Archive for » جولای, 2008 «

Jul
09

مثل یک صبح سرد پاییزی آسمان دلم پر از ابر است
گاه بی‌اختیار می‌گریم، خنده‌ی گاه گاهم از جبر است

با پری‌های دامنم رفتند آرزوهای پرپرم بر باد…
گل پژمرده‌ای شدم که فقط لایق سنگ سرد یک قبر است

گله از من نکن اگر شب‌ها سر کشیدم به خواب‌های خوشت
بهترین مردها نمی‌فهمند زن عاشق چقدر کم‌صبر است

بین ما -دختران حوا- عشق از ازل درد مشترک بوده‌ست
حرف «عاشق» که می‌شود دیگر نه مسلمان منم، نه او گبر است

من غزل‌هام پخته‌تر شده‌اند، تا تو چشمت گرسنه‌تر بشود
قصه‌ها را مگر نمی‌خوانی؟ سرنوشت غزال‌ها ببر است
*
برگ پاییزم و زمین‌گیرم، روح بادی و آسمان‌پیما
در تن من حلول کن، شاید زیر پا مانده‌ی تو یک شب رست…

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment