Archive for » جولای, 2014 «

نپرس بی تو که آمد، نپرس بی تو که رفت

پر است از اسکلت خاطرات زنگ‌زده
خوش آمدی به دل من، به شهر جنگ‌زده

به من هر آنکه رسیده‌ست خویش را دیده‌ست
به من هر آنکه رسیده‌ست جز تو سنگ زده

هزار تکه شد آیینه‌ام، نگفت خوشا
به بی تفاوتی شیشه‌های رنگ‌زده

نپرس بی تو که آمد، نپرس بی تو که رفت
که سر به این دلِ از دوری تو تنگ زده؟

خوش آمدی به دل من دوباره، تنهایی!
که بی تو زندگی‌ام لنگ بوده، لنگ‌‌ زده

 

دسته‌بندی مطلب: غزل  

ایجاز

«ما با هم دو استکان چای نوشیدیم».
و این جمله شعر نیست.
استکان در آن به معنی استکان است
و چای استعاره از هیچ شرابی نیست.
خواستم بگویم
اوست که مرا مست می‌کند!

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

دورادور

ای به او نزدیک، از هرکس به جز او دور باش
عشق، یعقوب است یعنی تا بیاید کور باش

مدعی بسیار دارد عشق آن یوسف اگر
تو به گمنامی خود در شهر او مشهور باش

عشق دستور زبان ساده‌ای دارد ولی
ساده‌تر از آن بگویم: با غمش محشور باش

عمر ما با نام خودداری به خودبینی گذشت
خودستایی خودشناسی نیست، کم مغرور باش

فکر کن آمد، نشست و سفره‌ی دل وا نشد
قلب من! یک بار تنها با زبانم جور باش

دسته‌بندی مطلب: غزل