این پنجره را وا کن و آن آینه بشکن!

تا کی به تماشا سر بازار بمانم؟
من حسن تو را چند خریدار بمانم؟

این پنجره را وا کن و آن آینه بشکن!
حیف است که در حسرت دیدار بمانم

یک لحظه نظربازی ما آه! سبب شد
یک عمر به آن لحظه وفادار بمانم

هم شوق تماشاست و هم شرم حضور است
سخت است که بگریزم و دشوار بمانم

مرغی شده‌ام جلد تو و قسمتم این است
هرجا بروم باز گرفتار بمانم

جز رنج سفر چیست در آزادی و پرواز؟
بگذار که کنج قفس این بار بمانم

ای بوسه‌ی هنگام وداعش! کمکم کن
چون غنچه‌ی گل رازنگهدار بمانم

You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.You can leave a response, or trackback from your own site.