Archive for » فوریه, 2007 «

Feb
24

سفرنامه یزد:
یک ردیف کاج
پلکهای خسته ی مسافران
پس چرا نمی رسم به تو؟

***

در همهمه ی مبهم گنجشکان
باران شکوفه ای که
می بارد

***

با بوسه های ماه
بیدار می شود
دریاچه ای که خفته در آغوش ِ دشت ِ پیر

***

خیس از سر ِ شاخه می پرد
گنجشک
باران کویر عجب تماشایی ست!

***

تک درخت سبز
ایستاده در مسیر باد
من به دستهای تو
فکر می کنم

***

مثل کویری تشنه
تبدار نفسهای توام
باران!

***

آهسته
زیر گوش هم از …؟
حرف می زنند!
حرف می زنند
حرف می زنند

گنجشکهای یزد هم انگار عاشقند!

***

پله های بادگیر
ماه در ميان دستهای من

***

ای دلت تکه ابر بهاری
مثل گنجشکهای دم صبح
بیقرار توام
تا بباری

Feb
23

ای رود خفته در تپش بيشه های دور،
تا از کوير خاطر من باز بگذری
چشمم به راه توست

Feb
17

دستت درست! دست دلت را به من بده
با من به دل شهامت عاشق شدن بده

کافی‌ست هرچه زیسته‌ای در هوای مرگ
با من به مرگ هم هوس زیستن بده

تنها گره به جان تو خورده است جان من
با من به جنگ تن‌به‌تن ِ عشق، تن بده

دلسوز ِ یار ِ سوخته‌دل، یار بوده‌است
دل‌سوز باش و جرات دل‌سوختن بده

با من که گم شده‌ست در این شهر یوسفم
چیزی بگو، نشانی از آن پیرهن بده

*
شیطون‌ترین فرشته‌ی عالم اگه زنه
دیوونه‌ اونکه عقل خودش رو به زن …

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment
Feb
17

سر می گذارم، قصه در گوش تو خوب است
داغ شقایقهای آغوش تو خوب است

از بچه آهوهای چشم من بپرسند
سرسبزی چشمان خاموش تو خوب است

حال تو را می پرسم از اندوه هر شعر
تا بشنوم: مرد غزلپوش تو خوب است

کندوی هر عشقی فقط شهد و شکر نیست
نیش زبانهای من و نوش تو خوب است

من بار سنگینی به دوش روزگارم
باری اگر بردارم از دوش تو …

***

این روزها -با آنکه خود را هم فراموش…
وقتی نخواهم شد فراموش تو- بد نیست

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment
Feb
17

می خواست با تو رخت سفر در بیاورد
از چشمهای خیس تو سر در بیاورد

«من آمدم» بگوید و اندوه کهنه را
از ذهن خاک خورده ی در، در بیاورد

می خواست جوجه باشد و هی جیک جیک جیک…
در آسمان عشق تو پر در بیاورد

حتی اگر عقاب ببارد از آسمان
حتی اگر که عشق پدر در بیاورد

سخت است جوجه باشی و دیوانگی کنی
این بار مرگ دبه اگر در بیاورد…

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment
Feb
14

صبح
از دريچه های مشبک گذشت و گفت:
خورشيد را سلام!

***

تو
پلک باز پنجره هايی
اين صبح
از دريچه چشم تو
ديدنی ست

***

صبح اتفاق قشنگی نيست
وقتی بدون تو
می افتد!

***

ولی عصر
صبح
ديدنی تر است!

***

صبح زود
اين منم
پرنده ای در آسمان رها شده
دام و دانه ات کجاست؟

***

در سرازيری ولی عصر
صبح
از شاخه ها فرو می ريخت

***

ای مثل آفتاب دم صبح
پر شکوه
بر قله های کوه
نزديک تر بتاب!

Feb
03

مثل سيبی که از شاخه افتاده باشد
روز و شب
حسرت دستهايت

Feb
01

هوای لحظه‌ی دیدارت، هوای دست مرا در دست…
در این هوای بهارآلود، مرور خاطره‌ها دردست

پرم از ابر ملالی خیس، نگو برای چه می‌باری
زنی که اشک نمی‌ریزد، زنی ست بی‌هیجان، بن‌بست

هنوز می‌شود عاشق بود، کمی زنانه‌تر از اکنون
شکوه یک زن شرقی داشت، فرو نریخت، کمر نشکست

هنوز می‌شود از چشمی به چشمه‌های گوارا رفت
شبیه لیلی بی‌مجنون به سنگ حادثه‌ها دل بست…کدام حادثه‌ی شومی شروع فصل جدایی شد؟
مرا به فاصله عادت داد… تو را به خاطره‌ها…

پیوست:
آهای ماه! که غمگینی از این‌که مثل خودت ماهی…
من و تو فرق کمی داریم! میان حوض تو ماهی هست

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment