روز اول:
میان هق هق میگویم: «کار خوبی نکردی علیا! من توی خونه ی تو تنها بودم و حتی سر کشوی میز آرایشت نرفتم… اون وقت تو…». دستش را گاز میگیرد.
- به خدا دانی زیر تختت پیداش کرد و داد بهم.
کنارم مینشیند.
-وای تو رو خدا مثه ابر بهار گریه نکن. حالا که طوری نشده. خودم درستش میکنم.
اشکهام را با کف دست پاک میکنم.
- چی رو درست میکنی؟ کی رو درست میکنی؟ رفت و تموم شد. رفت.
فکر میکنم رفت انگار که اصلا نیامده بود.
می گوید: «به مامان چیزی نگی». میدانم که هیچکداممان چیزی از این موضوع به مادر نخواهیم گفت.
□
صدای دست زدن بچهها تا توی دفتر مدرسه میآمد. دفتردار به سمت من چرخید: «بچههای کلاس توئن؟» با لبخند سر تکان دادم. به خودم میبالیدم که مدیر را واداشتهام کلاس داستان نویسی به جای ساعتهای انشا راه بیندازد. سرش را از روی مقنعه خاراند: «واسه مدیر خیلی زور داشت خرج کردن اینهمه هزینهی اضافی». اخم کردم: «یک دهم بودجهی این مدرسه هم نشد».
-مدرسهی غیرانتفاعی که بودجهی دولتی نداره خانوم جون. حالا این آقای نویسنده رو از کجا پیدا کردی؟
خندهام گرفت: «پیداش نکردم. حتی هنوز ندیدمش ولی خیلی از کتاباشو خوندم. نویسندهی خیلی معروفیه. خوشبختانه دایی یکی از بچههاس. ازش خواهش کردیم بیاد اونم قبول کرد».
-راستشو بخوای منم با خانوم مدیر موافقم. قصه چه به درد این بچهها میخوره؟ بچه باید با واقعیت بزرگ شه.
این را وقتی گفت که روی صندلی مدیر نشست و دفتر و دستکش را روی میز گذاشت. گفتم: «خوندن قصه هم به قدر درس واسه بچهها لازمه». شانه بالا انداخت. خواستم بگویم لازم هم نباشد شیرین است که در دفتر به آرامی باز شد و «او» آمد تو. دفتردار همانطور که سرش پایین بود، گفت: «با همهی این تفاصیل تو که خودت یه پا قصه نویسی. خودت به بچه ها درس میدادی و این پولو جای اینکه دودستی تقدیم این یارو کنی میریختی تو جیب خودت». همانقدر که مطمئن بودم خانوم دفتردار صدای باز شدن در را نشنیدهاست، مطمئن شدم صدای آرام و لحن طنزآلود او را هم نشنید: «حق کاملاً با ایشونه». صداش بم بود و خوشآهنگ آنقدر که فکر کردم به درد مجری بودن میخورد. به من گفت: «کلاس در اختیار شماس.» نمی دیدم اما به نظرم رسید لبخند میزند. قدش آنقدر بلند بود که نخواهم سرم را بالا بگیرم تا ببینم چه شکلی است. به دکمههای کت خاکستریاش گفتم: «ممنون». دفتردار که ایستاده بود و بر و بر او را نگاه میکرد به من گفت: «یه ربع بهشون تنفس بدید بعد برید سر کلاس». سر تکان دادم. به او گفت: «بفرمایید چای میل کنید. خیلی خوشحالم که نویسندهی معروفی مثل شما قبول زحمت کرده و به بچههای ما قصهنویسی درس میده. همین الان داشتم می گفتم این بچهها به جز ریاضی و علوم به کلاسهای فوق برنامه هم احتیاج دارن. بنده عارفی هستم». دهانم باز ماند. او لبخند زد و لبخندش برخلاف انتظارم تمسخر آمیز نبود. نشست و من توانستم ببینم که عینک به چشم دارد و وقتی لبخند میزند گوشهی چشمهاش چین مهربانی مینشیند. گفت: «پس شما هم دستی بر آتش نویسندگی دارید». دفتردار نگاه پر سوالی به من انداخت. گفتم: «گاهی چیزکی مینویسم اما فکر نمیکنم بشه بهشون گفت داستان». دوست داشتم بگوید «حتما شکسته نفسی می کنید» یا «داستانهاتون رو بیارید من بخونم». نگفت. در سکوت چایش را خورد. بلند شدم و گفتم :«با اجازه» که گفت: «تا وقتی خودت به نوشتههای خودت اعتماد نداشته باشی و احترام نذاری. هیچکس به نوشتههات احترام نمیگذاره». لبخند نزد نه اول جمله نه آخرش. جدی گفت جوری که انگار به یکی از بچههای مدرسه گفته باشد.
□
روز دوم:
جلوی آینه ایستاده و همانطور که روسری ابریشمیاش را با وسواس روی سر مرتب میکند، میگوید: «چه خبر؟» جوابی نمیدهم. نگاهم میکند و توی نگاهش ندامت و نگرانی موج میزند. سرم را به تماشای گلهای قالی گرم میکنم.
-راستی دانیال شیرموز ساعت ده شو نخورده.
میگویم: «باشه».
چادر حریر اسودش را که به سر میاندازد بوی عطر راهرو را برمیدارد. دوباره میگوید: «دنیا هم باید واسه فردا کاردستی درست کنه. همه چیشو خریدم آوردم. یه چیز خوب واسش درس کن قربون دستت».
-باشه.
لای در را که باز میکند، میچرخد و بوسهای در هوا میفرستد: «بچه ها! خاله رو اذیت نکنینا. دیگه سفارش نکنم». دنیا پایم را میچسبد: «خاله یه چیزی درس کن که هیچکدوم همکلاسیهام لنگهشو نداشته باشنها». میگویم: «خودت باید درست کنی. من فقط کمکت میکنم». سرش را عقب میبرد.
-من که بلد نیستم خاله. هرچی درس میکنم خوب در نمیاد. معلممونم خوشش نمیاد. نمره بد بهم میده.
موهای بلندش را نوازش میکنم.
-تا وقتی خودت فکر میکنی کاردستیهات خوب نیست معلمت هم حق داره نمرهی خوب بهت نده.
با تعجب نگاهم میکند. دارم شبیه تو حرف میزنم انگار مثل خیلی از کارها و رفتارهام که شبیه تو شدهاند.
□
-در پایان، مادربزرگ من لپهام را بوسید و گفت که خیلی بهم افتخار میکند…
شاگردم قصهاش را اینجوری تمام کرد و «او» شروع کرد به دست زدن. بچهها هم همراه او برای دوستشان دست زدند. بستهی کوچک کادوپیچ شدهای را از میان کادوهای کوچک و بزرگ روی میزش برداشت و به قصهگوی کوچک داد. بچهها دوباره دست زدند. به دخترهای کنارم که یک سمت نیمکت گلوله شده بودند و دست میزدند، گفتم: «جای من خوبه. اینقد نرین تو هم. راحت بشینین». صدای او برعکس صدای من به راحتی آخر کلاس شنیده میشد:
-من انتظار دارم همهی شما بتونید از حالا به بعد قصهای به خوبی قصهی دوستتون بنویسید. مطمئنم که میتونید.
به سمت من نگاه کرد و گفت: «فکر کنم برای امروز کافیه. به خصوص که خانوم معلمتون از نشستن روی این نیمکتها خسته شده.» سرهای کوچولو از همهجا به عقب کلاس چرخید. لبخند زدم: «نه! خسته نشدم. استفاده میکنم.» که زنگ به صدا در آمد. بچهها هوراکشان لوازمشان را جمع کردند. خودم را به سرعت به در کلاس رساندم تا بین دست و پاشان گیر نکنم. یکی از کوچکترین شاگردانم جلوتر از من دوید و پایین کت او را که داشت کیفش را مرتب می کرد گرفت. من بی اختیار ایستادم. او دو زانو نشست. دخترک چیزی زیر گوشش گفت که من نمی شنیدم. دفتر را از دست دراز شده و کوچک دخترک گرفت و به مهربانی خندید. سرش را نزدیک برد و زیر گوش دخترک چیزی گفت که خندید و جای خالی دو دندان افتاده اش پیدا شد. کادوی کوچکی از کیف بیرون کشید و به دخترک داد که به سرعت دست انداخت به دور گردن او و به همان سرعت هم رهایش کرد و شادی کنان کیف کوچکش را روی زمین کشید و از در کلاس بیرون رفت. خنده ام گرفت. همانوقت نگاه او هم به من افتاد. صدایش حتی میان شلوغی و رفت و آمد بچه ها به راحتی شنیده می شد: «کارتون دارم». کنارم که رسید گفت: «داستانت رو خوندم». با انگشت کوچک عینکش را روی بینی جا به جا کرد. فکر کردم به مردی اینقدر تنومند نمی آید اینهمه در رفتارهاش ظرافت به خرج بدهد. گفت: «چنگی به دل نمی زد» انگار با یک چیزی محکم توی سرم زده باشد. بغضم گرفت. سرم را پایین انداختم: «من تمام هفته وقت صرف نوشتنش کردم. به نظرم داستان خیلی خوبی شده بود». صدایم میلرزید مثل لبهام.
-خوبه. انگار یاد گرفتی برای اثرت ارزش قایل بشی.
بیاختیار گردن کشیدم و نگاهش کردم. لبخند میزد. گوشه چشمهاش چین مهربانی نشسته بود. گفت: «زیاد دربند قالب و چارچوب نباش. استعداد نوشتنت اونقدر هست که زیباتر از این هم بنویسی». مکث کرد. صدایش مهربانتر شد: «خوب مینویسی. بهتر از این هم میتونی بنویسی. باید بخونی خیلی هم زیاد». کادوی بزرگی را که زیر کادوهای دیگر روی میز گذاشته بود گرفت سمتم.
-جایزه تون!
به دکمههای کت قهوهایش گفتم: «ممنون. باشه برای بچهها». صداش آمرانه شد: «کتابه و مال شما». با دستهای لرزان گرفتم و بیخداحافظی از کلاس بیرون دویدم.
□
روز سوم:
زلفهای کم و حنابستهی مادر را می بافم دو گیسباف نازک و کوتاه.
- کاش چارقد نمیبستی.
میخندد: «خیلی خرمن گیسو دارم؟» دلم میگیرد. یادم میآید که خیلی پیر شدهاست. پیرتر از آنکه در بند ظاهر باشد. جلویش زانو میزنم: «ناهار چی دوس داری درست کنم؟» به صورتم دست میکشد.
- یه کم به خودت برس. یه خورده هم به فکر خودت باش مادر. از من پیرزن گذشته. روز و شبتو با من باشی پژمرده میشی.
به جای جواب میگویم: «باید ببرمت حمام. خیلی وقت است نبردمت. ببخش بهت نمیرسم…». لبخند میزند. گوشهی چشمهاش دنبال چین مهربانی شبیه تو میگردم. پیداش میکنم و ته دلم غنج میزند. صدا میزنم: «دانیال، دنیا، قیمه دوس دارین یا قورمه؟» صداشان از دو جهت مختلف میآید:
- قیمه.
- قورمه.
میخندم. مادر هم. چقدر دلم هوای خندههای تو را دارد. پتو را که روی پاهاش مرتب میکنم دستم را میگیرد: «پیری درد نیس. واسه همه هس. اما وقت پیری تنهایی درده. تو حالا جوونی نمیفهمی. این بچه ها بزرگ میشن. علیا زندگی خودشو داره. خدای منم بزرگه اما تو دیرت می شه».
□
با خجالت گفتم: «فکر نمیکنین برای من یه کم دیر شده باشه؟» گفت: «نه.» محکم گفت و جای حرف نگذاشت. دستههای کیف را در مشت فشردم.
- اگه ناامیدتون کردم چی؟
برای اولین بار سر بلند کرد. چوق الف کاغذی را لای ورق کتابی که میخواند گذاشت و کتاب را بست.
-نمیکنی!
و صاف توی چشمهام نگاه کرد. اعلامیهی مسابقه ی داستان نویسی را از روی میز برداشتم و به طرف در رفتم. او در سکوت به خواندن کتاب ادامه داد. از لای در نیمهباز میز بزرگ مستطیل شکل وسط سالن دیده میشد و هنرجوها که از پیر و جوان دور میز نشسته بودند. از میان نگاههای کنجکاوشان گذشتم. یک صندلی عقب کشیدم و گوشهای نشستم. چند دقیقهای طول کشید تا آمد. همه به احترامش بلند شدند. من هم. نشست و گفت: «از امروز دوست جدیدی به جمع ما اضافه شده که امیدوارم این کلاسها براش مفید باشه.» انتظار داشتم بیشتر بگوید یا جور دیگر بگوید. از داستانهایم تعریف کند و بگوید که امیدوار است آیندهی درخشانی پیش رو داشته باشم. نگفت. با لبخند همیشگی ادامه داد: «رسم مهماننوازی ما اینجوریه که دوستان تازهوارد اول داستان بخونن. خب خانوم. میشنویم.» در طول چهار سال درس خواندن در کلاسهای دانشگاه و چند سال معلم مدرسه بودن، نشده بود یا کمتر شده بود که در جمعی حرف بزنم و صدایم بلرزد یا تپق بزنم اما آن روز هم صدایم لرزید و هم تپق زدم. به محض تمام شدن داستان، بحث و نقد و نظرها شروع شد و به همهمه انجامید. صدای رسای او صدای دیگران را خاموش کرد.
-بهتره با نظم پیش بریم. از تو شروع می کنیم سارا.
به دختر زیبایی که روی صندلی کنارش نشسته بود اشاره کرد. حیرتزده متوجه شدم که او نه فقط با من که با همهی شاگردان و اطرافیانش صمیمانه حرف میزند. حرفهای دختر که تمام شد، او گفت: «آفرین. همیشه گفتهام سارا نکات ریزی رو میبینه که خیلی از کسانی که نام منتقد روی خودشون میذارن نمیبینن». حالم خوب نبود. نمیدانستم و میدانستم چرا. دختر با تبسم شیرینی تشکر کرد. وقت بازگشت میدانستم که دیگر آنجا نخواهم رفت.
□
روز چهارم:
توی دفتر معلمها با هم پچپچ میکنند. نمی دانم دربارهی من حرف میزنند یا نه. اهمیتی هم نمیدهم. به فخری هم گفتهام. برایم مهم نیست دیگران چه فکری دربارهام میکنند. تنها معلمی که در محیط کار با او دوست هستم، «صامت» معلم کلاس اولیهاست که مینشیند کنارم.
-می تونی زنگ آخر جای من بری سر کلاسم؟ شوهره باز بیکار شده خونه س. می ترسم رو بچه ها دست بلند کنه. می خوام زودتر برم.
سر تکان می دهم: «باشه».
کلافه به ساعتش نگاه می کند:
-خبری نشد؟ بالاخره میخوای چی کار کنی؟
-نمی دونم. هنوز نمیدونم.
استکان چای داغ انگشتهام را میسوزاند اما من محکمتر در دستهام میفشارمش.
-مادرت چی میگه؟
- اون بنده خدا که حرفی نداره. میگه برو پی بختت… اما من نمیتونم…
آه میکشد و قندی از قندان بر میدارد: «خوش به حالت که میتونی بری پی بختت. به قول مادر خدابیامرزم گر بار دگر دختر شوم دانم چه طور شوهر کنم.»
سر کلاس به بچهها دیکته میگویم.
- خانوم اجازه؟ یواشتر! ما نمیرسیم!
- خانوم اجازه؟ بلندتر! ما نمیشنویم!
یواشتر میگویم و بلندتر. تو نمیشنوی.
□
عصر دلگیری بود. تمام بعد از ظهر باران باریده بود. دیگر کلاس قصهنویسی هم نبود. بعد از آن شنبهی کذایی با خودم عهد کرده بودم که نبینمش. روی پیاز و گوشت ِ در حال جلز و ولز آب ریختم که صدای زنگ در بلند شد.
-یعنی کی میتونه باشه؟
چشمهای مادر وقت گفتن این جمله برقی از خوشحالی داشت. دلم برای تنهایی اش سوخت. فکر کردم کاش علیا و دانی باشند. نبودند. در را که باز کردم بیاختیار یک قدم عقب رفتم و به دکمههای کتی سورمهای گفتم: «سلام». به جای جواب غرید: «از سن و سال من گذشته که دنبال هنرجوهام راه بیفتم توی خیابونهای شهر. اونم زیر این بارون». صداش خسته بود و عصبانی. گردن کشیدم و با تعجب نگاهش کردم. قطرات باران روی صورت و موهاش نشسته بود.
-چرا امروز نیومدی فرهنگسرا؟ فکر نکردی…
مکث کرد. نگفت فکر نکردم چه! سرش را خم کرد و از لای در سرک کشید توی حیاط: «بد نیست تعارف کنی بیام تو». از جلوی در کنار رفتم. دهانم خشک شده بود. این را وقتی فهمیدم که خواستم بگویم: «بفرمایید». توی راهرو ایستاد تا کفشهاش را بکند. بلند گفتم: «مهمون داریم مامان». مادر نشنید یا شنید اما جواب نداد. او روبرویم ایستاد.
-چرا نیومدی کلاس؟
به دکمههای کت سورمهایش گفتم: «نمی تونستم».
سرش را خم کرد: «نمیتونستی یا نمیخواستی؟» بغض راه گلویم را بست. دعا کردم صدایم نلرزد.
- نمیخواستم بیام که تحقیرم کنین.
همانطور وسط راهرو ایستاده بود جوری که نمیشد به راحتی از کنارش عبور کرد. گفتم: «نمیفرمایین تو؟» با سماجت همانجا ایستاد و بحث خودش را ادامه داد: «تحقیرت کنیم؟ کیا؟ منظورت منم؟ واضح حرف بزن ببینم چی میگی؟» کلافه بود و عصبانی. ته دلم خوشم آمد انگار تلافی کرده باشم. فکر کردم اینجا خانهی منست. او در خانهی منست. احساس برتری داشتم و از این احساس شاد بودم جوری که گفتم: «نمیتونستم و نمیخواستم داستانم و خودم وسیلهای بشیم واسهی خودنمایی دختری که میخواد از شما دل ببره». حرف چرتی بود شاید از منظور من خیلی پرت نبود اما نباید آنطور و در آن لحظه بیان میشد. گفت: «عجب». یکباره صاف ایستاد. از من فاصله گرفت. برگشت و سمت در رفت.
-فکر کنم راه رو اشتباه اومدم…
کفشش را به پا کرد و از در بیرون رفت. بیخداحافظی رفت انگار اصلا نیامده باشد. اشکهام کی روی صورتم ریخته بودند و من نفهمیده بودم نمی دانم. بی هوا داد زدم: «به جهنم». اشک ریزان به مادر که توی راهرو هاج و واج نگاهم میکرد گفتم: «آدم مهمی نبود. هیچ کی نبود. برو تو مامان جون. سرما میخوری. امشب میخوام یه قیمهی دخترپز حسابی برات درست کنم».
□
روز پنجم:
صدای خانعمو تا توی آشپزخانه میآید.
-الان آپارتمان رو بورسه. به پیشنهادم فکر کن آباجی. دختر، خودت میدونی تا یه سنی خواسگار داره. اونجوری لااقل خیالت از بابت جهازش راحته.
مادر آرام میگوید: «تا قسمت چی باشه». نمیبینم اما می دانم نگاه مادر وقت گفتن این حرف چقدر غمگین است. علیا که دارد در کشیدن غذا کمک میکند سقلمهای به پهلوم میزند: «راس میگه دیگه دختر. یه تکونی به خودت بده. بیست و شیش سالت شده». یک دستم را با کفگیر در هوا بلند میکنم و کمرم را قر میدهم و تکان تکان میخورم. با حرص میگویم: «خوب شد؟» اول میخندد و چشم غره میرود: «زهرمار و خوب شد» بعد انگار یادش آمده باشد لب میگزد: «ببخش. نمیخواستم ناراحتت کنم». آرام میگوید: «هنوز از دستم عصبانی هستی؟ جون علیا؟» جوابی نمیدهم و بغضم را خفه میکنم. میرود توی درگاه آشپزخانه.
-خانعمو، زن عمو جان، مادر، بچه ها، بفرمایید شام.
خانعمو لیوان شربت ر ا روی میز میگذارد و به سمت مادر میچرخد.
- بچههای آدم که سر و سامون میگیرن آدم تازه یه نفس راحت میکشه و میفهمه زندگی یعنی چی.
خم میشود، پاکت سفید کوچک را روی پتو -روی پاهای مادر- میگذارد: «ناقابله آباجی. ببخش که دیر شد. این روزا کار و کاسبی کساده». شب که عمو و زن عمو میروند، علیا پولهای توی پاکت را میشمرد.
-سرراست سیصد هزار تومنه. ای عموی ناخون خشک! سهمالارث بابای خدابیامرزمونو که نمیده هیچی…
مادر صداش را بلند میکند: «علیا!» علیا پاکت را روی طاقچه پرت میکند.
-چشم! خفه میشم! محض گل روی شما خفه میشم! آه…ها!
و با دست روی دهانش میکوبد.
تنها که میشویم، به مادر میگویم: «چرا گرفتی مامان؟ من که کار میکنم. درآمدم کم هست ولی با یه کم صرفهجویی…». مادر جواب نمیدهد. با چشمهای غمگین نگاهم میکند. توی چشمهای مهربانش جواب سوالم را میخوانم.
□
عصر که خسته از چند ساعت سر و کله زدن با بچهها به خانه رسیدم، پاکت سفید کوچک را روی میز کارم دیدم: «فرهیختهی گرامی، نظر به اینکه داستان شما در جشنوارهی سراسری میلاد نور در بخش داستان کوتاه بزرگسال به عنوان اثر برگزیده انتخاب شدهاست خواهشمندیم در تاریخ…» بقیهی کلمات شروع کردند به رقصیدن مثل خودم. چرخزنان به مادر که در درگاه اتاق نگاهم میکرد گفتم: «دخترت نیویسنده شد مامان». خندید. صورت پرچروکش از هم باز شد. دست به دور شانههای نحیفش انداختم و بوسیدمش. به علیا تلفن زدم تا خبر را بدهم. هنوز حرفم را تمام نکرده، گفت: «فردا وقت آرایشگاه دارم واسه مش. یه چند ساعت دانیال و دنیا رو میآرم اونجا. راستی مراسمت فردا که نیس ایشالله؟» گفتم: «نه». نفس راحتی کشید.
□
روز ششم:
مادر، وقت دکتر دارد. زنگ می زنم به علیا که ماشین دارد. می گوید که شوهرش تازه از ماموریت برگشته و سه ی صبح رفته دنبالش فرودگاه و حالا سرش دارد از درد بی خوابی می ترکد. می گویم اگر اینهمه توضیح نمی داد هم دلم به حالش کباب می شد. می گوید که بروم گم شوم که همه چیز را به شوخی برگزار می کنم و می پرسد از تو چه خبر تازه؟ خیلی جدی میگویم: «هیچی! تو آینه نگا کن میبینی گوشات درازه» و گوشی را میگذارم.. به مادر که با اخم نگاهم میکند میگویم:«به من خدا خودش اول شروع کرد» و زنگ می زنم به خان عمو. میگوید باتری ماشینش تعریفی ندارد و میترسد وسط راه بگذاردمان. پیشنهاد میکند آژانس بگیرم. از پیشنهادش کمال تشکر را میکنم و گوشی را میگذارم. مادر لباس پوشیده و نگران نگاهم میکند. پتو را روی پاهایش مرتب میکنم. مصمم میگویم:«دوتایی میریم».
□
اختتامیهی جشنواره، چند ساعت دیگر شروع میشد. زنگ زدم به علیا که اگر میتواند چند ساعت کنار مادر باشد تا من بروم و برگردم.
- دانیال رو هم بیار. مامان سرش گرم میشه.
من من کرد: «از دیروز که دانی رفته تو حوض حیاطتون داره عطسه میکنه پشت کلهی هم. میترسم بچهم مریض شده باشه. خودمم که با این شکم…». صدای فریاد دانیال از دور توی گوشی پیچید: «دروغ میگه خاله. حالم خوب خوبه. تو رو خدا بریم…». علیا بهش تشر زد: «غلط کردی. پس عمهی من بود هی سر ناهار عطسه کرد؟» دانیال کم نیاورد: «از بس که فلفل پاچیدی رو غذا. بابا هم عطسه کرد…تازه خودتم…». علیا نگذاشت حرفش را تمام کند.
-تو قطع کن تا من خدمت این وروجک برسم. خودم بت زنگ میزنم.
مادر با چشمهای نگران نشسته بود و نگاهم میکرد. نفس عمیقی کشیدم. مصمم گفتم: «دوتایی میریم». لبخند زد. تا آنجا راه زیادی نبود. نشستیم کنار هم که دیدمش. بعد از یکماه بی خبری و سکوت. چند صندلی جلوتر از ما نشسته بود و یک سر و گردن از بقیه بلندتر بود. از خودم بدم آمد که آنقدر اهلیاش شده بودم که حتی از پشت سر هم بشناسمش. آن روز بارانی را به یاد آوردم تا عصبانیت و ناراحتیام را از یاد نبرم. وقت خواندن اسامی برندگان، تازه فهمیدم که او هم جزو داوران جشنواره بوده است. بالا رفتم و جایزه ام را گرفتم. سنگینی نگاهش را حس کردم و با خوشحالی نادیدهاش گرفتم. مادر پیشانیام را بوسید: «مبارکت باشه». دست استخوانی و گرمش را در دست گرفتم: «شما اینجا باشین تا من ماشین بگیرم».
-اجازه بدین من برسونمتون.
بدون آنکه برگردم، بیاختیار و ناگهانی گفتم: «لازم نیست شما زحمت بکشین». بیتوجه به من با مادر سلام و احوالپرسی کرد. در پاسخ سوال چشمهای مادر بی آنکه نگاهش کنم گفتم: «ایشون به بچههای مدرسهای که من درس میدم قصهنویسی درس میدادن» و دوباره تکرار کردم: «شما همینجا باشین تا من یه ماشین بگیرم». «او» بی توجه به من به طرف مادر رفت.
- به دخترخانومتون هم یک دورهی کوتاه داستان نویسی درس دادهام. یادشون رفت بگن.
و رو به من گفت: «اگه اینهمه سماجتی رو که تو بحث کردن با من به خرج میدی برای داستانت به خرج دادهبودی به جای دوم ، اول میشدی». خون به صورتم دوید. روبروی مادر و او ایستادم. به لوزیهای پلیور کرمرنگش گفتم: «اگه شما هم به جای اینهمه سماجتی که تو بحث کردن با من به خرج میدین، رفته بودین الان ما هم رسیده بودیم خونهمون». به جای جواب فقط گفت: «سر راه وایستادی». از عصبانیت لب پایینم را جویدم. حاضر بودم هر چه دارم بدهم و برندهی این مبارزه من باشم. مستاصل به مادر نگاه کردم که تا آنوقت ساکت مانده بود و با چشمهای شماتت بار نگاهم میکرد. گفت: «ممنون پسرم». خجالت کشیدم. کنار رفتم تا رد شوند که چند نفری دورشان ریختند. یک عده دوربین به دوش و یک عده میکروفون به دست. او عذر خواست که نمیتواند مصاحبه کند. فکر کردم فرصت خوبی است تا از دستش خلاص شویم. به سرعت راه افتادم. باران لعنتی دوباره آمده بود و تاکسی پیدا نمیشد. کنارم ترمز کرد. گفت: «ببخشید حاجخانوم که به خاطر دعوای بچگانهی ما زیر بارون موندید». تا خانه حرص خوردم و حرفی نزدم. مادر را که از پله های ایوان گذراند، به طرف من چرخید: «کارتون دارم». در ورودی را بستم و میان حیاط ایستادم روبرویش. لبخند نزد: «یادم رفت به مادرتون بگم دخترخانومشون در زیر بارون رها کردن دیگران هم مهارت دارن». ریشخندم میکرد. دستهام چنگ شدند. با صدایی بلندتر از همیشه گفتم: «من شما رو زیر بارون گذاشتم یا شما در کمال بیادبی کفشهاتونو پوشیدین و رفتین؟»
-اگه اون حرفای نامربوط رو نمی زدین من هم مجبور نمی شدم زیر اون بارون برم و یک هفته سرما بخورم.
بی اختیار درآمدم که «دلم خنک شد». برای اولین بار با صدای بلند خندید. طنین قهقههاش لبریز شادی بود. از خندهاش خودم هم خندهام گرفت. سر صبر و ریز ریز خندهاش را کشید و تمام کرد. گفت: «جدا که لجبازی». گفت: «تبریک میگم مقام آوردنت رو. بیشتر از این هم حقت بود اما برای شروع این رتبه هم بد نیست». مکث کرد.
-لوث میشه اگه بگم اما… این یک ماه دوری از تو بهم خیلی سخت گذشت.
فکر کردم درست نشنیدهام. گونههام و دستهام داغ شده بودند. فکر کردم حتما آنقدر سرخ شدهام که زشت به نظر برسم.
-هنوز از من دلخوری؟
مهربان گفت جوری که خون به دلم هجوم آورد. با خجالت به پلیور کرمرنگش گفتم: «نه».
-پس چرا نگاهم نمیکنی؟
برای اولین بار در آن روز گردن کشیدم و نگاهش کردم. سرش را به طرفم خم کرده بود. عینک به چشم نداشت و زیر چشمهاش چین مهربانی نشسته بود. دستهای بزرگش با عینکش بازی میکردند. لرزیدم. گفت: «الهی! سرما نخوری…» بی اختیار گفتم: «دوستتان دارم». دویدم و در را به سرعت بستم. تا وقتی مادر صدایم کرد پشت در بسته نشستم. نمی دیدم اما می دانستم او هم نرفته است نه تا وقتی که در جواب مادر گفتم: «چشم می آم». آنوقت بود که صدای بسته شدن در حیاط را شنیدم.
□
روز هفتم:
روز تعطیل است. روز شستن رو بالشی ها و ملافهها. من از اتوکشیدن متنفرم. این را تنها فخری میداند. اتوی داغ را روی ملافهی نمدار میکشم. اتو به جز و ویز می افتد و بخار داغ از گوشههاش بیرون میزند. ریز ریز و بیصدا اشک میریزم. فخری گوشهی اتاق قنبرک زده است: «اینقد قصهی بدبختیهای منو نوشتی تا خدا سرت آورد». میگویم:«به قصهی تو چه ربطی داره آخه؟» به جای جواب به دانیال و دنیا که توی اتاق دنبال هم میدوند اشاره میکند.
- خوش به حال این دوتا. هیچی از دنیا نمیفهمن.
-بزرگ که بشن میفهمن.
آه می کشد: «آره. راس میگی». روی میز اتو خم میشود.
-مامان ِ اینام داره ازت سوء استفاده میکنه. یعنی چی که همهش بچههاشو میریزه سر تو میره این ور اون ور؟
براق می شوم بهش: «مامان ِ اینا، خواهر منه. حواست هس؟»
نچ می کشد.
-بابا عِرق خواهری. ناسلامتی تو هم خواهر اونی. شد یه بار که خواس بره آرایشگاه بگه توام باهام بیا؟ شد؟ شد یه بار دستتو بگیره، ببره بازار یه لباسم واسه تو بخره؟
فکر میکنم خیلی وقتها دوست داشتم علیا از من بخواهد که همراهش بروم بازار یا آرایشگاه یا خیلی جاهای دیگری که میرود و از من نمیخواهد همراهش بروم.
-شدی لَلِهی بیجیره مواجب.
فکر میکنم فخری راست میگوید. از وقتی یادم میآید دنیا و دانیال بیشتر با من و مادر بودهاند تا با علیا. وقت بیماری، وقت تعطیلی، وقت و بیوقت. ملافهی اتو شده را به بینی نزدیک میکنم. بوی خوش نرمکننده و اتو میدهد. اشکهام را با کف دست پاک میکنم. میگویم: «من گله ای ندارم». غر میزند: «خری که نداری» و میرود. فکر میکنم از تو هم گلهای ندارم. لابد خرم که ندارم.
□
از راه نرسیده، علیا با قدمهای اردکی خودش را رساند بهم. دنیا را حامله بود و راه رفتن برایش مشکل.
-ای کلک! حالا دیگه با ما هم بله؟
خسته بودم و حوصلهی مسخره بازی نداشتم. گفتم: «از صب تا حالا دهنم کف کرده از بس گفتم زاینده رود به باتلاق گاوخونی میریزه و یانگ تسه طولانیترین رود آسیاس. خودت حساب کار خودتو بکن و مثه بچهی آدم برو کنار». بدتر با شکم گندهاش چسبید بهم.
-آقا خوشتیپه اومد خواستگاریت.
ماتم برد. علیا بشکنزنان دور خودش چرخید و اردکی رقصید. تازه متوجه دسته گلبزرگ روی میز هال شدم. مادر هم از آشپزخانه بیرون آمد. گفت: «خودش تنها اومد. اجازه خواست خونوادهاش از شهرستان بیان خواستگاری».
نمیدانستم چه بگویم. همانطور مات و مبهوت ایستادهبودم وسط هال اما مغزم داشت حساب کتاب میکرد. علیا محکم زد پشتم: «اوووی! با ما باش!» بیحرف به اتاقم رفتم و مدتی روی تخت نشستم. همان عصر برای اولین بار فخری را دیدم. رفته بودم «او» را ببینم. فخری برایمان چای اورد و بیسکوئیت.لاغر بود و استخوانی. پیر نبود اما جوان هم نبود. لهجهاش جنوبی بود و صورتش آفتابسوخته. تازه آن فرهنگسرا استخدام شده بود. هیچوقت مستقیم حرفی با من نزد اما انگار میدانست من و او دوست داریم با هم تنها باشیم. این را وقتی فهمیدم که دیدم اربابرجوعهای دیگر را به بهانهی جلسه داشتن او دک میکند. گفتم: «خان عمو نمیذاره این وصلت سر بگیره» و برای اینکه مجبور نشوم نگاهش کنم، با نوک کفشهام روی کف اتاق خط کشیدم. صداش مهربان بود.
-چه کار باید بکنیم تا راضی بشه؟
به سرعت گفتم: «صبر». خندید، نه به قهقهه.
- چیزی رو ازم بخواه که داشته باشم.
قلبم به درد آمد. یکباره کنارم نشست. گفت: «فکر نمیکردم بعد از اون اعتراف توفانی که لای در خونهتون کردی جرات کنی تنها بیای پیش من». گونههام داغ شدند مثل دستهام. سرم را بیشتر به چانهام نزدیک کردم. سرش را به طرفم خم کرد و آرام گفت: «من هم دوستت دارم».
پا از در خانه تو نگذاشته، علیا نگران پرسید: «چی شد؟ چی بهت گفت؟ چی بهش گفتی؟» شادمان خندیدم: «هیچی. قرار شد یه چند وقت دست نگه داریم تا همدیگرو بهتر بشناسیم».
□
هفتهی دوم- روز اول:
با مادر باقالی سبز پوست میکنیم. یکباره میپرسد: «از فخری خبر داری؟» من من میکنم: «از وقتی رفت بوشهر نه».
- زن دنیادیده و زجر کشیدهای بود. همون یه باری که آوردیش واسش مانتو بدوزم ازش خوشم اومد.
دنیا کنارمان مینشیند و با لحن کودکانه پرسید:
-منو میگی مامانجون؟ کی منو دیده؟
میخندم: «دنیادیده یه اصطلاحه خاله. دست به باقالی نزن. برو بازی کن». غلاف خالی باقالی را بالا میگیرد و نگاهش میکند. گرم یاد کردن از گذشتهایم که دانیال فریاد می زند:«مامان جون، خاله، دنیا غش کرده». هرچه صدایش می زنیم جواب نمی دهد. هرچه به علیا زنگ میزنیم تلفنش خاموش است. رفته استخر. برای اعصابش خوب است. دنیا را میبریم درمانگاه. تازه آنجا میفهمیم که فاویسم دارد.
