Apr
14

پیش نوشت یک:  ممنونم از فریبای نازنینم که روی مرا زمین نینداخت و باز نوشت تا ما اهالی وبلاگستان را از حظ خواندنش محروم نسازد.
پیش نوشت دو: ترانه ای که در این پست گذاشته بودم اصلا سیاسی نبود اما به دلیل برخی برداشتهای سیاسی حذف شد. شرمنده ی دوستان گرانقدری هستم که کامنتشان حرام آن ترانه  شد.

.

.

یک غزل قدیمی بخوانید که بسیار دوستش دارم.
.

می خواست با تو رخت سفر در بیاورد
از چشمهای خیس تو سر در بیاورد

«من آمدم» بگوید و اندوه کهنه را
از ذهن خاک خورده ی در، در بیاورد

می خواست جوجه باشد و هی جیک جیک جیک…
در آسمان عشق تو پر در بیاورد

حتی اگر عقاب ببارد از آسمان
حتی اگر که عشق پدر در بیاورد

سخت است جوجه باشی و دیوانگی کنی
این بار مرگ دبه اگر در بیاورد…

Category: غزل
You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.