زير سنگيني علم خم شده بود. گفتم :«ياالله باش مرد! الانه كه سر بلند كنه  ببين…». بلند نكرد. نعره زد :«نمي تونم حاجي. نمي تونم» مردها دويدند و اطراف علم را گرفتند. مصطفي گفت :« از اولش هم معلوم بود». مشت گره كرده ام را در هوا تكان دادم. حاج نصرالله زير بغل عباس را گرفت و از زمين بلندش كرد. عباس ناليد:« كمرم شكسته حاجي. با كمر شكسته چه طور علم بلند كنم؟» و هاي هاي گريه كرد. خجالت كشيدم. كتاني هايم را از قفسه برداشتم و از مسجد بيرون رفتم. مصطفي دنبالم دويد. گفت :« راسته كه مي خواد خواهرتو طلاق بده؟». نگاهش كردم.
- آبجي مرضيه ام خودش طلاق مي خواد نه عباس آقا.

آقاجان به ريشهاي سفيد وبلندش دست كشيد. گفت:« چرا بيراه مي گي زن؟ چرا عيب روي دخترت مي ذاري؟ مردم كه كور نيستن. من خودم طلاقشو از اين مرتيكه مي گيرم». مادر اشكهايش را با پر چادرقد پاك كرد.
- من بيراه نمي گم! تو سرت رو كردي توي برف! يه نگاه به اون طفل معصوم بنداز تا بفهمي مردم حق دارن كه بگن…
گفت :«قربونت برم امام حسين. ماه محرمي نمي دونم تو عزاي علي اصغرت گريه كنم يا …»
گريه امانش نداد. به سينه اش مشت كوبيد و گريه كرد.  زنجير را دست گرفتم و از پله ها پايين دويدم. مرضيه جلوي در حياط ايستاده بود. گفت :« داري مي ري سينه زني؟» و با چشمهاي درشت و سياهش نگاهم كرد. بغضم را فرو دادم.
- آبجي برو تو. هوا سرده سرما مي خوري.
گفت :« اينو مي خوابونمش بعد مي آم تماشاي دسته». به عروسك پارچه اي نگاه نكردم. زنگ خانه مصطفي را هم نزدم.  تمام راه را تا مسجد يكسره دويدم  و اشكهايم را با پشت دست پاك كردم.