-همهاش تقصیر شماهاس. اگه بچهام بمیره چه خاکی تو سرم کنم؟ جواب باباشو چی بدم؟
علیا اینها را میگوید و توی سر خودش میزند. مادر شمارهانداز صلواتش را تند تند فشار میدهد و صلوات میفرستد. با غیظ میگویم: «تو باید بهمون میگفتی فاویسم داره». روی زمین ولو میشود و گریه میکند: «من از کجا باید میدونستم که شما یه هو هوس میکنین بیستکیلو باقالی بریزین جلوی بچهی بیچارهی من که براتون پاک کنه؟» انگشتش را تکان میدهد سمتم: «تلافی کردی ها؟ محبتم رو اینجوری تلافی کردی آره؟» و هقهق میکند. حتی مادر هم چپ چپ نگاهش میکند. فکر میکنم آخ فخری! آخ فخری! باید دهان تو را طلا گرفت فخری. مادر اشاره میکند که چیزی نگویم.
□
کنار هم قدم میزدیم. کفشهای کتانی به پا داشتم و مقنعهی طوسی. گفتم: «میخوام قصهی فخری رو بنویسم» و گردن کشیدم و نگاهش کردم.
-حالا چرا فخری؟
- خب خیلی زجر کشیده. واسم تعریف کرد که شمال شوهر کرده بوده. رودبار که زلزله میشه شوهر و دو تا بچههاش می میرن. می ره شهر خودش جنوب. اونجا پسر یکی یه دونهی نوجوونش با موتور میخوره زمین و ضربه مغزی میشه میمیره. حالا اون مونده و سه تا دختر…». ایستاد. توی چشمهام خیره شد.
-داری بزرگ میشی.
خندیدم: «خیلییی! وای که اگه شاگردام منو با این سر و شکل و ادا اطوار ببینن دیگه ازم حساب نمیبرن». همانوقت کمرم را گرفت و مرا کناری کشید. صدای ترمزی بلند شد. دستش را کوبید روی کاپوت ماشین و به راننده غرید: «حواست کجاست؟» به من گفت: «خوبی عزیز دلم؟» نبودم. ترسیده بودم. لبخند زد: «امانتی دیگه. چی کار کنم».
□
هفتهی دوم- روز دوم:
مادر خوابیده است. من ظرفهای شام را شستهام. وسایل صبحانه را روی میز چیدهام و کتری پر از آب را روی گاز گذاشته ام. از خستگی روی پا بند نیستم. روی تخت که دراز میکشم فخری هم میچپد کنارم. غر می زنم: «این تخت یه نفرهس ها». توجهی نمیکند. به زمزمه می گوید: «هیچ چیز تو دنیا بهتر از روراست بودن نیست». این حرفش با همهی خستگی بیدار نگهم میدارد. میچرخم طرفش.
-منظورت چیه؟
-خودت بهتر میدونی.
دستم را میگذارم روی چشمهام.
-تو اگه بودی چی کار میکردی فخری؟
آه میکشد:«به زلزله که نمیتونستم بگم نیاد. اما میتونستم واسه پسر نابالغم موتور نخرم. نسل موتورو از رو زمین میکندم.»
میگویم: «اگه جای من بودی چی کار میکردی؟»
با بیحوصلگی میگوید: «حالا که نیستم».
□
علیا با شادی توی گوشی گفت: «تازه خبر ندارین واسه خواهر دستهگلم چه خواسگار خوبی اومده خانعمو». لعنت فرستادم به خودم که چرا گذاشتم به خان عمو زنگ بزند. چشمغره رفتم که نگو. بی توجه به من من ادامه داد: «حالا که نه… قرار شده یه چند وقت بیاد و بره. همدیگرو بشناسن». توی سر خودم زدم. موهام را از دو طرف کشیدم. مادر دستهاش را در هوا تکان داد و اشاره کرد که این کارها دیگر چیست که میکنی. گوشی را که علیا گذاشت کم مانده بود گریه کنم. گفت: «خانعمو خیلی خوشحال شد. تبریک گفت». داد زدم: «غلط کرد با تو». مادر براق شد سمتم. گفتم: «راست میگم. خان عمو میخواد زودتر به مراد دلش برسه وگرنه خوشبختی یا بدبختی ما واسش فرقی نمیکنه». علیا دستش را در هوا تکان داد که یعنی خاک بر سرت و گفت: «بیجنبه». سر گذاشتم به دامن مادر که روی صندلی نشسته بود و بیاختیار اشکهام جاری شد.
- اصلا کی گفته من بهش جواب مثبت میدم؟ هیچم همچین خبری نیست.
مادر دست برد لای موهام و مثل بچگیها نوازشم کرد. سر بلند کردم. توی چشمهای غمگینش حرفهایی بود که نمیتوانست به زبان بیاورد. گفتم: «من از پیشت هیچ جا نمیرم مامان». علیا زبانش را بیرون آورد.
- ای بچه ننه.
گفتم: «تو نمیفهمی». مادر اما میفهمید. برای همین پرسید «دوستش داری؟» با بغض سر تکان دادم. سرم را به دامن گرفت: «به پیشونیت بگو به چیزای بد فکر نکنه. من آرزومه که عروسی تو رو ببینم. به این فکر کن». مدتها فکر کردم و بیشتر به چیزهای بد.
□
هفتهی دوم- روز سوم:
زنگ انشا به بچهها آموزش قصهنویسی می دهم مثل تو. به قصهگوهای کوچک جایزه میدهم. مثل تو. کلاس که تمام میشود یکی از بچهها جلویم می ایستد و انگشتش را بالا میبرد: «اجازه؟» لبخند میزنم مثل تو: «بگو».
-اگه از ما هم میخواستین قصه مونو بخونیم بهمون جایزه میدادین ولی زنگ خورد. میشه قصهمونو خونه بخونین اگه خوب بود بهمون جایزه بدین؟
اشک توی چشمهام جمع میشود. فکر میکنم آن دختر کوچولو هم همین را به تو گفته بود؟ خم میشوم. به گونهی نرمش انگشت میکشم و بزرگترین کادوی روی میزم را میدهم دستش. میخندد و جای خالی دو دندان افتادهاش پیدا می شود. بینیام را بالا میکشم و لوازمم را جمع میکنم. دلم شانهای برای اشک ریختن میخواهد.
□
عکس پدرم را در قاب نقرهکوب نشانش دادم.
- این خونه رو پدرم با دستهای خودش ساخت. پدرم بنا بود اما خیلی دوست داشت ما درس بخونیم و از راه درس به جایی برسیم.
به دور و برش نگاه کرد.
-پس مادرت باید این خونه رو خیلی دوست داشته باشه. این خونه پر از خاطره س.
یک آن غم توی دلم نشست.
-خیلی دوست داره. همه مون دوست داریم. کاش هیچوقت مجبور نشیم بفروشیمش.
روی تختم نشست. قامت بلندش تا شد.
-مگه مجبورین؟
به زحمت از میان بغضی که راه گلویم را بسته بود گفتم: «نه. ایشالله که مجبور هم نمیشیم» و دو قطره اشک روی گونههایم خط انداخت. یکباره دست بزرگش را پیش آورد، چانهام را گرفت. گفت: «الهی! به خاطر پدرت گریه می کنی؟» به جای جواب، برای اولین و آخرین سر به شانهاش گذاشتم و یک دل سیر گریه کردم. از خجالت تا مدتها کنارش تنها نماندم.
□
هفتهی دوم- روز چهارم:
علیا مینشیند لبه ی تخت.
-داری چی کار میکنی با خودت دختر؟ نه درست غذا میخوری. نه درست میخوابی. هی با خودت حرف میزنی. فخری فخری میکنی. با این فخری چی کار داری تو؟
بق میکنم.
-میخوام بیاد سر قبرم وقتی مردم فاتحه بخونه. چی کار دارم باش؟
دست دراز میکند به موهام که عقب میروم.
- چیه؟ باز میخوای بچههاتو واست نگه دارم؟ این دفعه کجا میخوای بری؟
دستش را به سرعت پس میکشد. لبهاش میلرزند. از خودم بدم میآید. حرف بدی زدهام. درا که باز میکند، میگوید: «مامان نگرانته. اگه برات مهمه» و میرود. میدانم و نمیدانم چه مرگم است. دلم برایت تنگ شده است. دلم برای خودم میسوزد. میگویم: «چی کار باید بکنم فخری؟» و هق هق میکنم. فخری سرم را نوازش میکند.
-به حرف دلت برو.
زار میزنم: «تو که به حرف دلت رفتی پشیمونی وای به حال من».
□
جلوی در خانه که رسیدیم، گفت: «میخوام با خانعموت صحبت کنم. دیگه موش و گربه بازی بسه». بیاختیار منقبض شدم. گفت: «ادامهی این وضعیت نه به صلاحه نه درست». منمن کردم: «اما خان عمو رفته سفر». مهربان نگاهم کرد. گوشهی چشمهاش چین مهربانی نشست. به طرفم چرخید.
-کی از سفر میآد؟
-نمیدونم… میپرسم…
رنگم پریده بود یا دستهام سرد سرد بود که پرسید: «حالت خوبه؟ داری میلرزی». بیاختیار نامش را صدا زدم. صداش از دورها میآمد انگار: «جونم…». گفتم: «دوستت دارم». صدای خوشآهنگش جواب داد: «من بیشتر…». گفت: «من نمیتونم بیشتر از این صبر کنم. درک کن». اخم کردم: «اگه نتونی صبر کنی یعنی چی کار میکنی؟» خندید به قهقهه. کشدار و نرم. بعد ساکت شد. جوری نگاهم کرد که دلم لرزید. ترسیدم از اینکه کنارش نشستهام. گفت: «میبوسمت». محکم گفت. فکر کردم دروغ نمیگوید. شوخی نمیکند. خودم را جمع کردم و نزدیک تر به در نشستم. دنبال دستگیرهی در میگشتم که عینکش را برداشت. با انگشت پلکهای بستهاش را فشار داد. آمرانه گفت: «برو. مادرت نگران میشه».
□
هفتهی دوم- روز پنجم:
دفتری را که رویش نوشتهام «قصه ی فخری» باز میکنم، دو ورق آخر را میکنم و ورقهای سفید جایش میچسبانم. از زبان فخری به پسرش میگویم: «موتور وسیلهی مطمئنی نیست پسرم… جان مامان از خیر خریدنش بگذر». فخری با شادی دست میاندازد دور گردنم. انگار با من یکی شده باشد. میگویم: «می خوام سرنوشتمو عوض کنم فخری نمیدونم چه جوری اما میخوام این کارو بکنم». میخندد: «خواستن توانسته عزیزکم». میروم سراغ مادر. پتو را رویش مرتب میکنم. لیوان آب شبش را کنار تختش میگذارم. میگویم: «میخوام برم دنبال بختم مامان حتی اگه پشت هفت تا در بسته باشه». مادر موهام را نوازش میکند. سرم را خم میکند و به پیشانیام بوسه میزند. میگویم: «ازم راضی باش مامان. از کاری که میکنم راضی باش». لبخند میزند.
-بختت سفید باشه.
زنگ میزنم به علیا. خوابآلوده است و عصبانی. غر میزند که نمیتوانستم بگذارم برای صبح؟ جوابش روشن است: نه. میگویم دیگر از دستش ناراحت نیستم که خاطرات مرا پنهانی خواندهاست و از سر دلسوزی زنگ زده است به تو که حقیقت را برایت روشن کند. میگویم که مطمئنم فکر کرده با این کار در حق من خواهری میکند برای همین هم از دستش ناراحت نیستم اما سالهاست که ناراحتم از اینکه وظایف مادری خودش را بر گردهی من هوار میکند. ناراحتم از اینکه فکر میکند من وظیفه دارم بچههایش را برایش تر و خشک کنم. ناراحتم که برای وقت من به قدر وقت خودش ارزش قایل نمیشود. ناراحتم از اینکه به مادر آنطور که باید نمیرسد. میگویم و میگویم که خواهرم و مادرم را با تمام دنیا عوض نمیکنم. گریه میکند بلند بلند. دیگر خوابآلوده نیست.
- بمیرم برات. چرا اینهمه سال بهم نگفتی؟ من فکر کردم خودت دوست داری بچهها همهش دور و برت باشن… الهی بمیرم. راست میگی. خیلی بهت زحمت دادم این سالها… ایشاالله عروسیت جبران کنم… به هیچکدومتون نرسیدم. نه به تو نه مادر. ایشالله جبران می کنم.
محکم فین میکند توی دستمالی که نمیبینم. میگویم: «برو بخواب. ببخش که بیدارت کردم. اینا رو باید میگفتم». با صدای تودماغی میگوید: «خوب کاری کردی…». میگویم: «شب به خیر». میگوید: «شب به خیر…» بعد انگار چیزی یادش آمده باشد به سرعت ادامه میدهد: «الو… راستی تو فردا سر کار نمیری یعنی؟ پس من میتونم دنیا و دانیالو فقط واسه یه ساعت…» سر تکان میدهم و میخندم: «تو آدم نمیشی علیا». میخندد و خداحافظی میکند.
□
تمام عصر باران باریده بود. در زدند. لپههای سرخشده را توی خورش ریختم و آیفون را برداشتم. هرچه اصرار کردم بیاید تو گفت که نمیآید. دم در سرم را بالا گرفتم و به دنبال مهربانی توی چشمهاش گشتم. کمتر دیدم. خط اخم روی پیشانی بلندش افتاده بود و چشمهای بیعینکش گود رفته بودند. لب که باز کرد صدای خوشآهنگش گرفته بود.
-حاضر شو بریم بیرون.
کنارش نشستم و در سکوت نیمرخش را تماشا کردم. لب پایین کمی پیش آمده و مغرورش را و چشمهای خستهی مهربانش را. بی که به من نگاه کند گفت: «من از دستت عصبانیام. خیلی هم عصبانیام و وقتی عصبانیام هرچی کمتر حرف بزنم بهتره. میخواستم بی حرف برم اما راستش دیدم دور از انصافه. میدونم که تو وقتی آتیشی میشی هر کاری از دستت بر میآد. ازت میترسم روراست بگم. میترسم کار دست همه بدی. اینه که خواستم ببینمت». با دیدن نگاه مات و مبهوت من مکثی کرد. با دهان خشکشده گفتم: «میشه واضح حرف بزنی؟ من هنوز نمیدونم چی شده؟ چه گناه کبیرهای مرتکب شدم؟»
ابرو درهم کشید. توی چشمهاش همه چیز بود جز مهربانی. نبضم مثل گنجشک می زد. چشمهاش را تنگ کرد. گفت: «عموت به هیچ سفری نرفته. درسته؟» خشکم زد. با صدایی آرام اما پر از شماتت گفت: «عموت مخالف ازدواج ما نبوده. اینم درسته؟» سرم گیج میرفت. فکر کردم کی؟ کار کی میتواند باشد؟ به همه فکر کردم به جز علیا. تنم میلرزید مثل صدا و دستهام وقت توضیح دادن. دستش را بلند کرد. گفت: «نیومدم که بشنوم. اومدم بگم. تو به قدر کافی به من دروغ گفتی». اشکهام روی گونههام خط انداختند و او دست دراز نکرد تا پاکشان کند.
-فقط به خاطر مامان… به خاطر خونه… عمو می خواد به بهانهی ازدواج من خونه رو صاحب شه. میخواد بفروشدش… مامان اگه این خونه از دستش بره دقمرگ میشه…». اشکهام از شیار لبهام لغزیدند توی دهانم. دیگر طعم شیرین خاطره نداشتند. شور بودند و طعم شوربختی میدادند. شمرده گفت: «میدونم. خواهرت همه چیز رو برام گفت. من سرزنشت نمی کنم برای تصمیمت اما حق نداشتی با احساسات من بازی کنی». سرم درد گرفت از اینکه نمیتوانستم، نمیگذاشت حرف بزنم. نمیگذاشت برایش همه چیز را توضیح بدهم، نمیگذاشت آنطور که دلم میخواهد حرف بزنم تا به دلش اثر کند. گفتم: «نه حق نداشتم. اما من نمیخواستم با احساسات تو بازی کنم. من دوستت دارم…». نگاهش کردم شاید به چشمهام نگاه کند و باور کند دروغ نمیگویم. نگاه نکرد. سنگ شده بود و نرم نمیشد. نیشخند زد.
-فقط نمی دونستی کِی! حالا. ده سال دیگه. بیست سال دیگه. خودت میدونی با من چی کار کردی؟
راست میگفت. نمیدانستم. ترسیدم بگویم راست گفته است. گفتم: «مامان جز من هیچ کس رو نداره. زندگی روی ویلچر به قدر کافی زجر آور هست… اگه من نباشم…». سر تکان داد.
- من خوش خیال رو بگو که می گفتم عیب نداره. بالاخره یه روز با هم آینده مونو می سازیم… بالاخره یه روز…میدونی چی به سرم آوردی؟
بی اختیار دست گذاشتم به دهانش.
-نگو. بسه. نگو. عذابم نده.
سرش را عقب کشید. دستم هنوز از نفسش گرم بود. هق هق کردم: «فکر میکنی من کمتر از تو زجر کشیدم؟ زن نیستی که بفهمی چی میگم. من بازیت ندادم. به خدا ندادم. آرزومه که همسر تو باشم، اما …». چرخید سمتم. برای اولین بار در تمام مدتی که حرف میزدیم، نگاهم کرد جوری که انگار دیگر مرا نمیبیند. گفت: «به جای این همه فکر و نقشهی احمقانه که توی سر کوچیکت بود هیچ وقت به ذهنت نرسید شاید راه سومی هم باشه؟» آه کشید: «اگه همون وقت بهم گفته بودی عقلهامونو رو هم میذاشتیم و به جای گریهزاری وضعیتمونو بهتر میکردیم». به سرعت گفتم: «حالام دیر نشده. حالا که فهمیدی. تو بگو چی کار کنیم؟» یک لحظه خندید. کوتاه و تلخ. گفت: «چرا شما زنها فکر میکنین همه چیز هر لحظه که اراده کنین میشه مثل اولش؟» گفت: «سردرد میگیری. اینقدر گریه نکن». شمرده گفت. مهربان گفت. فکر کردم خدا را شکر. فکر کردم همه چیز به خیر و خوشی تمام شد. گفت:«هردومون باید فکر کنیم. سنگامونو با خودمون وا بکنیم…». وحشتزده پرسیدم: «تا کی؟» جوابم را نداد. دست دراز کرد، با سرانگشت صورت نمناکم را نوازش کرد. گفت: «آخه این مزخرفات چی بود که سرهم کردی؟ فکر کردی من کی ام؟ یه دیو که می خواد واسه هوی هوس خودش تو رو از مادر علیلت جدا کنه؟» مکث کرد. گفت: «بزرگ شو». دست از من برداشت.
-به مادرت سلام برسون.
محترمانه ازم خواست پیاده شوم. یک آن حرصم گرفت. از یاد بردم که دیگر در موضع قدرت و برتری نیستم. از یاد بردم که دیگر معشوق دلبخواه او نیستم که نازم خریدار داشته باشد. پیاده شدم و در ماشین را محکم کوبیدم. رفت انگار که اصلا نیامده باشد.
□
هفتهی دوم – روز ششم:
صبح زود میروم دم مغازهی خان عمو. مغازهای که در اصل ما هم در سه دانگ آن سهم داریم. خان عمو را پشت طاقههای روی هم چیدهی فرش پیدا میکنم. روی تخت، تکیه به پشتی داده و قلیان میکشد. مهلت نمیدهم سلام و احوالپرسیاش طولانی شود. کوتاه و مختصر میگویم نه ما و نه مادر قصد فروش خانه را نداریم. دیگر حرفی از فروش خانه نزند همانطور که ما اینهمه سال به حرمت حرف و موی سفید او حرفی از مطالبهی سهممان از مغازه نزده ایم. میگویم و راهم را میکشم و میروم. دوست دارم بگویم که حتی اگر من عروسی کنم هم مادر را تنها نمیگذارم تا او دور و برش بچرخد و تطمیع و ترغیبش کند. زبانم را نگه میدارم و با گردن افراشته میروم.
□
روز اول:
اتاق انتظار خلوت است. منشی جوان و خوش بر و رو میگوید بیخود وقتم را تلف نکنم. معلوم نیست امروز بیاید. اگر هم بیاید معلوم نیست کی. میگویم: «ایرادی نداره. منتظر میمونم». لبهاش را جمع میکند که یعنی «هرطور میلته». فکر میکنم جایت خالی است فخری. دو ساعت میشود که نشستهام و نیامدهاست. پای چپم خواب رفته است و مور مور میشود. بلند میشوم و لنگ لنگان توی اتاق قدم می زنم. خانوم منشی برای ناهار رفته است. چند صدای پا نزدیک میشوند. چند نفر با هم گفتگو میکنند صدای خوشآهنگ و بمی واضحتر از همهی صداها است. سرم را پایین میاندازم تا رد شوند و بروند توی اتاقی که میز بزرگ مستطیل شکل دارد. چند ساعت دیگر مینشینم تا دیگران هم بیایند و بروند. تا آخرین نفر از اتاق او بیرون بیابد. از پشت شیشههای مشبک میبینمش که توی اتاق قدم میزند. صدایش را میشنوم که آرام و شمرده میپرسد: «امروز خبری نبود؟»
-یه خانوم از صبح نشسته تا شما رو ببینه.
-کی هست؟ بگین بیان تو. این داستانها رو هم کپی بگیرین برام.
از لای در میبینمش که دستهای بزرگش را روی میز گذاشته و خم شده. عینک به چشم دارد و چشمهاش از همان دور هم غمگین است. توی دلم میگویم: «برام دعا کن فخری». میروم تو و به دکمههای ژاکت سبزرنگ میگویم: «سلام».
