برای حسین منشی، که در 50 سالگی وقتی یادش افتادند به خبرنگاران گفت: آرزو دارم ازدواج کنم.
تهمورث دستش را مشت کرد و جار کشید: «تخم آقام نیستم اگه ماشینشو پنچر نکنم». لب جوی آب نشسته بودیم. نیشخند زدم: «زکی». گفت: «به ولای علی که این کارو میکنم». چشمهاش را محکم بست و من دیدم که دو قطرهی درشت اشک از لابهلای مژههای بلندش افتاد توی آب. گفت: «به جان آقام که این کارو میکنم». گفتم: «تقصیر خودت بود خب. جلوی همه قپی در کردی». گفت: «همهاش تقصیر اون پسرخالهی دیوثم ست». سنگی از کنارش برداشت و پرت کرد سمت در مدرسه که به در آهنی خورد و بامبی صدا کرد. جار کشیدم: «اوووی زده به سرت انگار ها» و با کف دست زدم پس کلهی تازه از ته تراشیدهاش. محکم زدم. لبهاش لرزید. گفت: «خیلی بیریخت شدم. نه؟» و من دیدم که دو قطرهی درشت دیگر از چشمهاش افتاد توی آب. دفتر ریاضیش را از کیف بیرون کشید و صفحه ای که صورت مساله را نوشته بود، کند. خط قرمز آقای بهروزی از آن دور هم چشم را میزد. گفت: «این را توی دفترت مینویسم تا هر وقت دیدیش یادت بیاید با تقلب به جایی نمیرسی». تهمورث دفتر را با هر دو دست مچاله کرد. پرتش کرد جایی که نمیدیدم کجاست. گفتم: «تو راست راستی زده به سرت انگار ها». جار نکشیدم. گفت: «آقام میده به خاطر این کار چوب تو آستینش کنن. به ولای علی که میده». نگفتم زکی. فکر کردم بابای تهمورث اگر بخواهد میتواند آقای بهروزی را کله پا کند. ورق کنده شده را برداشتم و به عددها نگاه کردم. به نظرم رسید حرکت میکنند. تهمورث گفت: «به درد قایق که میخوره». همان وقت سایهی کسی که نمیدانستم کیست افتاد روی سرمان و من فکر کردم که یکی از بچههای تخس مدرسه باید باشد و نبود. خواستم بگویم برود کنار بگذار باد بیاید و فکر کردم آخر این وقت ظهر بادی نیست که بیاید. صدای کسی که اصلاً بچه نبود گفت: «این گمانم مال شما باید باشد». سر بلند کردم. آفتاب نمیگذاشت صورتش را خوب ببینم. تهمورث گفت: «مال من که نیست». بلند شدم و به کسی که سایهاش همقد زری، خواهر شش سالهی تهمورث بود گفتم: «ممنون» و دفتر را از دست ِ کوتاه ِ دراز شده اش گرفتم. گفت: «خواهش میکنم». حواسم به تهمورث نبود که دفترش را از دستم قاپید. حواسم به غریبه بود که در آفتاب صورتش خوب دیده نمیشد و مثل پسر بچههای خوشگل کت و شلوار به تن داشت و برق کفشهای واکس خوردهش چشم را میزد. گفت: «ریاضی درس شیرینی ست». این جمله بیشتر از قبل به آدم بزرگها شبیهش کرد. تهمورث بلند شد. خاک شلوارش را تکاند. غر زد: «همینم موندهبود که…» و نگفت که چه. گفت: «تف به گور آقای بهروزی و هرچه درس شیرین ریاضی» و رفت. دفترش را هم با خودش برد. غریبه خندید. خندهاش نه شبیه آدم بزرگها بود و نه شبیه بچهها. همانوقت سبیل پرپشت و سیاهش را دیدم که تا روی لبهایش پایین آمده بود و موهای پرکلاغیاش را که مرتب به عقب شانه کرده بود. گفت: «دوستت خیلی عصبانی بود». سر تکان دادم و برای آنکه بیشتر خیرهاش نشوم، کاغذ توی دستم را چند بار تا زدم. گفت: «قایق خوبی میشه» و خندید. به نظرم رسید هیچ حرفی را بی خنده نمیگوید و به نظرم رسید وقتی میخندد بیشتر به پسربچههای خوشگل شباهت دارد. خط قرمز آقای بهروزی افتاده بود روی بدنهی قایق. پرسید: «آقای بهروزی معلم ریاضیتان ست؟». سر تکان دادم و با تعجب نگاهش کردم. تای کاغذ را باز کرد. گفت: «این را باید آقای بهروزی نوشته باشد». گفت: «دوستت حق داره ناراحت باشه». کاغذ را دوباره تا کرد. گفت: « بندازش تو آب ببینیم تا کجا میره» و قایق را گذاشت کنارم. از حرفش که اصلاً به آدم بزرگها نمیرفت خیلی خوشم آمد. فکر کردم تهمورث هم اگر بود همین را میگفت. آن روز هم با تهمورث و بچهها قرار مسابقه داشتیم که آقای بهروزی بهش یک روز مهلت داد تا سرش را از ته بتراشد.
مهدی جار کشید: «نامرداش میزنن زیرش». ابراهیم قایقش را مچاله کرد و انداخت توی جوی آب. گفت: «بابای مهدی از مغازهش یه عالم کاغذ روغنی واسش آورده». توپ پلاستیکیش را گذاشت زمین و نشست روش. نیشخند زد: «حالا چهش شده تهمورث؟». به در خانهی تهمورث نگاه کردم. مهدی جار کشید: «بش بگو بیاد بچهها منتظرن». گفتم: «بذاریم یه وقت دیگه». ابراهیم در زد. زری، عروسک به بغل، لای در ایستاد و مرا یاد غریبهای انداخت که دیگر غریبه نبود و قرار بود ریاضی یادمان بدهد. گفتم: «تهمورث خونهس؟». سرش را پایین برد و چانهاش را چسباند به گردنش.
-برو صداش کن آفرین دختر خوب.
هوس کردم لپ گلیاش را بکشم و کشیدم. جار کشید: «دااااداااش» و دوید توی حیاط و مرا یاد غریبه ای انداخت که همقد او بود و قرار بود دوست من باشد. گفتم: «من چی صداتون کنم؟». خندید و صورتش بچهگانهتر شد. گفت: «بیرون از خونه به نام فامیل صدام میکنن . تو اما فریدون صدام کن» و دست ِ کوتاهش را دراز کرد طرفم. خم شدم و دستش را محکم فشار دادم.
تهمورث سر تراشیدهاش را از لای در بیرون آورد. چشمهاش سرخ بود. جار کشید: «ها؟ چی میخواید؟»
مهدی قایقش را به هوا بلند کرد و تکان داد. گفتم: «میخوان مسابقه بدن. بهشون گفتم حالش نیس». گفت: «آقام هنوز برنگشته از قم». آرام گفت یعنی فقط به من میخواست بگوید. به سرش دست کشید. گفت: «مرتیکه شانس آورده حسابی ». ابراهیم گفت: «مسابقه میدین؟». سرم را بردم نزدیک گوشش. گفتم: «مساله را برام حل کرد». تهمورث گفت: «چی؟». مهدی جلوی تهمورث ایستاد. نیشخند زد: «میبینم که پشماتم چیدن». گفتم: «انقدرم قشنگ توضیح میداد که نگو». تهمورث گفت: «توام اگه کلهی پوکت کدویی نبود میتونستی بتراشیش اون چس مثقال مخی که داری هوا بخوره». مهدی لبهاش را جمع کرد و یک تف بزرگ انداخت روی خاک کوچه درست کنار پای تهمورث. گفت: «از آدمای ترسو خوشم نمیآد». گفتم: «قرارمونه عصرا تو پارک». تهمورث گفت: «شرط ِ چی؟». ابراهیم پاچههای شلوارش را بالا زد. گفت: «اول بو میکنیم مال هرکی نفتی باشه همی الان بازندهس». مهدی قایق روغنیش را که خیلی از مال ما بزرگتر بود انداخت توی آب. گفت: «روغنی باشه چی؟» و کرکر خندید. تهمورث لبهاش را جمع کرد و یک تف بزرگ انداخت توی قایق.
گفتم: «کار خوبی نکردی تهمورث». کرکر خندید: «خوبش شد. تا واسه چس مثقال کاغذ شیرینی قپی نیاد» و گفت: «کو پس ؟». گفتم :«میآدش. قرارمونه عصرا همین جا».
-از کجا معلوم سر ِ کارت نذاشته باشه؟
سر تکان دادم: «دیدی که مساله را درست حل کرده بود». نیشخند زدم: «توام با آن پسر خالهی دانشجوت». روی چمنها یله شدیم. تهمورث خمیازه کشید: « ولی خدا وکیلی چشمای مرتیکه بهروزی چار تا شده بود» و گفت: «چرا نگفتیش خودت حل کردی؟». نگاهش کردم. ساقهی علفی را گذاشته بود گوشهی لبش. گفتم: «کاری براش نداشت بفهمه حل نکردم».
-آره. بهروزی تو سوال طرح کردن استاده. میگن سوالای المپیادا رو طرح میکرده. آقام میگه اون وقتا تو چند تا روزنامه عکسشو چاپ کرده بودن. از اون اعجوبههایی بوده که ضرب و تقسیم چند رقمی رو سه سوته جواب میدن.
خندیدم: «تو که اینا رو میدونستی واسه چی جلوی بچهها باهاش شرط کردی؟». روی چمنها غلت خورد. گفت: «همهاش تقصیر اون احمد کله نخودچی شد. میگفت حل حله. میگفت مو لای درز جوابش نمیره». به ساعت پارک نگاه کردم. پنج دقیقه از قرار گذشته بود. تهمورث غر زد: «من که گفتم نمیآد». گفتم: «میآد». تهمورث نیمخیز شد: «شرط ِ چی؟». آمد. از پشت بوتههای شمشاد دیدمش که پیچید توی جادهی شنی پارک. گفت: «ببخشید که دیر کردم». کت و شلوار مشکی پوشیده بود و کفشهای واکس خوردهاش برق میزدند. کیف را گذاشت روی چمنها. کنارمان که نشست کتش را کند و مرتب تا کرد. گفت: «از آقای بهروزی چه خبر؟». به تهمورث گفت و خندید. فکر کردم تهمورث نمیداند که او هر حرفی را با خنده میگوید و ریاضی را با خنده درس میدهد. فکر کردم نکند تهمورث خیال کند دارد مسخرهش میکند. تهمورث اخم کرد: «گذاشتهم به حسابش تا آقام از سفر برگرده». سر کوچک آقا فریدون مثل پاندول ساعت تکان تکان خورد. گفت: «این موضوع دخلی به پدرت نداره. تو باید بتونی خودت مشکلاتتو حل کنی». گفت: «حالا از کجا شروع کنیم؟». به سرعت دفترم را باز کردم.
- آقای بهروزی کفش بریده بود وقتی دید مساله را درست حل کردیم. امروز یه مسالهی دیگر داد.
آقا فریدون خندید و من از خندهاش خوشم آمد و از دیدن دندانهای ریز سفیدش کیف کردم همان قدر که از دیدن دماغ باد کردهی مهدی کیف کردم.
تهمورث جلوی روشویی ایستاد. جار کشید: «میدم آقام چوب تو آستینتون کنه» و دستش را گرفت جلوی دماغش تا خون روی پیراهنش نریزد. مهدی وسط حیاط ایستاد و شیشکی بست: «برو بابا توام با اون آقات. هر کی عمامه گذاشت سرش که پیغمبر نیس». این حرف را آقای بهروزی بعد از رفتن بابای تهمورث از دفتر مدرسه گفته بود. تهمورث مشتش را در هوا تکان داد.
- شرط ِ چی که آقام …
و نگفت که آقاش چه. گفت:«چرا نذاشتی خدمتش برسم؟». گفتم: «زکی» و آب توی دهانم را تف کردم روی زمین. خونی بود. گفت: «حالا جواب آقام را چی بدم با این سر و ریخت؟». خیلی دلم میخواست مثل مهدی بگویم: «برو بابا توام با اون آقات». نگفتم. گفت: «به خاطر چس مثقال قایق دیدی چه الم شنگهای راه انداخت؟». خندیدم: «خودمونیم کتک خورت خوب ملسه ها». گفت: «اگه آقام نذاره دیگه بیام پارک چی؟». انگشتم را گذاشتم روی لب باد کردهام و چشمهام را بستم از درد. گفتم: «قرار نیس دیگه تو پارک مساله حل کنیم». از دیدن چشمهای گشاد شدهی تهمورث خیلی کیف کردم. گفتم: «عزیزم گفته دعوتش کنیم خونه». تهمورث نفسش را با صدا بیرون داد و با انگشت ایوان مدرسه را نشان داد. آقای بهروزی روی ایوان قدم میزد.
-این بابا خونه زندگی نداره انگار. صب تا شب اینجاس». تهمورث مشتش را پر از آب کرد و پاشید به صورتش. گفت: «آقام میگه تو این پونزده ساله هیچ کس از فک و فامیلای آقای بهروزی بهش سر نزده».
خندهام گرفت: «بابای تو مفتشه یا آخوند؟». تهمورث مفش را بالا کشید و با آستین لباس صورتش را خشک کرد.
بلند گفت: «سلام». به آقای بهروزی گفت که از کنارمان رد شد و از حیاط مدرسه بیرون رفت. کلهی بی مویش را چرخاند سمت من و چشمک زد.
-دهنت قرصه؟
با تعجب نگاهش کردم. گفت: «اگه به گوش آقام برسه اینی که بهت میگم تیکه بزرگه هردومون گوشمونه. گفته باشم».
- خب بابا توام. همچین انگار چی میخواد بگه.
زبانش را کشید روی لب بالاش. گفت: «یه بار که بهروزی آقامو خواسته بود حاجیت پشت در فالگوش واستاد. آقام بهش پیشنهاد کرد زن بگیره.
نگفتم زکی. فکر کردم بابای تهمورث اگر بخواهد میتواند مردهای زندار را هم وادار کند دوباره زن بگیرند. گفتم:«این که زن داره خره». تهمورث سر تکان داد. گفتم: «حلقه به اون براقی رو ندیدی این همه سال تو انگشتش؟» و با کف دست زدم فرق سرش.
-الکیه. به آقام گفت اصلاً واسه همین اومده بوده اینجا. مجبور بوده از زنش جدا شه. گفت اومده اینجا دور از همه معلمی کنه. یه زندگی تازه شروع کنه ولی نتونسته. آقام میگه به یاد زنیکه حلقه دستش میاندازه هنوز.
کلهش را با کف دست مالید. گفت: «خرم خودتی». گفتم: «اگه زن و بچه داشت که فرصت نمیکرد اینقدر به پر و پای ما بپیچه. اکههی شانس». تهمورث به دیوار آجری تکیه داد.
-فردا اگه باز بپرسه مساله رو کی برات حل کرده چی میخوای جوابشو بدی؟
گفتم: «دوستم. با کمک هم حلش کردیم» و سینه ام را دادم جلو. آقای بهروزی عینکش را برداشت و از پشت میز بلند شد.
- این دوستت؟
و تهمورث را نشان داد. شلیک خندهی بچهها بلند شد. گفت: «نبوغ هر دو تون یک شبه شکوفا شده؟» بچهها خندیدند. گفت: «اما تو که کچل نکردی»؟ بچهها بلندتر خندیدند. گفتم: «ما بهش قول دادیم که اسمی ازش نبریم» و نگفتم برای اولین بار در زندگیم به یک آدم بزرگ قول دادهام و هرطور هست سر قولم میمانم. نگفتم برای اولین بار در زندگیم یک آدم بزرگ از من خواهش کرده است و من چقدر از شنیدن خواهشش کیف کردهام.
گفت: «یه خواهش ازت بکنم انجام میدی آقا مرتضی؟». سر خم کردم و برای اولین بار در عمرم آرزو کردم همقد زری باشم. گفتم: «شما امر کنین». گفت: «دوست ندارم کسی از مدرسهتان از کلاس درس ما با خبر شود. خواهش میکنم این موضوع بین خودمان بماند» و خندید. از خندهاش و از لحن مودبانهاش کیف کردم.
عزیز گفت: «من خواهش کردم از این به بعد تشریف بیارید خونهی ما».
-باعث زحمت شما میشه.
عزیز لبخند زد: «چه زحمتی آقا معلم. خیلی هم خوش اومدید» و لیوان شربت به لیمو را گذاشت توی بشقاب. تهمورث گفت: «شما چهطوری انقدر خوب درس میدید آخه؟» و کلهی بی مویش را خاراند. آقا فریدون لیوان شربت را تا ته سر کشید. گفت: «عجب شربتی». عزیز خندید و صورتش بیشتر چروک خورد: «گوارای وجود. بازم بیارم براتون؟».
- اگه زحمتی نیس.
از اینکه مثل آدم بزرگها تعارف نمیکرد خیلی کیف کردم. گفت: «ریاضی را باید با عشق زیاد خوند نه با مشق زیاد». تهمورث گفت: «اینو به آقای بهروزی بگین». قلم آقا فریدون روی کاغذ بی حرکت ماند. گفت: «آقای بهروزی زمان خودش بهترین معلم بود». تهمورث سقلمهای به پهلوم زد. گفت: «شما آقای بهروزی رو میشناسین؟».
آقا فریدون چشمهاش را بست و سعی کرد بخندد. نتوانست. گفت: «یک زمانی میشناختمش».
-یعنی چی که یه زمان میشناختدش؟
توپ را جلوی دروازه کاشتم. دوباره گفت: «غلط نکنم یه زمان شاگردش بوده». توپ را شوت کردم که خورد به تیر دروازه و برگشت. گفتم: «اگه اینطور بود خودش بهمون میگفت». توی دروازه ایستادم. تهمورث گفت: «شرط ِ چی؟» و توپ را شوت کرد. گفتم: «زکی». گفت: «شرط ِ چی که شاگردش بوده». نگفتم شرط چی و فکر کردم چرا تهموث خفه نمیشود تا من فکر کنم که آقا فریدون آقای بهروزی را از کجا میشناسد.
-تو فکر میکنی ازدواج کرده؟
سر بلند کردم: «کی؟».
-عمهی من! خوب معلومه کی. تو فکر میکنی زنش هم مثل خودش کوتولهس؟.
گفتم: «کوتوله جد و آبادته». جلوی تهمورث ایستاده بودم. گفت: «تو اسم بهتری بلدی؟ کوتولهس خب». جار کشیدم: «کوتوله خودتی و جد و آبادت». خندید: «اینو که راس میگی. اونم لابد هرکوله». مشتم را بلند کردم که بزنم توی صورتش. گفت: «اوووی تو حسابی زده به سرت انگار ها». مشتم را انداختم. جار کشیدم: «اسمش آقا فریدونه اگه یادت رفته» و رفتم. توپم را هم نبردم. تهمورث گفت: «توپت را آوردم». آقا فریدون خندید: «منتظرت بودیم». برای اولین بار از خندهاش کیف نکردم. خواستم بگویم من منتظر کسی نبودم. خندهاش را دیدم و نگفتم. گفت: «دلتنگ شما بود این آقا مرتضی». خواستم بگویم من دلتنگ کسی نبودم. خندهاش را دیدم و نگفتم. تهمورث گفت: «دلش برای زدن من تنگ شده لابد». گفتم: «حالا خوبه که نزدمت».
-از آقای بهروزی چه خبر؟
این را تقریباً هر روز میپرسید. تهمورث گفت: «سوپاپ ترکونده حسابی. به التماس افتاده دوست ما رو بشناسه. میگه هرکی باشه باعث افتخاره» و کرکر خندید. گفت:«از شکوفا شدن نبوغ ما داره ذوقمرگ میشه». گفتم: «نبوغ خودش منظورشه». آقا فریدون نخندید تا من از خندهش خوشم بیاید و یاد خندههای زری بیفتم. گفت:« آقای بهروزی معلم خوبیه. قدرشو بدونین». گفت: «شما هر دوتون با استعدادین». تهمورث کرکر خندید: «اون میگه ما دو تا هیچی نمیشیم». یقهش را گرفتم و سعی کردم بزنم پشت گردنش.
- از خودت مایه بذار.
آقا فریدون نخندید تا من از خندهش کیف کنم.
-معلما از این حرفا زیاد به شاگرداشون میزنن اما قرار نیس همیشه همهی حرفها حقیقت داشته باشه. گفت: «برای امروز کافیه». تهمورث گفت: «چهش شد یهو؟» یواش گفت. گفتم: «شاید تو راست گفته باشی که شاگردش بوده». تهمورث به کلهی از ته تراشیدهش دست کشید.
-مخ که نیست لامصب. معدنه.
خندیدم: «آره. معدن گچه» و محکم زدم پس گردنش.
دست گذاشت پس ِ کلهش. گفت: «آخه چرا میزنید آقا؟». آقای مدیر روبروی من ایستاد.
-چون ذاتت جلبه.
گفتم: «شما حق ندارید تهمورثو بزنین چون تمرینای آقای بهروزی رو تونسته حل کنه». جار کشیدم گمانم. چشمهای آقای مدیر گشاد شد. گفت: «تو چی گفتی؟». کسی با صدای آقای بهروزی گفت: «این پسر درست میگه».
برای اولین بار از شنیدن صدای آقای بهروزی خوشحال شدم. گفت: «هر که هست باعث افتخار ست». آقای مدیر گفت: «منم همینو میگم. برای همین میخوام این دوتا راستشو بگن».
-این راهش نیست آقا.
صدای آقای بهروزی عصبانی بود. آقای مدیر چرخید سمت در کلاس. گفت: «شما راهش را بلدید بسمالله» و در را محکم به هم کوبید. تهمورث گفت: «شرط ِ چی که …» و حرفش را خورد. آقای بهروزی هنوز آنجا ایستاده بود. گفت: «اینکه شما دوتا انقدر راز نگهدارید خیلی خوبه». مهربان گفت. فکر کردم مسخره نمیکند. رفت سمت در ِ کلاس. گفت: «قدر دوستتون رو بدونین و بیشتر ازش یاد بگیرین». مهربان گفت. فکر کردم حسادت نمیکند. گفتم: «من و تهمورث معلم خصوصی داریم». چرخید سمتمان. دستگیرهی در توی دستش بود. گفت: «سلام یه معلم پیرو بهش برسونین» و رفت. تهمورث جار کشید: «چرا بهش گفتی؟». گفتم: «نمیدونم» و فکر کردم واقعاً نمی دانم چرا بهش گفتم که آقا فریدون معلم خصوصی ماست. شاید برای اینکه دوست داشتم باشد. همین را به آقا فریدون گفتم.
-به خدا نمیخواستم…
خندید: «اشکالی نداره آقا مرتضی. تو حرف بدی نزدی». خندهش مثل همیشه نبود. گفت: «آقای بهروزی خوب جوابی بهش داده». تهمورث گفت: «گمونم سرش به جایی خورده بود» و کرکر خندید. آقا فریدون گفت: «این کارش نشون میده که آقای بهروزی اونقدرهام که فکر میکنین آدم بدی نیست» و آه کشید. فکر کردم چقدر شبیه عزیز آه میکشد و فکر کردم کاش میدانستم برای چه آه میکشد.
مهدی از دور جار کشید: «اوووی وایسین کارتون دارم». تهمورث غر زد: «دهنت سرویس». مهدی نفس نفس زد: «مامانم…» و دست گذاشت به زانوهاش. تهمورث گفت: «مرده؟». مهدی سر تکان داد. تهمورث گفت: «زاییده؟». مهدی اخم کرد. تهمورث گفت: «ها! پس داره میزاد…». مهدی مشتش را در هوا تکان داد. تهمورث گفت: «هی بترکه این شکم که از بس چاقه دو قدم نمیتونی باش بدویی». گفتم: «مامانت چی؟». مهدی نفسش را بیرون داد.
-مامانم گفته ازتون خواهش کنم آدرس یا تلفن معلم خصوصیتونو بدین اگه بشه به منم درس بده.
گفتم: «زکی». بی اختیار گفتم. تهمورث پقی زد زیر خنده. گفت: «مامانتون امر دیگهای ندارن؟ تعارف نداشته باشین اصلاً. منزل خودتونه». مهدی مشتش را بلند کرد بزند. بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، دستش را انداخت. گفت: «به خاطر اون روز معذرت میخوام». تهمورث سر تکان داد.
-این شد یه چیزی ولی با یه معذرت خواهی خشک و خالی که نمیشه.
مهدی گفت: «دیگه روتو زیاد نکن ها. مجانی که نمیخواد بیاد. پولشو میدیم» و با انگشت مادرش را نشان داد که میآمد سمت ما. تهمورث از بین دندانهاش گفت: «گاوت زایید آق مرتضی». گفتم: «اوووی آقا پسر! پولتو به رخ نکش. آقا فریدون از اوناش نیس که تو فکر کردی». گفت: «از کدوماش نیست؟». گفتم: «به مامان جونت بگو آقا فریدون معلم خصوصی کسی نیس». تهمورث گفت: «نیست؟» و هاج و واج نگاهم کرد. جار کشیدم: «نه نیس». گفت: «همین که اوستا میگن. نیست». دست مهدی را گرفت. گفت: «شنیدی که چی گفت. حالا برو بذار باد بیاد. آباریکلا پسر خوب». مهدی از جایش تکان نخورد. تهمورث گفت: «چرا وایستادی؟ میبینی که قات زده حسابی. جون تو یه بار تو همین حال و هوا زد لت و پارم کرد». به نظرم آمد تهمورث چندان بیراه هم نمی گوید. گفت: «تو بمیری اصلاً نسبت به اسم فریدون حساسیت داره شدید. میشنوه عین نارنجک که ضامنشو کشیده باشن…. برو مامانتو راضی کن برگرده». دست مهدی را گرفته بود و دنبال خودش میکشید. جار کشید: «عزیزم! تو یه چند تا نفس عمیق بکش تا من برگردم. خدای نکرده شیرت خشک میشه یه وقت».
آقای مدیر با تعجب جار کشید: «معلم خصوصی که میگفتید اینه؟» و به ما نگاه کرد که عقبتر ایستاده بودیم و هاج و واج نگاهش میکردیم. تهمورث گفت: «این تو کُلاته». یواش گفت. آقای مدیر انگار چیزی یادش آمده باشد، گفت: «ببخشید شما آقای…؟».
-شما بگید فریدون.
و دست کوتاهی دراز شد سمت ِ آقای مدیر. آقای مدیر با تردید به آقا فریدون نگاه کرد. گفت: «جدی جدی شما به این دو تا ریاضی درس میدید؟». آقا فریدون خندید: «بهم نمیآد؟». خندهاش مثل همیشه نبود و من مثل همیشه کیف نکردم. گفت: «چه کار میتونم براتون بکنم؟». آقای مدیر این پا و آن پا کرد.
- راستش…
جار کشید: «بیا تو بچه». پسربچهی نه- ده سالهای در اتاق پذیرایی را باز کرد و لای در ایستاد. آقای مدیر گفت: «بنده زادس». گفت: «ببخشید. میتونم بپرسم مدرک شما چیه؟». بعد انگار که بخواهد سوالش را خوب جا بیندازد گفت: «چی خوندید؟ کدوم دانشگاه؟». به تهمورث نگاه کردم. زبانش را برای پسربچه در آوردهبود.
-من مهندسی برق خوندم. دانشگاه درس میدم.
گفت: «و به آقا مرتضی و آقا تهمورث». به ما نگاه کرد و خندید و من از خندهش بیشتر از همیشه کیف کردم. تهمورث با دهان باز نگاهم کرد. گفت: «شنیدی؟». سر تکان دادم. گفت: «شرط ِ چی که راس میگه». خندیدم: «خب معلومه که راس میگه خره». آقای مدیر گفت: «نمیدونین وقتی فهمیدم دو تا از تنبل ترین و درس نخون ترین شاگردای مدرسه …». آقا فریدون نگذاشت جملهش را تمام کند.
-اینها دو تا از بهترین شاگردهایی هستن که من تا حالا داشتم.
تهمورث دستش را دراز کرد سقلمه بزند به پهلویم.
-ما رو میگه.
آقای مدیر دستهاش را مالید به هم. کمی از شربت به لیموش سر کشید. گفت: «بنده زاده کلاس پنجمه. امسال باید تیزهوشان امتحان بده» و دست پسربچه را که کنارش ایستاده بود گرفت. نشاندش. گفت: «میخواستم اگر ممکنه…هزینهش هم هر چقدر باشه نقداً تقدیم میکنم». آقا فریدون به سرعت گفت: «چرا از معلم ریاضی مدرسهی خودش خواهش نمیکنین یا از … معلم مدرسهی خودتان؟». آقای مدیر خندید: «این روزها معلم به خوبی شما سخت پیدا میشه آقای مهندس. تنها معلم ریاضی مدرسهی ما یه پیرمرده که روشهای تدریسش قدیمی شدن دیگه». آقا فریدون اخم کرد. گفت: «آقای بهروزی معلم خیلی خوبیه» و رفت. عزیز لنگ لنگان دنبالش دوید.
-کجا آقا معلم؟ لیوان دوم شربتتونو میل نکردین…
آقا فریدون همیشه دو تا لیوان شربت به لیمو میخورد. هر لیوان را یک جرعه سر میکشید و سبیل براقش را با دستمال پاک میکرد و من فکر می کردم که عزیز باید کیف کند وقتی کسی شربتش را اینطور با لذت از سر میکشد و سبیل براقش را پاک میکند. آقای مدیر انگار تازه یاد ما افتاده باشد، چپ چپ نگاهمان کرد. دست بچهش را گرفت و بی حرف از اتاق بیرون رفت. تهمورث گفت: «خیال کرده اینجا هم مدرسهشه». گفتم: «این از کجا پیداش شد یه هو؟». تهمورث کلهی بی موش را خاراند. گفت: «شرط ِ چی که همهش زیر سر اون مهدی پدر سوخته س». همین را فردایش به آقا فریدون گفتیم. برای اولین بار کت و شلوار به تن نداشت. کفشهای ورزشیش برق نمیزدند. گفت: «موافقید بازی کنیم؟». گفتم: «چی؟». تهمورث گفت: «شرط ِ چی؟». گفت: «فوتبال». گفت: «هر کی بیشتر گل زد برندهس» و من دوست داشتم آقا فریدون بیشتر گل بزند و زد. نه به خاطر آن که من دوست داشتم. نمیشد گرفتش. این را بعدها تهمورث گفت. گفت: «پسر عجب دویی داشت». گفت: «پلک رو هم میذاشتی فرار میکرد». گفتم: «دریبلهاشو چی میگی؟». گفت: «شما دو تا به همین زودی خسته شدین؟». نفس نفس زدم: «من که بریدهم» و طاقباز خوابیدم روی خاکها. آقا فریدون خندید. این را از لای پلکهای نیمه بستهم دیدم. گفت: «آقا مرتضی؟ میشه یه خواهش ازت…». نگذاشتم جملهش را تمام کند. گفتم: «شما امر بفرما». برای اولین بار در عمرم دوست نداشتم خواهش کردن یک آدم بزرگ را ببینم. آدم بزرگی که تنها دو هفته بود میشناختمش و بهترین دوست من شده بود. گفت: «دلم میخواد آقای بهروزی رو ببینم ولی نه تو مدرسه». گفت: «فکر میکنی بتونی آدرس خونهشو برام پیدا کنی؟». توانستیم. آدرس را که بهش دادیم خندید. از آن خندهها که من از شنیدنشان کیف میکردم. گفت: «ممنون».
تهمورث گفت: «فکر میکنی چی میخواد بهش بگه؟». شانه بالا انداختم. گفت: «خیلی دلم میخواد بدونم با بهروزی چی کار داره. تو دلت نمیخواد؟». فکر کردم خیلی دلم میخواهد بدانم آقا فریدون با آقای بهروزی چه کار دارد. تهمورث دستم را گرفت و دنبال خودش کشاند. جار کشیدم: «اوووی زده به سرت مگه؟». گفت: «خفه. دنبالم بیا تا بهت بگم». پشت در خانهی آقای بهروزی ایستاده بود. تهمورث گفت: «سرتو بدزد». گفتم: «چرا نمیره تو پس؟». آقا فریدون دستش را چند بار بلند کرد سمت زنگ و باز آورد پایین. گفتم: «نکنه دستش نمیرسه؟». تهمورث محکم زد پس کلهم.
-در که میتونه بزنه آقای استعداد.
نزد. نیم ساعتی همانجا توی کوچه ایستاد و به در نگاه کرد. بعد راهش را کشید و رفت. تهمورث گفت: «یه چیزی هست بین این دو تا که من و تو ازش بیخبریم». خندیدم: «این یکی رو دیگه بالاغیرتاً به آقات حواله نکن». شانه بالا انداخت.
-کارای این آقا مهندس توام عجیب غریبه ها
گفت: «بدو بهش برسیم. شاید چیزی دستگیرمون شد». بازوم را از دست چنگ شدهش بیرون کشیدم.
-اوووی وایستا ببینم. میفهمه افتادیم دنبالش.
محل نکرد. گفت: «سلام». بلند گفت. به آقا فریدون گفت که ایستاد و چرخید سمت ما. گفتم: «خیلی خری تهمورث». کف دست کوتاه ِ آقا فریدون سرد بود و نمناک. گفت: «یه شماره برام میگیری آقا مرتضی؟» و نگفت «خواهش میکنم» و من فکر کردم که او تنها آدم بزرگی ست که من از دستور دادنش کیف میکنم. گفت:«این تلفن عمومیها واسهی قد من… » . گوشی را گرفتم سمتش و کناری ایستادم.
-نتونستم حاج خانوم. نتونستم.
به گریه گفت. گفت: «تا حالا هر کار گفتین و هر چی خواستین نه نگفتم حاج خانوم. این یکی رو از من نخواین». من و تهمورث دیدیم که شانههای کوچک آقا فریدون میلرزد. تهمورث بعدها گفت: «به نظرم گریه میکرد».
-اولش میخواستم بهش نشون بدم کوتولهای که فکر میکرد هیچی نمیشه….
چرخی زد و به ما نگاه کرد. به نظرم رسید صورتش خیس است. برگشت و باز پشت به ما ایستاد. گفت: «اون که تا حالا تک و تنها زندگی کرده. بذارین از این به بعد هم زندگی کنه». با غیظ گفت و دست دیگرش را مشت کرد و من فکر کردم که مشت هیچ آدم بزرگی اینقدر کوچک نیست. آستین تهمورث را کشیدم که عقب آمد و کنارم ایستاد.
- شاید خوشش نیاد حرفاشو بشنویم.
تهمورث صورتش را درهم کشید. گفت: «توام وقت گیر آوردی ها. بذار ببینم چی میگه». آقا فریدون گوشی را گذاشته بود.
-معطل من شدید.
صداش میلرزید مثل دستهاش. گفت: «والده به هردوتون سلام رسوند. کلی ازتون پیشش تعریف کردم». سعی کردیم لبخند بزنیم من و تهمورث. نشد. مرد جوانی خیره نگاهمان کرد. گفتم: «چیه؟ نگاه داره؟». جار کشیدم گمانم.
-من به این نگاها عادت دارم آقا مرتضی.
کنارش راه افتادیم. گفت: « وقتی بچهای نگاهای مردم واست مهم نیست ولی وقتی بزرگ میشی…». گفت: «دوست ندارم بچهم فردا مثل من خجالت بکشه آقا مرتضی». تهمورث بعدها گفت: «واسه همین ازدواج نکرده. آخه کی دوست داره بچهش قد کوتاه بشه ». یواش گفت. انگار با این حرف به آقا فریدون توهین کرده باشد. گفتم: «ولی پدر و مادر شما که حالا به وجودتون افتخار میکنن». گفتم: «تازه علم پیشرفت کرده. حتماً الان میشه درمانش کرد». آقا فریدون آه کشید: «دکترا میگن ارثیه. راهیام نداره». انگار با خودش حرف میزد. بعد انگار تازه ما را یادش آمده باشد، ایستاد. من و تهمورث ایستادیم روبرویش. گفت: «فردا از این شهر میرم». فکر کردم درست نشنیدم. تهمورث جار کشید: «از این شهر میرین؟ چرا؟».
-فردا بر میگردم شهر خودم.
گفتم:« شهر خودتون؟». فکر کردم به شمارهای که برایش گرفته بودم و یادم نیامد کد کدام شهر را گرفته بودم. گفت: «اومدن من به اینجا یه سفر کاری بود. از طرف دانشگاه ماموریت داشتم برای یه دوره تدریس توی دانشگاه شهر شما. حالا که کارام انجام شده…». نگذاشتم حرفش را تمام کند.
-پس ما چی؟ اینقدر آدم حسابمون نکردید که از اول حالیمون کنین رفیق نیمه راهید؟
یک چیزی از ته گلویم قل قل جوشید و بالا آمد. گلویم تلخ شد. چشمهای آقا فریدون برق زد. گفت: «کی گفته من رفیق نیمه راهم؟ رفاقت چیزی نیس که فاصله بتونه خرابش کنه. اون سر دنیام که باشم شما دوتا رفیقمید. قبول نداری آقا تهمورث؟» و با کف دست کوچکش کوبید پشت کمر تهمورث که ساکت ایستاده بود. گفتم: «این رسمش نبود». تهمورث گفت: «این رسمش نبود». آقا فریدون نخندید و من فکر کردم هیچ وقت دیگر از نخندیدن هیچ کسی این همه ناراحت نمیشوم. گفت: «هیچ وقت از خداحافظی خوشم نیامده». دستش را دراز کرد طرفم. تهمورث گفت: «به این زودی؟». گلویم تلختر شد و آن چیز لعنتی که نمیدانستم چی هست، از ته گلویم جوشید، تهمورث تعجب کرد: «گریه میکنی تو؟». آقا فریدون گفت: «مرد هم یه وقتا گریه میکنه». گفت تا من بلند گریه کنم. این را بعدها تهمورث برایم تعریف کرد. گفت که بلند گریه کردم و گفتم: «ما هیچ وقت فراموشتون نمیکنیم آقا معلم» و من بعدها فکر کردم که تا آن وقت برای هیچ آدم بزرگی اینطور گریه نکرده بودم و بعد از آن هم برای هیچ آدم بزرگی اینطور گریه نمیکنم. دلم خواست بغلش کنم محکم و کردم. پلکهام را گذاشتم روی هم و به نظرم رسید رفتهام توی بغل بابای خدابیامرزم نه مردی که همقد زری، خواهر شش سالهی تهمورث است و من تنها دو هفته است که می شناسمش. گفت: «دوست دارم این رو به یادگار از من داشته باشین هر دوتون». پاکتها را داد دستمان.
-خداحافظ آقا مرتضی. خداحافظ آقا تهمورث.
گفتم: «انگار خواب دیده باشم». تهمورث گفت: «اینجا رو نگاه پسر». جلد کتاب را گرفت جلوی چشمهام. گفتم: «زکی». بی اختیار گفتم. تهمورث بلند خواند: «خودآموز ریاضی مخصوص دورهی راهنمایی. تالیف دکتر فریدون بهروزی».
تهران-شهریور 85
