Archive for » ژانویه, 2013 «

رئالیسم غیرجادویی

زنهای بی‌شماری
شبهای بلند زمستان
نامه‌های عاشقانه‌ی بلند نوشته‌اند
آهی بلند کشیده‌اند
و با میل‌های بلند
به بافتن دستکش برای مردانشان ادامه داده‌اند،
من جز رویا بافتنی دیگری بلد نیستم
در مِیل‌های کوتاهم به تو می‌نویسم
دستکشهای چرمی‌ات را در اداره جا نگذاری
و پیش از آنکه تو فرصت جواب دادن پیدا کنی
آه!
زمستان تمام شده‌است.

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

دنیا

دنیا – چه باید گفت؟ – زندانی مخوف است
هرچند زندانبان آدم‌ها رئوف است

با وعده‌ی گل بود و بلبل بودت ای عشق!
گشتیم و این ویرانه منزلگاه بوف است

گشتیم و می‌دانیم ما را بیش از پیش
گمراه خواهی کرد و درد از این وقوف است

آن باغ سبزی را که می‌گفتی و دیدیم
هر شاخه‌اش از خون ما غرق شکوفه‌ست

ما میهمانان بدی هستیم، دنیا
مهمان‌سرای دلپذیری مثل کوفه است

دسته‌بندی مطلب: غزل  

گوزن

عشق ما گوزن بود
بزرگ و قوی
اما چیزهای قوی‌تری هم وجود داشت
مثل قطار
که تو را با خود برد
و از گوزن لاشه‌ای روی ریلها باقی گذاشت.

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

عمر

شبیه رود، جوانی به جبر می‌گذرد
که عمر، لکه‌ی ابر است و ابر می‌گذرد

به خود مبال که رفتی و دین و دل بردی
که روزگار مسلمان و گبـــر می‌گذرد

به صید آمده‌بود عشق و غفلت از ما بود
غزال می‌چرد آنـجا که ببـــــــــر می‌گذرد؟

میان صبر و ظفر دوستی ِ دیرینه‌ ست
چه غم که عمر من و تو به صبر می‌گذرد!

“غم زمانه‌ خورم یا فراق یار کشم؟”*
که هر طرف بروم سمت قبر می‌گذرد

 

*مصرعی از شیخ اجل سعدی

دسته‌بندی مطلب: غزل  

چمدان

چمدانی که از سفر برگشت، چمدانی که عازم سفر است
گاه یک زندگی‌ست یک چمدان، زندگی گاه دست باربر است

زندگی که در ایستگاه گذشت، عمر مثل قطار رفت و نماند
بعضی از ما چه دیر می‌فهمیم عشق “یک لحظه کاش زودتر” است

عشق شکل تصادفی ساده: به نظر آشنا می‌آید یا
چشمهایش شبیه یک نفر است… چشمهایش شبیه یک نفر است…

نقطه‌ی اشتراک غمگینی ست وسط ایستگاه و ما، چمدان:
چمدان تو از سفر برگشت، چمدان من عازم سفر است

دسته‌بندی مطلب: غزل