Archive for » نوامبر, 2008 «

Nov
18

از آسمان دلش بوی برف می‌آمد
اگر سکوت نگاهش به حرف می‌آمد

زنی که ابر ِ برآشفته زیر چادر بود
دلش بهار بهار از بهارها پر بود

به سر به زیری ِ یک جفت کفش چرمی گفت:
چه طور می‌شود از غصه‌ها به گرمی گفت؟

بپرس از دل این تکه ابر بارانی
چگونه بعد تو سر کرد با پشیمانی؟

چه شد که بندر چشمان آبی‌اش گم شد؟
عروس عرشه‌ی عشق تو صید مردم شد؟

به من نگاه کن! آیا بهار می‌بینی؟
هنوز باغ ِ مرا بردبار می‌بینی؟
بهار بعد تو تنها تگرگ می‌رویاند
میان باغچه گل‌های مرگ می‌رویاند

شکست بغضش و بارید ابر و توفان شد
نگاه غم‌زده‌ی کفش‌ها پریشان شد

قدم زدند و نشستند جا‌به‌جا هرچند،
کنار زن که رسیدند پابه‌پا کردند

همیشه عشق در این لحظه لنگ برگشته
ورق رسیده به جای قشنگ، برگشته

هنوز ابر، پر از بغض بود و می‌بارید:
- تو آمدی، به جهان با تو رنگ برگشته

چقدر کوزه پس از تو به رود تن دادند
منم که کوزه به دوشم، تو سنگ برگشته

هنوز دل‌نگرانم، هنوز دل‌گیرم
دلت اگرچه به من باز تنگ برگشته

دو لنگه کفش تب‌آلود تاب می‌خوردند
کنار ابر ِ نرفته به جنگ، برگشته

سکوت در نفس گرم عشق جاری بود
هوای گوشه‌ای از آسمان، بهاری بود

نه رعد بود، نه توفان، جهان و جان خاموش
به احترام دو تا کفش ِ ابر در آغوش

دسته‌بندی: غزلمثنوی  Leave a Comment
Nov
12

مثل ما، دشت شما هم دل ِ محزون دارد
لاله هرجا بدمد، سینه‌ی پرخون دارد

لیلی خیمه‌ی خاموش شما هم انگار
چشم در راه خطر کردن مجنون دارد

سنگ را دست شما بهتر اگر می‌فهمد
مُشت ما خشم کویر و غم هامون دارد

چارده سال گذشته‌ست و این بیشه هنوز
شیرهای نگران …، ترس شبیخون دارد

آن زمان تا برسد قامت موسایی او
این زمین سامری و ساحر و قارون دارد

سرخی خون تو با سبزی خاکت می‌گفت:
مرگ در راه وطن، مزّه‌ی زیتون دارد

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment
Nov
10

لبخند می‌زنی
خورشید
صبح زمستان غنیمت است…