Archive for » اکتبر, 2015 «

چ

من بی تو نیستم، تو بی من چه می‌کنی؟
بی‌صبح ای ستاره‌ی روشن چه می‌کنی؟

شب را به خواب‌دیدن تو روز می‌کنم
با روزهای تلخ ندیدن چه می‌کنی؟

این شهر بی تو چند خیابان و خانه است
تو بین سنگ و آجر و آهن چه می‌کنی؟

گیرم که عشق پیرهنی بود و کهنه شد
می‌پوشمش هنوز، تو بر تن چه می‌کنی؟

من شعله شعله دیده‌ام ای آتش درون
با خوشه خوشه خوشه‌ی خرمن چه می‌کنی!

پرسیده‌ای که با تو چه کردم هزار بار
یک بار هم بپرس تو با من چه می‌کنی؟!

-مژگان عباسلو

با چای داغ و این 

دسته‌بندی مطلب: غزل  

انار

خون به دلم کرد و کناری گذاشت
در سبدم عشق اناری گذاشت

تا ببرد صبر و قرار از دلم
با دل تو عشق قراری گذاشت

هیچ سری نیست که بی سرّ اوست
عشق به دوش همه باری گذاشت

عقل پریشان‌شده دید و گذشت
عشق اگر راه فراری گذاشت

قبل تو و بعد تو چیزی نبود
بین دو پاییز بهاری گذاشت

دسته‌بندی مطلب: غزل  

آفتاب پاییز

خاطره آفتاب پاییز است
می‌تابد اما
گرم نمی‌کند.

 

دسته‌بندی مطلب: شعرهای کوتاه