این داستان به همراه چند داستان دیگرم از جمله آن شب بارانی و … برنده رتبه ی نخست جشنواره سراسری دانشجویان استان تهران شده است.
كولي گفته بود: «چشمهات سگ دارن».
رضا گفت: «به گور پدرش خنديده، بيپدر». مريم لب گزيد. دوباره گفت: «جرات داره وقتي من خونه ام بياد زرت و پرت كنه، بيپدر». از اين فحش خوشش ميآمد. هر وقت عصباني ميشد همين يك كلمه را تكرار ميكرد انگار فحش ديگري بلد نباشد و مريم ميدانست كه بلد است.
گفت: «ناكس چه زبوني ميريزه برا دويست تومن». خنديد: «دويست تومن بت ميدم اگه بگي من و اين خوشگله چند وقته با هميم». كولي كف دست مريم را بالا گرفت و نگاهش كرد. سياهي چشمهاش در هالهاي از مژههاي كوتاه سرمه كشيده سياهتر ديده ميشد. پلك نزد حتي يك بار. گفت: «به شيش ماه نميرسه. دو ماه و چند روز بيشتر نيس». مريم تند تند پلك زد و به رضا نگاه كرد.
-ناكس! فالگوش وايستاده بودي مگه نه؟
اسكناس را كف دست كولي گذاشت. مريم بازوي رضا را گرفت و بي صدا چيزي گفت. رضا خنديد: «بچه چي؟». كولي به شكم مريم نگاه كرد.
-خرجت بالا مي ره داشی.
رضا اسكناس را روي ميز گذاشت. كولي چشمهاش را ريز كرد و به كف دست مريم انگشت كشيد. صورتش را كه بالا آورد مريم از حالت نگاهش ترسيد. گفت: «اين خوشگله بچهاش نميشه». مطمئن گفت و دست برد به اسكناس. رضا مچ دستش را گرفت و اسكناس را از مشتش بيرون كشيد. گفت: «اين خوشگله دو ماهه حامله اس» و دستش را رها كرد. كولي تكان نخورد. مچ دستش را ماليد و مهرهها را از روي ميز جمع كرد. به چشمهاي مريم زل زد.گفت: «ميندازتش» مطمئن گفت و رفت. رضا زير لب گفت: «بي پدر» و به مريم نگاه كرد. نخنديد. سيگار را كه به لب برد دستهاش ميلرزيد.
گفت: «اينطوري نگام نكن با اون چشمات» و آتش سيگارش را روي نلبكي تكاند. يك وقت كه حال هردويشان بهتر بود بهش مي گفت كه از اين كار خوشش نميآيد. اينهمه جاسيگاري را به خاطر او دور و بر اتاق گذاشته بود. گفت: «اصلا ديگه حق نداري وقتي من نيستم درو رو اين مرتيكهي جلمبر وا كني. فهميدي؟» و دستش را گرفت و به طرف خود كشيد. گفت: «اصلا گور پدر هرچي صابخونه اس». كف دستش را قلقلك داد.
-كف دستهات چرا اينطور شده؟
مريم خنديد و گونههاش چال افتاد. يك شب كه حال رضا بهتر بود بهش ميگفت كه با آب سرد لباس شستن دستهاش را خراب ميكند. بعضي وقتها دستهاش انقدر كرخت ميشوند كه انگار مال خودش نيستند. شب مثل هميشه رضا زودتر به خواب رفت. روي يك تكه كاغذ نوشت: «وقتي با مداد مينويسي آستينهات رو بالا بزن آقا رضا» و به كيفش چسباند. لباسهاي خيس خورده هنوز توي تشت بودند.
زن گفته بود: «ما زنهاي شوهردارو قبول نميكنيم. ممكنه برامون دردسر درست شه. تو هم كه از شوهرت رضايت نامه نداري…». زن صاحبخانه گفت: «كاري نداره كه. تو فقط لباس هاي قشنگ ميپوشي بعد ميري يه چرخي ميزني توي سالن و برميگردي. خداييش فك كن كي بالاي لباس پوشيدن پول ميده تو اين دور و زمونه؟ اونم پول خوب». لبهاي خشكش را با زبان تر كرد و گفت: «اگه من معرفيت كنم قبول ميكنن. نصف نصف. قبوله؟» و دستهاي مريم را چسبيد. مريم لرزيد.
-فكرشو بكن ميتوني اون سرويس طلاي كارتيه رو كه نشونت دادم بخري . فكرشو بكن…
با آن پول ميتوانستند ماشين لباسشويي بخرند و دوباره به بچه فكر كنند. زن صاحبخانه دورش چرخيد.
-لازم نيست شوهر عنقت بدونه كه. چيكار داري بش بگي. تازه جرم نمي كني كه. خيلي از خانوماي سرشناس ميآن تماشا. من مطمئنم با اين بر و رويي كه تو داري….
زن گفته بود: «پس فردا شوهرت نياد اينجا عربده كشي وا. ازت امضا ميگيرم هرچي شد پاي خودت».
رضا از توي دستشويي داد زد: «فكر كرده نوبرشو آورده مرتيكه. يه زير زمين چل متري كه ديگه اين حرفا رو نداره». بلندتر داد زد: «بش ميگم ندارم ميگه به من مربوط نيس». مريم حوله را روي دستهاش انداخت و استكان چاي را گرفت طرفش. رضا گفت: «خوبه حالا بچه نداريم…» و دستش در هوا ماند. مريم استكان را روي قالي گذاشت و رفت.
-تو قهر كردي باز؟
مريم جواب نداد. گيسهاي بلندش را دور دست تاباند و ريز ريز گريه كرد.
-بابا جون من به كي بگم بچه نمي خوام ها؟
حوله را پرت كرد روي صندلي و كنارش نشست. چانه اش را بالا كشيد. گفت: «يه لباس گرم بپوش بزنيم بيرون. خسته نشدي از بس تو اين يه وجب جا شستي و سابيدي؟». لبهاي مريم لرزيد و بي صدا چيزي گفت. رضا اخم كرد.
-باز شروع نكن تو رو خدا مريم. يه كولي آسمون جل نفهم يه حرفي زده تو كرديش پيرهن عثمون.
بلند شد. گفت: «لوبيا با گلپر دوست داري؟». چادرش را آورد و دورش انداخت.
-آفرين دختر خوب پاشو بريم.
شانه هاي مريم ميلرزيد مثل سر كوچكش. رضا داد زد: «د آخه واسه چي گريه ميكني لامصب؟ يه بچه اونم تو اين وضع سگي كه…» چشمهاي گشادهي مريم را ديد و نگفت. گفت: «اينطوري نگام نكن با اون چشمات. تقصير خودته كه صدامو بلند ميكني ديگه». بلندش كرد. چادر را سرش انداخت و نگاهش كرد.گفت: «اصلا گور باباي هرچي كوليه».
کولي توي دستهاش ها كرد.
-دورهي ديويستي گذشته داشي. رفتيم تو كار سبز و قرمز.
رضا اسكناس پانصد توماني را روي ميز انداخت. گفت: «ناكس! هنوز يادشه». مريم نخنديد. كولي گفت: «چشماش سگ دارن». رضا دستهاي مريم را از زير ميز گرفت آنقدر محكم كه انگار ماهي اند و ليز مي خورند.
-اينو كه شيش سال پيشم گفتي يادته؟
گفت: «مخلص چشماشم هستم يه چيز تازه تر بگو». كولي به چشمهاي مريم خيره شد.
-انداختيش. مگه نه؟
شانه هاي مريم لرزيد. رضا گفت: «همون شب». آهسته گفت آنقدر كه كولي نشنيد.
-يه ديويستي بم بدهكاري داشي.
گفت: «دوا درمون كردي؟». مريم سر تكان داد و اشكهاش را پاك كرد. رضا ته سيگار را توي نلبكي له كرد.
-فايده داره؟
كولي خيره نگاهش كرد. اسكناس را از روي ميز برداشت و توي يقه اش چپاند. گفت: «دوسش داري؟». رضا به چشمهاي خيس مريم نگاه كرد .
-انقد كه نمي تونم اشكش رو ببينم. چشمهاي كولي تنگ شد.
-انقد كه اگه دوا درمونم فايده نداشت، باش بموني؟
بلند گفت و رفت. رضا نگاهش نكرد. زير لب گفت: «بي پدر». به مريم نگاه كرد. گفت: «لوبيا ميخوري؟» صداش ميلرزيد. مريم چادر را از شانه هاش به سر كشيد و بيرون دويد.
زن گفته بود: «موندم چرا قبولت كردم. اينهمه دختر خوشگل مجرد ميآن التماسم ميكنن وا… بس كه چشمات سگ دارن».
رضا گفت: «غلط كرده بي پدر» و ته چاي را هورت كشيد و استكان را برعكس توي نلبكي گذاشت. اگر قهر نبودند حتما بهش ميگفت كه اين كارش را دوست ندارد. بهش ميگفت خيلي وقتها مجبور ميشود با سيم جاي لبه هاي استكان را از روي نلبكي پاك كند. رضا گفت: «ميخواد برا من مامور بياره بي پدر. هنوز به سال نكشيده قراردادش». مريم روبروي آينه ايستاد و گيسهاش را باز كرد. چشمهاي رضا دنبالش بود. گفت: «بزن دكمهي اون ضبطو خانومي». نزد. گوشهي اتاق نشست و سيني عدس را روي پايش گذاشت. شجريان خواند: «خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز…». رضا پشت سرش نشست. دست برد به گيسهاش.
-ميخواي ببافم؟
مريم سر تكان داد. گيسهاش را دور دست تاباند و بالاي سر جمع كرد. هر وقت ديگري بود با شادي شانه را به دست رضا ميداد و با قلقلك هاي گاه گاهش ريسه ميرفت.
-ميخواي برات فال بگيرم؟
چقدر دلش ميخواست كنار رضا چمباتمه ميزد تا برايش فال باز كند. بعضي وقتها تمام شب برايش ميخواند. رضا از بالاي سرش جست زد. دستش را گرفت و گفت: «خانوم جان. تو رو سر جدت بده فالت بگيرم خانوم جان. ثواب داره. زنم بام قهر كرده خانوم جان…» و نتوانست جمله اش را تمام كند. مريم ريسه رفت و او را هم به خنده انداخت. به گيسوانش بوسه زد. گفت: «اصلا گور پدر هرچي بچه اس». شجريان هنوز ميخواند: «به نااميدي از اين در مرو بزن فالي…». شب حتما يك طوري به رضا ميگفت كه كار خوبي پيدا كردهاست. ميگفت كه با پولش ميتوانند دوباره به بچه فكر كنند. شب وقتي رضا مثل هميشه زودتر خوابيد، مريم روي يك تكه كاغذ نوشت: «يك جفت جوراب شيشهاي برايم بخر رضا» و روي كيفش چسباند.
زن صاحبخانه گفته بود: «رگ خواب شوهرم دست منه. تو نميخواد نگران باشي. ميون اينهمه كه فرستادم تو چشمشونو گرفتي».
رضا گفت: «دوست ندارم با اين زنيكه بگردي». مريم آينه و موچين را كناري گذاشت. گفت: «اومده بود اينجا چيكار؟» مريم جلوي آينه ايستاد و به ابروهاش انگشت كشيد. رضا پشت سرش ايستاد و قلقلكش داد.
-خسته شدم بس كه گيساتو گوجه گنديده کردی يه بارم خيار درست كن باهاشون.
اگر وقت ديگري بود همراه رضا ميخنديد و گيسهاش را با يك سر تكان دادن روي شانه ميريخت. چه ميشد اگر ميتوانست به رضا بگويد. چه ميشد اگر رضا ميفهميد شصت هزار تومان در ماه پول كمي نيست. با آن پول ميتوانستند دوباره به بچه فكر كنند. گفت:«ميخواي ببرمت پيش كوليه؟ سر راه ميتونيم باقالي داغ بخريم با گلپر برا اونم ببريم».
مريم سر تكان داد.
-پس اقلا يه استكان چايي برام بريز.
به گيسهاش بوسه زد. گفت: «حيف صورت قشنگت نيس با اين سرخاب سفيدابا رنگي كردي؟ پاكشون كن ببينمت خانومي». مريم اخم كرد. دستهاش را پس زد و به سمت آشپزخانه رفت. رضا دكمهي ضبط را زد. شجريان خواند: «شبي كه ماه مراد از افق طلوع كند…». شب يادش باشد از رضا بپرسد جوراب شيشهاي كه قرار بود بخرد چه شد.
زن گفته بود: «يه دفعه ديگه اينورا پيداش شه ميدمش دست پليس. حال و حوصلهي دعوا مرافعه ندارم. ما كارمون قانونيه. مجوز داريم. اينو تو كلهي پوكش فرو كن».
رضا داد زد: «غلط كرده بي پدر با تو». بلندتر داد زد: «اگه اون بي پدر نميتونه جلوي زنشو بگيره من ميتونم». مريم دست گذاشت به گونهي كبودش و گريه كرد. رضا روبروش ايستاد.
- د آخه لامصب تو اگه از اين زندگي راضي نبودي به خودم ميگفتي. اگه پول ميخواستي به خودم ميگفتي. چر با آبروي من بازي كردي؟ چرا هرچي تو ذهنم ساخته بودم خراب كردي؟
زن صاحبخانه از بالاي پله ها داد زد: «اگه ندم اسباباتو شوهرم بريزه بيرون آدم نيستم». رضا داد زد: «نميگي من تو اون اداره آبرو دارم؟ نميگي اگه بلايي سرت بيارن بايد سرمونو بذاريم بميريم؟». دست انداخت به شانه هاش.
-يه چيزي بگو لامصب؟ آخه چرا؟
زن صاحبخانه از بالاي پله ها داد زد: «ولش كن دختره رو كشتيش». مريم دست گذاشت به دهانش و بالا آورد.
***
كولي گفته بود: «چشماش سگ دارن.خيلي باس مواظبش باشي».
رضا گفت: «كاش به حرفت گوش کرده بودم» گفت: « آخه باورم نميشد» و گفت: «تو بساطت عرق نداري؟». كولي چشمهاش را ريز كرد.
-ميخواي واسه چي؟
گفت: «زدمش». كولي ليواني پر كرد.
-همچين زدمش كه بالا آورد.
زن صاحبخانه گفت: «الهي دستش بشكنه كه اينطوري لت و پارت كرده».گفت: «فكر كرده چون زبون نداري هر بلايي بخواد ميتونه سرت بياره». ليوان آب قند را به دهان مريم نزديك كرد.
-رنگ به روت نمونده. بخور يه كم جون بگيري.
رضا ليوان را سر كشيد.
-اين چي بود؟ مزهي زهرمار ميداد.
كولي ليوان را دوباره پر كرد و خنديد.
-جوشونده اس داشي. يه جوشوندهي مخصوص. ساخت خودمه. بخور برات خوبه.
رضا صورتش را ميان دستها پنهان کرد.
-نميدونم كجا رفته. تقصير خودم شد. همچين زدمش كه بالا آورد.
زن صاحبخانه گفت: «بايد برسونيمت بيمارستان. حتما يه جاييت ناقص شده كه بالا ميآري. تو پك و پهلوتم زد؟». مريم سر تكان داد.
