هرچه ترديد شدند عشق به پايان نرسيد
«ماه» در «مهر» تو محصور شد، «آبان» نرسيد
ميشكستند دلم را كه مرا ابري تر…
ابرها هم متراكم شد و توفان نرسيد
باد هي بال كبوتر به حياطم آورد
نامههاي تو ولي از تو چه پنهان نرسيد
مشهد عشق تو را صحن دلم ميطلبيد
چشم آهوي من اما به خراسان نرسيد
چمدان سفر از حسرت ديدار تو پر
مثل هر روز قطار آمد و مهمان نرسيد
- همسفر! باز بگو! راه كمي طولاني است
عاقبت مرد تو در نم نم باران نرسيد؟!
*
سوت! تا كوپه تكان خورد زني جيغ كشيد
نور فانوس زمين ريخت و دهقان نرسيد…
آن شب كه بي ستاره ترين ماه، در محاق…
تنها نشست روي صف سيم ها كلاغ
شب بسته بود پلك اتاقي كه روزها
مي شد شنيد از لبش آوازهاي داغ
هر روز پشت پنجره غوغای تازه بود
از آرزوي خفته در آواز آن اتاق…
آن شب كلاغ خيرهء يك پنجره نشست
تنها به اين اميد كه روشن شود چراغ
شبتابهاي پچ پچه در گوش بيدها
گفتند: عاشقست! خبر را به گوش باغ…
و … صبح روز بعد زني با قفس رسيد
قلاب كرد ميخ قفس را به كنج تاق
*
بعدا كسي نگفت كه آيا عجيب نيست
مرگ كلاغ و زرد قناري به اتفاق؟
*
هرچند پشت ميله اسيريم، عاشقيم
تو مثل آن قناری و من مثل آن کلاغ