Archive for » 2007 «

Dec
17

مثل یک واژه
-لبریز از حرف-
سر برآورده یک بوته در برف

Oct
05

پیچیده به بند رخت
یک نیلوفر
پیراهن ِ شسته زیر لب می‌گفت

Sep
17

تو دلت مثل ساحلی آرام، دل من پر خروش و مواج است
من به آرامش تو محتاجم، ساحل آرامگاه امواج است

من زنم، ساقه‌ای که می‌شکند تندباد غمی اگر بوزد
تو ولی استواری‌ات از سرو … سبزی‌ات آرزوی هر کاج است

باد دیروز روسری مرا … عشق از من قرار را امروز …
راست می‌گفت مادرم انگار: فصل پاییز، فصل تاراج است

فصل پاییز، فصل خوبی نیست بی تو اما بهار هم حتی …
خسته از فصل‌های فاصله عشق، او به یک فصل تازه محتاج است

*
کولی امروز توی دستم خوند: «یه زمستون سخت تو راهه»
من دلم با تو قرصه اما تو …؟ تو دلت چند مرده حلاجه؟

دسته‌بندی: غزل‌ترانه  One Comment
Jun
17

• مقدمه:
«
هنر و ادبيات دارد به جايگاه اصلي خود نزديك مي‌شود. از جنگ و جهاد و
شهادت مي‌گويد. از ايثار و جانبازي و رشادت حكايت مي كند. دردهاي اجتماع
را به تصوير مي كشد. بيم ها و اميدهاي آرماني را تحرير مي كند… اين
گوشه‌اي از رسالت هنر و ادبيات، داستان و مطبوعات است. اما اسباب تاثر و
تاسف است از اين جهت كه هنوز به آن درجه از بلوغ فرهنگي نرسيده‌ايم كه
قالب داستان را از ديگر قالبهاي متعارف ادبيات و مطبوعات تمييز دهيم . شعر
و داستان علي القاعده بايد با معيارها و ضوابط خاص خود سنجيده شوند. اگر
قرار باشد كسي را به خاطر شعر يا قصه محاكمه كنند، حافظ، بلندترين قله‌ي
ادبي ايران بايد تمام عمر خود را پاي ميز اين محاكمات مي گذراند كه سروده
است: مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب/ چون نيك بنگري همه تزوير مي
كنند و يا اين بيت كه: مصلحت ديد من آنست كه ياران همه كار/ بگذارند و سر
طره‌ي ياري گيرند…»
گوشه‌اي از متن دفاعيه سيد مهدي شجاعي در دادگاه مطبوعات

از
قديم رسم بوده كه وقتي خواسته باشي موضوعي را توصيف كني يا درباره‌اش به
توضيح و تشريح بپردازي، اول آن موضوع را «تعريف» كني وجز اين نمي‌تواني
درباره‌اش گفتگو كني.
به همين دليل بر خود لازم مي‌دانم تا قبل از
آغاز اين «مقدمه»، به اين مطلب بپردازم كه «داستان» چيست. تعاريف زيادي
براي داستان وجود دارد اما آنچه همه بر آن متفق القولند اينست كه داستان،
مبالغه‌ي روابط آدمها و شخصيتهاست و بزرگ كردن حوادث و خلق آدمهاي جالب
توجه و به نوعي نگاهي تازه به زندگي كهنه‌ي بشر از زاويه‌اي جديد و
متفاوت. به همين دليل معمولاً داستان به سوژه‌ها و شخصيت‌ها و حوادثي خاص
مي‌پردازد وگرنه آدمهاي معمولي و وقايع عادي و زندگي‌هاي روزمره قابليت
داستان شدن ندارند. دورنمات مي‌گويد:
«دو نفر كه در شرايط عادي با هم گفتگو مي‌كنند و قهوه مي‌خورند موضوع
داستان و نمايش نيستند. درام زماني آغاز مي‌شود كه بدانيم در فنجان يكي از
آنها زهر ريخته شده است». به قول سيد مهدي شجاعي شرايط غير معمول و
نامتعارف است كه اسباب خلق داستان مي‌شود. اگر مقاومت در مقابل جذابیت
گناه، امري عادي و متداول و عمومي بود كه خداوند قصه‌ي حضرت يوسف را
نمي‌نوشت. اگر يوسف، خاص و استثنايي و منحصر به فرد نبود كه قهرمان يك
قصه‌ي قراني نمي‌شد.
اينها را نوشتم تا بگويم ادبيات داستاني و به
تعبير رايج تر «قصه نويسي» قدمتي به تاريخ حيات آدمي دارد و اين هنر انگار
كه از همان آغاز زندگي جمعي بشر در ناخوداگاه وي مستتر بوده كه اگر جز اين
بود خالق بشر خود به زبان قصه سخن نمي‌گفت و اصلاً همين شباهت ظاهري ميان
زبان وحي و داستان و اسطوره سازي است كه كفار قريش با تمسك به آن، كتاب
الهي را «اساطيرالاولين» خواندند. مي‌پرسيد كدام شباهت؟ همان حكايتي كه
خداوند «احسن القصص» ناميدش. حقيقتي راست و بي شبهه نه افسانه و اسطوره.
همينجا بگويم به زعم عده‌اي كه نه قرآن را مي‌شناسند و نه اسطوره را، همين
كه كفار قريش آيات الهي را به «اساطيرالاولين» تشبيه كرده‌اند كافيست كه
هرگونه داستان پردازي را گناهي نابخشودني بدانند و قصه گويي را حرام. غافل
از اين كه قصه بيان نمادين «حقيقت» است
نه «واقعيت» لذا سنجش آن به ترازوي واقعيت (راست و دروغ) خطايي است بزرگ.
نه نويسنده اي كه قصه مي‌نويسد و نه خواننده‌اي كه قصه‌ي او را مي‌خواند
هيچ يك را هواي آن نيست كه به گفتاري واقعي و راست دل مي‌سپرند، بلكه
خواننده‌ي آگاه به دنبال «حقيقت»ي است كه وراي قالب عبارت مي‌بايد جست.
كما اينكه در سينما نيز اين مطلب صادق است و بيننده‌ي يك فيلم داستاني خود
به خوبي مي‌داند كه تصاوير، واقعي نيستند و بازيگران در دنیای واقعی اسامي
ديگري دارند و مَنِشي ديگرگون و آن كه كشته مي‌شود به واقع نمرده است. او
اين روايت را به تماشا مي‌نشيند تا به حقيقتي متعالي دست يابد كه پيام
داستان يا فيلم است.
غرض از اينهمه مطول آنکه براي
قصه نويسي كه داعيه‌ي دين دارد و قلم به «بسم الله الرحمن الرحيم»
مي‌چرخاند در اين روزگار وانفسا، قد علم كردن در برابر خيل قصه نويسان ِ
لامذهب و آفريدن اثري در خور، كار ساده‌اي ‌نيست. قدر ِ مسلم اينست
كه نويسنده‌ي مسلمان خون دل مي‌خورد تا در برابر هزار اثر ضد ارزش
نويسندگاني كه به قدر ذره‌ اي براي فرهنگ و اعتقادات مردم ارزش قايل
نيستند يك اثر ارزشمند بيافريند و خدا نکند تكفير نا آگاهانه و كوركورانه
شرايطي فراهم ‌کند كه دست‌هاي دلسوز و دلهاي دستگير اهالي راستين قلم
بشكند كه در آن صورت به جاي آنكه موسا‌يي قلم به ميدان بيندازد، شاهد
شعبده‌ي ساحراني خواهيم بود كه به تنها چيزي كه اهميت نمي‌دهند ارزشهاي
اخلاقي و روح كمال طلب انسان‌ها است.

داستانی که در پی خواهد
آمد، نشات گرفته از دغدغه‌های این روزهای منست. حکایت ِ سر در گمی و
آشفتگی من و تو. حکایت ما، نسل سومی‌ها. نسلی که نسوخته است و نه سوخته!
اما بازی با آتش را خوش می‌دارد و این را به کرّات اثبات کرده است. «از
نوشتن ِ این داستان هدف خاصی ندارم جز نوشتن»! این جمله‌ی معروف نویسنده‌ی
روسی را هم تنها از آن جهت آوردم که از من ِ داعیه‌ی دین داشته، نپرسید
«هدفت از نوشتن چنین داستانی چه بوده ست» که آنچه شرط ِ بلاغ بود، پیشتر
گفته‌ام.

• موخره:
این
خاطره را هم از باب ِ موخره، خطاب به آن دسته از دوستان ِ احتمالاً کم سن
و سال وبلاگستانمان می‌نویسم که مدتی ست با اسامی مجعول و چند نقطه‌ی
دنباله‌دار در کامنت گیر وبلاگ بنده خوش، مزه می‌پرانند.
دیروز که افطار -به اتفاق سلبیناز عزیز و پریای مهربان- مهمان ِ خانم معلم
عزیزمان بودیم، ایشان حرف قشنگی زدند. گفتند: «اگر میان اینهمه وبلاگستانی
به عدد ِ انگشتان دست، دوست و خواننده‌ی فهیم پیدا کرده باشم برای سه سال
وبلاگ نویسی ِ من کفایت می‌کند».
توفیق، رفیق ِ راه همه‌ی ما باشد در این روزهای عزیز

«تاریک روشن»

پشت به من روی نیمکت نشسته‌ای و دست‌هات را به عادت آن وقت‌ها از دو طرف باز کرده‌ای. از آن دور هم تارهای سفید فراوان لا به لای موهای پرپشتت را می‌بینم. پشت سرت می‌ایستم نرم و بی صدا، به عادت آن وقت‌ها. دوست ندارم برگردی و غافلگیرم کنی. آن وقت‌ها هم نمی‌کردی. دست‌هام را مشت می‌کنم تا بالا نیاورمشان و چشم‌هات را ناغافل نپوشانم.

می‌گویی: «نکن دختر! زشته! عیبه! اینجا یه مکان عمومیه. مردم چی می‌گن آخه؟».
صدات خندان است.
می‌گویم: «مردم هر چی می‌خوان بگن. در ضمن تو هر بار از کجا می‌فهمی که منم؟»
دست‌هام را از روی چشم‌هات بر می‌داری.
- آخه کی جز تو اهل این خل بازیاس؟
کنارت می‌نشینم و بق می‌کنم.
-خب؟
سرت را یکبری می‌چرخانی سمتم.
- خب به جمال خوشگلت.
آه می‌کشم: « آخ نمی‌دونی که! من عاشق همین خل بازیات شدم عزیزم». با حرص می‌گویم. تو به قهقهه می‌خندی. کیفم را باز می‌کنی. می‌گویم: «واقعاً تو خیال می‌کنی مردم می‌آن پارک تا سر از کار همدیگه در بیارن؟» پاکت آجیل را بیرون می‌آوری. می‌گویی: «یه چیزی تو همین مایه‌ها». شانه بالا می‌اندازم. می‌گویم: « به نظر من که اینطوری نیست».

دستت را توی کیفت فرو می‌بری. می‌گویی: «نمی‌دونم کجا گذاشتمش». می‌خندم: «دنبال خوراکی می‌گردی؟ هنوزم کیفت پر از خوراکیه؟ » سرت را بالا می‌آوری. سعی می‌کنم با دقت نگاهت نکنم. دوست ندارم تصویری که از آن وقت‌هات در ذهن دارم خراب کنم. می‌گویی: «کیف‌های حالا دیگه جا برای خوراکی ندارن. کوچیک و جمع و جورشون مده». جلد پارچه‌ای کوچکی را از کیف بیرون می‌آوری و عینک دودی‌ت را می‌گذاری توش. سرم را به سمت دیگر می‌چرخانم. دوست ندارم چشم‌هات را مقایسه کنم با آن وقت‌ها.
-چه طور منو پیدا کردی؟
تو هم نگاهم نمی‌کنی.
- آدرستو از زهره گرفتم.
زیر چشمی نگاهت می‌کنم. نیم رخت زیر نور آفتاب خوب دیده نمی‌شود. این‌ طوری بهتر است. می‌گویی: «زهره رو چه طوری پیدا کردی بعد این همه سال؟»

به چند تا از هم دانشگاهی‌‌ها زنگ می‌زنم. هیچ کدام تو را به خاطر نمی‌آورند. دوست‌هات هم آدرسی از تو ندارند. تنها اسمی که توی دفتر تلفنم باقی می‌ماند «مژگان آذری» ست. بعید می‌دانم او هم خبری از تو داشته باشد. پدر کنارم روی مبل می‌نشیند. پیش دستی ِ پر از میوه را روی میز عسلی می‌گذارد. می‌گوید: «چند روز اینجا بمون». سر تکان می‌دهم و شماره را می‌گیرم. دست می‌گذارد به شانه‌ام.
- عزیزت دلنگران می‌شه باز.
فکر می‌کنم «باز؟ مگر قرار ست اتفاقی بیفتد؟». صدایی آن طرف خط می‌گوید: «الو؟»
- سلام. با مژگان خانوم کار دارم.
صدای آن طرف خط نشانی از آشنایی نمی‌دهد.
- بگم کی باهاشون کار داره؟
- سروش. بنده سروش بهادری هستم.
- گوشی خدمتتون.
خش خشی توی گوشی می‌پیچد.
پدر می‌گوید: «همینجا یه شغل خوب و آبرومند پیدا کن. باز در به در تهران خراب شده نشو…».
زنی از آن طرف سیم می‌گوید: «بفرمایید».
سعی می‌کنم صدایش را آن وقت‌ها به خاطر بیاورم. می‌گویم: «سروش هستم مژگان خانوم. حال شما خوبه؟». با لحنی سرد می‌گوید: «به جا آوردم. امرتون رو بفرمایید». فکر می‌کنم خیلی چیزها فرق کرده است با آن وقت‌ها. می‌گوید: «من مدت‌هاست که توی هیچ تشکلی…».
حرفش را قطع می‌کنم: «می‌دونم مژگان خانوم. برای این مزاحم نشدم. شما خبری از زهره فاتح یا ….»
بردن نامت بعد از این همه سال جلوی یک غریبه سخت است. می‌گوید که از هیچ کدامتان خبر ندارد. می‌پرسم: «از حامد نصرتی چه طور؟» سکوتش بیش از حد معمول طول می‌کشد.
- چه کارش دارید؟
چه کارش می‌توانم داشته باشم؟ می‌گویم که می‌خواهم از تو سراغ بگیرم. باز مدتی ساکت می‌شود. می‌گوید که بهتر است حضوری صحبت کنیم و گوشی را می‌گذارد. پدر خیلی وقت ست که رفته ست.

