Archive for » ژوئن, 2009 «

Jun
07

مکان حادثه يک کافه، گرم و دود زده
زمان، شبی خفقان آور و رکـــود زده

نگاه خستهء مردی که می زند گيـــــتار
همان ترانه که هر شب همان حدود زده

هلال نازکشان باز می شـــود از هم
دو لب، دو قرمز تا قسمتی کبود زده

صدا به هيات رقاصه ای که می خواند:
«مرا ببوسـ….ـهء لبهای تو چه سود! زده

به مرگ بوسه لبم» تا به اوج خود برسد
صدای کف زدن امـا زنی نبــــود… زده

از آن محل به خيابان و می دود بر پل
صدا به شکل زنی قيد هرچه بود زده

معلق است از آن پس تمام شب بر پل
صدای خيس زنی تن به خواب رود زده

دسته‌بندی: غزل  Leave a Comment