-طلاقتو بگير. با اين بر و رويي كه تو داري قول بت ميدم كار و بارت سكه شه. آقا بالاسر ميخواي چيكار؟
اگر رضا برميگشت بهش ميگفت كه حاضر است بچه نداشته باشد اما سايهي رضا بالاي سرش باشد.
رضا اسكناس را روي ميز انداخت. ناليد: «يه هزاري بت ميدم اگه بگي برميگرده يا نه» و كف دستش را به سمت كولي گرفت. كولي گفت: «برميگرده». مطمئن گفت و پول را كف دست رضا گذاشت.
-رو حرفت خيلي حساب ميكرد.
كولي خنديد و سر تكان داد. گفت: «زن رئيسم ديده بودش. تو اداره دست گرفته بودن كه زن لالوش رفته مدل شده وقتي شنيدم نميدوني چه حالي شدم». كولي توي دستهاش ها كرد.
-چشماش سگ دارن بت گفتم داشي.
رضا به موهاش چنگ زد.
-كاش به حرفت گوش كرده بودم.
زن صاحبخانه گفت: «گوش نكردي كه. هي بت گفتم نگو بش». اگر رضا برميگشت بهش ميگفت كه از اين به بعد هرچي بگويد گوش ميكند. بهش ميگفت كه ديگر ماشين لباسشويي نميخواهد. مگر تا حالا خودش رختهاش را بد ميشسته است؟
گفت: «دو سال بود بش قول داده بودم ماشين لباسشويي براش بخرم. طفلي بس كه با آب سرد رخت شسته بود دستاش شده بود عينهو چوب خشك». ليوان را سرکشيد و دهانش را با پشت دست پاک کرد. گفت: «تقصير خودم بود يادم رفت. يعني يادم كه بود …» چشمهاش را از نگاه كولي دزديد. گفت: «پدر بي پولي بسوزه».
اگر رضا برميگشت بهش ميگفت كه ديگر جوراب شيشهاي هم نميخواهد.
كولي گفته بود: «شب كه برگردي خونهاس بت قول ميدم».زن صاحبخانه از بالاي پله ها داد زد: «تو چقدر سرتقي دختر! بازم ميخواي برگردي تو همون زندگي نكبتي؟»رضا گفت: «فكر نميكردم خونه باشي». كنارش زانو زد.
-الهي دستم بشكنه كه اينطوري زدمت.
گفت: «اينطوري نگام نكن با اون چشمات». دستش را روي صورتش گذاشت. گفت: «بزن». مريم لب گزيد و اشكهاش را خورد.
-آخه لامصب خودتو بذار جاي من. به رگ مرديم برخورده بود. نفهميدم چي كار كردم.
گيسهاش را كنار زد. گفت: «خيلي دوست دارم مريم». صاحبخانه از بالاي پلهها داد زد: «تا فردا شب مهلت دارين اين خونه رو خالي كنين». رضا جوابش را داد: «خالی می کنيم سگ خور». صاحبخانه بلندتر داد زد: «شنيدم سر و گوش زن لالتم ميجنبه. اينجا ديگه جاي شماها نيس. شنيدي؟ هري». رضا به سمت در خيز برداشت. گفت: «بی پدر». مريم دستش را كشيد.
-ديدي چي به روزمون آوردي؟
به ناله گفت. مريم دستهاش را به صورت خيس اشكش گذاشت. رضا سر تکان داد.
-دستم بشكنه اگه يه دفه ديگه بخوام دست روت بلند كنم.
چادر مريم را از گوشهي اتاق برداشت. گفت: «اصلا گور پدر هرچي حرف مفته. بريم پيش كوليه؟ سر راه باقالي با گلپر ميخريم». مريم خنديد و گونههاش چال افتاد.
بيرون باد سردي ميآمد.كولي توي دستهاش ها كرد و ليوان جوشاندهاش را سر كشيد.
تهران-برگريز ۱۳۸۳