زهره می‌نشیند روی مبل.
-اگه نمی‌خوای بش می‌گم نمی‌تونی بری.
یک حبه قند توی فنجان چایش می‌اندازد. دوباره می‌گوید: «گفته چهارشنبه می‌آد تهران».
از روی مبل بلند می‌شوم.
-خیلی چیزها فرق کرده با اون وقت‌ها زهره
شروع می‌کنم به قدم زدن.
- این یه ملاقات معمولیه بین دو تا دوست. از چی می‌ترسی تو؟
براق می‌شوم سمتش.
- دو تا دوست؟!
جوابی نمی‌دهد. با فنجانش بازی می‌کند.
می‌گوید: «گفته قرار باشه توی همون پارک ِ همیشگی».
با عصبانیت نگاهش می‌کنم: «کی بش گفته من می‌خوام ببینمش؟». فنجانش را بر می‌دارد و می‌برد.
-یکی دیگه می‌خوری برات بریزم؟
می‌گویم: «نه» و به دست‌هام نگاه می‌کنم.
- باید برای مانیکور وقت بگیرم. راستی تا چهارشنبه چقدر مونده؟
زهره با تعجب شانه بالا می‌اندازد و در سکوت نگاهم می‌کند.

دست‌هام را قلاب می‌کنم توی دست‌هات. می‌گویی: «زشته…». حرفت را قطع می‌کنم: «عیبه… خجالت داره… مردم چی می‌گن…». ریز ریز می‌خندی. زیر گوشت می‌گویم: «آخه چرا تو فکر می‌کنی همه‌ی مردم دنیا کار و زندگیشونو ول کردن زاغ سیاه من و تو رو چوب بزنن عزیزم؟». به جای جواب به دست‌هام نگاه می‌کنی.
- تو با این انگشت‌ها باید پیانیست می‌شدی.
می‌خندم و از یادم می‌رود که باید خانمانه بخندم.
-جرات داری اینو به آقام بگو که حتی آهنگای تلویزیونم طرب و غنا می دونه.
می‌گویی:«پس تو چرا بچه مثبت نشدی؟» چشمک می‌زنم: «مگه نشنیدی بیشتر بچه آخوندا کافر از آب در می‌آن؟». دستم را فشار می‌دهی.
- یه روز منو می‌بری آقاتو ببینم؟
می‌خندم: «باشه هروقت از جونت سیر شدی». یک سر ِ هدفون را توی گوشم می‌گذارم و سر دیگرش را می‌دهم دستت. می‌گویی: «جدی می‌گم. می بری هان؟»
-ها؟ باشه. حالا گوش کن.
می‌گویی: «اینکه کاج‌های نقره‌ای کلایدرمنه».

پدرت جلوی در خانه می‌ایستد و هاج و واج نگاهمان می‌کند.
می‌گویی: «آقا تو رو روح مامان بذار بیایم تو! دنبالمونن».
بنز سفید از سر کوچه می‌پیچد. خون ِ دماغم را با گوشه‌ی پیراهنم پاک می‌کنم.
-زودتر از این می‌خواستیم بیاییم خدمتتون.
جیغ می‌زنی: «دارن می رسن». پدرت همانطور توی چارچوب ایستاده و نگاهمان می‌کند، حتی نمی‌پرسد آنها کی هستند.

با نوک کفش شن ریزه‌ها را به اطراف پرت می‌کنی. آفتاب رفته است و من می‌ترسم از اینکه صورتت را واضح ببینم. فکر می‌کنم باید برای خودم بیشتر بترسم که پیری‌ام واضح‌تر به چشمت می‌آید و از این فکر خنده‌ام می‌گیرد. می‌گویی: «آقام مرد». ناگهانی می‌گویی.
- می‌دونم. اول از همه رفتم دم خونه‌تون. گفتن پدرت مرده، تو هم از اونجا رفتی.
صورتت را می‌چرخانی سمتم و من می‌توانم چشم‌های درشتت را ببینم و بینی‌ات را که باریک‌تر از آن وقت‌ها ست و چانه‌ات که دیگر چالی ندارد. می‌گویم: «تو چقدر عوض شده‌ای». بی‌اختیار می‌گویم. سرت را بالا می‌آوری و تمام رخ نگاهم می‌کنی.
- چه طور؟
دوست ندارم توضیح بدهم. در این سال‌ها عادت کرده‌ام برای کسی توضیح ندهم. هنوز منتظری. این را از طرز نگاهت می‌فهمم. می‌گویی: «خیلی چیزها نسبت به اون وقت‌ها عوض شده. خود تو هم…». .وقتی می‌بینی باز حرفی نمی‌زنم آرام‌تر از قبل می‌گویی: «توقع داشتم بگویی خوشگل‌تر شده‌ام. منظورت هم همین بود نه؟ منظورت همین بود؟»
بازوهام را بغل می‌کنم و چیزی نمی‌گویم. این بار توضیح می‌دهی: «دماغم رو عمل کردم. چونه‌م رو هم. به نظرم زیادی دراز بود». واقعاً برام اهمیت ندارد عمل بینی‌ات اما چانه‌ات …. دوست دارم بگویم حیف آن چال قشنگ. به جایش می‌گویم: «آها». این بار طاقت نمی‌آوری.
-تو خودت فکر می‌کنی همون سروش چند سال قبل هستی؟ اینطور فکر می کنی؟ واقعاً اینطور فکر می‌کنی؟
صدات می‌لرزد. انگار با خودم حرف بزنم، می‌گویم: «بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اگه اون روز توی این پارک…»
و حرفم را می‌خورم. آن وقت‌ها اگر بود باید شروع می‌کردی به حلقه حلقه کردن موهات دور انگشتت. هر وقت عصبی می‌شدی این کار را می‌کردی.

با باتوم می‌زنندمان. میان جمعیت می‌دوم تا خودم را به جایی برسانم. زن‌ها جیغ می‌کشند و مردها فریاد. یک نفر داد می‌زند: «چرا می‌زنی مردِ ناحسابی؟ این تجمع قانونیه». پشت بوته‌های شمشاد پناه می‌گیرم. دو نفر دست‌های دختری را می‌گیرند و کشان کشان می‌برند. روسری ِ دختر از شانه‌هاش روی زمین می‌افتد و لگدکوب می‌شود. فکر می‌کنم هر طور هست باید از این جهنم خلاص شوم. فکر می‌کنم اگر بگیرندم آقام دق می‌کند. نیم خیز می‌شوم که ضربه‌ی محکمی به سرم می‌خورد. چشم‌هام سیاهی می‌رود. ضربه‌ی بعدی به صورتم می‌خورد. دست‌هام را سپر می‌کنم جلوی صورتم. کسی که تشخیص نمی‌دهم مرد است یا زن، بلند بلند چیزهایی می‌گوید. بعد، دستم را می‌گیرد و مرا دنبال خود می‌کشاند.
سرم به شدت درد می‌کند و چشم‌هام تار می‌بیند. دست می‌گذارم به سرم. مایع گرم و لزجی زیر دستم می‌لغزد. کسی که نمی‌دانم زن است یا مرد شانه‌هایم را تکان می‌دهد. صدایش را به زحمت می‌شنوم.
- حرف بزن! با من حرف بزن!
لب‌هام را به سختی باز می‌کنم. صدایی از گلویم خارج نمی‌شود.
صدا بلندتر فریاد می‌زند و شانه‌هایم را محکم‌تر تکان می‌دهد.
- می‌تونی راه بری؟ منو نگاه کن! با توام! آهان! گفتم منو نگاه کن! می‌تونی راه بری؟
لب‌هام را به زحمت باز می‌کنم. ناله می‌کنم: «سرم… سرم…».
مرا بلند می‌کند و دنبال خود می‌کشاند. از چند پله پایین می‌رویم. وقتی می‌نشاندم از سردیِ کف‌پوش مورمورم می‌شود. می‌خواهم استفراغ کنم و گمانم می‌کنم. این را از دستمالی که دور دهانم را پاک می‌کند می‌فهمم. صورتی که خیلی واضح نیست مقابل صورتم قرار می‌گیرد. صدای مردانه‌ای می‌گوید: «بهتری؟ ها؟». ناله می‌کنم: «سرم…»
می‌گوید: «شکسته ولی خوب می‌شه».
کسی از پله‌ها پایین می‌دود. صدای زنانه‌ای می‌گوید: «طفلک رو آش و لاش کردن». روبرویم زانو می‌زند. صورتش را تار می‌بینم. همین را بهش می‌گویم. صدای مردانه جوابم را می‌دهد.
- به خاطر ضربه‌ایه که به سرت خورده. خوب می‌شی.
بعد از مدتی سکوت دوباره می‌گوید: «صد بار به این نصرتی گفتم به قول و حرف دیگرون اعتماد نکن. مجوز تجمع رو که دادن دستت ملت رو خبر کن. هی گفت قول مساعد گرفتم».
زن جوابش را می‌دهد.
-نصرتی مارمولکیه اون سرش ناپیدا. راستی خودش کجا بود امروز؟
- بچه‌ها می‌گفتن اون سر پارک دیدنش درگیر بوده.
- ما که ندیدیم.
زن این را با حرص می‌گوید و روسری ِ مرا از سرم بر می‌دارد.
می‌گوید: «این طفلی سرش بدجور شکسته سروش. باید ببریمش درمانگاه».
سایه‌ی مرد می‌افتد روی سرم.
- شوهرت می‌تونه راست و ریسش کنه ببری پیشش؟
زن چیزی نمی‌گوید. روسری را گره می‌زند زیر گلوم و زیر بغلم را می‌گیرد. موقع بالا رفتن از پله‌ها تازه می‌فهمم که کفش به پا ندارم.

می‌گویم: «حالا چرا اینجا؟». نگاهم نمی‌کنی اما من می‌خواهم خوب نگاهت کنم. می‌خواهم بدانم چقدر با آن وقت‌هایت فرق داری. چشم‌هات را نمی‌توانم ببینم. صورتت کشیده‌تر از قبل‌ها به نظر می‌رسد. ته ریش تنکی تمام صورتت را پوشانده است. دوباره می‌گویم: «چرا خواستی اینجا هم را ببینیم؟». به دورها نگاه می‌کنی. نگاهت را که دنبال می‌کنم به زن و مردی می‌رسم که دست‌های دختر بچه‌ای را گرفته‌اند و در هوا تاب می‌دهند. آه می‌کشی
-شاید چون از اینجا شروع شد.
انگار دستی قلبم را فشار می‌دهد. می‌گویم: «من هم یکی از هزاران خاطره‌ی دوران دانشجویی‌ت. چه فرق می‌کنه؟» می‌چرخی سمتم.
-چرا اون روز دعوتمو قبول کردی؟
صدایت عصبانی است. با تعجب نگاهت می‌کنم. لازم نیست بپرسم کدام روز. برای اولین بار از وقتی که آمدم چشم‌هات را در چشمم دوخته‌ای. برای اولین بار از وقتی آمدم، حس خوشایندی دارم. داغ می‌شوم و بعد سرد، درست مثل آن روز که برای اولین بار دستم را میان دست‌هات گرفتی.

