Archive for » آوریل, 2012 «

داستان ابر و کفش

از آسمان دلش بوی برف می‌آمد
اگر سکوت نگاهش به حرف می‌آمد

زنی که ابر ِ برآشفته زیر چادر بود
دلش بهار بهار از بهارها پر بود

به سر به زیری ِ یک جفت کفش چرمی گفت:
چه طور می‌شود از غصه‌ها به گرمی گفت؟

بپرس از دل این تکه ابر بارانی
چگونه بعد تو سر کرد با پریشانی؟

به من نگاه کن! آیا بهار می‌بینی؟
هنوز باغ ِ مرا بردبار می‌بینی؟

بهار بعد تو تنها تگرگ می‌رویاند
هزار باغچه گل‌های مرگ می‌رویاند

شکست بغضش و بارید ابر و توفان شد
نگاه غم‌زده‌ی کفش‌ها پریشان شد

قدم زدند و نشستند جا‌به‌جا هرچند،
کنار زن که رسیدند پابه‌پا کردند

همیشه عشق در این لحظه لنگ برگشته
ورق رسیده به جای قشنگ، برگشته

هنوز ابر، پر از بغض بود و می‌بارید:
- تو آمدی، به جهان با تو رنگ برگشته

چقدر کوزه پس از تو به رود تن دادند
منم که کوزه به دوشم، تو سنگ برگشته

هنوز دل‌نگرانم، هنوز دل‌گیرم
دلت اگرچه به من باز تنگ برگشته

دو لنگه کفش تب‌آلود تاب می‌خوردند
کنار ابر ِ نرفته به جنگ، برگشته

سکوت در نفس گرم عشق جاری بود
هوای گوشه‌ای از آسمان، بهاری بود

نه رعد بود، نه توفان، جهان و جان خاموش
به احترام دو تا کفش ِ ابر در آغوش


دسته‌بندی مطلب: غزلمثنوی  

مطمئن نیستم

 

یکی یکی
پلهای پشت سرم را
خراب می‌کنم
شاید
اتفاقی بیفتد!

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

امتحان

مثل شاتوت‌های خانه‌ی پدری
پرم از اضطرابِ
افتادن…

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

علمدار

عباس علمدار خوبی بود. این را همه محل می دانستند. در واقع بهترین علمدار شهر بود.
مصطفی با حسرت به عضلات به هم پیچیده و قدرتمند عباس نگاه کرد و گفت: «پسر! عجب شوهر خواهری داری» نگاهش کردم. زیر علم رفت. همه یاعلی گویان دسته علم را به کمربند مخصوصش قلاب کردند. دانه های درشت عرق بر پیشانی اش می درخشید.
مصطفی با مشتهای گره کرده از هیجان نیم خیز شد.
- ده تا مرد زیر این علم عرق ریختن. حالا اون یه تنه می خواد بلندش کنه؟
گفتم: «زکی! از این گنده تراش روهم بلند می کنه». هیکل تنومند عباس زیر سنگینی علم خم شده بود. گفتم: «یاالله زود باش مرد! الانه که سر بلند کنه ببین…» بلند نکرد. نعره زد: «نمی تونم حاجی. نمی تونم» مرد ها دویدند و اطراف علم را گرفتند. مصطفی گفت: « از اولش هم معلوم بود». مشت گره کرده ام را در هوا تکان دادم. حاج نصرالله زیر بغل عباس را گرفت و از زمین بلندش کرد. عباس نالید: «کمرم شکسته حاجی. با کمر شکسته چه طور علم بلند کنم؟» و های های گریه کرد. خجالت کشیدم. کتانی هایم را از قفسه برداشتم و از مسجد بیرون رفتم. مصطفی دنبالم دوید. گفت: «راسته که می خواد خواهرتو طلاق بده؟». نگاهش کردم.
- آبجی مرضیه ام خودش طلاق می خواد نه عباس آقا.

آقا جان به ریشهای سفید و بلندش دست کشید. گفت: «چرا بیراه می گی زن؟ چرا عیب روی دخترت می ذاری؟ مردم که کور نیستن. من خودم طلاقشو از این مرتیکه می گیرم». مادر اشکهایش را با پر چادرقد پاک کرد.
- من بیراه نمی گم! تو سرت رو کردی توی برف! یه نگاه به اون طفل معصوم بنداز تا بفهمی مردم حق دارن که بگن…
گفت :«قربونت برم امام حسین. ماه محرمی نمی دونم تو عزای علی اصغرت گریه کنم یا …»
گریه امانش نداد. به سینه اش مشت کوبید و گریه کرد. زنجیر را دست گرفتم و از پله ها پایین دویدم. مرضیه جلوی در حیاط ایستاده بود. گفت: «داری می ری سینه زنی؟» و با چشمهای درشت و سیاهش نگاهم کرد. بغضم را فرو دادم.
- آبجی برو تو. هوا سرده سرما می خوری.
گفت: «اینو می خوابونمش بعد می آم تماشای دسته». به عروسک پارچه ای نگاه نکردم. زنگ خانه مصطفی را هم نزدم. تمام راه را تا مسجد یک سره دویدم و اشکهایم را با پشت دست پاک کردم.

حاج نصرالله داد زد: «همه باید حواستون به من باشه. باید هماهنگ زنجیرها رو بلند کنید و پایین بیارید». مصطفی نفس زنان از راه رسید.
- چرا نیومدی دنبالم؟
جوابش را ندادم. با علامت حاج نصرالله همه شروع کردیم به زنجیر زدن. خوب نمی زدم. جا می ماندم. مصطفی گفت :«چته پسر؟ تو لبی؟».
- حالش نیست.
از صف بیرون رفتم. روی پله های حیاط نشستم و نگاهشان کردم. دستی به شانه ام خورد. عباس کنارم روی پله ها نشست.
- چه طوری قهرمان؟
لبخند زدم. عباس را دوست داشتم. همه محل او را دوست داشتند. گفت: «به نظر سر کیف نمی آی قهرمان؟ کشتی های تجاری ات توی کدوم بندر غرق شدن؟» خنده ام گرفت. عباس همیشه بذله گو بود. همه از هم صحبتی با او لذت می بردند. روزی که از آبجی مرضیه خواستگاری کرد آقاجان همه محل را شیرینی داد. نگاهش کردم. در این یکسال به قدر یک عمر پیر شده بود. موهای سفید زیادی لابه لای موهایش دیده می شد. گفتم: «عباس آقا، حال آبجی روز به روز بدتر می شه.» و بعد انگار بار سنگینی را از روی شانه هایم برداشته باشند نفس عمیقی کشیدم و بغضم را رها کردم. گفت: «هنوزم طلاق می خواد؟» سر تکان دادم.
- مرضی نمی گه. آقاجان…
نگاهش کردم. گفت: «شنیدم قسم خورده تا وقتی من تو هیات این مسجدم پاشو نمی ذاره اینجا». چشمهای سبزش یک لحظه تیره شد و برق زد. فکر کردم این برق تنفر است. نگاهم کرد. چشمهایش مهربان شد. گفت: «مراقب مرضیه باش. هرچی باشه تو خان داداششی». لبخند زد. از کنارم بلند شد و رفت. هرچه اصرار کردند گفت که کار دارد و رفت. تنها من می دانستم که کجا می رود. کار هر پنج شنبه اش بود.
مصطفی گفت: «پسر چه هیبتی داره شوهر خواهرت». دوباره گفت: «اونجا رو نگاه» و با انگشت به ته کوچه اشاره کرد. چند نفر جلوی در خانه مان ایستاده بودند. پا تند کردم. رقیه خانوم جلوی در خانه، شانه هایم را گرفت و تکان داد.
- مجید جان مرضیه رو ندیدی با رعنای من؟
سر تکان دادم. بلند گریه کرد و مویه کشید. مادر بغلش کرد. گفت: «رقی خانوم. تو رو جان بچه هات گریه زاری نکن. هرجا باشن پیداشون می شه». رقیه خانوم به سر و صورتش کوبید.
- خبر مرگم اومدم یه دقیقه سینه زنی تماشا کنم. یه کم برا آقا قربونش برم اشک بریزم. نفهمیدم کی ورپریده بچه رو از تو بغلم گرفت و برد.
مادر دوباره گفت: «حاج نقی رفته دنبالشون. ایشاا… صحیح و سلامت می آن خونه. تازه مرضی که بچه نیست. بچه اش اگه…» و زد زیر گریه. رقیه خانوم هق هق کرد: «جواب باباشو کی می خواد بده؟»
برگشتم وبه طرف امامزاده دویدم.
آقاجان نوزاد را بغل کرده بود و مرضیه پشت سرش از پله های امامزاده پایین آمد.
گفت: « دفعه دیگه ببینم با این مرتیکه حرف زدی، نزدی…»
عباس دوید. داد زد: «می خوام باهات حرف بزنم مرضی». مرضیه ایستاد. آقاجان دستش را کشید.
- دختر من نیستی اگه …
عباس غرید: «بسه آقاجان. یک ساله من و این طفلک رو مثل عروسک بازی دادید. یک ساله از این دادسرا به اون دادسرا. از این دادگاه به اون دادگاه. خسته نشدین؟ من طلاقش نمی دم. دوسش دارم. زنمه. مادر بچه ام…»
آقاجان رعنا را تقریبا پرت کرد توی بغل مرضیه. روبروی عباس ایستاد. خیلی از او کوتاهتر و کوچک تر بود. گفت: «حیف اسم پدر که رو تو بذارن» و روی زمین تف کرد. برگشت و با مرضیه از در امامزاده بیرون رفت.
من دیدم که عباس دست مشت کرده اش را به درخت کوبید. روی پله ها نشست. از لرزش شانه های پهنش معلوم بود که گریه می کند. دنبال آقاجان دویدم. گفتم: «آقاجان حاج نصرالله». نگفتم. با دیدن چشمهای خیس آقاجان ساکت شدم و تا خانه حرف نزدم.

حاج نصرالله مثل مارگزیده دور خودش می پیچید. داد زد: «عباس نباشه نمی شه. همچین علمی رو هیچ کی جز عباس نمی تونه بلند کنه. آبرومون جلوی هیاتهای دیگه می ره». گالن های شربت را هن هن کنان روی زمین گذاشتم. حاج یوسف دستی به ریشهاش کشید و گفت :«دیدی که دفعه قبل نتونست بلند کنه. چه اصرای داری حاجی. یه علم کوچیکتر. میدیم یکی دیگه بلند کنه.» گوشهام تیز شد. حاج نصرالله توی حیاط آب پاشی شده مسجد قدم زد. آه کشید. لب گزید. گفت :«یک سال پیش که اون اتفاق افتاد باید فکر یه علمدار دیگه بودیم. حالا دیگه دیره. این جوونام هیچکدوم زیر بار این تیغه ها دووم نمی آرن. مگه هی مردم رو معطل کنیم جا عوض کنن». مصطفی با بسته های لیوان یک بار مصرف رسید. حاج نصرالله یک باره به طرف ما چرخید.
- پسرا عباس رو هرجا هست پیدا کنید و بیاریدش اینجا.
به مصطفی نگاه کردم. انگار که ماموریت مهمی را به او داده باشند به سرعت گفت: «چشم» و گفت: «دبجنب دیگه. ندیدی حاج آقا چی گفت؟».

مادر عباس مرا مدت طولانی توی بغلش نگه داشت. گفت: «حال عروس گلم چه طوره؟» به چشمهای پر چروک و پیرش نگاه کردم. دلم نیامد ناراحتش کنم. گفتم: «خوبه حاج خانوم». گفت: «دیگه وقتش رسیده برگرده سر خونه زندگیش». گفت: « اون هنوز خیلی جوونه. ایشاا… چند تا دیگه می زاد». اخمهام در هم رفت. گفت: «من خودم سه تا بچه از دست دادم تا خدا عباس رو برام نگه داشت. واسه همین نذر امام کردمش».
به زحمت از پیرزن خداحافظی کردیم. مصطفی نفس زنان گفت: «راسته می گن از بچگیش قمه می زده؟» جوابش را ندادم. گفت: «خودم جای زخمش رو بالای پیشونیش دیدم». یکباره ایستادم. داد زدم: «مصطفی! خفه می شی یا نه؟» هول برش داشت. گفت: «چت شد یه دفعه؟ نگاه! داری می لرزی پسر» راه افتادم سمت امامزاده. تا وقتی پیدایش کردیم مصطفی حرف نزد. عباس به درخت تکیه داده بود. پیراهن سیاهش خاک آلود بود. روی موهایش خاک نشسته بود. گفتم: «عباس آقا حاج نصرالله گفت…»
دستش را در هوا تکان داد. گفت: « بهشون بگو فکر یکی دیگه باشن». به مصطفی نگاه کردم. گفتم: «هیچ کی نمی تونه اون علمو بلند کنه عباس آقا». نیشخند زد.
- دیدی که منم نتونستم.
مصطفی برای اولین بار گفت: « شما می تونی عباس آقا. بابام می گه از این پر شاخه ترش رو هم بلند کردی». با هیجان گفت: « بابام می گه…» چشمهای سبز عباس به طرف مصطفی چرخید. مصطفی حرفش را خورد. آن وقتها مادر می گفت هیبت عباس هم به اسم مقدسش می آید. راست می گفت. هیچ کس زیر نگاه برنده عباس طاقت نمی آورد. بلند شد. کنارمان راه افتاد. گفت: « نظرتون راجع به قمه زنی چیه؟» مصطفی به سرعت گفت: «معلممون می گه یه سری از سنتهای غلط ماه محرم رو خارجی ها و منافقا راه انداختن تا نشون بدن ما وحشی هستیم و …» خواستم با کفش بزنم به ساق پاش اما عباس بینمان راه می رفت. گفت: «معلمتون دیگه چی می گه؟» مصطفی دستهایش را تکان داد.
- می گه قمه زدنم یکی از اون سنتای غلطه. می گه خود زنی هر نوعی باشه تو اسلام حرامه…
عباس سر تکان داد و دیگر چیزی نپرسید.

آبجی مرضیه زد زیر گریه. گفت: «چرا نمی ذارین برم سر قبر بچه ام؟ چرا ولم نمی کنین؟» و گیسهای بلندش را چنگ چنگ کرد. گفت: «می خوام برم خونه ام. می خوام برم پیش بچه ام». مادر دستهایش را محکم گرفت و به آقاجان نگاه کرد. آقاجان به قلیان پک زد و سر تکان داد. مادر سر مرضیه را به دامن گرفت. گفت: «آقا چرا یه کم کوتاه نمی آی؟ یک سال گذشته. بسه هر چی به جای دوا درمون از این دادگاه به اون دادگاه بردیمش. اون جوون بوده. خامی کرده. خودشم که پشیمونه. تو که روی هر چی ریش سفید بود تو محل زمین انداختی…»
به آقاجان نگاه کردم. به قلیان پک نمی زد. چشمهایش را روی مادر ثابت کرده بود. گفت:« آقا! من هیچ وقت تو این یکسال حرفی نزدم. هرکاری کردی و هرچی گفتی چیزی نگفتم. حالا می خوام ازت یه خواهش بکنم. روی منو زمین ننداز٫ به حرمت اینهمه سال …»
استکان چایی ام را برداشتم که از اتاق بیرون بروم. آقاجان گفت: «بشین پسر». مادر اشکهایش را با گوشه چارقد پاک کرد. گفت: «بچه ام داره دیوونه می شه. ذره ذره تو این یه ساله آب شده. خودت دیدی که قاضی چی گفت. بچه به خاطر مریضی مرده…» آقاجان استکان چایی را کنار زد. گفت:«چی می خوای بگی معصوم؟»
- بذار عباس با مرضیه حرف بزنه. شاید.. شاید حال بچه ام…
به آقاجان نگاه نکردم. مادر هم نگاه نکرد. با انگشتهای کارکرده و زبرش به گلهای قالی دست کشید.

مصطفی داد زد: «به نوبت. به همه می رسه. هول نده آقاجان. ناسلامتی شماها عزادار امامید…» خنده ام گرفت. گفتم: «خوب بازار گرمی می کنی». خندید.
- ما اینیم دیگه
- حقا که بچه بازاری هستی.
گفت: «راستی مجید بالاخره امشب کی علم رو بلند می کنه؟»
شانه بالا انداختم. گفتم: «نمی دونم. عباس که گفت نمی اد». لیوان شربت را دست آخرین نفر داد و گفت: «راسته می گن از بچگی نذر امام بوده؟» سر تکان دادم.
- آبجی مرضیه ام دوست نداشت. می گفت می شه جورای بهتری نذر کرد.
گالن خالی را که روی زمین گذاشت گفت: «یه چیزی بپرسم جون مصطفی ناراحت نمی شی؟»
- نه نمی شم.
گفت: «راسته آبجی مرضیه ات دیوونه شده؟»
راست ایستادم. مشتم را بلند کردم. گفت: «جون مجید منظوری نداشتم. می خوای بزنی بزن. حق داری به خدا…»
اشکهام را رها کردم. گفتم: «اگه بچه تو رو هم با پیشونی خونی و فرق شکافته می دادن دستت دیوونه می شدی»
دویدم و فریادهای مصطفی را هم که پشت سرم می دوید نشنیدم. از عباس بدم می آمد.

علم گوشه حیاط مسجد مثل یک شی بی مصرف افتاده بود. حاج نصرالله با افسوس نگاهش کرد. گفت: «سپردم یه علم کوچیک تر از هیاتهای دیگه قرض بگیرن. ماه محرمی علم کجا بود که کرایه کنیم». آقاجان به ریشهاش دست کشید. حاج نصرالله به آقاجان نگاه کرد. گفت: «عباس داغون شده حاج نقی. باید ببینیش تا باور کنی». آقاجان سر تکان داد.
- دیدمش. امسال قمه نمی زنه؟
- به حرمت حرف تو گفت نمی اد توی عزاداری.
آقاجان گوشه سبیلش را به دندان گرفت. گفت: «امسال چه شام غریبانی داریم…» و آه کشید.
مردم دسته دسته توی حیاط مسجد جمع شدند. بیرق های سبز و سرخ را آوردند. سنج و طبل زنها وسط جمعیت ایستادند. حاج نصرا… نگاه دیگری به علم انداخت و بلند گو را برداشت تا جمعیت را هماهنگ کند. آقاجان هنوز داشت سبیلش را می جوید و تند تند تسبیح می انداخت.
جمعیت که راه افتاد دیگر آقاجان را ندیدم. همراه صف می رفتم و سینه می زدم. مصطفی خودش را پشت سرم توی صف چپاند و گفت: «خبر داری امشب علمدار نداریم؟ نتونستن علم کوچیکتر پیدا کنن». انگشتم را روی لبم گذاشتم. گفت: «ما رو باش رو دیوار کی …» صدایش در نوای پر طنین سنجها گم شد.

حاج نصرالله داد زد :«شربت بدید به عزادارا. زود باشید». تخم شربتی ها در لیوانهای شناور بود. بوی خوش شربت بید مشک و گلاب فضا را پر کرده بود. نوحه خوان بلند گو را برداشت.
- داریم می رسیم قدمگاه. آ ماشاالله از اینجا به بعد هرچی انرژی داری باید بذاری واسه آقا سینه بزنی. می خوام سینه زنی و همراهی تون هیاتهای دیگه رو ساکت کنه ها. علمدار نداریم سینه زن که داریم…
مصطفی داد کشید: « کی گفته علمدار نداریم؟» و با انگشت اشاره کرد. حاج نصرالله فریاد زد: «یا حضرت عباس!». علم چهل شاخه داشت حرکت می کرد. سینی شربت را روی زمین گذاشتم و همراه مصطفی دویدم. مادر دست مرضیه را گرفته بود و پشت علم می آمد. صدای نوحه خوان کوچه را به لرزه درآورد: «یا حسین مظلوم»

دسته‌بندی مطلب: داستان کوتاه  

کدام هیچ؟

نه خانه
نه مغازه
نه محل کار
هیچ‌کدام نمی‌دانند
من می‌توانم
ساعتها
دست در دست تو
قدم بزنم
و به هیچ‌کدام نرسم:
نه خانه
نه مغازه
نه محل کار

 

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

این‌گونه که ماییم

هیچ بودیم، خدا خواست که تشکیل شویم
مختصر شرحی از آن صاحب تفصیل شویم

 قبل ما آمده‌بودند که آدم باشند
یک کلاغ آمد و آموخت که قابیل شویم

 چه عصاها به زمین خورد که ما برخیزیم
بعد هم منکر ِ رفت‌آمدِ از نیل شویم

 تا کجا از خودمان غول سه‌سر می‌سازیم؟
نور هم آن قدَری نیست که ما فیل شویم!

 تازه گیرم بشویم، از کرَم او‌ست اگر
باز شایسته‌ی دیدار ابابیل شویم!

 …

 مثل دکّان، دلمان پر شده از جنس جلَب
کاش این جمعه بیاید، همه تعطیل شویم…

دسته‌بندی مطلب: غزل  

کمی شبیه ما

شبیه باد همیشه غریب و بی‌وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

کتاب قصه پر از شرح بی‌وفایی اوست
اگرچه او همه‌ی عمر فکر ما شدن است

چه فرق می‌کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تن است

قرار نیست معمای مبهمی باشد
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

کسی که کار جهان لنگ می‌زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست، زن است!

دسته‌بندی مطلب: غزل  

قول

مرا به ذهنت نه،
به دلت بسپار!
من
از گم شدن
در جاهای شلوغ
می‌ترسم…

 

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

قرار

بیهوده می‌دوند
خیابان‌ها؛
بی او
دلم به هیچ قراری
نمی‌رسد!

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

و تن

من کشوری نبوده‌ام، ایجاد کن مرا!
در مرزِ من بیا، برو، آباد کن مرا

 من مجمع‌الجزایر تنهایی و غمم
پهلو بگیر پهلوی من، شاد کن مرا

 من را که ریشه‌های درختی شکسته‌ام
قایق بساز از تنش، آزاد کن مرا

 بگذار با تو بگذرم از ساحل سکوت
دور از همه، همه، همه فریاد کن مرا

 در جای‌جای خاکِ تنم ردِ پای توست
گاهی تو هم به نام وطن یاد کن مرا

دسته‌بندی مطلب: غزل