ای تبسم تو انعکاس آفتاب،
در حيات من
بيشتر بتاب!
Archive for » 2006 «
آرزو فقط آرزوی علی نبود. آرزوی یک محله بود. شاید هم یک شهر. هیچ کس باور نمی کرد آرزوی علی از دست برود همانطور که هیچ کس باور نمی کرد علی آرزوی دیگری داشته باشد.
حبیب داد زد: «خان جان، بیا ببین چه مستاجر خوبی برای اتاقمان پیدا کرده ام» و از پله های ایوان بالا دوید. خان جان گفت: «چه کاره است؟ از کجا آمده؟چند وقت می ماند؟» و از پشت پنجره به علی خیره شد که میان حیاط ایستاده بود و به دو درخت نارنج نگاه می کرد.
آرزو گفت: «آنکه هیچ گل ندارد مال حبیب است و این یکی که پر از شکوفه است مال منست. مال حبیب را خان جان چیده تا مربای بهار نارنج درست کند اما من مال خودم را نگذاشتم دست بزند تا میوه بدهد». علی دستش را سایه بان چشمها کرد و به سمت صدا چرخید. آرزو گفت: «یک وقت به سرتان نزند گلبرگهایش را لای کتاب بگذارید ها گفته باشم». علی جلوتر رفت. دستش را انداخت و به انبوه گیسوان طلایی نگاه کرد. خان جان گفت: «برای خودش عاقله مردیست. خدا کند بی دردسر هم باشد». حبیب نیشخند زد: «خطاط است. شاگرد می گیرد و اموراتش را می گذراند. یک مستمری بخور و نمیر هم از پدرش دارد. روی هم رفته آدم خوبی به نظر می رسد به خصوص که…». آرزو نفس زنان از راه رسید و دستهایش را دور کمر خان جان گره کرد: « گمانم این رفیق تو لال است حبیب. یک قدر دیگر زیر این آفتاب بماند ناقص عقل هم می شود». حبیب گفت: «مارمولک! هنوز از راه نرسیده تو از کجا فهمیدی که لال است؟» خان جان با تعجب پرسید: «لال است؟». آرزو گیسهای طلایی اش را دور دست تاباند و ابروهایش را بالا برد: «آدم باید لال باشد که وقتی به یک دختر خوشگل می رسد سلام نکند» و از مطبخ بیرون رفت. حبیب به خان جان نگاه کرد و خندید. خان جان دستش را به صورتش گذاشته بود و نچ می کشید.
خرم شیشه مشروبش را از روی میز برداشت. لیوان را پر کرد و به لب برد اما قبل از آنکه بنوشد دوباره توی بطری برگرداند. عادت همیشگی اش بود. به قول خودش پنجاه سال تمام با مشروب زندگی کرده بود. طول می کشید تا قبول کند که باید مشروب را برای همیشه ترک کند. خیلی سعی کرده بودند حالی اش کنند که دیگر قادر به تحمل حتی یک قطره از آن مایع گزنده نیست اما زیر بار نرفته بود. یک بار که علی رغم همه توصیه ها و سفارش ها سعی کرده بود مشروب بنوشد انقدر استفراغ کرد که دیگر چیزی از هیبتش باقی نماند. علی از پنجره به بیرون نگاه کرد و آه کشید. مادام سرجیک دستمالش را روی سر خرم پرتاب کرد: «میزم را کثیف کردی خرس گنده». خرم دستمال را روی میز کشید و گفت: «از من می شنوی علی جان، این جستجو را تمام کن. زن جماعت ارزش این چیزها را ندارد به خدا. همین من. زن اولم خوب که سرکیسه ام کرد ولم کرد و نمی دانم رفت کدام گوری. هنوز هم که هنوز است ازش بی خبرم. اصلا نمی دانم زنده است یا مرده. زن دومم هم…». مادام سرجیک چین دامن گشادش را صاف کرد و به خرم براق شد :«تو نمی توانی ساکت باشی؟ بیشتر از هزار دفعه زندگی نامه ات را ریخته ای بیرون ». خرم دستش را با حرص در هوا تکان داد و از پشت میز بلند شد. مادام سرجیک کنار علی ایستاد و خم شد تا نوشته ای را که علی به دستش داد بخواند: «آرزو هر زنی نیست». مادام لبخند زد: «معلوم است که هر زنی آرزوی علی نیست». کریم که تا آن وقت ساکت گوشه ای نشسته بود دست به شانه علی گذاشت و آهسته گفت: «فردا از نو می گردیم. بالاخره یک جایی توی همین شهر است». مادام سرجیک گفت: «ممکن است توی این چند سالی که علی نبوده از این شهر رفته باشند. من به دوستانم توی شهرهای دیگر سپرده ام اما مشکل اینجاست که اسم و رسمشان را نمی دانیم. اگر لااقل نام فامیلشان را داشتیم یا اصلیتشان را می دانستیم…». علی نوشت: «من فقط شش ماه در خانه شان زندگی کردم. فامیلشان را نمی دانم چه بود. اصلیتشان را هم. اتاق می خواستم که برادرش را نشانم دادند». خرم با لیوان پر مشروب بین دو لنگه در ایستاد.
- گفتی که گیسهایش طلایی بود ها؟ همین؟ از کجا می دانی که رنگشان نکرده بود؟
مادام سرجیک داد زد: «خفه شو خرم». علی نوشت: «آرزو فقط شانزده سال داشت».
آرزو فقط شانزده سال داشت که عاشق علی شد. هیچ کس باور نمی کرد علی این عشق را جدی بگیرد. همانطور که هیچ کس باور نمی کرد عشق آرزو جدی باشد.
حبیب روی فرش کهنه ایوان نشست و به حرکت قلم نگاه کرد.
- این وروجک، خواهرم را می گویم. ول کن نیست. می خواهد خط یاد بگیرد. گفتم سرت شلوغ است. از دیشب یکبند گفته که باید یاد بگیرد. حالا اگر وقت نداری یا …
آرزو کنار علی نشست و به حرکت قلم نگاه کرد. علی سر بلند نکرد. دستش زیادی لرزید و قلم زیادی چرخید و کلمه را بد نوشت. آرزو زیر لب خندید. گفت: «یک غلط داشتید آقا معلم. نوزده. حالا نوبت منست» و کف دست کوچکش را به سمت علی گرفت. علی سر بلند نکرد. حبیب گفت: «اگر دیدی خنگ است و یاد نمی گیرد عذرش را راحت بخواه. رو در بایستی نکنی ها علی جان». آرزو داد زد: «حسود» و روی کاغذ خم شد. آبشار طلایی روی کاغذ ریخت. علی صفحه را نمی دید. آرزو خندید: «آخر چی بنویسم؟ شما که هنوز سرمشق نداده اید آقا معلم». علی نخندید. دستش را مشت کرد تا نلرزد. قلم را گرفت. نوشت: «من علی هستم». آرزو نوشت: «من علی هستم». بد خط نوشت. علی سر تکان داد. از نو نوشت: «من علی هستم، نه آقا معلم». هنوز سر بلند نکرده بود. آرزو خندید. نوشت: «من علی هستم، نه آقا معلم». علی بی صدا خندید. خان جان داد زد: «آرزو کجایی؟ باید بادمجان پوست بکنی». آرزو نشنید یا شنید و محل نکرد. نوشت: «آ…ر…ز…». گفت: «واو را خوب بلد نیستم. دوباره سرمشق می دهید؟». علی نوشت: «صدایت می کنند». چشمهای آرزو به شیطنت برق زد. گفت: «نروید ها. همینجا باشید. تا دو دقیقه دیگر بر می گردم. پوست بادمجان ها را که کلفت بکنم خان جان چاقو را از دستم می گیرد و غر می زند که پدر من هم بلد بود اینطوری بادمجان پوست بگیرد» و به سمت مطبخ خانه دوید. علی با دهان بسته خندید و به باران گیسوان طلایی نگاه کرد که در هوا می رقصید.
روی صندلی اتوبوس کنار هم نشسته بودند. کریم گفت: «چرا اینهمه سال دنبالش نگشتی؟ چرا بعد از اینهمه سال…». علی روی شیشه دم کرده اتوبوس انگشت کشید.
- باید اول دنبال خودم می گشتم.
کریم دستهایش را بغل کرد: «پیدا کردی؟». علی سرتکان داد: «بدون آرزو محال بود ». کریم دیگر چیزی نپرسید. آهسته گفت: «نمی دانم اگر من هم آرزوی تو را داشتم همینقدر دنبالش می گشتم؟». به میدانگاهی رسیدند. علی نوشت: «اینجا مادام سرجیک مرا دید». کریم خندید: «می دانم. ناغافل از پشت سر صدایت کرد که هی تو… تو هم ترس برت داشت که این زنیکه چاق بی قواره از من چه می خواهد. او هم با آن راه رفتن اردک وارش آمد سمتت و صاف توی چشمهایت زل زد و پرسید که جایی برای ماندن داری یا آواره ای…». علی خندید و سر فرود آورد. کریم دستش را در هوا تکان داد.
- این کار همیشگی اش است. دنبال بی خانمان هایی مثل ما می گردد. خیال می کنم اینطوری بار گناهانش را سبک می کند.
علی نوشت: «پس باید گناهکار قهاری بوده باشد». کریم خندید. علی روی شیشه دم کرده نوشت: «آرزوی من بی گناه بود». کریم به سرعت پرسید: «چرا می خواهی پیدایش کنی علی؟ شاید ازدواج کرده باشد… شاید اصلا تو را به یاد نیاورد. فکر اینها را کرده ای؟». روی علی به سمت پنجره بود و کریم ندید که صورتش درهم رفت.
- فقط می خواهم بدانم که خوشبخت است یا نه.
- و اگر بود؟
علی به چشمهای کریم نگاه کرد.
- آرام می شوم.
- و اگر نبود؟
- برای خوشبختی اش دعا می کنم.
کریم با شماتت گفت: «دروغگوی خوبی نیستی علی. تو می خواهی بدانی هنوز دوستت دارد یا نه. می خواهی بدانی هنوز عاشقت هست یا نه. تو این را می خواهی بدانی». شانه های علی لرزید اما گریه نکرد.
آرزو فقط عاشق علی نبود. مرهمی بود بر زخمهای نادیده و دردهای ناگفته. با اینهمه علی نمی توانست به خودش اجازه ابراز علاقه بدهد همانطور که نمی توانست به ابراز علاقه آرزو پاسخ بدهد.
حبیب لب حوض نشست. گفت: «به سلامتی» و لیوانش را بالا برد. بوی خوش کباب در خانه پیچیده بود. خان جان داد زد: «جای زهرماری خوردن ببین جگر ها نسوخته باشند» و به علی و آرزو چشم دوخت و ابروهایش را در هم کشید. حبیب غر زد: «خان جان، ما که همیشه آب شنگولی نمی خوریم. یک بار هم که می خوریم توی خانه می خوریم که جلوی چشم خلق الله نباشد. تو را روح آقام هی نگو زهر ماری، زهر ماری. کوفتمان می کنی». خان جان سر تکان داد: «پتو و تشکت را جدا کردم. از امشب توی آن اتاق کوچک ته راهرو می خوابی. تا چهل روز زندگیمان نجس و پاکی دارد». حبیب شانه بالا انداخت. سیخهای لای نان را میان سفره گذاشت و کنار علی نشست. آهسته گفت: «به حرفهای این خان جان ما گوش نکن یک کم پیر شده». علی سر تکان داد. حبیب گفت: «امشب پا هستی یا نه؟ با دخترهای خوشگل مجلس داریم. کم از معرفتمان می آد بهت نگیم. اگر باشی خوش می گذرد» و به چشمهای علی نگاه کرد که دو کاسه خون شده بود. آرزو به دستهای علی نگاه کرد که می لرزید. حبیب سر در گوش علی فرو برد و چیزی گفت. علی بی حرف به اتاقش رفت و در را بست. خان جان روی پایش زد: «قدرت خدا را می بینی؟ این جوانی که نه پدر دارد و نه مادر اینطور نماز خوان و مومن می شود، نوه من که هفت پشتش نمازی بوده اند…» و جمله اش را ناتمام گذاشت و آه کشید. حبیب یک سیخ جگر به نیش کشید.
- نماز خواندنش را تو از کجا دیدی خان جان؟
خان جان بغ کرد.
- ندیدم. ندیدم حتی یک بار به آرزو نگاه کند. ندیدم یک بار سرش را بلند کند. معلوم است که نمازی است.
و گفت: «این سیخ را ببر برای علی».
آرزو به سرعت گفت: «علی جگر نمی خورد».
حبیب و خان جان با تعجب نگاهش کردند. آرزو بریده بریده گفت: «یعنی حالا نمی خورد» و لب حوض نشست و دستش را توی آب فرو برد. لب گزید تا اشکهایش پایین نریزد. علی اجازه داد تا اشکهایش فرو بریزند.
علی به کنده های باقیمانده از سه درخت نارنج دست کشید و بغضش را فرو خورد. یکی از کنده ها از آن دو تای دیگر باریکتر بود و چنان محکم دور کنده دیگر تاب خورده بود که نتوانسته بودند مثل بقیه از ریشه جدایش کنند. علی به باقیمانده تنه درخت دست کشید و دستش را بویید. به کریم که بی حرف کنارش ایستاده بود و نگاهش می کرد، گفت: «این درخت منست. آرزو کاشت». مادام سرجیک مانتوی گشادش را روی یکی از کنده ها انداخت و رویش نشست. کریم به خانه مخروبه نگاه کرد:
- یعنی حالا آرزو کجاست؟
علی روی زمین تا شد: «حرفهایم را اینجا خاک می کردم». کریم مشتش را در هوا تکان داد: «یک چیزی بگویم ناراحت نشوی علی ها. خیلی بی عرضه بودی. آدم می شود اینقدر عاشق باشد و به همین راحتی بگذارد…». مادام سرجیک سر تکان داد: «آدم وقتی اینقدر عاشق باشد به همین راحتی می گذارد». کریم پوزخند زد: «ببخشید ولی همه تان یک جورهایی خلید. من به محض اینکه فهمیدم نامزدم با یکی دیگر…» و لب گزید و ساکت شد. مادام سرجیک گفت: «رفتی دخلش را بیاوری که دخلت را آوردند. مگر نه؟». خرم که تا آن وقت با شیشه مشروبش سرگرم بود از روی تخته سنگ بلند شد و با دهان بی دندانش خندید: « اگر کشته بودیش که الان اینجا نبودی تا برای خودت راست راست بگردی». کریم بغض کرد: «من دوستش داشتم مادام. خیلی هم دوستش داشتم. هنوز هم گاهی…». خرم باز خندید: «پس بعد از علی نوبت توست که دنبال عشقت بگردی». کسی نخندید. مادام سرجیک به سمتش براق شد: «خوبست که یک بار به خاطر همین خوشمزگی ها دخلت را آورده اند و باز آدم نمی شوی». کریم زیر لب گفت: «هیچ وقت فرصت نشد بهش بگویم که چقدر دوستش دارم». علی صورتش را در دستهایش پنهان کرد.
آرزو در هر فرصتی به علی نشان می داد که دوستش دارد. هیچ کس باور نمی کرد فرصت آرزو کوتاه باشد همانطور که هیچ کس باور نمی کرد فرصت علی از دست برود.
آرزو سیب را پیش روی علی گذاشت. سیب سرخ تازه ای بود که تنها یک گاز از آن خورده شده بود. یک گاز درست به قدر دهان آرزو. علی با تعجب سر بلند کرد. آرزو لبخند زد و چیزی نگفت. علی سر به زیر انداخت و منتظر ماند تا صدای آرزو در گوشش بپیچد. آرزو روی کاغذ نوشت: «این سیب را خان جان به من داد. دلم نیامد. تنها بخورم. یک گاز بیشتر ازش نزده ام». علی با تعجب به کاغذ نگاه کرد. سیب را روی طاقچه گذاشت و نوشت: «ممنونم». آرزو نخندید. علی نوشت: «کدام حرف را تمرین کنیم؟». آرزو نوشت: «عین». علی نوشت: «عین اول مثل عابد؟»
آرزو گفت :«عین اول مثل علی». صدایش می لرزید. علی تازه فهمید که چقدر دلش برای صدای آرزو تنگ شده است. آبشار گیسوان طلایی روی کاغذ خم شد. علی چیزی نمی دید. آرزو که از اتاق بیرون دوید کاغذ را چرخاند: «دوستت دارم علی». علی لب گزید. شب که آرزو با بشقاب قیمه پلوی زعفرانی در اتاقش را زد، به جای آنکه در را با شوق باز کند یک تکه کاغذ از لای در بیرون فرستاد: «اجازه بدهید این مرد لال مستاجر خانه شما باقی بماند که جز این مجبورست به تحمل یک آوارگی دیگر». آرزو مدتها پشت در ایستاد. می دانست علی پشت در ایستاده است. گریه نکرد. کاغذ را تا کرد و با خود برد.
مادام سرجیک سر خرم را به دامن گرفت. خرم زار زد: «می ترسم مادام. نمی خواهم با آنها بروم. دوست ندارم از اینجا بروم. مگر زور است؟».
کریم قهقهه زد.
- می گوید مگر زور است؟ یک ساعت است داستان لیلی و مجنون برایش می خوانیم تازه می گوید لیلی زن بود یا مرد. اینجا همه چیز زوری است ببم جان.
مادام سرجیک سر خرم را نوازش کرد.
- بچه شدی پیرمرد؟ اینهمه سال رسم و رسوم را یاد نگرفته ای؟ همه ما یک روز مجبوریم از هم جدا بشویم. تو قرار است جایی برای خودت داشته باشی. یک سر پناه بهتر. با افراد تازه ای آشنا می شوی. زندگی تازه ای را شروع می کنی. به اینها فکر کن. تازه من که نمی توانم شما را تا ابد اینجا جا بدهم. تا بوده همین بوده. شما باید سر و سامان بگیرید و کسان دیگری جای شما را بگیرند.
کریم آه کشید و با انگشتان باریکش بازی کرد: «به زودی نوبت من هم می رسد. اسم من هم توی لیست است. خدا می داند مرا کجا بفرستند؟ میان یک مشت پیر و پاتال».
خرم بینی اش را بالا کشید.
- علی چه؟
مادام سرجیک از روی صندلی بلند شد. کتری را از روی گاز برداشت و آب جوش را توی قوری ریخت.
- قضیه علی با شما فرق دارد.
خرم مثل بچه ای که از استدلال درمانده باشد پرسید: «پس چرا اینجاست؟».
- چون گمشده ای دارد. تا وقتی پیدایش نکرده قدمش سر چشممان است.
کریم با شماتت گفت: «با این عرضه ای که من در این بشر سراغ دارم تا قیام قیامت هم آرزو را پیدا نمی کند». علی یکباره به سمت کریم چرخید. کریم از حالت نگاه علی ترسید. به سرعت گفت:« راست می گویم دیگر. خب مرد حسابی آدم وقتی کسی را می خواهد راست و حسینی بهش می گوید. با این مسخره بازی که تو در آورده ای دختر مردم معلوم است که رم می کند».
خرم لیوانش را بالا برد: «به سلامتی». کریم خندید: «خودت بزن بلکه یک کم روشن شی». خرم لیوان را لب نزده روی میز گذاشت. مادام سرجیک سر تکان داد و چایی اش را هورت کشید.
- علی اگر لب از لب وا کرده بود دیگر با من و تو فرقی نداشت.
آرزو فقط آرزوی علی نبود. آرزوی خان جان بود. آرزوی حبیب بود. آرزوی یک خانواده بود. هیچ کس باور نمی کرد علی در آرزوی آرزو باشد همانطور که هیچ کس باور نمی کرد آرزو در آرزوی علی باشد.
آرزو تکه های کاغذ پاره را از زیر خاک بیرون می کشید. زیر ناخنهایش گل نشسته بود. خاکها را با دست کناری ریخت و تکه های کاغذ را کنار هم چید. با هم جور نبودند. دوباره کند و دوباره کنار هم چید: «آر…ز…و». اشکهای آرزو تکه های کاغذ را تر کرد. شب که علی به خانه بازگشت عطر بهار نارنج اتاقش را در خود غرق کرده بود. گلبرگها را لای جانمازش پیدا کرد و شیشه مربا را روی طاقچه.
شب که حبیب به خانه بازگشت، خان جان دستهایش را چسبید.
- راستش را به من بگو حبیب؟ علی چیزی به آرزو گفته؟
حبیب با تعجب گفت: «به جان خان جان نه. چند بار می پرسید؟ خودم بهش گفتم که آرزو ناف بر پسر خاله اش است. گفتم که همه فامیل خبر دارند و همین روزها برای شیرینی خورانش سر می رسند». خان جان دستهای حبیب را رها نکرد.
- علی گنگ مادرزاد است؟
حبیب نیشخند زد: «من چه می دانم خان جان. گوشهاش که خوب می شنود فقط حرف نمی زند. امروز چه تان شده؟ چرا اصول دین از من می پرسید؟». خان جان دستهای حبیب را رها کرد و آه کشید: « خدا بگم چه کارت نکنند پسر که گشتی میان همه پیغمبرها جرجیس را پیدا کردی». حبیب سرش را خاراند و بی حوصله گفت: «من که نمی فهمم شما چی می گویید خان جان. تا حالا که به سرش قسم می خوردید که ال است و بل است و به آرزو نگاه هم نمی کند حالا چه شده که یک دفعه…». خان جان محکم روی پایش زد.
- این را که هنوز هم می گویم. در پاکی و مردی این پسر شک ندارم فقط این وروجک …
حبیب چشمهایش را تنگ کرد: «این وروجک چی؟».
- الان دو روز است که لام تا کام حرف نمی زند. هرچی ازش می پرسم یا باهاش حرف می زنم روی کاغذ می نویسد می دهد دستم. لال مونی گرفته پاک.
حبیب یکباره زیر خنده زد: «بازی تازه یاد گرفته مارمولک. از لال بازی علی خوشش آمده».
خان جان شانه بالا انداخت.
- چه می دانم والله. خدا به خیر بگذراند. به خاله ات پیغام دادم زودتر بیایند قال قضیه را بکنند.
از آن به بعد آرزو با هیچ کس صحبت نکرد به خصوص با علی.
علی کنار قبر ایستاده بود اما به آن نگاه نمی کرد. کریم دستهایش را به سینه چسبانده بود و به سنگ قبر نگاه می کرد. مادام سرجیک با پیرمرد دعا خوان از راه رسید. علی نوشت: «ازش بپرسید گلاب همراهش هست مادام؟». گوشهای پیرمرد سنگین بود. مادام سرجیک چند بار فریاد زد تا پیرمرد فهمید و سر تکان داد. بطری پلاستیکی را از توی انبانش در آورد و گلاب را روی سنگ خالی کرد. عطر خوش گلاب فضا را گرفت. کریم بازوی علی را فشرد: «هنوز هم می خواهی دنبالش بگردی؟». علی جواب نداد. مادام رجیک به پیرمرد گفت: «اینکه اینجا دفن شده را می شناسی پدر جان؟». پیرمرد نشنید. مادام سرجیک دستش را در هوا تکان داد. پیرمرد سر بلند کرد: «یک سال می شد که کسی بهش سر نزده بود. شما از قوم و خویشهاش که نیستید». مادام سرجیک به سرعت گفت: «نه! تو قوم و خویشهاش رو می شناسی؟» پیرمرد سر تکان داد: «دختر و پسرش تا همین چند سال پیش اینجا می آمدند اما مدتهاست ندیدمشان». علی تند تند چیزی نوشت. مادام سرجیک نخواند.
- دخترش گیسهای طلایی داشت؟
پیرمرد گیج نگاه کرد و سرش را خاراند. کریم گفت: «بپرسید اصلیتشان مال کجا بوده مادام؟». چند دقیقه ای طول کشید تا پیرمرد به خاطر بیاورد که پیرزن اصلن نیشابوری بوده است.
کریم با شادی به هوا پرید: «این شد یک چیزی». علی لبخند زد. همه ترسش از مرگ آرزو بود.
آرزو نمرده بود. فقط با کسی صحبت نمی کرد. هیچ کس باور نمی کرد سکوت آرزو تا این حد طولانی شود همانطور که هیچ کس باور نمی کرد آرزو برای همیشه سکوت کرده باشد.
حبیب ته سیگارش را با حرص روی موزاییک ایوان فشرد.
- اینجورش را دیگر ندیده بودم. دختره پاک زده به سرش. تو یک کاری بکن لااقل. بهش بفهمان این بازی نیست. شده عینهو مرده متحرک. از صبح تا شب لام تا کام با کسی حرف نمی زند.
آرزو نوشت: «من آرزوی علی هستم».
علی نوشت: «این بازی را تمام کن آرزو».
آرزو نوشت: «من در آرزوی علی هستم».
علی نوشت: «این بازی نیست آرزو».
دستهای آرزو لرزید: «اگر بود که خیلی وقت پیش تمام شده بود».
- لالی به رخ کشیدن ندارد دختر.
آرزو چشمهای شعله ورش را به علی دوخت: «پس به رویم نیاورید».
علی درمانده قلم را روی کاغذ انداخت و به پیشانی اش دست کشید.
آرزو نوشت: «هیچ کس یک دختر لال را نمی خواهد حتی اگر پسرخاله من باشد. مشکل شما هم همین بود نه؟».
علی سر بلند نکرد.
- یک نفر باید این بازی را تمام کند.
آرزو به سیب پلاسیده روی طاقچه نگاه کرد. تنها یک گاز کوچک از آن خورده شده بود. یک گاز به قدر دهان آرزو. نشست. لبهایش لرزید. قطره ای اشک روی کاغذ ریخت. علی سر بلند کرد.
-پس این بازی را تمام کن علی.
سیب گاز زده آرام از روی طاقچه غلتید و بر زمین افتاد.
کریم بازوی علی را گرفت و کشید: «صبر کن. مطمئنی که می خواهی ببینی اش؟».
علی دست کریم را کنار زد و قدمهایش را تند تر کرد. کریم دوباره بازویش را کشید.
- با توام مرد حسابی. مطمئنی؟
علی ایستاد. با چشمهای شماتت بار به کریم نگاه کرد. نوشت: «معلوم هست چه می گویی؟ اینهمه نگشتم که حالا …». بد خط نوشت. کریم به زحمت خواند. من من کرد: «اما… آخر ممکن است او نخواهد تو را ببیند. می دانی که… بالاخره…». مادام سرجیک نفس زنان از راه رسید. دانه های درشت عرق بر پیشانی اش می درخشید. به علی اشاره کرد.
- باهاش حرف زدی؟
کریم سر تکان داد.
- همه چیز را از علی برایش گفتید؟ مطمئنید که باور کرده است؟
مادام سرجیک به سرعت گفت: «گفتم که آن شب تصادف کرده و چند ماه بیهوش بوده به خاطر همین هم نتوانسته برگردد. گفتم به محض انکه بیدار شده دنبال آرزو گشته. حالا نمی دانم باور کرد یا نه» و رویش به علی کرد: «این دیدار ممکن است خیلی خوشایند نباشد علی جان». علی دستش را روی قلبش گذاشت تا آرام تر بتپد. کریم زیر گوش مادام سرجیک گفت: «من که شک دارم خودش باشد. مطمئنید که خودش است مادام؟».
مادام سرجیک عرق صورتش را با دستمال پاک کرد.
- خود خودش است. وقتی نگاهش می کنی انگار علی را می بینی. وقتی می نویسد انگار علی می نویسد. وقتی از زندگی اش تعریف می کند انگار علی تعریف می کند.
در خانه رسیدند. علی دستش را به لبه در گرفت و همانجا نشست. کریم کنارش خم شد: «چیزی شده علی جان؟». علی دستش را تکان داد. مادام سرجیک از لای در نیمه باز سرک کشید.
- آنجاست. میان حیاط ایستاده. کنار آن دو درخت نارنج.
علی از خود پرسید: «زندگی بدون آرزو فایده ای هم دارد؟» و از در نیمه باز گذشت.
آرزو از خودش می پرسید: «زندگی بدون علی فایده ای هم دارد؟». هیچ کس باور نمی کرد علی بدون آرزو زندگی کند همانطور که هیچ کس باور نمی کرد آرزوی علی مرده باشد.
حبیب کارتن پر از کتاب را از اتاق علی بیرون برد. خان جان لب گزید: «حتی کتابهایش را هم با خودش نبرده است». آرزو سیب قرمز پلاسیده را از روی کاغذها برداشت. به قدر دو گاز از آن خورده بودند. یک گاز به قدر دهان کوچک آرزو و یک گاز به قدر دهان علی. آرزو میان گریه خندید. آخرین نوشته اش را خواند: «این بازی را تمام کن علی». آخرین نوشته علی را نتوانست بخواند: «…عشق فعف … مات شهیدا…». قطرات اشک خشک شده جوهر را پخش کرده بود.
پیرزن حرف نمی زد. می نوشت. اشکهایش کاغذ را خیس کرده بود و جوهر خودکار خوب رنگ نمی گرفت. کریم به انبوه گیسهای سفید پیرزن نگاه کرد و بغضش را فرو خورد. مادام سرجیک به صورت جوان و زیبای علی نگاه کرد که عاشقانه به پیرزن چشم دوخته بود. پیرزن به زحمت روی قبر علی خم شد و صورتش را به سنگ چسباند. مادام سرجیک کنارش نشست و قلم و کاغذ را روی زانویش گذاشت. گلویش را صاف کرد و گفت: «حاج خانوم علی منتظر است». پیرزن سر تکان داد. نوشت: «من آرزو هستم» و مستقیم به علی نگاه کرد. علی با همه صورت لبخند زد. کریم مطمئن نبود که پیرزن علی را نمی بیند. مادام سرجیک به جای علی نوشت: «من آرزو هستم». پیرزن به زحمت خندید و سرفه کرد. علی دست به سینه اش گذاشت و سرفه کرد. پیرزن نوشت: «من آرزو هستم نه حاج خانوم».
مادام سرجیک با خط خوش علی نوشت: «من آرزو هستم نه حاج خانوم».
اشکهای علی کاغذ را خیس کرد. پیرزن اشکهایش را با دستمال مادام پاک کرد. کریم بعد از سی سال گریه کرد. مادام سرجیک میان گریه خندید.
علی نوشت: «دوستت دارم آرزو».
مثل آوازهای عاشق تو در گلویم اگر قناری نیست
از غم غربت است همسایه! در قفس خواندن افتخاری نیست
صحبت از میله های معروف است، یک نفر خواب آسمان می دید
غافل از اینکه زود می میرد برکه ی کوچکی که جاری نیست
عشق یک اتفاق تکراری ست مثل «سیب از درخت می افتد»
مثل سیب از درخت… اما نه! عشق محصول بی قراری نیست
کار حوا نبود شاید هم آدم از روز اول عاشق بود
[صحنه سازی بس است، یک جمله] در من احساس شرمساری نیست!
من شبیه پرنده ای بودم، به هوای تو پر زدم تا عشق
بعد از آن تازه باورم شد که آسمان عکس یادگاری نیست
ماجرا ساده است باور کن، مثل فال تمام کولی ها
تو به فنجان من*… [نه، گریه نکن! این غزل جای سوگواری نیست]
آخر داستان ما مثل همه ی قصه های تکراری
ایستگاه قطار، یک چمدان… راستی این که بدبیاری نیست؟
خواستی بعد از این خودت باشی، به سلامت برو، خداحافظ
قهرمان تو زنده می ماند، زخم این دشنه نیز کاری نیست
گوشی و دستهای زن سردند، سوت سرما و سوز میآید
رفتهای، از دهان او امّا عطر نامت هنوز میآید
به دلش گفته دور بودن ما تلخ اما قشنگی عشق است
غصه هم هست اگر که شادی هست، میرود شب که روز میآید
به دلش گفته عاشقی درد است، با غم و اشک و آه باید ساخت
کار پروانه پیلهکردن نیست، شمع باش و بسوز! میآید!
نه سفرکردهای که برگردی، نه غریبی که آشنا بشوی
چقدر میشود به یک دل گفت چشم بر در بدوز، میآید؟
***
مثل گنجشکهای سرگردان، مثل گنجشکهای در باران
تا سلامش دوباره بنشیند روی این سیم، سوز میآید…
پیراهن سپید عروسی است در برم
یک کاسه آب، آینه، قرآن برابرم
این زن که توی آینه لبخند می زند
هی فکر می کنم که منم یا که مادرم؟
مادر! تمام فرصت گل در شکفتن است
جرمم مگر چه بود که نشکفته پرپرم…؟
- دوشیزه مکرمه این بار دوم است…
مادر! بگو کجاست پس آن نیم دیگرم؟
او این غریبه ای که به من زل زده است، نیست
انقدر نقل و سکه نریزید بر سرم
پیراهن سپید … عروسی است یا عزا؟
عشق این لباس نیست که از تن درآورم
- دوشیزه مکرمه این بار سوم است
این خنده های توست می آید به خاطرم
[ از راه می رسیدی و لبخند می زدی
بغض مرا به آینه پیوند می زدی
در لهجه ات طراوت باران حضور داشت
صدها ستاره از شب چشمت عبور داشت
می آمدی و بر لبت آواز تازه بود
از هرچه خوب هرچه از آن می شود سرود
مردان شهر با تو هم آواز می شدند
در من زنان کوچکی آغاز می شدند
در من هزار خاطره آتش گرفته است
حالم از این هوای مشوش گرفته است
یادش به خیر فصل قشنگی که داشتیم
خود را کجای خاطره ها جا گذاشتیم؟
آقای شعرهای عبوسم! عجیب نیست
جز من کسی نگفت که درد دل تو چیست؟
جز ما کسی نخواست بفهمد بهار را
آوازهای کوچهء شب زنده دار را
رفتی، بهار از شب این کوچه رخت بست
آوازهای خستهء من در گلو شکست
بعد از تو عشق مثل من آهسته پیر شد
از بودنی که عین نبودست سیر شد
دلواپسم برای تو آقا! رفیق! یار!
همخانه قدیمی این قلب بی قرار
ای کاش می شد از دل تو آرزو کنم
شاید به این بهانه ترا جستجو کنم
کاش ای وجودت از کلماتم شکیل تر
این بیتهای از تو سرودن طویل تر... ]
- دوشیزه مکرمه…
این اشک شوق نیست
از فرط شیونست که لرزیده پیکرم
این را به آن غریبه دیر آشنا بگو
پیداست او هنوز نکرده است باورم
*
با روسری صورتی و چادر سیاه
شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری…
دماوند- تابستان ۸۴
«میان این سه تا بچه این یکی از همه بیمرامتر است». این جمله را زیاد از آقاجان شنیده بودم. آن روز هم که دکتر علی، عاطفه را به خانه مان آورد آقاجان همین جمله را به عزیز گفت و من نمی دانستم که برگشتن عاطفه چه ربطی به جواد دارد.
عاطفه خندید و گونه های گلی رنگش چال افتاد: «چیه؟ چرا اینطوری نگام می کنین؟ مهمون ناخونده نمی خواید؟». عزیز به آقاجان نگاه کرد که سرش را پایین انداخته بود و تند تند تسبیح می انداخت.
- خیلی هم خوش اومدین. قدمتون سر چشم. حالا چرا اینجا؟ بفرمایید تو آقای دکتر.
این جمله آخر را به دکتر علی گفت که روی اولین پله ایوان ایستاده بود.
- خیلی ممنون. من با اجازه تون رفع زحمت می کنم. بیمارستان کار دارم. عاطفه خانوم و یوسف می مونن.
آقاجان سر بلند کرد. نخ تسبیح گره خورده بود. گفت: «پس شام منتظرتون هستیم». دکتر علی سر خم کرد: «خدمت می رسم آقاجان. حرفهایی هست که … ». من به عاطفه نگاه کردم. عزیز هم داشت نگاهش می کرد. عاطفه سرش را پایین انداخته بود و من نمی توانستم چشمهایش را ببینم. در خانه که به هم خورد آقاجان برای اولین بار به عاطفه نگاه کرد.
- سابقه نداشت این وقت صبح یاد ما کنین عاطفه خانوم؟
بدجور گفت. انگار به عاطفه سیلی زده باشد. هیچ وقت نزده بود.
عاطفه به سرعت گفت: «خیال می کردم در خانه شما همیشه به روی من بازه آقاجان» و به یوسف براق شد که با چوب به جان ماهی های توی حوض افتاده بود. آقاجان از پله های ایوان بالا رفت.
- در خانه من همیشه به روی تو و شوهرت بازه.
کنار عاطفه ایستادم. به نظرم رسید عاطفه برای آنکه همسر مردی باشد زیادی کوچک است چه رسد به اینکه همسرش مرد جا افتاده ای مثل دکتر علی باشد. گفت: «اگر آقاجان بذاره می خوام یه مدتی همینجا بمونم». نپرسیدم چرا. عادت کرده بودم نسبت به رفتارهای عاطفه کنجکاوی نکنم.
- پس مطبت چی می شه؟
گردن کشید و در چشمهام نگاه کرد.
- تعطیلش کردم. فقط برای یه مدت کوتاه.
در چشمهای درشتش بی قراری موج می زد. بی اختیار دستم را دور شانه اش حلقه کردم. گفت: «یه وقتی انقدر فنقلی بودی که توی یه دستم جا می شدی». سر تکان دادم و به شانه اش بوسه زدم.
*
روی پله های ایوان نشستم تا بندهای کفشم را ببندم. عاطفه روی تاب وسط حیاط نشسته بود. نیم رخش را زیر درخشش خورشید ظهر تار می دیدم. یوسف از اتاق بیرون دوید.
- منو می بری ماشین سواری دایی؟
عزیز به دنبالش بیرون آمد.
- دایی ات داره می ره کلاس. نمی ره ماشین سواری که.
یوسف ابروهای پیوسته اش را در هم کشید.
- اهه. یعنی تابستونام کلاس داری دایی. مگه تجدید شدی؟
به سرش دست کشیدم و خندیدم.
- اگه پسر خوبی باشی عصری که برگشتم با هم می ریم ماشین سواری.
به هوا پرید و دستهایش را به هم کوبید.
- زنده باد دایی جلال.
عزیز داد زد: «بیا تو عاطفه جان توی این آفتاب گرمازده می شی ها. بیا یه کم هندونه خنک بخور». عاطفه انگار نشنید یا شنید و محل نکرد. روبرویش ایستادم. زانوهایش را توی شکم جمع کرده بود و انقدر کوچک شده بود که می توانستم با یک دست بلندش کنم. گفت: «دلم می خواست خیلی بهتر از این ها تربیتش کنم» و سرش را بالا آورد. گریه کرده بود. این را از خیسی چشمها و گرفتگی صدایش فهمیدم. سعی نکردم چیزی بپرسم. می دانستم عاطفه منتظر جواد است تا حرف بزند. جواد از همه ما به عاطفه نزدیک تر بود. گفتم: «بچه باید بچگی کنه» و به یوسف نگاه کردم که هنوز روی ایوان ایستاده بود. قد و قواره اش برای یک بچه هشت ساله زیادی بلند بود و در آفتاب بلند قد تر هم دیده می شد. چند بار دستش را در هوا تکان داد که نفهمیدم یعنی چه.
- ماشاا… خیلی بزرگ شده.
عاطفه سر تکان داد: «روز به روز هم بیشتر به پدرش شبیه می شه» و آه کشید. کیفم را در مشت فشردم.
- می خوای یه کم بریم بگردیم؟ می تونم از کلاس غیبت کنم. به جایی بر نمی خوره.
طره های بلند گیسوان مشکی اش را پشت گوش برد و با مهربانی نگاهم کرد.
- تو به کارت برس.
انگار سعی کرده بودم جای جواد را بگیرم. لب گزیدم. عاطفه منتظر جواد بود و این را به وضوح در نی نی چشمهای درشتش می دیدم. برای یوسف دست تکان دادم. داد زد: «دااایی» و دنبالم دوید. خم شدم و روبرویش زانو زدم. سرش را نزدیک گوشم آورد: «می ذاری با کامپیوترت بازی کنم؟». خنده ام گرفت: «اینهمه دست تکون دادی برای همین بود؟ حالا چرا در گوشی حرف می زنی؟». به عاطفه نگاه کرد.
- مامان دوست نداره من زیاد با کامپیوتر بازی کنم. تو می ذاری؟
- به شرطی که هی خاموش و روشنش نکنی.
به گونه ام بوسه زد و دوید. داد زد: «قول».
بین دو لنگه در برای عاطفه دست تکان دادم. گفت: «اگه جواد رو دیدی بگو من اومدم». لبخند زدم.
- حتما می گم.
- هنوزم همون موتور عهد عتیق رو داره؟
- افتخار نمی ده با ماشینای عصر جدید این ور اون ور بره که.
عاطفه خندید و گونه های گلی رنگش چال افتاد.
*
جواد داد زد: «هیچ معلوم هست شما چی می گید آقاجان؟». آقاجان دو قدمی جواد ایستاد. با صدایی که سعی می کرد تا حد امکان بم و خفه باشد گفت: «توی بی مرام رو می گم. تو که خوشبختی خواهرتو به هم ریختی». عزیز در اتاق را باز کرد و با دست محکم به صورتش کوبید.
- تو رو خدا یواش تر. اگه بیدار شده باشه صداتونو می شنوه.
به من نگاه کرد و دوباره گفت: «تو یه چیزی بهشون بگو».
به سمت جواد چرخیدم. رگ گردنش برآمده شده بود و صورتش خیس از دانه های درشت عرق بود. دست بزرگش را مشت کرد. انگار می خواست جلوی فریادش را بگیرد. آهسته گفت: «من هیچی بش نگفتم آقاجون. اگه منظورتون اینه. من هیچی به عاطفه نگفتم. اصلا اگه شما خیال می کنی عاطفه رو من خبر کردم می تونیم همین الان بیدارش کنیم ازش بپرسیم». آقاجان دستش را به سمت جواد تکان داد: «پس دختره یه دفعه جنی شده زندگی و مطبشو ول کرده پاشده اومده اینجا؟».
جواد کلافه به سمت من چرخید.
- به تو چیزی نگفت؟
سر تکان دادم.
- فقط سراغ تو رو می گیره.
آقاجان کف دستش را به هوا بلند کرد.
- بیا.
جواد صورتش را با دستمال پاک کرد.
- من فقط گفتم این بچه حقشه بدونه. همین. گفتم حق قانونی و شرعیشه. شما و عزیزم پاتونو کردید تو یه کفش که نه.
به سرعت پرسیدم: «چیو بدونه جواد؟».
جواد طوری نگاهم کرد که یعنی حالا جای این سوال نبود. شانه های عزیز لرزید. داشت بی صدا گریه می کرد: «نمی دونم چه گناهی به درگاه خدا مرتکب شدم که سرنوشت بچه ام اینجوری شده.»
آقاجان آرام خودش را پایین کشید و به دیوار تکیه داد.
عزیز دوباره گفت: «دکتر علی خودش صبح آوردش. گفت یک حرفهایی هست که … شما که شاهد بودی آقا؟»
آقاجان سر تکان داد. جواد آهسته گفت: «به پیر به پیغمبر من چیزی بهش نگفتم ولی این دختر حق داره بدونه».
آقاجان نیم خیز شد: «لابد تو می خواستی این لطف بزرگو در حق خواهرت بکنی؟»
صدای آقاجان از خشم می لرزید. ته ریشهای سفیدش زیر نور ضعیف خورشید عصر می درخشید. انگار ده سال پیرتر شده بود. جواد سرتکان داد.
- نه آقاجان. اگه خدا بخواد عاطفه بی وسیله هم همه چی رو درباره شوهرش می فهمه. اگرم نخواد… این حرفا همه اش کشکه. اوس کریمه که اراده کنه کارا رو پیش می بره. حالام اگه خیلی ناراحتین من می رم تا وقتی هم که عاطفه اینجاس بر نمی گردم.
آقاجان چیزی نگفت. سرش را پایین انداخته بود و به دستهاش نگاه می کرد. عزیز به در اتاق تکیه داده بود و چشمهای نگرانش از آقاجان به جواد می چرخید. جواد روبروی عزیز ایستاد.
- عزیز…
دستش را کشیدم. سرد بود. به سرعت گفتم: «اگه جواد بره منم می رم آقاجون». جواد به سمتم چرخید. شانه اش به صورتم مماس شد. دستم را فشرد. مهربان گفت: «تو دخالت نکن جلال». سعی کردم به چشمهاش نگاه نکنم. پیشتر هیچ وقت پیش نیامده بود که بخواهم رو در روی آقاجان بایستم آنهم برای پشتیبانی از جواد. من و جواد انقدر کم همدیگر را می دیدیم که جز چند جمله ضروری در روز چیزی به هم نمی گفتیم. فکر کردم این کار را نه به خاطر جواد به خاطر عاطفه می کنم. همین را بلند گفتم: «عاطفه از صبح منتظر توئه اونوقت تو می خوای بذاری بری؟ شاید به تو بگه چه اش شده.»
آقاجان از جایش بلند شد. از کنار من و جواد که می گذشت رو به من گفت: «به این بی مرام بگو حق نداره یک کلمه از اون حرفا رو به عاطفه بگه». نپرسیدم کدام حرفها. آقاجان عزیز را از جلوی در کنار زد و از اتاق بیرون رفت. جواد بلند گفت: «این بی مرام پسر ارشدتونه آقاجان. برادر عاطفه».
*
دکتر علی روی مبل سالن نشسته بود و با طمأنینه سیب پوست می کند. از صورت تمیز اصلاح شده اش چیزی خوانده نمی شد. مثل همیشه کت و شلوار خوش دوشتی پوشیده بود و بوی عطرش سالن را می انباشت. سکوت سنگین را تنها صدای به هم خوردن ظرفهایی که عاطفه می شست به هم می ریخت. می دانستم که عاطفه تنها برای این ظرف می شوید که به سالن نیاید. عزیز آخرین ظرفهای روی میز غذاخوری را جمع کرد و به آشپزخانه برد. آقاجان یک دانه تسبیح را با انگشت نگه داشت. انگار مردد بود بیندازدش یا نه. بی اختیار سرفه کردم. دکتر علی سر بلند کرد و گفت: «سرما خوردی آقا جلال؟». به سرعت گفتم: «نه». گفت: «این روزها هرچه مریض سرماخورده اس سر از مطب من در می آره». آقاجان دانه تسبیح را انداخت و دانه دیگری را بین دو انگشت نگه داشت و گفت: « راجع به عاطفه…». صدایش گرفته بود. دکتر علی به سرعت گفت: «راجع به عاطفه به تنهایی نه آقاجان. راجع به زندگی من و عاطفه حرفهایی هست که اگر اجازه بدید خودش و حاج خانوم هم باشند». بلند شدم. فکر کردم شاید دوست نداشته باشد در حضور من حرف بزند.
- کجا آقا جلال؟
- با اجازه تون …
- بمونید لطفاً. هرچی باشه شما هم خان داداش عاطفه خانومید.
فکر کردم مخصوصا اسمی از جواد نمی برد. مدتها بود که احساس می کردم دکتر علی و جواد میانه خوبی با هم ندارند. شاید به خاطر تفاوت طرز تفکرشان بود در مواردی که با هم بحث می کردند. روی مبل بین عزیز و عاطفه نشستم. دکتر علی بشقاب سیب را به عاطفه تعارف کرد. عاطفه سر تکان داد. آقاجان گفت: «همان صبح زود که اونطور سراسیمه اومدید حدس زدم که چیزی شده و گر نه شما با این همه مشغله روز روزش وقت نمی کردید به ما سر بزنید». دکتر علی به عاطفه نگاه کرد.
- عاطفه چیزی به شما نگفت؟
آقاجان به عاطفه نگاه نکرد: «تا حالا که چیزی نگفته.»
از وقتی عاطفه آمده بود آقاجان یک کلمه هم مستقیم با او حرف نزده بود. انگار عمداً از صحبت کردن با عاطفه می گریخت.
دکتر علی بشقاب را روی میز گذاشت.
- این پیشنهاد خودش بود که مدتی اینجا باشه و در آرامش فکر کنه. یعنی هر دوتامون به این نتیجه رسیدیم که به یه کم استراحت نیاز داره. البته من بیشتر امیدوارم که دست از لجبازی برداره و بیشتر به فکر زندگیمون باشه…
عاطفه به سرعت سرش را بالا آورد و به دکتر علی نگاه کرد. بدجور نگاه کرد. دکتر علی ندید یا دید و محل نکرد. یوسف از لای در نیمه باز سالن داخل دوید و داد زد: «بابایی ببین از دایی جواد چی گرفتم» و دستش را به سمت دکتر علی دراز کرد. دکتر علی یوسف را بغل کرد و روی زانوانش نشاند. سربند قرمز دور سرش را باز کرد. یوسف دستهایش را گرفت: «نکن بابایی. می خوام شکل رزمنده های راس راسکی باشم» و پوکه خالی فشنگ را به سمت دکتر علی گرفت.
- این تیر راست راسکیه مگه نه بابایی؟ دایی جواد می گه با اینا دشمنو می کشتن.
صورت دکتر علی درهم رفت. صورت آقاجان قرمز شد. عاطفه لبخند زد و گونه های گلی رنگش چال افتاد. عزیز به سرعت رو به یوسف گفت: «حتما باز سرخود رفتی سر کمد دایی جلالت آره؟ بدو بذار سرجاش که نفهمه». یوسف پوکه را از دست دکتر علی بیرون کشید. دکتر علی با لحن گزنده ای گفت: «ظاهراً آقا جواد هنوز دست از یادآوری خاطراتش نکشیده». آقاجان تسبیح را روی میز رها کرد. یوسف دوباره پرسید: «بابا به کیا می گفتن دشمن؟». دکتر علی گفت: «چیو می خوای ثابت کنی عاطفه؟ که من پدر خوبی نیستم؟ مگه من تا حالا بد مردی بودم برات؟». صداش بلندتر شد: «فقط برای اینکه می گم خوب نیس این بچه یه چیزایی رو بدونه؟ فقط برای اینکه دوست ندارم بچه ام …یعنی بچه مون… » و یکباره ساکت شد و به عاطفه نگاه کرد. یوسف هاج و واج ایستاده بود و دکتر علی را نگاه می کرد. بلند شدم. دستش را گرفتم و از اتاق بیرون بردم.
*
جواد و عاطفه روی فرش ایوان نشسته بودند. جلوی در ایستادم و نگاهشان کردم. جواد تنها دو سال با عاطفه اختلاف سن داشت و با این حال انقدر پیر شده بود که حداقل ده سال پیرتر به نظر می آمد. دستش را دور شانه عاطفه حلقه کرده بود. گفتم: «نمی فرمایید شام حضرات لیلی و مجنون؟». جواد خندید. عاطفه نخندید و گونه های گلی رنگش چال نیفتاد. گفت: «به هم ریخته ام جواد. الان یک هفته است که به هم ریخته ام. شبها خواب می بینم. خوابهای بدی می بینم. بد خواب می بینم جواد» و ریز ریز گریه کرد. روی فرش زانو زدم. گفتم: «عاطفه؟». جواد اشاره کرد که چیزی نگویم. چقدر پخته تر و پیرتر از من نشان می داد.
عاطفه میان گریه گفت: «اون وقتها رو یادت می آد؟ از جبهه که برمی گشتین من بال در می آوردم. عزیز چه سفره ای می انداخت». جواد خندید: «بعد با موتور می رفتیم دربند. سه تایی. تو رو بین خودمون می ذاشتیم که نیفتی آخه خیلی جوجه بودی». عاطفه میان گریه خندید و گونه های گلی رنگش چال افتاد. گفت: «حاضرم باقیمونده عمرم رو بدم و برگردم به یکی از اون روزا». جواد صورت عاطفه را نوازش کرد. آهسته گفت: «یه روز هر چی که آرزو کنی برآورده می شه. اون روز حتی دیگه لازم نیست چیزی رو آرزو کنی». یک باره لرزیدم. نمی دانم به خاطر حرفهای جواد بود یا به یاد آوردن مرگ. به جواد حسادت می کردم. چقدر راحت از آن دنیا حرف می زد. انگار از یک سفر دوست داشتنی حرف زده باشد. من همیشه دوست داشتم مثل جواد باشم و این چیزی بود که آقاجان دوست نداشت. می گفت جواد در گذشته زندگی می کند. می گفت جواد از وقتی از جبهه برگشته دیگر آن جواد سابق نیست. من جواد را قبل از جبهه رفتن به یاد نمی آوردم اما جواد از وقتی از جبهه برگشت مرد بود. مردی غیر از هر مرد دیگری که می شناختم. غیر از دکتر علی و آقاجان. یادم آمد تنها یک مرد همجنس و همتراز جواد بود. زبان هم را خوب می فهمیدند. به قول آقاجان یار غار هم بودند. جواد با کف دست محکم به پشت کمرم کوبید.
- هی یارو…. کشتی هات غرق شدن؟
هاج و واج نگاهش کردم. گفت: «جن دیدی؟». گفتم: «جن و پری رو با هم دیدم» و با دست به آنها اشاره کردم. عاطفه روبروی جواد ایستاد. به زحمت تا سینه اش می رسید. گفت: «فردا که می ری می شه منم باهات بیام؟». جواد سر خم کرد.
- منو با دکتر علی سر شاخ نکن عاطفه. تازه آقاجان هم…
- کسی نمی فهمه.
در صدای عاطفه التماس موج می زد. صدای جواد اما به سردی یخ بود: «گفتم که نه. دیگهم اصرار نکن».
عاطفه چرخید و پشت به جواد ایستاد.
- پس خودم تنها می رم.
به من نگاه کرد: «اصلاً با جلال می رم».
جواد ابروهای پهنش را در هم کشید.
- جلال که اونجا رو بلد نیست. تو رو هم راه نمی دن اونجا.
- می بینیم. من به عنوان یه دکتر می رم نه عیادت کننده.
جواد خم شد و بازوهای عاطفه را محکم گرفت.
- دنبال چی می گردی عاطفه؟ به خدا شوهر و بچه ات گناه دارن. چرا نمی ذاری یه آب خوش از گلوشون پایین بره؟
عاطفه بغض کرد: «تو دیگه چرا جواد؟ تو دیگه چرا؟ تو که… تو که خودت خوب می دونی من چی می کشم. نمی دونی؟». نمی دانم چرا خوشمزگی ام گل کرد و یکباره گفتم: «من می دونم سیگار نمی کشی. چیز دیگه رو نمی دونم والله. حشیشی. تریاکی… جداً تو می دونی جواد؟». جواد دستش را انداخت و با چشمهای گشاد شده نگاهم کرد. عاطفه دستش را به دهانش گذاشت. دویدم سمت در اتاق و محکم به سینه آقاجان برخورد کردم. گفت: «تو رفتی برای شام صداشون کنی مثلاً». گونه های استخوانی اش از اشک تر شده بودند.
*
بسته خرید را روی میز آشپزخانه گذاشتم. عزیز با شادی گفت: «پیر شی مادر». عاطفه از روی صندلی بلند شد.
- چایی می خوری برات بریزم؟
سر تکان دادم.
- ترافیکی بود که بیا و ببین. این وروجکم گیر داده بود که بریم قایق سواری. بردمش تا پارک ملت تو این ترافیک.
عاطفه اخم کرد: «بی خود هی لی لی به لالاش می ذاری. فردا حریفش نمی شم».
عزیز به سرعت گفت: «به خصوص که فردا پس فردا یه برادر یا خواهر تپلی هم داره».
بی اختیار گفتم: «به به. مبارکه. پس جریان از این قرار بود.» عاطفه هاج و واج به عزیز نگاه کرد: «چی می گی عزیز؟ اینم که زود باور می کنه.»
عزیز ظرف میوه را وسط میز گذاشت: «آخه چرا نه؟ یوسف الان هشت سالش شده مادر. بچه دیروز نیست. تو هم دیگه اون دختره بچه دیروز نیستی. مگه دکتر علی حرف بدی می زنه؟ اون بنده خدام حق داره. همه حرفش هم همینه که تو باید بچه دار شی.»
خنده ام گرفت: «همه این دعوای زرگری واسه همین بود؟ گرفتی ما رو عاطفه؟». عاطفه با تغیر از پشت میز بلند شد.
- هیچ معلوم هست شماها چی می گید؟ یادتون رفته با چه شرطی زنش شدم؟ یادتون رفته قول و قرارمون رو؟ من که همون روز اول گفتم تا وقتی… تا وقتی…
عزیز دست کار کرده و مهربانش را روی شانه عاطفه گذاشت.
- حالا نه سال از اون زمان می گذره مادر. دکتر علی چهل و خورده ای سالشه. راست می گه بنده خدا. حق داره. تا کی صبر کنه؟ تا کی؟ اونم مرده. دلش یه بچه دیگه می خواد. دلش نمی خواد بچه ی…
و حرفش را نیمه کاره فرو خورد. به سرعت ادامه داد: «من سن تو بودم هر سه تای شما رو داشتم». دلم برای عزیز سوخت. با چه شور و نشاطی حرف می زد. انگار نه انگار که همین دیروز اشک می ریخت و سرنوشت را نفرین می کرد. رو به من گفت: «راست نمی گم جلال؟»
شانه بالا انداختم. عاطفه گفت: «این زندگی منه عزیز. نه زندگی جلال. نه زندگی هیچ کس دیگه» و چاقوی میوه خوری را با غیظ توی بشقاب انداخت و از آشپزخانه بیرون رفت. عزیز به من چشمکی زد و داد کشید: «فردا که رفت سرت هوو آورد بهت می گم زندگی توئه یا یه نفر دیگه» و از ته دل خندید. معلوم بود که خوشحال است و من نمی دانستم به خاطر بچه خواستن دکتر علی است یا چیز دیگر. هرچه بود عزیز انقدر خوشحال بود که برخلاف همیشه از خریدهای من ایراد نگرفت. گفتم: «انقدر سر به سرش نذارین عزیز». لبخند زد: «ایشا… به وقتش سر به سر زن تو هم می ذارم». جلوی خنده ام را گرفتم و به دنبال عاطفه بیرون رفتم.
*
گفتم: « من فکر می کردم همه این مسخره بازیا سر یه بچه اس. دکتر علی بچه می خواد ولی عاطفه نمی خواد». جواد سر تکان داد. دوباره گفتم: «من باور نمی کنم جواد. جان عزیز رو قسم بخور!» و کنارش نشستم. در کمدش را باز کرد و گفت: «یعنی چی که قسم بخورم مرد حسابی؟ مگه من با تو شوخی دارم؟». ساک لباسهاش را بیرون کشید. گفت: «کاش می دونستم باید چی کار کنم». پلاک آویخته به زنجیر را قاتی بقیه پلاکها آویزان کرد.
گفتم: «اینهمه پلاک…»
- بچه های آسایشگاه پلاکهاشون رو به من می دن که هر وقت … هر وقت… اتفاقی…
بقیه حرفش را خورد. گفتم: « خیلی عجیبه که یه نفر بعد از اینهمه سال که از جنگ گذشته… »
- بیشترشون مفقودالاثر بودند. عراقی های بی صفت بدون اینکه هیچ نشونی از اینا به صلیب سرخ بدن تخلیه اطلاعاتی شون می کردن بعدم یا شهیدشون می کردن یا مثل این رفقای من به اسارت می بردنشون.
آهسته گفتم: «خیلی دردناکه. اینهمه سال زنده باشی و هیچ کس ندونه…». با دست به شانه ام کوبید: «حالا می فهمی من چی می گم». نگاهش کردم و گفتم: «چرا می خوای بری جواد؟»
به چشمهام نگاه کرد.
- تو تا حالا یک کلمه دروغ از من شنیده بودی جلال؟
سر تکان دادم. جواد هیچ وقت دروغ نمی گفت. این را همه می دانستند. به موهای جو گندمی اش دست کشید: «الان یک هفته اس که دارم چپ و راست به عاطفه دروغ می گم. تو جای من بودی نمی رفتی؟»
- عاطفه خبر داره؟
اخم کرد: «برادر ما رو. یه ساعته دارم قصه لیلی مجنون برات می گم تازه می پرسی لیلی زن بود یا مرد. معلومه که خبر نداره. برم بش بگم چی؟ بگم انقدر شجاعت ندارم که … بگم شوهرت…».
لباسهاش را با حرص توی ساک دستی چپاند. آقاجان لای در را باز کرد و گفت: «اینکار شجاعت نمی خواد جواد. حماقت می خواد». جواد به سمت آقاجان چرخید. من از روی تخت بلند شدم.
- اونوقتها فالگوش وای نمی یستادید آقاجان.
آقاجان روی تخت نشست.
- حالام وای نستاده بودم. عزیزت منو فرستاده که ازت بخوام بمونی. تو بری عاطفه سوال پیچمون می کنه. می ترسم هیچ کدوممون طاقت نیاریم.
جواد در ساک را بست. گفت: «بش گفتم آقاجان. گفتم می خوام چند روز برم پیش بچه ها».
آقاجان گفت: «بمون. یه امشب رو بمون. شاید فرجی شد. دکتر علی هم شب می آد اینجا. شاید دختره سر عقل اومد رفت سر خونه زندگیش». سر خم کرد. انگار خجالت می کشید از اینکه از جواد خواهش می کند. جواد ساک را روی تخت انداخت و چیزی نگفت. بی اختیار از دهانم پرید: «اما عاطفه حق داره بدونه آقاجان…». جواد با تعجب نگاهم کرد. آقاجان سر بلند نکرد. با صدایی خست گفته: «نمیشه پسرم. نمیشه. علی بهش حروم می شه».
- کی حروم می شه آقاجون؟ این عاطفه است که الانشم داره حروم می شه.
شانه های آقاجان لرزید. باور نمی کردم اما آقاجان داشت گریه می کرد.
*
داد زدم: «حاضر؟». یوسف خندید: «حاضر». عاطفه نخندید و گونه های گلی رنگش که من دوست داشتم توی عکس چال بیفتد چال نیفتاد. گفتم: «چه مادری». عاطفه اخم کرد. گفتم: «چه شاه پسری». یوسف خندید. جواد یوسف را بغل کرد و خندید: «حالا نوبت دایی بزرگه که با این فنقلی عکس بگیره» و دستش را دور شانه عاطفه و یوسف حلقه کرد. عزیز از ته دل خندید. عاطفه گفت: «دیشب دیگه خواب ندیدم جواد». جواد لبخند زد. عاطفه دوباره گفت: «خوب شد که نرفتی جواد». جواد دست عاطفه را فشرد. آقاجان گفت: «مگه ما آدم نیستیم؟ بذارید ما هم با دختر و نوه مون یه عکس بگیریم. بفرما حاج خانوم» و به عزیز اشاره کرد که کنارش روی مبل بنشیند. عزیز گفت: «امشب برای دکتر علی خوراک مرغ و آلوچه می ذارم که خیلی دوست داره. چه طوره عاطفه؟». عاطفه جواب نداد. گفتم: «همگی بگید چیز». یوسف لبهایش را غنچه کرد: «آلو». عزیز بغلش کرد. آقاجان به سمت در راهرو رفت و داد زد: «حاج خانوم اون آب پاش منو کجا گذاشتی؟ خیلی وقته این ایوون رو صفا ندادیم. امشب شام رو روی ایوان بخوریم. دکتر علی هم دوست داره». آقاجان که رفت یوسف خودش را به سینه عزیز چسباند.
- بم آلوچه می دی مامانی؟
عزیز گفت: «آب پاشت همونجا زیر سایهبونه آقا» و رو به یوسف خندید: «چرا نمی دم؟». عاطفه گفت: « فقط همین امسال رو اگه علی بذاره… بذاره…». جواد از روی مبل بلند شد. گفت: «دوربین بازی بسه». لحن صداش بیشتر از آنکه عصبانی باشد، کلافه بود. عاطفه دوباره گفت: «فکر می کنی ممکنه هنوز امیدی باشه؟». جواد با سه قدم بزرگ وسط اتاق رسید. عاطفه دوید و روبروش ایستاد.
- جواد! با توام! دارم باهات حرف می زنم. فکر می کنی هنوز امیدی باشه؟
- که چی؟ به چی؟
عاطفه با سرسختی به چشمهای جواد نگاه کرد. دوربین را توی جلدش گذاشتم و روی مبل نشستم. گفتم: «اینهمه سال گذشته عاطفه. قضیه مال نه سال پیشه. تازه جواد خودش دیده بوده که…».
جواد میان حرفم پرید: «من هیچی ندیدم. چرا نمی فهمید؟ من فقط دیدم که بردنش. دست و پاشو گرفتن و خِر کش کردن. جز این هیچی ندیدم. هیچی نمی دونم…». لب گزید و ساکت شد. عاطفه هق هق کرد.
- نگو جواد. اینطوری نگو.
*
نمی دانستم تصمیم درستی گرفته ام یا نه با اینحال باید راه می افتادم. عاطفه گفت: «یوسف رو هم با خودت ببر. کلافه ام می کنه». گفتم: «امروز نمی تونم. با یه دوستی قرار دارم که چند ساله ندیدمش».
- خارج بوده؟
سر تکان دادم: «تازه یه ماهه برگشته ایران».
آهسته گفت: «خوش بگذره بهت» و در را به رویم بست.
دستهام پشت فرمان می لرزید. دعا کردم جواد آنجا نباشد و مرا نبیند. دعا کردم عاطفه به سرش نزند دنبالم را بگیرد. دعا کردم اوضاع آنقدرها که جواد تعریف می کرد بد نباشد. تمام راه را تا آسایشگاه دعا می کردم. مسؤول پذیرش با دقت به صورت اصلاح کرده ام نگاه کرد.
- شما چه نسبتی با ایشون دارید؟
تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده شانسم را امتحان کنم. می توانستم بگویم برادر جوادم اما تصمیم گرفتم به جای آنکه به جواد متوسل شوم از خودم مایه بگذارم.
- از دوستان قدیم هستیم.
با تعجب نگاهم کرد. معلوم بود که باور نکرده است. گفت: «شما آقای…؟». به سرعت گفتم: «بهشون بگید برادر عاطفه. خودشون به جا می آرن» مرد که تلفن را برداشت بی اختیار روی مبل راحتی افتادم. پاهایم سست تر از آن بود که وزن بدنم را تحمل کند. مرد سر بلند کرد.
- حاج آقا گفتن نمی تونن… یعنی نمی خوان شما رو ببینن.
با حیرت به مرد نگاه کردم. باور نمی کردم. گفتم: «شما گفتید که من برادر عاطفه هستم؟». مرد سرتکان داد. دوباره گفتم: «می شه ازتون خواهش کنم یه بار دیگه زنگ بزنید؟ فقط یک بار دیگه. من فقط می خوام باهاشون چند کلمه خصوصی حرف بزنم. همین». می خواستم چند کلمه در باره عاطفه حرف بزنم اما نمی دانستم چه باید بگویم. نمی دانستم از کجا باید شروع کنم. نمی دانستم اصلاً با چه کسی قرار است صحبت کنم. در واقع من جز خاطرات مبهم چیز زیادی از آن روزها به خاطر نداشتم. مرد انگار درماندگی را در صورتم دید چون دوباره شماره را گرفت و منتظر ماند. مدتی بعد گوشی را در دست نگه داشت و گفت: «حاج آقا مایل نیستن شما رو ببینن اما اگه خیلی اصرار دارین می تونین با همین تلفن باهاشون صحبت کنین». تقریبا گوشی تلفن را در هوا قاپیدم.
- الو… سلام….
صدایی از آنسوی خط نیامد. تنها صدای آرام و منقطع تنفس کسی را آنسوی خط می شنیدم. دوباره گفتم: «الو…».
- علیکم السلام.
صدای خودش بود. حتی بعد از گذشت سالها هنوز همان گیرایی قدیم را داشت. تنها خاطره دقیقی که از آن روزها برایم باقی مانده بود همین صدا بود.
- سلام آقا یوسف. منم… جلال.
به نظرم رسید صدایم می لرزد. بدجور هم می لرزد. صدای آنطرف خط اما با آنکه گرفته و سنگین بود رسا بود و مطمئن.
- خوبی آقا جلال؟ خیلی وقته که ندیدمت. چند روز پیش حالتو از جواد پرسیدم. گفت به سلامتی دانشجو شدی.
لبخند زدم. پس جواد خیلی بیشتر از آنچه گفته بود با یوسف حرف زده بود. گفتم: «من باید شما رو ببینم آقا یوسف. حرف مهمی هست که…» و به مرد نگاه کردم که پشت میز پذیرش نشسته بود.
گفت: «اگه درباره عاطفه س…»
گفتم: «درباره عاطفه هم هست… یعنی درباره عاطفه و … ».
آهسته گفت: «من جز آرزوی خوشبختی عاطفه حرف دیگه ای ندارم آقا جلال. اینها رو قبلا گفتم هم به جواد هم …». پرسیدم: «هم؟». گفت: «به شما هم میگم».
- اما عاطفه. عاطفه داره از بین می ره آقا یوسف. داره داغون می شه. نه ساله که دنبالتون می گرده. نه ساله که… ». به سرعت گفت: «عاطفه اشتباه می کنه. اون مردی که دنبالش می گرده دیگه وجود نداره. اون یوسفی که اون می شناخت…».
- اینا رو به خودش بگید آقا یوسف. بذارید بیاد اینجا. شاید اینطوری…
داد زد: «نه». یکباره هر دو ساکت شدیم. اینبار آهسته گفت: «نه. دیگه هم حرفش رو نزن. به جواد بگو آقاجانش راست گفته. جداً که خیلی بی مرامه» و گوشی را گذاشت. مرد نگاهم کرد که گوشی به دست همانجا ایستاده بودم. پرسیدم: «می شه یه امانتی برای حاج آقا بهتون بدم؟ گفتن شما به دستشون می رسونید». سر تکان داد و گوشی را سر جایش گذاشت. عکس عاطفه و یوسف را داخل یک پاکت گذاشتم و به دستش دادم. گفتم: «مطمئن باشم؟». لبخند زد.
- ما اینجا امین مردمیم برادر.
*
عزیز گفت: «من که بهتر از هرکسی شما رو می شناسم دکتر علی. من روزی نشده به حاج آقا نگم که دکتر علی رو خدا برای ما فرستاد». آقاجان سر تکان داد: «الحمدلله هم در ایمان سرید و هم در کار. عاطفه هنوز بچه اس. با اینکه بیست و هشت سالشه ولی هنوز بچه اس. اینکارهاشو بذارید پای بچگیش».
عزیز سینی شربت را به سمت دکتر علی گرفت. جواد در سالن را باز کرد و فریاد کشید: «رفته آقاجان. رفته…»
آقاجان داد زد: «رفته؟ یعنی که چی رفته؟». سینی شربت از دست عزیز افتاد. دکتر علی ایستاد و دست یوسف را محکم گرفت: «کجا رفته؟»
من و جواد به هم نگاه کردیم. آقاجان هم داشت نگاهمان می کرد. دندانهایش را روی هم فشار داد و گفت: «ای بی مرام لامروت! بالاخره کار خودت را کردی؟». جواد به سمت اتاقش دوید و من به دنبالش وارد اتاق شدم. در کمد جواد چهار تاق باز بود و همه لوازمش توی اتاق پخش شده بود. جواد کیسه پلاکها را از گوشه کمد برداشت و سمت من انداخت.
- نیست… نیست… برده…
دکتر علی پرسید: «چی رو برده؟»
جواد به جای جواب گفت: «بگرد. بگرد ببین شاید تو پیداش کنی». وقتی دید من هاج و واج نگاش می کنم. داد زد: «پلاک یوسفو برده»
رنگ دکتر علی پرید. عزیز محکم روی پاهایش کوبید. جواد دستش را به پیشانی گرفت: «من که دیشب پلاکو جلوی روی تو گذاشتم تو ساکم. ساکم هم که دم دست نبود».
نگاهش نکردم. عزیز ناله کرد: « دیدم از اتاق جواد دوید بیرون ها».
جواد از در خانه بیرون دوید. آقاجان کتش را از روی رختکن برداشت و دنبالش رفت. گفتم: «با ماشین من زودتر می رسیم». جواد موتورش را روشن کرد و فریاد زد: «تو راهو بلدی؟». داد زدم: «آره» و به آقاجان نگاه نکردم. یوسف دستش را از دست دکتر علی بیرون کشید و دوید: «دایی جواد منم با موتورت ببر». جواد رفته بود. عزیز یوسف را بغل کرد و روی صندلی نشست. دکتر علی در ماشین را باز کرد و گفت: «این رسمش نبود آقاجان. این رسمش نبود. شما همه می دونستید و از من پنهان کردید». دوباره گفت: «برای همین عاطفه عوض شده بود. خیال می کردم مثل سالهای قبل یه مدت که سر به سرش نذارم خوب می شه. خیال می کردم باز رؤیا و خیالات به سرش زده». آقاجان گفت: «یه هفته بیشتر نیس که ما خبردار شدیم. دوستهای جواد همه شون یه آسایشگاه جمع شدن. یوسف رو که برگردوندن بردنش اونجا». از آینه به دکتر علی نگاه کردم. صورتش کبود شده بود. گفت: «بگو چرا بی قراری می کرد». عزیز به سرعت گفت: «قرار نبود عاطفه بفهمه. اصلا قرار نبود هیچ کس بفهمه. بچه ام روحش خبر نداشت وقتی آوردینش خونه ما. جواد رو قسم دادیم بش نگه. نمی دونم یه دفعه…». دکتر علی ناباورانه گفت: «یعنی عاطفه تازه فهمیده که یوسف زنده اس؟» آقاجان به ریشهاش دست کشید: «اون جواد بی مرام بالاخره کار خودشو کرد.»
به سرعت گفتم: «من پلاکو بهش دادم آقاجان نه جواد». به آینه نگاه نکردم و ندیدم چه طور نگاهم می کنند. صدای آقاجان گنگ و نامفهوم بود. انگار با خودش حرف می زد.
- تو چی کار کردی؟ تو پلاکو دادی بهش؟
سر تکان دادم: «جواد به حرمت حرف شما چیزی بهش نگفت. جواد مرده. مرده و قولش مگه نه آقاجان؟ ولی من که قولی به شما نداده بودم. داده بودم؟» دکتر علی ناله کرد: «چرا آقا جلال؟ چرا؟ چرا اینکار رو کردی؟ نگفتی با اینکارت یه زندگی رو نابود می کنی؟ یه بچه رو دربه در می کنی»؟
گفتم: « چرا شما متوجه نیستید؟ چرا هیچکدوم نمی فهمید؟ عاطفه نه سال تموم منتظر همچین روزی بوده. نه سال تموم. می فهمید؟ نه سال انتظار کشیده. لحظه لحظه ش رو. به این امید که گمشده اش پیدا شه. روزی هم که زن شما شد من خوب یادمه با شما شرط کرد تا وقتی که بذارید این حس و حالو داشته باشه. نکرد؟ من با همه بچگیم یادمه که جلوی همه گفت به شرطی حاضره زن شما بشه که اگه یه وقت یوسف برگشت .. اگه زنده برگشت… شما که شاهد بودید آقاجان چرا هیچی نمی گید؟»
کسی جوابم را نداد. دکتر علی گفت: «اما این انصاف نیست. به خدا انصاف نیست. عاطفه نه ساله که همسر شرعی و قانونی منه. همه زندگی منه. چه طور راضی شم یکی از گرد راه نیومده… آخ…» و بغضش شکست.
یوسف دست دکتر علی را از صورتش برداشت و بغض کرد: «گریه نکن بابایی».
دوباره گفت: «مامانم کجاست بابا؟ من مامانمو می خوام». دکتر علی سر یوسف را به سینه چسباند: «منم مامانتو می خوام عزیز دلم. داریم می ریم برگردونیمش خونه».
آقاجان با صدایی شکسته گفت: «منم واسه همین نمی خواستم بفهمه. از حالا به بعد عاطفه به شما حرام شده». دکتر علی جواب نداد. سرش را بین دستهاش پنهان کرد و تا آسایشگاه حرفی نزد.
یوسف به آقاجان نگاه کرد.
- من کار بدی کردم که مامانی رفته؟
عزیز به صورت یوسف دست کشید.
- نه مامانی. تو هیچ کار بدی نکردی.
آقاجان گفت: «میون این سه تا بچه تو یکی از همه بی مرام تری» و به سرعت پیاده شد. جلوتر از همه ما از در آسایشگاه داخل رفت. همه جا را خوب بلد بود. بی هیچ سوالی از پله ها بالا دوید. با تعجب به مسوول پذیرش نگاه کردم که ساکت ایستاده بود. دکتر علی دنبال آقاجان دوید. جواد از بالای پله ها داد زد: «عزیز شما با یوسف پایین بمونین». عزیز که از نفس افتاده بود کنار دیوار روی زمین نشست و یوسف را بغل خودش نگه داشت. دکتر علی بی توجه به مردانی که از اتاقها بیرون آمده بودند و نگاهش می کردند داد زد: «عاطفه کجاس؟» جواد به اتاق انتهای راهرو اشاره کرد. دکتر علی نفس عمیقی کشید و همانجا توی راهرو به دیوار تکیه داد. درست مثل اینکه گفته باشد «خوش خبر باشی».
گفتم: «پس یوسف…؟». جواد جوابم را نداد. دویدم سمت اتاق. اتاق کوچکی با دو تخت فلزی، یک کمد چوبی بزرگ و یک دست میز و صندلی. عاطفه سرش را روی تخت گذاشته بود. جلوتر که رفتم متوجه شدم صورتش را میان پیراهن مردانه ای فرو کردهاست. شانه هایش می لرزید. بدجور می لرزید. گفتم: «عاطفه؟». دستی مرا عقب کشید. دکتر علی آهسته گفت: «بگذار به حال خودش باشه. به قول تو اینهمه سال دنبال گمشده اش گشته. اگه عاطفه گم شده بود حس و حال من دست کمی از حالای عاطفه نداشت. این رو تازه فهمیدم آقا جلال» و بغضش را آهسته فرو خورد. آقاجان همانجا کنار در اتاق ایستاد و با یکی از پرستارها حرف می زد. انگار همدیگر را از قبل می شناختند. جواد شانه ام را فشرد. رد اشک روی صورتش خط انداخته بود و لابه لای محاسن پرپشتش گم شده بود. دوباره پرسیدم: «یوسف کجاست؟» به جای جواد مردی که جلوی در اتاق روی ویلچر نشسته بود جوابم را داد:«شما باید آقا جلال باشید. چند روز قبل با حاج آقا تلفنی حرف زدید». با تعجب نگاهش کردم: «خودمم». گفت: « حاج آقا تا همین دیشب محو اون عکس شده بود که براش فرستادین». با نگرانی به عاطفه نگاه کردم که انگار هیچکدام از حرفهای ما را نمی شنید. جواد با تعجب پرسید: «کدوم عکس؟» مرد به جای جواب یک بسته کوچک به طرف من دراز کرد: «این مال خانومه. خود حاجی نقاشی کردن». عاطفه برای اولین بار سر بلند کرد. صورتش از فرط گریه سرخ شده بود. جواد کاغذ روی بسته را باز کرد و تابلوی کوچک را روی تخت کنار عاطفه گذاشت. آقاجان به سمت من براق شد: «پس تو به دیدنش اومده بودی؟» لب باز کردم که صدای مرد بلند شد: «خود شما هم پریشب اومدید دیدن حاجی». در صداش نفرت موج می زد. رنگ صورتش آقاجان پرید. مرد ادامه داد: «خودم در اتاق رو به روتون باز کردم. یادتون نیست؟». آقاجان دستی به ریش بلندش کشید و با صدایی که نشان می داد به اعصابش مسلط شده است غرید: «شما کی هستی؟ وکیل وصی یوسفی؟ اصلاٌ خودش کجاست که شما داری به جاش حرف می زنی؟» جواد از میان دندانهایش غرید: « چی بهش گفتی آقاجان؟ چی به یوسف گفتی؟» و صدا در گلویش شکست و به هق هق افتاد. هیچ وقت گریه جواد را ندیده بودم. شانه هایش چنان تکان می خوردند که بی اختیار بغض در گلویم جمع شد. مرد اما گریه نمی کرد. چشمهاش خشک خشک بودند. پاکت نامه کوچکی را از جیب لباسش بیرون آورد و بی حرف به سمت آقاجان گرفت. دستهای آقاجان وقت گرفتن پاکت می لرزید مثل لبهاش وقتی گفت: «برای منه؟» . مرد سر تکان داد. آقاجان گوشه پاکت را که باز کرد ناله ای از حلقومش خارج شد. جواد پاکت را از دست آقاجان قاپید. آقاجان سعی کرد بگوید:«جواد…». نتوانست. صدای جواد پر از نفرت بود: «خیال کردین اینم مثل بقیه معامله های پر سود زندگیتونه آقاجان. نه؟ خیال کردین مردی مثل یوسف رو می شه با یه چک سفید خرید. نه؟ مرامتونو شکر آقاجان.»
دستهای آقاجان می لرزید و نگاه سرگشته اش توی اتاق می چرخید. عزیز چشمهاش را بست. عاطفه رویش را برگرداند. مرد گفت: «اون روز که این آقازاده به حاجی زنگ زد انگار دنیا رو بهش دادن. من شاهد بودم چه طور سر هر نمازش از خدا می خواست یه بار دیگه عاطفه خانوم رو ببینه. اون روز که عکسشونو دیدن از شوق روی پا بند نبودن تا اینکه این حاج آقا شب اومد دیدنشون». دکتر علی که تا آن وقت ساکت ایستاده بود با عجله پرسید: «خب؟ مگه چی شد؟».
- این حاج آقا که رفتن به حاجی گفتم: « بابای عاطفه خانوم هم که اومد دیدنت دیگه از خدا چی می خوای حاجی؟ ». یه جمله تو جوابم گفت: « از خدا می خوام همین امشب راحتم کنه از این رنج».
مات و مبهوت به دهان مرد نگاه می کردم. دهان باز کردم که بپرسم بعد چه شد که دکتر علی زودتر از من پرسید. مرد لبخند زد: «حاجی هرچی که از خدا خواست بهش رسید». عاطفه که تا آن وقت ساکت گوش می داد بلند ضجه زد. آقاجان روی زمین تا شد. نفهمیدم کی و چه طور شوری اشک را در دهانم حس کردم. خم شدم و قاب نقاشی را از روی تخت برداشتم. انگشتانم بی اختیار سطح بوم را نوازش می کرد. به نجوا گفتم: «اما این نقاشی که…خیلی… یعنی هیچی… چیز زیادی… توش معلوم نیست… فکر می کردم آقا یوسف بهتر از این…» و نفسم برید. مرد آرام و خونسرد لبخند زد. چشمهاش خشک خشک بود. گفت: «مگه شما نمی دونستید حاج آقا جانباز قطع نخاعی بودن. قلم رو با دندون می گرفتن». عاطفه پیرهن را به خودش فشرد و بلندتر گریه کرد. دکتر علی دستش را به دیوار گرفت و از اتاق بیرون رفت. صدای یوسف از پایین پله ها شنیده می شد: «مامان کجاست بابا؟ چرا باز داری گریه می کنی؟» دکتر علی جواب داد: «قصه اش مفصله باباجان. یه روز دایی جوادت برات تعریف می کنه». جواد روبرویم ایستاد. بی اختیار سرم را روی شانه اش گذاشتم و های های گریستم. گفت: «دیشب که زنگ زد گفت یه پیغام برای من به تو داده». میان گریه لبخند زدم: «گفت بهت بگم آقاجانت راست گفته که میون همه بچه هاش…» و نتوانستم ادامه بدهم.
عاطفه تابلوی نقاشی یوسف را روی دیوار اتاق پذیرایی خانه اش نصب کرد. تابلویی که تنها من و جواد و او نام نقاش و سبکش را می شناختیم.
آهوی چشمهای نجیبش رمیده بود
دختر که لای ساتن و تور آرمیده بود
روی حریر پیرهنش قطره های خون
چون لاله های کوچک وحشی چکیده بود
پروانه ای که از شب این قصه می گذشت
از غنچه های روی لباسش پریده بود
وقتی که مرد وارد این اتفاق شد
تحقیق بازپرس به پایان رسیده بود
گفتند: مرد خانهء همسایه نیمه شب
آواز گریه های زنی را شنیده بود
و روزنامه ها که نوشتند: جسم تیز
رگهای خونرسانی مچ را بریده بود
*
خیس از مرور فاجعه در خود مچاله شد
ابری که ناگهان به خیابان وزیده بود
دیگر به ابر خیس نمی شد که گفت مرد
توفان انفجار به جانش دویده بود
رعدی زد و شکست سکوت گلوش را
ابری که چون کویر، دلش داغ دیده بود
.
.
آمد و روی خستگی شانه اش نشست
پروانه ای که از سر شب پر کشیده بود
دشت مزار، دماوند
مرداد ماه ۸۴
هر روز در سکوت خیابان دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می نشست
وقتی کبوتران حرم چرخ می زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت…می شکست
ابری سپید از سر گلدسته می پرید:
-جمع کبوتران خوش آواز خود پرست!
آنها که فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست
آنها برای حاجتشان بال می زنند
اصلا یکی به عشق تو آقا پریده است؟
رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصهء کلاغ، کلاغی که سخت مست…
ابر سپید چرخ زد و تکه پاره شد
هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست
باران گرفت – بغض خدا هم شکسته بود
اما کلاغ روی همان ارتفاع پست…
آهسته گفت: من که کبوتر نمی شوم
تنها دلم به دیدن گلدسته ات خوشست!
شب بود، باد ساکت و مغرور می گذشت
مهتاب، شکل قایقی از نور می گذشت
دختر کنار پنجره اش ایستاده بود
در کوچه ای که سایهء ساطور می گذشت
در باغ چشمهای جوانش نسیمی از
رویایی عاشقانه و پر شور می گذشت
انگشت روی شیشه کشید و نوشت: کاش
یک شب فقط صدای تو از دور می گذشت
یک شب فقط خیال کنم خواب دیده ام
در خواب هم خیال تو هر جور می گذشت…
*
افتاده بود قایق کوچک میان حوض
و
باد، خیس و خسته و رنجور می گذشت
دختر نوشت: دست خودم نیست، من تو را…
اما نخواستم که تو مجبور…
بگذریم!
