Archive for » جولای, 2012 «

عشق‌ست

سوگند به آن نور که بالاسرمان را…
عشق‌ست نگه داشته بالا سرمان را

عشق‌ست که با شوق نهادیم به راهش
تنها سرمان را نه که سرتاسرمان را

همپای خلیلیم که آورد به مسلخ
سرمایه‌ی عمری اگر او، ما سرمان را

مستیم چنان مست که سر از خودمان نیست
هوشیار کسی هست که ما یا سرمان را…؟

سردار نبودیم ولی کشته به عشقیم
اینجا سر داریم
وَ
آنجا سرمان را …

 

 

* این وبلاگ مدتی به روز نمی‌شود.

دسته‌بندی مطلب: غزل  

کشف

به تو نزدیکم
مثل خانه‌ای کنار رود،
به من نزدیکی
مثل سیل
به خانه‌های کنار رود…

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

هیچ‌کس؟!


هرکسی که دیده‌ام
گفته عاشق تو است و بس؛
آی آزادی!
دشمن تو کیست پس؟!

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

بیرون

بیرون
جنگ خاموشی و فراموشی‌‌ست.

با من
درون همین شعر بنشین.
من از عاشقانی می‌گویم
که نداشتم،
تو از سفرهایی بگو
که نرفتی.

بیرون
آدم می‌کشند…

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

هر دلی را روزگاری…

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلت
هرچه جز یاد مرا با خاک یکسان می‌کند

اشک می‌داند غم افتاده‌ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر عاشق از روز ازل حسرت‌کش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
درد بی‌درمانشان را مرگ درمان می‌کند

دسته‌بندی مطلب: غزل  

گزیر

دست مرا بگیر و ببر شهر دیگری
مانند ماهیان که پی نهر دیگری…

شیرین نکرد کام تو را این دیار اگر
در جام من نریخت مگر زهر دیگری

با عاشقان، زمانه بگو آشتی نکن!
غمگین نمی‌شویم جز از قهر دیگری

عشق، آن عصای معجزه در دست‌های توست
بگذار با تو بگذرم از بحر دیگری

تلخ و رسول‌کُش شده این روزگار، کاش
ایمان بیاورم به تو در دهر ِ دیگری…

دسته‌بندی مطلب: غزل  

می‌توانستم اگر …

من چه از آن مرده‌ی در گور کمتر داشتم؟
من که جای دل گلایول‌های پرپر داشتم

من که در اندیشه‌ی اما، اگرها، سال‌ها
خاطرم را، خاطراتم را مکدر داشتم

هرکس آمد ضربه‌ای بر من زد و از من گذشت
من شباهت‌های دردآلود با در داشتم

بعد من هر گل که می‌روید، گواهی می‌دهد
من که افتادم به پای تو چه در سر داشتم

شانه‌هایت را برای گریه کردن دوست… نه
من سر از زانوی تو ای غم! مگر برداشتم؟

می توانستم از این تنها شدن‌ها جان‌به‌در…
می توانستم اگر یک جان دیگر داشتم

دسته‌بندی مطلب: غزل  

سفر

سفر هرکجا سایه گسترده‌است
چه‌ها بر سر آدم آورده‌است

کسی را که یک عمر چشم‌انتظار…
به یک چشم‌برهم‌زدن برده‌است

کسی را که در یاد خواهی‌سپرد:
کجا، کِی خداحافظی کرده‌است

تو گویی که ما را برای وداع
زمین راه و بی‌راه پرورده‌است

سفر هرکه را دیده‌ام برده‌است
سفر هیچ‌کس را نیاورده‌است.

دسته‌بندی مطلب: غزل  

صم

سفر کردم
تا جای میلیونها نفر
در ایران
برای میلیاردها نفر
در جهان
از تو نگویم.

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

پرسش

مرا گرفت به بازی، چه درد جانکاهی!
جز این، نسیم چه کرده‌ست با پر کاهی؟

تمام حادثه این‌ بود: قدر دریا را
تنش به خاک نیفتاده‌‌‌بود تا ماهی…

که در حکایت تکراری فراق، کسی
ندیده‌است از این روزگار کوتاهی

سقوط، عزیز زمانش نکرد یوسف را
وگرنه هرکه به لطف زمانه در چاهی…

مراد زیستن ما همین مرارت‌هاست
همین که چشم کنی باز چشم درراهی…

به غیر از اینکه به لب می‌رسانی‌اش ای عشق!
بپرس از خودت از جان من چه می‌خواهی؟

دسته‌بندی مطلب: غزل