گفتم :«تا حالا فكر ميكردم مردا مي رن خواستگاري زنها. ظاهرا در مورد من قضيه برعكس شده» و با سرانگشت صورت بچه را نوازش كردم. ريحانه لبهاش را با غيظ جمع كرد و گفت: « جاي اين اراجيف ببين خوشت ميآد؟». بي آنكه به نقطه اي كه با دست نشان مي داد نگاه كنم، گفتم: «آشپزيش خوبه؟ خونه داريش چه طور؟». آمد طرفم و خيره نگاهم كرد: «جدا كه خيلي بي مزهاي».
- قرار نيست به مذاق همه خوش بيام.
و بچه را توي بغلش گذاشتم و راه افتادم. دنبالم دويد. گفت: « چرا نميفهمي ستاره؟ من فقط به خاطر تو اين كارو كردم».
- خيلي ممنون اما كار خوبي نبود.
و قدمهايم را تندتر كردم. هنوز دنبالم ميدويد. دلم سوخت. با آن كفشهاي پاشنه بلند و بچه اي كه در بغل داشت دويدن برايش مشكل بود. چرخيدم و منتظر ماندم. نزديك كه رسيد گفت: «يعني اصلا شبيه نيست؟». با عصبانيت نگاهش كردم. بچه را از توي بغلش بيرون كشيدم و با گامهاي بلند راه افتادم. از كنار استيشن كه گذشتيم جواب سلام پرستارها را به آهستگي دادم تا توجه مرد سفيدپوش و تنومندي را كه سرگرم نوشتن بود به خود جلب نكنم. ستاره به زحمت سرش را نزديك گوشم آورد: «هنوزم مي گي شبيه نيست؟».
گفتم: «من از شباهت بيزارم» و با شرم نگاهش كردم. گفت: «از آنها كه شبيه سازي مي كنند بيزار باش ستارهي من. آنها كه حتي عشق را هم شبيه سازي ميكنند» و با عشق نگاهم كرد. گفتم: «كاش من شبيه تو بودم يوسف». در چشمهايم خنديد: «من هر روز خود را شبيه تر به تو مي يابم ستاره».
گفتم: «شما چقدر شبيه يوسف من هستيد». ريحانه دستهايش را با شوق در هوا تكان داد: «معرفي ميكنم: آقاي دكتر فاضل. ايشون هم خانوم دكتر ستاري» و انگشتش را به سمت من نشانه رفت. لبخند زد و شباهتش به يوسف بيشتر شد. گفتم: « هر چي مي كشم از دست تو مي كشم ريحانه».
-اميدوارم دعوت منو براي شام رد نكنيد.
جرعه اي نوشابه سر كشيدم :«اما شما اصلا شبيه يوسف من حرف نميزنيد». قاشق و چنگال را در بشقاب گذاشت و به من خيره شد: «مهم نيست. لطفا آرزو كنيد». با تعجب نگاهش كردم. گفت: «چه چشمهاي قشنگي داريد». به سرعت چشمهايم را بستم. دوباره گفت: «لطفا آرزو كنيد تا اين مژه از گونهتان پايين نلغزيده».
گفتم: «به من قول بده كه آرزوي كسي جز من نباشي يوسف». روبرويم نشست.
-قول ميدهم كه در آرزوي كسي هم جز تو نباشم.
- و بي من آرزويي هم نكني.
و دست به صورتش دراز كردم.
ريحانه دستم را گرفت.
- اينطوري فقط خودت را داغون مي كني. اينهمه سال دربهدري بس نيست؟ به خدا من فقط به خاطر خودت ميگم. اون مرد اگه واقعا تو رو ميخواس…
داد زدم: «توهين نكن ريحانه».
و در اتاق را باز كردم. پدر سر راهم ايستاد:« كجا داري مي ري دختر؟ هيچ مي دوني كجا داري ميري؟»
گفتم: «اينقدر به كار من كار نداشته باش ريحانه».
گفت: «از اون روز كه توي بيمارستان سر راه من قرار گرفتيد توي هيچ كاري تمركز ندارم».
گفتم: «به جهنم».
ريحانه محكم توي صورتش زد.
- تو جدي نگفتي ستاره؟
-اتفاقا خيلي هم جدي گفتم.
پدر روي زمين تا شد.
- كمرم رو شكستي دختر.
گفتم: «يوسف من همين روزها بر ميگرده. يعني نمي دونستيد؟»
سرش را روي دستهايش گذاشت: « باور نميكنم مال من نباشي».
اخم كردم: « از اول هم نبودم».
گفت: «منتظرم مي ماني مگر نه؟»
بغض كردم: «عشقت را از من بگير يوسف. ترجيح ميدهم يعقوب باشم و در فراقت كور شوم تا زليخا باشم و از قلبت دور».
-تو همراه هميشه عزيز مني.
گفتم: « اگر تو نباشي…»
آهسته گفت: «دنيا نباشد» و شانه هاي پهنش لرزيد. سردم شد. در دستهايم ها كرد :«قرار نيست كه بر نگردم. باور كن».
گفتم :« قرارمون اين نبود ريحانه. منو آوردي پيش روانپزشك كه چي؟ خيال كردي من ديوونم؟»
-باور نمي كنه كه يوسف برنميگرده.
پدر با ترحم نگاهم كرد.
-شك دارم كه همهي اينها زاييدهي ذهنش نباشه.
گفتم: «اين داستان رو بعد از رفتن يوسف نوشتم. تاريخ هم زدم. دليل از اين روشن تر؟». گفت: «چرا چيزي دربارهي اين كتاب به من نگفتيد؟» و به ريحانه نگاه كرد. گفتم: «چيزي نپرسيديد». ريحانه چادرش را چنگ زد: «هيچكدوم از ما يوسف رو نديديم. هر چي ازش ميدونيم در حد تعريفهاي ستاره اس».
گفت: «با من ازدواج ميكني؟». به سرعت از روي نيمكت بلند شدم.
- چه طور با تو ازدواج كنم وقتي با يوسف پيمان همسري بسته ام؟
پدر داد زد: «ببينم وقتي گيسهات رنگ دندونات شد كدوم خري حاضر مي شه بگيردت». لبخند زدم: «خر كه البته زياده اما من به عنوان يه انسان حاضر نمي شم با يه خر زندگي كنم». ريحانه بچه را روي دوش انداخت و به زحمت جلوي خندهاش را گرفت و گفت: « فكر كرده هميشه همينقدر جوون و خوشگله. خواب ديدي خير باشه».
گفتم: «خواب ديده ام يوسف. خواب بدي ديده ام».
لبخند نزد: «من تعبير اين رويا را ميدانم».
سرآسيمه بازويش را گرفتم.
-قحطي يا خشكسالي؟
زمزمه كرد: «ناامني! ستارهي من. نا امني».
گفتم: «كجا ميروي يوسف؟»
پاسخي نداد. گفتم : «تو خودت خواستي كه تعبير اين رويا باشي يوسف» و گريستم. بر گيسوانم بوسه زد: « قحطي زده را ميشود به پياله اي گندم سير كرد اما نا امني، ستارهي من…»
ناليدم :«از من نخواه به چيزي رضايت بدهم كه دلم بر آن رضا نيست».
خبر بازگشت يوسف را ريحانه برايم آورد.
گفت: «پاك فراموشم كردي. حتي يه زنگ بهم نمي زني بي معرفت» و در آغوشم كشيد.
گفتم: «مدتها بود خودم رو فراموش كرده بودم». گفت: «به خدا فكر نميكردم اينطور باشه… باور كن نمي دونستم كه…» و هق هق كرد. گفتم: «مطمئن بودم كه برمي گرده». به چشمهاي خشكم نگاه كرد.
- لوازمش رو به آدرس تو فرستادن. الان پيش پدرته.
گفتم: «من به عشق تو دلخوشم يوسف و همين برايم كافيست».
تهران- برف ريز ۸۳
Archive for » اکتبر, 2005 «
Oct
17
دستهبندی: داستان
Leave a Comment
