Archive for » آگوست, 2005 «

Aug
17

این داستان به همراه چند داستان دیگرم از جمله آن شب بارانی و … برنده رتبه ی نخست جشنواره سراسری دانشجویان استان تهران شده است.

كولي گفته بود: «چشمهات سگ دارن».
رضا گفت: «به گور پدرش خنديده، بي‌پدر». مريم لب گزيد. دوباره گفت: «جرات داره وقتي من خونه ام بياد زرت  و پرت كنه، بي‌پدر». از اين فحش خوشش مي‌آمد. هر وقت عصباني مي‌شد همين يك كلمه را تكرار مي‌كرد انگار فحش ديگري بلد نباشد و مريم مي‌دانست كه بلد است.

گفت: «ناكس چه زبوني مي‌ريزه برا دويست تومن». خنديد: «دويست تومن بت مي‌دم اگه بگي من و اين خوشگله چند وقته با هميم». كولي كف دست مريم را بالا گرفت و نگاهش كرد. سياهي چشمهاش در هاله‌اي از مژه‌هاي كوتاه سرمه كشيده سياه‌تر ديده مي‌شد. پلك نزد حتي يك بار. گفت: «به شيش ماه نمي‌رسه. دو ماه و چند روز بيشتر نيس». مريم تند تند پلك زد و به رضا نگاه كرد.
-ناكس! فالگوش وايستاده بودي مگه نه؟
اسكناس را كف دست كولي گذاشت. مريم بازوي رضا را گرفت و بي صدا چيزي گفت. رضا خنديد: «بچه چي؟». كولي به شكم مريم نگاه كرد.
-خرجت بالا مي ره داشی.
رضا اسكناس را روي ميز گذاشت. كولي چشم‌هاش را ريز كرد و به كف دست مريم انگشت كشيد. صورتش را كه بالا آورد مريم از حالت نگاهش ترسيد. گفت: «اين خوشگله بچه‌اش نمي‌شه». مطمئن گفت و دست برد به اسكناس. رضا مچ دستش را گرفت و اسكناس را از مشتش بيرون كشيد. گفت: «اين خوشگله دو ماهه حامله اس» و دستش را رها كرد. كولي تكان نخورد. مچ دستش را ماليد و مهره‌ها را از روي ميز جمع كرد. به چشم‌هاي مريم زل زد.گفت: «ميندازتش» مطمئن گفت و رفت.  رضا زير لب گفت: «بي پدر» و به مريم نگاه كرد. نخنديد. سيگار را كه به لب برد دستهاش مي‌لرزيد.

گفت: «اينطوري نگام نكن با اون چشمات» و آتش سيگارش را روي نلبكي تكاند. يك وقت كه حال هردويشان بهتر بود بهش مي گفت كه از اين كار خوشش نمي‌آيد. اينهمه جاسيگاري را به خاطر او دور و بر اتاق گذاشته بود. گفت: «اصلا ديگه حق نداري وقتي من نيستم درو رو اين مرتيكه‌ي جلمبر وا كني. فهميدي؟» و دستش را گرفت و به طرف خود كشيد. گفت: «اصلا گور پدر هرچي صابخونه اس». كف دستش را قلقلك داد.
-كف دست‌هات چرا اينطور شده؟
مريم خنديد و گونه‌هاش چال افتاد. يك شب كه حال رضا بهتر بود بهش مي‌گفت كه با آب سرد لباس شستن دست‌هاش را خراب‌ مي‌كند. بعضي وقت‌ها دستهاش انقدر كرخت ميشوند كه انگار مال خودش نيستند. شب مثل هميشه رضا زودتر به خواب رفت. روي يك تكه كاغذ نوشت: «وقتي با مداد مي‌نويسي آستين‌هات رو بالا بزن آقا رضا» و به كيفش چسباند. لباس‌هاي خيس خورده هنوز توي تشت بودند.
زن گفته بود: «ما زنهاي شوهردارو قبول نمي‌كنيم. ممكنه برامون دردسر درست شه. تو هم كه از شوهرت رضايت نامه نداري…». زن صاحبخانه گفت: «كاري نداره كه. تو فقط لباس هاي قشنگ مي‌پوشي بعد مي‌ري يه چرخي مي‌زني توي سالن و بر‌مي‌گردي. خداييش فك كن كي بالاي لباس پوشيدن پول مي‌ده تو اين دور و زمونه؟ اونم پول خوب». لبهاي خشكش را با زبان تر كرد و گفت: «اگه من معرفيت كنم قبول مي‌كنن. نصف نصف. قبوله؟» و دستهاي مريم را چسبيد. مريم لرزيد.
-فكرشو بكن مي‌توني اون سرويس طلاي كارتيه رو كه نشونت دادم بخري . فكرشو بكن…
با آن پول مي‌توانستند ماشين لباسشويي بخرند و دوباره به بچه فكر كنند. زن صاحبخانه دورش چرخيد.
-لازم نيست شوهر عنقت بدونه كه. چيكار داري بش بگي. تازه جرم نمي كني كه. خيلي از خانوماي سرشناس مي‌آن تماشا. من مطمئنم با اين بر و رويي كه تو داري….
زن گفته بود: «پس فردا شوهرت نياد اينجا عربده كشي وا. ازت امضا مي‌گيرم هرچي شد پاي خودت».
رضا از توي دستشويي داد زد: «فكر كرده نوبرشو آورده مرتيكه. يه زير زمين چل متري كه ديگه اين حرفا رو نداره». بلندتر داد زد: «بش مي‌گم ندارم مي‌گه به من مربوط نيس». مريم حوله را روي دستهاش انداخت و استكان چاي را گرفت طرفش. رضا گفت: «خوبه حالا بچه نداريم…» و دستش در هوا ماند. مريم استكان را روي قالي گذاشت و رفت.
-تو قهر كردي باز؟
مريم جواب نداد. گيسهاي بلندش را دور دست تاباند و ريز ريز گريه كرد.
-بابا جون من به كي بگم بچه نمي خوام ها؟
حوله را پرت كرد روي صندلي و كنارش نشست. چانه اش را بالا كشيد. گفت: «يه لباس گرم بپوش بزنيم بيرون. خسته نشدي از بس تو اين يه وجب جا شستي و سابيدي؟». لبهاي مريم لرزيد و بي صدا چيزي گفت. رضا اخم كرد.
-باز شروع نكن تو رو خدا مريم. يه كولي آسمون جل نفهم يه حرفي زده تو كرديش پيرهن عثمون.
بلند شد. گفت: «لوبيا با گلپر دوست داري؟». چادرش را آورد و دورش انداخت.
-آفرين دختر خوب پاشو بريم.
شانه هاي مريم مي‌لرزيد مثل سر كوچكش. رضا داد زد: «د آخه واسه چي گريه مي‌كني لامصب؟ يه بچه اونم تو اين وضع سگي كه…» چشمهاي گشاده‌ي مريم را ديد و نگفت. گفت: «اينطوري نگام نكن با اون چشمات. تقصير خودته كه صدامو بلند مي‌كني ديگه». بلندش كرد. چادر را سرش انداخت و نگاهش كرد.گفت: «اصلا گور باباي هرچي كوليه».
کولي توي دستهاش ها كرد.
-دوره‌ي ديويستي گذشته داشي. رفتيم تو كار سبز و قرمز.
رضا اسكناس پانصد توماني را روي ميز انداخت. گفت: «ناكس! هنوز يادشه». مريم نخنديد. كولي گفت: «چشماش سگ دارن». رضا دست‌هاي مريم را از زير ميز گرفت آنقدر محكم كه انگار ماهي اند و ليز مي خورند.
-اينو كه شيش سال پيشم گفتي يادته؟
گفت: «مخلص چشماشم هستم يه چيز تازه تر بگو». كولي به چشم‌هاي مريم خيره شد.
-انداختيش. مگه نه؟
شانه هاي مريم لرزيد. رضا گفت: «همون شب». آهسته گفت آنقدر كه كولي نشنيد.
-يه ديويستي بم بدهكاري داشي.
گفت: «دوا درمون كردي؟». مريم سر تكان داد و اشك‌هاش را پاك كرد. رضا ته سيگار را توي نلبكي له كرد.
-فايده داره؟
كولي خيره نگاهش كرد. اسكناس را از روي ميز برداشت و توي يقه اش چپاند. گفت: «دوسش داري؟». رضا به چشمهاي خيس مريم نگاه كرد .
-انقد كه نمي تونم اشكش رو ببينم. چشمهاي كولي تنگ شد.
-انقد كه اگه دوا درمونم فايده نداشت، باش بموني؟
بلند گفت و رفت. رضا نگاهش نكرد. زير لب گفت: «بي پدر». به مريم نگاه كرد. گفت: «لوبيا مي‌خوري؟» صداش مي‌لرزيد. مريم چادر را از شانه هاش به سر كشيد و  بيرون دويد.

زن گفته بود: «موندم چرا قبولت كردم. اينهمه دختر خوشگل مجرد مي‌آن التماسم مي‌كنن وا… بس كه چشمات سگ دارن».
رضا گفت: «غلط كرده بي پدر» و ته چاي را هورت كشيد و استكان را برعكس توي نلبكي گذاشت. اگر قهر نبودند حتما بهش مي‌گفت كه اين كارش را دوست ندارد. بهش مي‌گفت خيلي وقتها مجبور مي‌شود با سيم جاي لبه هاي استكان را از روي نلبكي پاك كند. رضا گفت: «مي‌خواد برا من مامور بياره بي پدر. هنوز به سال نكشيده قراردادش». مريم روبروي آينه ايستاد و گيسهاش را باز كرد. چشم‌هاي رضا دنبالش بود. گفت: «بزن دكمه‌ي اون ضبطو خانومي». نزد. گوشه‌ي اتاق نشست و سيني عدس را روي پايش گذاشت. شجريان ‌خواند: «خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز…». رضا پشت سرش نشست. دست برد به گيسهاش.
-مي‌خواي ببافم؟
مريم سر تكان داد. گيسهاش را دور دست تاباند و بالاي سر جمع كرد. هر وقت ديگري بود با شادي شانه را به دست رضا مي‌داد و با قلقلك هاي گاه گاهش ريسه مي‌رفت.
-مي‌خواي برات فال بگيرم؟
چقدر دلش مي‌خواست كنار رضا چمباتمه مي‌زد تا برايش فال باز‌ كند. بعضي وقت‌ها تمام شب برايش مي‌خواند. رضا از بالاي سرش جست زد. دستش را گرفت و گفت: «خانوم جان. تو رو سر جدت بده فالت بگيرم خانوم جان. ثواب داره. زنم بام قهر كرده خانوم جان…» و نتوانست جمله اش را تمام كند. مريم ريسه رفت و او را هم به خنده انداخت. به گيسوانش بوسه زد. گفت: «اصلا گور پدر هرچي بچه اس». شجريان هنوز مي‌خواند: «به نااميدي از اين در مرو بزن فالي…». شب حتما يك طوري به رضا مي‌گفت كه كار خوبي پيدا كرده‌است. مي‌گفت كه با پولش مي‌توانند دوباره به بچه فكر كنند. شب وقتي رضا مثل هميشه زودتر خوابيد، مريم روي يك تكه كاغذ نوشت: «يك جفت جوراب شيشه‌اي برايم بخر رضا» و روي كيفش چسباند.
زن صاحبخانه گفته بود: «رگ خواب شوهرم دست منه. تو نمي‌خواد نگران باشي. ميون اينهمه كه فرستادم تو چشمشونو گرفتي».
رضا گفت: «دوست ندارم با اين زنيكه بگردي». مريم آينه و موچين را كناري گذاشت. گفت: «اومده بود اينجا چيكار؟» مريم جلوي آينه ايستاد و به ابروهاش انگشت كشيد. رضا پشت سرش ايستاد و قلقلكش داد.
-خسته شدم بس كه گيساتو گوجه گنديده کردی يه بارم خيار درست كن باهاشون.
اگر وقت ديگري بود همراه رضا مي‌خنديد و گيسهاش را با يك سر تكان دادن روي شانه مي‌ريخت. چه مي‌شد اگر مي‌توانست به رضا بگويد. چه مي‌شد اگر رضا مي‌فهميد شصت هزار تومان در ماه پول كمي نيست. با آن پول مي‌توانستند دوباره به بچه فكر كنند. گفت:‌«مي‌خواي ببرمت پيش كوليه؟ سر راه مي‌تونيم باقالي داغ بخريم با گلپر برا اونم ببريم».
مريم سر تكان داد.
-پس اقلا يه استكان چايي برام بريز.
به گيسهاش بوسه زد. گفت: «حيف صورت قشنگت نيس با اين سرخاب سفيدابا رنگي كردي؟ پاكشون كن ببينمت خانومي». مريم اخم كرد. دستهاش را پس زد و به سمت آشپزخانه رفت. رضا دكمه‌ي ضبط را زد. شجريان خواند: «شبي كه ماه مراد از افق طلوع كند…». شب يادش باشد از رضا بپرسد جوراب شيشه‌اي كه قرار بود بخرد چه شد.
زن گفته بود: «يه دفعه ديگه اينورا پيداش شه مي‌دمش دست پليس. حال و حوصله‌ي دعوا مرافعه ندارم. ما كارمون قانونيه. مجوز داريم. اينو تو كله‌ي پوكش فرو كن».
رضا داد زد: «غلط كرده بي پدر با تو». بلندتر داد زد: «اگه اون بي پدر نمي‌تونه جلوي زنشو بگيره من مي‌تونم». مريم دست گذاشت به گونه‌ي كبودش و گريه كرد. رضا روبروش ايستاد.
- د آخه لامصب تو اگه از اين زندگي راضي نبودي به خودم مي‌گفتي. اگه پول مي‌خواستي به خودم مي‌گفتي. چر با آبروي من بازي كردي؟ چرا هرچي تو ذهنم ساخته بودم خراب كردي؟
زن صاحبخانه از بالاي پله ها داد زد: «اگه ندم اسباباتو شوهرم بريزه بيرون آدم نيستم». رضا داد زد: «نمي‌گي من تو اون اداره آبرو دارم؟ نمي‌گي اگه بلايي سرت بيارن بايد سرمونو بذاريم بميريم؟». دست انداخت به شانه هاش.
-يه چيزي بگو لامصب؟ آخه چرا؟
زن صاحبخانه از بالاي پله ها داد زد: «ولش كن دختره رو كشتيش». مريم دست گذاشت به دهانش و بالا آورد.

***
كولي گفته بود: «چشماش سگ دارن.خيلي باس مواظبش باشي».
رضا گفت: «كاش به حرفت گوش کرده بودم»  گفت: « آخه باورم نمي‌شد» و گفت: «تو بساطت عرق نداري؟». كولي چشمهاش را ريز كرد.
-مي‌خواي واسه چي؟
گفت: «زدمش». كولي ليواني پر كرد.
-همچين زدمش كه بالا آورد.
زن صاحبخانه گفت: «الهي دستش بشكنه كه اينطوري لت و پارت كرده».گفت: «فكر كرده چون زبون نداري هر بلايي بخواد مي‌تونه سرت بياره». ليوان آب قند را به دهان مريم نزديك كرد.
-رنگ به روت نمونده. بخور يه كم جون بگيري.
رضا ليوان را سر كشيد.
-اين چي بود؟ مزه‌ي زهرمار مي‌داد.
كولي ليوان را دوباره پر كرد و خنديد.
-جوشونده اس داشي. يه جوشونده‌ي مخصوص. ساخت خودمه. بخور برات خوبه.
رضا صورتش را ميان دستها پنهان کرد.
-نمي‌دونم كجا رفته. تقصير خودم شد. همچين زدمش كه بالا آورد.
زن صاحبخانه گفت: «بايد برسونيمت بيمارستان. حتما يه جاييت ناقص شده كه بالا مي‌آري. تو پك و پهلوتم زد؟». مريم سر تكان داد.
-طلاقتو بگير. با اين بر و رويي كه تو داري قول بت مي‌دم كار و بارت سكه شه. آقا بالاسر مي‌خواي چي‌كار؟
اگر رضا برمي‌گشت بهش مي‌گفت كه حاضر است بچه نداشته باشد اما سايه‌ي رضا بالاي سرش باشد.
رضا اسكناس را روي ميز انداخت. ناليد: «يه هزاري بت مي‌دم اگه بگي برمي‌گرده يا نه» و كف دستش را به سمت كولي گرفت. كولي گفت: «برمي‌گرده». مطمئن گفت و پول را كف دست رضا گذاشت.
-رو حرفت خيلي حساب مي‌كرد.
كولي خنديد و سر تكان داد. گفت: «زن رئيسم ديده بودش. تو اداره دست گرفته بودن كه زن لالوش رفته مدل شده وقتي شنيدم نمي‌دوني چه حالي شدم». كولي توي دستهاش ها كرد.
-چشماش سگ دارن بت گفتم داشي.
رضا به موهاش چنگ زد.
-كاش به حرفت گوش كرده بودم.

زن صاحبخانه گفت: «گوش نكردي كه. هي بت گفتم نگو بش». اگر رضا برمي‌گشت بهش مي‌گفت كه از اين به بعد هرچي بگويد گوش مي‌كند. بهش مي‌گفت كه ديگر ماشين لباسشويي نمي‌خواهد. مگر تا حالا خودش رختهاش را بد مي‌شسته است؟
گفت: «دو سال بود بش قول داده بودم ماشين لباسشويي براش بخرم. طفلي بس كه با آب سرد رخت شسته بود دستاش شده بود عينهو چوب خشك». ليوان را سرکشيد و دهانش را با پشت دست پاک کرد. گفت: «تقصير خودم بود يادم ‌رفت. يعني يادم كه بود …» چشمهاش را از نگاه كولي دزديد. گفت: «پدر بي پولي بسوزه».
اگر رضا برمي‌گشت بهش مي‌گفت كه ديگر جوراب شيشه‌اي هم نمي‌خواهد.
كولي گفته بود: «شب كه برگردي خونه‌اس بت قول مي‌دم».زن صاحبخانه از بالاي پله ها داد زد: «تو چقدر سرتقي دختر! بازم مي‌خواي برگردي تو همون زندگي نكبتي؟»رضا گفت: «فكر نمي‌كردم خونه باشي». كنارش زانو زد.
-الهي دستم بشكنه كه اينطوري زدمت.
گفت: «اينطوري نگام نكن با اون چشمات». دستش را روي صورتش گذاشت. گفت: «بزن». مريم لب گزيد و اشكهاش را خورد.
-آخه لامصب خودتو بذار جاي من. به رگ مرديم برخورده بود. نفهميدم چي كار كردم.
گيسهاش را كنار زد. گفت: «خيلي دوست دارم مريم». صاحبخانه از بالاي پله‌ها داد زد: «تا فردا شب مهلت دارين اين خونه رو خالي كنين». رضا جوابش را داد: «خالی می کنيم سگ خور». صاحبخانه بلندتر داد زد: «شنيدم سر و گوش زن لالتم مي‌جنبه. اينجا ديگه جاي شماها نيس. شنيدي؟ هري». رضا به سمت در خيز برداشت. گفت: «بی پدر». مريم دستش را كشيد.
-ديدي چي به روزمون آوردي؟
به ناله گفت. مريم دستهاش را به صورت خيس اشكش گذاشت. رضا سر تکان داد.
-دستم بشكنه اگه يه دفه ديگه بخوام دست روت بلند كنم.
چادر مريم را از گوشه‌ي اتاق برداشت. گفت: «اصلا گور پدر هرچي حرف مفته. بريم پيش كوليه؟ سر راه باقالي با گلپر مي‌خريم». مريم خنديد و گونه‌هاش چال افتاد.
بيرون باد سردي مي‌آمد.كولي توي دستهاش ها ‌كرد و ليوان جوشانده‌اش را سر ‌كشيد.
تهران-برگريز ۱۳۸۳

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
Aug
17

قاعده اين است كه نامه را با سلام و احوالپرسي آغاز كنند من اما سلامت نمي‌كنم. مي گذارم براي آنها كه تازه به تو رسيده‌‌اند. من كه مدتهاست با توام. بگذار كه حالت را هم نپرسم. مي گذارم براي آنها كه از حالت نمي‌دانند. تو به هر حال عزيز مني هرچند من شرم دارم از اينكه ذليخا باشم و تو اين را بهتر از هر كسي مي داني. اصلا من كه به احوالپرسي نيامده‌ام. آمده‌ام به قصد گلايه. آمده‌ام بگويم قرارمان اين نبود علي. من از تو بيشتر از اين‌ها انتظار داشتم. انتظار داشتم جلويشان محكم بايستي و بگويي: «من اين دختر را مي‌خواهم» مثل آن بار كه به پدرم گفتي.

پدر سبيل‌هاي بلندش را جويد و پوزخند زد.
- بچه‌هايمان را دست چه معلمي سپرده‌ايم. از كي تا حال معلم‌ها هم نظرباز شده‌اند؟
سرخ شدي و من نمي‌دانستم از شرم بود يا خشم.
- من با چشم سر به مهتاب نظر نكرده‌ام. كور هم كه باشم گل را از علف هرز تشخيص مي‌دهم.
پدر به قهقهه خنديد :«شعر هم كه مي‌گويي؟»
-ادبيات درس مي‌دهم.
پدر نخنديد.
- تظاهرات، خرابكاري… توي اين خط‌ها كه نيستي؟
- اگر حق باشد چرا كه نه؟
پدر به من نگاه كرد كه دورتر از شما سر به زير ايستاده بودم و اخم كرد.
- زبان تند و تيزي داري آقا معلم.
تو به من نگاه كردي كه دورتر از شما سر به زير ايستاده بودم و لبخند زدي.
- زباني كه حق را نگويد به درد ليسيدن بستني مي خورد آقا و با اين همه من دختر شما را مي‌خواهم.

تو اما نگفتي! پدر با نفرت نگاهت كرد. گفت: «آن وقت كه مي‌توانستي نخواستي خوشبختش كني. حالا كه ديگر…» و پوزخند زد. بي حرف رفتي و من بلند بلند گريستم.

زن نيستي كه حال و روز مرا بفهمي علي. مرد نيستم كه گريه نكنم و با اين‌حال در تمام سال‌هاي تنهايي هيچ‌كس گريه‌ي مرا نديد. حتي همان وقت كه پيغام دادي ديگر برنمي‌گردي.

پدر گفت :«از همان اول مي‌دانستم اين پدر نامرد براي تو شوهر نمي‌شود».
سبيل‌هاي بلندش را جويد. گفت: «زده به سرش مرتيكه. فكر كرده دخترم را از سر راه آورده‌ام». گفت: «يك چيزي بگو دختر؟ چرا ماتت برده؟ دنيا كه به آخر نرسيده». براي من رسيده بود. همان روز كه دوستت دست‌نوشته‌هايت را به من سپرد دنيا برايم به آخر رسيد. گفت: «اينها را پيش من امانت سپرده بود كه بدهم به چاپ‌خانه». دستي به ريش بلندش كشيد. گفت: «فكر كردم بهتر است شما زحمتش را…» و نگفت. شانه‌هايش لرزيد و گريست. من اما همان وقت گريه نكردم. نامه‌ي خداحافظي‌ات را هم كه خواندم گريه نكردم.
پدر گفت :«تو مي‌دانستي. به تو گفته بود. مگر نه؟» و با اخم نگاهم كرد.
به من نگفته بودي اما من مي‌دانستم. از همان روز كه همه‌ي داستان‌هايت را سوزاندي و دوربينت را براي تعمير بردي.
دست‌نوشته‌ها را در خلوت خواندم و گريستم. روي واژه‌ها دست كشيدم. جاي انگشتانت را بوسيدم. رد اشك‌هايت را گرفتم و گريستم.
گفتي: «اين داستان، روايت دارد» و خنديدي.
بغض كردم: «اين داستان نيست علي. اگر هم باشد داستان خوبي نيست».
گفتم: «خريداري نخواهد داشت».
لبخند زدي: «حرف دل كه فروشي نيست دختر. آنها كه بايد مي‌خوانند».
گريستم: «دلي كه از سنگ باشد تكليف حرفش هم معلوم است».
دستم را محكم فشردي و راست نگاهم كردي.
- دلم پيش توست يعني تو نمي‌داني؟
نگاهت نكردم. لب گزيدم تا گريه نكنم.
- تو دلت پيش قهرمانان داستانت است. برو بنويسشان. برو.
شانه‌هايم را گرفتي. صدايت بلندتر از هميشه بود.
- قهرمان اين داستان ماييم دختر. ماييم. مي‌فهمي؟
من نمي‌فهميدم. تا مدت‌‌ها نمي‌فهميدم ميان اين همه چرا تو؟
گفتي: «تو به من بگو ميان آن همه مسلمان چرا يك مسيحي؟»
با اخم گفتم: «چون زنده مي‌ماند. كسي به يك مسيحي كاري نداشت».
از ميان دندان‌هايت غريدي: «آنها با هركه طرفدارشان نبود كار داشتند».
- او به يك «هل من ناصر» آسماني پاسخ داد اما تو از كجا مي‌داني اين دعوت الهي است؟
به قهقهه خنديدي.
- ابليس هم همين‌ها را در گوش او زمزمه مي‌كرد وقتي به آن ندا لبيك گفت.
اخم كردم. دستم را گرفتي و با نگراني در چشم‌هايم نگاه كردي: «سراپا آتشي. حالت خوب است؟»
بر پيشاني‌ام كه بوسه زدي آتش درونم خنك شد. گفتي: «اگر تو راضي نباشي…». بغض كردم:«راحله رضايت داشت به رفتن محبوبش؟». به موهايت چنگ زدي و با كلافگي گفتي:«نمي‌دانم. باور كن نمي‌دانم. تاريخ مي‌گويد كه رضايت داشت».
من راحله‌ي عرب نبودم علي اما تو را دوست داشتم همان قدر كه راحله محبوبش را. حيله بسيار مي‌دانستم اما خدا شاهد است كه به كار نبستم. از برق چشم‌ها و لرزش صدايت فهميده بودم كه بي‌رضايت من هم خواهي رفت. نمي‌خواستم با دلي لرزان و پايي سست بروي. سكوتم را به رضايت تعبير كردي همان طور كه پدرم تعبير كرد.
گفت: «به درك كه رفت. خوشحالم كه قبل از ازدواج اين اتفاق افتاد».
از پنجره به بيرون نگاه كردم. پرنده‌ي سرخي روي شاخه‌ي درخت مي‌خواند.
گفتم: «يك روز بر مي‌گردد مگر نه؟»
پدر لاي در ايستاد. غريد: «به نفعش است كه ديگر بر نگردد».
من هميشه اميدوار بودم برگردي. حتي همان وقت كه دوستت خبر گم شدنت را آورد.
گفتم: «مگر شما با هم نبوديد؟ چه‌طور گم شد؟»
لبخند كم‌رنگي زد.
- من گم شدم خانوم. او راه را پيدا كرد.
راستي نامه هايت را پيدا كرده‌ام زرد و كهنه و تكه پاره. هر كدام را بيشتر از صد بار خوانده‌ام. برايت مي‌خوانمشان. مي‌خواهم به يادت بياورم كه قرارمان اين نبود. من مرد نيستم علي اما جلويشان مثل يك مرد ايستادم. به آن مردك كراواتي گفتم برود گم شود. به پدرم گفتم شوهرم برگشته و هنوز مرا مي‌خواهد. من اينهمه سال دنبالت نگشته‌ام كه حالا به يك تشر رهايت كنم. من راضي‌ام به اخمت، به دشنامت، به قهرت. همينقدر كه هستي راضي‌ام علي. به پدرم گفتم كه راضي نيستم به اين ازدواج. گفتم آن مردك كراواتي مي‌تواند كفنپوش مرا به خانه‌اش ببرد اما همان‌وقت هم من مهتاب توام. من اين همه سال دنبالت نگشته ام كه حالا بسپارمت به غريبه‌ها. به من گفته بودند اگر هم زنده باشي و اسير شده باشي اسمت توي ليست صليب سرخ نيست. به من گفته بودند خيال كنم مرده‌اي. حتي پيشنهاد كردند قبري برايت بكنند تا لااقل جايي براي گريستن داشته باشم اما من نيامده بودم كه گريه كنم. نه بعد از آن همه جستجو.
پدر مشت بزرگش را روي ميز كوبيد. استكان چاي لرزيد و چاي لب پر زد.
- تو معلوم هست چه مرگت است؟ از صبح تا شب سگ‌دو مي‌زني كه چه؟ ده سال گذشته دختر. ده سال. مي‌فهمي؟ استخوان‌هايش هم تا حال پوسيده.
گفتم: «من به استخوان‌هايش هم راضي‌ام. فقط پيدا بشود».
گفت: «كه چه؟ كه كارت اين بشود هر روز سر قبرش گريه كني؟»
من گريه نكردم حتي وقتي استخوان‌هايت هم پيدا نشد. گفتند عراقي‌ها مفقودالاثرها را بر نمي‌گردانند. گفتند ممكن است برايشان دردسر درست شود. گفتند رضايت بدهم به امضاي سند شهادتت. ندادم.
پدر داد زد: «به جهنم كه رضايت نمي‌دهي. پس انقدر كنج اين خانه بمان تا گيسهايت رنگ دندانهايت شود ببينم كي ديگر مي‌گيردت».
رضايت دادم درامد حاصل از چاپ كتابت را براي يافتن شهداي گمنام هزينه كنند. به تو گفته‌ام كه فروش خوبي دارد. نگفته ام؟ به تو گفته ام كه قرار است يك نمايشگاه از عكسهايت برپا شود. نگفته ام؟
گفتم: «ميان آن همه توپ و گلوله چه طور مي‌خواهي عكس بگيري و چيز بنويسي؟» و پا تند كردم.
خنديدي و ايستادي تا به تو برسم. نه همقدت بودم و نه همقدمت.
- مي‌روم كه ياد بگيرم.
گردن كشيدم تا در چشمهايت نگاه كنم. گفتم: «كي بر‌مي‌گردي علي؟». گفتم :«بر مي‌گردي علي مگر نه؟».
دست گذاشتي به شانه‌ام.
- دلم پيش توست و مرا به تو برمي‌گرداند.
دارم ازت متنفر مي‌شوم علي! قرارمان اين نبود. قرار نبود كه تو برگردي و دلت نباشد.  باور كن اصلا برايم مهم نيست كه پاهايت سر جايش نيست. مهم دلي است كه بايد باشد و نيست وگرنه دستم را پس نمي‌زدي وقتي مي‌خواستم ببوسم. صندلي را نمي‌چرخاندي وقتي زانو زدم كه خوب نگاهت كنم. من هيچ وقت همقد تو نمي‌شوم علي. تو هميشه يك سر و گردن از من بالاتري. شايد براي همين هم مرا نمي‌خواهي. اين ده سال فرصت خوبي بوده تا تو بفهمي من هم‌سر و هم‌شان خوبي برايت نيستم. قبول. نيستم اما به خدا من تغيير كرده‌ام. رشد كرده‌ام. سعي كرده‌ام كه لايقت باشم. نمي‌بيني؟ ما كه دروغ در كارمان نبود علي. بود؟ من اين همه راه نيامده‌ام تا آسايشگاه كه براي پاهايي كه نداري اشك بريزم. حتي نيامده‌ام كه به خاطر اين ده سال گله گزاري كنم. بعد از اينهمه سال خيال ندارم تو را به دست غريبه ها بسپارم تا تر و خشكت كنند. تو كه بهتر از همه بايد بداني عشقم اين است كه پرستاري‌ات را بكنم. حرفت را بشنوم. فرمانت را ببرم. دلت كجاست علي؟ آن بار دلت پيش من نبود و رفتي. حالا اگر بدانم دلت پيش من نيست، من مي‌روم و پشت سرم را هم نگاه نمي‌كنم. آمده‌ام همين يك سوال را از تو بپرسم: «با من ازدواج مي‌كني؟»

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment