Archive for » 2005 «

Oct
17


گفتم :«تا حالا فكر مي‌كردم مردا مي ‌رن خواستگاري زنها. ظاهرا در مورد من قضيه برعكس شده» و با سرانگشت صورت بچه را نوازش كردم. ريحانه لبهاش را با غيظ جمع كرد و گفت: « جاي اين اراجيف ببين خوشت مي‌آد؟». بي آنكه به نقطه اي كه با دست نشان مي داد نگاه كنم، گفتم: «آشپزيش خوبه؟ خونه داريش چه طور؟». آمد طرفم و خيره نگاهم كرد: «جدا كه خيلي بي مزه‌اي».
- قرار نيست به مذاق همه خوش بيام.
و بچه را توي بغلش گذاشتم و راه افتادم. دنبالم دويد. گفت: « چرا نمي‌فهمي ستاره؟ من فقط به خاطر تو اين كارو كردم».
- خيلي ممنون اما كار خوبي نبود.
و قدمهايم را تندتر كردم. هنوز دنبالم مي‌دويد. دلم سوخت. با آن كفشهاي پاشنه بلند و بچه اي كه در بغل داشت دويدن برايش مشكل بود. چرخيدم و منتظر ماندم. نزديك كه رسيد گفت: «يعني اصلا شبيه نيست؟». با عصبانيت نگاهش كردم. بچه را از توي بغلش بيرون كشيدم و با گامهاي بلند راه افتادم. از كنار استيشن كه ‌گذشتيم جواب سلام پرستارها را به آهستگي دادم تا توجه مرد سفيد‌پوش و تنومندي را كه سرگرم نوشتن بود به خود جلب نكنم. ستاره به زحمت سرش را نزديك گوشم آورد: «هنوزم مي گي شبيه نيست؟».
گفتم: «من از شباهت بيزارم» و با شرم نگاهش كردم. گفت: «از آنها كه شبيه سازي مي كنند بيزار باش ستاره‌ي من. آنها كه حتي عشق را هم شبيه سازي مي‌كنند» و با عشق نگاهم كرد. گفتم: «كاش من شبيه تو بودم يوسف». در چشمهايم خنديد: «من هر روز خود را شبيه تر به تو مي يابم ستاره».
گفتم: «شما چقدر شبيه يوسف من هستيد». ريحانه دستهايش را با شوق در هوا تكان داد: «معرفي مي‌كنم: آقاي دكتر فاضل. ايشون هم خانوم دكتر ستاري» و انگشتش را به سمت من نشانه رفت. لبخند زد و شباهتش به يوسف بيشتر شد. گفتم: « هر چي مي كشم از دست تو مي كشم ريحانه».
-اميدوارم دعوت منو براي شام رد نكنيد.
جرعه اي نوشابه سر كشيدم :«اما شما اصلا شبيه يوسف من حرف نمي‌زنيد». قاشق و چنگال را در بشقاب گذاشت و به من خيره شد: «مهم نيست. لطفا آرزو كنيد». با تعجب نگاهش كردم. گفت: «چه چشمهاي قشنگي داريد». به سرعت چشمهايم را بستم. دوباره گفت: «لطفا آرزو كنيد تا اين مژه از گونه‌تان پايين نلغزيده».
گفتم: «به من قول بده كه آرزوي كسي جز من نباشي يوسف». روبرويم نشست.
-قول مي‌دهم كه در آرزوي كسي هم جز تو نباشم.
- و بي من آرزويي هم نكني.
و دست به صورتش دراز كردم.
ريحانه دستم را گرفت.
- اينطوري فقط خودت را داغون مي كني. اينهمه سال دربه‌دري بس نيست؟ به خدا من فقط به خاطر خودت مي‌گم. اون مرد اگه واقعا تو رو مي‌خواس…
داد زدم: «توهين نكن ريحانه».
و در اتاق را باز كردم. پدر سر راهم ايستاد:« كجا داري مي ري دختر؟ هيچ مي دوني كجا داري مي‌ري؟»
گفتم: «اينقدر به كار من كار نداشته باش ريحانه».
گفت: «از اون روز كه توي بيمارستان سر راه من قرار گرفتيد توي هيچ كاري تمركز ندارم».
گفتم: «به جهنم».
ريحانه محكم توي صورتش زد.
- تو جدي نگفتي ستاره؟
-اتفاقا خيلي هم جدي گفتم.
پدر روي زمين تا شد.
- كمرم رو شكستي دختر.
گفتم: «يوسف من همين روزها بر مي‌گرده. يعني نمي دونستيد؟»
سرش را روي دستهايش گذاشت: « باور نمي‌كنم مال من نباشي».
اخم كردم: « از اول هم نبودم».
گفت: «منتظرم مي ماني مگر نه؟»
بغض كردم: «عشقت را از من بگير يوسف. ترجيح مي‌دهم يعقوب باشم و در فراقت كور شوم تا زليخا باشم و از قلبت دور».
-تو همراه هميشه عزيز مني.
گفتم: « اگر تو نباشي…»
آهسته گفت: «دنيا نباشد» و شانه هاي پهنش لرزيد. سردم شد. در دستهايم ها كرد :«قرار نيست كه بر نگردم. باور كن».
گفتم :« قرارمون اين نبود ريحانه. منو آوردي پيش روانپزشك كه چي؟ خيال كردي من ديوونم؟»
-باور نمي كنه كه يوسف برنمي‌گرده.
پدر با ترحم نگاهم كرد.
-شك دارم كه همه‌ي اينها زاييده‌ي ذهنش نباشه.
گفتم: «اين داستان رو بعد از رفتن يوسف نوشتم. تاريخ هم زدم. دليل از اين روشن تر؟». گفت: «چرا چيزي درباره‌‌‌ي اين كتاب به من نگفتيد؟» و به ريحانه نگاه كرد. گفتم: «چيزي نپرسيديد». ريحانه چادرش را چنگ زد: «هيچكدوم از ما يوسف رو نديديم. هر چي ازش مي‌دونيم در حد تعريفهاي ستاره اس».
گفت: «با من ازدواج مي‌كني؟». به سرعت از روي نيمكت بلند شدم.
- چه طور با تو ازدواج كنم وقتي با يوسف پيمان همسري بسته ام؟
پدر داد زد: «ببينم وقتي گيسهات رنگ دندونات شد كدوم خري حاضر مي شه بگيردت». لبخند زدم: «خر كه البته زياده اما من به عنوان يه انسان حاضر نمي شم با يه خر زندگي كنم». ريحانه بچه را روي دوش انداخت و به زحمت جلوي خنده‌اش را گرفت و گفت: « فكر كرده هميشه همينقدر جوون و خوشگله. خواب ديدي خير باشه».
گفتم: «خواب ديده ام يوسف. خواب بدي ديده ام».
لبخند نزد: «من تعبير اين رويا را مي‌دانم».
سرآسيمه بازويش را گرفتم.
-قحطي يا خشكسالي؟
زمزمه كرد: «ناامني! ستاره‌ي من. نا امني».
گفتم: «كجا مي‌روي يوسف؟»
پاسخي نداد. گفتم : «تو خودت خواستي كه تعبير اين رويا باشي يوسف» و گريستم. بر گيسوانم بوسه زد: « قحطي زده را مي‌شود به پياله اي گندم سير كرد اما نا امني، ستاره‌ي من…»
ناليدم :«از من نخواه به چيزي رضايت بدهم كه دلم بر آن رضا نيست».
خبر بازگشت يوسف را ريحانه برايم آورد.
گفت: «پاك فراموشم كردي. حتي يه زنگ بهم نمي زني بي معرفت» و در آغوشم كشيد.
گفتم: «مدتها بود خودم رو فراموش كرده بودم». گفت: «به خدا فكر نمي‌كردم اينطور باشه… باور كن نمي دونستم كه…» و هق هق كرد. گفتم: «مطمئن بودم كه برمي گرده». به چشمهاي خشكم نگاه كرد.
- لوازمش رو به آدرس تو فرستادن. الان پيش پدرته.
گفتم: «من به عشق تو دلخوشم يوسف و همين برايم كافيست».
تهران- برف ريز ۸۳

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
Sep
17

به آنها که اول ذی حجه عهد هم سری و هم دلی می بندند…
بر من خرده نگير فاطمه! سرزنشم نكن فاطمه! نگو كه كم صبرم. همه ندانند تو كه مي‌داني من هرگز عنان عقلم را به دست احساس نداده‌ بودم، حتي همان وقت كه آن مرد به صورتم تف انداخت. اين بار هم اگر برادرم به اصرار مرا به در خانه‌تان نياورده بود، اگر پسرعمو با آن نگاه نافذ امانم را نگرفته بود، اگر با شنيدن نام تو دستم نلرزيده بود و پايم به ارتعاش نيامده بود، اگر ترس از دست دادن تو نبود فاطمه… اگر تو فاطمه نبودي فاطمه…۱
به برادرم گفتم: «بحث رودربايستي نيست باور كن. بحث تعارف هم نيست. بحث حجب و حياست و مقام استادي و شاگردي». خنديد:«اين شرم و حياي تو آخر كار دستت مي‌دهد». لب گزيدم. گفتم: «آخر من چه طور مي‌توانم به مردي كه نه فقط حق پدري بر گردنم دارد كه بهترين معلم و راهنماي من بوده بگويم كه با دست خالي به خواستگاري دردانه دخترش آمده ام. خودت بگو اگر تو باشي قبول مي‌كني؟». دستهايش را به شانه ام گذاشت و لبخند زد: «اگر تو باشي قبول مي‌كنم». همان وقت قسمم داد كه با او مخالفت نكنم. همان وقت دستم را گرفت و در خانه‌ي شما آورد تا تو را از پدرت بخواهم. خدا را شكر كه همسر پدرت ما را ديد و از قصدمان آگاه شد. گفت: «حقا كه شما مردها اصلا در اين امور سررشته نداريد. آخر همينطور كه نمي‌شود راه بيفتيد دختر مردم را خواستگاري كنيد» و با دست اشاره كرد كه همانجا پشت در خانه بايستيم.
- اين كار را به من واگذار كنيد. خبرتان مي‌كنم.
بر من خرده نگير فاطمه! سرزنشم نكن كه ديگران را واسطه‌ي خواستنت كردم و خود با قامتي خميده از رنج انتظار پشت در ايستادم تا پدرت مرا نزد خود بخواند. همه ندانند تو كه ناديده شدت اشتياق مرا به خود، مي‌داني. آن روز هر كه نمي‌دانست هم چهره‌ي آشفته از شرم مرا ‌كه ديد به دگرگوني احوالم پي ‌برد. عجيب آنكه همه يك سوال ‌پرسيدند: «حالت خوبست علي؟». چه طور مي‌توانستم آنها را از حال و روزم خبر كنم وقتي يكسره التهاب بودم تا تو لب باز كني فاطمه، تا تو يك كلمه بر زبان بياوري فاطمه، تا تو شوق حيات را به يك «آري» در جان خسته‌ي من تفويض كني فاطمه. كدام مردي است كه نخواهد چنين انتظار شيريني را تجربه كند؟
بر من خرده نگير فاطمه! كدام پدري است كه خوشبختي دخترش را آرزو نكند؟ آنهم دختري چون تو كه عزيزكرده‌ي مني و تنها يادگار همسر محبوبم. اگر ايمان نداشتم كه تو با علي خوشبخت مي‌شوي حتي اجازه نمي‌دادم در اين باره با من صحبت كند. از مدتها قبل مي‌دانستم كه يك روز به خواستگاري تو خواهد آمد. از آشفتگي و پريشاني‌اش در حضور تو دانسته بودم كه او را چيزي با تو در ميانست و جرات بازگويي ندارد. بر من خرده نگير فاطمه! سرزنشم نكن كه خود حاجتش را بر زبان آوردم. او را آن زمان كه طفلي بيش نبود نزد خود آوردم. از همان وقت مسووليت نگهداري و تربيتش را بر عهده گرفتم. من او را بهتر از خودش مي‌شناسم. مي‌دانستم اگر در بيان مقصود ياري‌اش نكنم، شرم حضور مانع از شرح اشتياقش خواهد شد. نمي‌توانستم علي را به آن حال ببينم. ببين چقدر اين مرد محجوب است كه مدتها پشت در خانه ايستاد بود و دم نمي‌زد. گفتم: «در را به روي مهمان عزيز من باز كنيد». مادر خوانده‌ات خنديد: «رسول محبوب من! از كجا مي‌دانيد پشت در كيست كه اينطور با مهرباني خطابش مي‌كنيد؟». در را خود گشودم: «عزيزترين پسرعموي عالم را اينطور سرپا نگه داشته اي؟ بيا تو علي جان. از صبح انتظار آمدنت را مي‌كشيدم». بر افروخته بود و دانه‌هاي درشت عرق بر سر و رويش نشسته بود. خواست دستم را ببوسد كه در آغوش كشيدمش و پيشاني اش را بوسيدم. سر به زير روبرويم زانو زد. سكوتش آزار دهنده بود. گفتم: «هر وقت تو را نگاه مي‌كنم روحم تازه مي‌شود به همانقدر كه وقتي به فاطمه نگاه مي‌كنم». يك باره سر بلند كرد حيران و گلگون. چشم كه در چشمانش انداختم حياي محض ديدم و عشق. قاعدتا حرفهاي محبت آميز من مي بايست او را آرام كند و از شرم بي حدش بكاهد تا آسوده تر با من سخن بگويد اما چنين نشد. هرچه من بيشتر از مهرم به او سخن مي‌گفتم او بيشتر در بيان آنچه مي‌خواست حيا مي‌كرد. بر من خرده نگير فاطمه! كدام پدري است كه رنج فرزندش را ببيند و تاب بياورد؟ رنج علي بر من گران است. همينست كه دست بر شانه‌اش گذاشتم و چشم در چشمش انداختم: «از آنچه بر دلت سنگيني مي‌كند با من حرف بزن علي». لب گزيد و باز چيزي نگفت.گفتم‌:«خوش ندارم تو را اينطور مغموم ببينم». سر را بيشتر فرو انداخت. گفتم: «تو به قصد حاجتي به در خانه‌ي من آمدي. اين را همسرم مي‌گفت. آماده ام كه بشنوم». هيچ وقت نديده بودم صداي علي بلرزد جز آن وقت كه با خدا راز و نياز مي‌كرد اما آن روز صدايش مي‌لرزيد. گفت: «شما نه فقط معلم من كه پدر منيد. شما حق پدري را بر من تمام كرده ايد اما خواسته‌ اي كه من دارم…». به سرعت گفتم: «خودت خوب مي‌داني كه چقدر عزيزي علي. هر خواسته اي داشته باشي نزد من رواست». سر بر نداشت. به سرعت پاسخ داد: «حتي اگر پاره‌ي تن شما باشد؟»
سر بر نداشت و نديد كه به تمامي لبخند زدم و دستهايم را به شكر بلند كردم. بر من خرده نگير فاطمه! كدام پدري است كه آرزوي داشتن دامادي خوب و صالح نداشته باشد؟
بر من خرده نگير فاطمه! مي‌دانم آن روز هركه جاي من بود وقتي پدرت با رويي گشاده گفت: «همان زره خوبست. حاضري همان را كابين فاطمه قرار دهي؟» از اينهمه بزرگواري و جوانمردي زار مي‌گريست. مي‌دانم آن روز هركه جاي من بود وقتي پدرت پرسيد: «چيزي با خود داري كه مهر فاطمه باشد؟» از شرم تنگدستي به سرعت مي‌گريخت من اما خجلت زده بر جاي ماندم. سرزنشم نكن فاطمه! من هرگز به استغناي روح تو شك نداشتم. من هرگز نترسيده بودم از اينكه تو خواسته‌اي داشته باشي كه در توان من نباشد. اگر ايمان نداشتم به بي نيازي‌ و بي اعتنايي ات در امور دنيا، در پاسخ پدرت نمي گفتم: «همه‌ي دارايي من اين شمشير و زره است و آن شتر» اما به من حق بده! تو فاطمه اي! همه ي خصايل نيكويي كه براي زنان عالم متصور است با تو معنا مي‌شود. حجاب يعني آنچه تو رعايت مي‌كني. حيا يعني آن كه در رفتار و گفتار تو موج مي‌زند. زيبايي يعني آنچه در وجود تو متجلي است. به من حق بده كه در پاسخ پدرت اشك بريزم: «هيچ مهري از مال دنيا با شان فاطمه برابري نمي‌كند و من كه حتي مالي ندارم تا مهر فاطمه قرار دهم». سرزنشم نكن فاطمه! دق مي‌كردم اگر اين جمله را نمي‌گفتم تا به قدر ذره‌اي شان تو رعايت شود. پدرت لبخند زد و سر به گوشم گذاشت: «آن زره را بفروش علي جان تا زودتر زندگي تان ساماني بگيرد». زره را فروختم اما صحابي پول و زره را هردو به من بازگرداند. گفت:‌«اين حبه ازدواج شما باشد. در عوض به رسول خدا بگو برايم دعا کند» و پدرت دعايش کرد. همه‌ي شهر فهيده بودند كه من و تو قرارست ازدواج كنيم. شصت و سه درهم صحابی را به بازار بردم و يك پيراهن سفيد، يك عبا، يك حوله، يك مقنعه، چهار بالش، يك حصير، يك آسياي دستي، يك كاسه‌ي مسي، يك پرده‌، يك كوزه، يك طشت، يك مشك آب و يك سبوي گلي خريدم تا با آنها زندگي خود را با محبوبه‌ام آغاز كنم. بر من خرده نگير فاطمه! مي‌‌دانم كه سليقه‌ي تو را ندارم، مي‌دانم كه اگر تو به جاي من بودي بهتر از اينها را مي‌خريدي اما بعدها هم نديدم كه بخواهي با مردان حتي من باب خريد همصحبتي داشته باشي. همين بود كه وقتي پدرت پرسيد: «بهترين چيز براي يك زن چيست؟» و همه از جمله من در پاسخ در‌مانديم تو پاسخ دادي: « كه نه او مردي را ببيند و نه مردي او را». سخنت به خنكاي آب كوثر بود وقتي پيغامت را به پدرت دادم تبسم كرد: «حقا كه فاطمه دختر منست». بر من خرده نگير كه نگذاشتم از همان روز اول ازدواج به كارهاي خانه بپردازي. آخر تو فاطمه‌اي. حيف نازكاي تن توست كه در سختي فرسوده شود. خانه كه آماده شد جرات كردم تا براي لحظه‌اي به چهره‌ي گلگون و محجوبت نگاه كنم. تو برخاستي تا دستهاي رنگين از حناي ازدواج را بشويي. گندم كه در آسيا ريختي اشك در چشمهايم حلقه زد. كنارت نشستم و دسته هاي آسيا را گرفتم. گفتم: «در اين زندگي به تو سخت خواهد گذشت فاطمه». لبخند شرمگينت حلاوت بهشت را به يادم آورد: «با تو سختي ها آسان خواهد بود». سرزنشم نكن كه گريه مي‌كنم. اين اشك شوق است. اشك شكر است. كدام مردي‌است كه همسري چون تو داشته باشد و خدا را شاكر نباشد؟
شرم اگر نبود من چه طور آن حجم عظيم عشق را تاب مي‌آوردم؟ حيا اگر نبود تو چه طور آنهمه اشتياق را پنهان مي‌كردي؟ بر تو خرده نمي‌گيرم علي جان. از تو جز اين هم انتظار نمي‌رفت. حق هميشه با توست همچنانكه تو نيز هميشه بر حقي و حق دنباله روي توست۲. وقتي رسول و پدر محبوبم مرا صدا كرد و گفت: «فاطمه جان! تو به اين وصلت راضي هستي؟» تپشهاي قلبم را نمي‌شنيدي كه بر ديواره ها مي‌كوفت. شرم گونه هاي گلگونم را نمي‌ديدي كه در عشق مي‌سوخت. آهسته گفتم: «من راضي ام به رضاي خدا و شما پدر». گفت: «از آنچه مهرت قرار داده ام چه؟». گفتم: «شفاعت دوستداران پدرم را هم به آن اضافه مي‌كنيد؟». پدر تبسم كرد. دنيا روشن شد. به تو نگاه كرد و سر تكان داد. تو سر به زير افكندي و گفتي: «تو جان بخواه فاطمه».
شوق همراهي با تو اگر نبود من چه طور دوري از پدر بزرگوارم را تاب مي‌اوردم علي؟ اگر قرار نبود كه تو همراز و همسر من باشي و اگر قرار نبود كه من همدل و همدم تو باشم هرگز تن به ازدواج نمي‌دادم. بر شما خرده نمي‌گيرم پدر. آن روز كه مرا به حضور خواستيد و خطاب به علي گفتيد: «علي جان مي‌خواهي فاطمه را به تو بسپرم؟». من پيش پاي شما نشسته بودم گلگون از شرم كه علي لبخند زد: «با همه‌ي ميل و اشتياقم». گفتيد:«پس مراسم مختصري بگير و همسرت را به خانه ببر». من بي اختيار و بي صدا گريستم. دوري از شما در باورم نمي‌گنجيد. هرچند كه خانه‌ي حارثه بن نعمان بسيار به خانه پدري نزديك بود و ما قرار بود آنجا زندگي‌كنيم. خانه كه آماده شد دست مرا گرفتيد و در دستهاي علي گذاشتيد. با چشماني خيس از اشك به پاره‌ي‌تنتان نگريستيد و گفتيد: «فاطمه جان! خوب شوهري برايت برگزيده‌ام. قدرش را بدان. مبادا از او نافرماني كني». بعد به سوي علي چرخيديد. دست بر شانه‌اش كوفتيد و گفتيد: «علي جان! همسرت خوب همسري است. با او به نيكي رفتار كن كه من از شادي او شاد مي‌شوم و از اندوهش اندوهگين». سر خم كرديم و دستتان را بوسيديم. بر من خرده نگيريد. سرزنشم نکنيد که گريه می کنم. اين اشک نه از سر اندوه است که اشک شوق است. کدام زنی است که همسری و هم شانی تو را آرزو نکند علی و کدام دختری است که به داشتن پدری چون شما افتخار نکند پدر؟
چند صد سال از آخرين ديدار من با زمين مي‌گذشت. من زمين را بسيار دوست مي‌دارم نه بدان سبب كه زيبايي اش بهشت را در خاطرم زنده مي‌كند، كه ميعادگاه من با بندگان خوب خدا بوده است. بندگاني كه نزد خداوند مقرب ترينند و عزيز ترين. در مقام تسبيح ايستاده بودم كه به رفتن امر شدم. در رد و قبول مردد نبودم كه سرشت من همه به اراده‌ي الهي عمل مي‌كند. سوال كردم: «اين همان وصلتي است كه از عهد آدم بدان بشارت شده بود؟». جواب شنيدم كه «همانست». من راحيل، به همراه صرصاييل و جبرائيل در بيت المعمور فرود آمديم و همه را گواه گرفتيم تا شاهد خطبه‌ي عقدي باشند كه بين علي مرتضي و فاطمه زهرا – دو ركن اصلي از پنج ركن خلقت ۳ – خوانده مي‌شد. به راستي كه اگر خداوند امير مومنان را براي فاطمه زهرا نمي‌آفريد همتايي براي او در زمين يافت نمي‌شد۴.
زمستان ۸۳ – تهران
پي‌نوشت‌ها:
۱. حديثي از رسول خدا (ص): «ان الله عزوجل فطم ابتني فاطمه و ولدها و من احبهم من النار فلذلك سميت فاطمه»
خداوند عزوجل دخترم فاطمه را و فرزاندان و دوستدارانش را از آتش جهنم مصون داشت و بدين سبب فاطمه، فاطمه ناميده شد.
۲. «ياعلي ان الحق معك و الحق علي لسانك و في قلبك و بين عينيك». مفتاح النجاه،ص ۶۶
۳. يا ملائكتي وسكان سماواتي اعلمو اني ما خلقت سماء مبنيه و لا ارضا مدحيه و لا قمرا منيرا و لا شمسا مضيئه و لا فلكا يدور ولا بحرا يجري و لا فلكا يسري الا في محبه هولاء الخمسه
۴. حديثي از امام صادق عليه السلام. الكافي/ ج ۱/ص

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
Aug
17

این داستان به همراه چند داستان دیگرم از جمله آن شب بارانی و … برنده رتبه ی نخست جشنواره سراسری دانشجویان استان تهران شده است.

كولي گفته بود: «چشمهات سگ دارن».
رضا گفت: «به گور پدرش خنديده، بي‌پدر». مريم لب گزيد. دوباره گفت: «جرات داره وقتي من خونه ام بياد زرت  و پرت كنه، بي‌پدر». از اين فحش خوشش مي‌آمد. هر وقت عصباني مي‌شد همين يك كلمه را تكرار مي‌كرد انگار فحش ديگري بلد نباشد و مريم مي‌دانست كه بلد است.

گفت: «ناكس چه زبوني مي‌ريزه برا دويست تومن». خنديد: «دويست تومن بت مي‌دم اگه بگي من و اين خوشگله چند وقته با هميم». كولي كف دست مريم را بالا گرفت و نگاهش كرد. سياهي چشمهاش در هاله‌اي از مژه‌هاي كوتاه سرمه كشيده سياه‌تر ديده مي‌شد. پلك نزد حتي يك بار. گفت: «به شيش ماه نمي‌رسه. دو ماه و چند روز بيشتر نيس». مريم تند تند پلك زد و به رضا نگاه كرد.
-ناكس! فالگوش وايستاده بودي مگه نه؟
اسكناس را كف دست كولي گذاشت. مريم بازوي رضا را گرفت و بي صدا چيزي گفت. رضا خنديد: «بچه چي؟». كولي به شكم مريم نگاه كرد.
-خرجت بالا مي ره داشی.
رضا اسكناس را روي ميز گذاشت. كولي چشم‌هاش را ريز كرد و به كف دست مريم انگشت كشيد. صورتش را كه بالا آورد مريم از حالت نگاهش ترسيد. گفت: «اين خوشگله بچه‌اش نمي‌شه». مطمئن گفت و دست برد به اسكناس. رضا مچ دستش را گرفت و اسكناس را از مشتش بيرون كشيد. گفت: «اين خوشگله دو ماهه حامله اس» و دستش را رها كرد. كولي تكان نخورد. مچ دستش را ماليد و مهره‌ها را از روي ميز جمع كرد. به چشم‌هاي مريم زل زد.گفت: «ميندازتش» مطمئن گفت و رفت.  رضا زير لب گفت: «بي پدر» و به مريم نگاه كرد. نخنديد. سيگار را كه به لب برد دستهاش مي‌لرزيد.

گفت: «اينطوري نگام نكن با اون چشمات» و آتش سيگارش را روي نلبكي تكاند. يك وقت كه حال هردويشان بهتر بود بهش مي گفت كه از اين كار خوشش نمي‌آيد. اينهمه جاسيگاري را به خاطر او دور و بر اتاق گذاشته بود. گفت: «اصلا ديگه حق نداري وقتي من نيستم درو رو اين مرتيكه‌ي جلمبر وا كني. فهميدي؟» و دستش را گرفت و به طرف خود كشيد. گفت: «اصلا گور پدر هرچي صابخونه اس». كف دستش را قلقلك داد.
-كف دست‌هات چرا اينطور شده؟
مريم خنديد و گونه‌هاش چال افتاد. يك شب كه حال رضا بهتر بود بهش مي‌گفت كه با آب سرد لباس شستن دست‌هاش را خراب‌ مي‌كند. بعضي وقت‌ها دستهاش انقدر كرخت ميشوند كه انگار مال خودش نيستند. شب مثل هميشه رضا زودتر به خواب رفت. روي يك تكه كاغذ نوشت: «وقتي با مداد مي‌نويسي آستين‌هات رو بالا بزن آقا رضا» و به كيفش چسباند. لباس‌هاي خيس خورده هنوز توي تشت بودند.
زن گفته بود: «ما زنهاي شوهردارو قبول نمي‌كنيم. ممكنه برامون دردسر درست شه. تو هم كه از شوهرت رضايت نامه نداري…». زن صاحبخانه گفت: «كاري نداره كه. تو فقط لباس هاي قشنگ مي‌پوشي بعد مي‌ري يه چرخي مي‌زني توي سالن و بر‌مي‌گردي. خداييش فك كن كي بالاي لباس پوشيدن پول مي‌ده تو اين دور و زمونه؟ اونم پول خوب». لبهاي خشكش را با زبان تر كرد و گفت: «اگه من معرفيت كنم قبول مي‌كنن. نصف نصف. قبوله؟» و دستهاي مريم را چسبيد. مريم لرزيد.
-فكرشو بكن مي‌توني اون سرويس طلاي كارتيه رو كه نشونت دادم بخري . فكرشو بكن…
با آن پول مي‌توانستند ماشين لباسشويي بخرند و دوباره به بچه فكر كنند. زن صاحبخانه دورش چرخيد.
-لازم نيست شوهر عنقت بدونه كه. چيكار داري بش بگي. تازه جرم نمي كني كه. خيلي از خانوماي سرشناس مي‌آن تماشا. من مطمئنم با اين بر و رويي كه تو داري….
زن گفته بود: «پس فردا شوهرت نياد اينجا عربده كشي وا. ازت امضا مي‌گيرم هرچي شد پاي خودت».
رضا از توي دستشويي داد زد: «فكر كرده نوبرشو آورده مرتيكه. يه زير زمين چل متري كه ديگه اين حرفا رو نداره». بلندتر داد زد: «بش مي‌گم ندارم مي‌گه به من مربوط نيس». مريم حوله را روي دستهاش انداخت و استكان چاي را گرفت طرفش. رضا گفت: «خوبه حالا بچه نداريم…» و دستش در هوا ماند. مريم استكان را روي قالي گذاشت و رفت.
-تو قهر كردي باز؟
مريم جواب نداد. گيسهاي بلندش را دور دست تاباند و ريز ريز گريه كرد.
-بابا جون من به كي بگم بچه نمي خوام ها؟
حوله را پرت كرد روي صندلي و كنارش نشست. چانه اش را بالا كشيد. گفت: «يه لباس گرم بپوش بزنيم بيرون. خسته نشدي از بس تو اين يه وجب جا شستي و سابيدي؟». لبهاي مريم لرزيد و بي صدا چيزي گفت. رضا اخم كرد.
-باز شروع نكن تو رو خدا مريم. يه كولي آسمون جل نفهم يه حرفي زده تو كرديش پيرهن عثمون.
بلند شد. گفت: «لوبيا با گلپر دوست داري؟». چادرش را آورد و دورش انداخت.
-آفرين دختر خوب پاشو بريم.
شانه هاي مريم مي‌لرزيد مثل سر كوچكش. رضا داد زد: «د آخه واسه چي گريه مي‌كني لامصب؟ يه بچه اونم تو اين وضع سگي كه…» چشمهاي گشاده‌ي مريم را ديد و نگفت. گفت: «اينطوري نگام نكن با اون چشمات. تقصير خودته كه صدامو بلند مي‌كني ديگه». بلندش كرد. چادر را سرش انداخت و نگاهش كرد.گفت: «اصلا گور باباي هرچي كوليه».
کولي توي دستهاش ها كرد.
-دوره‌ي ديويستي گذشته داشي. رفتيم تو كار سبز و قرمز.
رضا اسكناس پانصد توماني را روي ميز انداخت. گفت: «ناكس! هنوز يادشه». مريم نخنديد. كولي گفت: «چشماش سگ دارن». رضا دست‌هاي مريم را از زير ميز گرفت آنقدر محكم كه انگار ماهي اند و ليز مي خورند.
-اينو كه شيش سال پيشم گفتي يادته؟
گفت: «مخلص چشماشم هستم يه چيز تازه تر بگو». كولي به چشم‌هاي مريم خيره شد.
-انداختيش. مگه نه؟
شانه هاي مريم لرزيد. رضا گفت: «همون شب». آهسته گفت آنقدر كه كولي نشنيد.
-يه ديويستي بم بدهكاري داشي.
گفت: «دوا درمون كردي؟». مريم سر تكان داد و اشك‌هاش را پاك كرد. رضا ته سيگار را توي نلبكي له كرد.
-فايده داره؟
كولي خيره نگاهش كرد. اسكناس را از روي ميز برداشت و توي يقه اش چپاند. گفت: «دوسش داري؟». رضا به چشمهاي خيس مريم نگاه كرد .
-انقد كه نمي تونم اشكش رو ببينم. چشمهاي كولي تنگ شد.
-انقد كه اگه دوا درمونم فايده نداشت، باش بموني؟
بلند گفت و رفت. رضا نگاهش نكرد. زير لب گفت: «بي پدر». به مريم نگاه كرد. گفت: «لوبيا مي‌خوري؟» صداش مي‌لرزيد. مريم چادر را از شانه هاش به سر كشيد و  بيرون دويد.

زن گفته بود: «موندم چرا قبولت كردم. اينهمه دختر خوشگل مجرد مي‌آن التماسم مي‌كنن وا… بس كه چشمات سگ دارن».
رضا گفت: «غلط كرده بي پدر» و ته چاي را هورت كشيد و استكان را برعكس توي نلبكي گذاشت. اگر قهر نبودند حتما بهش مي‌گفت كه اين كارش را دوست ندارد. بهش مي‌گفت خيلي وقتها مجبور مي‌شود با سيم جاي لبه هاي استكان را از روي نلبكي پاك كند. رضا گفت: «مي‌خواد برا من مامور بياره بي پدر. هنوز به سال نكشيده قراردادش». مريم روبروي آينه ايستاد و گيسهاش را باز كرد. چشم‌هاي رضا دنبالش بود. گفت: «بزن دكمه‌ي اون ضبطو خانومي». نزد. گوشه‌ي اتاق نشست و سيني عدس را روي پايش گذاشت. شجريان ‌خواند: «خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز…». رضا پشت سرش نشست. دست برد به گيسهاش.
-مي‌خواي ببافم؟
مريم سر تكان داد. گيسهاش را دور دست تاباند و بالاي سر جمع كرد. هر وقت ديگري بود با شادي شانه را به دست رضا مي‌داد و با قلقلك هاي گاه گاهش ريسه مي‌رفت.
-مي‌خواي برات فال بگيرم؟
چقدر دلش مي‌خواست كنار رضا چمباتمه مي‌زد تا برايش فال باز‌ كند. بعضي وقت‌ها تمام شب برايش مي‌خواند. رضا از بالاي سرش جست زد. دستش را گرفت و گفت: «خانوم جان. تو رو سر جدت بده فالت بگيرم خانوم جان. ثواب داره. زنم بام قهر كرده خانوم جان…» و نتوانست جمله اش را تمام كند. مريم ريسه رفت و او را هم به خنده انداخت. به گيسوانش بوسه زد. گفت: «اصلا گور پدر هرچي بچه اس». شجريان هنوز مي‌خواند: «به نااميدي از اين در مرو بزن فالي…». شب حتما يك طوري به رضا مي‌گفت كه كار خوبي پيدا كرده‌است. مي‌گفت كه با پولش مي‌توانند دوباره به بچه فكر كنند. شب وقتي رضا مثل هميشه زودتر خوابيد، مريم روي يك تكه كاغذ نوشت: «يك جفت جوراب شيشه‌اي برايم بخر رضا» و روي كيفش چسباند.
زن صاحبخانه گفته بود: «رگ خواب شوهرم دست منه. تو نمي‌خواد نگران باشي. ميون اينهمه كه فرستادم تو چشمشونو گرفتي».
رضا گفت: «دوست ندارم با اين زنيكه بگردي». مريم آينه و موچين را كناري گذاشت. گفت: «اومده بود اينجا چيكار؟» مريم جلوي آينه ايستاد و به ابروهاش انگشت كشيد. رضا پشت سرش ايستاد و قلقلكش داد.
-خسته شدم بس كه گيساتو گوجه گنديده کردی يه بارم خيار درست كن باهاشون.
اگر وقت ديگري بود همراه رضا مي‌خنديد و گيسهاش را با يك سر تكان دادن روي شانه مي‌ريخت. چه مي‌شد اگر مي‌توانست به رضا بگويد. چه مي‌شد اگر رضا مي‌فهميد شصت هزار تومان در ماه پول كمي نيست. با آن پول مي‌توانستند دوباره به بچه فكر كنند. گفت:‌«مي‌خواي ببرمت پيش كوليه؟ سر راه مي‌تونيم باقالي داغ بخريم با گلپر برا اونم ببريم».
مريم سر تكان داد.
-پس اقلا يه استكان چايي برام بريز.
به گيسهاش بوسه زد. گفت: «حيف صورت قشنگت نيس با اين سرخاب سفيدابا رنگي كردي؟ پاكشون كن ببينمت خانومي». مريم اخم كرد. دستهاش را پس زد و به سمت آشپزخانه رفت. رضا دكمه‌ي ضبط را زد. شجريان خواند: «شبي كه ماه مراد از افق طلوع كند…». شب يادش باشد از رضا بپرسد جوراب شيشه‌اي كه قرار بود بخرد چه شد.
زن گفته بود: «يه دفعه ديگه اينورا پيداش شه مي‌دمش دست پليس. حال و حوصله‌ي دعوا مرافعه ندارم. ما كارمون قانونيه. مجوز داريم. اينو تو كله‌ي پوكش فرو كن».
رضا داد زد: «غلط كرده بي پدر با تو». بلندتر داد زد: «اگه اون بي پدر نمي‌تونه جلوي زنشو بگيره من مي‌تونم». مريم دست گذاشت به گونه‌ي كبودش و گريه كرد. رضا روبروش ايستاد.
- د آخه لامصب تو اگه از اين زندگي راضي نبودي به خودم مي‌گفتي. اگه پول مي‌خواستي به خودم مي‌گفتي. چر با آبروي من بازي كردي؟ چرا هرچي تو ذهنم ساخته بودم خراب كردي؟
زن صاحبخانه از بالاي پله ها داد زد: «اگه ندم اسباباتو شوهرم بريزه بيرون آدم نيستم». رضا داد زد: «نمي‌گي من تو اون اداره آبرو دارم؟ نمي‌گي اگه بلايي سرت بيارن بايد سرمونو بذاريم بميريم؟». دست انداخت به شانه هاش.
-يه چيزي بگو لامصب؟ آخه چرا؟
زن صاحبخانه از بالاي پله ها داد زد: «ولش كن دختره رو كشتيش». مريم دست گذاشت به دهانش و بالا آورد.

***
كولي گفته بود: «چشماش سگ دارن.خيلي باس مواظبش باشي».
رضا گفت: «كاش به حرفت گوش کرده بودم»  گفت: « آخه باورم نمي‌شد» و گفت: «تو بساطت عرق نداري؟». كولي چشمهاش را ريز كرد.
-مي‌خواي واسه چي؟
گفت: «زدمش». كولي ليواني پر كرد.
-همچين زدمش كه بالا آورد.
زن صاحبخانه گفت: «الهي دستش بشكنه كه اينطوري لت و پارت كرده».گفت: «فكر كرده چون زبون نداري هر بلايي بخواد مي‌تونه سرت بياره». ليوان آب قند را به دهان مريم نزديك كرد.
-رنگ به روت نمونده. بخور يه كم جون بگيري.
رضا ليوان را سر كشيد.
-اين چي بود؟ مزه‌ي زهرمار مي‌داد.
كولي ليوان را دوباره پر كرد و خنديد.
-جوشونده اس داشي. يه جوشونده‌ي مخصوص. ساخت خودمه. بخور برات خوبه.
رضا صورتش را ميان دستها پنهان کرد.
-نمي‌دونم كجا رفته. تقصير خودم شد. همچين زدمش كه بالا آورد.
زن صاحبخانه گفت: «بايد برسونيمت بيمارستان. حتما يه جاييت ناقص شده كه بالا مي‌آري. تو پك و پهلوتم زد؟». مريم سر تكان داد.
-طلاقتو بگير. با اين بر و رويي كه تو داري قول بت مي‌دم كار و بارت سكه شه. آقا بالاسر مي‌خواي چي‌كار؟
اگر رضا برمي‌گشت بهش مي‌گفت كه حاضر است بچه نداشته باشد اما سايه‌ي رضا بالاي سرش باشد.
رضا اسكناس را روي ميز انداخت. ناليد: «يه هزاري بت مي‌دم اگه بگي برمي‌گرده يا نه» و كف دستش را به سمت كولي گرفت. كولي گفت: «برمي‌گرده». مطمئن گفت و پول را كف دست رضا گذاشت.
-رو حرفت خيلي حساب مي‌كرد.
كولي خنديد و سر تكان داد. گفت: «زن رئيسم ديده بودش. تو اداره دست گرفته بودن كه زن لالوش رفته مدل شده وقتي شنيدم نمي‌دوني چه حالي شدم». كولي توي دستهاش ها كرد.
-چشماش سگ دارن بت گفتم داشي.
رضا به موهاش چنگ زد.
-كاش به حرفت گوش كرده بودم.

زن صاحبخانه گفت: «گوش نكردي كه. هي بت گفتم نگو بش». اگر رضا برمي‌گشت بهش مي‌گفت كه از اين به بعد هرچي بگويد گوش مي‌كند. بهش مي‌گفت كه ديگر ماشين لباسشويي نمي‌خواهد. مگر تا حالا خودش رختهاش را بد مي‌شسته است؟
گفت: «دو سال بود بش قول داده بودم ماشين لباسشويي براش بخرم. طفلي بس كه با آب سرد رخت شسته بود دستاش شده بود عينهو چوب خشك». ليوان را سرکشيد و دهانش را با پشت دست پاک کرد. گفت: «تقصير خودم بود يادم ‌رفت. يعني يادم كه بود …» چشمهاش را از نگاه كولي دزديد. گفت: «پدر بي پولي بسوزه».
اگر رضا برمي‌گشت بهش مي‌گفت كه ديگر جوراب شيشه‌اي هم نمي‌خواهد.
كولي گفته بود: «شب كه برگردي خونه‌اس بت قول مي‌دم».زن صاحبخانه از بالاي پله ها داد زد: «تو چقدر سرتقي دختر! بازم مي‌خواي برگردي تو همون زندگي نكبتي؟»رضا گفت: «فكر نمي‌كردم خونه باشي». كنارش زانو زد.
-الهي دستم بشكنه كه اينطوري زدمت.
گفت: «اينطوري نگام نكن با اون چشمات». دستش را روي صورتش گذاشت. گفت: «بزن». مريم لب گزيد و اشكهاش را خورد.
-آخه لامصب خودتو بذار جاي من. به رگ مرديم برخورده بود. نفهميدم چي كار كردم.
گيسهاش را كنار زد. گفت: «خيلي دوست دارم مريم». صاحبخانه از بالاي پله‌ها داد زد: «تا فردا شب مهلت دارين اين خونه رو خالي كنين». رضا جوابش را داد: «خالی می کنيم سگ خور». صاحبخانه بلندتر داد زد: «شنيدم سر و گوش زن لالتم مي‌جنبه. اينجا ديگه جاي شماها نيس. شنيدي؟ هري». رضا به سمت در خيز برداشت. گفت: «بی پدر». مريم دستش را كشيد.
-ديدي چي به روزمون آوردي؟
به ناله گفت. مريم دستهاش را به صورت خيس اشكش گذاشت. رضا سر تکان داد.
-دستم بشكنه اگه يه دفه ديگه بخوام دست روت بلند كنم.
چادر مريم را از گوشه‌ي اتاق برداشت. گفت: «اصلا گور پدر هرچي حرف مفته. بريم پيش كوليه؟ سر راه باقالي با گلپر مي‌خريم». مريم خنديد و گونه‌هاش چال افتاد.
بيرون باد سردي مي‌آمد.كولي توي دستهاش ها ‌كرد و ليوان جوشانده‌اش را سر ‌كشيد.
تهران-برگريز ۱۳۸۳

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
Aug
17

قاعده اين است كه نامه را با سلام و احوالپرسي آغاز كنند من اما سلامت نمي‌كنم. مي گذارم براي آنها كه تازه به تو رسيده‌‌اند. من كه مدتهاست با توام. بگذار كه حالت را هم نپرسم. مي گذارم براي آنها كه از حالت نمي‌دانند. تو به هر حال عزيز مني هرچند من شرم دارم از اينكه ذليخا باشم و تو اين را بهتر از هر كسي مي داني. اصلا من كه به احوالپرسي نيامده‌ام. آمده‌ام به قصد گلايه. آمده‌ام بگويم قرارمان اين نبود علي. من از تو بيشتر از اين‌ها انتظار داشتم. انتظار داشتم جلويشان محكم بايستي و بگويي: «من اين دختر را مي‌خواهم» مثل آن بار كه به پدرم گفتي.

پدر سبيل‌هاي بلندش را جويد و پوزخند زد.
- بچه‌هايمان را دست چه معلمي سپرده‌ايم. از كي تا حال معلم‌ها هم نظرباز شده‌اند؟
سرخ شدي و من نمي‌دانستم از شرم بود يا خشم.
- من با چشم سر به مهتاب نظر نكرده‌ام. كور هم كه باشم گل را از علف هرز تشخيص مي‌دهم.
پدر به قهقهه خنديد :«شعر هم كه مي‌گويي؟»
-ادبيات درس مي‌دهم.
پدر نخنديد.
- تظاهرات، خرابكاري… توي اين خط‌ها كه نيستي؟
- اگر حق باشد چرا كه نه؟
پدر به من نگاه كرد كه دورتر از شما سر به زير ايستاده بودم و اخم كرد.
- زبان تند و تيزي داري آقا معلم.
تو به من نگاه كردي كه دورتر از شما سر به زير ايستاده بودم و لبخند زدي.
- زباني كه حق را نگويد به درد ليسيدن بستني مي خورد آقا و با اين همه من دختر شما را مي‌خواهم.

تو اما نگفتي! پدر با نفرت نگاهت كرد. گفت: «آن وقت كه مي‌توانستي نخواستي خوشبختش كني. حالا كه ديگر…» و پوزخند زد. بي حرف رفتي و من بلند بلند گريستم.

زن نيستي كه حال و روز مرا بفهمي علي. مرد نيستم كه گريه نكنم و با اين‌حال در تمام سال‌هاي تنهايي هيچ‌كس گريه‌ي مرا نديد. حتي همان وقت كه پيغام دادي ديگر برنمي‌گردي.

پدر گفت :«از همان اول مي‌دانستم اين پدر نامرد براي تو شوهر نمي‌شود».
سبيل‌هاي بلندش را جويد. گفت: «زده به سرش مرتيكه. فكر كرده دخترم را از سر راه آورده‌ام». گفت: «يك چيزي بگو دختر؟ چرا ماتت برده؟ دنيا كه به آخر نرسيده». براي من رسيده بود. همان روز كه دوستت دست‌نوشته‌هايت را به من سپرد دنيا برايم به آخر رسيد. گفت: «اينها را پيش من امانت سپرده بود كه بدهم به چاپ‌خانه». دستي به ريش بلندش كشيد. گفت: «فكر كردم بهتر است شما زحمتش را…» و نگفت. شانه‌هايش لرزيد و گريست. من اما همان وقت گريه نكردم. نامه‌ي خداحافظي‌ات را هم كه خواندم گريه نكردم.
پدر گفت :«تو مي‌دانستي. به تو گفته بود. مگر نه؟» و با اخم نگاهم كرد.
به من نگفته بودي اما من مي‌دانستم. از همان روز كه همه‌ي داستان‌هايت را سوزاندي و دوربينت را براي تعمير بردي.
دست‌نوشته‌ها را در خلوت خواندم و گريستم. روي واژه‌ها دست كشيدم. جاي انگشتانت را بوسيدم. رد اشك‌هايت را گرفتم و گريستم.
گفتي: «اين داستان، روايت دارد» و خنديدي.
بغض كردم: «اين داستان نيست علي. اگر هم باشد داستان خوبي نيست».
گفتم: «خريداري نخواهد داشت».
لبخند زدي: «حرف دل كه فروشي نيست دختر. آنها كه بايد مي‌خوانند».
گريستم: «دلي كه از سنگ باشد تكليف حرفش هم معلوم است».
دستم را محكم فشردي و راست نگاهم كردي.
- دلم پيش توست يعني تو نمي‌داني؟
نگاهت نكردم. لب گزيدم تا گريه نكنم.
- تو دلت پيش قهرمانان داستانت است. برو بنويسشان. برو.
شانه‌هايم را گرفتي. صدايت بلندتر از هميشه بود.
- قهرمان اين داستان ماييم دختر. ماييم. مي‌فهمي؟
من نمي‌فهميدم. تا مدت‌‌ها نمي‌فهميدم ميان اين همه چرا تو؟
گفتي: «تو به من بگو ميان آن همه مسلمان چرا يك مسيحي؟»
با اخم گفتم: «چون زنده مي‌ماند. كسي به يك مسيحي كاري نداشت».
از ميان دندان‌هايت غريدي: «آنها با هركه طرفدارشان نبود كار داشتند».
- او به يك «هل من ناصر» آسماني پاسخ داد اما تو از كجا مي‌داني اين دعوت الهي است؟
به قهقهه خنديدي.
- ابليس هم همين‌ها را در گوش او زمزمه مي‌كرد وقتي به آن ندا لبيك گفت.
اخم كردم. دستم را گرفتي و با نگراني در چشم‌هايم نگاه كردي: «سراپا آتشي. حالت خوب است؟»
بر پيشاني‌ام كه بوسه زدي آتش درونم خنك شد. گفتي: «اگر تو راضي نباشي…». بغض كردم:«راحله رضايت داشت به رفتن محبوبش؟». به موهايت چنگ زدي و با كلافگي گفتي:«نمي‌دانم. باور كن نمي‌دانم. تاريخ مي‌گويد كه رضايت داشت».
من راحله‌ي عرب نبودم علي اما تو را دوست داشتم همان قدر كه راحله محبوبش را. حيله بسيار مي‌دانستم اما خدا شاهد است كه به كار نبستم. از برق چشم‌ها و لرزش صدايت فهميده بودم كه بي‌رضايت من هم خواهي رفت. نمي‌خواستم با دلي لرزان و پايي سست بروي. سكوتم را به رضايت تعبير كردي همان طور كه پدرم تعبير كرد.
گفت: «به درك كه رفت. خوشحالم كه قبل از ازدواج اين اتفاق افتاد».
از پنجره به بيرون نگاه كردم. پرنده‌ي سرخي روي شاخه‌ي درخت مي‌خواند.
گفتم: «يك روز بر مي‌گردد مگر نه؟»
پدر لاي در ايستاد. غريد: «به نفعش است كه ديگر بر نگردد».
من هميشه اميدوار بودم برگردي. حتي همان وقت كه دوستت خبر گم شدنت را آورد.
گفتم: «مگر شما با هم نبوديد؟ چه‌طور گم شد؟»
لبخند كم‌رنگي زد.
- من گم شدم خانوم. او راه را پيدا كرد.
راستي نامه هايت را پيدا كرده‌ام زرد و كهنه و تكه پاره. هر كدام را بيشتر از صد بار خوانده‌ام. برايت مي‌خوانمشان. مي‌خواهم به يادت بياورم كه قرارمان اين نبود. من مرد نيستم علي اما جلويشان مثل يك مرد ايستادم. به آن مردك كراواتي گفتم برود گم شود. به پدرم گفتم شوهرم برگشته و هنوز مرا مي‌خواهد. من اينهمه سال دنبالت نگشته‌ام كه حالا به يك تشر رهايت كنم. من راضي‌ام به اخمت، به دشنامت، به قهرت. همينقدر كه هستي راضي‌ام علي. به پدرم گفتم كه راضي نيستم به اين ازدواج. گفتم آن مردك كراواتي مي‌تواند كفنپوش مرا به خانه‌اش ببرد اما همان‌وقت هم من مهتاب توام. من اين همه سال دنبالت نگشته ام كه حالا بسپارمت به غريبه‌ها. به من گفته بودند اگر هم زنده باشي و اسير شده باشي اسمت توي ليست صليب سرخ نيست. به من گفته بودند خيال كنم مرده‌اي. حتي پيشنهاد كردند قبري برايت بكنند تا لااقل جايي براي گريستن داشته باشم اما من نيامده بودم كه گريه كنم. نه بعد از آن همه جستجو.
پدر مشت بزرگش را روي ميز كوبيد. استكان چاي لرزيد و چاي لب پر زد.
- تو معلوم هست چه مرگت است؟ از صبح تا شب سگ‌دو مي‌زني كه چه؟ ده سال گذشته دختر. ده سال. مي‌فهمي؟ استخوان‌هايش هم تا حال پوسيده.
گفتم: «من به استخوان‌هايش هم راضي‌ام. فقط پيدا بشود».
گفت: «كه چه؟ كه كارت اين بشود هر روز سر قبرش گريه كني؟»
من گريه نكردم حتي وقتي استخوان‌هايت هم پيدا نشد. گفتند عراقي‌ها مفقودالاثرها را بر نمي‌گردانند. گفتند ممكن است برايشان دردسر درست شود. گفتند رضايت بدهم به امضاي سند شهادتت. ندادم.
پدر داد زد: «به جهنم كه رضايت نمي‌دهي. پس انقدر كنج اين خانه بمان تا گيسهايت رنگ دندانهايت شود ببينم كي ديگر مي‌گيردت».
رضايت دادم درامد حاصل از چاپ كتابت را براي يافتن شهداي گمنام هزينه كنند. به تو گفته‌ام كه فروش خوبي دارد. نگفته ام؟ به تو گفته ام كه قرار است يك نمايشگاه از عكسهايت برپا شود. نگفته ام؟
گفتم: «ميان آن همه توپ و گلوله چه طور مي‌خواهي عكس بگيري و چيز بنويسي؟» و پا تند كردم.
خنديدي و ايستادي تا به تو برسم. نه همقدت بودم و نه همقدمت.
- مي‌روم كه ياد بگيرم.
گردن كشيدم تا در چشمهايت نگاه كنم. گفتم: «كي بر‌مي‌گردي علي؟». گفتم :«بر مي‌گردي علي مگر نه؟».
دست گذاشتي به شانه‌ام.
- دلم پيش توست و مرا به تو برمي‌گرداند.
دارم ازت متنفر مي‌شوم علي! قرارمان اين نبود. قرار نبود كه تو برگردي و دلت نباشد.  باور كن اصلا برايم مهم نيست كه پاهايت سر جايش نيست. مهم دلي است كه بايد باشد و نيست وگرنه دستم را پس نمي‌زدي وقتي مي‌خواستم ببوسم. صندلي را نمي‌چرخاندي وقتي زانو زدم كه خوب نگاهت كنم. من هيچ وقت همقد تو نمي‌شوم علي. تو هميشه يك سر و گردن از من بالاتري. شايد براي همين هم مرا نمي‌خواهي. اين ده سال فرصت خوبي بوده تا تو بفهمي من هم‌سر و هم‌شان خوبي برايت نيستم. قبول. نيستم اما به خدا من تغيير كرده‌ام. رشد كرده‌ام. سعي كرده‌ام كه لايقت باشم. نمي‌بيني؟ ما كه دروغ در كارمان نبود علي. بود؟ من اين همه راه نيامده‌ام تا آسايشگاه كه براي پاهايي كه نداري اشك بريزم. حتي نيامده‌ام كه به خاطر اين ده سال گله گزاري كنم. بعد از اينهمه سال خيال ندارم تو را به دست غريبه ها بسپارم تا تر و خشكت كنند. تو كه بهتر از همه بايد بداني عشقم اين است كه پرستاري‌ات را بكنم. حرفت را بشنوم. فرمانت را ببرم. دلت كجاست علي؟ آن بار دلت پيش من نبود و رفتي. حالا اگر بدانم دلت پيش من نيست، من مي‌روم و پشت سرم را هم نگاه نمي‌كنم. آمده‌ام همين يك سوال را از تو بپرسم: «با من ازدواج مي‌كني؟»

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
May
23

وقتي گفت از بچه‌هاي دانشگاهي است كه چند روز پيش در آنجا سخنراني داشتيم و خواستار صحبت با رضا شد بايد جوابش مي كردم اما آنقدر از اين تلفن‌ها مي‌شد و به سرانجام نمي‌رسيد كه برايمان نوعي تفريح شده بود. گوشي را كه به رضا مي‌دادم با ديدن چهره متعجب و پر سوالش خنديدم و زير گوشش گفتم: «يكي از همين دخترهاي نازنازي كه با سخنراني غراي جنابعالي توي دانشگاهش هوس ديدن منطقه‌ي جنگي به سرش زده». پوزخندي بر لبانش نقش بست و گوشي را گرفت. بعد از قطع تماس كلي به حرفهاي دخترك خنديديم. گفته بود نامزدش در منطقه‌ي مين گذاري شده‌اي كه هفته‌ي آينده براي پاكسازي و تفحص شهدا مي رفتيم مفقود شده ‌است. گفته بود تمام شرايط را مي‌داند و با اين وجود بسيار مايل است بيايد چون به دلش برات شده‌است كه جسد او را آنجا پيدا خواهد كرد. به رضا گفتم: «مي گم حاجي! حالا نكنه جدي جدي پاشه بياد؟». رضا در حالي ‌كه چايش را سر مي‌كشيد خنديد: «خب بياد! مثل بقيه كه تا مقر مي آن و وقتي مي فهمن از اونجا به بعد از دستشويي و آينه و سرويس بهداشتي خبري نيست بر مي گردن» و باز هر دو خنديديم. همان قدر كه از مليكا چيزی نمي دانستم رضا را مي شناختم. خيلي پيشتر از جنگ. خيلي پيشتر از آنكه به عنوان آقاي مهندس خبيري رئيس موسسه مان باشد. حتي پيشتر از آنكه فرمانده‌ي گروهانمان شود. هردو در يك دانشگاه درس خوانده بوديم. از همان اوايل جنگ با هم جبهه رفته بوديم و روزها و شبهايمان را با هم گذرانده‌بوديم تنها در مجروحيت‌ها كنار هم نبوديم و مرخصي‌ها. به اين ترتيب او كه مي رفت من مي ماندم و او كه مي ماند من و البته بسياري از مرخصي هايش را من جاي او مي‌رفتم تا مادرم بيش از حد دلتنگي نكند. رضا هم مثل من هيچوقت نه فرصت ازدواج پيدا كرد و نه به خانواده اش اجازه‌ي انتخاب داد. اصولاً شخصيت خاص او مانع از دخالت ديگران حتي پدر و مادرش در امور شخصي‌اش مي‌شد. اوقات فراغتش زمان جنگ شده بود شناسايي مقرهاي دشمن و شبيخون هاي شبانه، زمان صلح هم تفحص شهيدان و پاكسازي مناطق جنگي. شايد رضا در نظر ديگران مرد عجيبي بود. با آن هيكل تنومند و محاسن انبوه. با انگشتري عقيق درشتي كه هميشه بر دست راست داشت و پلاك شناسايي‌اش كه حتي زمان صلح نيز بر گردنش مي‌آويخت. با غيبت‌هاي گاه به گاهي كه در فواصل تفحص‌ها از جمع بچه ها داشت و هيچ كس نمي‌دانست در اين مدت كجاست و چه مي‌كند حتي من. به قول دوستان احتمالاً در غار حرايش به عبادت و راز و نياز مي‌پرداخت. در سمت رئيس زمين تا آسمان با سمت فرماندهي اش در گروه تفحص تفاوت داشت. هرگز كسي در موسسه فريادش را نشنيده بود، هيچ كارمندي را به سختي توبيخ نكرده‌بود و جز در موارد ضروري به كسي دستور نمي‌داد. اما در منطقه رضاي ديگري بود. فرماندهي بود سختگير و خشن كه اگر قدمي به اشتباه مي‌رفتي، اگر ذره‌اي از مسووليتت شانه خالي مي‌‌كردي به سختي توبيخت مي‌كرد. مي‌گفت: «اين خاك مقدس است. اينجا حرم يار است. اينجا همان طور موسي است». هرگز نديده بودم با پوتين در منطقه راه برود. نرسيده به مقر پوتينها را مي‌كند و كناري مي‌انداخت و براي خودش زمزمه مي‌كرد:«فخلع نعليك! انك بالواد المقدس طوي». رضا براي ديگران هرچه بود براي من از برادر نزديك‌تر بود و از پدر مهربان‌تر. نه تنها دوست بوديم كه چشم و گوش هم شده بوديم. از دو برادر به هم نزديك‌تر بوديم كه سر و كله‌ي‌ اين دخترك پيدا شد.
رضا خنديد و گفت: «گفته فردا حضوري خدمت مي‌رسم تا شرايط و مقدمات را بدانم. حالا چه طور فردا بهش بگم كه خانوم محترم اونجا يك منطقه‌ي نظاميه كه اين وقت سال پشه نمي‌تونه از شدت گرما توش پرواز كنه؟» . من صدايم را نازك كردم و با عشوه گفتم: «وا! خب اين كه چيزي نيست برادر رضا! من با خودم بادبزن مي‌آرم.» . رضا به قهقهه خنديد و گفت: «خوبه نگفتي كولر گازي مي‌آرم!». با اين حرف شليك خنده مان به هوا رفت.

دخترك بسيار آراسته و موقر روي صندلي نشست. به سرعت از دفتر بيرون دويدم. رضا در آبدارخانه براي خودش چاي مي ريخت. عادت داشت هميشه خودش چايش را بريزد. هيچوقت نمي‌گذاشت آبدارچي موسسه برايش چاي ببرد. مش ابراهيم هميشه سر اين موضوع از رضا گله داشت. تا مرا ديد گفت: « شما يه چيزي بهش بگين آقا مرتضي! آخه رئيسي گفتن. مرئوسي گفتن. اينطور كه نمي شه كه. پس منو براي چي استخدامم كردين حاجي؟» . رضا خنديد و با محبت به شانه اش كوفت: « به خاطر صفات مشدي!» و چايش را با دو حبه قند هميشگي برداشت كه دست روي شانه اش گذاشتم و به اتاقش اشاره كردم. مش ابراهيم كنار من ايستاد و در حالي كه دور شدنش را نگاه مي‌كرد گفت « مرتضي! به خدا اين مرد جواهره. خودش حفظش كنه». خنديدم و گفتم:.«براي كي؟ براي من؟». مش ابراهيم سري تكان داد و خنديد. گفتم: «حالا رئيسمون نمي‌ذاره براش چايي بريزي واسه ما هم نمي‌ريزي؟».
به سرعت چاي داغ را سركشيدم و به اتاق رضا رفتم. بوي خوش عطر دخترك هواي اتاق را سنگين كرده بود. رضا با سري فرو افتاده و ابرواني گره خورده به حرفهايش گوش مي‌كرد.
- شما توي دانشگاه هم اين رو گوشزد كرديد كه بسياري از خانوم‌ها به دليل رقت احساساتشون به محض شنيدن حرف‌هاي شما براي اومدن به مناطق جنگي به شما مراجعه كرده اند و باقي قضايا. اما باور كنيد من عزمم راسخ است. اگر شما هم منو با خود نبريد با گروه ديگه‌اي مي رم.
رضا سرفه‌اي كرد و از پنجره به دورها نگاه كرد.
- من خدمتتون عرض كردم خانوم سجادوند كه شما مي‌تونيد با كاروان‌هاي زيارتي تشريف ببريد. اجازه بديد ما اين منطقه را پاكسازي كنيم بعد با خيال راحت براي … براي يافتن گمشده‌تون بريد.
دخترك پا عوض كرد. برق كفش‌هاي سياهش چشم را مي‌زد. چادرش را مرتب كرد و با طمانينه پاسخ داد: « ببينيد حاج آقا! اين سفر براي من خيلي مهمه. من نمي تونم همه‌ي دلايلم رو اينجا خدمتتون بگم. اگر شما از اين مي ترسيد كه من هم نيمه راه خسته بشم و زحمت برگردوندنم به دوش شما بيفته مطمئن باشيد كه اينطور نخواهد شد. به فرض محال هم كه اينطور باشه من همه‌ي هزينه‌ها و خسارات احتمالي رو تقبل مي‌كنم. خوبه؟ صورت رضا يك لحظه تيره شد. براي اولين بار سر بلند كرد و به دختر نگاه كرد. در نگاهش برق شماتت و خشم را ديدم. مي‌دانستم كظم غيظ مي‌كند. با صدايي بم و خفه گفت: «من از هزينه و خسارت حرفي نزدم. من از گلهايي حرف مي زنم كه در دل اون خاك‌ها دفن شده اند. بي كفن و بي وطن و شايد اين اولين و آخرين باري باشه كه كسي دنبالشون مي گرده و سراغشون رو مي گيره».صورت دخترك سرخ شده بود. چادر را محكم‌تر روي صورتش كشيد و با صدايي لرزان گفت:«نامزد من هم يكي از همين…» و حرفش را نيمه كاره فرو خورد. لرزش شانه‌هايش به رضا فهماند كه سخت رنجيده‌است. با كلافگي نگاهم كرد. شانه بالا انداختم. صداي رساي دخترك سكوت را شكست.
- من مصرم كه با شما به اين سفر بيام. ظاهرا نتونستم شما رو متقاعد كنم. با اين وجود مي تونم بپرسم فرمانده‌ي شما كيه؟ شايد ايشون شرايط و دلايل منو بهتر درك كنند.
بي اختيار خنده‌ام گرفت. با ديدن چهره‌‌ي برافروخته‌ي رضا خنده‌ام را فرو خوردم و براي اولين بار به حرف آمدم: «مي‌بخشيد. حاج رضا خودشون فرمانده‌ي گروهان هستند. به ايشون در اين زمينه اختيارات تام داده شده».
دخترك آهي كشيد. دسته‌هاي كيفش را در مشت فشرد. از روي مبل بلند شد و بي كلامي به سمت در رفت. رضا يك‌باره صدايش كرد
- خانوم! لطفا چند لحظه بنشينيد.
دخترك برگشت و به استفهام نگاهمان كرد. چشمهاي روشنش از من به رضا چرخيد.
- حالا به عنوان فرمانده مي تونم دلايلي رو كه مي خواستيد شرح بديد بدونم؟
سرخي شرم بر گونه‌هاي دخترك دويد. يك لحظه به من نگاه كرد و بعد به رضا. معناي نگاهش را هر دو به وضوح دانستيم. از اتاق خارج شدم تا راحت‌تر گفتگو كنند. فكر مي‌كردم رضا حتما به من خواهد گفت!
نگفت!
بعدها مليكا اشكهايش را با سرانگشتانش سترد و برایم تعريف کرد:«انسان مومن و مبارزي به نظر مي‌رسيد. اواخر جنگ بود که از من خواستگاري كرد. بي تامل پاسخ مثبت دادم. پدر اما به دلیل خون اشرافی و وابستگی اش به دربار سابق به شدت مخالفت کرد».
سيگاري آتش زدم و دودش را از دهان به بيرون فرستادم.
- چرا عازم جبهه شد؟
مليكا درچشمهايم نگاه كرد. مثل وقتي كه رضا نگاهم مي‌كرد تنم لرزيد و سرد و گرم شدم. گفت: «چه اهميتي داره ؟ شايد راضي نباشه من بهت بگم. بگذار آبروش محفوظ باشه».از وراي دود سيگار نگاهش كردم. چقدر شبيه رضا حرف مي‌زد. انگار در همين چند ماه همسفر شدن با او همه‌ي خصوصياتش را به خود گرفته بود.
- مي خوام بدونم.
و با سرسختي در چشمهايش خيره شدم. كنجكاوي را در چشمهايم مي خواند. لبان خشكش را با زبان تر كرد و آهي كشيد: «راستش هيچ وقت به اين فكر نكرده بودم كه چه شد كه پدر يكباره بعد از اونهمه دعوا و مرافعه و تنها با يك گفتگوي خصوصي با مهديار به ازدواجمون رضايت داد. بعدها وقتي رفتار دو گانه اش رو ديدم پي به اهدافش بردم. در خانه نماز نمي خوند. خيلي از مقدسات رو به تمسخر مي‌گرفت. برعكس در مجامع عمومي مسلمان‌تر از او پيدا نمي شد. به عنوان مهندس ماشين‌ها و ادوات جنگي راهي جبهه شد. مي‌گفت براي تضمين آينده‌ي شغلي‌اش ضروريه. مي‌گفت بايد از جبهه هم يه عكس يادگاري داشته باشه به عنوان مدرك. پدر هم با او موافق بود. در واقع به داشتن چنين داماد دور‌اندیشی افتخار مي‌كرد. خوب با هم جور بودند». با اين حرف ابرو در هم كشيد و با تنفر سرتكان داد.

بي اختيار نعره زدم: «تو چي گفتي؟ قبول كردي كه با ما بياد؟»
-آره!
-حاجي! جان مادرت! گرفتي ما رو؟
خنده اي كرد: «نه به جون مرتضي!»
با دلخوري از روي صندلي بلند شدم تا به اتاق خودم بروم. در ميان چارچوب برگشتم و گفتم: «حاجي! جان من چي گفت كه گذاشتي بياد؟»
باز هم خنديد و گفت:« چه اهميتي داره؟ شايد راضي نباشه من بهت بگم». خواستم جوابش را بدهم كه فريادهاي مردي در راهرو پيچيد: «اين حاجي اي كه ميگين كجاست؟ اين مرتيكه كجاست؟» هر دو بهت زده به هم نگاه كرديم. من به سمت راهرو دويدم. پيرمرد شيك پوشي در حالي‌ كه فرياد مي‌زد عصا زنان پيش مي‌آمد.
- كجاست اين مرتيكه‌ي قرمدنگ؟
چند نفر از همكاران سعي داشتند بازويش را بگيرند و آرامش كنند كه صداي رساي رضا متوقفشان كرد.
-با من كار دارين آقاي محترم؟
پيرمرد عصايش را به سمت رضا نشانه گرفت و فرياد زد: «مرتيكه! تو فكر مي‌كني كي هستي؟ دامادم رو كه به كشتن داديد و دخترم رو بيوه كردين بس نبود؟ حالا مي خوايد دخترم رو هم ازم بگيرين؟ چي توي گوش اين دختر معصوم خوندي كه مي خواد بياد منطقه‌ي مين گذاري شده رو ببينه؟» رضا در حالي كه به اتاقش اشاره مي كرد گفت « بفرماييد داخل اتاق تا با هم صحبت كنيم». پيرمرد با خشم فرياد زد: «من با امثال تو هيچ حرفي ندارم. امثال تو با همين ده من ريش و ده تا انگشتر عقيق توي دستتون هستيد كه اين مملكت رو داغون كردين. همين شماهاييد كه…»رضا نگاه نافذ و منكوب كننده‌اش را در چشمهاي پيرمرد دوخت.
-درست صحبت كنيد آقاي محترم. اگر حرفي داريد من در خدمتتون هستم. چند لحظه بشينيد تا آروم شيد بعد صحبت مي كنيم.
پيرمرد يكباره به سمت من چرخيد. شايد چون تنها من در آن جمع ريش نداشتم. همان صبح زده بود. هر وقت عازم منطقه مي‌شديم مادرم مجبورم مي‌كرد ريشهايم را بزنم تا وقتي برمي‌گردم به قول خودش شبيه غول‌ بياباني‌ها نباشم.
-آقا من بد مي‌گم؟ نه؟ بد مي‌گم؟ اين آقا با اين هيات رفته توي دانشگاه دختر من. سر كلاسشون يك مشت چرت و پرت گفته و اين دختر احساساتي رو خام كرده…
به زحمت جلوي خنده ام را گرفتم. سرفه اي كردم و سر تكان دادم: «خب پدر جان! ايشون اشتباه كرده اما دختر شما چرا خام شده؟»
سنگيني نگاه عصباني و سرزنش بار رضا را بر خودم حس كردم اما به رويم نياوردم. زير بازوي پيرمرد را گرفتم و به سمت اتاقم كشاندم.
- اي آقا! چي بگم كه اين دختر منو پير كرد. اون از ازدواجش كه…
در اتاق را که مي‌بستم رضا يكبري نگاهم كرد. دستهايم را از طرفين باز كردم و شانه بالا انداختم. انگشتش را سمتم تكان داد و زير لب چيزي گفت كه نفهميدم.

همه‌ي لوازم و مايحتاج سفر را بار كرده بوديم. خنديدم و گفتم: «بچه ها حالا خانوم با ده تا چمدون و ساك وارد مي شه. مي‌گين نه تماشا كنين!» همه خنديدند. منتظر رضا بوديم كه روي سكوي جلوي قرارگاه نشسته بود. بدون كت و شلوار در آن لباسهاي خاكي مهيب‌تر به نظر مي‌رسيد. به قول بچه‌ها وقت برگشتن امكان نداشت كسي بشناسدش. كنارش نشستم.
- رضا جان چرا دل دل مي كني حاجي؟ با اون بابايي كه من ديدم اين دختره نمي‌آد. با بي تفاوتي گفت: «در هر حال پنج دقيقه‌ي ديگه هم صبر مي‌كنيم كه مديونش نباشيم».
-ولي نبايد قبول مي‌كردي مسووليتش رو. بابا اين دختره توي پر قو بزرگ شده. نديدي مگه سر و وضعشو؟ اين عمرا بتونه يه روز تاب بياره. درست همان وقت سياهي چادرش را كه از در وارد شد ديدم. با دهان باز نگاهش كردم. به همان آراستگي چند روز قبل بود. با همان چادر براق و بي چروك. با همان مقنعه‌ي مشكي كه چشمهاي درشت و روشنش را درشت‌تر نشان مي‌داد. تنها يك ساك سفري كوچك با خود حمل مي‌كرد. بي اختيار گفتم: «بابا اين كارش درسته! اما آخه با اين سر و وضع نمي‌آن منطقه جنگي كه!». با سقلمه‌ي رضا به پهلويم ساكت شدم و جلو رفتم تا ساكش را بگيرم.

هواي داخل مقر به شدت گرم بود. تنها كولر گازي محوطه كار نمي‌كرد و پشه ها در گرمي هوا بيداد مي‌كردند. گردنم به شدت به خارش افتاده بود. رضا خنديد: «پشه چو پر شد بكشد فيل را». با لحني تهديد آميز گفتم: «خدا نكشدت حاجي كه اين دختره رو وبال گردنمون كردي. نمي تونيم با زيرپوش باشيم. نمي تونيم خودمون رو هروقت خواستيم بخارونيم. آخه اينم شد زندگي؟» باز هم خنده‌اي كرد و از اتاق بيرون رفت. خودم را روي تخت فنري انداختم و بالش را زير سرم مچاله كردم كه صداي نعره‌اش به گوشم رسيد.
- به چه حقي پوتينها رو واكس زدي؟ به چه حقي لباسها رو شستي؟ از كي اجازه گرفتي؟
فكر كردم كدام احمقي اين همه زحمت كشيده آن هم براي چنين فرمانده اي؟! پوزخندي زدم و براي روح بنده خدايي كه مورد توبيخ قرار گرفته بود طلب آمرزش كردم كه صداي ظريف و بغض آلوده‌اي از جا پراندم.
- ببخشيد! به خدا نمي دونستم ناراحت مي‌شيد. خواستم اجري ببرم. حالا كه زحمت سفرم به دوش شما است…
سرم را از پنجره بيرون بردم. رضا مشت گره كرده‌اش را مي‌فشرد. صورتش كبود شده بود. تشت لباس‌ها از روي لبه‌ي تنها حوض كوچك حياط قرارگاه واژگون شد و همه‌ي لباس‌هاي درونش روي زمين ريخت. درست در يك لحظه هر دو خم شدند و دست دراز كردند و به همان سرعت پس رفتند. رضا زير لب لا‌اله‌الا‌الله گفت و از ميان دندان‌ها غريد: «بريد تو خانوم! اين يه دستوره! از اين به بعد هم فقط دستوراتو اجرا مي كنين. اينجا هيچ كسي سر خود و بي اجازه كاري نمي كنه!» دخترك به سرعت به درون ساختمان دويد. رضا غرغر‌كنان لباس‌ها را برداشت و توي تشت انداخت. آستين‌ها را بالا زد و با دست‌هاي بزرگش به جان لباس‌ها افتاد. فرياد زدم: « حاجي! بيام كمك؟» يك لحظه به سويم نگاه كرد و يكباره فرياد كشيد:« مرتيكه تو مگه نمي‌خواستي بخوابي؟ از اون موقع تا حالا پاي پنجره‌اي؟» و لباس خيس را با قدرت تمام به سويم پرتاب كرد.

نزديك ظهر بود. خستگي و تشنگي امانم را بريده بود. اولين روز جستجو هميشه سخت‌ترين روز بود. بعد از چند ماه خوردن و خوابيدن يك روز طاقت فرسا آن هم در دل اين كوير بي آب و علف با آفتابي كه تا مغز استخوان آدم را مي‌سوزاند تاب و توان هر آدمي را مي‌گيرد. دخترك در پناه آلونكي كه درست كرده بوديم نشسته بود. حاجي قدم زدنش را در محوطه قدغن كرده بود. مدام بلند مي‌شد و در همان مربع كوچك چند قدم راه مي‌رفت و باز مي‌نشست. خيلي دلم مي‌خواست صورتش را ببينم. مي خواستم بدانم هنوز از سايه‌ي چشمها و سرخي گونه‌هايش چيزي مانده است؟ مي خواستم بدانم اينجا هم زبانش همانقدر تيز است و عزمش همانقدر استوار؟ رضا با دقت زمين را جستجو مي‌كرد. لودر را چندين كيلومتر آنطرف‌تر رها كرده بوديم. حاجي صلاح نديده بود همراه بياوريمش. اگر با يك مين به هوا مي‌رفت تنها وسيله‌ي كندنمان را از دست مي‌داديم. كنارش روي زمين زانو زدم
-حاجي بچه‌ها خستن…
صورتش را از زمين برداشت. محاسنش رنگ خاك به خود گرفته بودند. با خستگي خنديد: «منظور از بچه ها خودت بودی نه؟» و بلند شد. خاك لباسش را تكاند و فرياد زد: «علامت بذارين و جمع كنين بريم يه چيزي بخوريم. نماز رو هم همينجا مي‌خونيم. برادرا آب كمه تو وضو گرفتن مراعات كنين». نزديك چادر كه رسيديم بي اختيار از حركت مانديم. دخترك توي چادر نبود. رضا هراسان چشم گرداند. من هم. ديدمش كه از پشت چادر به سمت تپه‌ها مي رفت. با انگشت نشانش دادم. رضا به سرعت و نعره زنان دويد. به روي بقيه كه نگاهم مي كردند خنديدم و گفتم: «خدا بهش رحم كنه! حاجي جفت گوشاشو مي بره مي‌ذاره كف دستش!» هيچكس نخنديد. همه با نگراني به آن دو كه شبيه دو خط باريك ديده مي‌شدند نگاه ‌كردند. زماني كه برگشتند لرزش اندام دخترك حتي در چادر سياه هم به وضوح ديده مي‌شد. حاجي آن روز لب به غذا نزد. كنسروش را همانطور باز نشده روي خاكها رها كرد و رفت. به سمت دخترك نگاه كردم كه گوشه‌اي نشسته بود و در دفترش چيزي مي‌نوشت.
-خانوم! حاجي ما توي منطقه خيلي سختگيره. شما ببخشيد. مسوولتيش خدايي سنگينه. اينه كه…
دخترك لب گزيد و آهسته گفت: «تقصير من شد اما فكر كردم آن منطقه را پاكسازي كرده‌ايد». سر تكان دادم.
- درسته ولي شما به اين منطقه آشنا نيستيد. تازه تا وقتي اينجا حاجي دستور نده كسي حق جدا شدن از بقيه رو نداره. شما كه زنيد و …
با ديدن نگاه سردش حرفم را فرو خوردم و سر به زير انداختم.
-مي‌تونم يه سوالي بپرسم؟ كجا داشتين مي‌رفتين؟
چشمهايش برقي زدند.
-راستش يه حس عجيبي منو بالای اون تپه ها مي‌كشوند. نمي دونم چي. اصلا نمي دونم. آقا رضا هم كه به حرف من گوش نمي كنن. حس مي كنم جسد مهديار اونجاس.
با تعجب نگاهش كردم. آب دهانم را فرو دادم و پرسيدم: «از كجا اينقدر مطمئنيد؟»
سر تكان داد و گفت: «نمي‌دونم. نمي‌دونم. نپرسيد».
سر و كله‌ي رضا كه از دور پيدا شد فهميديم وقت ادامه كار است. موقع خارج شدن از چادر به سويش چرخيدم.
-براي چي دنبال جسدش مي‌گرديد؟ البته اگه فضولي نيست.
با شرم سر تكان داد و با لكنت گفت: «زياد خوابش رو مي بينم. انگار كه آرامش نداره. مي‌خوام پيداش كنم تا… تا لااقل…» به سرعت گفتم:« ببخشيد! انگار سوال سختي بود. مهم نيست» و از چادر خارج شدم و دويدم تا به گروه ملحق شوم.

باز هم صداي فرياد رضا از آشپزخانه به گوش مي‌رسيد. ديگر دعواهاي بين او و دخترك برايمان عادي شده بود. در اين چند روزه بارها دخترك را توبيخ كرده بود. روز اول دخترك ترسيده بود و كوتاه آمده بود اما اين بار جواب‌هاي دندان شكني كه به رضا مي‌داد تحسين همه را برانگيخت. همگي پشت پنجره‌ي آشپزخانه جمع شده بوديم و گوش مي‌كرديم.
- خانوم محترم! من به چه زبوني بگم اينجا هركسي كار خودش رو مي كنه. اين لندهور ها اگه غذا بخوان خودشون مي‌آن داغ مي‌كنن ميخورن. اينجا كسي براي كسي غذا نمي‌پزه. مگه اومدين اردوي تفريحي؟
پقي زدم زير خنده كه ده تا دست دراز شد و دهانم را بست. يكي از پشت محكم زد توي سرم.
-هيس! مي خواي مجبورت كنه صد دور كلاغ پر بري؟
-مي دونم شما فرمانده‌ي اينجا هستين. همه‌ي اينها رو صد بار گفتين. من هم از حفظ شدم. شما فكر مي‌كردين من دووم نمي آرم آوردم. حالا هم مي‌خوام اون كاري رو بكنم كه بايد. من مي‌خوام كار كنم. نمي‌خواين يك ذره از اجري كه می‌برید به من برسه؟
عبدلله زير زيركي خنديد و گفت: «آره والله خوب دووم آورده! شده يه پوست استخون از دست اين فرمانده! طفلي دختر مردم گير كي افتاده!» و همه با دندان‌هاي به هم فشرده از ترس فرمانده خنده‌هايمان را خفه كرديم.
-من حرف آخرم رو مي‌زنم و ديگه تكرار نمي‌كنم. شما هيچ وظيفه‌اي نداريد. فقط خواهشا زير دست و پاي ما هم نباشيد. من كه نمي تونم بيست و چهار ساعته مراقبتون باشم.
-اگه منظورتون پريروزه كه من فكر مي‌كردم اون منطقه رو پاكسازي كردين. مگه اينكه به كار خودتون اطمينان نداشته باشين.
يكباره عبدالله سوتي كشيد. محمود دستهايش را به هم زد و فرياد كشيد: « خانوم دم شما گرم!» محكم زدم توي سرشان.
-اي بدبختها! آخر نتونستين جلوي زبون صاب مرده‌تون رو بگيرين. ده دربرين ديگه! وايستادين بياد؟

صداي جيرجيرك‌ها لحظه‌اي قطع نمي‌شد. رضا با خستگي خودش را روي تخت انداخت.
- هيچي! امروز هم هيچي! انگار خدا نمي خواد تو اين سفر دستمون پر باشه.
كنار ديوار چمباتمه زدم و گفتم: «مي گم حاجي! به حرف اين دختره گوش كن! بالای اون تپه رو بكن. شايد گمشده‌ي اين بنده خدا اونجا باشه! ها؟» جوابي نداد. فكر كردم خوابش برده. بلند شدم كه آهسته گفت: «مرتضي! جان خودت سيگار مي خواي بكشي به جاي كله‌ات كل هيكل مبارك رو ببر بيرون باشه؟ دودش اذيتم مي‌كنه!». زير لب غر زدم:« حالا كي خواست سيگار بكشه؟» و سيگارم را گوشه‌ي لبم گذاشتم و از در بيرون رفتم. پشت محوطه جاي دنجي داشتم كه مخصوص سيگار كشيدن من بود. يك حياط خلوت كوچك با يك نيمكت كه مي توانستم رويش لم بدهم و به ستاره ها نگاه كنم كه در كوير درخشان‌تر به نظر مي‌رسيدند. هنوز ساختمان را دور نزده بودم كه چشمم به چادري سپيد افتاد. دخترك سر بر سجاده گذاشته بود. آهسته عقب گرد كردم. در دل دعا كردم دود سيگارم را حس نكرده باشد. وارد اتاق كه شدم رضا چرخي زد و زير لب غريد: «بازم كه برگشتي تو؟». خودم را روي تخت انداختم.
-دختره داشت پشت محوطه نماز مي‌خوند. همچين رفته بود سجده كه انگار راز و نيازش تمامي نداشت. آخه مگه اتاق رو ازش گرفتن؟ اه! گيري افتاديم ها!
يكباره از جا جست.
- يك ساعت پيش هم كه من ديدمش سرش به سجاده بود. نكنه بلايي سرش اومده؟ شايدم خوابش برده سر سجاده. خوب نيست تا صبح اونجا باشه…
چشمهام از تعجب گرد شدند. نيشم باز شد.
- ما رو باش كه…! فرمانده؟ شما هم افتادي تو كوزه؟
يقه‌ي لباسم را گرفت و بالا كشيد.
- جاي اين جفنگيات بيا بريم ببينم چيزيش نباشه. گيري افتادم. عجب غلطي كردم مسووليت قبول كردم.
از در اتاق كه بيرون رفتيم. دخترك سجاده زير بغل در راهرو بود. سلام كرد. هر دو به لكنت افتادیم.
- س… س… سلام.
من زودتر دست و پايم را جمع كردم و پرسيدم: «شما كجا بوديد؟ كم‌كم داشتيم نگران مي‌شديم». دخترك با شرم سر به زير انداخت.
- سر سجاده خوابم برده بود. خدا رو شكر كه بيدار شدم. اينجا شغال و گرگ هم داره نه؟» بي اختيار گفتم: «ب… بله داره». رضا ضربه‌ي محكمي به پهلويم زد. درد در شكمم پيچيد.
- نه! نداره! خيالتون راحت باشه. تازه ما هستيم و…
كه رضا مرا به داخل اتاق انداخت و در را بست.

ديگر به حضور دخترك عادت كرده بوديم. به قول بچه‌ها در همين يك هفته به خوبي از پس اخلاق گند فرمانده برآمده بود. ديگر نه تنها مسخره اش نمي كرديم بلكه با تحسين از او حرف مي زديم. همه مي‌دانستيم رضا تا زمان پيدا شدن شهدا بد‌اخم و سختگير باقي خواهد ماند. هميشه همينطور بود به خصوص وقتي با وجود جستجو‌هاي طولاني به نتيجه‌اي نمي‌رسيديم عصباني‌تر و كلافه‌تر مي‌شد. روزهاي پاياني ماموريت ديگر نمي‌شد با او حرف زد. همه از ته دل اميدوار بوديم كه خدا پاسخ راز و نيازهاي مادران چشم‌انتظار را بدهد و پيدايشان كنيم. دخترك مثل هر روز بي هيچ بهانه گيري دنبالمان آمد. علي رغم همه‌ي تهديد‌هاي فرمانده برايمان با آنچه ذخيره در انبار مقر داشتيم غذا مي‌پخت و با خود مي‌آورد. همه از اينكه مجبور نبوديم كنسرو بخوريم خوشحال بوديم به جز رضا كه لب به غذاي دخترك نمي‌زد. به رضا نگاه كردم. دخترك را كه دورها نماز مي خواند مي پاييد.
-خب مي‌ذاشتي بره پشت تپه بخونه راحت باشه. جوابي نداد و دوباره سرگرم كار شد.
-رضا! مي‌گم بهش پيشنهاد كن برگرده.
يك لحظه صورتش را بالا آورد و نگاهم كرد. بعد از مدتي مكث پرسيد: «چرا؟» كلنگ را انداختم و نزديكش ايستادم.
-چرا؟ خودت نمي دوني چرا؟ نمي بيني؟
با صدايي كه از خشم مي لرزيد غريد: «خودش خواست! مگه من محبورش كرده‌بودم؟». با تعجب نگاهش كردم: «چرا اينقدر عصباني هستي رضا؟ خب حالا كه آمده گناه كه نكرده! به قدر كافي هم مونده. بيشتر از اين موندنش صلاح نيست. خودت مي دوني اينجا جاي مناسبي براي يك زن نيست. اون‌ هم او…
-مگه اون چه فرقي با بقيه داره؟
يكباره روبرويم ايستاد. صدايش به طرز عجيبي بم و خفه بود. با چشمهاي نافذش نگاهم كرد.
-دوستش داري مرتضي؟
خون به صورتم هجوم آورد. گلويم را صاف كردم و غريدم: «درسته كه فرماندمي و حرمتت واجب ولي ديگه حرف بي خود نزن» و به سرعت كلنگ را برداشتم و از او دور شدم.

رضا غيبش زده بود. هر شب چند ساعتي بيرون مي‌رفت و با خودش خلوت مي‌كرد ولي اين اواخر غيبتهايش طولاني شده بود تا آن‌ شب. بعد از دعاي توسل كه قرآن هم سر گرفتيم رضا مثل هميشه با صداي گرمش براي خودش خواند و اشك ريخت. بچه‌ها هم دورش جمع شدند. دخترک يك لحظه داخل اتاق سرك كشيد و بعد پشت در نشست. ديدمش كه به ديوار تكيه داد و كتاب دعا را باز كرد. در يك لحظه چشمم به چشم‌هاي رضا افتاد كه همان مسير را نگاه مي‌كرد. به سرعت سر به زير انداختم تا نگاهم را نبيند. دعا كه تمام شد هق هق رضا بيشتر شد. ما همه ضجه‌هايش را مي‌شناختيم. گريه‌هاي رضا معركه بود مثل خنده هايش. اصلا خيلي‌هايمان با گريه‌ي او گريه مي‌كرديم و با قهقهه‌اش مي‌خنديديم. وقتي ضجه مي‌زد ديگر هيچ چيز نمي‌فهميد اما اين بار ضجه‌هايش سوزناك‌تر از هميشه بود. نديده بودم وقت گريه بلند بلند حرف بزند اما اين بار چنان بلند ناله مي‌كرد كه همه با تعجب به هم نگاه كرديم. دخترك هم با چشمهايي متعجب و حيران نگاه مي‌كرد. به خود كه آمد از مقر بيرون زد و رفت. نزديك ظهر كم‌كم نگران شديم. سابقه نداشت رضا اينهمه وقت ما را بي خبر بگذارد. همه‌ محوطه نزديك مقر را گشتيم اما پيدايش نكرديم. بدون او نمي‌توانستيم به كار ادامه بدهيم. دخترك كنار پنجره ايستاده بود و به دورها نگاه مي‌كرد. به عبدالله اشاره كردم:« من مي‌رم دنبالش. مي‌شناسينش كه حتما يه جايي با خداش خلوت كرده. شما ها همينجا باشين…». دخترك با صدايي آرام گفت: «دارد مي‌آيد» و با انگشت نقطه‌اي را آن دورها نشان داد. سر و رويش به طرز بدي ژوليده و خاكي بود. محاسنش مثل موهاي كم پشت سرش پريشان شده بود. چشمهايش دو كاسه خون بود. كاسه‌اي آب به دستش دادم: «مومن! كجا رفتي نصفه شبي؟ همه رو نگران كردي؟». پاسخي نداد. دستش را به زانوانش گرفت و روي زمين نشست. هيچوقت اينطور نمي‌نشست حتي در سخت ترين شرايط. اما اين بار از كمر شكست و به ديوار چنان تكيه داد كه انگار اگر نبود فرو مي‌افتاد. نگاهش كردم. پرسيدم: «رضا؟ مي‌دونم ناراحتي از اينكه دست خالي بر مي گرديم ولي به خدا تو همه تلاشتو كردي. بچه ها هم همينطور…» با كلافگي سر تكان داد و با دست اشاره كرد كه از اتاق بيرون بروم. لرزش شانه‌هايش نشان از گريه اي مي‌داد كه به زحمت فرو مي‌خوردش تا به هق هق مردانه و آشنايش تبديل نشود. در را بستم و به دخترك كه نگران و مضطرب نگاهم مي‌كرد اشاره كردم كه حالش خوب است.

نمي‌دانستم كجا هستم. انقدر راه رفته بودم كه پاهايم متورم شده بود و دردناك. فرياد زدم: «رضا! كجايي؟». صدايم در سكوت سرد بيابان پيچيد. چشمهايم ديگر جايي را نمي‌ديد. در تاريكي محض به سر مي‌بردم. باتري چراغ قوه‌ام خيلي وقت پيش تمام شده بود. ماه در پس ابرها پنهان شده بود و نمي‌توانستم عقربه‌هاي ساعت مچي ام را ببينم.انديشيدم:« بي خود راه افتادم تا پيداش كنم. رضا اين بيابانو مثل كف دست مي‌شناسه. من چي؟ اگه گم و گور بشم كي به دادم مي‌رسه؟ عجب غلطي كردم». صدايي ضعيف رشته افكارم را بريد. به سرعت به سمت صدا دويدم. رضا بود كه ضجه مي‌زد. ضجه هايش را مي‌شناختم.
- اي خدااااااا! اي خدااااا! مگه من چه گناهي كرده بودم كه اين سرنوشت رو برام مقدر كردي؟ كم دنبالت گشتم؟ كم صدات كردم؟ آخه مذهبت رو شكر! معرفتت رو شكر! آخه اين بود قرارمون؟ مگه كم ضجه زدم گفتم الغوث الغوث؟ مگه كم زار زدم كه منو بخواه… منو بخواه.. منو ببر؟ مگه كم دسته گلاتو از زير خاك بيرون كشيدم؟ مگه كم خودم رو به بر و بيابونا زدم تا بلكه بطلبيم؟ تا بلكه مولا دستمو بگيره و ببردم؟ حالا اينه جوابم؟ اينه؟ د آخه مگه دست من بود؟ د آخه مگه دست من بود كه مهرش توي دلم نشينه؟ د آخه خودت فرستاديش. نگو نه! جون آقا نگو نه! خوب جوابي بهم دادي.خوب!
بقيه‌ي كلامش در هق هق شكست. صلاح نديدم جلو بروم. همانجا نشستم و در سكوت گوش دادم. هيچوقت رضا را در اين حالت نديده بودم. بي اختيار من هم گريه ام گرفت‌. لختي بعد نعره‌اش زمين كوير را لرزاند. فكر كردم اين نعره را اگر وقتهاي عادي مي‌كشيد سنگ روي سنگ بند نمي‌شد.
-جواب اونهمه استغاثه‌ي من اينه؟ كه جاي عشقت رو با عشق اين دختر عوض كني؟ كه به جاي تشنه‌ي جام وصل تو بودن تشنه‌ي نگاه اون باشم؟ د آخه اين نبود قرارمون خدااا! آخه من چه گناهي كرده بودم كه اينطوري جوابم كردي؟ من شهادت مي خواستم. به پير به پيغمبر من به درد زندگي نمي‌خورم. به جدم قسم من به درد اين دختر نمي‌خورم. د آخه پس مهرشو بيرون بنداز از اين دل لامصب. مگه من چيز زيادي ازت مي‌خوام؟ مي‌خوام نجاتم بدي از اين برزخ. همين…
گوشهایم بي‌اختيار تيز شدند. باور نمي‌كردم كه رضا عاشق دخترك شده باشد اما شده بود. شنيدن گريه‌هاي چنين مردي كار راحتي نبود. بلند شد. با لگد خاك‌هاي دور و برش را به هوا فرستاد و نعره زد: «به روح پاك حسنيت قسم. به جان فاطمه‌ات قسم. به مولا قسم اگه جوابمو ندي پامو بذارم تو مقر رك و راست همه چي رو بهش مي‌گم. مي گم من، حاج رضا خبيري، مرد چهل ساله‌ي عاقل و بالغ كه تمام عمر سجاده آب مي‌كشيدم و تسبيح مي‌انداختم، من با اين همه ادعا عاشق تو يه الف دختر شدم. با حاج رضا گفتنت ديوونه‌ام كردي، خدامو ازم گرفتي، ايمانم رو سست كردي، زندگيم رو جهنم كردي. می‌گم خدا که ما رو نخواست بذار برای تو بمیرم! می رم می‌گم د آخه تو لعنتي از كجا پيدات شد؟ من كه داشتم زندگيمو مي‌كردم! من چه آزاري به تو رسونده بودم؟ به خدا اون با مرتضي خوشبخت‌تر مي‌شه من بهت قول مي‌دم…اي خدا! مي‌شنوي؟ مي‌شنوي؟
اشكهايم صورتم را خيس كرده بود. آهسته از جا بلند شدم و راه افتادم. هوا كم‌كم روشن مي‌شد و پيدا كردن راه مقر كار دشواري نبود.

رضا لب باز كرد كه چيزي بگويد. دخترك چادر را محكمتر روي صورت كشاند.
- امروز… خانوم ِ …. امروز روز آخره… متاسفانه خدا جوابمون رو نمي ده.
دخترك ميان حرفش پريد: «اتفاقا حاج رضا! ديشب باز هم دچار همون حس شدم كه بهتون گفتم. تو رو خدا! براي يك بار هم كه شده اون تپه رو جستجو كنيد. مي دونم يك بار جستجو كرديد اما به خاطر من. ايشاا… جوابتون رو مي گيريد». حاج رضا ديگر آن حاج رضاي هميشه نبود. وقت‌هاي عادي حتما با دخترك مخالفت مي‌كرد اما اين‌بار با لكنت تنها يك جمله گفت:«چشم!» و به سرعت برگشت و به بچه‌ها اشاره كرد كه به سمت تپه‌ها بروند. همه با تعجب به هم نگاه مي‌كردند. تا قبل از آن هرگز پيش نيامده بود كه رضا يك نقطه را دوبار جستجو كند از بس به كار خود اطمينان داشت. از موقعي كه آمده بود مدام از ديدرسش كنار مي‌رفتم. ممكن نبود بتوانم زير نگاه نافذش تاب بياورم. آن وقت هم آبروي من مي رفت و هم او. رضا بسيار پيش از اين فهميده بود كه من هم به دخترك دل بسته‌ام. نگاهش كردم. روبروي دخترك ايستاد و سرش را به زير افكند.
- خب! پس… آنجا را مي‌گرديم. اگر ب‌خوايد مي‌تونيد تماشا كنيد.
دخترك با شادي زايدالوصفي به راه افتاد. براي اولين بار در آن چند روز رضا به شانه‌ي من زد و خنديد :«چه طوري دلاور؟». پاي تپه رسيديم. طبق معمول هميشه همه به فاصله‌ي چند متر دور‌تر از رضا ايستاديم تا او از پاكسازي كامل زمين مطمئن شود. از دور نگاهمان كرد و من گمان مي كنم تنها به دخترك نگاه كرد. دستي تكان داد. پلاك و زنجير لابه لاي انگشتانش زير نور خورشيد برق مي‌زد. با تكان دادن دست او همه تكبير گويان دويديم كه ناگهان انفجار مهيبي زمين كوير را تكان داد. هر كدام خود را به روي زمين انداختيم و دست‌ها را بر سر گرفتيم. آن ميان من نگران مليكا بودم كه چادر بدنش را پوشانده بود و نمي‌دانستم سلامت است يا نه. لختي بعد ديدمش كه از جا بلند شد و گريه كنان به سوي تپه دويد و گريست: «حاج رضا! همه‌اش تقصير من شد! همه‌اش تقصير من شد!» به سرعت دويدم و شانه‌هايش را گرفتم تا جلوتر نرود. عبدالله لااله‌الاالله گويان و بر سر زنان از تپه بالا رفت. به دنبالش بقيه‌ي گروه به سوي حاج رضا كه مدت‌ها بود به لقاءالله رسيده بود دويدند.

مليكا دستش را روي شانه‌ام گذاشت و گفت: «آقا مرتضي! بسه! اينطور كه نمي‌شه. مطمئنم حاج رضا هم راضي نيست كه اينطور خودت ار عذاب بدهي…» دستش را چنان در دست گرفتم و فشردم كه انگار هر لحظه ممكن است از دستانم ليز ب‌خورند.اشكهايم را با پشت دست پاك كردم و از روي قبر بلند شدم. هر دو دست مليكا را در دست گرفتم و گفتم: «حاج رضا! به قولم عمل كردم. همانطور كه توي وصيتنامه‌ات نوشته بودي. همانطور كه خواسته بودي. به هم نامم قسم كه همه‌ي تلاشم را براي خوشبختي‌اش مي‌كنم. به رفاقتمان قسم مي‌خورم رضا!»
مليكا دستم را با محبت فشرد. باد سرد پاييزي وزيد. بازوانش را ماليد و به من تكيه داد و كنارم به راه افتاد. مي‌دانستم كه رضا جايي آن بالا نگاهمان مي‌كند و لبخند مي‌زند. به همسرم نگاه كردم و لبخند زدم. همانقدر كه مليكا را دوست داشتم ، رضا را نيز…
جسد مهديار هرگز پيدا نشد اما مليكا هم ديگر خوابش را نديد. احتمالا آمرزش خدا شامل حال او هم شده بود.

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
May
17

سرخ و غليظ در شريانم وزيده اي
شعرست يا جنون به زبانم وزيده اي؟

مثل نسيم نيمهء مرداد ماه گرم
در ظهر چشمهای جوانم وزيده ای

من گم شدم درست زماني كه آمدي
تو از كدام سمتِ جهانم وزيده اي؟

مثل بهار، آمدنت ناگهاني است
در من بدون آنكه بدانم وزيده اي!

اين بار چندمست كه من عاشقت شدم؟
اين بار چندمست به جانم وزيده اي؟

حرفي بزن كه شعر شود در دهان من
حالا كه باز در هيجانم وزيده اي

باران و عشق حادثه اي آسماني اند
باران گرفته است گمانم وزيده اي…

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment
Apr
17

مليحه دو دستي كوبيد توي سر خودش. مادر دويد. مليحه جيغ كشيد :«يا منو مي ديد به مصطفی يا انقد خودمو مي‌زنم تا بميرم». مادر هر دو دستش را محكم كشيد. گفت: «ديوونه». مليحه گفت: «خودتي» و دستش را چنگ زد و فرار كرد. داد زدم :«داره مي ره بيرون». مادر به سينه‌اش مشت كوبيد و نفرين كرد. گفت :«د برو دنبالش ديگه». پا برهنه دويدم توي حياط. نديدمش. داد زدم :« مليح خله؟». جواب نداد. مادر با اخم نگاهم كرد. گفت :«خجالت بكش به خاله ات مي گي خل؟» گفتم:« من كي گفتم خل؟ گفتم خاله» و بلندتر داد زدم: «مليح خاله؟ تلفن! عمو مصطفی …» هنوز جمله‌ام را تمام نكرده بودم كه مادر جيغ کشيد: «از پشت بوم بيا پايين مليحه جان». مليحه داد زد :«يا به مصطفی می‌گيد بياد منو ببره يا خودمو می‌ندازم پايين» و يک پايش را از پشت بام آويزان کرد.

آقاجان گفت: «هرجا رو بگي گشتيم خان جان. هرجا بگي رفتيم. اثري از آثارش نيست». خان جان محكم زد روي پاش و گريه كرد: «ديدي زنيكه پتياره آخرش كار خودش رو كرد؟ ديدي آخرش همون شد كه من گفتم؟ ديدي پسر تحصیل کرده ام بعد یه عمر چه طور تو روي من وايستاد؟» و بلندتر گريه كرد. مادر كنارش نشست و دست گذاشت به شانه‌اش.
- حالا كه چيزي نشده خان جان. اصلاً از كجا معلوم كه رفته باشن؟ ها؟
و به آقاجان نگاه كرد. آقاجان سبيل‌هاي بلندش را جويد و چيزي نگفت. مادر گفت: «مليحه که رفته دم خونه ديده هيچ کی نيست. همسايه ها گفتن از اونجا رفته». به مليحه كه بغ كرده خوابيده بود نگاه كرد. گفت :«حالا اينو چيكارش كنيم؟ كي جواب اينو مي ده؟». آقاجان اخم كرد. صورت پرچروكش بيشتر چروك خورد. گفت :«حالا چه وقت اين حرفاست؟» و كتش را كه يكبري شده بود روي شانه اش كشيد و از اتاق بيرون رفت. دويدم دنبالش. گفتم: «آقاجان؟» آقاجان به سرم دست كشيد. گفت: «مرده و قولش». گفتم: «يعنی ديگه بر نمی‌گردن؟». آهی کشيد و گفت: «با خداست».

مليحه گفت: «چايي مي‌خوري برات بيارم؟». عمو مصطفی خنديد و دندان‌هاي سپيدش را نشان داد. گفت: « حالا نه». گفت: « اين تمرين رو حل كن آفرين دختر خوب» و به من نگاه كرد. خنديدم و انگشتم را به كله‌ام كوبيدم. نخنديد. گفت: « يه سيگار براي عمو مي‌گيري؟». اسكناس را دراز كرد طرفم. مليحه از دستش چنگ زد.
- مگه من مردم؟ بده خودم برات مي‌گيرم.
عمو مصطفی دست مليحه را گرفت. مشتش را باز كرد و اسكناس را برداشت.
- تو بشين تمرينت رو حل كن.
مليحه بغ كرد. لب‌هاش را طوري ورچيد كه مو به تنم سيخ شد. منتظر بودم بزند زير گريه يا بپرد سمت عمو كه مداد و دفتر را با پايش كناري پرت كرد و رفت گوشه اتاق. عمو مصطفی خنديد: «قهر كردي مليح خانوم؟». مليحه بغض كرد و صداش بلند شد: «الهي بميري كه دوستم نداري». پق زدم زير خنده كه مثل اجل معلق پريد سمتم.
- عنتر بوزينه. به من مي‌خندي؟ جفت چشماتو از كاسه در مي آرم.
دويدم توي حياط و داد زدم :«مليح خله».

خان جان گفت: «مي‌ري در خونه رو مي زني. همونايي رو كه بت گفتم بش مي‌گي. بي‌كم و كاست. فهميدي؟» و پا تند كرد. دويدم دنبالش. گفتم: « چرا خودتون نمي‌ريد خان جان؟». براق شد طرفم. گفت: «همين كه من مي گم». قلوه سنگي را از سر راهم شوت كردم كه خورد به ديوار و برگشت. گفت :«همون در سبزه آخر كوچه اس. پلاكش هم بيسته. خوب نگاه كن يه بار اشتباه نيومده باشيم». پا به پا كردم و گفتم: «آخه خان جان خودتون كه اومديد خب…» يقه لباسم را گرفت و كشاند سمت خودش. گفت: « تو هم لنگه‌ي عموت. نشد يه كار بت بگيم هي درست و راستي نكني. بت گفتم برو». و دست گذاشت به قلبش كه يعني حالش بد شده است. مي‌دانستم هيچ چيش نيست اما دلم سوخت. راه افتادم كه داد زد: «يادت نره بت چي گفتم. مو به مو واسش بگو. بگو گورشو از اين محل گم كنه». زنگ را كه زدم برگشتم و به خان جان نگاه كردم كه خودش را پشت تير سيماني قايم كرده بود. دستش را از زير چادر تكان داد كه نفهميدم يعني چه. لنگه كوچك در باز شد. دختر بچه‌اي با چشم‌هاي درشت سياه نگاهم كرد. جيغ زد: «با كي كار داريد؟» و تند تند نفس كشيد. به روبان‌هاي رنگارنگ روي سرش نگاه كردم. چقدر كيف داشت اگر مي توانستم بكنمشان و در بروم. گفتم: «مامانت خونه اس؟». همان طور كه لاي در ايستاده بود سرش را برگرداند و چنان جيغي كشيد كه تا ده خانه آن طرف‌تر هم شنيده شد.
- ماااااااااماااااااااني. دم در كارت دارن.
گفت :«نياي تو ها. همينجا وايسا تا مامانم بياد». خنده‌ام گرفت. گفتم: «باشه». اول شكمش را كه نسبت به جثه‌ي كوچكش بزرگ بود از لاي در تو برد بعد چرخيد و اردك‌وار دويد توي حياط. سرم را آهسته از لاي در تو بردم. زن داشت چادرش را در هوا مي تكاند. قد بلند بود و گيس‌هاي بلند و سياهش دورش ريخته بود. به سرعت سرم را بيرون بردم. تنم داغ شده بود. چرخيدم به خان جان نگاه كنم كه بالاي سرم ايستاد. گفت: «با من كار داشتي پسرم؟». صداش قشنگ بود. به خصوص وقت گفتن «پسرم». من من كردم و به سمت تير چراغ برق چرخيدم. او هم با من چرخيد. خان جان نبود. گفت :«كسي تو رو فرستاده، نه؟». سر تكان دادم. دلم مي خواست گريه كنم. لبخند زد. گفت :«بيا تو». گفتم :«خيلي ممنون بايد برم. خان جانم منتظرمه. فقط… فقط من بايد يه چيزي…» خنديد:« مي دونم چه پيغامي برام آوردي». نفس عميقي كشيدم. گفتم: « پس اگه خودتون مي دونيد…پس… من ديگه مي‌رم». دخترك از پشت چادر مادرش جلو آمد و شكلاتي به سمتم گرفت. گفت :«اين مال تو». گرفتم و تا خانه بي وقفه دويدم.

مادر استكان چاي را جلوي آقاجان گذاشت. گفت: « خدا رحمتش كنه بنده خدا رو ولي اتفاقيه كه پيش اومده. غصه خوردن فايده نداره آقا. بايد به فكر زن و بچه اش باشي. خدا بهشون صبر بده. راستي آقا من زنش رو مي‌شناسم؟» آقاجان با چشم‌هاي پف كرده و قرمز به مادر نگاه كرد كه اشكهايش را با گوشه چارقد پاك مي‌كرد. با صدايي گرفته گفت :«فكر نكنم». گفت: « من بش قول دادم از زن و بچه اش مراقبت كنم. هرچي باشه كارگر كارگاه من بود. تو بغل من مرد» و صدايش گرفت. خان‌جان عصايش را كنار گذاشت. استكان چاي را از دست مادر گرفت. گفت: «اينهمه ماشاا… آدم تو دم و دستگاهت داري. بفرست ردشون خب». مادر داد زد: «مليح؟ كجايي ورپريده؟». خان جان سر تكان داد و آه كشيد.
- مليح هم شده يه غصه برا تو. تا كي مي خواي تر و خشكش كني؟ بالاخره كه چي؟
مادر روي فرش نشست و با خستگي گفت: «چيكارش كنم خان جان؟ آبجيمه. نمي تونم بفرستمش آسايشگاه كه. دلم نمي‌آد. خودم مراقبش باشم خيالم راحت تره». آقاجان كتش را از جا لباسي برداشت. تسبيح كوچكش را بيرون كشيد. گفت: «خودم بايد برم رد كار زن و بچه‌اش. بعيد نيست برادراش دندون برا همون سي شي صنارش تيز كرده باشن». مادر گفت: «طفلك زنش». خان جان ابرو در هم كشيد.
- كاش نمي ذاشتي جسد شوهره رو ببينه.
آقاجان بين دو لنگه‌ي در ايستاد. نفس بلندي كشيد و كفش‌هاي پاشنه خوابش را پا كرد. گفت: «يه خونه نقلي براشون اجاره مي‌كنم. دخترش پنج سالشه ماشاا… سر بگردوني وقت شوهرشه». انگار با خودش حرف مي‌زد. مادر دويد طرفش. گفت :«حالت خوبه آقا؟ صورتت خيس عرقه. نكنه خداي نكرده باز قلبت…؟». آقاجان دستي به صورتش كشيد. لبخند زد :«نه. چيزيم نيست». مادر دنبالش راه افتاد. گفت: «بدو يه ليوان آب سرد برا آقات بيار». دويدم سمت آشپزخانه. آقاجان آب را يك جرعه سر كشيد و نوك سبيلهاش را پاك كرد. مادر گفت: «مي خواي امروز نرو كارگاه. خاكشير يخمال برات درست مي‌كنم. يه كم استراحت كن. گرما زده شدي گمونم». آقاجان سر تكان داد:«نه. بايد برم. مال يتيمه. امروز فردا نشه بهتره». آقاجان كه رفت مادر بغض كرد: «خدا از بزرگي كمت نكنه آقا كه فكر مردمي». خان جان خنديد:« پسر حاج نصرالله است ديگه».

مليحه داد زد: «اوهوي زنيكه دزد، بيا بيرون ببينم. فكر كردي شهر هرته نامزد مردمو قر مي زني» و با دو دوست محكم به در كوچك سبز كوبيد. بازويش را گرفتم.
- مليح خاله، تو رو سر جدت اينجا آبروريزي راه ننداز. مي‌آن مي زننمون ها. اصلا تو چه جوري اينجا رو پيدا كردي؟
روي دستم زد.
- فك كردي مثه تو خنگم؟ تعقيبت كردم. چي خيال كردي؟ همه تون دستتون تو يه كاسه اس. برا من فيلم بازي مي‌كنين. هم تو هم اون خان جان خدانشناست هم اون آبجي حسودم.
زن همسايه بغلی از بالکن داد زد :«چه خبرتونه؟ صداتونو انداختين سرتون لنگ ظهری؟». مردی از اتاق جوابش را داد: « بگو گورشون رو گم کنن. نمی ذارن ظهری کپه‌ي مرگمونو بذاريم ها». دست مليحه را کشيدم. التماس کردم: «خاله مليح جان، بيا بريم. اصلاً خودم می برمت پيش عمو مصطفی ». دستش را از دستم بيرون کشيد و محکمتر در خانه را زد.
- اوهوی! زنيکه‌ي ترسو…
زنی که از خانه کناری بيرون آمده بود، گفت:« از اينجا رفتن. می بينی که». گفت :«زن بد بوده؟ چی کار کرده مگه؟». مليحه چادرش را دو دستی زير بغل زد و درست کنار زن ايستاد. زن يک قدم عقب رفت و به من نگاه کرد. گفت :«دزده. دزد ديدی تا حالا؟ نامزد منو دزديده با خودش برده». زنی که توی بالکن ايستاده بود داد کشيد: «خب لابد خودت عرضه نداشتی نگهش داري». مليحه دستش را به سمتش تکان داد: «تو خفه». به زن نگاه کردم که به سرعت به اتاق برگشت. دويدم. گفتم: «خاله مليح، جان مادرت، الان مرده می‌آد پايين. اصلاً بيا خودم می‌برمت دم خونه عمو مصطفی». چپ چپ نگاهم کرد. گفت: «راس می‌گی؟».
التماس کردم :«به جون خاله راس می‌گم». دستش را کشيدم و با خودم بردم. صدای زن را از دور شنيدم که گفت: «ولش کن آقا عزت، دختره خل و چل بود».

آقاجان گفت :«زود مي‌ري عمو مصطفی رو صدا مي‌كني. بش مي‌گي آب دستشه بذاره زمين بياد. اگه گفت كلاس دارم و دانشجوها منتظرن و از اين حرفا بش بگو فوري فوتيه. زود برو بابا». صورتش سرخ شده بود. تند تند حرف مي‌زد. گفتم: «چشم آقاجان الان مي‌رم». آقاجان جواب نداد. آه كشيد و زير لب گفت: «يا فاطمه زهرا… به حق اين شب عزيز…». از كارگاه تا ميدان دانشگاه را به سرعت ركاب زدم.
براي بار چندم پرسيد: «داداش نگفت چي كارم داره؟». گفتم: «نه به خدا عمو». صورتش درهم رفت. دستي به ريشش كشيد و لب گزيد. گفت: «خان جان چه طوره؟ هنوز از دست من عصبانيه؟». سر تكان دادم و تا كارگاه حرفي نزدم.

زن اسدالله داد زد: «اوووي پسر… بدو به اسدالله بگو ديگا رو بار بذاره». خواستم بگم من اسم دارم. نگفتم. دويدم توي حياط. خان جان با لباس مشكي عصا به دست اين طرف آن طرف مي رفت. گفت: «الهي قربون قدت شم مادر. برو بپرس چرا اين سخنرانه نيومده هنوز؟». گفتم: «از كي بپرسم خان جان؟». نشنيد. رفت. مليحه گفت: «از سر قبر من» و زبانش را در آورد. به اسدالله گفت: «مي‌دي منم هم بزنم؟ مي‌گن حاجت روا مي شم؟ آخه نامزدم ولم كرده رفته پي يكي ديگه» و چادرش را باز و بسته كرد. اسدالله خنده‌اي كرد.
- رو چشَم مليح خانوم. رو چشَم. اصلاً شما امر كنين. حالا چه حاجتي داري؟
مليحه چشمهاش را چپ كرد يعني كه فكر مي‌كند. گفت: «الهي مصطفی سنگ شي كه منو ول كردي رفتي دنبال اون پتياره. الهي خير از جوونيت نبيني…». ملاقه را گرفت. گفتم: «اون آشه كه هم مي زنن نه قيمه مليح خله». داد زد: «الهي لال بميري». خنديدم: « به حرف گربه سياه بارون نمي‌آد» و دويدم. خان جان روي پله‌ها نشسته بود و دستش را روي قلبش گذاشته بود. كنارش نشستم. هن هن كنان گفت: «آقا جانت هنوز برنگشته؟». سر تكان دادم. گفت: «کجا رفته؟ تو چرا باش نموندي؟ چرا زود اومدي؟ از مصطفی خبري نشد؟» مي‌دانستم كجا رفته اما نگفتم. صداي نوحه توي حياط پيچيد. خان جان بغض كرد.
- الهي قربون غريبيت برم بي‌بي. حالا مي فهمم چي كشيدي. حالا مي فهمم. شب شهادت ته. نمي خوام نفرين كنم ولي نبينم اون روزو كه اين زنيكه‌ي بيوه رو ورداره بياره تو خونه‌ي من.
خواستم بگويم آن زن خيلي هم زن خوبي است. نگفتم. حواسم بود كه نبايد چيزي بگويم. لبهايم را روي هم فشردم و بلند شدم. خان جان اشك‌هاش را با پر چادر پاك كرد. گفت: «همه تون سر و ته يه كرباسيد. تو هم يكي لنگه عموت. ببينم تو چه گلي به سر مادرت مي‌زني». داد زد: «آي مليحه‌ي ذليل مرده، انقد هم نزن اون قيمه رو آشش كردي».

خان جان گفت :«آخرش مصطفی رو فرستادي دنبال كاراي اون خدا بيامرز؟ بچه ام بعد از عمري تازه از فرنگ برگشته نذاشتي يه كم استراحت كنه». مادر سفره را پهن كرد. گفت: «وا! حرف‌ها مي‌زنيد خان جان. ماشاا… از فرداي روزي كه اومد رفت دانشگاه دنبال درس دادنش. خودش نخواس استراحت كنه». خان جان گفت: « مليح، برو اون كوزه‌هاي سير ترشي رو از زير زمين بيار. تو هم باش برو كه نندازه. مصطفی سير ترشي خيلي دوست داره». آقاجان خنديد. گفت: «خان جان يه بار شد به فكر ما هم باشي؟ ما هم دل داريم به خدا». دويدم دنبال مليحه كه سينه به سينه‌ي عمو مصطفی شد. گفت: «مي‌رم برات سير ترشي بيارم كه دوست داري». عمو مصطفی خنديد و دندان‌هاي رديفش پيدا شدند. مليحه گفت: «ايشاا… خودم يه روز برات سيرترشي درست مي‌كنم». عمو مصطفی سرخ شد. گفت: «پس كو سير ترشيم؟». مليحه خنديد و جيغ كشيد: «خاك عالم، الان مي‌آرم» و ريسه كنان از پله‌ها پايين دويد. صداي خان جان تا پايين پله‌ها هم مي‌آمد: «دختره ورپريده، اگه تونست جلوي زبون صاب مرده شو بگيره». مليحه داد زد: «چشم نداري ببيني زن پسرت مي‌شم. ها؟» و كوزه سيرترشي را به زمين كوبيد.

آقاجان كه بغلش كرد بغضش تركيد. گفت: «خيلي به ما لطف كردي داداش. نمي‌دونم چه طور جبران كنم».
- حق خودت بود. ارث پدري‌ات بود.
صدا در گلوی آقاجان شكست و شانه هاش لرزيد. به زن عمو نگاه كردم كه سر به زير انداخته بود. لادن دستم را كشيد.
- خونه ما بياي ها؟
خم شدم و بغلش كردم. گونه‌ي نرم و سرخش را بوسيدم. گفتم :«به يه شرط». جيغي كشيد كه نزديك بود پرده هاي گوشم پاره بشود.
- چه شرطي؟
-بازم بم شوكولات بدي.
زن عمو گفت: «بذارش پايين خسته مي‌شي».
آقاجان گفت: «خب ريحانه خانوم، ايشاا… به پاي هم پير بشيد». صداش مي‌لرزيد. حواسم بود كه وقت حرف زدن به زن عمو نگاه نمي‌كرد. زن عمو چادر را محكمتر به صورتش كشاند. با صداي لرزان گفت :«خدا از بزرگي كمتون نكنه».
- نگران خان جان هم نباشيد. يه چند وقت كه بگذره و آبا از آسياب بيفته آروم مي شه. دلش قد گنجيشكه. زود به رحم مي اد.
گفتم: «من مي‌تونم گاهي بيام پيشتون عمو؟»
لادن پاي عمو مصطفی را بغل كرد.
- آره بياد. تو رو خدا… تو رو خدا…
عمو مصطفی خنديد و دخترك را بغل كرد. گفت: «به شرطي كه اين دفعه پيغام نياري». سرخ شدم و سرم را پايين انداختم. زن عمو به سرم دست كشيد. گفت: «هر وقت اومدي قدمت سر چشم».

خان جان گريه كرد: «ديدي بالاخره كار خودش رو كرد؟ ديدي چه طوري قاپ پسر معصوم منو دزديد؟ زنيكه هنوز هفت ماه از مرگ شوهرش نگذشته دوباره عروس شد. يا فاطمه زهرا، به خودت واگذار مي‌كنمش. خودت بايد تقاص خون دل خوردن منو پس بگيري. اين همه سال پسر بزرگ كردم. فرستادمش فرنگ با كمالات بشه. چقدر آرزو داشتم يه عروس خوب خونواده دار…» و با دست محكم به پاش كوبيد. آقاجان غريد: «شب شهادته خان جان نفرين نكنين. يه وقت مي‌گيره». خان جان زار زد: «شب عزاست. عزا. از سوز دلمه اين حرفا مادر. از تو هم گله دارم. تو چرا جلوشو نگرفتي؟ تو چرا گذاشتي داداشت بدبخت شه؟»
آقاجان شربت خاكشير را سر كشيد و چيزي نگفت. از پله ها كه پايين رفت به مادر گفت: «خسته‌ام. مي‌رم كارگاه مي‌خوابم. تو اين شلوغي خوابم نمي بره». گفت: «تو هم باهام بيا». كنارش راه افتادم. قدم‌هاش كوتاه بود و كم جان. نگاهش كردم. صورتش رنگ پريده بود. گفتم: «حالتون خوبه آقاجان؟». عرق صورتش را با دست پاك كرد. گفت: «نه». گفت: «تو كه شاهد بودي من هرچي از دستم بر مي‌اومد واسه ريحانه كردم». هاج و واج نگاهش كردم. دوباره گفت: «شاهد بودي كه پسر؟» و دست سنگينش را گذاشت به شانه‌ام. گفتم: «آره آقاجون. آره». هق هق كرد. گفت: «بي‌بي تو هم شاهدي…» خجالت كشيدم. خواستم بگويم «گريه نكنين آقاجان». رويم نشد. اشكهايم را پاك كردم و دستم را دور كمر آقاجان حلقه زدم.

سر قبر مليحه و خان جان نشستيم. مادر گفت: «بش گفتم شب شهادتي نفرين نكن. مي‌گيره» و گريه كرد.
- هي مي‌گفت الهي من نباشم ببينم مصطفی اون زنه رو بياره تو اين خونه.
گفتم: «حالا زن عمو مي آد خونه‌ي خان جان؟» مادر به آقاجان نگاه كرد كه رنگش پريده بود و سبيلش را مي‌جويد. گفت: «يعنی نفرين اينقد اثر داره؟ بيچاره جواد». مادر گفت: «حالت باز بد شده آقا؟ قرص قلبتو بدم بذاری تو دهنت؟». آقاجان سر تکان داد. گفت: «چه عيب داره بيان تو همون خونه زندگی کنن؟»

نشسته‌ام روبروي كامپيوتر. صداي پسر و دخترم را از حياط مي‌شنوم كه بازي مي‌كنند. پسرك داد مي‌زند: «خسته شدين باباجاني؟». آقا جان خوشش مي‌آيد بچه‌ها باباجاني صدايش كنند. صداي خنده‌ي عمو مصطفی را مي‌شنوم: «ولش كنين اين باباجاني رو. زوارش ديگه در رفته». لادن فنجان چاي را كه به دستم مي‌دهد به رويش لبخند مي‌زنم. دست به شانه‌ام مي‌گذارد.
- بالاخره تمامش كردي محمد؟
مي‌خندم: «شوهرت رو دست كم گرفتي لادن خانوم». بر گونه ام بوسه مي‌زند و مي‌رود.
باباجاني هن هن كنان كنارم مي‌نشيند: «من به قدر اين مصطفی حال و حوصله بچه ندارم». لبخند مي‌زنم: «اين يكي رو قبول دارم آقا جان». مي‌خندد و به سرفه مي‌افتد. خيلي پير شده‌است. مي‌گويد: «تموم شد این داستان زندگی ما بالاخره یا نه پسر؟». سر تکان می دهم و می خندم. سرش را خم می کند. می گوید: «من عاشق ريحان بودم، خيلي قبل‌تر از اونكه با مادرت ازدواج كنم». انگار به خودش می گوید. دستش را مي‌گيرم. مي‌گويم: «مي‌دونم آقاجون. خيلي وقته كه مي‌دونم». مي‌گويد: «جواد از من بهتر بود». دستش را فشار مي‌دهم. چشمهاش خيس اشك مي‌شوند.
- بنویس. اینایی رو که می گم بنویس پسر.  نمي‌خواستم سرنوشت جواد اون طوري بشه. باور كن نمي‌خواستم. اصلاً نمي‌دونستم ريحان زنشه. قبول دارم وقتي كه فهميدم اعصابم ریخت به هم…
می‌گويم: «گذشته‌ها گذشته آقاجون».
- از روزی که فهميدم باهاش بد اخلاقی کردم. ازش ايراد می‌گرفتم. اعصابشو داغون کرده بودم.
گريه می‌کند. پيکر استخوانيش را در آغوش می‌گيرم. می‌گويد: «با مصطفی خوشبخت شد. نه؟» سر تكان می‌دهم: «آقايی کردی آقاجون». می‌گويد: «واسه خان جانت خيلی سخت بود. باور نمی‌کرد بعد از من نوبت مصطفی باشه. واسه همين تو رو فرستاد سروقتش». می‌گويد: «به زبون نمي‌آرم ولي من خيلي دوست دارم پسر». سر به سينه اش می‌گذارم و به اشكهام اجازه می‌دهم كه جاري شوند.
- خيلي وقته كه مي‌دونم آقاجون. خيلي وقته كه مي‌دونم…
مادر لاي در می‌ايستد.
- شما پدر و پسر خسته نمي‌شيد هي توي گوش هم وز وز مي‌كنيد؟

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
Mar
04

اينكه مي گويند آغاز رابطه من با ميريام تنها به قصد ارضاي غريزه جنسي ام بوده است مضحك ترين حرفي است كه تا به حال شنيده ام. اگر شما غريزه جنسي تان را در پارك و حين قدم زدن ارضا مي كنيد من هم همين كار را كردم. انكار نمي كنم كه در آغوش گرفتن پيكر معطرش بزرگترين آرزوي من بود اما ميريام دست نيافتني تر از آن بود كه حتي قصدش را داشته باشم. آن روز هم اگر سكندري نخورده بود و نترسيده بودم از افتادنش جرات نمي كردم حلاوت گرفتن سرانگشتان باريك و ظريفش را به خود بچشانم. گفتم :«من مراقبت هستم ميريام». شرمزده و به سرعت انگشتانش را از حلقه دستم خارج كرد. دستم را به سمت دهانم بردم. عطر ياس به خود گرفته بود. گفتم :«اين عطر ياس…» و به اطراف نگاه كردم. آسمان آبي تر از هميشه بود و گلها سرختر. گفتم :«همه چيز در اطراف تو زيباتر مي شود ميريام». خنديد. به من نگاه نمي كرد. گفت:« پيش از اين هم زيبا بوده فقط شما نمي ديديد».
گفتم :«حس مي كنم براي گفتن حرف دلم دير مي شود…» و آه كشيدم. به سويم چرخيد. نمي دانم چشمهايش به من بود يا به بوته هاي گل پشت سرم. به نظرم رسيد رنگ سرخ گلها به آبي متمايل مي شود. گفتم :«ميريام…». گفت :«نگوييد! حرف دل را با گوش دل بايد شنيد، به زبان كه بيايد مثل جواهري است كه براي فروش جلا و صيقل مي دهند. از خلوص مي افتد».
- لااقل آنوقت هويتي دارد، الماس، زمرد… اما اين احساس… از كجا بدانم تا ابد روي دستم نمي ماند؟»
لبخند زد.
- از ميزان خلوصش
راه افتاد. گفتم :« چطور بفهمم؟» . گفت :«هنرش را ياد بگيريد» و دور شد. صادقانه بگويم هيچ وقت در عمرم به عنوان يك مرد به اندازه آن روز احساس حماقت و ناتواني نكرده بودم. مطمئن نبودم كه منظور ميريام از « هنر» تمسخر من نبوده باشد. جامعه مرا به عنوان يك «هنرمند» مي شناسد و شغل مرا هنر به حساب مي آورد هرچند به نظر همسرم تنها هنر من در زندگي جلب نظر و به عبارتي خر كردن كساني است كه طرفداران پر و پاقرصم محسوب مي شوند و براي من سر و دست مي شكنند تا با چنين شغل مسخره اي بتوانم از پس خرج زندگي نكبتي بربيايم. شايد يادآوري طعنه هاي تند همسرم بود كه شيريني كلام ميريام را در دهان من تلخ كرد و باعث شد تا چند روز در لاك خودم فرو بروم با اينحال لازم مي دانم از همسرم تشكر كنم. شايد اگر زبان تند و گزنده او نبود هرگز آن روز صبح كيف و كتابهايم را بر نمي داشتم و به پارك پناه نمي بردم. در انتخاب نيمكتي براي نشستن مردد بودم. شايد عطر ياس بود يا جاذبه آن صورت موقر و زيبا با آن عينك آفتابي و پيراهن بلند آبي كه گفتم :«اجازه مي دهيد كنارتان بنشينم؟». لبخند زد.
- خواهش مي كنم.
دامن بلند لباسش را جمع كرد تا براي من جا باز كند. عطر ياس فضا را گرفت. نفس عميقي كشيدم. در آن لحظه با نشستن در كنار آن زن زيبا احساس شادماني مي كردم. ديدن هر چيز زيبايي مرا شاد مي كند و زن متعالي ترين شكل زيبايي است. از آنجا كه قصد و غرضي در دل نداشتم اين احساس خالي از هرگونه عذاب وجدان و نگراني بود. عادت ندارم درباره حالات روحي و شخصي ام سخن پردازي كنم اما به شدت مايلم آنچه را كه آن روز در درون من اتفاق افتاد شرح دهم. از اين كار لذت مي برم همانقدر كه آن روز با ديدن آنهمه زيبايي به وجد آمدم و تعجب كردم كه چطور از ابتدا ناديده اش گرفته بودم. غرق نوشتن بودم. گفت :«چه مي خوانيد؟» صدايش ملايم بود و لحن ساده اي داشت. سربلند كردم. گفتم :«نمي خوانم. مي نويسم». لبخند زد. دندانهاي سفيدش مثل رشته باريكي از مرواريد مي درخشيد. با ديدن لبخند او بي اختيار لبخند زدم. گفت :«پس آنهمه ورق زدن…». خواستم بگويم شغلم نويسندگي است اما حسرت و شايد ميل به تمسخر آنچه نداشتم سبب شد بگويم:«همه را من نوشته ام» و شانه بالا انداختم و خنديدم.
- كسي كه اينهمه مي نويسد بايد بيش از اين هم خوانده باشد.
بي اختيار به او خيره شدم. پيش از آن با زنهاي زيباي زيادي مواجه شده بودم. به شخصه زيبايي و ذكاوت را جدا از هم نمي دانم كه ذكاوت خود نوعي از زيبايي است اما جمعشان در كنار هم نيز از نوادر است آنهم در يك زن. به تجربه ديده ام زيبايي زنان، آفت عقلشان مي شود. نمونه بارز اين دسته همسرم است. بارها سعي كردم براي همسرم توضيح دهم كه رنگ موي پر شترمرغي يا خط لب سرمه اي تاثيري در ميزان عشق من به او ندارد اما درك او از اين موضوع همانقدر است كه دانش من از مارك لوازم آرايش. اينها را نه به اين علت مي گويم كه شلوارم دوتا شده يا زير سرم بلند شده كه شده. همسر من هم خوبي هاي خاص خودش را دارد. مساله اين است كه نه او رغبتي به دنياي من دارد و نه من زبان او را مي دانم. من و او دو كشورجداييم كه به جبر هم مرزي كنار هم مانده ايم. گفت :« گستاخي ام را ببخشيد. حالات شما مرا كنجكاو كرد». با تعجب پرسيدم:«چطور؟» . لبخند زد:«آههايي كه گاه گاه مي كشيديد. پا كه مي كوبيديد. زمزمه هايتان…». بايد بگويم آن روز براي اولين بار مثل پسربچه ها خجالت كشيدم. توصيفي كه او از حالات من كرد حتي براي خودم هم جالب بود. گفتم :«من نويسنده ام». به سويم چرخيد و لبخند زد.
- حدس مي زدم.
خوب نگاهش كردم. چندطره گيسوي طلايي بر چهره اش ريخته بود. اگر آن عينك تيره را برمي داشت تجسم كاملي از يك پري بود. انكار نمي كنم كه درآن لحظه قلبم تندتر از هميشه مي تپيد با اينحال جز تحسين و حسرت چيزي در دلم نبود. آن روز بعد از سالها به ياد آوردم كه هنوز جوانم و نياز دارم كه عشق بورزم. گفتم :« بايد جاذبه اي باشد تا زمين را كنار خورشيد نگهدارد».
سرانگشتان باريكش را به صورتش كشيد.
- زمين دور خورشيد مي چرخد. اين خيلي فرق دارد.
به حاضر جوابيش احسنت گفتم. دلم مي خواست بيشتر صحبت كند. پرسيدم :«چطور؟»
خنديد. بنسيم خنک دريا به مشامم خورد. گفت :«همان جاذبه كه گفتيد. چيزي شبيه عشق». بلند شد. گفت:«ببخشيد كه مزاحم كارتان شدم». براي رفتنش خيلي زود بود. دلم مي خواست بيشتر بشنوم. گفتم :«سالها بود كه انقدر از يك مكالمه لذت نبرده بودم». مانتوي آبي اش را با وسواس تكاند. انتظار داشتم از من تشكر كند و رنگ به رنگ شود. روبرويم ايستاده بود. در چهره آرامش چيزي ديده نمي شد. گفت:«من هم». اعتراف ساده، صريح و صميميي بود كه مرا به وجد آورد. گفت:«خداحافظ». بلند شدم. گفتم :«اسمتان؟ من هنوز اسم شما را نمي دانم». خنديد.
- من سوژه مناسبي براي داستانهايتان نيستم.
گفت :«ميريام». تكرار كردم :«ميريام». گفتم :«نامت هم زيباست». روبرويش ايستادم تا خوب نگاهش كنم.
- مسيحي هستي ميريام؟
گفت :«يهودي بودم اما اسرائيلي نه». با ديدن ترس و اندوه معصومانه صورتش به قهقهه خنديدم.
- من كه چيزي نگفتم. راستي تو نمي خواهي نام مرا بداني؟
به زيبايي لبخند زد. از پشت عينك دودي چشمهايش ديده نمي شدند.
گفت :«دوست تر دارم شما را از كتابهايتان بشناسم». خنديدم.
- معماي خوبي است. تا ديدار بعدي فرصت داري حلش كني. راستي زياد به اينجا مي آيي ميريام؟
سر تكان داد. گفت:« آفتاب داغي است. نه؟ من آسمان يك دست را بيشتر دوست دارم». يكباره و بي اختيار گفتم:«اگر آن عينک دودی را برداری آبي آسمان هم به چشم نمي آيد». سر خم كرد . گفت :« حالا چرا آبي؟» و ايستاد. پشيمان شدم از انچه گفته بودم. دوباره گفت:«چرا آبي؟» با كلافگي در موهايم چنگ زدم. مي ترسيدم كه بهانه اي برای تكرار نشدن ديدارمان به دستش داده باشم. گفتم :« من اينطور تصور كرده بودم. با… با توجه به رنگ مو و… و…». فقط براي آنكه حرفم را نيمه تمام بگذارم سرفه كردم. گفتم :«مرا ببخش ميريام». نامش را بي اختيار كشيدم انگار دلم نمي خواست تمام شود. پاسخ نداد. عينكش را از صورتش برداشت. گفت :«رنگ دلم چه؟» نسيمي كه مي امد خنكاي دريا به خود گرفت و من احساس كردم صداي برخورد امواج را به ساحل مي شنوم. چشمهاي آبي اش را كه از من گرفت ازسرما به خود لرزيدم. عصاي سفيدش را باز كرد و آهسته به راه افتاد. يادم نيست آن روز تا كي در آن پارك روي آن صندلي نشستم. يادم نيست كي به خانه رفتم. زيبايي ميريام تنها آن دو چشم آبي نبود. زيبايي ميريام تنها ابروان هلالي قهوه اي و لبان گيلاس گونش نبود. آن روز براي اولين وآخرين بار معناي زيبايي را فهميدم. نه فقط در پوسته كه در مغز. از همان روز ديگر از چيزي ايراد نگرفتم نه از دير آمدن هاي همسرم، نه از غذاهاي آماده اي كه به بركتشان زخم معده گرفته بودم، نه از دوستانش كه با آموزشهايشان آرامش زندگي مان را سلب كرده بودند، نه از برادر زنهاي عزيز و قلچماقم كه به محض اشاره خواهر عزيزتر از جانشان مثل اجل معلق دم در خانه و اداره و انتشارات ظاهر مي شدند و آبروي نداشته مرا با عربده كشي به باد مي دادند به خصوص كه آخرين اقدامشان با آنكه منجر به جرح و شتم من شد و استخوان بيني ام را شكست، زندگي ام را دگرگون كرد. به همين دليل از آنها نه تنها هيچ شكايتي ندارم كه مخلص هر دويشان هم هستم كه مرا جلوي ميريام به باد كتك گرفتند. بايد بگويم به عنوان يك مرد كه جلوي معشوقش كتك خورده بدجوري پوزه غرورم خاك مالي شده بود اما اشكهاي ميريام … شوري خون را در دهانم حس مي كردم. گفتم :«من چيزيم نيست عزيزم» و سعي كردم لبخند بزنم. به زحمت از شير آبخوري آب به صورتم پاشيدم. گفتم :«اينطور خالص مي شوم؟» قطره هاي اشك از پشت عينك تيره اش بر گونه هاي زيبايش لغزيد. عينك را از صورتش برداشتم. گفتم :«چشمهاي آبي ات را باز كن ميريام. اين منم محمد. بي لقب. بي شغل. بي منصب و مقام. بي شهرت و معروفيت اما هويت دارم. يك هويت جديد… عاشق. من عاشقم ميريام». در ميان اشك لبخند زد. جهان زيبا شد. خون دهانم شور نبود. طعم باران داشت. گفت :«دوستت دارم محمد». سرم را روي سنگ آبخوري گذاشتم و هاي هاي گريه كردم. حالا هم كه دارم اين سطور را مي نويسم گريه مي كنم. دست خودم نيست. آن وقت هم دست خودم نبود وگرنه هيچ كس اشك مرا نديده است حتي همسرم. نمي خواهم بگويم سنگدل هستم يا از مردي ام كم مي آيد گريه كنم. موردي در زندگي ام پيش نيامده بود كه فكر كنم به گريه ام بيارزد. اصولا آنقدر همسرم آبغوره مي گرفت كه گريه را صفتي ثابت براي زنها فرض كنم و نشانه اي بارز از ضعف. يادآوري مي كنم كه حتي وقتي برادران عزيز نيروي انتظامي در كمال ادب و نزاكت مرا به جرم فساد اخلاقي در انظارعمومي دستگير كردند و دستبند به دست تحويل كلانتري دادند خم به ابرو نياوردم. تنها درخواستم آزادي ميريام بود كه در اين باره به من اطمينان دادند. قبول دارم آنقدر شوكه شده بودم كه فرصت گريستن هم پيدا نكردم اما اگر اشكي هم داشتم با قرائت اتهامم به خنده اي طولاني بدل شد. ميريام به زحمت خنديد. گفتم :« تصور كن مرا به اغفال دختران جوان و سوء استفاده از شهرت متهم كردند. ممنوع القلم شده ام. مسخره است».
گفتم :« به تو كه آسيبي نرساندند؟» لبخند زد و سرتكان داد. عينك تيره اش را برداشت و روي دامنش گذاشت. آن را به چشم زدم. گفتم :«بدون عينك زيباييت را بهتر مي بينم». گفت :«زيبايی براي من مثل كشف و شهود مي ماند». محو تماشاي صورتش بودم. گفت :«عينكم را برگردانيد». پرسيدم:«چرا ميريام؟»
- شما را از من دور مي كند. انقدر دلمشغول صورتم مي شويد كه خودم را از ياد مي بريد.
خنديدم. گل سرخي را ميان دستهايش گذاشتم. گفتم :«زيبايي اين گلبرگها مانع نمي شود كه بوي خوشش را احساس نكنم». سكوت كردم و منتظر پاسخش ماندم. از بحث با ميريام لذت مي بردم. اصلا برايم واجب شده بود درست مثل نفس كشيدن. آهي كشيد. گفت :«اين گل سرخ است نه؟» و با سرانگشتانش گلبرگها را لمس كرد. ميل بوسيدن انگشتان كشيده و خوش تركيبش بيشتر از پيش در دلم شعله كشيد. گفتم :«گل سرخ است. سرخ سرخ رنگ لبهايت». لبخند زد.
- اينهمه گل سرخ اما بوي همه شان يكي است. گلبرگهايشان مي پژمرد اما بويشان باقي مي ماند. يك گل از يك شاخه كه پرپر مي شود بقيه گلها هنوز عطرافشاني مي كنند. بعدها شكل آن گل به ندرت به ياد مي ماند اما عطرش تا هميشه… تفاوت زيبايي صورت و سيرت همين است. كاش زشت بودم آنوقت مي فهميدم واقعا دوستم داري …
دستش را محكم در دست گرفتم. سرد بود. گفتم :«تو مي لرزي ميريام؟». كتم را بر شانه اش انداختم. آن لحظه براي پرسشش پاسخي نداشتم. هنوز هم ندارم. واقعا نمي دانم اگر چشمهاي ميريام آنقدر درشت و آبي نبود، اگر صورتش آنقدر زيبا نبود … اصلا چه لزومي است به اين جداسازي؟ تفكيك از شكل مي اندازد. زشت مي كند. همين است كه خداوند مركب نيست. اگر بود كه تفكيك پذير بود و زيبايي اش هم. من ميريام را همينگونه دوست دارم. در اينكه زيبايي هاي دنيا دستخوش تغيير و تبديل مي شود شكي ندارم چرا كه وابسته به جزئند و هر جزئي در حال تغييري است مداوم و موذيانه.
- دارم مثل كتابهايم حرف مي زنم
و خنديدم. ميريام گلگون از هيجان گفت :« باز هم بگوييد…»
مي گويند اشتياق شنونده زبان گوينده را تيز مي كند. تا پيش از آشنايي با ميريام من ساكت ترين و كم حرف ترين مرد دنيا بودم اما حالا بلبل زبان تر از من پيدا نمي شود. لااقل اين چيزي است كه همسرم در دادگاه عنوان كرد. اعتراف مي كنم كه واژه «بلبل زبان» بدجور به غيرتم صدمه وارد كرد و همين باعث شد تا ضمن يادآوري اين نكته كه حق طلاق با مرد است بر دادخواستم برای طلاق پافشاري كنم. از اين کار همانقدر لذت بردم که همسرم از تف انداختن به کت و شلوارم. به سختي جلوي خودش را گرفت كه در صحنه دادگاه اشك نريزد تا ريمل چشمهايش پايين نريزند در عين حال به شدت كوشيد تا در عكس روزنامه هاي فردا مظلومتر از هميشه جلوه كند. روزنامه را برای ميريام خواندم. چشمهاي قشنگش از اشك لبريز شد. گفت :«حالا چه مي شود؟» دستم را دور شانه اش گذاشتم. گفتم :« بايد با پدربزرگت صحبت كنم». چشمهاي آبي اش را تنگ كرد. مي دانستم چيزي را مي بيند كه من نمي بينم. چشمهايم را بستم و به فضاي خالي خيره شدم. چشم گشودم. همه چيز تاريك و تار به نظرم رسيد. صورت ميريام روشن تر از هميشه بود.
گفت :« شما چه شكلي هستيد؟» خنديدم.
- سالهاي سال بايد مرا تحمل كني عزيزم . عجله نداشته باش.
آهي كشيد. گفت :«سالهاي سال… اين لحظه را با تمام سالهاي نيامده عوض نمي كنم».
خنديدم :«يك روز وقتي پير شوي يادت مي آورم كه چطور به من ابراز عشق مي كردي اميدوارم آن روز با عصا به من حمله نكني». لبخند زد. هرچه مي گذرد بيشتر باور مي كنم كه جهان تنها در لبخندهاي ميريام زيبا مي شد. من اشتباه مي كردم. فرصتم خيلي وقت پيش تمام شده بود و نمي دانستم.
گفت:« اين نامه براي شماست». گفتم :« شما دختر باريك و بلندي را اينطرفها نديده ايد كه مانتوي آبي پوشيده باشد؟». كله اش را خاراند. سرش را خم كرد و گفت :« به نفعتان است فراموشش كنيد». تنها كسي كه در اين نوشته از او تشكر نمي كنم همين مردك كوتاه قدي است كه نامه پدربزرگ ميريام را به دستم داد. در نامه چيز خاصي نوشته نشده بود. اين را در همان جلسات اول بازجويي هم گفتم. به زبان عبري از من خواسته شده بود دنبال ميريام نگردم همين. نه رمزي در كار بود. نه نقشه اي. نه طرح توطئه اي عليه حكومت. اگر نامه را گم نكرده بودم عين عبارت آن را مي نوشتم. به بازپرس هم گفتم مي تواند از مترجمي كه نامه را برايم خواند بپرسد. من خسته ام از اينهمه بازپرسي بيهوده. اين كاغذ را به دستم داده اند تا به جاسوسي ام براي اسرائيلي ها اعتراف كنم. من ممكن است انگ فساد اخلاقي را تحمل كنم اما وطن فروشي را هرگز. در پايان تنها دو خواهش كوچك دارم. اول به همسرم بگوييد لااقل در زندان دست از سر من بردارد. دوم لطفا هرچه زودتر مرا آزاد كنيد مي خواهم دنبال ميريام بگردم. اينطور كه مي گويند پدربزرگش او را با خود به اسرائيل برده است.

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
Jan
09

آن وقتها كه ماه، بلوري ظريف بود
پايم هزار كوچهء شب را حريف بود
بانوي قد بلند ِ بهاري كه مي رسيد
يك صندلي ِ نقره برايش رديف بود

با هر تكان ِ پيرهن سنگ دوزي اش
عطر بنفشه رنگ ِ شب عيد مي وزيد
آوازهاي خيس ِ سرانگشتهاي او
هي قطره قطره بر سر هر كوچه مي چكيد

باراني از ستاره و صبح و ستاره را
در جيبهاي خستهء اين عابران خيس…
از بركه هاي روشن چشمان آبي اش
مي ريخت بر زمين، كمي از آسمان ِ خيس

بر قله هاي برف ِ تنش، آفتاب ِ داغ
روي حرير پيرهنش گل دميده بود
شور تلاطمي كه در امواج مي گرفت
از چين گيسوان ِ طلايش رسيده بود

ما بچه هاي كوچهء دريا نديده هم
از مرزهاي سنگي شب مي گريختيم
از صخره هاي سبز خزر تا خليج سرخ
در مشتهاي كوچكمان عشق ريختيم

دنيا بزرگتر شد و ما هي بزرگتر…
چندين بهار آمد، چندين بهار رفت
آن شوق كودكانهء ارديبهشت ماه
از خنده هاي زخمي ما بي قرار رفت

ما لحظه هاي سيب و سه تار و ستاره را
در هفت سين خاطره ها جا گذاشتيم
در غرفه هاي ظلمت شب منزوي شديم
خود را ميان فاجعه تنها گذاشتيم

اكنون بخواب! همنفس كودكي بخواب!
ما سالهاست يكسره بر باد رفته ايم
ما بچه هاي كوچهء ديروز نيستيم
نوروزهاي كوچك ِ از ياد رفته ايم…

دسته‌بندی: چهارپاره  3 Comments