حاج نصرالله داد زد :« همه بايد حواستون به من باشه. بايد هماهنگ زنجيرها رو بلند كنيد و پايين بياريد». مصطفي نفس زنان از راه رسيد.
- چرا نيومدي دنبالم؟
جوابش را ندادم. با علامت حاج نصرالله همه شروع كرديم به زنجير زدن. خوب نمي زدم. جا مي ماندم. مصطفي گفت :«چته پسر؟ تو لبي؟».
- حالش نيست.
از صف بيرون رفتم. روي پله هاي حياط نشستم و نگاهشان كردم. دستي به شانه ام خورد. عباس كنارم روي پله ها نشست.
- چه طوري قهرمان؟
لبخند زدم. عباس را دوست داشتم. همه محل او  را دوست داشتند. گفت:« به نظر سر كيف نمي آي قهرمان؟ كشتي هاي تجاري ات توي كدوم بندر غرق شدن؟» خنده ام گرفت. عباس هميشه بذله گو بود. همه از هم صحبتي با او لذت مي بردند. روزي كه از آبجي مرضيه خواستگاري كرد آقاجان همه محل را شيريني داد. نگاهش كردم. در اين يكسال به قدر يك عمر پير شده بود. موهاي سفيد زيادي لابه لاي موهايش ديده مي شد. گفتم :«عباس آقا، حال آبجي روز به روز بدتر مي شه» و بعد انگار بار سنگيني را از روي شانه هايم برداشته باشند نفس عميقي كشيدم و بغضم را رها كردم. گفت:«هنوزم طلاق مي خواد؟» سر تكان دادم.
- مرضي نمي گه. آقاجان…
نگاهش كردم. گفت :«شنيدم قسم خورده تا وقتي من تو هيات اين مسجدم پاشو نمي ذاره اينجا». چشمهاي سبزش يك لحظه تيره شد و برق زد. فكر كردم اين برق تنفر است. نگاهم كرد. چشمهايش مهربان شد. گفت :«مراقب مرضيه باش. هرچي باشه تو خان داداششي». لبخند زد. از كنارم بلند شد و رفت. هرچه اصرار كردند گفت كه كار دارد و رفت. تنها من مي دانستم كه كجا مي رود. كار هر پنج شنبه اش بود.
مصطفي گفت:« پسر چه هيبتي داره شوهر خواهرت». دوباره گفت: «اونجا رو نگاه» و با انگشت به ته کوچه اشاره کرد. چند نفر جلوي در خانه مان ايستاده بودند. پا تند کردم. رقيه خانوم جلوی در خانه، شانه هايم را گرفت و تكان داد.
- مجيد جان مرضيه رو نديدي با رعناي من؟
سر تكان دادم. بلند گريه كرد و مويه كشيد. مادر بغلش كرد. گفت :«رقي خانوم. تو رو جان بچه هات گريه زاري نكن. هرجا باشن پيداشون مي شه».  رقيه خانوم به سر و صورتش كوبيد.
- خبر مرگم اومدم يه دقيقه سينه زني تماشا كنم. يه كم برا آقا قربونش برم اشك بريزم. نفهميدم كي ورپريده بچه رو از تو بغلم گرفت و برد.
مادر دوباره گفت: «حاج نقي رفته دنبالشون. ايشاا… صحيح و سلامت مي آن خونه. تازه مرضي كه بچه نيست. بچه اش اگه…» و زد زیر گريه. رقیه خانوم هق هق کرد: «جواب باباشو كي مي خواد بده؟»
برگشتم وبه طرف امامزاده دويدم.
آقاجان نوزاد را بغل كرده بود و مرضيه پشت سرش از پله هاي امامزاده پايين آمد.
گفت :« دفعه ديگه ببينم با اين مرتيكه حرف زدي. نزدي…»
عباس دويد. داد زد:« مي خوام باهات حرف بزنم مرضي». مرضيه ايستاد. آقاجان دستش را كشيد.
- دختر من نيستي اگه …
عباس غريد :«بسه آقاجان. يك ساله من و اين طفلك رو مثل عروسك بازي داديد. يك ساله از اين دادسرا به اون دادسرا. از اين دادگاه به اون دادگاه. خسته نشدين؟ من طلاقش نمي دم. دوسش دارم. زنمه. مادر بچه ام…»
آقاجان رعنا را تقريبا پرت كرد توي بغل مرضيه. روبروي عباس ايستاد.  خيلي از او كوتاهتر و كوچك تر بود. گفت :« حيف اسم پدر كه رو تو بذارن»  و روي زمين تف كرد. برگشت و با مرضيه از در امامزاده بيرون رفت.
من ديدم كه عباس دست مشت كرده اش را به درخت كوبيد. روي پله ها نشست. از لرزش شانه هاي پهنش معلوم بود كه گريه مي كند. دنبال آقاجان دويدم. گفتم :«آقاجان حاج نصرالله ». نگفتم. با ديدن چشمهاي خيس آقاجان ساكت شدم و تا خانه حرف نزدم.

حاج نصرالله مثل مارگزيده دور خودش مي پيچيد. داد زد: «عباس نباشه نمي شه. همچين علمي رو هيچ كي جز عباس نمي تونه بلند كنه. آبرومون جلوي هياتهاي ديگه مي ره». گالن هاي شربت را هن هن كنان روي زمين گذاشتم. حاج يوسف دستي به ريشهاش كشيد و گفت :« ديدي كه دفعه قبل نتونست بلند كنه. چه اصراي داري حاجي. يه علم كوچيكتر. ميديم يكي ديگه بلند كنه» گوشهام تيز شد. حاج نصرالله توي حياط آب پاشي شده مسجد قدم زد. آه كشيد. لب گزيد. گفت :« يك سال پيش كه اون اتفاق افتاد بايد فكر يه علمدار ديگه بوديم. حالا ديگه ديره. اين جوونام هيچكدوم زير بار اين تيغه ها دووم نمي آرن. مگه هي مردم رو معطل كنيم جا عوض كنن». مصطفي با بسته هاي ليوان يك بار مصرف رسيد. حاج نصرالله يك باره به طرف ما چرخيد.
- پسرا عباس رو هرجا هست پيدا كنيد و بياريدش اينجا.
به مصطفي نگاه كردم. انگار كه ماموريت مهمي را به او داده باشند به سرعت گفت:« چشم» و گفت :« دبجنب ديگه. نديدي حاج آقا چي گفت؟».

مادر عباس مرا مدت طولاني توي بغلش نگه داشت. گفت :«حال عروس گلم چه طوره؟» به چشمهاي پر چروك و پيرش نگاه كردم. دلم نيامد ناراحتش كنم. گفتم :« خوبه حاج خانوم». گفت :« ديگه وقتش رسيده برگرده سر خونه زندگيش». گفت :« اون هنوز خيلي جوونه. ايشاا… چند تا ديگه مي زاد». اخمهام در هم رفت. گفت :« من خودم سه تا بچه از دست دادم تا خدا عباس رو برام نگه داشت. واسه همين نذر امام كردمش».
به زحمت از پيرزن خداحافظي كرديم. مصطفي نفس زنان گفت :« راسته مي گن از بچگيش قمه مي زده؟» جوابش را ندادم. گفت :«خودم جاي زخمش رو بالاي پيشونيش ديدم». يكباره ايستادم. داد زدم :«مصطفي! خفه مي شي يا نه؟» هول برش داشت. گفت:« چت شد يه دفعه؟ نگاه! داري مي لرزي پسر» راه افتادم سمت امامزاده. تا وقتي پيدايش كرديم مصطفي حرف نزد. عباس به درخت تكيه داده بود. پيراهن سياهش خاك آلود بود. روي موهايش خاك نشسته بود. گفتم :«عباس آقا حاج نصرالله گفت…»
دستش را در هوا تكان داد. گفت :« بهشون بگو فكر يكي ديگه باشن». به مصطفي نگاه كردم. گفتم: «هيچ كي نمي تونه اون علمو بلند كنه عباس آقا». نيشخند زد.
- ديدي كه منم نتونستم.
مصطفي براي اولين بار گفت :« شما مي توني عباس آقا. بابام مي گه از اين پرشاخه ترش رو هم بلند كردي». با هيجان گفت :« بابام مي گه…» چشمهاي سبز عباس به طرف مصطفي چرخيد. مصطفي حرفش را خورد. آن وقتها مادر مي گفت هيبت عباس هم به اسم مقدسش مي آيد. راست مي گفت. هيچ كس زير نگاه برنده عباس طاقت نمي آورد. بلند شد. كنارمان راه افتاد. گفت :« نظرتون راجع به قمه زني چيه؟» مصطفي به سرعت گفت:« معلممون مي گه يه سري از سنتهاي غلط ماه محرم رو خارجي ها و منافقا راه انداختن تا نشون بدن ما وحشي هستيم و …» خواستم با كفش بزنم به ساق پاش اما عباس بينمان راه مي رفت. گفت:« معلمتون ديگه چي مي گه؟» مصطفي دستهايش را تكان داد.
- مي گه قمه زدنم يكي از اون سنتاي غلطه. مي گه خودزني هرنوعي باشه تو اسلام حرامه…
عباس سر تكان داد و ديگر چيزي نپرسيد.

آبجي مرضيه زد زير گريه. گفت:« چرا نمي ذارين برم سر قبر بچه ام؟ چرا ولم نمي كنين؟» و گيسهاي بلندش را چنگ چنگ كرد.  گفت :« مي خوام برم خونه ام. مي خوام برم پيش بچه ام». مادر دستهايش را محكم گرفت و به آقاجان نگاه كرد. آقاجان به قليان پك زد و سر تكان داد. مادر سر مرضيه را به دامن گرفت. گفت:« آقا چرا يه كم كوتاه نمي آي؟ يك سال گذشته. بسه هرچي به جاي دوا درمون از اين دادگاه به اون دادگاه برديمش. اون جوون بوده. خامي كرده. خودشم كه پشيمونه. تو كه روي هرچي ريش سفيد بود تو محل زمين انداختي…»
به آقاجان نگاه كردم. به قليان پك نمي زد. چشمهايش را روي مادر ثابت كرده بود. گفت :« آقا! من هيچ وقت تو اين يكسال حرفي نزدم. هركاري كردي و هرچي گفتي چيزي نگفتم. حالا مي خوام ازت يه خواهش بكنم. روي منو زمين ننداز. به حرمت اينهمه سال …»
استكان چايي ام را برداشتم كه از اتاق بيرون بروم. آقاجان گفت :«بشين پسر». مادر اشكهايش را با گوشه چارقد پاك كرد. گفت :« بچه ام داره ديوونه مي شه. ذره ذره تو اين يه ساله آب شده. خودت ديدي كه قاضي چي گفت. بچه به خاطر مريضي مرده…» آقاجان استكان چايي را كنار زد. گفت :« چي مي خواي بگي معصوم؟»
- بذار عباس با مرضيه حرف بزنه. شايد.. شايد حال بچه ام…
به آقاجان نگاه نكردم. مادر هم نگاه نكرد. با انگشتهاي كاركرده و زبرش به گلهاي قالي دست كشيد.

مصطفي داد زد :«به نوبت. به همه مي رسه. هول نده آقاجان. ناسلامتي شماها عزادار اماميد…» خنده ام گرفت. گفتم :«خوب بازار گرمي مي كني». خنديد.
- ما اينيم ديگه
- حقا كه بچه بازاري هستي.
گفت:« راستي مجيد بالاخره امشب كي علم رو بلند مي كنه؟»
شانه بالا انداختم.  گفتم :« نمي دونم. عباس كه گفت نمي اد». ليوان شربت را دست آخرين نفر داد و گفت :« راسته مي گن از بچگي نذر امام بوده؟» سر تكان دادم.
- آبجي مرضيه ام دوست نداشت. مي گفت مي شه جوراي بهتري نذر كرد.
گالن خالي را كه روي زمين گذاشت گفت:« يه چيزي بپرسم جون مصطفي ناراحت نمي شي؟»
- نه نمي شم.
گفت :« راسته آبجي مرضيه ات ديوونه شده؟»
راست ايستادم. مشتم را بلند كردم. گفت:« جون مجيد منظوري نداشتم. مي خواي بزني بزن. حق داري به خدا…»
اشكهام را رها كردم. گفتم:« اگه بچه تو رو هم با پيشوني خوني وفرق شكافته مي دادن دستت ديوونه مي شدي»
دويدم و فريادهاي مصطفي را هم كه پشت سرم مي دويد نشنيدم. از عباس بدم مي آمد.

علم گوشه حياط مسجد مثل يك شي بي مصرف افتاده بود. حاج نصرالله با افسوس نگاهش كرد. گفت:« سپردم يه علم كوچيك تر از هياتهاي ديگه قرض بگيرن. ماه محرمي علم كجا بود كه كرايه كنيم». آقاجان به ريشهاش دست كشيد. حاج نصرالله به آقاجان نگاه كرد. گفت:« عباس داغون شده حاج نقي. بايد ببينيش تا باور كني». آقاجان سر تكان داد.
- ديدمش. امسال قمه نمي زنه؟
- به حرمت حرف تو گفت نمي اد توي عزاداري.
آقاجان گوشه سبيلش را به دندان گرفت. گفت :«امسال چه شام غريباني داريم…» و آه كشيد.
مردم دسته دسته توي حياط مسجد جمع شدند. بيرقهاي سبز و سرخ را آوردند. سنج و طبل زنها وسط جمعيت ايستادند. حاج نصرا… نگاه ديگري به علم انداخت و بلند گو را برداشت تا جمعيت را هماهنگ كند. آقاجان هنوز داشت سبيلش را مي جويد و تند تند تسبيح مي انداخت.
جمعيت كه راه افتاد ديگر آقاجان را نديدم. همراه صف مي رفتم و سينه مي زدم. مصطفي خودش را پشت سرم توي صف چپاند و گفت:« خبر داري امشب علمدار نداريم؟ نتونستن علم كوچيكتر پيدا كنن». انگشتم را روي لبم گذاشتم. گفت :«ما رو باش رو ديوار كي …» صدايش در نواي پر طنين سنجها گم شد.

حاج نصرالله داد زد :«شربت بديد به عزادارا. زود باشيد». تخم شربتي ها در ليوانهاي شناور بود. بوي خوش شربت بيد مشك و گلاب فضا را پر كرده بود. نوحه خوان بلند گو را برداشت.
- داريم مي رسيم قدمگاه. آ ماشاالله از اينجا به بعد هرچي انرژي داري بايد بذاري واسه آقا سينه بزني. مي خوام سينه زني و همراهي تون هياتهاي ديگه رو ساكت كنه ها. علمدار نداريم سينه زن كه داريم…
مصطفي داد كشيد :« كي گفته علمدار نداريم؟» و با انگشت اشاره كرد. حاج نصرالله فریاد زد:« يا حضرت عباس!». علم چهل شاخه داشت حركت مي كرد. سيني شربت را روي زمين گذاشتم و همراه مصطفي دويدم. مادر دست مرضيه را گرفته بود و پشت علم مي آمد. صداي نوحه خوان كوچه را به لرزه درآورد: «يا حسين مظلوم».

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
Dec
03

در جان من شرارت معصوميست وقتي غزل براي تو مي خوانم
وقتي كه رام دشت خيال توست تنها غزال روح پريشانم
روياي عاشقانهء  مغموميست در ذهن دختران خيال من
در قاب خيس حافظه ام مردي مغرور و سرد خيره به چشمانم
دارد مرا اسير نگاه خود… دارم اَ… سير مي شوم از بس هي
مي پرسم از خودم كه چه مي خواهد با آن نگاه يخ زده از جانم؟
من فكر مي كنم «چه كسي را او …؟» او فكر مي كند «چه كسي را من…؟»
افسوس مي خورم كه نمي داند…، افسوس مي خورد كه نمي دانم..!
با آنكه از گلوي غزل هر بار فرياد مي زنم كه تو را من دوست…
دارم به ابتداي  شما نزديك… داريد مي رسید به پايانم
اين بار من -عروسك اين بازي-  با ساز کهنه ء تو نمي رقصم
آقاي شعرهاي عبوس من! با ساز های تازه برقصانم

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment