Archive for » ژوئن, 2007 «

Jun
17

• مقدمه:
«
هنر و ادبيات دارد به جايگاه اصلي خود نزديك مي‌شود. از جنگ و جهاد و
شهادت مي‌گويد. از ايثار و جانبازي و رشادت حكايت مي كند. دردهاي اجتماع
را به تصوير مي كشد. بيم ها و اميدهاي آرماني را تحرير مي كند… اين
گوشه‌اي از رسالت هنر و ادبيات، داستان و مطبوعات است. اما اسباب تاثر و
تاسف است از اين جهت كه هنوز به آن درجه از بلوغ فرهنگي نرسيده‌ايم كه
قالب داستان را از ديگر قالبهاي متعارف ادبيات و مطبوعات تمييز دهيم . شعر
و داستان علي القاعده بايد با معيارها و ضوابط خاص خود سنجيده شوند. اگر
قرار باشد كسي را به خاطر شعر يا قصه محاكمه كنند، حافظ، بلندترين قله‌ي
ادبي ايران بايد تمام عمر خود را پاي ميز اين محاكمات مي گذراند كه سروده
است: مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب/ چون نيك بنگري همه تزوير مي
كنند و يا اين بيت كه: مصلحت ديد من آنست كه ياران همه كار/ بگذارند و سر
طره‌ي ياري گيرند…»
گوشه‌اي از متن دفاعيه سيد مهدي شجاعي در دادگاه مطبوعات

از
قديم رسم بوده كه وقتي خواسته باشي موضوعي را توصيف كني يا درباره‌اش به
توضيح و تشريح بپردازي، اول آن موضوع را «تعريف» كني وجز اين نمي‌تواني
درباره‌اش گفتگو كني.
به همين دليل بر خود لازم مي‌دانم تا قبل از
آغاز اين «مقدمه»، به اين مطلب بپردازم كه «داستان» چيست. تعاريف زيادي
براي داستان وجود دارد اما آنچه همه بر آن متفق القولند اينست كه داستان،
مبالغه‌ي روابط آدمها و شخصيتهاست و بزرگ كردن حوادث و خلق آدمهاي جالب
توجه و به نوعي نگاهي تازه به زندگي كهنه‌ي بشر از زاويه‌اي جديد و
متفاوت. به همين دليل معمولاً داستان به سوژه‌ها و شخصيت‌ها و حوادثي خاص
مي‌پردازد وگرنه آدمهاي معمولي و وقايع عادي و زندگي‌هاي روزمره قابليت
داستان شدن ندارند. دورنمات مي‌گويد:
«دو نفر كه در شرايط عادي با هم گفتگو مي‌كنند و قهوه مي‌خورند موضوع
داستان و نمايش نيستند. درام زماني آغاز مي‌شود كه بدانيم در فنجان يكي از
آنها زهر ريخته شده است». به قول سيد مهدي شجاعي شرايط غير معمول و
نامتعارف است كه اسباب خلق داستان مي‌شود. اگر مقاومت در مقابل جذابیت
گناه، امري عادي و متداول و عمومي بود كه خداوند قصه‌ي حضرت يوسف را
نمي‌نوشت. اگر يوسف، خاص و استثنايي و منحصر به فرد نبود كه قهرمان يك
قصه‌ي قراني نمي‌شد.
اينها را نوشتم تا بگويم ادبيات داستاني و به
تعبير رايج تر «قصه نويسي» قدمتي به تاريخ حيات آدمي دارد و اين هنر انگار
كه از همان آغاز زندگي جمعي بشر در ناخوداگاه وي مستتر بوده كه اگر جز اين
بود خالق بشر خود به زبان قصه سخن نمي‌گفت و اصلاً همين شباهت ظاهري ميان
زبان وحي و داستان و اسطوره سازي است كه كفار قريش با تمسك به آن، كتاب
الهي را «اساطيرالاولين» خواندند. مي‌پرسيد كدام شباهت؟ همان حكايتي كه
خداوند «احسن القصص» ناميدش. حقيقتي راست و بي شبهه نه افسانه و اسطوره.
همينجا بگويم به زعم عده‌اي كه نه قرآن را مي‌شناسند و نه اسطوره را، همين
كه كفار قريش آيات الهي را به «اساطيرالاولين» تشبيه كرده‌اند كافيست كه
هرگونه داستان پردازي را گناهي نابخشودني بدانند و قصه گويي را حرام. غافل
از اين كه قصه بيان نمادين «حقيقت» است
نه «واقعيت» لذا سنجش آن به ترازوي واقعيت (راست و دروغ) خطايي است بزرگ.
نه نويسنده اي كه قصه مي‌نويسد و نه خواننده‌اي كه قصه‌ي او را مي‌خواند
هيچ يك را هواي آن نيست كه به گفتاري واقعي و راست دل مي‌سپرند، بلكه
خواننده‌ي آگاه به دنبال «حقيقت»ي است كه وراي قالب عبارت مي‌بايد جست.
كما اينكه در سينما نيز اين مطلب صادق است و بيننده‌ي يك فيلم داستاني خود
به خوبي مي‌داند كه تصاوير، واقعي نيستند و بازيگران در دنیای واقعی اسامي
ديگري دارند و مَنِشي ديگرگون و آن كه كشته مي‌شود به واقع نمرده است. او
اين روايت را به تماشا مي‌نشيند تا به حقيقتي متعالي دست يابد كه پيام
داستان يا فيلم است.
غرض از اينهمه مطول آنکه براي
قصه نويسي كه داعيه‌ي دين دارد و قلم به «بسم الله الرحمن الرحيم»
مي‌چرخاند در اين روزگار وانفسا، قد علم كردن در برابر خيل قصه نويسان ِ
لامذهب و آفريدن اثري در خور، كار ساده‌اي ‌نيست. قدر ِ مسلم اينست
كه نويسنده‌ي مسلمان خون دل مي‌خورد تا در برابر هزار اثر ضد ارزش
نويسندگاني كه به قدر ذره‌ اي براي فرهنگ و اعتقادات مردم ارزش قايل
نيستند يك اثر ارزشمند بيافريند و خدا نکند تكفير نا آگاهانه و كوركورانه
شرايطي فراهم ‌کند كه دست‌هاي دلسوز و دلهاي دستگير اهالي راستين قلم
بشكند كه در آن صورت به جاي آنكه موسا‌يي قلم به ميدان بيندازد، شاهد
شعبده‌ي ساحراني خواهيم بود كه به تنها چيزي كه اهميت نمي‌دهند ارزشهاي
اخلاقي و روح كمال طلب انسان‌ها است.

داستانی که در پی خواهد
آمد، نشات گرفته از دغدغه‌های این روزهای منست. حکایت ِ سر در گمی و
آشفتگی من و تو. حکایت ما، نسل سومی‌ها. نسلی که نسوخته است و نه سوخته!
اما بازی با آتش را خوش می‌دارد و این را به کرّات اثبات کرده است. «از
نوشتن ِ این داستان هدف خاصی ندارم جز نوشتن»! این جمله‌ی معروف نویسنده‌ی
روسی را هم تنها از آن جهت آوردم که از من ِ داعیه‌ی دین داشته، نپرسید
«هدفت از نوشتن چنین داستانی چه بوده ست» که آنچه شرط ِ بلاغ بود، پیشتر
گفته‌ام.

• موخره:
این
خاطره را هم از باب ِ موخره، خطاب به آن دسته از دوستان ِ احتمالاً کم سن
و سال وبلاگستانمان می‌نویسم که مدتی ست با اسامی مجعول و چند نقطه‌ی
دنباله‌دار در کامنت گیر وبلاگ بنده خوش، مزه می‌پرانند.
دیروز که افطار -به اتفاق سلبیناز عزیز و پریای مهربان- مهمان ِ خانم معلم
عزیزمان بودیم، ایشان حرف قشنگی زدند. گفتند: «اگر میان اینهمه وبلاگستانی
به عدد ِ انگشتان دست، دوست و خواننده‌ی فهیم پیدا کرده باشم برای سه سال
وبلاگ نویسی ِ من کفایت می‌کند».
توفیق، رفیق ِ راه همه‌ی ما باشد در این روزهای عزیز

«تاریک روشن»

پشت به من روی نیمکت نشسته‌ای و دست‌هات را به عادت آن وقت‌ها از دو طرف باز کرده‌ای. از آن دور هم تارهای سفید فراوان لا به لای موهای پرپشتت را می‌بینم. پشت سرت می‌ایستم نرم و بی صدا، به عادت آن وقت‌ها. دوست ندارم برگردی و غافلگیرم کنی. آن وقت‌ها هم نمی‌کردی. دست‌هام را مشت می‌کنم تا بالا نیاورمشان و چشم‌هات را ناغافل نپوشانم.

می‌گویی: «نکن دختر! زشته! عیبه! اینجا یه مکان عمومیه. مردم چی می‌گن آخه؟».
صدات خندان است.
می‌گویم: «مردم هر چی می‌خوان بگن. در ضمن تو هر بار از کجا می‌فهمی که منم؟»
دست‌هام را از روی چشم‌هات بر می‌داری.
- آخه کی جز تو اهل این خل بازیاس؟
کنارت می‌نشینم و بق می‌کنم.
-خب؟
سرت را یکبری می‌چرخانی سمتم.
- خب به جمال خوشگلت.
آه می‌کشم: « آخ نمی‌دونی که! من عاشق همین خل بازیات شدم عزیزم». با حرص می‌گویم. تو به قهقهه می‌خندی. کیفم را باز می‌کنی. می‌گویم: «واقعاً تو خیال می‌کنی مردم می‌آن پارک تا سر از کار همدیگه در بیارن؟» پاکت آجیل را بیرون می‌آوری. می‌گویی: «یه چیزی تو همین مایه‌ها». شانه بالا می‌اندازم. می‌گویم: « به نظر من که اینطوری نیست».

دستت را توی کیفت فرو می‌بری. می‌گویی: «نمی‌دونم کجا گذاشتمش». می‌خندم: «دنبال خوراکی می‌گردی؟ هنوزم کیفت پر از خوراکیه؟ » سرت را بالا می‌آوری. سعی می‌کنم با دقت نگاهت نکنم. دوست ندارم تصویری که از آن وقت‌هات در ذهن دارم خراب کنم. می‌گویی: «کیف‌های حالا دیگه جا برای خوراکی ندارن. کوچیک و جمع و جورشون مده». جلد پارچه‌ای کوچکی را از کیف بیرون می‌آوری و عینک دودی‌ت را می‌گذاری توش. سرم را به سمت دیگر می‌چرخانم. دوست ندارم چشم‌هات را مقایسه کنم با آن وقت‌ها.
-چه طور منو پیدا کردی؟
تو هم نگاهم نمی‌کنی.
- آدرستو از زهره گرفتم.
زیر چشمی نگاهت می‌کنم. نیم رخت زیر نور آفتاب خوب دیده نمی‌شود. این‌ طوری بهتر است. می‌گویی: «زهره رو چه طوری پیدا کردی بعد این همه سال؟»

به چند تا از هم دانشگاهی‌‌ها زنگ می‌زنم. هیچ کدام تو را به خاطر نمی‌آورند. دوست‌هات هم آدرسی از تو ندارند. تنها اسمی که توی دفتر تلفنم باقی می‌ماند «مژگان آذری» ست. بعید می‌دانم او هم خبری از تو داشته باشد. پدر کنارم روی مبل می‌نشیند. پیش دستی ِ پر از میوه را روی میز عسلی می‌گذارد. می‌گوید: «چند روز اینجا بمون». سر تکان می‌دهم و شماره را می‌گیرم. دست می‌گذارد به شانه‌ام.
- عزیزت دلنگران می‌شه باز.
فکر می‌کنم «باز؟ مگر قرار ست اتفاقی بیفتد؟». صدایی آن طرف خط می‌گوید: «الو؟»
- سلام. با مژگان خانوم کار دارم.
صدای آن طرف خط نشانی از آشنایی نمی‌دهد.
- بگم کی باهاشون کار داره؟
- سروش. بنده سروش بهادری هستم.
- گوشی خدمتتون.
خش خشی توی گوشی می‌پیچد.
پدر می‌گوید: «همینجا یه شغل خوب و آبرومند پیدا کن. باز در به در تهران خراب شده نشو…».
زنی از آن طرف سیم می‌گوید: «بفرمایید».
سعی می‌کنم صدایش را آن وقت‌ها به خاطر بیاورم. می‌گویم: «سروش هستم مژگان خانوم. حال شما خوبه؟». با لحنی سرد می‌گوید: «به جا آوردم. امرتون رو بفرمایید». فکر می‌کنم خیلی چیزها فرق کرده است با آن وقت‌ها. می‌گوید: «من مدت‌هاست که توی هیچ تشکلی…».
حرفش را قطع می‌کنم: «می‌دونم مژگان خانوم. برای این مزاحم نشدم. شما خبری از زهره فاتح یا ….»
بردن نامت بعد از این همه سال جلوی یک غریبه سخت است. می‌گوید که از هیچ کدامتان خبر ندارد. می‌پرسم: «از حامد نصرتی چه طور؟» سکوتش بیش از حد معمول طول می‌کشد.
- چه کارش دارید؟
چه کارش می‌توانم داشته باشم؟ می‌گویم که می‌خواهم از تو سراغ بگیرم. باز مدتی ساکت می‌شود. می‌گوید که بهتر است حضوری صحبت کنیم و گوشی را می‌گذارد. پدر خیلی وقت ست که رفته ست.

زهره می‌نشیند روی مبل.
-اگه نمی‌خوای بش می‌گم نمی‌تونی بری.
یک حبه قند توی فنجان چایش می‌اندازد. دوباره می‌گوید: «گفته چهارشنبه می‌آد تهران».
از روی مبل بلند می‌شوم.
-خیلی چیزها فرق کرده با اون وقت‌ها زهره
شروع می‌کنم به قدم زدن.
- این یه ملاقات معمولیه بین دو تا دوست. از چی می‌ترسی تو؟
براق می‌شوم سمتش.
- دو تا دوست؟!
جوابی نمی‌دهد. با فنجانش بازی می‌کند.
می‌گوید: «گفته قرار باشه توی همون پارک ِ همیشگی».
با عصبانیت نگاهش می‌کنم: «کی بش گفته من می‌خوام ببینمش؟». فنجانش را بر می‌دارد و می‌برد.
-یکی دیگه می‌خوری برات بریزم؟
می‌گویم: «نه» و به دست‌هام نگاه می‌کنم.
- باید برای مانیکور وقت بگیرم. راستی تا چهارشنبه چقدر مونده؟
زهره با تعجب شانه بالا می‌اندازد و در سکوت نگاهم می‌کند.

دست‌هام را قلاب می‌کنم توی دست‌هات. می‌گویی: «زشته…». حرفت را قطع می‌کنم: «عیبه… خجالت داره… مردم چی می‌گن…». ریز ریز می‌خندی. زیر گوشت می‌گویم: «آخه چرا تو فکر می‌کنی همه‌ی مردم دنیا کار و زندگیشونو ول کردن زاغ سیاه من و تو رو چوب بزنن عزیزم؟». به جای جواب به دست‌هام نگاه می‌کنی.
- تو با این انگشت‌ها باید پیانیست می‌شدی.
می‌خندم و از یادم می‌رود که باید خانمانه بخندم.
-جرات داری اینو به آقام بگو که حتی آهنگای تلویزیونم طرب و غنا می دونه.
می‌گویی:«پس تو چرا بچه مثبت نشدی؟» چشمک می‌زنم: «مگه نشنیدی بیشتر بچه آخوندا کافر از آب در می‌آن؟». دستم را فشار می‌دهی.
- یه روز منو می‌بری آقاتو ببینم؟
می‌خندم: «باشه هروقت از جونت سیر شدی». یک سر ِ هدفون را توی گوشم می‌گذارم و سر دیگرش را می‌دهم دستت. می‌گویی: «جدی می‌گم. می بری هان؟»
-ها؟ باشه. حالا گوش کن.
می‌گویی: «اینکه کاج‌های نقره‌ای کلایدرمنه».

پدرت جلوی در خانه می‌ایستد و هاج و واج نگاهمان می‌کند.
می‌گویی: «آقا تو رو روح مامان بذار بیایم تو! دنبالمونن».
بنز سفید از سر کوچه می‌پیچد. خون ِ دماغم را با گوشه‌ی پیراهنم پاک می‌کنم.
-زودتر از این می‌خواستیم بیاییم خدمتتون.
جیغ می‌زنی: «دارن می رسن». پدرت همانطور توی چارچوب ایستاده و نگاهمان می‌کند، حتی نمی‌پرسد آنها کی هستند.

با نوک کفش شن ریزه‌ها را به اطراف پرت می‌کنی. آفتاب رفته است و من می‌ترسم از اینکه صورتت را واضح ببینم. فکر می‌کنم باید برای خودم بیشتر بترسم که پیری‌ام واضح‌تر به چشمت می‌آید و از این فکر خنده‌ام می‌گیرد. می‌گویی: «آقام مرد». ناگهانی می‌گویی.
- می‌دونم. اول از همه رفتم دم خونه‌تون. گفتن پدرت مرده، تو هم از اونجا رفتی.
صورتت را می‌چرخانی سمتم و من می‌توانم چشم‌های درشتت را ببینم و بینی‌ات را که باریک‌تر از آن وقت‌ها ست و چانه‌ات که دیگر چالی ندارد. می‌گویم: «تو چقدر عوض شده‌ای». بی‌اختیار می‌گویم. سرت را بالا می‌آوری و تمام رخ نگاهم می‌کنی.
- چه طور؟
دوست ندارم توضیح بدهم. در این سال‌ها عادت کرده‌ام برای کسی توضیح ندهم. هنوز منتظری. این را از طرز نگاهت می‌فهمم. می‌گویی: «خیلی چیزها نسبت به اون وقت‌ها عوض شده. خود تو هم…». .وقتی می‌بینی باز حرفی نمی‌زنم آرام‌تر از قبل می‌گویی: «توقع داشتم بگویی خوشگل‌تر شده‌ام. منظورت هم همین بود نه؟ منظورت همین بود؟»
بازوهام را بغل می‌کنم و چیزی نمی‌گویم. این بار توضیح می‌دهی: «دماغم رو عمل کردم. چونه‌م رو هم. به نظرم زیادی دراز بود». واقعاً برام اهمیت ندارد عمل بینی‌ات اما چانه‌ات …. دوست دارم بگویم حیف آن چال قشنگ. به جایش می‌گویم: «آها». این بار طاقت نمی‌آوری.
-تو خودت فکر می‌کنی همون سروش چند سال قبل هستی؟ اینطور فکر می کنی؟ واقعاً اینطور فکر می‌کنی؟
صدات می‌لرزد. انگار با خودم حرف بزنم، می‌گویم: «بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اگه اون روز توی این پارک…»
و حرفم را می‌خورم. آن وقت‌ها اگر بود باید شروع می‌کردی به حلقه حلقه کردن موهات دور انگشتت. هر وقت عصبی می‌شدی این کار را می‌کردی.

با باتوم می‌زنندمان. میان جمعیت می‌دوم تا خودم را به جایی برسانم. زن‌ها جیغ می‌کشند و مردها فریاد. یک نفر داد می‌زند: «چرا می‌زنی مردِ ناحسابی؟ این تجمع قانونیه». پشت بوته‌های شمشاد پناه می‌گیرم. دو نفر دست‌های دختری را می‌گیرند و کشان کشان می‌برند. روسری ِ دختر از شانه‌هاش روی زمین می‌افتد و لگدکوب می‌شود. فکر می‌کنم هر طور هست باید از این جهنم خلاص شوم. فکر می‌کنم اگر بگیرندم آقام دق می‌کند. نیم خیز می‌شوم که ضربه‌ی محکمی به سرم می‌خورد. چشم‌هام سیاهی می‌رود. ضربه‌ی بعدی به صورتم می‌خورد. دست‌هام را سپر می‌کنم جلوی صورتم. کسی که تشخیص نمی‌دهم مرد است یا زن، بلند بلند چیزهایی می‌گوید. بعد، دستم را می‌گیرد و مرا دنبال خود می‌کشاند.
سرم به شدت درد می‌کند و چشم‌هام تار می‌بیند. دست می‌گذارم به سرم. مایع گرم و لزجی زیر دستم می‌لغزد. کسی که نمی‌دانم زن است یا مرد شانه‌هایم را تکان می‌دهد. صدایش را به زحمت می‌شنوم.
- حرف بزن! با من حرف بزن!
لب‌هام را به سختی باز می‌کنم. صدایی از گلویم خارج نمی‌شود.
صدا بلندتر فریاد می‌زند و شانه‌هایم را محکم‌تر تکان می‌دهد.
- می‌تونی راه بری؟ منو نگاه کن! با توام! آهان! گفتم منو نگاه کن! می‌تونی راه بری؟
لب‌هام را به زحمت باز می‌کنم. ناله می‌کنم: «سرم… سرم…».
مرا بلند می‌کند و دنبال خود می‌کشاند. از چند پله پایین می‌رویم. وقتی می‌نشاندم از سردیِ کف‌پوش مورمورم می‌شود. می‌خواهم استفراغ کنم و گمانم می‌کنم. این را از دستمالی که دور دهانم را پاک می‌کند می‌فهمم. صورتی که خیلی واضح نیست مقابل صورتم قرار می‌گیرد. صدای مردانه‌ای می‌گوید: «بهتری؟ ها؟». ناله می‌کنم: «سرم…»
می‌گوید: «شکسته ولی خوب می‌شه».
کسی از پله‌ها پایین می‌دود. صدای زنانه‌ای می‌گوید: «طفلک رو آش و لاش کردن». روبرویم زانو می‌زند. صورتش را تار می‌بینم. همین را بهش می‌گویم. صدای مردانه جوابم را می‌دهد.
- به خاطر ضربه‌ایه که به سرت خورده. خوب می‌شی.
بعد از مدتی سکوت دوباره می‌گوید: «صد بار به این نصرتی گفتم به قول و حرف دیگرون اعتماد نکن. مجوز تجمع رو که دادن دستت ملت رو خبر کن. هی گفت قول مساعد گرفتم».
زن جوابش را می‌دهد.
-نصرتی مارمولکیه اون سرش ناپیدا. راستی خودش کجا بود امروز؟
- بچه‌ها می‌گفتن اون سر پارک دیدنش درگیر بوده.
- ما که ندیدیم.
زن این را با حرص می‌گوید و روسری ِ مرا از سرم بر می‌دارد.
می‌گوید: «این طفلی سرش بدجور شکسته سروش. باید ببریمش درمانگاه».
سایه‌ی مرد می‌افتد روی سرم.
- شوهرت می‌تونه راست و ریسش کنه ببری پیشش؟
زن چیزی نمی‌گوید. روسری را گره می‌زند زیر گلوم و زیر بغلم را می‌گیرد. موقع بالا رفتن از پله‌ها تازه می‌فهمم که کفش به پا ندارم.

می‌گویم: «حالا چرا اینجا؟». نگاهم نمی‌کنی اما من می‌خواهم خوب نگاهت کنم. می‌خواهم بدانم چقدر با آن وقت‌هایت فرق داری. چشم‌هات را نمی‌توانم ببینم. صورتت کشیده‌تر از قبل‌ها به نظر می‌رسد. ته ریش تنکی تمام صورتت را پوشانده است. دوباره می‌گویم: «چرا خواستی اینجا هم را ببینیم؟». به دورها نگاه می‌کنی. نگاهت را که دنبال می‌کنم به زن و مردی می‌رسم که دست‌های دختر بچه‌ای را گرفته‌اند و در هوا تاب می‌دهند. آه می‌کشی
-شاید چون از اینجا شروع شد.
انگار دستی قلبم را فشار می‌دهد. می‌گویم: «من هم یکی از هزاران خاطره‌ی دوران دانشجویی‌ت. چه فرق می‌کنه؟» می‌چرخی سمتم.
-چرا اون روز دعوتمو قبول کردی؟
صدایت عصبانی است. با تعجب نگاهت می‌کنم. لازم نیست بپرسم کدام روز. برای اولین بار از وقتی که آمدم چشم‌هات را در چشمم دوخته‌ای. برای اولین بار از وقتی آمدم، حس خوشایندی دارم. داغ می‌شوم و بعد سرد، درست مثل آن روز که برای اولین بار دستم را میان دست‌هات گرفتی.

روی یکی از سکوهای محوطه نشسته‌ای. چند طره از موهای جلوی روسریت را دور انگشت حلقه کرده‌ای و به نقطه‌ای دور خیره مانده‌ای. شک دارم مرا بشناسی. جلو می‌آیم و می‌گویم: «سلام». سر که بلند می‌کنی، تنها دو چشم ِ درشت ِ خیس می‌بینم و یک چالِ گود ِ چانه. می‌گویم: «بهتری؟» انگشتت را پایین می‌اندازی و سر تکان می‌دهی.
- چرا نرفتی تو؟
و به در ِ سالن اشاره می‌کنم.
- حوصله‌ی حرف‌های مفتشون را ندارم. فقط بلدند حرف بزنند.
خنده‌ام ‌می‌گیرد. به هر کس دیگری جز تو می گفتم که اگر اینطور فکر می‌کند پس بی‌جا کرده عضو انجمن شده، به تو اما نگفتم.
می‌گویی: «کلی هم تمرین ریاضی دارم که باید حل کنم».
نمی‌توانم کنجکاوی‌ام را پنهان کنم.
- دانشجویی؟
برای اولین بار می‌خندی و چال چانه‌ات بهتر دیده می‌شود.
- بهم نمی آد؟
فکر می‌کنم برای دانشجو بودن زیادی کوچکی. همین را بهت می‌گویم. به جای جواب دوباره می‌خندی. فکر می کنم ممکن است از خنده‌های پسرانه‌ات خیلی خوشم نیاید اما چال چانه‌ات را خیلی دوست دارم.
- ممنون که اون روز کمکم کردی.
به جای جواب می‌گویم: «موافقی تا حرف‌های مفتشون تموم می‌شه بریم یه چیزی بخوریم؟»

می‌گویم: «شیر؟»
سر تکان می‌دهی.
- فقط کمی شکر.
با طمانینه کمی شکر توی فنجان قهوه‌ات می‌ریزی و با قاشق هم می‌زنی. تعجب نمی‌کنم. می‌پرسم: «دیگه با انگشت شیر قهوه‌ هم نمی‌زنی؟»
می‌خندی خانمانه و بی صدا. هرچه دقت می‌کنم چال چانه‌ات را نمی‌بینم. به نظرم می‌رسد دیگر نباید از نگاه کردن به تو بترسم. تو با آن وقت‌هات خیلی فرق داری.
می‌گویی: «کار خوبی نبود».
- چی؟
می‌خندی، بی‌صدا، نرم و خانمانه.
- حواست کجاست؟ با انگشت هم زدن رو می‌گم.
می‌گویم: «ها». سر تکان می‌دهی و فنجان را به لب می‌بری.
می‌گویم: «هنوزم تخسی؟».
این بار لبخندی که می‌زنی خیلی ملیح است. سر تکان می‌دهی و بی آن که دندان‌هات را نشان بدهی لبخند می‌زنی.
- یادت هست یک بار روی پیراهنم از این جوهرهای مسخره‌‌ی نامریی شونده ریختی که نامریی هم نشد؟
دست‌هات را می‌گذاری روی صورتت. فکر می‌کنم خجالت کشیده‌ای یعنی. دست‌هات هنوز همانطورند با انگشت‌هایی کشیده که به درد پیانو زدن می‌خورند. می‌گویی: «یادم نیار». می‌خندم: «جوهرش قرمز بود. با همون پیراهن مجبور شدم برم سخنرانی». فنجان قهوه‌ات را بر عکس توی نعلبکی می‌گذاری. می‌گویم: «هیچ وقت بهت نگفتم اون روز چقدر اون لک جوهر کمکم کرد». چشم‌های درشتت با تعجب به من خیره می‌شوند. چشم‌های روشن. یادم نمی‌آید چه می‌گفتم. می‌گویی: «خب؟» به خودم لعنت می‌فرستم که به چشم‌هات خیره شده ام.
- هیچ! فقط بچه‌ها فکر کرده ‌بودند لک خونه. بقیه‌اش رو می‌تونی حدس بزنی.
آن وقت‌ها اگر بود بلند می‌خندیدی و من توی دلم می‌گفتم که خنده‌ات زیادی پسرانه است اما عیبی ندارد. حالا تو ریز می‌خندی و دستت را جلوی دهانت می‌گیری و من نمی‌توانم چال ِ چانه‌ات را پیدا کنم. خیلی چیزها نسبت به آن وقت‌ها عوض شده است یکیش هم ‌عادت‌های من و تو است.

کنارت روی مبل می‌نشینم. فنجان قهوه ام را بر می‌دارم.
می‌گویم: «می‌دونین چرا من فقط شیر قهوه می‌خورم؟»
کمی شیر توی فنجان می‌ریزم و با انگشت هم می‌زنم. با تعجب نگاهم می‌کنید.
انگشتم را می‌لیسم و می‌خندم: «واسه اینکه می‌تونم مدتها بشینم و حلقه های شیر رو تماشا کنم. وگرنه من چایی رو به همه چی ترجیح می‌دم».
زهره دستش را دراز می‌کند طرفم.
- خب می‌خوای بده برات چایی بیارم؟
می‌خندم: «نه! واسه اینجا این کلاسش بیشتره».
تو می‌خندی: «از دست تو».
زهره با چشم‌های نگرانش نگاهمان می‌کند.
- خدا در و تخته رو خوب با هم جور کرده.
می‌گویم: «حالا کی دره کی تخته؟».
تو دست‌هات را دور شانه‌ام حلقه می‌کنی و مرا به خودت فشار می‌دهی.
- چه فرقی داره؟
- حالا می‌خوای چه کار کنی سروش؟
شوهر زهره این را می‌گوید و کنار تو می‌نشیند.
شانه بالا می‌اندازی.
- نمی‌دونم. خوابگاه که مطمئناً نمی‌تونم برگردم. همه جا گشت شناسایی گذاشتن.
می‌گویم: «خیلی‌ها رو گرفتن. مژگان می‌گفت دنبال نصرتی هم هستن».
زهره اخم می‌کند.
- هیچ وقت از این یارو نصرتی خوشم نیومده. نمی‌دونم چرا.
شوهرش می‌خندد.
- تو بگو از کی خوشت می‌آد عزیزم.
و رو به تو می‌گوید: «چرا یه مدت اینجا نمی‌مونی؟»
دست‌هات را می‌مالی به هم.
- ممنون دکتر. اینجا واسه خودتونم جا کمه.
موهام را دور انگشت می‌پیچم و به انبوه کتاب‌های روی هم چیده شده نگاه می‌کنم.

میان درخت‌ها قدم می‌زنیم. کاپشن پسرانه پوشیده‌ای و به جای روسری کلاه گذاشته‌ای. می‌گویم: «نگفتی اسمت چیه؟»
- تاریک… روشن…
و می‌خندی. با تعجب نگاهت می‌کنم.
- یعنی چی؟
جواب نمی‌دهی. می‌گویم: «شنیدی؟ بالاخره من چی صدات کنم؟»
- بچه که بودم وقتی می‌خواستن مسخره‌ام کنن بم می‌گفتن تاریک. حالا یه روزایی روشنم. یه روزایی تاریک.
این را می‌گویی و طوری راه می‌روی که به جست و خیز بیشتر می‌ماند تا راه رفتن.
می‌گویم: «ها! پس اسمت روشنه. اسم قشنگیه».
سر تکان می‌دهی. می‌خندم: «به بچه آخوندجماعت نمی‌آد».
شاخه‌ی پایین آمده‌ی کاجی را می‌تکانی. گرد و خاک می‌ریزد روی سرمان. داد می‌زنم: «معلوم هست چی کار داری می‌کنی؟ خل شدی مگه؟» میوه‌ی کاج را توی دستت می‌گیری و با ولع بو می‌کشی. می‌گویی: «بو کن. من عاشق این بو ام. یه جور خاصیه». از بوی تند کاج بینی‌ام به خارش می‌افتد. می‌گویم: «می‌دونی داری چی کار می‌کنی روشن ها؟ می‌دونی؟». می‌خندی.
- با تو؟
از شیطنتی که توی چشم‌هات موج می‌زند کیف می‌کنم.
- بدجنس! نه! منظورم فعالیت سیاسیه.
شاخه‌ی دیگری را می‌تکانی. داد می‌زنم: «جواب منو بده». میوه‌ی کاج را پرت می‌کنی سمتم که می‌خورد به سینه‌ام و می‌افتد پایین. میوه‌ی بعدی را که بلند می‌کنی، می‌دوم کنارت. دست‌هات را می‌گیرم.
- خل بازی بسه بچه. گفتم تو می‌دونی داری چی کار می‌کنی. نمی‌دونی؟ ها؟
می‌گویی: «من فقط می‌دونم که از خنثی بودن خوشم نمی‌آد» و می‌خندی. چال چانه‌ات قشنگ پیدا می‌شود.
- خب چرا نرفتی سمت اونا؟ چرا اومدی این ور خط؟
بعدها برام می‌گویی که مخالفت شیرین است، فرقی نمی‌کند با چی یا کی.

برگه‌ها را که نصرتی می‌دهد دستم تازه تو را می‌بینم. جلوی در ایستاده‌ای. می‌گوید: «یادتون نره خانوم.فردا قراره دوباره توی پارک لاله تجمع کنیم» و برای تو دست بلند می‌کند. می‌گویم: «مجوز چی؟ داریم که؟». مژگان آذری می‌آید و زیر گوشش چیزی می‌گوید. نصرتی سر تکان می‌دهد و لبخند می‌زند: « تا فردا صبح مجوز آماده است» و گرم ِ صحبت با مژگان می‌شود.
می‌آیم کنارت. جواب سلامم را نمی‌دهی. دستم را می‌گیری و بی حرف می‌بری. می‌گویم: «چت شده تو؟». دستم را از دست‌هات بیرون می‌کشم. مجبور که می‌شوی بایستی می‌گویی: «خوشم نمی‌آد با نصرتی حرف بزنی». با تعجب نگاهت می‌کنم.
- راجع به تجمع بود صحبتمون.
به سرعت جواب می‌دهی: «گفتم که خوشم نمی‌آد». دست‌هام را می‌کوبم به هم و به هوا می‌پرم.
- حسود! حسود!
دست‌هات را با حرص در هوا تکان می‌دهی.
- من؟ من به نصرتی حسادت کنم؟ برای چی؟
انگشتم را می‌آورم بالا.
- حسودی، حرفم توش نداره.
سر تکان می‌دهی.
- من فقط گفتم خوشم نمی‌آد ملعبه‌ی دست نصرتی بشی. مرتیکه قرمدنگ فکر کرده می‌تونه از تو مثه یه اهرم استفاده کنه واسه جلب نظر من.
با تعجب نگاهت می‌کنم. می‌گویی: «خوشم نمی‌آد این کارها رو قبول کنی. شنیدی چی گفتم؟ خوشم نمی‌آد». براق می‌شوم سمتت.
- خود ِ تو چرا این کارا رو می‌کنی پس؟
دستت را چنگ می‌کنی توی موهای پر پشتت.
- تو بچه‌ای. نمی فهمی. من این نصرتی رو می‌شناسم.
با عصبانیت می‌گویم: «همه که مثه تو بابابزرگ نیستن آقا سروش» و با قدم‌های بلند می‌روم. دور می‌ایستم و برمی‌گردم سمتت. داد می‌زنم: «در ضمن محض اطلاعت نصرتی یا هیچ خر ِ دیگه‌ای منو نفرستاده که تو رو خام کنم. خود ِ خرم خواستم خامت کنم». پشت می‌کنم بهت و می‌روم.

می‌‌گویم: «یه زمانی فکر می‌‌کردم می‌‌دونم کی هستم و چی می‌‌خوام». سنگریزه‌ای را از جلوی پات کنار می‌‌زنی. فکر می‌‌کنم چقدر راه رفتنت با آن وقت‌ها فرق دارد. خانمانه قدم می‌‌زنی. دیگر جست و خیز نمی‌‌کنی.
- حالا چی؟
دستهام را توی جیب مشت می‌‌کنم.
- خیلی وقته که فهمیدم هیچ چی به خواستن ِ آدم نیست.
می‌‌گویی: «این روزا چی کار می‌‌کنی؟».
- یه دانشجوی اخراجی چی کار می‌‌تونه بکنه؟
و فکر می‌‌کنم عجیب است که برای من اهمیت ندارد تو این روزها چه کار می‌‌کنی.
- لیسانست رو که داری.
سر تکان می‌‌دهم و آه می‌‌کشم. می‌‌گویی: «نصرتی چی؟ اونم دانشجوی فوق لیسانس بود؟»
به سرعت می‌‌گویم: «از دولت بورسیه گرفته. کانادا داره دکترا می‌‌خونه». متوجه نمی‌‌شوم کی می‌‌ایستی. بر می‌‌گردم و نگاهت می‌‌کنم. تو با دهان باز نگاهم می‌‌کنی.

نصرتی دکمه‌ی یقه‌ی ایستاده‌اش را باز می‌‌کند.
- خفه می‌‌کنه این لامصب آدمو.
می‌‌گویم: «کارم داشتی؟» یک صندلی پیش می‌‌کشد و می‌‌نشیند.
- باید بچه ها رو آروم کرد اخوی. باید بهشون گفت این راهش نیست.
با انگشت‌هاش روی میز بازی می‌‌کند.
- باید سیاست به خرج داد این روزا…
می‌‌گویم: «منظورتو واضح بگو».
- امروز دعوتم کرده بودن دفتر رئیس دانشگاه.
چانه‌اش را می‌‌خاراند.
- بالاخره هر مشکلی یه راه حل مسالمت آمیزم داره.
می‌‌گویم: «قرارا رو خودت گذاشتی. حرفا رو خودت زدی. دیگه چرا به من می‌‌گی؟».
بلند که می‌‌شوم، دست می‌‌گذارد به شانه‌ام.
- تو باهاشون حرف بزن. به حرف تو گوش می‌‌کنن. خیلی خبرا هست که من و تو ازش بی خبریم.
فکر می‌‌کنم خیلی چیزها هست که تو ازش خبر داری و ما نداریم.
می‌‌گوید: «بچه ها رو آروم کن. بعد از اون قضیه‌ی پارک لاله وضعیت پیچیده شده. پیچیده‌ترش نکنیم بهتره. یه قول‌هایی گرفتم…».
فکر می کنم پس یک قول‌هایی بهت دادند. می‌گویم: «خودت باهاشون حرف بزن» و می‌‌روم. می‌‌دود دنبالم.
- اخوی…
توی دلم می‌‌گویم: «اخوی جد و آبادته».

سیگار و فندک را که از جیب کتت بیرون می‌‌آوری، می‌‌گویم: «آن وقت‌ها سیگار نمی‌‌کشیدی؟»
می‌‌خندی: «آن وقت‌ها کت و شلوار هم نمی‌‌پوشیدم».
سیگارت را آتش می‌‌زنی و پاکت را می‌‌گذاری توی جیبت باز. از اینکه به من تعارف نمی‌کنی خوشحال می‌شوم. به روبرو نگاه می‌‌کنی و می‌‌گویی:«چقدر دلم می‌‌خواست یک روز با پدرت مفصل حرف می‌زدم». دود سیگار را با دست به اطراف می‌‌پراکنی و دوباره می‌‌گویی: «کلی باهاش حرف داشتم». باز هم به من نگاه نمی‌‌کنی. می‌‌گویم: «الان خودش می‌تونه بشنوه. نگران نباش». می‌‌چرخی سمتم. از پشت دود، صورتت خاکستری دیده می‌‌شود رنگ موهای پر پشتت.
- جدی تو به این چیزا اعتقاد داری؟ زندگی پس از مرگ؟
بلند می‌‌شوم.
- خیلی وقته که نمی‌‌دونم به چی اعتقاد دارم و به چی ندارم. آقام ولی داشت.
آه می کشی.
- اعتقاد پناهگاه خوبیه. باور کن. می چپی تو غارت و خلاص. راحت می‌‌شی از شر ِ این همه فکر ِ بی سر و ته و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه که گریبانگیر امثال من و توئه. زندگیتو می‌‌کنی.
بلند می‌‌شوی و سیگارت را زیر پا له می‌‌کنی.
آرام می‌‌گویم: «من فقط می‌‌دونم اونایی که به چیزی اعتقاد دارن، راحت تر از ما می‌‌میرن. اینو وقتی فهمیدم که آقام مرد».

پاکت را از توی کیفت بیرون می‌‌کشم.
- این چیه؟
هاج و واج نگاهم می‌‌کنی. بلندتر می‌‌گویم: «پرسیدم این چیه؟» شانه هات را می‌‌بری بالا که می‌‌گیرمشان و تکانت می‌‌دهم.
- دیالله حرف بزن. این چیه تو کیف تو روشن؟
خودت را از میان دست‌هام بیرون می‌‌کشی. راست می‌‌نشینی روی مبل و شروع می‌‌کنی به حلقه حلقه کردن موهات. زهره می‌‌آید سمتمان که براق می‌‌شوم بهش: «خواهش می‌‌کنم تو دخالت نکن زهره». می‌‌گویی: «سیگاره. خودت که دیدی». صدایت آرام است. فکر می‌‌کردم می‌‌گویی «چرا رفتی سر ِ کیف من؟». نگفتی. هیچ وقت نمی‌‌توانم پیش بینی‌ات کنم. فکر می‌‌کنم به خاطر همین‌ چیزهاست که دوستت دارم. چانه‌ات را بالا می‌‌کشم.
- تو سیگار می‌‌کشی روشن؟
اشک در چشم‌هات حلقه می‌‌زند.
می‌‌گویم: «اینم یه ژست دیگه‌س؟ مثل شیر قهوه خوردنت؟»
اشک‌هات می‌‌ریزند پایین.
- مثه کتاب خوندنم… مثه اعلامیه پخش کردنم… مثه تو این جلسات کوفتی اومدنم. همه‌ش واسه این که کم نیارم.
با تعجب نگاهت می‌‌کنم.
- پیش کی کم نیاری؟ هان؟ پیش کی کم نیاری؟
منتظرم اشک‌هات را پاک کنی کاری که همه می‌‌کنند. نمی‌‌کنی. می‌‌گذاری همانطور روی بینی‌ات لیز بخورند و بریزند روی لب بالات تا تو با زبان بگیریشان.
- پیش مژگان… پیش زهره… پیش اون دخترایی که دور خودت جمع کردیشون…
نمی‌‌دانم بخندم یا اخم کنم.
- همینجوریشم کم نمی‌‌آری. تو از هیچ کی کم نمی‌‌آری روشن. می‌‌فهمی اینو؟
زهره می‌‌آید کنارت. دستهاش را حلقه می‌‌کند دورت. تو هق هق می‌‌کنی. می‌‌گویم: «فکر نکردی آقات بفهمه…».با چشم‌های خیس ِ اشک و دماغ قرمز نگاهم می‌کنی.
- خیلی چیزا هست که آقام نباید بفهمه.
بعدها برام می‌گویی که به نظرت هیچ لذتی بی هراس ِ مچ گیری واقعی نیست، درست مثل سیگار کشیدن‌. شاید برای همین هم لذت‌های ممنوعه کام آدم را بیشتر شیرین می‌‌کنند.

می‌‌دویم. دنبالمانند. می‌‌گویی: «کاش نمی‌‌اومدیم. جلوی پدرت آبروریزی می‌‌شه». دستت را محکم‌ فشار می‌‌دهم.
- خودت می‌‌گفتی دوست دارم آقاتو ببینم. واسه همینم اومدیم.
می‌‌گویی: «از همون سر خیابون که فهمیدیم دنبالمونن باید بر می‌‌گشتیم». سر تکان می‌‌دهم: «آقام از پسشون بر می‌‌آد».
می‌‌گویی: «یک وقت در نزنی روشن» و من در می‌‌زنم. با هر دو دست به در آهنی بزرگ می‌‌کوبم. بنز سفید از سر کوچه می‌‌پیچد. آقام توی چارچوب می ایستد و هاج و واج نگاهمان می‌کند. عمامه سرش نیست. فکر می‌‌کنم هیچ وقت بی عبا و عمامه دم در نمی‌‌آمد. می‌‌گویم: «دنبالمونن آقا. می‌‌خوان ببرنمون. تو رو روح ِ مامان بذار بیایم تو». می‌‌گویی: «باور کنین حاج آقا زودتر از این می خواستیم بیایم خدمتتون» و خون دماغت را با گوشه‌ی پیراهن پاک می کنی.
- خوردم زمین…
آقام همانطور بی‌حرف در چارچوب در ایستاده است و ما را نگاه می‌‌کند. ماشین درست کنار پایمان ترمز می‌‌کند. از ماشین پیاده می‌‌شوند و می‌‌دوند سمتمان. زهره بهشان می‌‌گفت «لباس شخصی‌ها». شانه‌های تو را که می‌‌گیرند برای اولین بار در عمرم جیغ می‌‌زنم بلند و لاینقطع. هنوز دستت را رها نکرده‌ام. تو فریاد می‌‌زنی: «چه کارم دارید؟ کجا می‌‌بریدم؟» بازوت را با هر دوست می‌‌چسبم که مرا هل می‌‌دهند عقب. می‌‌خورم به سینه‌ی آقام که نگهم می‌‌دارد. سرت را به زور خم می‌‌کنند و در ماشین را می‌‌بندند.

سر و صدای زیادی از محوطه می‌‌آید. یک نفر توی راهرو می‌‌دود و داد می‌‌کشد: «لباس شخصیا ریختن تو کوی». بچه‌های توی اتاق به هم می‌ریزند. سعی می‌‌کنم آرامشان کنم اما فایده‌ای ندارد. داد می‌‌زنم: «هرکی برگرده تو اتاق خودش. شنیدین چی گفتم؟ تو محوطه رفتن غدقن». یکیشان می‌‌دود و زیر گوشم می‌‌گوید: «می دونن سراغ کیا بیان. یکی راپورت داده». می‌‌گویم: «باهاشون درگیر نشین. هر کاری خواستن بکنن بذارین بکنن. گزک دستشون ندید. شنیدین چی گفتم؟» چند نفری که نمی‌‌شناسمشان می‌‌چپند توی اتاق و در را می‌‌بندند. هم اتاقیم می‌‌رود سمتشان.
- شما؟
مرد تنومندی که پشتش را به در داده است، جواب می‌‌دهد: «ما از بیرون اومدیم کمک».
هر دو با تعجب می‌‌گوییم: «کمک؟» می‌‌گوید: «مثه اینکه شما از هیچ چی خبر ندارید؟ خیابونا شلوغه. مردم ریختن بیرون. داره انقلاب می‌‌شه».
بچه‌ها میان آن آشفتگی می‌‌زنند زیر خنده.
مرد ِ دیگر که تا آن وقت ساکت ایستاده‌بود، می‌‌گوید: «ما تجهیزاتم با خودمون آوردیم». دست می‌‌گذارم به شانه‌اش.
- راهو عوضی نشونت دادن آقاجون. ما ممکنه یه اعتراضاتی داشته باشیم اما خرابکار نیستیم.
تازه دارد گوشی دستم می‌‌آید. فکر می‌‌کنم هر طوری هست باید تو را پیدا کنم. می‌ترسم خل بازی‌ات گل کند و راه بیفتی توی خیابان. مانده‌ام اگر این بار هم آقایت گوشی را برداشت چه بگویم؟

می‌‌گویم: «کار خوبی نکردی زنگ زدی». قدمهات را تند می‌‌کنی تا برسی کنارم.
- می‌‌فرمایی وقتی خانوم قهر می‌کنه، دو روز می‌‌ره و پیداش نمی‌‌شه چی کار کنم ها؟
کنار آبخوری پارک می‌‌ایستم. خم می‌‌شوم و مشتم را پر از آب می‌‌کنم.
- صبر عزیزم. صبر می‌‌کردی. شاید از خر ِ شیطون پیاده می‌‌شدم خودم.
می‌‌گویی: «چرا نمی‌‌فهمی. نگرانت بودم خره». مشت ِ پر از آبم را می‌‌پاشم طرفت.
- تقصیر خودت بود خب. اگه یک کلمه گفته بودی دوست نداری من با اون مرتیکه حرف بزنم چون …
می‌‌خواهم بگویم «چون دوستم داری»، نمی‌‌گویم.
-ولی تو به جاش آسمون ریسمون بافتی واسم.
می‌‌گویی: «حالا آقات چی گفت؟»
شانه بالا می‌‌اندازم.
- هیچی فقط نزدیک سه ساعت مخم رو تیلیت کرد تا بفهمه تو کی هستی. خدا می‌‌دونه چقدر براش دروغ بافتم که نمی‌‌دونم باور کرد یا نه.
می‌‌خندی: «پدر و دختر عالمی دارید ها».
بازوهام را بغل می‌‌کنم.
- همه که مثل جنابعالی شانس ندارن مامان باباهاشون شهرستان باشن سر از کارشون در نیارن.
فکر می‌‌کنم باید حواسم بیشتر از این‌ها جمع باشد. آقا‌جان پیگیری‌اش ردخور ندارد. عادت دارد برای جوش دادن ازدواج‌ها به این کار. می‌‌ترسم از دانشگاه پرس و جو کند. دستم را با هر دو دست محکم می‌‌گیری.
- قبول! خوشم نمی‌آد با این مرتیکه نصرتی حرف بزنی، خوشم نمی‌‌آد دیگه قاتی این کارا بشی چون نمی‌‌خوام از دستت بدم.
با دهان ِ باز نگاهت می‌‌کنم. به نظرم گونه‌هام باید سرخ شده باشد و دست‌هام داغ. به هوا می‌‌پرم.
- آخ جان. حالا شدی پسر ِ خوب.
لب ِ ‌کلفتت را گاز می‌‌گیری.
- زشته روشن…
می‌‌خندم: «از دستم نمی‌‌دی».
اخم می‌‌کنم.
- ولی… ولی من نمی‌‌فهمم. تو که تا حالا منو تشویق می‌‌کردی. چرا…
حرفم را قطع می‌‌کنی.
- هیچ چی دیگه مثل سابق نیست. من نمی‌‌خوام واسه‌ی تو اتفاقی بیفته.
پام را با حرص می‌‌کوبم روی زمین.
- نمی‌‌افته. قول می‌دم.
می‌خواهی چیزی بگویی که با هیجان ادامه می‌دهم: «می‌دونی، واسه اولین بار تو زندگیم احساس می‌‌کنم هدفی دارم».
دست‌هام را محکم فشار می‌‌دهی.
- ولی من… برای اولین بار تو زندگیم احساس می‌‌کنم یکی رو دارم که براش نگران باشم.
صورتم را میان دست‌هات می‌گیری.
- می‌‌فهمی که چی می‌‌گم روشن؟ نه؟ می‌‌فهمی؟
لبم را گاز می‌‌گیرم و چشم‌هام را چپ می‌‌کنم.
- زشته… عیبه… مردم چی می‌‌گن. اینجا یه مکان عمومیه…
از خنده ریسه می‌‌روی. می‌‌گویی: «حالا هدف خانوم خانوم‌ها چیه از این اقدامات معترضانه؟»
-هدف؟ ها! اصلاح وضع موجود…
می‌‌خندی به قهقهه. می‌‌دانم فکر کرده‌ای شوخی می‌‌کنم. می‌‌دانم این حرف‌ها بهم نمی‌‌آید.

می‌‌گویم: «پس شما و نصرتی ازدواج کردید؟» قاشق را توی بستنی‌ا‌ش فرو می‌‌کند و می‌‌گذارد همان جا بماند. می‌‌گوید: «راستش همان وقت‌ها خیالش را داشتیم». چادر عربی سرش کرده است که اصلاً بهش نمی‌‌آید. فکر می‌‌کنم وقتی این را به تو بگویم حتماً شاخ در می‌‌آوری. می‌‌گوید: «من این خانوم رو چند بار بیشتر ندیدم. خیلی خوب راستش به خاطرم نمونده». می‌‌گویم: «نصرتی چی؟» و با دقت نگاهش می‌‌کنم. سرش را بلند نمی‌‌کند و من نمی‌توانم از نگاهش بخوانم که راست می‌‌گوید یا دروغ.
- حامدم گفت که ازش خبری نداره.
دوست دارم بگویم حامد ِ تو، دروغ‌گوی بی شرفی ست که رو دست ندارد. می‌گویم: «از زهره و سامان چی؟ خبری دارید؟» دست می‌‌کند توی کیفش. روی یک تکه کاغذ شماره‌ای نوشته که می‌‌دهد دستم.
- تا چند سال پیش که شماره‌شون این بود.
می‌‌خواهم تشکر کنم اما نمی‌‌توانم. فکر می‌‌کنم به زن ِ مردی که به دوستانش خیانت کرده، چه باید بگویم. می گویم: « اگه تشریف بردید پیش نصرتی از قول من بهش سلام برسونید».

***
زن می گوید: «هنوز فکر می کنی آدما می آن پارک که سر از کار همدیگه در بیارن؟». مرد با لبخند نگاهش می کند. به نظرش می‌آید لب‌های مرد باریک‌تر و هلالی‌تر از آن وقت‌ها است. فکر می‌کند لبخند آن وقت‌هاش خیلی شیرین‌تر بود از حالا. مرد به موهاش دست می‌کشد: «من که می‌آم پارک تا هر چی توی سرمه خالی کنم، کود شه بره به خورد درختا… خالی شم از خودم، از روشن، از نصرتی، از …».
زن به سرعت می‌گوید: «من فکر می‌کردم کشتنت» و با نوک کفش روی سنگفرش می‌کوبد. دوباره می‌گوید: «فکر می‌کردم سر به نیستت کردن». مرد به آسمان نگاه می‌کند. می‌خندد: «ما از این شانسا نداریم…» بر می‌گردد و زن را نگاه می‌کند. فکر می‌کند الان دیگر باید شروع کند به حلقه حلقه کردن موهاش. نمی‌کند.
-از وقتی بردنت یه روز ِ خوش نداشتم.
مرد به دورها نگاه می‌کند و می‌خندد: «دوست نداشتم با اون وضع افتضاح ببرنم اونم جلوی پدر تو…». زن که با چشم‌های پر از اشک می‌خندد، مرد به چانه‌اش نگاه می‌کند فقط.
- من باید دنبالت می‌گشتم سروش. می‌دونم. اما نگشتم…
چشم‌های پر از اشکش را می‌بندد و می‌گوید: «انقدر ترس بَرَم داشته بود که بِرَم یه سالی گم و گور شم در و دهات».
مرد سر تکان می‌دهد.
- چرا توضیح می‌دی برام؟ مجبور نیستی. یعنی …
زن هق هق می‌کند.
- هر روز و هر شبم به این فکر می‌گذره که اگه دنبالت گشته بودم… اگه پیدات کرده بودم… اگه …
مرد به زن نگاه می‌کند که با دستمال اشک‌هاش را پاک می‌کند. فکر می‌کند روشن اگر بود می‌گذاشت همانطور روی صورتش بلغزند و بریزند پایین. می‌گوید: «من روشن رو سرزنش نمی‌کنم. هیچ وقت نکرده‌ام در این سال‌ها».
زن با تعجب نگاهش می‌کند. میان بغض می‌گوید: «بعد از اون روز تازه فهمیدم چقدر… چقدر…»
و نمی‌گوید چقدر چه.
- یه روز ِ خوش نداشتم، همه‌اش منتظر بودم سراغ ِ منم بیان. همه‌اش منتظر بودم که ….
حرفش را می‌خورد و میان گریه لبخند می‌زند: «ولی تو لوم ندادی».
مرد یک باره می‌خندد به قهقهه. می‌گوید: «ای خدا…» و شانه‌هاش میان خنده می‌لرزند، انگار گریه کرده باشد. سمت ِ زن که می‌چرخد چشم‌هاش خیسند.
- می‌ترسیدی لوت بدم؟
انگار با خودش حرف بزند، دوباره می‌گوید: «تموم این سال‌ها اسم روشن رو فقط واسه‌ی‌ خودم نگه داشتم. فقط واسه‌ی خودم». به زن نگاه نمی‌کند.
- تمام این مدت فکر می‌کردم اگه نصرتی، روشن رو هم لو داده باشه چی؟ فکر می‌کردم روشن ِ منو کدوم زندان بردن؟
زن دست‌هاش را به استیصال بلند می‌کند.
- من…روشن..
مرد بی آن که نگاهش کند، لبخند می‌زند.
- مجبور نیستی برام توضیح بدی.
زن داد می‌زند: «من روشنم سروش. من خود ِ روشنم». دست‌هاش را می‌اندازد پایین. اشک‌هاش را با کف دست پاک می‌کند.
-من این توضیح رو بهت بدهکارم سروش…
مرد به سرعت می‌گوید: «روشنی که من می‌شناختم بدهکار ِ هیچ کس نبود».
زن روی نیمکت می‌نشیند و دست می‌گذارد به زانوهاش.
- چرا هی می‌گی روشن؟ چرا عذابم می‌دی؟
هق هق می‌کند بلند. دختربچه‌ای از شن ریز خیابان می‌دود سمتشان.
- مامانی، ببین خاله زهره چی بهم داده.
زهره نفس زنان از راه می‌رسد.
- ببخشید تو رو خدا. وروجکیه که نگو. پارکو گذاشته بود رو سرش که مامانی‌مو می‌خوام.
به مرد نگاه می‌کند که با دست لرزان موهایش را از جلوی پیشانی عقب می‌زند.
- حالتون خوبه آقا سروش؟
زن دختربچه را از خودش دور می‌کند.
- حالت خوبه سروش؟
صدای مرد می‌لرزد: «این بود توضیحی که بهم بدهکار بودی؟»
چانه‌ی زن می‌لرزد و چال ِ چانه‌اش پیدا می‌شود.
-حرف بزن! با تو ام! این بود توضیحی که بهم بدهکار بودی؟
زهره دست‌های دختربچه را می‌چسبد. می‌گوید: «جلوی بچه خوب نیست».
مرد راه می‌افتد. زن می‌دود دنبالش.
- وایستا سروش.
جلوی مرد می‌ایستد.
- آقام تو رو لو داده بود نه نصرتی.
مرد هاج و واج نگاهش می‌کند. لب‌های زن می‌لرزد. به نظرش می‌آید چال ِ چانه‌ی زن گودتر هم شده است. زن دوباره می‌گوید: «آقای من تو رو لو داده‌بود». دست‌های مرد مشت می‌شوند. زن فکر می‌کند الان است که بزند زیر ِ گوشش. می‌گوید: «سروش، من…». مرد لبخند می‌زند.
- روشنو که نتونستم برای خودم نگه دارم اما اسمش رو فقط برای خودم نگه می‌دارم.
زن همانجا می‌ایستد و نگاهش می‌کند که از شن‌ریز ِ خیابان پایین می‌رود.
تهران _ مهر 85

دسته‌بندی: داستان  Leave a Comment