روی یکی از سکوهای محوطه نشسته‌ای. چند طره از موهای جلوی روسریت را دور انگشت حلقه کرده‌ای و به نقطه‌ای دور خیره مانده‌ای. شک دارم مرا بشناسی. جلو می‌آیم و می‌گویم: «سلام». سر که بلند می‌کنی، تنها دو چشم ِ درشت ِ خیس می‌بینم و یک چالِ گود ِ چانه. می‌گویم: «بهتری؟» انگشتت را پایین می‌اندازی و سر تکان می‌دهی.
- چرا نرفتی تو؟
و به در ِ سالن اشاره می‌کنم.
- حوصله‌ی حرف‌های مفتشون را ندارم. فقط بلدند حرف بزنند.
خنده‌ام ‌می‌گیرد. به هر کس دیگری جز تو می گفتم که اگر اینطور فکر می‌کند پس بی‌جا کرده عضو انجمن شده، به تو اما نگفتم.
می‌گویی: «کلی هم تمرین ریاضی دارم که باید حل کنم».
نمی‌توانم کنجکاوی‌ام را پنهان کنم.
- دانشجویی؟
برای اولین بار می‌خندی و چال چانه‌ات بهتر دیده می‌شود.
- بهم نمی آد؟
فکر می‌کنم برای دانشجو بودن زیادی کوچکی. همین را بهت می‌گویم. به جای جواب دوباره می‌خندی. فکر می کنم ممکن است از خنده‌های پسرانه‌ات خیلی خوشم نیاید اما چال چانه‌ات را خیلی دوست دارم.
- ممنون که اون روز کمکم کردی.
به جای جواب می‌گویم: «موافقی تا حرف‌های مفتشون تموم می‌شه بریم یه چیزی بخوریم؟»

می‌گویم: «شیر؟»
سر تکان می‌دهی.
- فقط کمی شکر.
با طمانینه کمی شکر توی فنجان قهوه‌ات می‌ریزی و با قاشق هم می‌زنی. تعجب نمی‌کنم. می‌پرسم: «دیگه با انگشت شیر قهوه‌ هم نمی‌زنی؟»
می‌خندی خانمانه و بی صدا. هرچه دقت می‌کنم چال چانه‌ات را نمی‌بینم. به نظرم می‌رسد دیگر نباید از نگاه کردن به تو بترسم. تو با آن وقت‌هات خیلی فرق داری.
می‌گویی: «کار خوبی نبود».
- چی؟
می‌خندی، بی‌صدا، نرم و خانمانه.
- حواست کجاست؟ با انگشت هم زدن رو می‌گم.
می‌گویم: «ها». سر تکان می‌دهی و فنجان را به لب می‌بری.
می‌گویم: «هنوزم تخسی؟».
این بار لبخندی که می‌زنی خیلی ملیح است. سر تکان می‌دهی و بی آن که دندان‌هات را نشان بدهی لبخند می‌زنی.
- یادت هست یک بار روی پیراهنم از این جوهرهای مسخره‌‌ی نامریی شونده ریختی که نامریی هم نشد؟
دست‌هات را می‌گذاری روی صورتت. فکر می‌کنم خجالت کشیده‌ای یعنی. دست‌هات هنوز همانطورند با انگشت‌هایی کشیده که به درد پیانو زدن می‌خورند. می‌گویی: «یادم نیار». می‌خندم: «جوهرش قرمز بود. با همون پیراهن مجبور شدم برم سخنرانی». فنجان قهوه‌ات را بر عکس توی نعلبکی می‌گذاری. می‌گویم: «هیچ وقت بهت نگفتم اون روز چقدر اون لک جوهر کمکم کرد». چشم‌های درشتت با تعجب به من خیره می‌شوند. چشم‌های روشن. یادم نمی‌آید چه می‌گفتم. می‌گویی: «خب؟» به خودم لعنت می‌فرستم که به چشم‌هات خیره شده ام.
- هیچ! فقط بچه‌ها فکر کرده ‌بودند لک خونه. بقیه‌اش رو می‌تونی حدس بزنی.
آن وقت‌ها اگر بود بلند می‌خندیدی و من توی دلم می‌گفتم که خنده‌ات زیادی پسرانه است اما عیبی ندارد. حالا تو ریز می‌خندی و دستت را جلوی دهانت می‌گیری و من نمی‌توانم چال ِ چانه‌ات را پیدا کنم. خیلی چیزها نسبت به آن وقت‌ها عوض شده است یکیش هم ‌عادت‌های من و تو است.

کنارت روی مبل می‌نشینم. فنجان قهوه ام را بر می‌دارم.
می‌گویم: «می‌دونین چرا من فقط شیر قهوه می‌خورم؟»
کمی شیر توی فنجان می‌ریزم و با انگشت هم می‌زنم. با تعجب نگاهم می‌کنید.
انگشتم را می‌لیسم و می‌خندم: «واسه اینکه می‌تونم مدتها بشینم و حلقه های شیر رو تماشا کنم. وگرنه من چایی رو به همه چی ترجیح می‌دم».
زهره دستش را دراز می‌کند طرفم.
- خب می‌خوای بده برات چایی بیارم؟
می‌خندم: «نه! واسه اینجا این کلاسش بیشتره».
تو می‌خندی: «از دست تو».
زهره با چشم‌های نگرانش نگاهمان می‌کند.
- خدا در و تخته رو خوب با هم جور کرده.
می‌گویم: «حالا کی دره کی تخته؟».
تو دست‌هات را دور شانه‌ام حلقه می‌کنی و مرا به خودت فشار می‌دهی.
- چه فرقی داره؟
- حالا می‌خوای چه کار کنی سروش؟
شوهر زهره این را می‌گوید و کنار تو می‌نشیند.
شانه بالا می‌اندازی.
- نمی‌دونم. خوابگاه که مطمئناً نمی‌تونم برگردم. همه جا گشت شناسایی گذاشتن.
می‌گویم: «خیلی‌ها رو گرفتن. مژگان می‌گفت دنبال نصرتی هم هستن».
زهره اخم می‌کند.
- هیچ وقت از این یارو نصرتی خوشم نیومده. نمی‌دونم چرا.
شوهرش می‌خندد.
- تو بگو از کی خوشت می‌آد عزیزم.
و رو به تو می‌گوید: «چرا یه مدت اینجا نمی‌مونی؟»
دست‌هات را می‌مالی به هم.
- ممنون دکتر. اینجا واسه خودتونم جا کمه.
موهام را دور انگشت می‌پیچم و به انبوه کتاب‌های روی هم چیده شده نگاه می‌کنم.

میان درخت‌ها قدم می‌زنیم. کاپشن پسرانه پوشیده‌ای و به جای روسری کلاه گذاشته‌ای. می‌گویم: «نگفتی اسمت چیه؟»
- تاریک… روشن…
و می‌خندی. با تعجب نگاهت می‌کنم.
- یعنی چی؟
جواب نمی‌دهی. می‌گویم: «شنیدی؟ بالاخره من چی صدات کنم؟»
- بچه که بودم وقتی می‌خواستن مسخره‌ام کنن بم می‌گفتن تاریک. حالا یه روزایی روشنم. یه روزایی تاریک.
این را می‌گویی و طوری راه می‌روی که به جست و خیز بیشتر می‌ماند تا راه رفتن.
می‌گویم: «ها! پس اسمت روشنه. اسم قشنگیه».
سر تکان می‌دهی. می‌خندم: «به بچه آخوندجماعت نمی‌آد».
شاخه‌ی پایین آمده‌ی کاجی را می‌تکانی. گرد و خاک می‌ریزد روی سرمان. داد می‌زنم: «معلوم هست چی کار داری می‌کنی؟ خل شدی مگه؟» میوه‌ی کاج را توی دستت می‌گیری و با ولع بو می‌کشی. می‌گویی: «بو کن. من عاشق این بو ام. یه جور خاصیه». از بوی تند کاج بینی‌ام به خارش می‌افتد. می‌گویم: «می‌دونی داری چی کار می‌کنی روشن ها؟ می‌دونی؟». می‌خندی.
- با تو؟
از شیطنتی که توی چشم‌هات موج می‌زند کیف می‌کنم.
- بدجنس! نه! منظورم فعالیت سیاسیه.
شاخه‌ی دیگری را می‌تکانی. داد می‌زنم: «جواب منو بده». میوه‌ی کاج را پرت می‌کنی سمتم که می‌خورد به سینه‌ام و می‌افتد پایین. میوه‌ی بعدی را که بلند می‌کنی، می‌دوم کنارت. دست‌هات را می‌گیرم.
- خل بازی بسه بچه. گفتم تو می‌دونی داری چی کار می‌کنی. نمی‌دونی؟ ها؟
می‌گویی: «من فقط می‌دونم که از خنثی بودن خوشم نمی‌آد» و می‌خندی. چال چانه‌ات قشنگ پیدا می‌شود.
- خب چرا نرفتی سمت اونا؟ چرا اومدی این ور خط؟
بعدها برام می‌گویی که مخالفت شیرین است، فرقی نمی‌کند با چی یا کی.

برگه‌ها را که نصرتی می‌دهد دستم تازه تو را می‌بینم. جلوی در ایستاده‌ای. می‌گوید: «یادتون نره خانوم.فردا قراره دوباره توی پارک لاله تجمع کنیم» و برای تو دست بلند می‌کند. می‌گویم: «مجوز چی؟ داریم که؟». مژگان آذری می‌آید و زیر گوشش چیزی می‌گوید. نصرتی سر تکان می‌دهد و لبخند می‌زند: « تا فردا صبح مجوز آماده است» و گرم ِ صحبت با مژگان می‌شود.
می‌آیم کنارت. جواب سلامم را نمی‌دهی. دستم را می‌گیری و بی حرف می‌بری. می‌گویم: «چت شده تو؟». دستم را از دست‌هات بیرون می‌کشم. مجبور که می‌شوی بایستی می‌گویی: «خوشم نمی‌آد با نصرتی حرف بزنی». با تعجب نگاهت می‌کنم.
- راجع به تجمع بود صحبتمون.
به سرعت جواب می‌دهی: «گفتم که خوشم نمی‌آد». دست‌هام را می‌کوبم به هم و به هوا می‌پرم.
- حسود! حسود!
دست‌هات را با حرص در هوا تکان می‌دهی.
- من؟ من به نصرتی حسادت کنم؟ برای چی؟
انگشتم را می‌آورم بالا.
- حسودی، حرفم توش نداره.
سر تکان می‌دهی.
- من فقط گفتم خوشم نمی‌آد ملعبه‌ی دست نصرتی بشی. مرتیکه قرمدنگ فکر کرده می‌تونه از تو مثه یه اهرم استفاده کنه واسه جلب نظر من.
با تعجب نگاهت می‌کنم. می‌گویی: «خوشم نمی‌آد این کارها رو قبول کنی. شنیدی چی گفتم؟ خوشم نمی‌آد». براق می‌شوم سمتت.
- خود ِ تو چرا این کارا رو می‌کنی پس؟
دستت را چنگ می‌کنی توی موهای پر پشتت.
- تو بچه‌ای. نمی فهمی. من این نصرتی رو می‌شناسم.
با عصبانیت می‌گویم: «همه که مثه تو بابابزرگ نیستن آقا سروش» و با قدم‌های بلند می‌روم. دور می‌ایستم و برمی‌گردم سمتت. داد می‌زنم: «در ضمن محض اطلاعت نصرتی یا هیچ خر ِ دیگه‌ای منو نفرستاده که تو رو خام کنم. خود ِ خرم خواستم خامت کنم». پشت می‌کنم بهت و می‌روم.

می‌‌گویم: «یه زمانی فکر می‌‌کردم می‌‌دونم کی هستم و چی می‌‌خوام». سنگریزه‌ای را از جلوی پات کنار می‌‌زنی. فکر می‌‌کنم چقدر راه رفتنت با آن وقت‌ها فرق دارد. خانمانه قدم می‌‌زنی. دیگر جست و خیز نمی‌‌کنی.
- حالا چی؟
دستهام را توی جیب مشت می‌‌کنم.
- خیلی وقته که فهمیدم هیچ چی به خواستن ِ آدم نیست.
می‌‌گویی: «این روزا چی کار می‌‌کنی؟».
- یه دانشجوی اخراجی چی کار می‌‌تونه بکنه؟
و فکر می‌‌کنم عجیب است که برای من اهمیت ندارد تو این روزها چه کار می‌‌کنی.
- لیسانست رو که داری.
سر تکان می‌‌دهم و آه می‌‌کشم. می‌‌گویی: «نصرتی چی؟ اونم دانشجوی فوق لیسانس بود؟»
به سرعت می‌‌گویم: «از دولت بورسیه گرفته. کانادا داره دکترا می‌‌خونه». متوجه نمی‌‌شوم کی می‌‌ایستی. بر می‌‌گردم و نگاهت می‌‌کنم. تو با دهان باز نگاهم می‌‌کنی.

نصرتی دکمه‌ی یقه‌ی ایستاده‌اش را باز می‌‌کند.
- خفه می‌‌کنه این لامصب آدمو.
می‌‌گویم: «کارم داشتی؟» یک صندلی پیش می‌‌کشد و می‌‌نشیند.
- باید بچه ها رو آروم کرد اخوی. باید بهشون گفت این راهش نیست.
با انگشت‌هاش روی میز بازی می‌‌کند.
- باید سیاست به خرج داد این روزا…
می‌‌گویم: «منظورتو واضح بگو».
- امروز دعوتم کرده بودن دفتر رئیس دانشگاه.
چانه‌اش را می‌‌خاراند.
- بالاخره هر مشکلی یه راه حل مسالمت آمیزم داره.
می‌‌گویم: «قرارا رو خودت گذاشتی. حرفا رو خودت زدی. دیگه چرا به من می‌‌گی؟».
بلند که می‌‌شوم، دست می‌‌گذارد به شانه‌ام.
- تو باهاشون حرف بزن. به حرف تو گوش می‌‌کنن. خیلی خبرا هست که من و تو ازش بی خبریم.
فکر می‌‌کنم خیلی چیزها هست که تو ازش خبر داری و ما نداریم.
می‌‌گوید: «بچه ها رو آروم کن. بعد از اون قضیه‌ی پارک لاله وضعیت پیچیده شده. پیچیده‌ترش نکنیم بهتره. یه قول‌هایی گرفتم…».
فکر می کنم پس یک قول‌هایی بهت دادند. می‌گویم: «خودت باهاشون حرف بزن» و می‌‌روم. می‌‌دود دنبالم.
- اخوی…
توی دلم می‌‌گویم: «اخوی جد و آبادته».

سیگار و فندک را که از جیب کتت بیرون می‌‌آوری، می‌‌گویم: «آن وقت‌ها سیگار نمی‌‌کشیدی؟»
می‌‌خندی: «آن وقت‌ها کت و شلوار هم نمی‌‌پوشیدم».
سیگارت را آتش می‌‌زنی و پاکت را می‌‌گذاری توی جیبت باز. از اینکه به من تعارف نمی‌کنی خوشحال می‌شوم. به روبرو نگاه می‌‌کنی و می‌‌گویی:«چقدر دلم می‌‌خواست یک روز با پدرت مفصل حرف می‌زدم». دود سیگار را با دست به اطراف می‌‌پراکنی و دوباره می‌‌گویی: «کلی باهاش حرف داشتم». باز هم به من نگاه نمی‌‌کنی. می‌‌گویم: «الان خودش می‌تونه بشنوه. نگران نباش». می‌‌چرخی سمتم. از پشت دود، صورتت خاکستری دیده می‌‌شود رنگ موهای پر پشتت.
- جدی تو به این چیزا اعتقاد داری؟ زندگی پس از مرگ؟
بلند می‌‌شوم.
- خیلی وقته که نمی‌‌دونم به چی اعتقاد دارم و به چی ندارم. آقام ولی داشت.
آه می کشی.
- اعتقاد پناهگاه خوبیه. باور کن. می چپی تو غارت و خلاص. راحت می‌‌شی از شر ِ این همه فکر ِ بی سر و ته و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه که گریبانگیر امثال من و توئه. زندگیتو می‌‌کنی.
بلند می‌‌شوی و سیگارت را زیر پا له می‌‌کنی.
آرام می‌‌گویم: «من فقط می‌‌دونم اونایی که به چیزی اعتقاد دارن، راحت تر از ما می‌‌میرن. اینو وقتی فهمیدم که آقام مرد».

پاکت را از توی کیفت بیرون می‌‌کشم.
- این چیه؟
هاج و واج نگاهم می‌‌کنی. بلندتر می‌‌گویم: «پرسیدم این چیه؟» شانه هات را می‌‌بری بالا که می‌‌گیرمشان و تکانت می‌‌دهم.
- دیالله حرف بزن. این چیه تو کیف تو روشن؟
خودت را از میان دست‌هام بیرون می‌‌کشی. راست می‌‌نشینی روی مبل و شروع می‌‌کنی به حلقه حلقه کردن موهات. زهره می‌‌آید سمتمان که براق می‌‌شوم بهش: «خواهش می‌‌کنم تو دخالت نکن زهره». می‌‌گویی: «سیگاره. خودت که دیدی». صدایت آرام است. فکر می‌‌کردم می‌‌گویی «چرا رفتی سر ِ کیف من؟». نگفتی. هیچ وقت نمی‌‌توانم پیش بینی‌ات کنم. فکر می‌‌کنم به خاطر همین‌ چیزهاست که دوستت دارم. چانه‌ات را بالا می‌‌کشم.
- تو سیگار می‌‌کشی روشن؟
اشک در چشم‌هات حلقه می‌‌زند.
می‌‌گویم: «اینم یه ژست دیگه‌س؟ مثل شیر قهوه خوردنت؟»
اشک‌هات می‌‌ریزند پایین.
- مثه کتاب خوندنم… مثه اعلامیه پخش کردنم… مثه تو این جلسات کوفتی اومدنم. همه‌ش واسه این که کم نیارم.
با تعجب نگاهت می‌‌کنم.
- پیش کی کم نیاری؟ هان؟ پیش کی کم نیاری؟
منتظرم اشک‌هات را پاک کنی کاری که همه می‌‌کنند. نمی‌‌کنی. می‌‌گذاری همانطور روی بینی‌ات لیز بخورند و بریزند روی لب بالات تا تو با زبان بگیریشان.
- پیش مژگان… پیش زهره… پیش اون دخترایی که دور خودت جمع کردیشون…
نمی‌‌دانم بخندم یا اخم کنم.
- همینجوریشم کم نمی‌‌آری. تو از هیچ کی کم نمی‌‌آری روشن. می‌‌فهمی اینو؟
زهره می‌‌آید کنارت. دستهاش را حلقه می‌‌کند دورت. تو هق هق می‌‌کنی. می‌‌گویم: «فکر نکردی آقات بفهمه…».با چشم‌های خیس ِ اشک و دماغ قرمز نگاهم می‌کنی.
- خیلی چیزا هست که آقام نباید بفهمه.
بعدها برام می‌گویی که به نظرت هیچ لذتی بی هراس ِ مچ گیری واقعی نیست، درست مثل سیگار کشیدن‌. شاید برای همین هم لذت‌های ممنوعه کام آدم را بیشتر شیرین می‌‌کنند.

می‌‌دویم. دنبالمانند. می‌‌گویی: «کاش نمی‌‌اومدیم. جلوی پدرت آبروریزی می‌‌شه». دستت را محکم‌ فشار می‌‌دهم.
- خودت می‌‌گفتی دوست دارم آقاتو ببینم. واسه همینم اومدیم.
می‌‌گویی: «از همون سر خیابون که فهمیدیم دنبالمونن باید بر می‌‌گشتیم». سر تکان می‌‌دهم: «آقام از پسشون بر می‌‌آد».
می‌‌گویی: «یک وقت در نزنی روشن» و من در می‌‌زنم. با هر دو دست به در آهنی بزرگ می‌‌کوبم. بنز سفید از سر کوچه می‌‌پیچد. آقام توی چارچوب می ایستد و هاج و واج نگاهمان می‌کند. عمامه سرش نیست. فکر می‌‌کنم هیچ وقت بی عبا و عمامه دم در نمی‌‌آمد. می‌‌گویم: «دنبالمونن آقا. می‌‌خوان ببرنمون. تو رو روح ِ مامان بذار بیایم تو». می‌‌گویی: «باور کنین حاج آقا زودتر از این می خواستیم بیایم خدمتتون» و خون دماغت را با گوشه‌ی پیراهن پاک می کنی.
- خوردم زمین…
آقام همانطور بی‌حرف در چارچوب در ایستاده است و ما را نگاه می‌‌کند. ماشین درست کنار پایمان ترمز می‌‌کند. از ماشین پیاده می‌‌شوند و می‌‌دوند سمتمان. زهره بهشان می‌‌گفت «لباس شخصی‌ها». شانه‌های تو را که می‌‌گیرند برای اولین بار در عمرم جیغ می‌‌زنم بلند و لاینقطع. هنوز دستت را رها نکرده‌ام. تو فریاد می‌‌زنی: «چه کارم دارید؟ کجا می‌‌بریدم؟» بازوت را با هر دوست می‌‌چسبم که مرا هل می‌‌دهند عقب. می‌‌خورم به سینه‌ی آقام که نگهم می‌‌دارد. سرت را به زور خم می‌‌کنند و در ماشین را می‌‌بندند.

سر و صدای زیادی از محوطه می‌‌آید. یک نفر توی راهرو می‌‌دود و داد می‌‌کشد: «لباس شخصیا ریختن تو کوی». بچه‌های توی اتاق به هم می‌ریزند. سعی می‌‌کنم آرامشان کنم اما فایده‌ای ندارد. داد می‌‌زنم: «هرکی برگرده تو اتاق خودش. شنیدین چی گفتم؟ تو محوطه رفتن غدقن». یکیشان می‌‌دود و زیر گوشم می‌‌گوید: «می دونن سراغ کیا بیان. یکی راپورت داده». می‌‌گویم: «باهاشون درگیر نشین. هر کاری خواستن بکنن بذارین بکنن. گزک دستشون ندید. شنیدین چی گفتم؟» چند نفری که نمی‌‌شناسمشان می‌‌چپند توی اتاق و در را می‌‌بندند. هم اتاقیم می‌‌رود سمتشان.
- شما؟
مرد تنومندی که پشتش را به در داده است، جواب می‌‌دهد: «ما از بیرون اومدیم کمک».
هر دو با تعجب می‌‌گوییم: «کمک؟» می‌‌گوید: «مثه اینکه شما از هیچ چی خبر ندارید؟ خیابونا شلوغه. مردم ریختن بیرون. داره انقلاب می‌‌شه».
بچه‌ها میان آن آشفتگی می‌‌زنند زیر خنده.
مرد ِ دیگر که تا آن وقت ساکت ایستاده‌بود، می‌‌گوید: «ما تجهیزاتم با خودمون آوردیم». دست می‌‌گذارم به شانه‌اش.
- راهو عوضی نشونت دادن آقاجون. ما ممکنه یه اعتراضاتی داشته باشیم اما خرابکار نیستیم.
تازه دارد گوشی دستم می‌‌آید. فکر می‌‌کنم هر طوری هست باید تو را پیدا کنم. می‌ترسم خل بازی‌ات گل کند و راه بیفتی توی خیابان. مانده‌ام اگر این بار هم آقایت گوشی را برداشت چه بگویم؟

می‌‌گویم: «کار خوبی نکردی زنگ زدی». قدمهات را تند می‌‌کنی تا برسی کنارم.
- می‌‌فرمایی وقتی خانوم قهر می‌کنه، دو روز می‌‌ره و پیداش نمی‌‌شه چی کار کنم ها؟
کنار آبخوری پارک می‌‌ایستم. خم می‌‌شوم و مشتم را پر از آب می‌‌کنم.
- صبر عزیزم. صبر می‌‌کردی. شاید از خر ِ شیطون پیاده می‌‌شدم خودم.
می‌‌گویی: «چرا نمی‌‌فهمی. نگرانت بودم خره». مشت ِ پر از آبم را می‌‌پاشم طرفت.
- تقصیر خودت بود خب. اگه یک کلمه گفته بودی دوست نداری من با اون مرتیکه حرف بزنم چون …
می‌‌خواهم بگویم «چون دوستم داری»، نمی‌‌گویم.
-ولی تو به جاش آسمون ریسمون بافتی واسم.
می‌‌گویی: «حالا آقات چی گفت؟»
شانه بالا می‌‌اندازم.
- هیچی فقط نزدیک سه ساعت مخم رو تیلیت کرد تا بفهمه تو کی هستی. خدا می‌‌دونه چقدر براش دروغ بافتم که نمی‌‌دونم باور کرد یا نه.
می‌‌خندی: «پدر و دختر عالمی دارید ها».
بازوهام را بغل می‌‌کنم.
- همه که مثل جنابعالی شانس ندارن مامان باباهاشون شهرستان باشن سر از کارشون در نیارن.
فکر می‌‌کنم باید حواسم بیشتر از این‌ها جمع باشد. آقا‌جان پیگیری‌اش ردخور ندارد. عادت دارد برای جوش دادن ازدواج‌ها به این کار. می‌‌ترسم از دانشگاه پرس و جو کند. دستم را با هر دو دست محکم می‌‌گیری.
- قبول! خوشم نمی‌آد با این مرتیکه نصرتی حرف بزنی، خوشم نمی‌‌آد دیگه قاتی این کارا بشی چون نمی‌‌خوام از دستت بدم.
با دهان ِ باز نگاهت می‌‌کنم. به نظرم گونه‌هام باید سرخ شده باشد و دست‌هام داغ. به هوا می‌‌پرم.
- آخ جان. حالا شدی پسر ِ خوب.
لب ِ ‌کلفتت را گاز می‌‌گیری.
- زشته روشن…
می‌‌خندم: «از دستم نمی‌‌دی».
اخم می‌‌کنم.
- ولی… ولی من نمی‌‌فهمم. تو که تا حالا منو تشویق می‌‌کردی. چرا…
حرفم را قطع می‌‌کنی.
- هیچ چی دیگه مثل سابق نیست. من نمی‌‌خوام واسه‌ی تو اتفاقی بیفته.
پام را با حرص می‌‌کوبم روی زمین.
- نمی‌‌افته. قول می‌دم.
می‌خواهی چیزی بگویی که با هیجان ادامه می‌دهم: «می‌دونی، واسه اولین بار تو زندگیم احساس می‌‌کنم هدفی دارم».
دست‌هام را محکم فشار می‌‌دهی.
- ولی من… برای اولین بار تو زندگیم احساس می‌‌کنم یکی رو دارم که براش نگران باشم.
صورتم را میان دست‌هات می‌گیری.
- می‌‌فهمی که چی می‌‌گم روشن؟ نه؟ می‌‌فهمی؟
لبم را گاز می‌‌گیرم و چشم‌هام را چپ می‌‌کنم.
- زشته… عیبه… مردم چی می‌‌گن. اینجا یه مکان عمومیه…
از خنده ریسه می‌‌روی. می‌‌گویی: «حالا هدف خانوم خانوم‌ها چیه از این اقدامات معترضانه؟»
-هدف؟ ها! اصلاح وضع موجود…
می‌‌خندی به قهقهه. می‌‌دانم فکر کرده‌ای شوخی می‌‌کنم. می‌‌دانم این حرف‌ها بهم نمی‌‌آید.

می‌‌گویم: «پس شما و نصرتی ازدواج کردید؟» قاشق را توی بستنی‌ا‌ش فرو می‌‌کند و می‌‌گذارد همان جا بماند. می‌‌گوید: «راستش همان وقت‌ها خیالش را داشتیم». چادر عربی سرش کرده است که اصلاً بهش نمی‌‌آید. فکر می‌‌کنم وقتی این را به تو بگویم حتماً شاخ در می‌‌آوری. می‌‌گوید: «من این خانوم رو چند بار بیشتر ندیدم. خیلی خوب راستش به خاطرم نمونده». می‌‌گویم: «نصرتی چی؟» و با دقت نگاهش می‌‌کنم. سرش را بلند نمی‌‌کند و من نمی‌توانم از نگاهش بخوانم که راست می‌‌گوید یا دروغ.
- حامدم گفت که ازش خبری نداره.
دوست دارم بگویم حامد ِ تو، دروغ‌گوی بی شرفی ست که رو دست ندارد. می‌گویم: «از زهره و سامان چی؟ خبری دارید؟» دست می‌‌کند توی کیفش. روی یک تکه کاغذ شماره‌ای نوشته که می‌‌دهد دستم.
- تا چند سال پیش که شماره‌شون این بود.
می‌‌خواهم تشکر کنم اما نمی‌‌توانم. فکر می‌‌کنم به زن ِ مردی که به دوستانش خیانت کرده، چه باید بگویم. می گویم: « اگه تشریف بردید پیش نصرتی از قول من بهش سلام برسونید».

***
زن می گوید: «هنوز فکر می کنی آدما می آن پارک که سر از کار همدیگه در بیارن؟». مرد با لبخند نگاهش می کند. به نظرش می‌آید لب‌های مرد باریک‌تر و هلالی‌تر از آن وقت‌ها است. فکر می‌کند لبخند آن وقت‌هاش خیلی شیرین‌تر بود از حالا. مرد به موهاش دست می‌کشد: «من که می‌آم پارک تا هر چی توی سرمه خالی کنم، کود شه بره به خورد درختا… خالی شم از خودم، از روشن، از نصرتی، از …».
زن به سرعت می‌گوید: «من فکر می‌کردم کشتنت» و با نوک کفش روی سنگفرش می‌کوبد. دوباره می‌گوید: «فکر می‌کردم سر به نیستت کردن». مرد به آسمان نگاه می‌کند. می‌خندد: «ما از این شانسا نداریم…» بر می‌گردد و زن را نگاه می‌کند. فکر می‌کند الان دیگر باید شروع کند به حلقه حلقه کردن موهاش. نمی‌کند.
-از وقتی بردنت یه روز ِ خوش نداشتم.
مرد به دورها نگاه می‌کند و می‌خندد: «دوست نداشتم با اون وضع افتضاح ببرنم اونم جلوی پدر تو…». زن که با چشم‌های پر از اشک می‌خندد، مرد به چانه‌اش نگاه می‌کند فقط.
- من باید دنبالت می‌گشتم سروش. می‌دونم. اما نگشتم…
چشم‌های پر از اشکش را می‌بندد و می‌گوید: «انقدر ترس بَرَم داشته بود که بِرَم یه سالی گم و گور شم در و دهات».
مرد سر تکان می‌دهد.
- چرا توضیح می‌دی برام؟ مجبور نیستی. یعنی …
زن هق هق می‌کند.
- هر روز و هر شبم به این فکر می‌گذره که اگه دنبالت گشته بودم… اگه پیدات کرده بودم… اگه …
مرد به زن نگاه می‌کند که با دستمال اشک‌هاش را پاک می‌کند. فکر می‌کند روشن اگر بود می‌گذاشت همانطور روی صورتش بلغزند و بریزند پایین. می‌گوید: «من روشن رو سرزنش نمی‌کنم. هیچ وقت نکرده‌ام در این سال‌ها».
زن با تعجب نگاهش می‌کند. میان بغض می‌گوید: «بعد از اون روز تازه فهمیدم چقدر… چقدر…»
و نمی‌گوید چقدر چه.
- یه روز ِ خوش نداشتم، همه‌اش منتظر بودم سراغ ِ منم بیان. همه‌اش منتظر بودم که ….
حرفش را می‌خورد و میان گریه لبخند می‌زند: «ولی تو لوم ندادی».
مرد یک باره می‌خندد به قهقهه. می‌گوید: «ای خدا…» و شانه‌هاش میان خنده می‌لرزند، انگار گریه کرده باشد. سمت ِ زن که می‌چرخد چشم‌هاش خیسند.
- می‌ترسیدی لوت بدم؟
انگار با خودش حرف بزند، دوباره می‌گوید: «تموم این سال‌ها اسم روشن رو فقط واسه‌ی‌ خودم نگه داشتم. فقط واسه‌ی خودم». به زن نگاه نمی‌کند.
- تمام این مدت فکر می‌کردم اگه نصرتی، روشن رو هم لو داده باشه چی؟ فکر می‌کردم روشن ِ منو کدوم زندان بردن؟
زن دست‌هاش را به استیصال بلند می‌کند.
- من…روشن..
مرد بی آن که نگاهش کند، لبخند می‌زند.
- مجبور نیستی برام توضیح بدی.
زن داد می‌زند: «من روشنم سروش. من خود ِ روشنم». دست‌هاش را می‌اندازد پایین. اشک‌هاش را با کف دست پاک می‌کند.
-من این توضیح رو بهت بدهکارم سروش…
مرد به سرعت می‌گوید: «روشنی که من می‌شناختم بدهکار ِ هیچ کس نبود».
زن روی نیمکت می‌نشیند و دست می‌گذارد به زانوهاش.
- چرا هی می‌گی روشن؟ چرا عذابم می‌دی؟
هق هق می‌کند بلند. دختربچه‌ای از شن ریز خیابان می‌دود سمتشان.
- مامانی، ببین خاله زهره چی بهم داده.
زهره نفس زنان از راه می‌رسد.
- ببخشید تو رو خدا. وروجکیه که نگو. پارکو گذاشته بود رو سرش که مامانی‌مو می‌خوام.
به مرد نگاه می‌کند که با دست لرزان موهایش را از جلوی پیشانی عقب می‌زند.
- حالتون خوبه آقا سروش؟
زن دختربچه را از خودش دور می‌کند.
- حالت خوبه سروش؟
صدای مرد می‌لرزد: «این بود توضیحی که بهم بدهکار بودی؟»
چانه‌ی زن می‌لرزد و چال ِ چانه‌اش پیدا می‌شود.
-حرف بزن! با تو ام! این بود توضیحی که بهم بدهکار بودی؟
زهره دست‌های دختربچه را می‌چسبد. می‌گوید: «جلوی بچه خوب نیست».
مرد راه می‌افتد. زن می‌دود دنبالش.
- وایستا سروش.
جلوی مرد می‌ایستد.
- آقام تو رو لو داده بود نه نصرتی.
مرد هاج و واج نگاهش می‌کند. لب‌های زن می‌لرزد. به نظرش می‌آید چال ِ چانه‌ی زن گودتر هم شده است. زن دوباره می‌گوید: «آقای من تو رو لو داده‌بود». دست‌های مرد مشت می‌شوند. زن فکر می‌کند الان است که بزند زیر ِ گوشش. می‌گوید: «سروش، من…». مرد لبخند می‌زند.
- روشنو که نتونستم برای خودم نگه دارم اما اسمش رو فقط برای خودم نگه می‌دارم.
زن همانجا می‌ایستد و نگاهش می‌کند که از شن‌ریز ِ خیابان پایین می‌رود.
تهران _ مهر 85

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment
May
17

برای حسین منشی، که در 50 سالگی وقتی‌ یادش افتادند به خبرنگاران گفت: آرزو دارم ازدواج کنم.

تهمورث دستش را مشت کرد و جار کشید: «تخم آقام نیستم اگه ماشینشو پنچر نکنم». لب جوی آب نشسته بودیم. نیشخند زدم: «زکی». گفت: «به ولای علی که این کارو می‌کنم». چشمهاش را محکم بست و من دیدم که دو قطره‌ی درشت اشک از لا‌به‌لای مژه‌های بلندش افتاد توی آب. گفت: «به جان آقام که این کارو می‌کنم». گفتم: «تقصیر خودت بود خب. جلوی همه قپی در کردی». گفت: «همه‌اش تقصیر اون پسرخاله‌ی دیوثم ست». سنگی از کنارش برداشت و پرت کرد سمت در مدرسه که به در آهنی خورد و بامبی صدا کرد. جار کشیدم: «اوووی زده به سرت انگار ها» و با کف دست زدم پس کله‌ی تازه از ته تراشیده‌اش. محکم زدم. لب‌هاش لرزید. گفت: «خیلی بی‌ریخت شدم. نه؟» و من دیدم که دو قطره‌ی درشت دیگر از چشم‌هاش افتاد توی آب. دفتر ریاضی‌ش را از کیف بیرون کشید و صفحه‌‌ ای که صورت مساله را نوشته بود، کند. خط قرمز آقای بهروزی از آن دور هم چشم را می‌زد. گفت: «این را توی دفترت می‌نویسم تا هر وقت دیدی‌ش یادت بیاید با تقلب به جایی نمی‌رسی». تهمورث دفتر را با هر دو دست مچاله کرد. پرتش کرد جایی که نمی‌دیدم کجاست. گفتم: «تو راست راستی زده به سرت انگار ها». جار نکشیدم. گفت: «آقام می‌ده به خاطر این کار چوب تو آستینش کنن. به ولای علی که می‌ده». نگفتم زکی. فکر کردم بابای تهمورث اگر بخواهد می‌تواند آقای بهروزی را کله پا کند. ورق کنده شده را برداشتم و به عددها نگاه کردم. به نظرم رسید حرکت می‌کنند. تهمورث گفت: «به درد قایق که می‌خوره». همان وقت سایه‌ی کسی که نمی‌دانستم کیست افتاد روی سرمان و من فکر کردم که یکی از بچه‌های تخس مدرسه باید باشد و نبود. خواستم بگویم برود کنار بگذار باد بیاید و فکر کردم آخر این وقت ظهر بادی نیست که بیاید. صدای کسی که اصلاً بچه نبود گفت: «این گمانم مال شما باید باشد». سر بلند کردم. آفتاب نمی‌گذاشت صورتش را خوب ببینم. تهمورث گفت: «مال من که نیست». بلند شدم و به کسی که سایه‌اش هم‌قد زری، خواهر شش ساله‌ی تهمورث بود گفتم: «ممنون» و دفتر را از دست ِ کوتاه ِ دراز شده اش گرفتم. گفت: «خواهش می‌کنم». حواسم به تهمورث نبود که دفترش را از دستم قاپید. حواسم به غریبه بود که در آفتاب صورتش خوب دیده نمی‌شد و مثل پسر بچه‌های خوشگل کت و شلوار به تن داشت و برق کفش‌های واکس خورده‌‌ش چشم را می‌زد. گفت: «ریاضی درس شیرینی ست». این جمله بیشتر از قبل به آدم بزرگ‌ها شبیهش کرد. تهمورث بلند شد. خاک شلوارش را تکاند. غر زد: «همینم مونده‌بود که…» و نگفت که چه. گفت: «تف به گور آقای بهروزی و هرچه درس شیرین ریاضی» و رفت. دفترش را هم با خودش برد. غریبه خندید. خنده‌اش نه شبیه آدم بزرگ‌ها بود و نه شبیه بچه‌ها. همان‌وقت سبیل پرپشت و سیاهش را دیدم که تا روی لب‌هایش پایین آمده بود و موهای پرکلاغی‌اش را که مرتب به عقب شانه کرده بود. گفت: «دوستت خیلی عصبانی بود». سر تکان دادم و برای آنکه بیشتر خیره‌اش نشوم، کاغذ توی دستم را چند بار تا زدم. گفت: «قایق خوبی می‌شه» و خندید. به نظرم رسید هیچ حرفی را بی خنده نمی‌گوید و به نظرم رسید وقتی می‌خندد بیشتر به پسربچه‌های خوشگل شباهت دارد. خط‌ قرمز‌ آقای بهروزی افتاده بود روی بدنه‌ی قایق. پرسید: «آقای بهروزی معلم ریاضی‌تان ست؟». سر تکان دادم و با تعجب نگاهش کردم. تای کاغذ را باز کرد. گفت: «این را باید آقای بهروزی نوشته باشد». گفت: «دوستت حق داره ناراحت باشه». کاغذ را دوباره تا کرد. گفت: « بندازش تو آب ببینیم تا کجا می‌ره» و قایق را گذاشت کنارم. از حرفش که اصلاً به آدم بزرگ‌ها نمی‌رفت خیلی خوشم آمد. فکر کردم تهمورث هم اگر بود همین را می‌گفت. آن روز هم با تهمورث و بچه‌ها قرار مسابقه داشتیم که آقای بهروزی بهش یک روز مهلت داد تا سرش را از ته بتراشد.
مهدی جار کشید: «نامرداش می‌زنن زیرش». ابراهیم قایقش را مچاله کرد و انداخت توی جوی آب. گفت: «بابای مهدی از مغازه‌ش یه عالم کاغذ روغنی واسش آورده». توپ پلاستیکی‌ش را گذاشت زمین و نشست روش. نیشخند زد: «حالا چه‌ش شده تهمورث؟». به در خانه‌ی تهمورث نگاه کردم. مهدی جار کشید: «بش بگو بیاد بچه‌ها منتظرن». گفتم: «بذاریم یه وقت دیگه». ابراهیم در زد. زری، عروسک به بغل، لای در ایستاد و مرا یاد غریبه‌ای انداخت که دیگر غریبه نبود و قرار بود ریاضی یادمان بدهد. گفتم: «تهمورث خونه‌س؟». سرش را پایین برد و چانه‌اش را چسباند به گردنش.
-برو صداش کن آفرین دختر خوب.
هوس کردم لپ گلی‌اش را بکشم و کشیدم. جار کشید: «دااااداااش» و دوید توی حیاط و مرا یاد غریبه ای انداخت که هم‌قد او بود و قرار بود دوست من باشد. گفتم: «من چی صداتون کنم؟». خندید و صورتش بچه‌گانه‌تر شد. گفت: «بیرون از خونه به نام فامیل صدام می‌کنن . تو اما فریدون صدام کن» و دست ِ کوتاهش را دراز کرد طرفم. خم شدم و دستش را محکم فشار دادم.
تهمورث سر تراشیده‌اش را از لای در بیرون آورد. چشم‌هاش سرخ بود. جار کشید: «ها؟ چی می‌خواید؟»
مهدی قایقش را به هوا بلند کرد و تکان داد. گفتم: «می‌خوان مسابقه بدن. بهشون گفتم حالش نیس». گفت: «آقام هنوز برنگشته از قم». آرام گفت یعنی فقط به من می‌خواست بگوید. به سرش دست کشید. گفت: «مرتیکه شانس آورده حسابی ». ابراهیم گفت: «مسابقه می‌دین؟». سرم را بردم نزدیک گوشش. گفتم: «مساله را برام حل کرد». تهمورث گفت: «چی؟». مهدی جلوی تهمورث ایستاد. نیشخند زد: «می‌بینم که پشماتم چیدن». گفتم: «انقدرم قشنگ توضیح می‌داد که نگو». تهمورث گفت: «توام اگه کله‌ی پوکت کدویی نبود می‌تونستی بتراشی‌ش اون چس مثقال مخی که داری هوا بخوره». مهدی لبهاش را جمع کرد و یک تف بزرگ انداخت روی خاک کوچه درست کنار پای تهمورث. گفت: «از آدمای ترسو خوشم نمی‌آد». گفتم: «قرارمونه عصرا تو پارک». تهمورث گفت: «شرط ِ چی؟». ابراهیم پاچه‌های شلوارش را بالا زد. گفت: «اول بو می‌کنیم مال هرکی نفتی باشه همی الان بازنده‌س». مهدی قایق روغنی‌ش را که خیلی از مال ما بزرگ‌تر بود انداخت توی آب. گفت: «روغنی باشه چی؟» و کرکر خندید. تهمورث لب‌هاش را جمع کرد و یک تف بزرگ انداخت توی قایق.
گفتم: «کار خوبی نکردی تهمورث». کرکر خندید: «خوبش شد. تا واسه چس مثقال کاغذ شیرینی قپی نیاد» و گفت: «کو پس ؟». گفتم :«می‌آدش. قرارمونه عصرا همین جا».
-از کجا معلوم سر ِ کارت نذاشته باشه؟
سر تکان دادم: «دیدی که مساله را درست حل کرده بود». نیشخند زدم: «توام با آن پسر خاله‌ی دانشجوت». روی چمن‌ها یله شدیم. تهمورث خمیازه کشید: « ولی خدا وکیلی چشمای مرتیکه بهروزی چار تا شده بود» و گفت: «چرا نگفتی‌ش خودت حل کردی؟». نگاهش کردم. ساقه‌ی علفی را گذاشته بود گوشه‌ی لبش. گفتم: «کاری براش نداشت بفهمه حل نکردم».
-آره. بهروزی تو سوال طرح کردن استاده. می‌گن سوالای المپیادا رو طرح می‌کرده. آقام می‌گه اون وقتا تو چند تا روزنامه عکسشو چاپ کرده بودن. از اون اعجوبه‌هایی بوده که ضرب و تقسیم چند رقمی رو سه سوته جواب می‌دن.
خندیدم: «تو که اینا رو می‌دونستی واسه چی جلوی بچه‌ها باهاش شرط کردی؟». روی چمن‌ها غلت خورد. گفت: «همه‌اش تقصیر اون احمد کله نخودچی شد. می‌گفت حل حله. می‌گفت مو لای درز جوابش نمی‌ره». به ساعت پارک نگاه کردم. پنج دقیقه از قرار گذشته بود. تهمورث غر زد: «من که گفتم نمی‌آد». گفتم: «می‌آد». تهمورث نیم‌خیز شد: «شرط ِ چی؟». آمد. از پشت بوته‌های شمشاد دیدمش که پیچید توی جاده‌ی شنی پارک. گفت: «ببخشید که دیر کردم». کت و شلوار مشکی پوشیده بود و کفش‌های واکس خورده‌اش برق می‌زدند. کیف را گذاشت روی چمن‌ها. کنارمان که نشست کتش را کند و مرتب تا کرد. گفت: «از آقای بهروزی چه خبر؟». به تهمورث گفت و خندید. فکر کردم تهمورث نمی‌داند که او هر حرفی را با خنده می‌گوید و ریاضی را با خنده درس می‌دهد. فکر کردم نکند تهمورث خیال کند دارد مسخره‌ش می‌کند. تهمورث اخم کرد: «گذاشته‌م به حسابش تا آقام از سفر برگرده». سر کوچک آقا فریدون مثل پاندول ساعت تکان تکان خورد. گفت: «این موضوع دخلی به پدرت نداره. تو باید بتونی خودت مشکلاتتو حل کنی». گفت: «حالا از کجا شروع کنیم؟». به سرعت دفترم را باز کردم.
- آقای بهروزی کفش بریده بود وقتی دید مساله را درست حل کردیم. امروز یه مساله‌ی دیگر داد.
آقا فریدون خندید و من از خنده‌اش خوشم آمد و از دیدن دندان‌های ریز سفیدش کیف کردم همان قدر که از دیدن دماغ باد کرده‌ی مهدی کیف کردم.
تهمورث جلوی روشویی ایستاد. جار کشید: «می‌دم آقام چوب تو آستینتون کنه» و دستش را گرفت جلوی دماغش تا خون روی پیراهنش نریزد. مهدی وسط حیاط ایستاد و شیشکی بست: «برو بابا توام با اون آقات. هر کی عمامه گذاشت سرش که پیغمبر نیس». این حرف را آقای بهروزی بعد از رفتن بابای تهمورث از دفتر مدرسه گفته بود. تهمورث مشتش را در هوا تکان داد.
- شرط ِ چی که آقام …
و نگفت که آقاش چه. گفت:«چرا نذاشتی خدمتش برسم؟». گفتم: «زکی» و آب توی دهانم را تف کردم روی زمین. خونی بود. گفت: «حالا جواب آقام را چی بدم با این سر و ریخت؟». خیلی دلم می‌خواست مثل مهدی بگویم: «برو بابا توام با اون آقات». نگفتم. گفت: «به خاطر چس مثقال قایق دیدی چه الم شنگه‌ای راه انداخت؟». خندیدم: «خودمونیم کتک خورت خوب ملسه ها». گفت: «اگه آقام نذاره دیگه بیام پارک چی؟». انگشتم را گذاشتم روی لب باد کرده‌ام و چشم‌هام را بستم از درد. گفتم: «قرار نیس دیگه تو پارک مساله حل کنیم». از دیدن چشم‌های گشاد شده‌ی تهمورث خیلی کیف کردم. گفتم: «عزیزم گفته دعوتش کنیم خونه». تهمورث نفسش را با صدا بیرون داد و با انگشت ایوان مدرسه را نشان داد. آقای بهروزی روی ایوان قدم می‌زد.
-این بابا خونه زندگی نداره انگار. صب تا شب اینجاس». تهمورث مشتش را پر از آب کرد و پاشید به صورتش. گفت: «آقام می‌گه تو این پونزده ساله هیچ کس از فک و فامیلای آقای بهروزی بهش سر نزده».
خنده‌ام گرفت: «بابای تو مفتشه یا آخوند؟». تهمورث مفش را بالا کشید و با آستین لباس صورتش را خشک کرد.
بلند گفت: «سلام». به آقای بهروزی گفت که از کنارمان رد شد و از حیاط مدرسه بیرون رفت. کله‌ی بی مویش را چرخاند سمت من و چشمک زد.
-دهنت قرصه؟
با تعجب نگاهش کردم. گفت: «اگه به گوش آقام برسه اینی که بهت می‌گم تیکه بزرگه‌ هردومون گوشمونه. گفته باشم».
- خب بابا تو‌ام. همچین انگار چی می‌خواد بگه.
زبانش را کشید روی لب بالاش. گفت: «یه بار که بهروزی آقامو خواسته بود حاجی‌ت پشت در فالگوش واستاد. آقام بهش پیشنهاد کرد زن بگیره.
نگفتم زکی. فکر کردم بابای تهمورث اگر بخواهد می‌تواند مردهای زن‌دار را هم وادار کند دوباره زن بگیرند. گفتم:«این که زن داره خره». تهمورث سر تکان داد. گفتم: «حلقه به اون براقی رو ندیدی این همه سال تو انگشتش؟» و با کف دست زدم فرق سرش.
-الکیه. به آقام گفت اصلاً واسه همین اومده بوده اینجا. مجبور بوده از زنش جدا شه. گفت اومده اینجا دور از همه معلمی کنه. یه زندگی تازه شروع کنه ولی نتونسته. آقام می‌گه به یاد زنیکه حلقه دستش می‌اندازه هنوز.
کله‌ش را با کف دست مالید. گفت: «خرم خودتی». گفتم: «اگه زن و بچه داشت که فرصت نمی‌کرد اینقدر به پر و پای ما بپیچه. اکه‌هی شانس». تهمورث به دیوار آجری تکیه داد.
-فردا اگه باز بپرسه مساله رو کی برات حل کرده چی می‌خوای جوابشو بدی؟
گفتم: «دوستم. با کمک هم حلش کردیم» و سینه ام را دادم جلو. آقای بهروزی عینکش را برداشت و از پشت میز بلند شد.
- این دوستت؟
و تهمورث را نشان داد. شلیک خنده‌ی بچه‌ها بلند شد. گفت: «نبوغ هر دو تون یک شبه شکوفا شده؟» بچه‌ها خندیدند. گفت: «اما تو که کچل نکردی»؟ بچه‌ها بلندتر خندیدند. گفتم: «ما بهش قول دادیم که اسمی ازش نبریم» و نگفتم برای اولین بار در زندگی‌م به یک آدم بزرگ قول داده‌ام و هرطور هست سر قولم می‌مانم. نگفتم برای اولین بار در زندگی‌م یک آدم بزرگ از من خواهش کرده است و من چقدر از شنیدن خواهشش کیف کرده‌ام.
گفت: «یه خواهش ازت بکنم انجام می‌دی آقا مرتضی؟». سر خم کردم و برای اولین بار در عمرم آرزو کردم هم‌قد زری باشم. گفتم: «شما امر کنین». گفت: «دوست ندارم کسی از مدرسه‌تان از کلاس درس ما با خبر شود. خواهش می‌کنم این موضوع بین خودمان بماند» و خندید. از خنده‌اش و از لحن مودبانه‌اش کیف کردم.
عزیز گفت: «من خواهش کردم از این به بعد تشریف بیارید خونه‌ی ما».
-باعث زحمت شما می‌شه.
عزیز لبخند زد: «چه زحمتی آقا معلم. خیلی هم خوش اومدید» و لیوان شربت به لیمو را گذاشت توی بشقاب. تهمورث گفت: «شما چه‌طوری انقدر خوب درس می‌دید آخه؟» و کله‌ی بی مویش را خاراند. آقا فریدون لیوان شربت را تا ته سر کشید. گفت: «عجب شربتی». عزیز خندید و صورتش بیشتر چروک خورد: «گوارای وجود. بازم بیارم براتون؟».
- اگه زحمتی نیس.
از اینکه مثل آدم بزرگ‌ها تعارف نمی‌کرد خیلی کیف کردم. گفت: «ریاضی را باید با عشق زیاد خوند نه با مشق زیاد». تهمورث گفت: «اینو به آقای بهروزی بگین». قلم آقا فریدون روی کاغذ بی حرکت ماند. گفت: «آقای بهروزی زمان خودش بهترین معلم بود». تهمورث سقلمه‌ای به پهلوم زد. گفت: «شما آقای بهروزی رو می‌شناسین؟».
آقا فریدون چشم‌هاش را بست و سعی کرد بخندد. نتوانست. گفت: «یک زمانی می‌شناختمش».
-یعنی چی که یه زمان می‌شناختدش؟
توپ را جلوی دروازه کاشتم. دوباره گفت: «غلط نکنم یه زمان شاگردش بوده». توپ را شوت کردم که خورد به تیر دروازه و برگشت. گفتم: «اگه اینطور بود خودش بهمون می‌گفت». توی دروازه ایستادم. تهمورث گفت: «شرط ِ چی؟» و توپ را شوت کرد. گفتم: «زکی». گفت: «شرط ِ چی که شاگردش بوده». نگفتم شرط چی و فکر کردم چرا تهموث خفه نمی‌شود تا من فکر کنم که آقا فریدون آقای بهروزی را از کجا می‌شناسد.
-تو فکر می‌کنی ازدواج کرده؟
سر بلند کردم: «کی؟».
-عمه‌ی من! خوب معلومه کی. تو فکر می‌کنی زنش هم مثل خودش کوتوله‌س؟.
گفتم: «کوتوله جد و آبادته». جلوی تهمورث ایستاده بودم. گفت: «تو اسم بهتری بلدی؟ کوتوله‌س خب». جار کشیدم: «کوتوله خودتی و جد و آبادت». خندید: «اینو که راس می‌گی. اونم لابد هرکوله». مشتم را بلند کردم که بزنم توی صورتش. گفت: «اوووی تو حسابی زده به سرت انگار ها». مشتم را انداختم. جار کشیدم: «اسمش آقا فریدونه اگه یادت رفته» و رفتم. توپم را هم نبردم. تهمورث گفت: «توپت را آوردم». آقا فریدون خندید: «منتظرت بودیم». برای اولین بار از خنده‌اش کیف نکردم. خواستم بگویم من منتظر کسی نبودم. خنده‌اش را دیدم و نگفتم. گفت: «دلتنگ شما بود این آقا مرتضی». خواستم بگویم من دلتنگ کسی نبودم. خنده‌اش را دیدم و نگفتم. تهمورث گفت: «دلش برای زدن من تنگ شده لابد». گفتم: «حالا خوبه که نزدمت».
-از آقای بهروزی چه خبر؟
این را تقریباً هر روز می‌پرسید. تهمورث گفت: «سوپاپ ترکونده حسابی. به التماس افتاده دوست ما رو بشناسه. می‌گه هرکی باشه باعث افتخاره» و کرکر خندید. گفت:«از شکوفا شدن نبوغ ما داره ذوق‌مرگ می‌شه». گفتم: «نبوغ خودش منظورشه». آقا فریدون نخندید تا من از خنده‌ش خوشم بیاید و یاد خنده‌های زری بیفتم. گفت:« آقای بهروزی معلم خوبیه. قدرشو بدونین». گفت: «شما هر دوتون با استعدادین». تهمورث کرکر خندید: «اون می‌گه ما دو تا هیچی نمی‌شیم». یقه‌ش را گرفتم و سعی کردم بزنم پشت گردنش.
- از خودت مایه بذار.
آقا فریدون نخندید تا من از خنده‌ش کیف کنم.
-معلما از این حرفا زیاد به شاگرداشون می‌زنن اما قرار نیس همیشه همه‌ی حرف‌ها حقیقت داشته باشه. گفت: «برای امروز کافیه». تهمورث گفت: «چه‌ش شد یهو؟» یواش گفت. گفتم: «شاید تو راست گفته باشی که شاگردش بوده». تهمورث به کله‌ی از ته تراشیده‌ش دست کشید.
-مخ که نیست لامصب. معدنه.
خندیدم: «آره. معدن گچه» و محکم زدم پس گردنش.
دست گذاشت پس ِ کله‌ش. گفت: «آخه چرا می‌زنید آقا؟». آقای مدیر روبروی من ایستاد.
-چون ذاتت جلبه.
گفتم: «شما حق ندارید تهمورثو بزنین چون تمرینای آقای بهروزی رو تونسته حل کنه». جار کشیدم گمانم. چشم‌های آقای مدیر گشاد شد. گفت: «تو چی گفتی؟». کسی با صدای آقای بهروزی گفت: «این پسر درست می‌گه».
برای اولین بار از شنیدن صدای آقای بهروزی خوشحال شدم. گفت: «هر که هست باعث افتخار ست». آقای مدیر گفت: «منم همینو می‌گم. برای همین می‌خوام این دوتا راستشو بگن».
-این راهش نیست آقا.
صدای آقای بهروزی عصبانی بود. آقای مدیر چرخید سمت در کلاس. گفت: «شما راهش را بلدید بسم‌الله» و در را محکم به هم کوبید. تهمورث گفت: «شرط ِ چی که …» و حرفش را خورد. آقای بهروزی هنوز آنجا ایستاده بود. گفت: «این‌که شما دوتا انقدر راز نگه‌دارید خیلی خوبه». مهربان گفت. فکر کردم مسخره نمی‌کند. رفت سمت در ِ کلاس. گفت: «قدر دوستتون رو بدونین و بیشتر ازش یاد بگیرین». مهربان گفت. فکر کردم حسادت نمی‌کند. گفتم: «من و تهمورث معلم خصوصی داریم». چرخید سمتمان. دستگیره‌ی در توی دستش بود. گفت: «سلام یه معلم پیرو بهش برسونین» و رفت. تهمورث جار کشید: «چرا بهش گفتی؟». گفتم: «نمی‌دونم» و فکر کردم واقعاً نمی دانم چرا بهش گفتم که آقا فریدون معلم خصوصی‌ ماست. شاید برای اینکه دوست داشتم باشد. همین را به آقا فریدون گفتم.
-به خدا نمی‌خواستم…
خندید: «اشکالی نداره آقا مرتضی. تو حرف بدی نزدی». خنده‌ش مثل همیشه نبود. گفت: «آقای بهروزی خوب جوابی بهش داده». تهمورث گفت: «گمونم سرش به جایی خورده بود» و کرکر خندید. آقا فریدون گفت: «این کارش نشون می‌ده که آقای بهروزی اون‌قدرهام که فکر می‌کنین آدم بدی نیست» و آه کشید. فکر کردم چقدر شبیه عزیز آه می‌کشد و فکر کردم کاش می‌دانستم برای چه آه می‌کشد.
مهدی از دور جار کشید: «اوووی وایسین کارتون دارم». تهمورث غر زد: «دهنت سرویس». مهدی نفس نفس زد: «مامانم…» و دست گذاشت به زانوهاش. تهمورث گفت: «مرده؟». مهدی سر تکان داد. تهمورث گفت: «زاییده؟». مهدی اخم کرد. تهمورث گفت: «ها! پس داره می‌زاد…». مهدی مشتش را در هوا تکان داد. تهمورث گفت: «هی بترکه این شکم که از بس چاقه دو قدم نمی‌تونی باش بدویی». گفتم: «مامانت چی؟». مهدی نفسش را بیرون داد.
-مامانم گفته ازتون خواهش کنم آدرس یا تلفن معلم خصوصی‌تونو بدین اگه بشه به منم درس بده.
گفتم: «زکی». بی اختیار گفتم. تهمورث پقی زد زیر خنده. گفت: «مامانتون امر دیگه‌ای ندارن؟ تعارف نداشته باشین اصلاً. منزل خودتونه». مهدی مشتش را بلند کرد بزند. بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، دستش را انداخت. گفت: «به خاطر اون روز معذرت می‌خوام». تهمورث سر تکان داد.
-این شد یه چیزی ولی با یه معذرت خواهی خشک و خالی که نمی‌شه.
مهدی گفت: «دیگه روتو زیاد نکن ها. مجانی که نمی‌خواد بیاد. پولشو می‌دیم» و با انگشت مادرش را نشان داد که می‌آمد سمت ما. تهمورث از بین دندان‌هاش گفت: «گاوت زایید آق مرتضی». گفتم: «اوووی آقا پسر! پولتو به رخ نکش. آقا فریدون از اوناش نیس که تو فکر کردی». گفت: «از کدوماش نیست؟». گفتم: «به مامان جونت بگو آقا فریدون معلم خصوصی کسی نیس». تهمورث گفت: «نیست؟» و هاج و واج نگاهم کرد. جار کشیدم: «نه نیس». گفت: «همین که اوستا می‌گن. نیست». دست مهدی را گرفت. گفت: «شنیدی که چی گفت. حالا برو بذار باد بیاد. آباریکلا پسر خوب». مهدی از جایش تکان نخورد. تهمورث گفت: «چرا وایستادی؟ می‌بینی که قات زده حسابی. جون تو یه بار تو همین حال و هوا زد لت و پارم کرد». به نظرم آمد تهمورث چندان بیراه هم نمی گوید. گفت: «تو بمیری اصلاً نسبت به اسم فریدون حساسیت داره شدید. می‌شنوه عین نارنجک که ضامنشو کشیده باشن…. برو مامانتو راضی کن برگرده». دست مهدی را گرفته بود و دنبال خودش می‌کشید. جار کشید: «عزیزم! تو یه چند تا نفس عمیق بکش تا من برگردم. خدای نکرده شیرت خشک می‌شه یه وقت».
آقای مدیر با تعجب جار کشید: «معلم خصوصی که می‌گفتید اینه؟» و به ما نگاه کرد که عقب‌تر ایستاده بودیم و هاج و واج نگاهش می‌کردیم. تهمورث گفت: «این تو کُلاته». یواش گفت. آقای مدیر انگار چیزی یادش آمده باشد، گفت: «ببخشید شما آقای…؟».
-شما بگید فریدون.
و دست کوتاهی دراز شد سمت ِ آقای مدیر. آقای مدیر با تردید به آقا فریدون نگاه کرد. گفت: «جدی جدی شما به این دو تا ریاضی درس می‌دید؟». آقا فریدون خندید: «بهم نمی‌آد؟». خنده‌اش مثل همیشه نبود و من مثل همیشه کیف نکردم. گفت: «چه کار می‌تونم براتون بکنم؟». آقای مدیر این پا و آن پا کرد.
- راستش…
جار کشید: «بیا تو بچه». پسربچه‌‌ی نه- ده ساله‌ای در اتاق پذیرایی را باز کرد و لای در ایستاد. آقای مدیر گفت: «بنده زادس». گفت: «ببخشید. می‌تونم بپرسم مدرک شما چیه؟». بعد انگار که بخواهد سوالش را خوب جا بیندازد گفت: «چی خوندید؟ کدوم دانشگاه؟». به تهمورث نگاه کردم. زبانش را برای پسربچه در آورده‌بود.
-من مهندسی برق خوند‌م. دانشگاه درس می‌دم.
گفت: «و به آقا مرتضی و آقا تهمورث». به ما نگاه کرد و خندید و من از خنده‌‌ش بیشتر از همیشه کیف کردم. تهمورث با دهان باز نگاهم کرد. گفت: «شنیدی؟». سر تکان دادم. گفت: «شرط ِ چی که راس می‌گه». خندیدم: «خب معلومه که راس می‌گه خره». آقای مدیر گفت: «نمی‌دونین وقتی فهمیدم دو تا از تنبل ترین و درس نخون ترین شاگردای مدرسه …». آقا فریدون نگذاشت جمله‌ش را تمام کند.
-اینها دو تا از بهترین شاگردهایی هستن که من تا حالا داشتم.
تهمورث دستش را دراز کرد سقلمه بزند به پهلویم.
-ما رو می‌گه.
آقای مدیر دست‌هاش را مالید به هم. کمی از شربت به لیموش سر کشید. گفت: «بنده زاده کلاس پنجمه. امسال باید تیزهوشان امتحان بده» و دست پسربچه را که کنارش ایستاده بود گرفت. نشاندش. گفت: «می‌خواستم اگر ممکنه…هزینه‌ش هم هر چقدر باشه نقداً تقدیم می‌کنم». آقا فریدون به سرعت گفت: «چرا از معلم ریاضی مدرسه‌ی خودش خواهش نمی‌کنین یا از … معلم مدرسه‌ی خودتان؟». آقای مدیر خندید: «این روزها معلم به خوبی شما سخت پیدا می‌شه آقای مهندس. تنها معلم ریاضی مدرسه‌ی ما یه پیرمرده که روش‌های تدریسش قدیمی شدن دیگه». آقا فریدون اخم کرد. گفت: «آقای بهروزی معلم خیلی خوبیه» و رفت. عزیز لنگ لنگان دنبالش دوید.
-کجا آقا معلم؟ لیوان دوم شربتتونو میل نکردین…
آقا فریدون همیشه دو تا لیوان شربت به لیمو می‌خورد. هر لیوان را یک جرعه سر می‌کشید و سبیل‌ براقش را با دستمال پاک می‌کرد و من فکر می کردم که عزیز باید کیف کند وقتی کسی شربتش را اینطور با لذت از سر می‌کشد و سبیل براقش را پاک می‌کند. آقای مدیر انگار تازه یاد ما افتاده باشد، چپ چپ نگاهمان کرد. دست بچه‌ش را گرفت و بی حرف از اتاق بیرون رفت. تهمورث گفت: «خیال کرده اینجا هم مدرسه‌شه». گفتم: «این از کجا پیداش شد یه هو؟». تهمورث کله‌ی بی موش را خاراند. گفت: «شرط ِ چی که همه‌ش زیر سر اون مهدی پدر سوخته س». همین را فردایش به آقا فریدون گفتیم. برای اولین بار کت و شلوار به تن نداشت. کفش‌های ورزشی‌ش برق نمی‌ز‌دند. گفت: «موافقید بازی کنیم؟». گفتم: «چی؟». تهمورث گفت: «شرط ِ چی؟». گفت: «فوتبال». گفت: «هر کی بیش‌تر گل زد برنده‌س» و من دوست داشتم آقا فریدون بیشتر گل بزند و زد. نه به خاطر آن‌ که من دوست داشتم. نمی‌شد گرفتش. این را بعدها تهمورث گفت. گفت: «پسر عجب دویی داشت». گفت: «پلک رو هم می‌ذاشتی فرار می‌کرد». گفتم: «دریبل‌هاشو چی می‌گی؟». گفت: «شما دو تا به همین زودی خسته شدین؟». نفس نفس زدم: «من که بریده‌م» و طاقباز خوابیدم روی خاک‌ها. آقا فریدون خندید. این را از لای پلک‌های نیمه بسته‌م دیدم. گفت: «آقا مرتضی؟ می‌شه یه خواهش ازت…». نگذاشتم جمله‌ش را تمام کند. گفتم: «شما امر بفرما». برای اولین بار در عمرم دوست نداشتم خواهش کردن یک آدم بزرگ را ببینم. آدم بزرگی که تنها دو هفته بود می‌شناختمش و بهترین دوست من شده بود. گفت: «دلم می‌خواد آقای بهروزی رو ببینم ولی نه تو مدرسه». گفت: «فکر می‌کنی بتونی آدرس خونه‌شو برام پیدا کنی؟». توانستیم. آدرس را که بهش دادیم خندید. از آن خنده‌ها که من از شنیدنشان کیف می‌کردم. گفت: «ممنون».
تهمورث گفت: «فکر می‌کنی چی می‌خواد بهش بگه؟». شانه بالا انداختم. گفت: «خیلی دلم می‌خواد بدونم با بهروزی چی کار داره. تو دلت نمی‌خواد؟». فکر کردم خیلی دلم می‌خواهد بدانم آقا فریدون با آقای بهروزی چه کار دارد. تهمورث دستم را گرفت و دنبال خودش کشاند. جار کشیدم: «اوووی زده به سرت مگه؟». گفت: «خفه. دنبالم بیا تا بهت بگم». پشت در خانه‌ی آقای بهروزی ایستاده بود. تهمورث گفت: «سرتو بدزد». گفتم: «چرا نمی‌ره تو پس؟». آقا فریدون دستش را چند بار بلند کرد سمت زنگ و باز آورد پایین. گفتم: «نکنه دستش نمی‌رسه؟». تهمورث محکم زد پس کله‌م.
-در که می‌تونه بزنه آقای استعداد.
نزد. نیم ساعتی همان‌جا توی کوچه ایستاد و به در نگاه کرد. بعد راهش را کشید و رفت. تهمورث گفت: «یه چیزی هست بین این دو تا که من و تو ازش بی‌خبریم». خندیدم: «این یکی رو دیگه بالاغیرتاً به آقات حواله نکن». شانه بالا انداخت.
-کارای این آقا مهندس توام عجیب غریبه ها
گفت: «بدو بهش برسیم. شاید چیزی دستگیرمون شد». بازوم را از دست چنگ شده‌ش بیرون کشیدم.
-اوووی وایستا ببینم. می‌فهمه افتادیم دنبالش.
محل نکرد. گفت: «سلام». بلند گفت. به آقا فریدون گفت که ایستاد و چرخید سمت ما. گفتم: «خیلی خری تهمورث». کف دست کوتاه ِ آقا فریدون سرد بود و نمناک. گفت: «یه شماره برام می‌گیری آقا مرتضی؟» و نگفت «خواهش می‌کنم» و من فکر کردم که او تنها آدم بزرگی ست که من از دستور دادنش کیف می‌کنم. گفت:«این تلفن عمومی‌ها واسه‌ی قد من… » . گوشی را گرفتم سمتش و کناری ایستادم.
-نتونستم حاج خانوم. نتونستم.
به گریه گفت. گفت: «تا حالا هر کار گفتین و هر چی خواستین نه نگفتم حاج خانوم. این یکی رو از من نخواین». من و تهمورث دیدیم که شانه‌های کوچک آقا فریدون می‌لرزد. تهمورث بعدها گفت: «به نظرم گریه می‌کرد».
-اولش می‌خواستم بهش نشون بدم کوتوله‌ای که فکر می‌کرد هیچی نمی‌شه….
چرخی زد و به ما نگاه کرد. به نظرم رسید صورتش خیس است. برگشت و باز پشت به ما ایستاد. گفت: «اون که تا حالا تک و تنها زندگی کرده. بذارین از این به بعد هم زندگی کنه». با غیظ گفت و دست دیگرش را مشت کرد و من فکر کردم که مشت هیچ آدم بزرگی این‌قدر کوچک نیست. آستین تهمورث را کشیدم که عقب آمد و کنارم ایستاد.
- شاید خوشش نیاد حرفاشو بشنویم.
تهمورث صورتش را درهم کشید. گفت: «توام وقت گیر آوردی ها. بذار ببینم چی می‌گه». آقا فریدون گوشی را گذاشته بود.
-معطل من شدید.
صداش می‌لرزید مثل دست‌هاش. گفت: «والده به هردوتون سلام رسوند. کلی ازتون پیشش تعریف کردم». سعی کردیم لبخند بزنیم من و تهمورث. نشد. مرد جوانی خیره نگاهمان کرد. گفتم: «چیه؟ نگاه داره؟». جار کشیدم گمانم.
-من به این نگاها عادت دارم آقا مرتضی.
کنارش راه افتادیم. گفت: « وقتی بچه‌ای نگاهای مردم واست مهم نیست ولی وقتی بزرگ می‌شی…». گفت: «دوست ندارم بچه‌م فردا مثل من خجالت بکشه آقا مرتضی». تهمورث بعدها گفت: «واسه همین ازدواج نکرده. آخه کی دوست داره بچه‌ش قد کوتاه بشه ». یواش گفت. انگار با این حرف به آقا فریدون توهین کرده باشد. گفتم: «ولی پدر و مادر شما که حالا به وجودتون افتخار می‌کنن». گفتم: «تازه علم پیشرفت کرده. حتماً الان می‌شه درمانش کرد». آقا فریدون آه کشید: «دکترا می‌گن ارثیه. راهی‌ام نداره». انگار با خودش حرف می‌زد. بعد انگار تازه ما را یادش آمده باشد، ایستاد. من و تهمورث ایستادیم روبرویش. گفت: «فردا از این شهر می‌رم». فکر کردم درست نشنیدم. تهمورث جار کشید: «از این شهر می‌رین؟ چرا؟».
-فردا بر می‌گردم شهر خودم.
گفتم:« شهر خودتون؟». فکر کردم به شماره‌ای که برایش گرفته بودم و یادم نیامد کد کدام شهر را گرفته بودم. گفت: «اومدن من به اینجا یه سفر کاری بود. از طرف دانشگاه ماموریت داشتم برای یه دوره تدریس توی دانشگاه شهر شما. حالا که کارام انجام شده…». نگذاشتم حرفش را تمام کند.
-پس ما چی؟ اینقدر آدم حسابمون نکردید که از اول حالیمون کنین رفیق نیمه راهید؟
یک چیزی از ته گلویم قل قل جوشید و بالا آمد. گلویم تلخ شد. چشم‌های آقا فریدون برق زد. گفت: «کی گفته من رفیق نیمه راهم؟ رفاقت چیزی نیس که فاصله بتونه خرابش کنه. اون سر دنیام که باشم شما دوتا رفیقمید. قبول نداری آقا تهمورث؟» و با کف دست کوچکش کوبید پشت کمر تهمورث که ساکت ایستاده بود. گفتم: «این رسمش نبود». تهمورث گفت: «این رسمش نبود». آقا فریدون نخندید و من فکر کردم هیچ وقت دیگر از نخندیدن هیچ کسی این همه ناراحت نمی‌شوم. گفت: «هیچ وقت از خداحافظی خوشم نیامده». دستش را دراز کرد طرفم. تهمورث گفت: «به این زودی؟». گلویم تلخ‌تر شد و آن چیز لعنتی که نمی‌دانستم چی هست، از ته گلویم جوشید، تهمورث تعجب کرد: «گریه می‌کنی تو؟». آقا فریدون گفت: «مرد هم یه وقتا گریه می‌کنه». گفت تا من بلند گریه کنم. این را بعدها تهمورث برایم تعریف کرد. گفت که بلند گریه کردم و گفتم: «ما هیچ وقت فراموشتون نمی‌کنیم آقا معلم» و من بعدها فکر کردم که تا آن وقت برای هیچ آدم بزرگی این‌طور گریه نکرده بودم و بعد از آن هم برای هیچ آدم بزرگی این‌طور گریه نمی‌کنم. دلم خواست بغلش کنم محکم و کردم. پلک‌هام را گذاشتم روی هم و به نظرم رسید رفته‌ام توی بغل بابای خدابیامرزم نه مردی که هم‌قد زری، خواهر شش ساله‌ی تهمورث است و من تنها دو هفته است که می شناسمش. گفت: «دوست دارم این رو به یادگار از من داشته باشین هر دوتون». پاکت‌ها را داد دستمان.
-خداحافظ آقا مرتضی. خداحافظ آقا تهمورث.
گفتم: «انگار خواب دیده باشم». تهمورث گفت: «اینجا رو نگاه پسر». جلد کتاب را گرفت جلوی چشم‌هام. گفتم: «زکی». بی اختیار گفتم. تهمورث بلند خواند: «خودآموز ریاضی مخصوص دوره‌ی راهنمایی. تالیف دکتر فریدون بهروزی».
تهران-شهریور 85

دسته‌بندی: داستان  One Comment
Apr
27

به چشم‌هات که آغاز ِ دل‌سیاهی‌ها ست،
به دست‌هات که پایان ِ بی‌پناهی‌ها ست،

دلم خوش است به رویای دل‌بَری از تو!
نگو که فتح، فقط حسرت سپاهی‌ها ست

به شوق ِ آن‌ که بیفتم به خاک، می‌جنگم
اسیر ِ تور شدن، سرنوشت ماهی‌ها ست

هزار حادثه در راه پیش ِ رو داریم
هنوز صحبت ما بر سر ِ دو راهی‌ها ست!

برای با تو پریدن دو بال کم دارم
کمر شکستنم از این زیاده خواهی‌ها ست

***
به چشم‌های تو ایمان می‌آورم کم‌کم
که عشق، بارقه‌ای در دل ِ سیاهی‌ها ست

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment
Apr
07

بغضی وزید و در گلوگاه تو پیچید
آواز «هیت لک» که در چاه تو پیچید

تا خون شب پاشید بر نارنج خورشید
در سینه های عاشقان، آه تو پیچید

طرز زلیخا داشت اندوهی که ناگاه
ابری شد و آرام بر ماه تو پیچید

باید یکی این را به یعقوبت بگوید
گرگی که می گویند در راه تو پیچید…

***
یعقوب! من در خواب بودم آن شبی که
در نیل شب فریاد جانکاه تو پیچید

***
حالا کلاهت را خودت قاضی کن آیا
من گرگ هستم یا برادرهات یوسف؟

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment
Mar
17

شیطان نشسته در خم ابروهات
در تارهای نقره ای موهات

دست تو نیست تلخی این ایام
شیطان گرفته راه به کندوهات

از خیر کوچ بگذر و با من باش!
حالا که زخمی اند پرستوهات

می خواست غم مرا بکشد اما
من زنده ام به برکت جادوهات

شیطان همیشه دشمن آدم نیست
من – دوستدار تو وَ هیاهو هات-

شیطان کوچک تو ام و افسوس
آواره ی حسادت بد گو هام!

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment
Feb
24

سفرنامه یزد:
یک ردیف کاج
پلکهای خسته ی مسافران
پس چرا نمی رسم به تو؟

***

در همهمه ی مبهم گنجشکان
باران شکوفه ای که
می بارد

***

با بوسه های ماه
بیدار می شود
دریاچه ای که خفته در آغوش ِ دشت ِ پیر

***

خیس از سر ِ شاخه می پرد
گنجشک
باران کویر عجب تماشایی ست!

***

تک درخت سبز
ایستاده در مسیر باد
من به دستهای تو
فکر می کنم

***

مثل کویری تشنه
تبدار نفسهای توام
باران!

***

آهسته
زیر گوش هم از …؟
حرف می زنند!
حرف می زنند
حرف می زنند

گنجشکهای یزد هم انگار عاشقند!

***

پله های بادگیر
ماه در ميان دستهای من

***

ای دلت تکه ابر بهاری
مثل گنجشکهای دم صبح
بیقرار توام
تا بباری

Feb
23

ای رود خفته در تپش بيشه های دور،
تا از کوير خاطر من باز بگذری
چشمم به راه توست

Feb
17

دستت درست! دست دلت را به من بده
با من به دل شهامت عاشق شدن بده

کافی‌ست هرچه زیسته‌ای در هوای مرگ
با من به مرگ هم هوس زیستن بده

تنها گره به جان تو خورده است جان من
با من به جنگ تن‌به‌تن ِ عشق، تن بده

دلسوز ِ یار ِ سوخته‌دل، یار بوده‌است
دل‌سوز باش و جرات دل‌سوختن بده

با من که گم شده‌ست در این شهر یوسفم
چیزی بگو، نشانی از آن پیرهن بده

*
شیطون‌ترین فرشته‌ی عالم اگه زنه
دیوونه‌ اونکه عقل خودش رو به زن …

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment
Feb
17

سر می گذارم، قصه در گوش تو خوب است
داغ شقایقهای آغوش تو خوب است

از بچه آهوهای چشم من بپرسند
سرسبزی چشمان خاموش تو خوب است

حال تو را می پرسم از اندوه هر شعر
تا بشنوم: مرد غزلپوش تو خوب است

کندوی هر عشقی فقط شهد و شکر نیست
نیش زبانهای من و نوش تو خوب است

من بار سنگینی به دوش روزگارم
باری اگر بردارم از دوش تو …

***

این روزها -با آنکه خود را هم فراموش…
وقتی نخواهم شد فراموش تو- بد نیست

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment