مليحه دو دستي كوبيد توي سر خودش. مادر دويد. مليحه جيغ كشيد :«يا منو مي ديد به مصطفی يا انقد خودمو ميزنم تا بميرم». مادر هر دو دستش را محكم كشيد. گفت: «ديوونه». مليحه گفت: «خودتي» و دستش را چنگ زد و فرار كرد. داد زدم :«داره مي ره بيرون». مادر به سينهاش مشت كوبيد و نفرين كرد. گفت :«د برو دنبالش ديگه». پا برهنه دويدم توي حياط. نديدمش. داد زدم :« مليح خله؟». جواب نداد. مادر با اخم نگاهم كرد. گفت :«خجالت بكش به خاله ات مي گي خل؟» گفتم:« من كي گفتم خل؟ گفتم خاله» و بلندتر داد زدم: «مليح خاله؟ تلفن! عمو مصطفی …» هنوز جملهام را تمام نكرده بودم كه مادر جيغ کشيد: «از پشت بوم بيا پايين مليحه جان». مليحه داد زد :«يا به مصطفی میگيد بياد منو ببره يا خودمو میندازم پايين» و يک پايش را از پشت بام آويزان کرد.
آقاجان گفت: «هرجا رو بگي گشتيم خان جان. هرجا بگي رفتيم. اثري از آثارش نيست». خان جان محكم زد روي پاش و گريه كرد: «ديدي زنيكه پتياره آخرش كار خودش رو كرد؟ ديدي آخرش همون شد كه من گفتم؟ ديدي پسر تحصیل کرده ام بعد یه عمر چه طور تو روي من وايستاد؟» و بلندتر گريه كرد. مادر كنارش نشست و دست گذاشت به شانهاش.
- حالا كه چيزي نشده خان جان. اصلاً از كجا معلوم كه رفته باشن؟ ها؟
و به آقاجان نگاه كرد. آقاجان سبيلهاي بلندش را جويد و چيزي نگفت. مادر گفت: «مليحه که رفته دم خونه ديده هيچ کی نيست. همسايه ها گفتن از اونجا رفته». به مليحه كه بغ كرده خوابيده بود نگاه كرد. گفت :«حالا اينو چيكارش كنيم؟ كي جواب اينو مي ده؟». آقاجان اخم كرد. صورت پرچروكش بيشتر چروك خورد. گفت :«حالا چه وقت اين حرفاست؟» و كتش را كه يكبري شده بود روي شانه اش كشيد و از اتاق بيرون رفت. دويدم دنبالش. گفتم: «آقاجان؟» آقاجان به سرم دست كشيد. گفت: «مرده و قولش». گفتم: «يعنی ديگه بر نمیگردن؟». آهی کشيد و گفت: «با خداست».
مليحه گفت: «چايي ميخوري برات بيارم؟». عمو مصطفی خنديد و دندانهاي سپيدش را نشان داد. گفت: « حالا نه». گفت: « اين تمرين رو حل كن آفرين دختر خوب» و به من نگاه كرد. خنديدم و انگشتم را به كلهام كوبيدم. نخنديد. گفت: « يه سيگار براي عمو ميگيري؟». اسكناس را دراز كرد طرفم. مليحه از دستش چنگ زد.
- مگه من مردم؟ بده خودم برات ميگيرم.
عمو مصطفی دست مليحه را گرفت. مشتش را باز كرد و اسكناس را برداشت.
- تو بشين تمرينت رو حل كن.
مليحه بغ كرد. لبهاش را طوري ورچيد كه مو به تنم سيخ شد. منتظر بودم بزند زير گريه يا بپرد سمت عمو كه مداد و دفتر را با پايش كناري پرت كرد و رفت گوشه اتاق. عمو مصطفی خنديد: «قهر كردي مليح خانوم؟». مليحه بغض كرد و صداش بلند شد: «الهي بميري كه دوستم نداري». پق زدم زير خنده كه مثل اجل معلق پريد سمتم.
- عنتر بوزينه. به من ميخندي؟ جفت چشماتو از كاسه در مي آرم.
دويدم توي حياط و داد زدم :«مليح خله».
خان جان گفت: «ميري در خونه رو مي زني. همونايي رو كه بت گفتم بش ميگي. بيكم و كاست. فهميدي؟» و پا تند كرد. دويدم دنبالش. گفتم: « چرا خودتون نميريد خان جان؟». براق شد طرفم. گفت: «همين كه من مي گم». قلوه سنگي را از سر راهم شوت كردم كه خورد به ديوار و برگشت. گفت :«همون در سبزه آخر كوچه اس. پلاكش هم بيسته. خوب نگاه كن يه بار اشتباه نيومده باشيم». پا به پا كردم و گفتم: «آخه خان جان خودتون كه اومديد خب…» يقه لباسم را گرفت و كشاند سمت خودش. گفت: « تو هم لنگهي عموت. نشد يه كار بت بگيم هي درست و راستي نكني. بت گفتم برو». و دست گذاشت به قلبش كه يعني حالش بد شده است. ميدانستم هيچ چيش نيست اما دلم سوخت. راه افتادم كه داد زد: «يادت نره بت چي گفتم. مو به مو واسش بگو. بگو گورشو از اين محل گم كنه». زنگ را كه زدم برگشتم و به خان جان نگاه كردم كه خودش را پشت تير سيماني قايم كرده بود. دستش را از زير چادر تكان داد كه نفهميدم يعني چه. لنگه كوچك در باز شد. دختر بچهاي با چشمهاي درشت سياه نگاهم كرد. جيغ زد: «با كي كار داريد؟» و تند تند نفس كشيد. به روبانهاي رنگارنگ روي سرش نگاه كردم. چقدر كيف داشت اگر مي توانستم بكنمشان و در بروم. گفتم: «مامانت خونه اس؟». همان طور كه لاي در ايستاده بود سرش را برگرداند و چنان جيغي كشيد كه تا ده خانه آن طرفتر هم شنيده شد.
- ماااااااااماااااااااني. دم در كارت دارن.
گفت :«نياي تو ها. همينجا وايسا تا مامانم بياد». خندهام گرفت. گفتم: «باشه». اول شكمش را كه نسبت به جثهي كوچكش بزرگ بود از لاي در تو برد بعد چرخيد و اردكوار دويد توي حياط. سرم را آهسته از لاي در تو بردم. زن داشت چادرش را در هوا مي تكاند. قد بلند بود و گيسهاي بلند و سياهش دورش ريخته بود. به سرعت سرم را بيرون بردم. تنم داغ شده بود. چرخيدم به خان جان نگاه كنم كه بالاي سرم ايستاد. گفت: «با من كار داشتي پسرم؟». صداش قشنگ بود. به خصوص وقت گفتن «پسرم». من من كردم و به سمت تير چراغ برق چرخيدم. او هم با من چرخيد. خان جان نبود. گفت :«كسي تو رو فرستاده، نه؟». سر تكان دادم. دلم مي خواست گريه كنم. لبخند زد. گفت :«بيا تو». گفتم :«خيلي ممنون بايد برم. خان جانم منتظرمه. فقط… فقط من بايد يه چيزي…» خنديد:« مي دونم چه پيغامي برام آوردي». نفس عميقي كشيدم. گفتم: « پس اگه خودتون مي دونيد…پس… من ديگه ميرم». دخترك از پشت چادر مادرش جلو آمد و شكلاتي به سمتم گرفت. گفت :«اين مال تو». گرفتم و تا خانه بي وقفه دويدم.
مادر استكان چاي را جلوي آقاجان گذاشت. گفت: « خدا رحمتش كنه بنده خدا رو ولي اتفاقيه كه پيش اومده. غصه خوردن فايده نداره آقا. بايد به فكر زن و بچه اش باشي. خدا بهشون صبر بده. راستي آقا من زنش رو ميشناسم؟» آقاجان با چشمهاي پف كرده و قرمز به مادر نگاه كرد كه اشكهايش را با گوشه چارقد پاك ميكرد. با صدايي گرفته گفت :«فكر نكنم». گفت: « من بش قول دادم از زن و بچه اش مراقبت كنم. هرچي باشه كارگر كارگاه من بود. تو بغل من مرد» و صدايش گرفت. خانجان عصايش را كنار گذاشت. استكان چاي را از دست مادر گرفت. گفت: «اينهمه ماشاا… آدم تو دم و دستگاهت داري. بفرست ردشون خب». مادر داد زد: «مليح؟ كجايي ورپريده؟». خان جان سر تكان داد و آه كشيد.
- مليح هم شده يه غصه برا تو. تا كي مي خواي تر و خشكش كني؟ بالاخره كه چي؟
مادر روي فرش نشست و با خستگي گفت: «چيكارش كنم خان جان؟ آبجيمه. نمي تونم بفرستمش آسايشگاه كه. دلم نميآد. خودم مراقبش باشم خيالم راحت تره». آقاجان كتش را از جا لباسي برداشت. تسبيح كوچكش را بيرون كشيد. گفت: «خودم بايد برم رد كار زن و بچهاش. بعيد نيست برادراش دندون برا همون سي شي صنارش تيز كرده باشن». مادر گفت: «طفلك زنش». خان جان ابرو در هم كشيد.
- كاش نمي ذاشتي جسد شوهره رو ببينه.
آقاجان بين دو لنگهي در ايستاد. نفس بلندي كشيد و كفشهاي پاشنه خوابش را پا كرد. گفت: «يه خونه نقلي براشون اجاره ميكنم. دخترش پنج سالشه ماشاا… سر بگردوني وقت شوهرشه». انگار با خودش حرف ميزد. مادر دويد طرفش. گفت :«حالت خوبه آقا؟ صورتت خيس عرقه. نكنه خداي نكرده باز قلبت…؟». آقاجان دستي به صورتش كشيد. لبخند زد :«نه. چيزيم نيست». مادر دنبالش راه افتاد. گفت: «بدو يه ليوان آب سرد برا آقات بيار». دويدم سمت آشپزخانه. آقاجان آب را يك جرعه سر كشيد و نوك سبيلهاش را پاك كرد. مادر گفت: «مي خواي امروز نرو كارگاه. خاكشير يخمال برات درست ميكنم. يه كم استراحت كن. گرما زده شدي گمونم». آقاجان سر تكان داد:«نه. بايد برم. مال يتيمه. امروز فردا نشه بهتره». آقاجان كه رفت مادر بغض كرد: «خدا از بزرگي كمت نكنه آقا كه فكر مردمي». خان جان خنديد:« پسر حاج نصرالله است ديگه».
مليحه داد زد: «اوهوي زنيكه دزد، بيا بيرون ببينم. فكر كردي شهر هرته نامزد مردمو قر مي زني» و با دو دوست محكم به در كوچك سبز كوبيد. بازويش را گرفتم.
- مليح خاله، تو رو سر جدت اينجا آبروريزي راه ننداز. ميآن مي زننمون ها. اصلا تو چه جوري اينجا رو پيدا كردي؟
روي دستم زد.
- فك كردي مثه تو خنگم؟ تعقيبت كردم. چي خيال كردي؟ همه تون دستتون تو يه كاسه اس. برا من فيلم بازي ميكنين. هم تو هم اون خان جان خدانشناست هم اون آبجي حسودم.
زن همسايه بغلی از بالکن داد زد :«چه خبرتونه؟ صداتونو انداختين سرتون لنگ ظهری؟». مردی از اتاق جوابش را داد: « بگو گورشون رو گم کنن. نمی ذارن ظهری کپهي مرگمونو بذاريم ها». دست مليحه را کشيدم. التماس کردم: «خاله مليح جان، بيا بريم. اصلاً خودم می برمت پيش عمو مصطفی ». دستش را از دستم بيرون کشيد و محکمتر در خانه را زد.
- اوهوی! زنيکهي ترسو…
زنی که از خانه کناری بيرون آمده بود، گفت:« از اينجا رفتن. می بينی که». گفت :«زن بد بوده؟ چی کار کرده مگه؟». مليحه چادرش را دو دستی زير بغل زد و درست کنار زن ايستاد. زن يک قدم عقب رفت و به من نگاه کرد. گفت :«دزده. دزد ديدی تا حالا؟ نامزد منو دزديده با خودش برده». زنی که توی بالکن ايستاده بود داد کشيد: «خب لابد خودت عرضه نداشتی نگهش داري». مليحه دستش را به سمتش تکان داد: «تو خفه». به زن نگاه کردم که به سرعت به اتاق برگشت. دويدم. گفتم: «خاله مليح، جان مادرت، الان مرده میآد پايين. اصلاً بيا خودم میبرمت دم خونه عمو مصطفی». چپ چپ نگاهم کرد. گفت: «راس میگی؟».
التماس کردم :«به جون خاله راس میگم». دستش را کشيدم و با خودم بردم. صدای زن را از دور شنيدم که گفت: «ولش کن آقا عزت، دختره خل و چل بود».
آقاجان گفت :«زود ميري عمو مصطفی رو صدا ميكني. بش ميگي آب دستشه بذاره زمين بياد. اگه گفت كلاس دارم و دانشجوها منتظرن و از اين حرفا بش بگو فوري فوتيه. زود برو بابا». صورتش سرخ شده بود. تند تند حرف ميزد. گفتم: «چشم آقاجان الان ميرم». آقاجان جواب نداد. آه كشيد و زير لب گفت: «يا فاطمه زهرا… به حق اين شب عزيز…». از كارگاه تا ميدان دانشگاه را به سرعت ركاب زدم.
براي بار چندم پرسيد: «داداش نگفت چي كارم داره؟». گفتم: «نه به خدا عمو». صورتش درهم رفت. دستي به ريشش كشيد و لب گزيد. گفت: «خان جان چه طوره؟ هنوز از دست من عصبانيه؟». سر تكان دادم و تا كارگاه حرفي نزدم.
زن اسدالله داد زد: «اوووي پسر… بدو به اسدالله بگو ديگا رو بار بذاره». خواستم بگم من اسم دارم. نگفتم. دويدم توي حياط. خان جان با لباس مشكي عصا به دست اين طرف آن طرف مي رفت. گفت: «الهي قربون قدت شم مادر. برو بپرس چرا اين سخنرانه نيومده هنوز؟». گفتم: «از كي بپرسم خان جان؟». نشنيد. رفت. مليحه گفت: «از سر قبر من» و زبانش را در آورد. به اسدالله گفت: «ميدي منم هم بزنم؟ ميگن حاجت روا مي شم؟ آخه نامزدم ولم كرده رفته پي يكي ديگه» و چادرش را باز و بسته كرد. اسدالله خندهاي كرد.
- رو چشَم مليح خانوم. رو چشَم. اصلاً شما امر كنين. حالا چه حاجتي داري؟
مليحه چشمهاش را چپ كرد يعني كه فكر ميكند. گفت: «الهي مصطفی سنگ شي كه منو ول كردي رفتي دنبال اون پتياره. الهي خير از جوونيت نبيني…». ملاقه را گرفت. گفتم: «اون آشه كه هم مي زنن نه قيمه مليح خله». داد زد: «الهي لال بميري». خنديدم: « به حرف گربه سياه بارون نميآد» و دويدم. خان جان روي پلهها نشسته بود و دستش را روي قلبش گذاشته بود. كنارش نشستم. هن هن كنان گفت: «آقا جانت هنوز برنگشته؟». سر تكان دادم. گفت: «کجا رفته؟ تو چرا باش نموندي؟ چرا زود اومدي؟ از مصطفی خبري نشد؟» ميدانستم كجا رفته اما نگفتم. صداي نوحه توي حياط پيچيد. خان جان بغض كرد.
- الهي قربون غريبيت برم بيبي. حالا مي فهمم چي كشيدي. حالا مي فهمم. شب شهادت ته. نمي خوام نفرين كنم ولي نبينم اون روزو كه اين زنيكهي بيوه رو ورداره بياره تو خونهي من.
خواستم بگويم آن زن خيلي هم زن خوبي است. نگفتم. حواسم بود كه نبايد چيزي بگويم. لبهايم را روي هم فشردم و بلند شدم. خان جان اشكهاش را با پر چادر پاك كرد. گفت: «همه تون سر و ته يه كرباسيد. تو هم يكي لنگه عموت. ببينم تو چه گلي به سر مادرت ميزني». داد زد: «آي مليحهي ذليل مرده، انقد هم نزن اون قيمه رو آشش كردي».
خان جان گفت :«آخرش مصطفی رو فرستادي دنبال كاراي اون خدا بيامرز؟ بچه ام بعد از عمري تازه از فرنگ برگشته نذاشتي يه كم استراحت كنه». مادر سفره را پهن كرد. گفت: «وا! حرفها ميزنيد خان جان. ماشاا… از فرداي روزي كه اومد رفت دانشگاه دنبال درس دادنش. خودش نخواس استراحت كنه». خان جان گفت: « مليح، برو اون كوزههاي سير ترشي رو از زير زمين بيار. تو هم باش برو كه نندازه. مصطفی سير ترشي خيلي دوست داره». آقاجان خنديد. گفت: «خان جان يه بار شد به فكر ما هم باشي؟ ما هم دل داريم به خدا». دويدم دنبال مليحه كه سينه به سينهي عمو مصطفی شد. گفت: «ميرم برات سير ترشي بيارم كه دوست داري». عمو مصطفی خنديد و دندانهاي رديفش پيدا شدند. مليحه گفت: «ايشاا… خودم يه روز برات سيرترشي درست ميكنم». عمو مصطفی سرخ شد. گفت: «پس كو سير ترشيم؟». مليحه خنديد و جيغ كشيد: «خاك عالم، الان ميآرم» و ريسه كنان از پلهها پايين دويد. صداي خان جان تا پايين پلهها هم ميآمد: «دختره ورپريده، اگه تونست جلوي زبون صاب مرده شو بگيره». مليحه داد زد: «چشم نداري ببيني زن پسرت ميشم. ها؟» و كوزه سيرترشي را به زمين كوبيد.
آقاجان كه بغلش كرد بغضش تركيد. گفت: «خيلي به ما لطف كردي داداش. نميدونم چه طور جبران كنم».
- حق خودت بود. ارث پدريات بود.
صدا در گلوی آقاجان شكست و شانه هاش لرزيد. به زن عمو نگاه كردم كه سر به زير انداخته بود. لادن دستم را كشيد.
- خونه ما بياي ها؟
خم شدم و بغلش كردم. گونهي نرم و سرخش را بوسيدم. گفتم :«به يه شرط». جيغي كشيد كه نزديك بود پرده هاي گوشم پاره بشود.
- چه شرطي؟
-بازم بم شوكولات بدي.
زن عمو گفت: «بذارش پايين خسته ميشي».
آقاجان گفت: «خب ريحانه خانوم، ايشاا… به پاي هم پير بشيد». صداش ميلرزيد. حواسم بود كه وقت حرف زدن به زن عمو نگاه نميكرد. زن عمو چادر را محكمتر به صورتش كشاند. با صداي لرزان گفت :«خدا از بزرگي كمتون نكنه».
- نگران خان جان هم نباشيد. يه چند وقت كه بگذره و آبا از آسياب بيفته آروم مي شه. دلش قد گنجيشكه. زود به رحم مي اد.
گفتم: «من ميتونم گاهي بيام پيشتون عمو؟»
لادن پاي عمو مصطفی را بغل كرد.
- آره بياد. تو رو خدا… تو رو خدا…
عمو مصطفی خنديد و دخترك را بغل كرد. گفت: «به شرطي كه اين دفعه پيغام نياري». سرخ شدم و سرم را پايين انداختم. زن عمو به سرم دست كشيد. گفت: «هر وقت اومدي قدمت سر چشم».
خان جان گريه كرد: «ديدي بالاخره كار خودش رو كرد؟ ديدي چه طوري قاپ پسر معصوم منو دزديد؟ زنيكه هنوز هفت ماه از مرگ شوهرش نگذشته دوباره عروس شد. يا فاطمه زهرا، به خودت واگذار ميكنمش. خودت بايد تقاص خون دل خوردن منو پس بگيري. اين همه سال پسر بزرگ كردم. فرستادمش فرنگ با كمالات بشه. چقدر آرزو داشتم يه عروس خوب خونواده دار…» و با دست محكم به پاش كوبيد. آقاجان غريد: «شب شهادته خان جان نفرين نكنين. يه وقت ميگيره». خان جان زار زد: «شب عزاست. عزا. از سوز دلمه اين حرفا مادر. از تو هم گله دارم. تو چرا جلوشو نگرفتي؟ تو چرا گذاشتي داداشت بدبخت شه؟»
آقاجان شربت خاكشير را سر كشيد و چيزي نگفت. از پله ها كه پايين رفت به مادر گفت: «خستهام. ميرم كارگاه ميخوابم. تو اين شلوغي خوابم نمي بره». گفت: «تو هم باهام بيا». كنارش راه افتادم. قدمهاش كوتاه بود و كم جان. نگاهش كردم. صورتش رنگ پريده بود. گفتم: «حالتون خوبه آقاجان؟». عرق صورتش را با دست پاك كرد. گفت: «نه». گفت: «تو كه شاهد بودي من هرچي از دستم بر مياومد واسه ريحانه كردم». هاج و واج نگاهش كردم. دوباره گفت: «شاهد بودي كه پسر؟» و دست سنگينش را گذاشت به شانهام. گفتم: «آره آقاجون. آره». هق هق كرد. گفت: «بيبي تو هم شاهدي…» خجالت كشيدم. خواستم بگويم «گريه نكنين آقاجان». رويم نشد. اشكهايم را پاك كردم و دستم را دور كمر آقاجان حلقه زدم.
سر قبر مليحه و خان جان نشستيم. مادر گفت: «بش گفتم شب شهادتي نفرين نكن. ميگيره» و گريه كرد.
- هي ميگفت الهي من نباشم ببينم مصطفی اون زنه رو بياره تو اين خونه.
گفتم: «حالا زن عمو مي آد خونهي خان جان؟» مادر به آقاجان نگاه كرد كه رنگش پريده بود و سبيلش را ميجويد. گفت: «يعنی نفرين اينقد اثر داره؟ بيچاره جواد». مادر گفت: «حالت باز بد شده آقا؟ قرص قلبتو بدم بذاری تو دهنت؟». آقاجان سر تکان داد. گفت: «چه عيب داره بيان تو همون خونه زندگی کنن؟»
□
نشستهام روبروي كامپيوتر. صداي پسر و دخترم را از حياط ميشنوم كه بازي ميكنند. پسرك داد ميزند: «خسته شدين باباجاني؟». آقا جان خوشش ميآيد بچهها باباجاني صدايش كنند. صداي خندهي عمو مصطفی را ميشنوم: «ولش كنين اين باباجاني رو. زوارش ديگه در رفته». لادن فنجان چاي را كه به دستم ميدهد به رويش لبخند ميزنم. دست به شانهام ميگذارد.
- بالاخره تمامش كردي محمد؟
ميخندم: «شوهرت رو دست كم گرفتي لادن خانوم». بر گونه ام بوسه ميزند و ميرود.
باباجاني هن هن كنان كنارم مينشيند: «من به قدر اين مصطفی حال و حوصله بچه ندارم». لبخند ميزنم: «اين يكي رو قبول دارم آقا جان». ميخندد و به سرفه ميافتد. خيلي پير شدهاست. ميگويد: «تموم شد این داستان زندگی ما بالاخره یا نه پسر؟». سر تکان می دهم و می خندم. سرش را خم می کند. می گوید: «من عاشق ريحان بودم، خيلي قبلتر از اونكه با مادرت ازدواج كنم». انگار به خودش می گوید. دستش را ميگيرم. ميگويم: «ميدونم آقاجون. خيلي وقته كه ميدونم». ميگويد: «جواد از من بهتر بود». دستش را فشار ميدهم. چشمهاش خيس اشك ميشوند.
- بنویس. اینایی رو که می گم بنویس پسر. نميخواستم سرنوشت جواد اون طوري بشه. باور كن نميخواستم. اصلاً نميدونستم ريحان زنشه. قبول دارم وقتي كه فهميدم اعصابم ریخت به هم…
میگويم: «گذشتهها گذشته آقاجون».
- از روزی که فهميدم باهاش بد اخلاقی کردم. ازش ايراد میگرفتم. اعصابشو داغون کرده بودم.
گريه میکند. پيکر استخوانيش را در آغوش میگيرم. میگويد: «با مصطفی خوشبخت شد. نه؟» سر تكان میدهم: «آقايی کردی آقاجون». میگويد: «واسه خان جانت خيلی سخت بود. باور نمیکرد بعد از من نوبت مصطفی باشه. واسه همين تو رو فرستاد سروقتش». میگويد: «به زبون نميآرم ولي من خيلي دوست دارم پسر». سر به سينه اش میگذارم و به اشكهام اجازه میدهم كه جاري شوند.
- خيلي وقته كه ميدونم آقاجون. خيلي وقته كه ميدونم…
مادر لاي در میايستد.
- شما پدر و پسر خسته نميشيد هي توي گوش هم وز وز ميكنيد؟
