Archive for » فوریه, 2015 «

آی!

خدا می داند
چقدر دردناک است
برای آدمی که زخم هایش را
حتی از آینه پنهان کرده است
در وصف خود بگوید:  “…I”

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه  

باباجانی (داستان کوتاه)

ملیحه دو دستی کوبید توی سر خودش. مادر دوید. ملیحه جیغ کشید :«یا منو می دید به مصطفی یا انقد خودمو می‌زنم تا بمیرم». مادر هر دو دستش را محکم کشید. گفت: «دیوونه». ملیحه گفت: «خودتی» و دستش را چنگ زد و فرار کرد. داد زدم :«داره می ره بیرون». مادر به سینه‌اش مشت کوبید و نفرین کرد. گفت :«د برو دنبالش دیگه». پا برهنه دویدم توی حیاط. ندیدمش. داد زدم :« ملیح خله؟». جواب نداد. مادر با اخم نگاهم کرد. گفت :«خجالت بکش به خاله ات می گی خل؟» گفتم:« من کی گفتم خل؟ گفتم خاله» و بلندتر داد زدم: «ملیح خاله؟ تلفن! عمو مصطفی …» هنوز جمله‌ام را تمام نکرده بودم که مادر جیغ کشید: «از پشت بوم بیا پایین ملیحه جان». ملیحه داد زد :«یا به مصطفی می‌گید بیاد منو ببره یا خودمو می‌ندازم پایین» و یک پایش را از پشت بام آویزان کرد.

***

آقاجان گفت: «هرجا رو بگی گشتیم خان جان. هرجا بگی رفتیم. اثری از آثارش نیست». خان جان محکم زد روی پاش و گریه کرد: «دیدی زنیکه پتیاره آخرش کار خودش رو کرد؟ دیدی آخرش همون شد که من گفتم؟ دیدی پسر تحصیل کرده ام بعد یه عمر چه طور تو روی من وایستاد؟» و بلندتر گریه کرد. مادر کنارش نشست و دست گذاشت به شانه‌اش.
- حالا که چیزی نشده خان جان. اصلاً از کجا معلوم که رفته باشن؟ ها؟
و به آقاجان نگاه کرد. آقاجان سبیل‌های بلندش را جوید و چیزی نگفت. مادر گفت: «ملیحه که رفته دم خونه دیده هیچ کی نیست. همسایه ها گفتن از اونجا رفته». به ملیحه که بغ کرده خوابیده بود نگاه کرد. گفت :«حالا اینو چیکارش کنیم؟ کی جواب اینو می ده؟». آقاجان اخم کرد. صورت پرچروکش بیشتر چروک خورد. گفت :«حالا چه وقت این حرفاست؟» و کتش را که یکبری شده بود روی شانه اش کشید و از اتاق بیرون رفت. دویدم دنبالش. گفتم: «آقاجان؟» آقاجان به سرم دست کشید. گفت: «مرده و قولش». گفتم: «یعنی دیگه بر نمی‌گردن؟». آهی کشید و گفت: «با خداست».


ملیحه گفت: «چایی می‌خوری برات بیارم؟». عمو مصطفی خندید و دندان‌های سپیدش را نشان داد. گفت: « حالا نه». گفت: « این تمرین رو حل کن آفرین دختر خوب» و به من نگاه کرد. خندیدم و انگشتم را به کله‌ام کوبیدم. نخندید. گفت: « یه سیگار برای عمو می‌گیری؟». اسکناس را دراز کرد طرفم. ملیحه از دستش چنگ زد.
- مگه من مردم؟ بده خودم برات می‌گیرم.
عمو مصطفی دست ملیحه را گرفت. مشتش را باز کرد و اسکناس را برداشت.
- تو بشین تمرینت رو حل کن.
ملیحه بغ کرد. لب‌هاش را طوری ورچید که مو به تنم سیخ شد. منتظر بودم بزند زیر گریه یا بپرد سمت عمو که مداد و دفتر را با پایش کناری پرت کرد و رفت گوشه اتاق. عمو مصطفی خندید: «قهر کردی ملیح خانوم؟». ملیحه بغض کرد و صداش بلند شد: «الهی بمیری که دوستم نداری». پق زدم زیر خنده که مثل اجل معلق پرید سمتم.
- عنتر بوزینه. به من می‌خندی؟ جفت چشماتو از کاسه در می آرم.
دویدم توی حیاط و داد زدم :«ملیح خله».

