Archive for » سپتامبر, 2009 «

Sep
28

پیش‌نوشت:
1.غزل «می‌آید» در انتقال به آرشیو به اشتباه در صفحه‌ی نخست این خانه قرار گرفته بود که از دوستان و خوانندگان گرانقدر عذرخواهی می‌کنم.

2.آهنگ وبلاگ را که اسکار 1986 را برده است، اینجا بشنوید: In the Windmills of Your Mind
سرتان گرفت، متن آهنگ را هم اینجا بخوانید.

تا کی بهار باشی و پاییز بشمری؟
با باد، برگ‌های گلاویز بشمری؟

ای سرو سربلند! تو بر شانه‌ات چقدر
گنجشک‌های از گله لبریز بشمری؟

من بال و پر شکسته‌ام، از من بدون تو
چیزی نمانده‌است که ناچیز بشمری

شاید تو نیز عشق درخت و پرنده را
یک ماجرای تلخ و غم‌انگیز بشمری

اما مرا به یاد تو حتماً می‌آورد
هر جوجه‌ای که آخر پاییز بشمری

دسته‌بندی: غزل  21 Comments
Sep
16

در کنج ایوان می‌گذارد خسته جارو را
در تشت می‌شوید دو تا جوراب بدبو را

با دست‌های کوچکش هی چنگ پشت چنگ
پیراهن چرک برادرهای بدخو را…

قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخی‌ست
شیرین کند کام پدر، این مرد اخمو را

هر شب پری‌های خیالش خواب می‌بینند:
یک شاهزاده ترک یک اسب سفید او را…

یک روز می‌آیند زن‌ها کل‌کشان، خندان
داماد می‌بوسد عروس گیج کم‌رو را

این حلقه از خورشید هم حتی درخشان‌تر…
ای کاش مادر بود و می‌دید آن النگو را

او می‌رود با گونه‌هایی سرخ از احساس
یک زندگی تازه‌ی گرم از تکاپو را …


او زندگی را سال‌های بعد می‌فهمد
دست بزن را و زبان تند بدگو را

روحش کبود از رنج و جسمش آبرودار است
وقتی که با چادر کبودی‌های اَبرو را…

اما برای دخترش از عشق می‌گوید:
از بوسه‌ی عاشق که با آن هرچه جادو را…

هرشب که می‌خوابند، دختر خواب می‌بیند
یک شاهزاده ترک یک اسب سفید او را…

دسته‌بندی: غزل  33 Comments
Sep
16

مصاحبه من با برنانیوز
آلبوم تصاویر دیدار شاعران با رهبر

من شبم! یک شب دلگیر، سیاه، آلوده
تو پلنگی! به دل شب زده، ماه آلوده

مثل یوسف بری از خبط و خطا هستی و من
در تب عشق، به صدجوره گناه آلوده

هیچ‌کس گرچه نپرسید که بعد از یوسف
به چه اندوه عمیقی دل چاه، آلوده

می‌رود چاه دلم پر شود از حسرت و حرص
بیش از این روح مرا، عشق! نخواه آلوده

به هم انگار بنا نیست من و تو برسیم
«ما» سرابی‌ست که با آن شده راه آلوده

شب بی‌ماه و پلنگیم من و تو، افسوس
من به سودای تو دلخوش، تو به آه آلوده

دسته‌بندی: غزل  3 Comments
Sep
16

بد ندیدم دو غزلی را که در جلسه‌ی «دیدار شاعران با رهبر» قرائت کردم در وبلاگ بگذارم. دوستانی که خوانده‌اند پیشتر، به بزرگی خود ببخشند.

یک.

شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است

چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن است

قرار نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛
زن است

دو.

پری نبوده‌ام از قصه ها مرا ببرند
پرنده نیستم از گوشه‌ی قفس بخرند

زنم حقیقت پرتی پر از پریشانی
پر از زنان پشیمان که تلخ و دربه‌درند

چرا به شاخه‌ی خشک تو تکیه می‌دادم؟
به دست‌هات که امروز دسته‌ی تبرند؟

بگو به چلچله‌های چکیده بر بامت
زنان کوچک من از شما پرنده‌ترند

بهار فصل پرنده است، فصل زن بودن
زنان کوچک من گرچه سر‌بریده پرند،

در ارتفاع کم عشق تو نمی‌مانند
از آشیانه‌ی بی‌تکیه‌گاه می‌گذرند

*
به خواهران غریبم که هرکجای زمین
اسیر تلخی این روزگار بی‌پدرند،

بهار تازه! بگو سقف عشق کوتاه‌ست
بلندتر بنشینند…
دورتر بپرند…

دسته‌بندی: غزل  4 Comments
Sep
16

می‌شود گفت دل کم بگیرد؟
یا کم از غصه ماتم بگیرد؟

او نباشد جهان می‌تواند
جلوه‌ای از جهنم بگیرد

ظرف می‌شستی و آسمانت
باز می‌خواست از غم بگیرد

فکر کردی: چه می‌شد اگر عشق
یک سراغی از آدم بگیرد؟

جای این استکان، دست او را
دست‌های تو محکم بگیرد؟

ناگهانی‌ترین بوسه‌هایش
عطر گیسوی درهم بگیرد؟

فکر کردی که: حیف از دل ماست
راه و بیراه از هم بگیرد

بغض کردی و جارو نشد تا
زندگی خاک عالم بگیرد

رخت‌ها ماند و می‌رفت باران
در نگاه تو نم‌نم بگیرد…

دسته‌بندی: غزل  One Comment
Sep
16

اگه مجنون بیابونگرد می شه
دلیلش عشق می تونه نباشه
دلش از دست لیلی خونه شاید
می ره تا از پریشونی رها شه

اگه پروانه با شمعه همیشه
نه اینکه سوختن رو دوست داره
اونم با شعله ها می جنگه اما
می سوزه پیش عشقش کم نیاره

شاید هر قصه ای اینجوری باشه
یه جوری غیر هرچی که شنیدیم
حقیقت های تلخ و ساده ای که
تو هیچ افسانه ی عشقی ندیدیم

نمی خوام مثل لیلی بی خبر شم
نمی خوام مثل مجنون در به در شی
نمی خوام جادّه ها جامو بگیرن
به جای عشق من، عشق ِ سفر شی

نمی خوام شمع باشی و بسوزی
تا من پروانه ی آتیش به پر شم
یه عمره هر دو خاکسترنشینیم
نخواه از این واست دیوونه تر شم

بذار یه جور دیگه عاشقت شم
بیا یه جور دیگه عاشقم باش
تصور کن چقد دلگیره این عشق
اگه مثل همه دیروز و فرداش

ما تصویر همیم تو آینه انگار
نمی خوام اینهمه یکجور باشیم
نذار عادت شه با هم بودن ما
بذار از هم کمی هم دور باشیم

منو از خاطرت گاهی ببر تا
منم از یاد تو گاهی جدا شم
بذار تنها بشی با خاطراتت
بذار دلواپست حتی نباشم

یا می رسیم به هم یه روز یه جایی
به همدیگه دوباره دل می بازیم
یا گم می شیم تو غوغای زمونه
به یاد هم می سوزیم و می سازیم

دسته‌بندی: ترانه  5 Comments
Sep
16

می ره که تو شب گم شه فریادش
از یاد تو حتی بره یادش
حالا که به تقدیر تن داده
می ره تا از چشمت نیفتاده

می ره ولی حتی نمی دونه
این راهو تا کی بی تو می تونه
تنها بره، تنهایی آسون نیست
این راه سرتاسر پشیمونی ست

تو هر قدم که دورتر می شه
درگیر حسی مثل تشویشه
می خواد اگه این آخرین باره
تو رو ببینه، مه نمی ذاره

باور نکن که از تو دل کنده
چشماشو رو عشق تو می بنده
این رفتن از جنس شکستن نیست
همپای «تو» کسی به جز «من» نیست

می ره هنوزم قله رویاشه
می ره که شاید یاد تو باشه
این سر  که حالا رفته بر باده
یه روز به شونه ت تکیه می داده…

دسته‌بندی: ترانه  Leave a Comment
Sep
16

به خواهران غریبم…

من را نگاه می کنی اما چه سرسری
جوری که ممکن است به زنهای دیگری…

باتوم به دست! اینکه کتک می زنی منم!
همبازی خجالتی و کوچکت، پری!

دمپایی ام همیشه مگر تا به تا نبود؟
حالا مرا دوباره به خاطر می آوری؟

ما سالهاست بی خبر از هم گذشته ایم
هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری

شاید که آشنای یکی دیگر از شماست
آن نوجوان که با لگد از هوش می بری…

در چشمهای میشی تو گرگ می دود
یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری!


در باور تو ارزش من نصف توست، نه؟
زن جنس پست و مرد…-بگو؟! جنس ِ بهتری!

در باور تو ارزش من هم تن ِ من ست
دستور می دهی که «موها زیر روسری!»

وقتی بهشت و دوزخ من دست ساز توست
دیگر کدام مکتب و آیین و باوری؟

حالا ببین چرا به تنفر صدای من…
حالا بگو چگونه تو…انگار که کری

من گریه می کنم ولی نه در برابرت
من گریه می کنم ولی از نابرابری

دسته‌بندی: غزل  One Comment