اينكه مي گويند آغاز رابطه من با ميريام تنها به قصد ارضاي غريزه جنسي ام بوده است مضحك ترين حرفي است كه تا به حال شنيده ام. اگر شما غريزه جنسي تان را در پارك و حين قدم زدن ارضا مي كنيد من هم همين كار را كردم. انكار نمي كنم كه در آغوش گرفتن پيكر معطرش بزرگترين آرزوي من بود اما ميريام دست نيافتني تر از آن بود كه حتي قصدش را داشته باشم. آن روز هم اگر سكندري نخورده بود و نترسيده بودم از افتادنش جرات نمي كردم حلاوت گرفتن سرانگشتان باريك و ظريفش را به خود بچشانم. گفتم :«من مراقبت هستم ميريام». شرمزده و به سرعت انگشتانش را از حلقه دستم خارج كرد. دستم را به سمت دهانم بردم. عطر ياس به خود گرفته بود. گفتم :«اين عطر ياس…» و به اطراف نگاه كردم. آسمان آبي تر از هميشه بود و گلها سرختر. گفتم :«همه چيز در اطراف تو زيباتر مي شود ميريام». خنديد. به من نگاه نمي كرد. گفت:« پيش از اين هم زيبا بوده فقط شما نمي ديديد».
گفتم :«حس مي كنم براي گفتن حرف دلم دير مي شود…» و آه كشيدم. به سويم چرخيد. نمي دانم چشمهايش به من بود يا به بوته هاي گل پشت سرم. به نظرم رسيد رنگ سرخ گلها به آبي متمايل مي شود. گفتم :«ميريام…». گفت :«نگوييد! حرف دل را با گوش دل بايد شنيد، به زبان كه بيايد مثل جواهري است كه براي فروش جلا و صيقل مي دهند. از خلوص مي افتد».
- لااقل آنوقت هويتي دارد، الماس، زمرد… اما اين احساس… از كجا بدانم تا ابد روي دستم نمي ماند؟»
لبخند زد.
- از ميزان خلوصش
راه افتاد. گفتم :« چطور بفهمم؟» . گفت :«هنرش را ياد بگيريد» و دور شد. صادقانه بگويم هيچ وقت در عمرم به عنوان يك مرد به اندازه آن روز احساس حماقت و ناتواني نكرده بودم. مطمئن نبودم كه منظور ميريام از « هنر» تمسخر من نبوده باشد. جامعه مرا به عنوان يك «هنرمند» مي شناسد و شغل مرا هنر به حساب مي آورد هرچند به نظر همسرم تنها هنر من در زندگي جلب نظر و به عبارتي خر كردن كساني است كه طرفداران پر و پاقرصم محسوب مي شوند و براي من سر و دست مي شكنند تا با چنين شغل مسخره اي بتوانم از پس خرج زندگي نكبتي بربيايم. شايد يادآوري طعنه هاي تند همسرم بود كه شيريني كلام ميريام را در دهان من تلخ كرد و باعث شد تا چند روز در لاك خودم فرو بروم با اينحال لازم مي دانم از همسرم تشكر كنم. شايد اگر زبان تند و گزنده او نبود هرگز آن روز صبح كيف و كتابهايم را بر نمي داشتم و به پارك پناه نمي بردم. در انتخاب نيمكتي براي نشستن مردد بودم. شايد عطر ياس بود يا جاذبه آن صورت موقر و زيبا با آن عينك آفتابي و پيراهن بلند آبي كه گفتم :«اجازه مي دهيد كنارتان بنشينم؟». لبخند زد.
- خواهش مي كنم.