***

خان جان گفت: «می‌ری در خونه رو می زنی. همونایی رو که بت گفتم بش می‌گی. بی‌کم و کاست. فهمیدی؟» و پا تند کرد. دویدم دنبالش. گفتم: « چرا خودتون نمی‌رید خان جان؟». براق شد طرفم. گفت: «همین که من می گم». قلوه سنگی را از سر راهم شوت کردم که خورد به دیوار و برگشت. گفت :«همون در سبزه آخر کوچه اس٫ پلاکش هم بیسته. خوب نگاه کن یه بار اشتباه نیومده باشیم». پا به پا کردم و گفتم: «آخه خان جان خودتون که اومدید خب…» یقه لباسم را گرفت و کشاند سمت خودش. گفت: « تو هم لنگه‌ی عموت. نشد یه کار بت بگیم هی درست و راستی نکنی. بت گفتم برو». و دست گذاشت به قلبش که یعنی حالش بد شده است. می‌دانستم هیچ چیش نیست اما دلم سوخت. راه افتادم که داد زد: «یادت نره بت چی گفتم. مو به مو واسش بگو. بگو گورشو از این محل گم کنه». زنگ را که زدم برگشتم و به خان جان نگاه کردم که خودش را پشت تیر سیمانی قایم کرده بود. دستش را از زیر چادر تکان داد که نفهمیدم یعنی چه. لنگه کوچک در باز شد. دختر بچه‌ای با چشم‌های درشت سیاه نگاهم کرد. جیغ زد: «با کی کار دارید؟» و تند تند نفس کشید. به روبان‌های رنگارنگ روی سرش نگاه کردم. چقدر کیف داشت اگر می توانستم بکنمشان و در بروم. گفتم: «مامانت خونه اس؟». همان طور که لای در ایستاده بود سرش را برگرداند و چنان جیغی کشید که تا ده خانه آن طرف‌تر هم شنیده شد.
- مااااااااامااااااااانی. دم در کارت دارن.
گفت :«نیای تو ها. همینجا وایسا تا مامانم بیاد». خنده‌ام گرفت. گفتم: «باشه». اول شکمش را که نسبت به جثه‌ی کوچکش بزرگ بود از لای در تو برد بعد چرخید و اردک‌وار دوید توی حیاط. سرم را آهسته از لای در تو بردم. زن داشت چادرش را در هوا می تکاند. قد بلند بود و گیس‌های بلند و سیاهش دورش ریخته بود. به سرعت سرم را بیرون بردم. تنم داغ شده بود. چرخیدم به خان جان نگاه کنم که بالای سرم ایستاد. گفت: «با من کار داشتی پسرم؟». صداش قشنگ بود. به خصوص وقت گفتن «پسرم». من من کردم و به سمت تیر چراغ برق چرخیدم. او هم با من چرخید. خان جان نبود. گفت :«کسی تو رو فرستاده، نه؟». سر تکان دادم. دلم می خواست گریه کنم. لبخند زد. گفت :«بیا تو». گفتم :«خیلی ممنون باید برم. خان جانم منتظرمه. فقط… فقط من باید یه چیزی…». چشمهاش غمگین شد.
- می دونم چه پیغامی برام آوردی.
صداش می لرزید. نفس عمیقی کشیدم. گفتم: « پس اگه خودتون می دونید…پس… من دیگه می‌رم». دخترک از پشت چادر مادرش جلو آمد و شکلاتی به سمتم گرفت. گفت :«این مال تو». گرفتم و تا خانه بی وقفه دویدم.

***

مادر استکان چای را جلوی آقاجان گذاشت. گفت: « خدا رحمتش کنه بنده خدا رو ولی اتفاقیه که پیش اومده. غصه خوردن فایده نداره آقا. باید به فکر زن و بچه اش باشی. خدا بهشون صبر بده. راستی آقا من زنش رو می‌شناسم؟» آقاجان با چشم‌های پف کرده و قرمز به مادر نگاه کرد که اشکهایش را با گوشه چارقد پاک می‌کرد. با صدایی گرفته گفت :«فکر نکنم». گفت: « من بش قول دادم از زن و بچه اش مراقبت کنم. هرچی باشه کارگر کارگاه من بود. تو بغل من مرد» و صدایش گرفت. خان‌جان عصایش را کنار گذاشت. استکان چای را از دست مادر گرفت. گفت: «اینهمه ماشاا… آدم تو دم و دستگاهت داری. بفرست ردشون خب». مادر داد زد: «ملیح؟ کجایی ورپریده؟». خان جان سر تکان داد و آه کشید.
- ملیح هم شده یه غصه برا تو. تا کی می خوای تر و خشکش کنی؟ بالاخره که چی؟
مادر روی فرش نشست و با خستگی گفت: «چیکارش کنم خان جان؟ آبجیمه. نمی تونم بفرستمش آسایشگاه که. دلم نمی‌آد. خودم مراقبش باشم خیالم راحت تره». آقاجان کتش را از جا لباسی برداشت. تسبیح کوچکش را بیرون کشید. گفت: «خودم باید برم رد کار زن و بچه‌اش. بعید نیست برادراش دندون برا همون سی شی صنارش تیز کرده باشن». مادر گفت: «طفلک زنش». خان جان ابرو در هم کشید.
- کاش نمی ذاشتی جسد شوهره رو ببینه آقا.
آقاجان بین دو لنگه‌ی در ایستاد. نفس بلندی کشید و کفش‌های پاشنه خوابش را پا کرد. گفت: «یه خونه نقلی براشون اجاره می‌کنم. دخترش پنج سالشه ماشاا… سر بگردونی وقت شوهرشه». انگار با خودش حرف می‌زد. مادر دوید طرفش. گفت :«حالت خوبه آقا؟ صورتت خیس عرقه. نکنه خدای نکرده باز قلبت…؟». آقاجان دستی به صورتش کشید. لبخند زد :«نه. چیزیم نیست». مادر دنبالش راه افتاد. گفت: «بدو یه لیوان آب سرد برا آقات بیار». دویدم سمت آشپزخانه. آقاجان آب را یک جرعه سر کشید و نوک سبیلهاش را پاک کرد. مادر گفت: «می خوای امروز نرو کارگاه. خاکشیر یخمال برات درست می‌کنم. یه کم استراحت کن. گرما زده شدی گمونم». آقاجان سر تکان داد:«نه. باید برم. مال یتیمه. امروز فردا نشه بهتره». آقاجان که رفت مادر بغض کرد: «خدا از بزرگی کمت نکنه آقا که فکر مردمی». خان جان خندید:« پسر حاج نصرالله است دیگه».

***

ملیحه داد زد: «اوهوی زنیکه دزد، بیا بیرون ببینم. فکر کردی شهر هرته نامزد مردمو قر می زنی» و با دو دوست محکم به در کوچک سبز کوبید. بازویش را گرفتم.
- ملیح خاله، تو رو سر جدت اینجا آبروریزی راه ننداز٫ می‌آن می زننمون ها. اصلا تو چه جوری اینجا رو پیدا کردی؟
روی دستم زد.
- فک کردی مثه تو خنگم؟ تعقیبت کردم. چی خیال کردی؟ همه تون دستتون تو یه کاسه اس٫ برا من فیلم بازی می‌کنین. هم تو هم اون خان جان خدانشناست هم اون آبجی حسودم.
زن همسایه بغلی از بالکن داد زد :«چه خبرتونه؟ صداتونو انداختین سرتون لنگ ظهری؟». مردی از اتاق جوابش را داد: « بگو گورشون رو گم کنن. نمی ذارن ظهری کپه‌ی مرگمونو بذاریم ها». دست ملیحه را کشیدم. التماس کردم: «خاله ملیح جان، بیا بریم. اصلاً خودم می برمت پیش عمو مصطفی ». دستش را از دستم بیرون کشید و محکمتر در خانه را زد.
- اوهوی! زنیکه‌ی ترسو…
زنی که از خانه کناری بیرون آمده بود، گفت:« از اینجا رفتن. می بینی که». گفت :«زن بد بوده؟ چی کار کرده مگه؟». ملیحه چادرش را دو دستی زیر بغل زد و درست کنار زن ایستاد. زن یک قدم عقب رفت و به من نگاه کرد. گفت :«دزده. دزد دیدی تا حالا؟ نامزد منو دزدیده با خودش برده». زنی که توی بالکن ایستاده بود داد کشید: «خب لابد خودت عرضه نداشتی نگهش داری». ملیحه دستش را به سمتش تکان داد: «تو خفه». به زن نگاه کردم که به سرعت به اتاق برگشت. دویدم. گفتم: «خاله ملیح، جان مادرت، الان مرده می‌آد پایین. اصلاً بیا خودم می‌برمت دم خونه عمو مصطفی». چپ چپ نگاهم کرد. گفت: «راس می‌گی؟».
التماس کردم :«به جون خاله راس می‌گم». دستش را کشیدم و با خودم بردم. صدای زن را از دور شنیدم که گفت: «ولش کن آقا عزت، دختره خل و چل بود».

***

آقاجان گفت :«زود می‌ری عمو مصطفی رو صدا می‌کنی. بش می‌گی آب دستشه بذاره زمین بیاد. اگه گفت کلاس دارم و دانشجوها منتظرن و از این حرفا بش بگو فوری فوتیه. زود برو بابا». صورتش سرخ شده بود. تند تند حرف می‌زد. گفتم: «چشم آقاجان الان می‌رم». آقاجان جواب نداد. آه کشید و زیر لب گفت: «یا فاطمه زهرا… به حق این شب عزیز…». از کارگاه تا میدان دانشگاه را به سرعت رکاب زدم.
برای بار چندم پرسید: «داداش نگفت چی کارم داره؟». گفتم: «نه به خدا عمو». صورتش درهم رفت. دستی به ریشش کشید و لب گزید. گفت: «خان جان چه طوره؟ هنوز از دست من عصبانیه؟». سر تکان دادم و تا کارگاه حرفی نزدم.

***

زن اسدالله داد زد: «اوووی پسر… بدو به اسدالله بگو دیگا رو بار بذاره». خواستم بگم من اسم دارم. نگفتم. دویدم توی حیاط. خان جان با لباس مشکی عصا به دست این طرف آن طرف می رفت. گفت: «الهی قربون قدت شم مادر. برو بپرس چرا این سخنرانه نیومده هنوز؟». گفتم: «از کی بپرسم خان جان؟». نشنید. رفت. ملیحه گفت: «از سر قبر من» و زبانش را در آورد. به اسدالله گفت: «می‌دی منم هم بزنم؟ می‌گن حاجت روا می شم؟ آخه نامزدم ولم کرده رفته پی یکی دیگه» و چادرش را باز و بسته کرد. اسدالله خنده‌ای کرد.
- رو چشَم ملیح خانوم. رو چشَم. اصلاً شما امر کنین. حالا چه حاجتی داری؟
ملیحه چشمهاش را چپ کرد یعنی که فکر می‌کند. گفت: «الهی مصطفی سنگ شی که منو ول کردی رفتی دنبال اون پتیاره. الهی خیر از جوونیت نبینی…». ملاقه را گرفت. گفتم: «اون آشه که هم می زنن نه قیمه ملیح خله». داد زد: «الهی لال بمیری». خندیدم: « به حرف گربه سیاه بارون نمی‌آد» و دویدم. خان جان روی پله‌ها نشسته بود و دستش را روی قلبش گذاشته بود. کنارش نشستم. هن هن کنان گفت: «آقا جانت هنوز برنگشته؟». سر تکان دادم. گفت: «کجا رفته؟ تو چرا باش نموندی؟ چرا زود اومدی؟ از مصطفی خبری نشد؟» می‌دانستم کجا رفته اما نگفتم. صدای نوحه توی حیاط پیچید. خان جان بغض کرد.
- الهی قربون غریبیت برم بی‌بی. حالا می فهمم چی کشیدی. حالا می فهمم. شب شهادت ته. نمی خوام نفرین کنم ولی نبینم اون روزو که این زنیکه‌ی بیوه رو ورداره بیاره تو خونه‌ی من.
خواستم بگویم آن زن خیلی هم زن خوبی است. نگفتم. حواسم بود که نباید چیزی بگویم. لبهایم را روی هم فشردم و بلند شدم. خان جان اشک‌هاش را با پر چادر پاک کرد. گفت: «همه تون سر و ته یه کرباسید. تو هم یکی لنگه عموت. ببینم تو چه گلی به سر مادرت می‌زنی». داد زد: «آی ملیحه‌ی ذلیل مرده، انقد هم نزن اون قیمه رو آشش کردی».

***

خان جان گفت :«آخرش مصطفی رو فرستادی دنبال کارای اون خدا بیامرز؟ بچه ام بعد از عمری تازه از فرنگ برگشته نذاشتی یه کم استراحت کنه». مادر سفره را پهن کرد. گفت: «وا! حرف‌ها می‌زنید خان جان. ماشاا… از فردای روزی که اومد رفت دانشگاه دنبال درس دادنش. خودش نخواس استراحت کنه». خان جان گفت: « ملیح، برو اون کوزه‌های سیر ترشی رو از زیر زمین بیار. تو هم باش برو که نندازه. مصطفی سیر ترشی خیلی دوست داره». آقاجان خندید. گفت: «خان جان یه بار شد به فکر ما هم باشی؟ ما هم دل داریم به خدا». دویدم دنبال ملیحه که سینه به سینه‌ی عمو مصطفی شد. گفت: «می‌رم برات سیر ترشی بیارم که دوست داری». عمو مصطفی خندید و دندان‌های ردیفش پیدا شدند. ملیحه گفت: «ایشاا… خودم یه روز برات سیرترشی درست می‌کنم». عمو مصطفی سرخ شد. گفت: «پس کو سیر ترشیم؟». ملیحه خندید و جیغ کشید: «خاک عالم، الان می‌آرم» و ریسه کنان از پله‌ها پایین دوید. صدای خان جان تا پایین پله‌ها هم می‌آمد: «دختره ورپریده، اگه تونست جلوی زبون صاب مرده شو بگیره». ملیحه داد زد: «چشم نداری ببینی زن پسرت می‌شم. ها؟» و کوزه سیرترشی را به زمین کوبید.

***

آقاجان که عمو را بغل کرد بغضش ترکید. گفت: «خیلی به ما لطف کردی داداش. نمی‌دونم چه طور جبران کنم».
- حق خودت بود. ارث پدری‌ات …
صدا در گلوی آقاجان شکست.  به زن عمو نگاه کردم که سر به زیر انداخته بود. لادن دستم را کشید.
- خونه ما بیای ها؟
خم شدم و بغلش کردم. گونه‌ی نرم و سرخش را بوسیدم. گفتم :«به یه شرط». جیغی کشید که نزدیک بود پرده های گوشم پاره بشود.
- چه شرطی؟
-بازم بم شوکولات بدی.
زن عمو گفت: «بذارش پایین خسته می‌شی».
آقاجان گفت: «خب ریحانه خانوم، ایشاا… به پای هم پیر بشید». صداش می‌لرزید. حواسم بود که وقت حرف زدن به زن عمو نگاه نمی‌کرد. زن عمو چادر را محکمتر به صورتش کشاند. با صدای لرزان گفت :«خدا از بزرگی کمتون نکنه».
- نگران خان جان هم نباشید. یه چند وقت که بگذره و آبا از آسیاب بیفته آروم می شه. دلش قد گنجیشکه. زود به رحم می اد.
گفتم: «من می‌تونم گاهی بیام پیشتون عمو؟»
لادن پای عمو مصطفی را بغل کرد.
- آره بیاد. تو رو خدا… تو رو خدا…
عمو مصطفی خندید و دخترک را بغل کرد. گفت: «به شرطی که این دفعه پیغام نیاری». سرخ شدم و سرم را پایین انداختم. زن عمو به سرم دست کشید. گفت: «هر وقت اومدی قدمت سر چشم».

***

خان جان گریه کرد: «دیدی بالاخره کار خودش رو کرد؟ دیدی چه طوری قاپ پسر معصوم منو دزدید؟ زنیکه هنوز هفت ماه از مرگ شوهرش نگذشته دوباره عروس شد. یا فاطمه زهرا، به خودت واگذار می‌کنمش. خودت باید تقاص خون دل خوردن منو پس بگیری. این همه سال پسر بزرگ کردم. فرستادمش فرنگ با کمالات بشه. چقدر آرزو داشتم یه عروس خوب خونواده دار…» و با دست محکم به پاش کوبید. آقاجان غرید: «شب شهادته خان جان نفرین نکنین. یه وقت می‌گیره». خان جان زار زد: «شب عزاست. عزا. از سوز دلمه این حرفا مادر. از تو هم گله دارم. تو چرا جلوشو نگرفتی؟ تو چرا گذاشتی داداشت بدبخت شه؟»
آقاجان شربت خاکشیر را سر کشید و چیزی نگفت. از پله ها که پایین رفت به مادر گفت: «خسته‌ام. می‌رم کارگاه می‌خوابم. تو این شلوغی خوابم نمی بره». گفت: «تو هم باهام بیا». کنارش راه افتادم. قدم‌هاش کوتاه بود و کم جان. نگاهش کردم. صورتش رنگ پریده بود. گفتم: «حالتون خوبه آقاجان؟». عرق صورتش را با دست پاک کرد. گفت: «نه». گفت: «تو که شاهد بودی من هرچی از دستم بر می‌اومد واسه ریحانه کردم». هاج و واج نگاهش کردم. دوباره گفت: «شاهد بودی که پسر؟» و دست سنگینش را گذاشت به شانه‌ام. گفتم: «آره آقاجون. آره». هق هق کرد. گفت: «بی‌بی تو هم شاهدی…» خجالت کشیدم. خواستم بگویم «گریه نکنین آقاجان». رویم نشد. اشکهایم را پاک کردم و دستم را دور کمر آقاجان حلقه زدم.

