شب بود، باد ساکت و مغرور می گذشت
مهتاب، شکل قایقی از نور می گذشت
دختر کنار پنجره اش ایستاده بود
در کوچه ای که سایهء ساطور می گذشت
در باغ چشمهای جوانش نسیمی از
رویایی عاشقانه و پر شور می گذشت
انگشت روی شیشه کشید و نوشت: کاش
یک شب فقط صدای تو از دور می گذشت
یک شب فقط خیال کنم خواب دیده ام
در خواب هم خیال تو هر جور می گذشت…
*
افتاده بود قایق کوچک میان حوض
و
باد، خیس و خسته و رنجور می گذشت
دختر نوشت: دست خودم نیست، من تو را…
اما نخواستم که تو مجبور…
بگذریم!
Archive for » فوریه, 2006 «
Feb
17
دستهبندی: غزل
Leave a Comment
