عذاب دوست داشتن را بشنوید با صدای علی لهراسبی و ترانه ی زیبایی از عبدالجبار کاکایی
.
.
.
.
.
.
زخمی و زردیم اگر، همراه هم افتادهایم
مثل سنگی بیصدا در راه هم افتادهایم
عاشقیم اما نه یوسف، نه زلیخا میشویم
علتش اینست: ما در چاه هم افتادهایم
سرنوشت ما است رقص مرگ در توفان عشق
گاه بالا رفتهایم و گاه هم افتادهایم
ما برای هم جهان را زیر پا میخواستیم
پس چرا از چشم خاطرخواه هم افتادهایم؟
…
برگ پاییزیم و در فکر شکار ما است باد
بیخبر از اینکه ما از آه هم افتادهایم…
.
.
..
.
.
بعدنوشت: سه شنبه 24 آذرماه ساعت 18:30-16:30 نخستین جلسه ی شعرخوانی و نقد شعر در سرای اهل قلم برگزار می شود و انشاا… هر هفته ادامه خواهد یافت.
دوستان شاعر و شعردوستان عزیز از حالا خبردار باشند. حضور برای کلیه دوستان علاقمند آزاد می باشد.
آدرس: خیابان انقلاب اسلامی. خیابان فلسطین جنوبی. کوچه خواجه نصیر. پلاک 2. تلفن:66966156
«آشفته گیسو» را بشنوید با صدای روحنواز سینا سرلک
.
.
.
.

.
.
.
میروی زود، عمر من شدهای؛ دیر و کم مثل برف میآیی
چقدر ناز میکشم تا تو یک دو جمله به حرف میآیی
نه تو را میشود نزد فریاد، نه تو را با بقیه قسمت کرد
بیسبب نیست مثل هر رازی تو به چشمم شگرف میآیی
هر زنی کوزه ایست بر دوشش، برسد تا به چشمهی تقدیر
قسمت این است عاشقت بشوم، سنگی و سمت ظرف میآیی
بی تو هرچند سخت میگذرد این زمستان سرد و طولانی
دیر یا زود -مطمئن هستم- ناگهان مثل برف میآیی
***
میپرد باز پلک پنجرهها، خانه چشم انتظار مهمان است
بوسه و بغض و اشک و دلتنگی… تو بگو کی به صَرف میآیی؟
بیست و نهم آبان هشتاد و هشت
.
.
عکس برگرفته از عکسهای دوست داشتنی

با سلام و صلوات
دومین مجموعه شعر من با نام «شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری» به بازار کتاب آمد.
ناشر این کتاب موسسه هنر رسانهی اردیبهشت است و مرکز پخش آن: تهران، خیابان سبلان شمالی، خیابان شهید نوری، کوچه شهید ترابی، تلفن 88403759
دو شعر بخوانید از این مجموعه:
شیطان
شیطان نشسته در خم ابروهات
در تارهای نقره ای موهات
دست تو نیست تلخی این ایام
شیطان گرفته راه به کندوهات
از خیر کوچ بگذر و با من باش!
حالا که زخمی اند پرستوهات
می خواست غم مرا بکشد اما
من زنده ام به برکت جادوهات
شیطان همیشه دشمن آدم نیست
من – دوستدار تو و هیاهوهات-
شیطان کوچک تو ام و افسوس
آواره ی حسادت بد گوهام!
***
آیینه دار
آی آیینه دار من! نگذار غصه ها خون به شیشه ات بکنند
پیش چشمان تنگِ آهوها، شیر محزون بیشه ات بکنند
کمر کوه هم اگر باشد غم شیرین عشق می شکند
کوهکن ها ببین که می خواهند زخمی تیغ و تیشه ات بکنند!
بوی پیراهن تو را دارند قهرمان های قصه های همه
من زلیخای خون جگر نشدم، داستان ها کلیشه ات بکنند
سروها ایستاده می میرند در زمینی که سایه کم دارد
سایه گستر بمان! اگر حتی بی بر و برگ و ریشه ات بکنند
ای به دل نازکی آیینه، رسم آیینهها شکستن نیست
خاطرت را کدر نکن هرقدر غصه ها خون به شیشهات بکنند
اینها را در گودر نوشته بودم، بد نیست بخوانید.
سلام
می رسی
ناگهان
شبیه برف
تا بگویمت سَ…
رفته ای
بغض می کنند
در گلوی من
سه حرف
***
تلفن
اگر می توانست
دنیا
فقط یک دقیقه
توقف کند
حروف پراکنده ات را
-شبیه پرنده-
از انبوه آن سیمها می گرفتم
و در این قفس می شنیدم:
تو را دوست دارم
***
پرسش
غنچه ها به لحن برگ
برگها به لحن باد
بادها به لحن ابر
ابرها به لهجه ی زلال آسمان
آسمان به لهجه ی تگرگ
حرف می زنند
من
با کدام لهجه
با کدام لحن
با تو گفتگو کنم؟
***
پاییز
باد، بی وطن
برگ، بی کفن
شاخه در نبرد تن به تن
***
سوءتفاهم
من فکر می کنم که:
تو فکر کرده ای من….
تو فکر می کنی که :
من فکر کرده ام تو …
***
انقلاب مخملی
در دل من
انقلاب کرده است
مخمل صدای تو
آهنگ وبلاگ را با نام «Et si tu n’existais pas» یا «اگر تو نبودی» بشنوید. متن آهنگ را هم اگر دوست داشتید، بخوانید.
آغوش تو دریاست، باشی میپرند از خواب
در بندر چشمان من صدها پری بیتاب
با من شبیه قایقی از نور میرقصد
تا صبح بر موج نوازشهای تو، مهتاب
لبهای من دو ماهی قرمز که میلرزند
از ترس تُنگ و تور، از تقدیر دور از آب
گرداب و توفان پیش روی ما فراوان است
دریانورد ناشیات را بیشتر دریاب!
…
حالا که بعد از سالها دریا فقط رویاست
تو نیستی و من اسیرم توی این تُنگاب
از من کسی اما به جز نام تو نشنیدهست
ماهی فقط میگوید: آب آب آب آب آب آب …
آهنگ وبلاگ را با عنوان goldendawn با صدای آسمانی باربارا استریساند بشنوید.
سرشار شادی رفتی و رنجور برگشتی
آنجور رفتی، پس چرا اینجور برگشتی؟
مجذوب بوی پیرهن هربار رفتی و
هربارهم از شهر عشقش کور برگشتی
عمری پلنگان در پیات رفتند، حالا تو
رام پلنگی اینچنین مغرور برگشتی
باید به این صبح خماری فکر میکردی
آن شب که سرمست از تب انگور برگشتی
ای روح تنها، روح عاشق، روح مجروح
رفتی ولی همصحبت ساطور برگشتی
من خستگیهای تو را بر شانه خواهم برد
هرجور رفتی، رفتی و هرجور برگشتی،…
*
بوی تو دارد خون آهوهای این نزدیک
چشمم نمی بیند تو را از دور!
برگشتی؟
پیشنوشت:
1.غزل «میآید» در انتقال به آرشیو به اشتباه در صفحهی نخست این خانه قرار گرفته بود که از دوستان و خوانندگان گرانقدر عذرخواهی میکنم.
2.آهنگ وبلاگ را که اسکار 1986 را برده است، اینجا بشنوید: In the Windmills of Your Mind
سرتان گرفت، متن آهنگ را هم اینجا بخوانید.
تا کی بهار باشی و پاییز بشمری؟
با باد، برگهای گلاویز بشمری؟
ای سرو سربلند! تو بر شانهات چقدر
گنجشکهای از گله لبریز بشمری؟
من بال و پر شکستهام، از من بدون تو
چیزی نماندهاست که ناچیز بشمری
شاید تو نیز عشق درخت و پرنده را
یک ماجرای تلخ و غمانگیز بشمری
اما مرا به یاد تو حتماً میآورد
هر جوجهای که آخر پاییز بشمری
در کنج ایوان میگذارد خسته جارو را
در تشت میشوید دو تا جوراب بدبو را
با دستهای کوچکش هی چنگ پشت چنگ
پیراهن چرک برادرهای بدخو را…
قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخیست
شیرین کند کام پدر، این مرد اخمو را
هر شب پریهای خیالش خواب میبینند:
یک شاهزاده ترک یک اسب سفید او را…
یک روز میآیند زنها کلکشان، خندان
داماد میبوسد عروس گیج کمرو را
این حلقه از خورشید هم حتی درخشانتر…
ای کاش مادر بود و میدید آن النگو را
او میرود با گونههایی سرخ از احساس
یک زندگی تازهی گرم از تکاپو را …
…
…
او زندگی را سالهای بعد میفهمد
دست بزن را و زبان تند بدگو را
روحش کبود از رنج و جسمش آبرودار است
وقتی که با چادر کبودیهای اَبرو را…
اما برای دخترش از عشق میگوید:
از بوسهی عاشق که با آن هرچه جادو را…
هرشب که میخوابند، دختر خواب میبیند
یک شاهزاده ترک یک اسب سفید او را…
مصاحبه من با برنانیوز
آلبوم تصاویر دیدار شاعران با رهبر
من شبم! یک شب دلگیر، سیاه، آلوده
تو پلنگی! به دل شب زده، ماه آلوده
مثل یوسف بری از خبط و خطا هستی و من
در تب عشق، به صدجوره گناه آلوده
هیچکس گرچه نپرسید که بعد از یوسف
به چه اندوه عمیقی دل چاه، آلوده
میرود چاه دلم پر شود از حسرت و حرص
بیش از این روح مرا، عشق! نخواه آلوده
به هم انگار بنا نیست من و تو برسیم
«ما» سرابیست که با آن شده راه آلوده
شب بیماه و پلنگیم من و تو، افسوس
من به سودای تو دلخوش، تو به آه آلوده
بد ندیدم دو غزلی را که در جلسهی «دیدار شاعران با رهبر» قرائت کردم در وبلاگ بگذارم. دوستانی که خواندهاند پیشتر، به بزرگی خود ببخشند.
یک.
شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است
کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است
چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن است
قرار نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است
کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛
زن است
دو.
پری نبودهام از قصه ها مرا ببرند
پرنده نیستم از گوشهی قفس بخرند
زنم حقیقت پرتی پر از پریشانی
پر از زنان پشیمان که تلخ و دربهدرند
چرا به شاخهی خشک تو تکیه میدادم؟
به دستهات که امروز دستهی تبرند؟
بگو به چلچلههای چکیده بر بامت
زنان کوچک من از شما پرندهترند
بهار فصل پرنده است، فصل زن بودن
زنان کوچک من گرچه سربریده پرند،
در ارتفاع کم عشق تو نمیمانند
از آشیانهی بیتکیهگاه میگذرند
*
به خواهران غریبم که هرکجای زمین
اسیر تلخی این روزگار بیپدرند،
بهار تازه! بگو سقف عشق کوتاهست
بلندتر بنشینند…
دورتر بپرند…
میشود گفت دل کم بگیرد؟
یا کم از غصه ماتم بگیرد؟
او نباشد جهان میتواند
جلوهای از جهنم بگیرد
ظرف میشستی و آسمانت
باز میخواست از غم بگیرد
فکر کردی: چه میشد اگر عشق
یک سراغی از آدم بگیرد؟
جای این استکان، دست او را
دستهای تو محکم بگیرد؟
ناگهانیترین بوسههایش
عطر گیسوی درهم بگیرد؟
فکر کردی که: حیف از دل ماست
راه و بیراه از هم بگیرد
بغض کردی و جارو نشد تا
زندگی خاک عالم بگیرد
رختها ماند و میرفت باران
در نگاه تو نمنم بگیرد…