***

سر قبر خان جان نشستیم. مادر گفت: «بش گفتم شب شهادتی نفرین نکن. می‌گیره» و گریه کرد.
- هی می‌گفت الهی من نباشم ببینم مصطفی اون زنه رو بیاره تو این خونه.
گفتم: «حالا زن عمو می آد خونه‌ی خان جان؟» مادر به آقاجان نگاه کرد که رنگش پریده بود و سبیلش را می‌جوید. زیر لب گفت: « خدا بیامرزه جواد رو». مادر گفت: «حالت خوبه آقا؟ قرص قلبتو بدم بذاری تو دهنت؟». آقاجان سر تکان داد. گفت: «چه عیب داره بیان تو همون خونه زندگی کنن؟»

نشسته‌ام روبروی کامپیوتر. صدای پسر و دخترم را از حیاط می‌شنوم که بازی می‌کنند. پسرک داد می‌زند: «خسته شدین باباجانی؟». آقا جان خوشش می‌آید بچه‌ها باباجانی صدایش کنند. صدای خنده‌ی عمو مصطفی را می‌شنوم: «ولش کنین این باباجانی رو. زوارش دیگه در رفته». لادن فنجان چای را که به دستم می‌دهد به رویش لبخند می‌زنم. دست به شانه‌ام می‌گذارد.
- بالاخره تمومش کردی محمد جان؟
می‌خندم: «شوهرت رو دست کم گرفتی لادن خانوم». بر گونه ام بوسه می‌زند و می‌رود.
باباجانی هن هن کنان کنارم می‌نشیند: «من به قدر این مصطفی حال و حوصله بچه ندارم». لبخند می‌زنم: «این یکی رو قبول دارم آقا جان». می‌خندد و به سرفه می‌افتد. خیلی پیر شده‌است. می‌گوید: «تموم شد این داستان زندگی ما بالاخره یا نه پسر؟». سر تکان می دهم و می خندم. سرش را خم می کند. می گوید: «من عاشق ریحان بودم، خیلی قبل‌تر از اونکه با مادرت ازدواج کنم». انگار به خودش می گوید. دستش را می‌گیرم. می‌گویم: «می‌دونم آقاجون. خیلی وقته که می‌دونم». می‌گوید: «جواد از من بهتر بود». دستش را فشار می‌دهم. چشمهاش خیس اشک می‌شوند.
- بنویس٫ اینایی رو که می گم بنویس پسر. نمی‌خواستم سرنوشت جواد اون طوری بشه. باور کن نمی‌خواستم. اصلاً نمی‌دونستم ریحان زنشه. قبول دارم وقتی که فهمیدم اعصابم ریخت به هم…
می‌گویم: «گذشته‌ها گذشته آقاجون».
- از روزی که فهمیدم زنش کیه باهاش بد اخلاقی کردم. ازش ایراد می‌گرفتم. اعصابشو داغون کرده بودم….
بغض می‌کند. پیکر استخوانیش را در آغوش می‌گیرم. می‌گوید: «با مصطفی خوشبخت شد. نه؟» سر تکان می‌دهم: «آقایی کردی آقاجون». می‌گوید: «واسه خان جانت خیلی سخت بود. باور نمی‌کرد بعد از من نوبت مصطفی باشه. واسه همین تو رو فرستاد سروقتش». می‌گوید: «به زبون نمی‌آرم ولی من خیلی دوستتون دارم پسر. هم تو رو هم مادرت رو».
- خیلی وقته که می‌دونم آقاجون. خیلی وقته که می‌دونم…
مادر لای در می‌ایستد.
- پدر و پسر دو ساعته چی زیر گوش هم می گید؟

دسته‌بندی مطلب: داستان کوتاه