Archive for » دسامبر, 2011 «

بعد از تو

تو را از دست دادم، آی آدمهای بعد از تو!
چه کوچک می‌نماید پیش تو غم‌های بعد از تو

تو را از دست دادم، تو چه خواهی کرد بعد از من؟
چه خواهم کرد بی تو با چه خواهم‌های بعد از تو؟

تو را از دست…، دادم از همین زخم است؛ می‌بینی؟
دهانش را نمی‌بندند مرهم‌های بعد از تو

تو را از یاد خواهم برد کم‌کم، بارها گفتم
به خود کی می‌رسم اما به کم‌کم‌های بعد از تو؟

بیا، برگرد، با هم گاه…، با هم راه…، با هم…، آه!
مرا دور از تو خواهد کشت «با هم»های بعد از تو

دسته‌بندی مطلب: غزل  

گرگ و مهتاب

 

فیلسوفند عده‌ای: سرمست از آموزه‌ها
زاهدند اما گروهی: روزها و روزه‌ها

حاجیان بسیار، اما این کجا و آن کجا؟
بخت ِ بد: فیروزها و بخت ِ خوش: فیروزه‌ها

دور ِ عاشق‌ها گذشت و دوره‌ی سَیّاس‌هاست
می‌شکانَد سنگ سرها را به جای کوزه‌ها

من ولی از نسل شیرین، لیلی و عذرا و … نیست
بعدها مانند من حتا درون ِ موزه‌ها…

می‌خورد آخر سرش بر سنگ و برمی‌گردد او
گرگ ِ باران‌دیده‌ با مهتاب دارد زوزه‌ها

دسته‌بندی مطلب: غزل  

از سیب‌ها

موج است او که از نفس افتاده
برخاسته‌ست اگر سپس افتاده

 غمگین نباش، بیشه‌ی خالی! شیر
شیر است اگرچه در قفس افتاده

 بویی از او نبرده نسیم الّا
صدها غزال، در هوس افتاده …

 عشق اتفاق ِ ساکت و بی‌رحمی‌ست
هرجا دلی شکست، پس افتاده

 تقصیر ِ او نبود دل از من برد
شهد است هرکجا مگس افتاده

 از  سیب‌ها بپرس به جز معشوق
عاشق به پای هیچ‌کس افتاده؟

***

از جا بلند می‌شود او یک روز
مانند ِ موج ِ از نفس‌ افتاده

دسته‌بندی مطلب: غزل