پیشنوشت:
1.غزل «میآید» در انتقال به آرشیو به اشتباه در صفحهی نخست این خانه قرار گرفته بود که از دوستان و خوانندگان گرانقدر عذرخواهی میکنم.
2.آهنگ وبلاگ را که اسکار 1986 را برده است، اینجا بشنوید: In the Windmills of Your Mind
سرتان گرفت، متن آهنگ را هم اینجا بخوانید.
تا کی بهار باشی و پاییز بشمری؟
با باد، برگهای گلاویز بشمری؟
ای سرو سربلند! تو بر شانهات چقدر
گنجشکهای از گله لبریز بشمری؟
من بال و پر شکستهام، از من بدون تو
چیزی نماندهاست که ناچیز بشمری
شاید تو نیز عشق درخت و پرنده را
یک ماجرای تلخ و غمانگیز بشمری
اما مرا به یاد تو حتماً میآورد
هر جوجهای که آخر پاییز بشمری
در کنج ایوان میگذارد خسته جارو را
در تشت میشوید دو تا جوراب بدبو را
با دستهای کوچکش هی چنگ پشت چنگ
پیراهن چرک برادرهای بدخو را…
قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخیست
شیرین کند کام پدر، این مرد اخمو را
هر شب پریهای خیالش خواب میبینند:
یک شاهزاده ترک یک اسب سفید او را…
یک روز میآیند زنها کلکشان، خندان
داماد میبوسد عروس گیج کمرو را
این حلقه از خورشید هم حتی درخشانتر…
ای کاش مادر بود و میدید آن النگو را
او میرود با گونههایی سرخ از احساس
یک زندگی تازهی گرم از تکاپو را …
…
…
او زندگی را سالهای بعد میفهمد
دست بزن را و زبان تند بدگو را
روحش کبود از رنج و جسمش آبرودار است
وقتی که با چادر کبودیهای اَبرو را…
اما برای دخترش از عشق میگوید:
از بوسهی عاشق که با آن هرچه جادو را…
هرشب که میخوابند، دختر خواب میبیند
یک شاهزاده ترک یک اسب سفید او را…
مصاحبه من با برنانیوز
آلبوم تصاویر دیدار شاعران با رهبر
من شبم! یک شب دلگیر، سیاه، آلوده
تو پلنگی! به دل شب زده، ماه آلوده
مثل یوسف بری از خبط و خطا هستی و من
در تب عشق، به صدجوره گناه آلوده
هیچکس گرچه نپرسید که بعد از یوسف
به چه اندوه عمیقی دل چاه، آلوده
میرود چاه دلم پر شود از حسرت و حرص
بیش از این روح مرا، عشق! نخواه آلوده
به هم انگار بنا نیست من و تو برسیم
«ما» سرابیست که با آن شده راه آلوده
شب بیماه و پلنگیم من و تو، افسوس
من به سودای تو دلخوش، تو به آه آلوده
بد ندیدم دو غزلی را که در جلسهی «دیدار شاعران با رهبر» قرائت کردم در وبلاگ بگذارم. دوستانی که خواندهاند پیشتر، به بزرگی خود ببخشند.
یک.
شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است
کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است
چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن است
قرار نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است
کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛
زن است
دو.
پری نبودهام از قصه ها مرا ببرند
پرنده نیستم از گوشهی قفس بخرند
زنم حقیقت پرتی پر از پریشانی
پر از زنان پشیمان که تلخ و دربهدرند
چرا به شاخهی خشک تو تکیه میدادم؟
به دستهات که امروز دستهی تبرند؟
بگو به چلچلههای چکیده بر بامت
زنان کوچک من از شما پرندهترند
بهار فصل پرنده است، فصل زن بودن
زنان کوچک من گرچه سربریده پرند،
در ارتفاع کم عشق تو نمیمانند
از آشیانهی بیتکیهگاه میگذرند
*
به خواهران غریبم که هرکجای زمین
اسیر تلخی این روزگار بیپدرند،
بهار تازه! بگو سقف عشق کوتاهست
بلندتر بنشینند…
دورتر بپرند…
میشود گفت دل کم بگیرد؟
یا کم از غصه ماتم بگیرد؟
او نباشد جهان میتواند
جلوهای از جهنم بگیرد
ظرف میشستی و آسمانت
باز میخواست از غم بگیرد
فکر کردی: چه میشد اگر عشق
یک سراغی از آدم بگیرد؟
جای این استکان، دست او را
دستهای تو محکم بگیرد؟
ناگهانیترین بوسههایش
عطر گیسوی درهم بگیرد؟
فکر کردی که: حیف از دل ماست
راه و بیراه از هم بگیرد
بغض کردی و جارو نشد تا
زندگی خاک عالم بگیرد
رختها ماند و میرفت باران
در نگاه تو نمنم بگیرد…
اگه مجنون بیابونگرد می شه
دلیلش عشق می تونه نباشه
دلش از دست لیلی خونه شاید
می ره تا از پریشونی رها شه
اگه پروانه با شمعه همیشه
نه اینکه سوختن رو دوست داره
اونم با شعله ها می جنگه اما
می سوزه پیش عشقش کم نیاره
شاید هر قصه ای اینجوری باشه
یه جوری غیر هرچی که شنیدیم
حقیقت های تلخ و ساده ای که
تو هیچ افسانه ی عشقی ندیدیم
نمی خوام مثل لیلی بی خبر شم
نمی خوام مثل مجنون در به در شی
نمی خوام جادّه ها جامو بگیرن
به جای عشق من، عشق ِ سفر شی
نمی خوام شمع باشی و بسوزی
تا من پروانه ی آتیش به پر شم
یه عمره هر دو خاکسترنشینیم
نخواه از این واست دیوونه تر شم
بذار یه جور دیگه عاشقت شم
بیا یه جور دیگه عاشقم باش
تصور کن چقد دلگیره این عشق
اگه مثل همه دیروز و فرداش
ما تصویر همیم تو آینه انگار
نمی خوام اینهمه یکجور باشیم
نذار عادت شه با هم بودن ما
بذار از هم کمی هم دور باشیم
منو از خاطرت گاهی ببر تا
منم از یاد تو گاهی جدا شم
بذار تنها بشی با خاطراتت
بذار دلواپست حتی نباشم
یا می رسیم به هم یه روز یه جایی
به همدیگه دوباره دل می بازیم
یا گم می شیم تو غوغای زمونه
به یاد هم می سوزیم و می سازیم
می ره که تو شب گم شه فریادش
از یاد تو حتی بره یادش
حالا که به تقدیر تن داده
می ره تا از چشمت نیفتاده
می ره ولی حتی نمی دونه
این راهو تا کی بی تو می تونه
تنها بره، تنهایی آسون نیست
این راه سرتاسر پشیمونی ست
تو هر قدم که دورتر می شه
درگیر حسی مثل تشویشه
می خواد اگه این آخرین باره
تو رو ببینه، مه نمی ذاره
باور نکن که از تو دل کنده
چشماشو رو عشق تو می بنده
این رفتن از جنس شکستن نیست
همپای «تو» کسی به جز «من» نیست
می ره هنوزم قله رویاشه
می ره که شاید یاد تو باشه
این سر که حالا رفته بر باده
یه روز به شونه ت تکیه می داده…
به خواهران غریبم…
من را نگاه می کنی اما چه سرسری
جوری که ممکن است به زنهای دیگری…
باتوم به دست! اینکه کتک می زنی منم!
همبازی خجالتی و کوچکت، پری!
دمپایی ام همیشه مگر تا به تا نبود؟
حالا مرا دوباره به خاطر می آوری؟
ما سالهاست بی خبر از هم گذشته ایم
هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری
شاید که آشنای یکی دیگر از شماست
آن نوجوان که با لگد از هوش می بری…
در چشمهای میشی تو گرگ می دود
یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری!
…
…
در باور تو ارزش من نصف توست، نه؟
زن جنس پست و مرد…-بگو؟! جنس ِ بهتری!
در باور تو ارزش من هم تن ِ من ست
دستور می دهی که «موها زیر روسری!»
وقتی بهشت و دوزخ من دست ساز توست
دیگر کدام مکتب و آیین و باوری؟
حالا ببین چرا به تنفر صدای من…
حالا بگو چگونه تو…انگار که کری
من گریه می کنم ولی نه در برابرت
من گریه می کنم ولی از نابرابری