دامن بلند لباسش را جمع كرد تا براي من جا باز كند. عطر ياس فضا را گرفت. نفس عميقي كشيدم. در آن لحظه با نشستن در كنار آن زن زيبا احساس شادماني مي كردم. ديدن هر چيز زيبايي مرا شاد مي كند و زن متعالي ترين شكل زيبايي است. از آنجا كه قصد و غرضي در دل نداشتم اين احساس خالي از هرگونه عذاب وجدان و نگراني بود. عادت ندارم درباره حالات روحي و شخصي ام سخن پردازي كنم اما به شدت مايلم آنچه را كه آن روز در درون من اتفاق افتاد شرح دهم. از اين كار لذت مي برم همانقدر كه آن روز با ديدن آنهمه زيبايي به وجد آمدم و تعجب كردم كه چطور از ابتدا ناديده اش گرفته بودم. غرق نوشتن بودم. گفت :«چه مي خوانيد؟» صدايش ملايم بود و لحن ساده اي داشت. سربلند كردم. گفتم :«نمي خوانم. مي نويسم». لبخند زد. دندانهاي سفيدش مثل رشته باريكي از مرواريد مي درخشيد. با ديدن لبخند او بي اختيار لبخند زدم. گفت :«پس آنهمه ورق زدن…». خواستم بگويم شغلم نويسندگي است اما حسرت و شايد ميل به تمسخر آنچه نداشتم سبب شد بگويم:«همه را من نوشته ام» و شانه بالا انداختم و خنديدم.
- كسي كه اينهمه مي نويسد بايد بيش از اين هم خوانده باشد.
بي اختيار به او خيره شدم. پيش از آن با زنهاي زيباي زيادي مواجه شده بودم. به شخصه زيبايي و ذكاوت را جدا از هم نمي دانم كه ذكاوت خود نوعي از زيبايي است اما جمعشان در كنار هم نيز از نوادر است آنهم در يك زن. به تجربه ديده ام زيبايي زنان، آفت عقلشان مي شود. نمونه بارز اين دسته همسرم است. بارها سعي كردم براي همسرم توضيح دهم كه رنگ موي پر شترمرغي يا خط لب سرمه اي تاثيري در ميزان عشق من به او ندارد اما درك او از اين موضوع همانقدر است كه دانش من از مارك لوازم آرايش. اينها را نه به اين علت مي گويم كه شلوارم دوتا شده يا زير سرم بلند شده كه شده. همسر من هم خوبي هاي خاص خودش را دارد. مساله اين است كه نه او رغبتي به دنياي من دارد و نه من زبان او را مي دانم. من و او دو كشورجداييم كه به جبر هم مرزي كنار هم مانده ايم. گفت :« گستاخي ام را ببخشيد. حالات شما مرا كنجكاو كرد». با تعجب پرسيدم:«چطور؟» . لبخند زد:«آههايي كه گاه گاه مي كشيديد. پا كه مي كوبيديد. زمزمه هايتان…». بايد بگويم آن روز براي اولين بار مثل پسربچه ها خجالت كشيدم. توصيفي كه او از حالات من كرد حتي براي خودم هم جالب بود. گفتم :«من نويسنده ام». به سويم چرخيد و لبخند زد.
- حدس مي زدم.
خوب نگاهش كردم. چندطره گيسوي طلايي بر چهره اش ريخته بود. اگر آن عينك تيره را برمي داشت تجسم كاملي از يك پري بود. انكار نمي كنم كه درآن لحظه قلبم تندتر از هميشه مي تپيد با اينحال جز تحسين و حسرت چيزي در دلم نبود. آن روز بعد از سالها به ياد آوردم كه هنوز جوانم و نياز دارم كه عشق بورزم. گفتم :« بايد جاذبه اي باشد تا زمين را كنار خورشيد نگهدارد».
سرانگشتان باريكش را به صورتش كشيد.
- زمين دور خورشيد مي چرخد. اين خيلي فرق دارد.
به حاضر جوابيش احسنت گفتم. دلم مي خواست بيشتر صحبت كند. پرسيدم :«چطور؟»
خنديد. بنسيم خنک دريا به مشامم خورد. گفت :«همان جاذبه كه گفتيد. چيزي شبيه عشق». بلند شد. گفت:«ببخشيد كه مزاحم كارتان شدم». براي رفتنش خيلي زود بود. دلم مي خواست بيشتر بشنوم. گفتم :«سالها بود كه انقدر از يك مكالمه لذت نبرده بودم». مانتوي آبي اش را با وسواس تكاند. انتظار داشتم از من تشكر كند و رنگ به رنگ شود. روبرويم ايستاده بود. در چهره آرامش چيزي ديده نمي شد. گفت:«من هم». اعتراف ساده، صريح و صميميي بود كه مرا به وجد آورد. گفت:«خداحافظ». بلند شدم. گفتم :«اسمتان؟ من هنوز اسم شما را نمي دانم». خنديد.
- من سوژه مناسبي براي داستانهايتان نيستم.
گفت :«ميريام». تكرار كردم :«ميريام». گفتم :«نامت هم زيباست». روبرويش ايستادم تا خوب نگاهش كنم.
- مسيحي هستي ميريام؟
گفت :«يهودي بودم اما اسرائيلي نه». با ديدن ترس و اندوه معصومانه صورتش به قهقهه خنديدم.
- من كه چيزي نگفتم. راستي تو نمي خواهي نام مرا بداني؟
به زيبايي لبخند زد. از پشت عينك دودي چشمهايش ديده نمي شدند.
گفت :«دوست تر دارم شما را از كتابهايتان بشناسم». خنديدم.
- معماي خوبي است. تا ديدار بعدي فرصت داري حلش كني. راستي زياد به اينجا مي آيي ميريام؟
سر تكان داد. گفت:« آفتاب داغي است. نه؟ من آسمان يك دست را بيشتر دوست دارم». يكباره و بي اختيار گفتم:«اگر آن عينک دودی را برداری آبي آسمان هم به چشم نمي آيد». سر خم كرد . گفت :« حالا چرا آبي؟» و ايستاد. پشيمان شدم از انچه گفته بودم. دوباره گفت:«چرا آبي؟» با كلافگي در موهايم چنگ زدم. مي ترسيدم كه بهانه اي برای تكرار نشدن ديدارمان به دستش داده باشم. گفتم :« من اينطور تصور كرده بودم. با… با توجه به رنگ مو و… و…». فقط براي آنكه حرفم را نيمه تمام بگذارم سرفه كردم. گفتم :«مرا ببخش ميريام». نامش را بي اختيار كشيدم انگار دلم نمي خواست تمام شود. پاسخ نداد. عينكش را از صورتش برداشت. گفت :«رنگ دلم چه؟» نسيمي كه مي امد خنكاي دريا به خود گرفت و من احساس كردم صداي برخورد امواج را به ساحل مي شنوم. چشمهاي آبي اش را كه از من گرفت ازسرما به خود لرزيدم. عصاي سفيدش را باز كرد و آهسته به راه افتاد. يادم نيست آن روز تا كي در آن پارك روي آن صندلي نشستم. يادم نيست كي به خانه رفتم. زيبايي ميريام تنها آن دو چشم آبي نبود. زيبايي ميريام تنها ابروان هلالي قهوه اي و لبان گيلاس گونش نبود. آن روز براي اولين وآخرين بار معناي زيبايي را فهميدم. نه فقط در پوسته كه در مغز. از همان روز ديگر از چيزي ايراد نگرفتم نه از دير آمدن هاي همسرم، نه از غذاهاي آماده اي كه به بركتشان زخم معده گرفته بودم، نه از دوستانش كه با آموزشهايشان آرامش زندگي مان را سلب كرده بودند، نه از برادر زنهاي عزيز و قلچماقم كه به محض اشاره خواهر عزيزتر از جانشان مثل اجل معلق دم در خانه و اداره و انتشارات ظاهر مي شدند و آبروي نداشته مرا با عربده كشي به باد مي دادند به خصوص كه آخرين اقدامشان با آنكه منجر به جرح و شتم من شد و استخوان بيني ام را شكست، زندگي ام را دگرگون كرد. به همين دليل از آنها نه تنها هيچ شكايتي ندارم كه مخلص هر دويشان هم هستم كه مرا جلوي ميريام به باد كتك گرفتند. بايد بگويم به عنوان يك مرد كه جلوي معشوقش كتك خورده بدجوري پوزه غرورم خاك مالي شده بود اما اشكهاي ميريام … شوري خون را در دهانم حس مي كردم. گفتم :«من چيزيم نيست عزيزم» و سعي كردم لبخند بزنم. به زحمت از شير آبخوري آب به صورتم پاشيدم. گفتم :«اينطور خالص مي شوم؟» قطره هاي اشك از پشت عينك تيره اش بر گونه هاي زيبايش لغزيد. عينك را از صورتش برداشتم. گفتم :«چشمهاي آبي ات را باز كن ميريام. اين منم محمد. بي لقب. بي شغل. بي منصب و مقام. بي شهرت و معروفيت اما هويت دارم. يك هويت جديد… عاشق. من عاشقم ميريام». در ميان اشك لبخند زد. جهان زيبا شد. خون دهانم شور نبود. طعم باران داشت. گفت :«دوستت دارم محمد». سرم را روي سنگ آبخوري گذاشتم و هاي هاي گريه كردم. حالا هم كه دارم اين سطور را مي نويسم گريه مي كنم. دست خودم نيست. آن وقت هم دست خودم نبود وگرنه هيچ كس اشك مرا نديده است حتي همسرم. نمي خواهم بگويم سنگدل هستم يا از مردي ام كم مي آيد گريه كنم. موردي در زندگي ام پيش نيامده بود كه فكر كنم به گريه ام بيارزد. اصولا آنقدر همسرم آبغوره مي گرفت كه گريه را صفتي ثابت براي زنها فرض كنم و نشانه اي بارز از ضعف. يادآوري مي كنم كه حتي وقتي برادران عزيز نيروي انتظامي در كمال ادب و نزاكت مرا به جرم فساد اخلاقي در انظارعمومي دستگير كردند و دستبند به دست تحويل كلانتري دادند خم به ابرو نياوردم. تنها درخواستم آزادي ميريام بود كه در اين باره به من اطمينان دادند. قبول دارم آنقدر شوكه شده بودم كه فرصت گريستن هم پيدا نكردم اما اگر اشكي هم داشتم با قرائت اتهامم به خنده اي طولاني بدل شد. ميريام به زحمت خنديد. گفتم :« تصور كن مرا به اغفال دختران جوان و سوء استفاده از شهرت متهم كردند. ممنوع القلم شده ام. مسخره است».
گفتم :« به تو كه آسيبي نرساندند؟» لبخند زد و سرتكان داد. عينك تيره اش را برداشت و روي دامنش گذاشت. آن را به چشم زدم. گفتم :«بدون عينك زيباييت را بهتر مي بينم». گفت :«زيبايی براي من مثل كشف و شهود مي ماند». محو تماشاي صورتش بودم. گفت :«عينكم را برگردانيد». پرسيدم:«چرا ميريام؟»
- شما را از من دور مي كند. انقدر دلمشغول صورتم مي شويد كه خودم را از ياد مي بريد.
خنديدم. گل سرخي را ميان دستهايش گذاشتم. گفتم :«زيبايي اين گلبرگها مانع نمي شود كه بوي خوشش را احساس نكنم». سكوت كردم و منتظر پاسخش ماندم. از بحث با ميريام لذت مي بردم. اصلا برايم واجب شده بود درست مثل نفس كشيدن. آهي كشيد. گفت :«اين گل سرخ است نه؟» و با سرانگشتانش گلبرگها را لمس كرد. ميل بوسيدن انگشتان كشيده و خوش تركيبش بيشتر از پيش در دلم شعله كشيد. گفتم :«گل سرخ است. سرخ سرخ رنگ لبهايت». لبخند زد.
- اينهمه گل سرخ اما بوي همه شان يكي است. گلبرگهايشان مي پژمرد اما بويشان باقي مي ماند. يك گل از يك شاخه كه پرپر مي شود بقيه گلها هنوز عطرافشاني مي كنند. بعدها شكل آن گل به ندرت به ياد مي ماند اما عطرش تا هميشه… تفاوت زيبايي صورت و سيرت همين است. كاش زشت بودم آنوقت مي فهميدم واقعا دوستم داري …
دستش را محكم در دست گرفتم. سرد بود. گفتم :«تو مي لرزي ميريام؟». كتم را بر شانه اش انداختم. آن لحظه براي پرسشش پاسخي نداشتم. هنوز هم ندارم. واقعا نمي دانم اگر چشمهاي ميريام آنقدر درشت و آبي نبود، اگر صورتش آنقدر زيبا نبود … اصلا چه لزومي است به اين جداسازي؟ تفكيك از شكل مي اندازد. زشت مي كند. همين است كه خداوند مركب نيست. اگر بود كه تفكيك پذير بود و زيبايي اش هم. من ميريام را همينگونه دوست دارم. در اينكه زيبايي هاي دنيا دستخوش تغيير و تبديل مي شود شكي ندارم چرا كه وابسته به جزئند و هر جزئي در حال تغييري است مداوم و موذيانه.
- دارم مثل كتابهايم حرف مي زنم
و خنديدم. ميريام گلگون از هيجان گفت :« باز هم بگوييد…»
مي گويند اشتياق شنونده زبان گوينده را تيز مي كند. تا پيش از آشنايي با ميريام من ساكت ترين و كم حرف ترين مرد دنيا بودم اما حالا بلبل زبان تر از من پيدا نمي شود. لااقل اين چيزي است كه همسرم در دادگاه عنوان كرد. اعتراف مي كنم كه واژه «بلبل زبان» بدجور به غيرتم صدمه وارد كرد و همين باعث شد تا ضمن يادآوري اين نكته كه حق طلاق با مرد است بر دادخواستم برای طلاق پافشاري كنم. از اين کار همانقدر لذت بردم که همسرم از تف انداختن به کت و شلوارم. به سختي جلوي خودش را گرفت كه در صحنه دادگاه اشك نريزد تا ريمل چشمهايش پايين نريزند در عين حال به شدت كوشيد تا در عكس روزنامه هاي فردا مظلومتر از هميشه جلوه كند. روزنامه را برای ميريام خواندم. چشمهاي قشنگش از اشك لبريز شد. گفت :«حالا چه مي شود؟» دستم را دور شانه اش گذاشتم. گفتم :« بايد با پدربزرگت صحبت كنم». چشمهاي آبي اش را تنگ كرد. مي دانستم چيزي را مي بيند كه من نمي بينم. چشمهايم را بستم و به فضاي خالي خيره شدم. چشم گشودم. همه چيز تاريك و تار به نظرم رسيد. صورت ميريام روشن تر از هميشه بود.
گفت :« شما چه شكلي هستيد؟» خنديدم.
- سالهاي سال بايد مرا تحمل كني عزيزم . عجله نداشته باش.
آهي كشيد. گفت :«سالهاي سال… اين لحظه را با تمام سالهاي نيامده عوض نمي كنم».
خنديدم :«يك روز وقتي پير شوي يادت مي آورم كه چطور به من ابراز عشق مي كردي اميدوارم آن روز با عصا به من حمله نكني». لبخند زد. هرچه مي گذرد بيشتر باور مي كنم كه جهان تنها در لبخندهاي ميريام زيبا مي شد. من اشتباه مي كردم. فرصتم خيلي وقت پيش تمام شده بود و نمي دانستم.
گفت:« اين نامه براي شماست». گفتم :« شما دختر باريك و بلندي را اينطرفها نديده ايد كه مانتوي آبي پوشيده باشد؟». كله اش را خاراند. سرش را خم كرد و گفت :« به نفعتان است فراموشش كنيد». تنها كسي كه در اين نوشته از او تشكر نمي كنم همين مردك كوتاه قدي است كه نامه پدربزرگ ميريام را به دستم داد. در نامه چيز خاصي نوشته نشده بود. اين را در همان جلسات اول بازجويي هم گفتم. به زبان عبري از من خواسته شده بود دنبال ميريام نگردم همين. نه رمزي در كار بود. نه نقشه اي. نه طرح توطئه اي عليه حكومت. اگر نامه را گم نكرده بودم عين عبارت آن را مي نوشتم. به بازپرس هم گفتم مي تواند از مترجمي كه نامه را برايم خواند بپرسد. من خسته ام از اينهمه بازپرسي بيهوده. اين كاغذ را به دستم داده اند تا به جاسوسي ام براي اسرائيلي ها اعتراف كنم. من ممكن است انگ فساد اخلاقي را تحمل كنم اما وطن فروشي را هرگز. در پايان تنها دو خواهش كوچك دارم. اول به همسرم بگوييد لااقل در زندان دست از سر من بردارد. دوم لطفا هرچه زودتر مرا آزاد كنيد مي خواهم دنبال ميريام بگردم. اينطور كه مي گويند پدربزرگش او را با خود به اسرائيل برده است.
Archive for » مارس, 2005 «
Mar
04
دستهبندی: داستان
Leave a Comment
