از سال 81 وبلاگ نوشته ام، شعرها و داستانهایم را و روزنگاشتها و دلنوشته هایم را.
اوقات خوش و دلچسبی بود. هرچه که الان در چنته ی ادبی ام دارم -هرقدر ناچیز- مدیون روزگار وبلاگنویسی ام هستم از جمع سی چهل نفره ی پرشن بلاگ -تنها سایت وبلاگنویسی در آن زمان- تا حال که “مژگانبانو” به سایتی بدل شده است.
دوستان خوبی یافتم و از این بابت خدا را شاکرم. معتقدم زمانی برای هرکدام ما می رسد که احساس می کنیم نیازمندیم به وقفه، به ایستادن و پشت سر را نگاه کردن و پیش رو را پاییدن. برای من آن زمان حالاست. مضاف بر اینکه امتحان سختی را در زمینه ی حرفه ی اصلی ام -پزشکی- باید از سر بگذرانم که نیازمند متوقف ساختن همه ی فعالیت های دیگر و تمرکزی تمام و کمال است.
این وب سایت را تا مدتی که نمی دانم چقدر خواهد بود به روز نخواهم کرد. نوشتم که شرمنده ی حرام شدن کلیک دوستان خوبم نباشم.
این غزل را سال 81 -سال شروع وبلاگنویسی و غزلسرایی ام-سروده ام. قطعا نسبت به کارهای حالای من ضعیف است اما بماند اینجا به عنوان آخرین پیشکش من تا کی که نمی دانم. پیشاپیش از بسته بودن پیامگیرهای پستها عذرخواهی می کنم.
به قول شاعر:
دوستانم هرکجا هستند
روزهاشان پرتقالی باد
.
.
امشب كسي به سيب دلم ناخنك زده است!
بر زخمهاي كهنه ی قلبم نمك زده است!
اين غم نمي رود به خدا از دلم، مخواه!
خون است اینکه بر جگر ِ من شتك زده است
قصدم گلايه نيست، خودت جاي من، ببين
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلك زده است!
امروز هم گذشت و دلت ميهمان نشد
بر سفره اي كه نان دعايش كپك زده است!
هرشب من -آن غريبه كه باور نمي كند
نامرد روزگار، به او هم كلك زده است-
دارد به باد می سپرد این پيام را:
سيب دلم براي تو ای دوست، لك زده است!
