Archive for » فوریه, 2010 «

جوراب شیشه‌ای

اگر حوصله‌ی خواندن متنهای طولانی ندارید و صدای خوش دوست می‌دارید، این داستان را با صدای سپیده عباسی بشنوید.

کولی گفته بود: «چشمهات سگ دارن».رضا گفت: «به گور پدرش خندیده، بی‌پدر». مریم لب گزید. دوباره گفت: «جرات داره وقتی من خونه ام بیاد زرت  و پرت کنه، بی‌پدر». از این فحش خوشش می‌آمد. هر وقت عصبانی می‌شد همین یک کلمه را تکرار می‌کرد انگار فحش دیگری بلد نباشد و مریم می‌دانست که بلد است.

رضا گفت: «ناکس چه زبونی می‌ریزه برا دویست تومن». خندید: «دویست تومن بت می‌دم اگه بگی من و این خوشگله چند وقته با همیم». کولی کف دست مریم را بالا گرفت و نگاهش کرد. سیاهی چشمهاش در هاله‌ای از مژه‌های کوتاه سرمه کشیده سیاه‌تر دیده می‌شد. پلک نزد حتی یک بار. گفت: «به شیش ماه نمی‌رسه. دو ماه و چند روز بیشتر نیس». مریم تند تند پلک زد و به رضا نگاه کرد.
-ناکس! فالگوش وایستاده بودی مگه نه؟
اسکناس را کف دست کولی گذاشت. مریم بازوی رضا را گرفت و بی صدا چیزی گفت. رضا خندید: «بچه چی؟». کولی به شکم مریم نگاه کرد.
-خرجت بالا می ره داشی.
رضا اسکناس را روی میز گذاشت. کولی چشم‌هاش را ریز کرد و به کف دست مریم انگشت کشید. صورتش را که بالا آورد مریم از حالت نگاهش ترسید. گفت: «این خوشگله بچه‌اش نمی‌شه». مطمئن گفت و دست برد به اسکناس٫ رضا مچ دستش را گرفت و اسکناس را از مشتش بیرون کشید. گفت: «این خوشگله دو ماهه حامله اس» و دستش را رها کرد. کولی تکان نخورد. مچ دستش را مالید و مهره‌ها را از روی میز جمع کرد. به چشم‌های مریم زل زد.گفت: «میندازتش» مطمئن گفت و رفت.  رضا زیر لب گفت: «بی پدر» و به مریم نگاه کرد. نخندید. سیگار را که به لب برد دستهاش می‌لرزید.

گفت: «اینطوری نگام نکن با اون چشمات» و آتش سیگارش را روی نلبکی تکاند. یک وقت که حال هردویشان بهتر بود بهش می گفت که از این کار خوشش نمی‌آید. اینهمه جاسیگاری را به خاطر او دور و بر اتاق گذاشته بود. گفت: «اصلا دیگه حق نداری وقتی من نیستم درو رو این مرتیکه‌ی جلمبر وا کنی. فهمیدی؟» و دستش را گرفت و به طرف خود کشید. گفت: «اصلا گور پدر هرچی صابخونه اس». کف دستش را قلقلک داد.
-کف دست‌هات چرا اینطور شده؟
مریم خندید و گونه‌هاش چال افتاد. یک شب که حال رضا بهتر بود بهش می‌گفت که با آب سرد لباس شستن دست‌هاش را خراب‌ می‌کند. بعضی وقت‌ها دستهاش انقدر کرخت میشوند که انگار مال خودش نیستند. شب مثل همیشه رضا زودتر به خواب رفت. روی یک تکه کاغذ نوشت: «وقتی با مداد می‌نویسی آستین‌هات رو بالا بزن آقا رضا» و به کیفش چسباند. لباس‌های خیس خورده هنوز توی تشت بودند.

زن گفته بود: «ما زنهای شوهردارو قبول نمی‌کنیم. ممکنه برامون دردسر درست شه. تو هم که از شوهرت رضایت نامه نداری…». زن صاحبخانه گفت: «کاری نداره که. تو فقط لباس های قشنگ می‌پوشی بعد می‌ری یه چرخی می‌زنی توی سالن و بر‌می‌گردی. خداییش فک کن کی بالای لباس پوشیدن پول می‌ده تو این دور و زمونه؟ اونم پول خوب». لبهای خشکش را با زبان تر کرد و گفت: «اگه من معرفیت کنم قبول می‌کنن. نصف نصف. قبوله؟» و دستهای مریم را چسبید. مریم لرزید.
-فکرشو بکن می‌تونی اون سرویس طلای کارتیه رو که نشونت دادم بخری . فکرشو بکن…
با آن پول می‌توانستند ماشین لباسشویی بخرند و دوباره به بچه فکر کنند. زن صاحبخانه دورش چرخید.
-لازم نیست شوهر عنقت بدونه که. چیکار داری بش بگی. تازه جرم نمی کنی که. خیلی از خانومای سرشناس می‌آن تماشا. من مطمئنم با این بر و رویی که تو داری….

زن گفته بود: «پس فردا شوهرت نیاد اینجا عربده کشی وا. ازت امضا می‌گیرم هرچی شد پای خودت».
رضا از توی دستشویی داد زد: «فکر کرده نوبرشو آورده مرتیکه. یه زیر زمین چل متری که دیگه این حرفا رو نداره». بلندتر داد زد: «بش می‌گم ندارم می‌گه به من مربوط نیس». مریم حوله را روی دستهاش انداخت و استکان چای را گرفت طرفش. رضا گفت: «خوبه حالا بچه نداریم…» و دستش در هوا ماند. مریم استکان را روی قالی گذاشت و رفت.
-تو قهر کردی باز؟
مریم جواب نداد. گیسهای بلندش را دور دست تاباند و ریز ریز گریه کرد.
-بابا جون من به کی بگم بچه نمی خوام ها؟
حوله را پرت کرد روی صندلی و کنارش نشست. چانه اش را بالا کشید. گفت: «یه لباس گرم بپوش بزنیم بیرون. خسته نشدی از بس تو این یه وجب جا شستی و سابیدی؟». لبهای مریم لرزید و بی صدا چیزی گفت. رضا اخم کرد.
-باز شروع نکن تو رو خدا مریم. یه کولی آسمون جل نفهم یه حرفی زده تو کردیش پیرهن عثمون.
بلند شد. گفت: «لوبیا با گلپر دوست داری؟». چادرش را آورد و دورش انداخت.
-آفرین دختر خوب پاشو بریم.
شانه های مریم می‌لرزید مثل سر کوچکش. رضا داد زد: «د آخه واسه چی گریه می‌کنی لامصب؟ یه بچه اونم تو این وضع سگی که…» چشمهای گشاده‌ی مریم را دید و نگفت. گفت: «اینطوری نگام نکن با اون چشمات. تقصیر خودته که صدامو بلند می‌کنی دیگه». بلندش کرد. چادر را سرش انداخت و نگاهش کرد.گفت: «اصلا گور بابای هرچی کولیه».
کولی توی دستهاش ها کرد.
-دوره‌ی دیویستی گذشته داشی. رفتیم تو کار سبز و قرمز٫
رضا اسکناس پانصد تومانی را روی میز انداخت. گفت: «ناکس! هنوز یادشه». مریم نخندید. کولی گفت: «چشماش سگ دارن». رضا دست‌های مریم را از زیر میز گرفت آنقدر محکم که انگار ماهی اند و لیز می خورند.
-اینو که شیش سال پیشم گفتی یادته؟
گفت: «مخلص چشماشم هستم یه چیز تازه تر بگو». کولی به چشم‌های مریم خیره شد.
-انداختیش. مگه نه؟
شانه های مریم لرزید. رضا گفت: «همون شب». آهسته گفت آنقدر که کولی نشنید.
-یه دیویستی بم بدهکاری داشی.
گفت: «دوا درمون کردی؟». مریم سر تکان داد و اشک‌هاش را پاک کرد. رضا ته سیگار را توی نلبکی له کرد.
-فایده داره؟
کولی خیره نگاهش کرد. اسکناس را از روی میز برداشت و توی یقه اش چپاند. گفت: «دوسش داری؟». رضا به چشمهای خیس مریم نگاه کرد .
-انقد که نمی تونم اشکش رو ببینم. چشمهای کولی تنگ شد.
-انقد که اگه دوا درمونم فایده نداشت، باش بمونی؟
بلند گفت و رفت. رضا نگاهش نکرد. زیر لب گفت: «بی پدر». به مریم نگاه کرد. گفت: «لوبیا می‌خوری؟» صداش می‌لرزید. مریم چادر را از شانه هاش به سر کشید و  بیرون دوید.

زن گفته بود: «موندم چرا قبولت کردم. اینهمه دختر خوشگل مجرد می‌آن التماسم می‌کنن وا… بس که چشمات سگ دارن».
رضا گفت: «غلط کرده بی پدر» و ته چای را هورت کشید و استکان را برعکس توی نلبکی گذاشت. اگر قهر نبودند حتما بهش می‌گفت که این کارش را دوست ندارد. بهش می‌گفت خیلی وقتها مجبور می‌شود با سیم جای لبه های استکان را از روی نلبکی پاک کند. رضا گفت: «می‌خواد برا من مامور بیاره بی پدر. هنوز به سال نکشیده قراردادش». مریم روبروی آینه ایستاد و گیسهاش را باز کرد. چشم‌های رضا دنبالش بود. گفت: «بزن دکمه‌ی اون ضبطو خانومی». نزد. گوشه‌ی اتاق نشست و سینی عدس را روی پایش گذاشت. شجریان ‌خواند: «خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز…». رضا پشت سرش نشست. دست برد به گیسهاش.
-می‌خوای ببافم؟
مریم سر تکان داد. گیسهاش را دور دست تاباند و بالای سر جمع کرد. هر وقت دیگری بود با شادی شانه را به دست رضا می‌داد و با قلقلک های گاه گاهش ریسه می‌رفت.
-می‌خوای برات فال بگیرم؟
چقدر دلش می‌خواست کنار رضا چمباتمه می‌زد تا برایش فال باز‌ کند. بعضی وقت‌ها تمام شب برایش می‌خواند. رضا از بالای سرش جست زد. دستش را گرفت و گفت: «خانوم جان. تو رو سر جدت بده فالت بگیرم خانوم جان. ثواب داره. زنم بام قهر کرده خانوم جان…» و نتوانست جمله اش را تمام کند. مریم ریسه رفت و او را هم به خنده انداخت. به گیسوانش بوسه زد. گفت: «اصلا گور پدر هرچی بچه اس». شجریان هنوز می‌خواند: «به ناامیدی از این در مرو بزن فالی…». شب حتما یک طوری به رضا می‌گفت که کار خوبی پیدا کرده‌است. می‌گفت که با پولش می‌توانند دوباره به بچه فکر کنند. شب وقتی رضا مثل همیشه زودتر خوابید، مریم روی یک تکه کاغذ نوشت: «یک جفت جوراب شیشه‌ای برایم بخر رضا» و روی کیفش چسباند.

زن صاحبخانه گفته بود: «رگ خواب شوهرم دست منه. تو نمی‌خواد نگران باشی. میون اینهمه که فرستادم تو چشمشونو گرفتی».
رضا گفت: «دوست ندارم با این زنیکه بگردی». مریم آینه و موچین را کناری گذاشت. گفت: «اومده بود اینجا چیکار؟» مریم جلوی آینه ایستاد و به ابروهاش انگشت کشید. رضا پشت سرش ایستاد و قلقلکش داد.
-خسته شدم بس که گیساتو گوجه گندیده کردی یه بارم خیار درست کن باهاشون.
اگر وقت دیگری بود همراه رضا می‌خندید و گیسهاش را با یک سر تکان دادن روی شانه می‌ریخت. چه می‌شد اگر می‌توانست به رضا بگوید. چه می‌شد اگر رضا می‌فهمید شصت هزار تومان در ماه پول کمی نیست. با آن پول می‌توانستند دوباره به بچه فکر کنند. گفت:‌«می‌خوای ببرمت پیش کولیه؟ سر راه می‌تونیم باقالی داغ بخریم با گلپر برا اونم ببریم».
مریم سر تکان داد.
-پس اقلا یه استکان چایی برام بریز٫
به گیسهاش بوسه زد. گفت: «حیف صورت قشنگت نیس با این سرخاب سفیدابا رنگی کردی؟ پاکشون کن ببینمت خانومی». مریم اخم کرد. دستهاش را پس زد و به سمت آشپزخانه رفت. رضا دکمه‌ی ضبط را زد. شجریان خواند: «شبی که ماه مراد از افق طلوع کند…». شب یادش باشد از رضا بپرسد جوراب شیشه‌ای که قرار بود بخرد چه شد.

زن گفته بود: «یه دفعه دیگه اینورا پیداش شه می‌دمش دست پلیس٫ حال و حوصله‌ی دعوا مرافعه ندارم. ما کارمون قانونیه. مجوز داریم. اینو تو کله‌ی پوکش فرو کن».
رضا داد زد: «غلط کرده بی پدر با تو». بلندتر داد زد: «اگه اون بی پدر نمی‌تونه جلوی زنشو بگیره من می‌تونم». مریم دست گذاشت به گونه‌ی کبودش و گریه کرد. رضا روبروش ایستاد.
- د آخه لامصب تو اگه از این زندگی راضی نبودی به خودم می‌گفتی. اگه پول می‌خواستی به خودم می‌گفتی. چر با آبروی من بازی کردی؟ چرا هرچی تو ذهنم ساخته بودم خراب کردی؟
زن صاحبخانه از بالای پله ها داد زد: «اگه ندم اسباباتو شوهرم بریزه بیرون آدم نیستم». رضا داد زد: «نمی‌گی من تو اون اداره آبرو دارم؟ نمی‌گی اگه بلایی سرت بیارن باید سرمونو بذاریم بمیریم؟». دست انداخت به شانه هاش.
-یه چیزی بگو لامصب؟ آخه چرا؟
زن صاحبخانه از بالای پله ها داد زد: «ولش کن دختره رو کشتیش». مریم دست گذاشت به دهانش و بالا آورد.

کولی گفته بود: «چشماش سگ دارن.خیلی باس مواظبش باشی».
رضا گفت: «کاش به حرفت گوش کرده بودم»  گفت: « آخه باورم نمی‌شد» و گفت: «تو بساطت عرق نداری؟». کولی چشمهاش را ریز کرد.
-می‌خوای واسه چی؟
گفت: «زدمش». کولی لیوانی پر کرد.
-همچین زدمش که بالا آورد.
زن صاحبخانه گفت: «الهی دستش بشکنه که اینطوری لت و پارت کرده».گفت: «فکر کرده چون زبون نداری هر بلایی بخواد می‌تونه سرت بیاره». لیوان آب قند را به دهان مریم نزدیک کرد.
-رنگ به روت نمونده. بخور یه کم جون بگیری.
رضا لیوان را سر کشید.
-این چی بود؟ مزه‌ی زهرمار می‌داد.
کولی لیوان را دوباره پر کرد و خندید.
-جوشونده اس داشی. یه جوشونده‌ی مخصوص. ساخت خودمه. بخور برات خوبه.
رضا صورتش را میان دستها پنهان کرد.
-نمی‌دونم کجا رفته. تقصیر خودم شد. همچین زدمش که بالا آورد.
زن صاحبخانه گفت: «باید برسونیمت بیمارستان. حتما یه جاییت ناقص شده که بالا می‌آری. تو پک و پهلوتم زد؟». مریم سر تکان داد.
-طلاقتو بگیر. با این بر و رویی که تو داری قول بت می‌دم کار و بارت سکه شه. آقا بالاسر می‌خوای چی‌کار؟
اگر رضا برمی‌گشت بهش می‌گفت که حاضر است بچه نداشته باشد اما سایه‌ی رضا بالای سرش باشد.
رضا اسکناس را روی میز انداخت. نالید: «یه هزاری بت می‌دم اگه بگی برمی‌گرده یا نه» و کف دستش را به سمت کولی گرفت. کولی گفت: «برمی‌گرده». مطمئن گفت و پول را کف دست رضا گذاشت.
-رو حرفت خیلی حساب می‌کرد.
کولی خندید و سر تکان داد. گفت: «زن رئیسم دیده بودش. تو اداره دست گرفته بودن که زن لالوش رفته مدل شده وقتی شنیدم نمی‌دونی چه حالی شدم». کولی توی دستهاش ها کرد.
-چشماش سگ دارن بت گفتم داشی.
رضا به موهاش چنگ زد.
-کاش به حرفت گوش کرده بودم.

 زن صاحبخانه گفت: «گوش نکردی که. هی بت گفتم نگو بش». اگر رضا برمی‌گشت بهش می‌گفت که از این به بعد هرچی بگوید گوش می‌کند. بهش می‌گفت که دیگر ماشین لباسشویی نمی‌خواهد. مگر تا حالا خودش رختهاش را بد می‌شسته است؟
گفت: «دو سال بود بش قول داده بودم ماشین لباسشویی براش بخرم. طفلی بس که با آب سرد رخت شسته بود دستاش شده بود عینهو چوب خشک». لیوان را سرکشید و دهانش را با پشت دست پاک کرد. گفت: «تقصیر خودم بود یادم ‌رفت. یعنی یادم که بود …» چشمهاش را از نگاه کولی دزدید. گفت: «پدر بی پولی بسوزه».
اگر رضا برمی‌گشت بهش می‌گفت که دیگر جوراب شیشه‌ای هم نمی‌خواهد.

کولی گفته بود: «شب که برگردی خونه‌اس بت قول می‌دم».زن صاحبخانه از بالای پله ها داد زد: «تو چقدر سرتقی دختر! بازم می‌خوای برگردی تو همون زندگی نکبتی؟»رضا گفت: «فکر نمی‌کردم خونه باشی». کنارش زانو زد.
-الهی دستم بشکنه که اینطوری زدمت.
گفت: «اینطوری نگام نکن با اون چشمات». دستش را روی صورتش گذاشت. گفت: «بزن». مریم لب گزید و اشکهاش را خورد.
-آخه لامصب خودتو بذار جای من. به غیرتم برخورده بود. نفهمیدم چی کار کردم.
گیسهاش را کنار زد. گفت: «خیلی دوست دارم مریم». صاحبخانه از بالای پله‌ها داد زد: «تا فردا شب مهلت دارین این خونه رو خالی کنین». رضا جوابش را داد: «خالی می کنیم سگ خور». صاحبخانه بلندتر داد زد: «شنیدم سر و گوش زن لالتم می‌جنبه. اینجا دیگه جای شماها نیس٫ شنیدی؟ هری». رضا به سمت در خیز برداشت. گفت: «بی پدر». مریم دستش را کشید.
-دیدی چی به روزمون آوردی؟
به ناله گفت. مریم دستهاش را به صورت خیس اشکش گذاشت. رضا سر تکان داد.
-دستم بشکنه اگه یه دفه دیگه بخوام دست روت بلند کنم.
چادر مریم را از گوشه‌ی اتاق برداشت. گفت: «اصلا گور پدر هرچی حرف مفته. بریم پیش کولیه؟ سر راه باقالی با گلپر می‌خریم». مریم خندید و گونه‌هاش چال افتاد.
بیرون باد سردی می‌آمد. کولی توی دستهاش ها ‌کرد و لیوان جوشانده‌اش را سر ‌کشید.

دسته‌بندی مطلب: داستان کوتاه