Archive for » سپتامبر, 2012 «

رباعی

ای کاش زمین را به تصرف برساند
این عشق زمان را به توقف برساند:

برخورد کند چشم تو با چشم من آن‌وقت
ما را بهم این حسن تصادف برساند

دسته‌بندی مطلب: غزل  

پاییز

چشمها – پنجره‌های تو – تأمل دارند
فصل پاییز هم آن منظره‌‌‌ها گل دارند

ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم
همه در گردش چشم تو تعادل دارند

تا غمت خار گلو هست، گلوبند چرا؟
کشته‌هایت چه نیازی به تجمل دارند؟

همه‌جا مرتع گرگ است، به امید که‌اند
میش‌هایم که ته چشم تو آغل دارند؟

برگ با ریزش بی‌وقفه به من می‌گوید:
در زمین خوردن، عشاق تسلسل دارند

هرکه در عشق سر از قله برآرد هنر است
همه تا دامنه‌ی کوه تحمل دارند

دسته‌بندی مطلب: غزل  

مهمل

او که پیغام فرستاده
دیگر بازنمی‌گردد،
او که رفته‌است
درخت بی‌برگ را
از آمدن پاییز می‌ترساند؟

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

تا بوده…

باران مرا خیس می‌کند
توفان می‌ترساند
و پاییز افسرده می‌سازد
تو اما
چیزی از من باقی نمی‌گذاری!

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

از من بپرسید

اینجا سیبری نیست
و جنگ جهانی اول
خیلی وقت پیش تمام شده‌است
اما دستهای او
برای گرم کردن لشکری کافی‌ست.

 

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

Magic

عشق
شعبده‌باز غمگینی ست
که شادی را
از کلاهش بیرون می‌آورد
و در دستهایش
غیب می‌کند…

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه